فهرست کتاب


انسان بر آستان دین «خلاصه آثار استاد شهید مرتضی مطهری ج 8 »

مرکز تحقیقات دانشگاه امام صادق علیه السلام

خلاصه کتاب « امدادهای غیبی در زندگی بشر»

خورشید دین هرگز غروب نمی کند.

دنیای ما دنیای تغییر و تحول است، و همه چیز عوض می شود، می خواهیم ببینیم آیا دین نیز همین طور است؟ و در تاریخ بشر دوره بخصوصی دارد که پس از آن باید از بین برود و یا این که همیشه در میان مردم باقی است و هر قدر علیه آن قیام شود باز به شکلی وجود خواهد داشت و خلاصه از بین رفتنی نیست.
ویل دورانت که خود بی دین است در کتاب درسهای تاریخ می گوید: دین صد جان دارد. هر چیزی با یک بار میراندن برای همیشه می میرد، اما دین را صد بار هم بمیرانیم باز زنده می شود. این مطلب را که ((دین مردنی نیست)) می خواهم بر پایه علمی بررسی کنیم و ببینیم که طبق قانون طبیعت چه چیز رفتنی است و چه چیز همیشه باقی خواهد ماند. البته بحث راجع به پدیده های اجتماعی است نه امور خارج از اجتماع بشر.
پدیده های اجتماعی در مدتی که باقی هستند حتماً باید با خواسته های بشر تطبیق کنند؛ یعنی یا خود آن ها خواسته بشر باشند و یا وسیله ای برای تأمین خواسته های انسان. خواسته های بشر نیز دو قسمند: خواسته های طبیعی و خواسته های غیر طبیعی (اعتیادی).
خواسته های طبیعی ناشی از نیازهای طبیعی بشر است، و هنوز کسی مدعی نشده که علت و رمز درخواست آنها از سوی بشر را کشف کرده. از این خواسته های طبیعی می توان حقیقت جویی، میل به زیبایی، میل به تولید نسل و میل به همدردی با همنوع را نام برد.
غیر از این ها یک سلسله خواسته ها هستند که اعتیادات نامیده می شوند و قابل ترک دادن و عوض کردن هستند؛ مثلاً اکثر مردم عادت به چای دارند و خیلی ها معتاد به سیگارند، اینها کم کم بصورت خواسته درآمده و انسان آنها را مثل امور طبیعی خواهان می شود، ولی چون این درخواست مصنوعی است، قابل ترک است و می شود نسل یا فردی را طوری تربیت کرد که حتی فکر این ها را هم نکنند، اما امور طبیعی را نمی توان ترک داد؛
مثلاً کمونیسم در اوائل کار با شعار اشتراکی کردن، هر اختصاصی، حتی تشکیل خانواده و اختصاص زن و شوهر و فرزندان به همدیگر را نفی می کرد، ولی چون این امر بر خلاف طبیعت بشر بود موفق نشد.
با مقدمه فوق معلوم می شود که اگر دین بخواهد باقی بماند، لا اقل باید دارای یکی از این دو خاصیت فوق باشد: یا در ژرفای فطرت جا داشته باشد، که در آن صورت تا بشر هست دین هم خواهد بود یا لااقل وسیله و تأمین کننده برخی از خواسته و احتیاجات بشر باشد، البته به شرطی که چیز دیگری نتواند جای آن را بگیرد وگرنه اگر چیزی می توانست، مثل دین یا بهتر از دین آن حاجتی را که دین تأمین میکرد برآورده کند، باز هم دین از میان می رفت؛ یعنی باید تأمین کننده منحصر به فرد برخی احتیاجات باشد و اتفاقاً دین هر دو خاصیت را دارد:(409)
در مورد اول، یعنی این بحث که دین در نهاد بشری قرار داده شده است ابتدا باید بحثی درباره نظرات موجود درباره علل پیدایش دین داشته باشیم:
نظریه فطری بودن دین را اول بار خود قرآن مطرح کرده است که: فاقم وجهک للدین حنیفا فطرة الله التی فطر الناس علیها(410) و قبل از اسلام چنین دیدگاهی در جهان وجود نداشت و تا قرن هفدهم و هیجدهم و نوزدهم میلادی دانشمندان در این زمینه نظریات دیگری داشتند؛ در حالی که اکنون می بینیم کاوش های روانی همین نظریه قرآن را تایید میکند.
درباره علل پیدایش دین فرضیه های زیادی پیدا شده که در این جا به اجمال عرض می کنم.
عده ای گفتند: دین مولود ترس است، بشر از طبیعت می ترسیده و می خواسته به جایی پناه ببرد، لذا خدا را برای خود ساخته است.
بعضی گفتند: علت این است که بشر علاقه ای به عدالت دارد و وقتی دنیا را غرق در بی عدالتی می بیند برای تسکین آلام خود دین را می سازد.
بعضی گفتند: علت آن جهل بشر است؛ یعنی بشر می خواسته حوادث جهان را تعلیل کند، چون علت ها را نمی شناخته علت ماوراء طبیعی برای حوادث فرض کرده است.
صاحبان نظر اخیر گفتند: اگر علم را توسعه بدهید، دین از میان می رود. عالم شدن مساوی است با بی دین شدن، اما دیدند علم آمد و دین باقی مانده و دانشمندان طراز اولی همچون پاستور و... در آستانه دین زانو زدند.
مارکسیست ها آمدند و گفتند: اصلاً بحث علم مطرح نیست. دین وسیله ای برای کسب امتیاز در جوامع طبقاتی است؛ بعد از این که بشر از جامعه اشتراکی به جامعه فئودالیستی و کاپیتالیستی کشیده شد، طبقه حاکمه برای حفظ منافع خود دین را اختراع کرد تا طبقه محکوم قیام نکند، بنابراین اگر شما جامعه اشتراکی به وجود آورید و طبقات را از میان بردارید دین هم از میان خواهد رفت. این فرضیه نتوانست جای پایی برای خود باز کند، زیرا از طرفی اثبات شد که دین از مالکیت قدیمی تر بوده، از طرف دیگر توجیه آنها با واقعیت تاریخ تطبیق نمی کند، زیرا دین اغلب از میان طبقات ضعیف و محکوم ظهور کرده و بیشتر یاران پیامبران طبقه زیردست و محروم بوده اند.(411)
فرضیه ای را هم فروید آورد و گفت: بشر در اجتماع از نظر جنسی محرومیت هائی پیدا می کند که باعث می شود غریزه عقب رانده شده، به شعور ناخودآگاه برود. قیود اجتماعی جلوی بروز این غریزه به عقب رانده شده را می گیرد، لذا این محرومیت ها از راه ها و به شکل های دیگری بروز می کند که یکی از آنها دین است. نتیجه حرف فروید این بود که اگر آزادی جنسی مطلق بدهیم، دیگر دین هم وجود نخواهد داشت. اما طولی نکشید که خود فروید هم از حرف خود پشیمان شد و شاگردانش هم نظر او را نپذیرفتند و از همین جا نظریه فطری بودن دین پیدا شد.
در مورد فطری بودن دین دانشمندان زیادی نظر داده اند، از جمله ((یونگ)) شاگرد فروید که می گوید: ((این جمله فروید که دین از نهاد ناخودآگاه بشر تراوش می کند صحیح است، اما عناصر روان ناخودآگاه بشر منحصر به تمایلات جنسی که به شعور باطن گریخته اند نمی باشد، بلکه روان ناخودآگاه جزء سرشت بشر است، و عناصر رانده شده می روند و به آن ملحق می شوند؛ دین هم جزء اموری است که در روان ناخودآگاه بشر به طور فطری و طبیعی وجد دارد)).
ویلیام جیمز روانشناس و فیلسوف معروف آمریکایی در کتاب دین و روان می گوید: ((درست است که سرچشمه بسیاری از امیال درونی ما امور مادی و طبیعی است، ولی بسیاری از آنها هم از ماورای این دنیا سرچشمه می گیرد... به همان دلیل که یک سلسله غرایز مادی ما را با این دنیا پیوند می دهد، غرایز معنوی هم ما را با دنیای دیگر پیوند می دهد)).
آلکسیس کارل، جراح و فیزیولوژیست معروف، در کتاب نیایش می گوید:
((دعا عالی ترین حالت مذهبی در انسان است و حقیقت آن پرواز روح بشر است بسوی خدا. در وجدان انسان شعله فروزانی است که گاه و بیگاه انسان را متوجه خطاهای خویش می کند و همین شعله فروزان است که انسان را متوجه خطاهای خویش می کند و همین شعله فروزان است که انسان را از راه کجی که می رود باز می دارد)).
انیشتین علت گرایش به مذهب را در همه طبقات یکسان نمی داند و می پذیرد که دینداری بسیاری از مردم ناشی از ترس، جهل و امید به یک مبدا برای اتکا است و می گوید: خدای این افراد، خدای واقعی نیست.
وی در ادامه می گوید: ((ولی در این بین یک عده قلیلی هم هستند که یک معنی واقعی از وجود خدا را که واقعاً دارای خصایص و مشخصات بسیار عالی و غیر قابل قیاس با عقیده سایرین است دریافته اند. در این حالت فرد به کوچکی آمال و هدف های بشر و عظمت امور ماورای طبیعت پی می برد)).
مطابق این بیان در انسان یا حداقل در بعضی از انسان های رشدیافته چنین احساسی است که می خواهد از وجود محدود خود خارج شود و به خدا و منبع هستی متصل گردد. این همان است که قرآن کریم می فرماید: الذین آمنوا و تطمئن قلوبهم بذکر الله الا بذکر الله تطمئن القلوب (412)
از مجموع نظرات این دانشمندان معلوم می شود که اولا در میان خود منکرین دین، راجع به منشأ دین وحدت نظری وجود ندارد، و ثانیاً بسیاری از دانشمندان معروف جهان به فطری و طبیعی بودن دین نظر داده اند.(413)
در مورد مطلب دوم باید بیان کنیم که چگونه دین تأمین کننده خواسته های فردی و اجتماعی بشر است و جانشین هم ندارد.
در توضیح این که بشر از لحاظ شخصی و فردی محتاج به دین است، باید گفت که همین که ابدیت به فکر بشری می آید، با جهان دیگر پیوند برقرار می کند و این قدرت فکری در او تمایلات ابدیت خواهی به وجود می آورد. و این گونه خواسته های عظیم در ساختمان بدنی و جسمانی محدود و فانی شونده جور در نمی آید. اینجا است که یک عدم تعادل عجیب و ناراحت کننده ای میان آرزوها و استعداد جسمانی خود می بیند.
حال این اشکال پیش می آید که اگر بناست انسان محو و نابود شود، این تفکرات و تمایلات وسیع و گسترده چقدر بیهوده و خردکننده است. بسیاری از کارهایی که بشر برای باقی ماندن نام خود انجام می دهد نشانگر همین آرزوی جاودانی است، ولی کیست که نداند که اگر شخص وجود نداشته باشد، باقی ماندن شهرت و نام وی هیچ فایده ای نخواهد داشت، تنها چیزی که احساس و احتیاج را به طور کامل و مطمئن پاسخ می دهد دین است. به قول ویکتور هوگو (( آنچه که زندگی را برای انسان گوارا و لذت بخش می کند و افق دید او را وسیع می سازد، همان چیزی است که دین به او میدهد؛ یعنی اعتقاد به جهان ابدیت، به خلود و بقای بشر)).
برای توضیح اجتماعی بشر به دین باید گفت که رکن اساسی در اجتماعات، اخلاق و قانون است. اجتماع به این دو نیازمند است و پشتوانه این دو هم فقط دین است. تمام مقدساتی که اجتماع بشر دارد، مثل عدالت، آزادی، مساوات، انسانیت، همدردی و... تا پای دین در میان نباشد، حقیقت پیدا نمی کند و مثل چاپ اسکناس بدون پشتوانه است. درست شبیه اعلامیه حقوق بشر که فرنگیان منتشر کرده و خودشان هم قبل از دیگران آن را نقض کرده اند؛ چون متکی به ایمانی که از عمق و وجدان بشر برخاسته باشد، نیست.
ممکن است پرسیده شود که اگر دین فطری است چرا گروه هایی از مردم از دین خارج می شوند یا چرا بعضی دانشمندان بی دینند.
دلایل مختلفی برای اعراض مردم از دین وجود دارد: مثلاً دانشمند امریکائی، والتر اسکارلند برگ، دو دلیل درباره علت بی ایمانی برخی از دانشمندان به خدا ذکر می کند: یکی نامساعد بودن بعضی از محیطهای اجتماعی که انکار وجود خدا را ایجاب و توجیه می کند. مورد دیگر سوء تفاهمی است که در مسأله خدا برای بعضی از دانشمندان پیدا می شود؛ آن ها در کودکی خدا را از طریق کسانی می شناسند که تلقی نادرستی از خدا دارند؛ آنها ذات خدا و صفات و طرز دست اندرکار بودن خدا در عالم را طوری تعلیم می بینند که با عقل جور در نمی آید و وقتی آن دانشمند با عقل و منطق آشنا شد، آن ایمان نامعقول را نفی می کند و چون می پندارد عقیده به خدا جز به همان شکل غیر منطقی نباید باشد، منکر خدا می شود؛ پس در واقع آن چه که آنها انکار می کنند مفهوم واقعی خدا و دین نیست، چیز دیگری است، اما علت اعراض از دین منحصر در این ها نیست.
یکی دیگر از چیزهائی که موجب اعراض و تنفر مردم از خدا و کلا همه معنویات می شود، آلوده شدن محیط و غرق شدن افراد در شهوت پرستی و هوا پرستی است و بدیهی است که غرق شدن در شهوات پست حیوانی با هر گونه احساس تعالی منافات دارد.
برای همین اقوامی که می خواهند روح اخلاق و شهامت و شجاعت را در قوم دیگری بکشند، وسائل عیاشی و شهوترانی آنها را فراهم می کنند. همانطور که در اندلس این واقعه رخ داد و امروز نیز استعمار غرب آن را در کشورهای اسلامی به کار گرفته است.
در زبان دینی این مطلب اینطور بیان شده است که وقتی دلها را کدورت و قساوت می گیرد، نور ایمان در دلها راه نمی یابد؛ ان الله لا یهدی القوم الفاسقین(414)
دلیل چهارم برای اعراض از ناسازگاری و ستیزی است که برخی از مبلغان دینی بی خرد میان دین و سایر غرائز فطری بشری ایجاد می کنند و بجای این که دین را تعدیل کننده غرایز دیگر معرفی کنند آنرا ضد و دشمن سایر فطریات بشر معرفی می کنند.
توضیح مطلب این که در سرشت بشر تمایل به بسیاری از چیزها نهاده شده که همه در مسیر تکامل بشر لازم است، و همانطور که هیچ عضوی بیهوده نیست، هیچ تمایل بیهوده ای که محتاج به میراندن باشد هم وجود ندارد.
هیچ یک از این تمایلات با یکدیگر سر جنگ ندارد و اگر سهم هر یک به عدالت داده شود، هماهنگی کامل بین آنها برقرار می شود و ناهنماهنگی آنجاست که یکی بیش از حد سیر و دیگری گرسنه باشد.
معنی فطری بودن قوانین اسلامی هم همین هماهنگی آن و عدم ضدیت آن با سایر احتیاجات واقعی انسان است، ولی بعضی مقدس مآبان می گویند:
اگر می خواهی دین داشته باشی به همه چیز پشت پا بزن؛ مال و مقام و فرزند را رها کن، از علم بگریز که حجاب اکبر است؛ شاد مباش و شادمان مکن و...
بدیهی است وقتی زهد، ترک وسائل معاش، ترک موقعیت اجتماعی و انزوای از مردم شناخته شود و علم علم دشمن دین دانسته شود و علما را به نام دین در آتش افکنند مردم به دین بدبین خواهند شد، لذا مربیان دین باید بکوشند اولاً خود، دین شناس شوند و به نام دین مفاهیم نامعقولی در اذهان مردم وارد نکنند.
ثانیاً در اصطلاح محیط بکوشند و از آلودگیهای اخلاقی محیط تا حد امکان بکاهند، و ثالثاً و همه مهمتر این که، اسم دین با فطریات مردم مبارزه نکنند. آن وقت است که خواهند دید مردم یدخلون فی دین الله افواجا (415)(416)(417)

امدادهای غیبی در زندگی بشر

شاید عده ای با دیدن عنوان امدادهای غیبی فکر کنند قرار است یک سلسله خرافات مطرح شود یا بگویند در عصر علم و دانش که بشر همه چیز را تحت مشاهدات عینی و حسی خود در آورده است مددهای غیبی یعنی چه؟ و این بحث ها در این زمان، دیگر بی معنی است، اما باید گفت که مطلب، درست بر عکس است یعنی چنین برخوردی ضدعلم است و با روح علمی ناسازگار نیست و از جهالت هم بدتر است، زیرا جاهل به دنبال علم می رود، اما کسی با چنین فکری با جمود فکری، حتی حاضر به تحقیق هم نیست. اگر کسی را دیدید که در همه رشته ها گواهی نامه تحصیلی دارد، در عین حال سخنی را بدون دلیل قبول یا انکار می کند، بدانید عالم واقعی نیست.
من در این جا نمی خواهم بگویم که تمام سخنان مرا بپذیرد، بلکه می خواهم از همان خاصیتی استفاده کنم که همیشه دین در برابر علم داشته است. دین همیشه محرک علم بوده است به سوی تحقیق و من با طرح این مسأله می خواهم محرک روح تحقیق و توجه شما باشم.
غیب یعنی آن چه از حواس ظاهری ما نهان است و پشت پرده محسوسات قرار دارند. در قرآن هم این کلمه زیاد بکار برده شده است؛ مثلاً قرآن کریم در وصف متقین می فرماید: الذین یؤمنون بالغیب(418) یا و عنده مفاتیح الغیب لا یعلمها الا هو(419) نقطه مقابل غیب شهادت است؛ یعنی آن چه ما در آن با حواس خود سر و کار داریم و برای ما محسوس و ملموس است، اما همین حواس برای ایمان و اعتقاد به غیب کافی نیست، و باید قوه عقل - که خود مرتبه غیب وجود ماست - دست به کار شود و یا قوه ای نهان تر از عقل باید غیب را شهود کند.
پیامبران نه تنها آمده اند که مردم را به غیب و ماورای ظاهر، مؤمن کنند بلکه می خواهند میان مردم و غیب رابطه برقرار نمایند و مردم را به عنایتهای خاص غیبی مؤمن کنند. اینجاست که مسأله غیب با زندگی بشر عملاً تماس پیدا می کند.(420)
این که گفتیم: غیب یعنی آن چه در پس پرده ای نهان است و در قرآن هم درباره اهل قیامت آمده: و کشفنا عنک غطائک فبصرک الیوم حدید(421) یا از امیرالمؤمنین علیه السلام، نقل شده که: لو کشف الغطاء ما ازددت یقینا(422) مسلماً منظور از آن پرده، پرده جسمانی نمی باشد، بلکه این پرده همان حجاب و محدودیت حواس ماست.
به بیان دیگر، عقل موجودات را به دو قسمت محدود و نامحدود تقسیم می کند. جسم محدود از نظر زمان و مکان حد معینی دارد؛ یعنی در زمان و مکانی هست و در زمان و مکان دیگر نیست، حالا اگر موجودی از نظر زمانی و مکانی نامحدود باشد، آن گاه در همه زمانها و مکانها هست، پس محیط بر مکان و زمان است. و در این وقت حواس ما که خود محدود به زمان و مکان است، از درک آن عاجز می باشد؛ مثل ماهی که تا وقتی در آب است، نمی داند آب چیست و کجاست،(423) پس غیب بودن غیب و راز غیب بودنش مربوط به مقدار توانایی دستگاه های ادراکی و حسی ماست نه به وجود حایل و مانعی بین این دستگاه ها و غیب.
همان طور که مولوی در داستان دیدن فیل در تاریکی به خوبی ترسیم می کند که حس لامسه خیلی کمتر و ناقص تر از حس باصره عمل می کند؛ تمام حواس ما نسبت به عقل در دریافت غیب نیز چنین اند.(424)
این که عقل از چه راه وجود جهانی دیگر را کشف می کند، بحث مفصلی لازم دارد، که مختصرا اشاره ای می کنیم: فلسفه در تحلیل نهایی به این جا رسیده که همه چیز در جوهر و ذات خود متغیر است. جهان یک واحد در حال حرکت است و دائما در حال حدوث و فناست.
طبق این نظر غیر قائم بالذات بودن جهان، واضحتر از آن است که نیازی به توضیح داشته باشد، زیرا در این بحث نیست که جهان تدریجا و دائماً از عدم بوجود می آید و استمرارا دستی او را بوجود می آورد و فانی می سازد و این جهان، هستی و نظم و حیات خود را از جهان دیگر دارد.
اما گذشته از اینکه اشیاء در اصل هستی خود از غیب مدد می گیرند، در زندگی بشر یک سلسله مددهای غیبی خاصی هم وجود دارد. در قرآن خدا را با دو صفت رحمان و رحیم یاد می کند. این ها هر دو مشتق از رحمتند با این تفاوت که رحمت رحمانی شامل شامل همه موجودات است. زیرا وجود و جود آن ها و وسایلی که برای بقای آنها آفریده شده، رحمت است ولی رحمت رحیمیه عبارت از الطاف و دستگیری های خاصی که انسان در اثر حسن انجام وظیفه مستحق آن می گردد و پیامبران آمده اند که ما را به اینگونه مددهای غیبی مؤمن نمایند. با چنین ایمانی ما وارد معامله با خدا می شویم. حس می کنیم که با انجام اعمال نیک خدا ما را پاداش داده، حفظ می کند و با انجام گناه کیفر می دهد.(425)
به هر حال بشر زندگی فردی و اجتماعی بشر مشمول لطف ها و رحمتهای خاصی می شود که او را مدد می رساند. کمکهای غیبی به صورت فراهم شدن شرائط موفقیت است و گاه به صورت الهامات و هدایتها. ولی باید دانست که این چنین نیست که انسان دست روی دست بگذارد تا ((دستی از غیب برون آید و کاری بکند)). خیر! مددهای غایبی دو شرط دارد: اول عمل و کوشش و مجاهدت، دوم نیت خالص داشتن.
قرآن کریم می فرماید: ان تصروا الله ینصرکم و یثبت اقدامکم؛(426) یعنی یاری الهی مشروط است به یاری کردن قبلی شما نسبت به دین خدا و مخصوصاً این که خالصانه و لله و فی الله باشد، یا می فرماید: والذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا (427) در این جا نیز، هم صرف نیروی بدنی (کوشش و جهاد) و هم صرف نیروی روحی (فینا در راه ما) را شرط قرار می دهد و در این زمینه نه تنها در قرآن و احادیث، بلکه در زندگی خود و اطرافیان مان نمونه های متعددی می توانیم بیابیم. این که زندگی انسان اگر مقرون به حق جویی و اخلاق و عمل باشد، مورد حمایت حقیقت قرار خواهد گرفت علاوه بر این که از لوازم ایمان به انبیاست یک حقیقت تجربی و آزمایشی است، البته تجربه و آزمایش شخصی؛ یعنی هر کسی لازم است در عمر خویش چنین کند تا اثر لطف و عنایت پروردگار را در زندگی خود ببیند و چقدر لذت بخش است معامله با خدا و مشاهده آثار لطف او.
این کار سختی نیست و مراحل اولیه اش آسان است؛ انسان می تواند با خدمت به خلق، مخصوصاً احسان به والدین، به شرط اخلاص، کم و بیش آثار لطف خدا را همراه خود ببیند، و من خودم می توانم ادعا کنم که عملاً لطف پروردگار را در این شرایط وجدان کرده ام.
تفاوت تفکر مادی و الهی در همین جاست. از نظر یک فرد مادی در حساب عالم هیچ تفاوتی میان راه حق و ناحق نیست. از نظر او عوامل مؤثر در اجل، روزی، سلامت و سعادت منحصرا مادی است و کسی که در راه عدالت و انسانیت گام بر می دارد و مخالف وی، از این حیث با هم فرقی ندارند، ولی از نظر جهان بینی الهی علل و عوامل دیگری نیز در این جهان موثر است. از این نظر جهان یک واحد زنده و با شعور است و اعمال و افعال بشر عکس العمل دارد.
یک فرد مادی هر قدر به مسلک خود مؤمن و معتقد باشد و هر قدر آرمانش مقدس و دور از خودخواهی و نفع پرستی باشد، بیش از این عقیده ندارد که به اندازه سعی و کوشش خود نتیجه می گیرد، اما یک نفر انسان مؤمن و معتقد به خدا و غیب می داند اگر در راه حق فداکاری کند، دستگاه جهان، به حمایت او بلند می شود و صدها هزار برابر نیروی او، نیروی که به یاری او می آید.(428)
گفتیم: یکی از انواع مددهای غیبی، الهامات و هدایت هاست. آنچه ما معمولاً از راههای حصول علم می دانیم دو تاست: یکی تجربه و مشاهده عینی، و دیگری قیاس و استدلال منطقی،(429) ولی آیا تمام معلومات بشر فقط از این دو راه است؟
بسیاری از دانشمندان معتقدند که راه سومی نیز هست و اغلب اکتشافات بزرگ به صورت ناگهانی در روح و مغز دانشمند جهیده است.
ابن سینا معتقد است که چنین قوه ای در بسیاری از افراد کم و بیش وجود دارد و آیه شریفه: یکاد زیتها یضیی ء و لو لم تمسسه نار را بر همین قوه که در بعضی افراد احیانا به صورت شدیدتری وجود دارد حمل می کند. غزالی در بحث وحی و نبوت می گوید:
بهترین دلیل بر امکان وحی، وقوع آن است. زیرا بشر اطلاعاتی درباره داروها و یا درباره نجوم دارد که مسلما از تجربه به دست نیامده است.(430)
خواجه نصیر الدین طوسی نیز همین مطلب را در مورد برخی از صنایع می گوید. در دانشمندان معاصر نیز این نظریه طرفداران فراوانی دارد.
چنان که حتی الکسیس کارل در کتاب انسان موجود ناشناخته دانشمندان را به دو دسته تقسیم می کند: دانشمندان منطقی و دانشمندان اشراقی.
ریاضیدان فرانسوی، ژاک هادامارا، در مقاله نقش شعور باطن در تجسمات علمی مدعی است که هر دانشمند محققی کم و بیش احساس کرده برخی مطالب علمی او حاصل یک رشته الهامات درونی می باشد؛ و انیشتین نیز شبیه این مطلب را گفته است.(431)
تا این جا معلوم شد که در زندگی فردی بشر انواعی از مددهای غیبی وجود دارد: به صورت تقویت دل و اراده، بصورت فراهم شدن وسائل مادی کار، بصورت هدایت و روشن بینی، و صورت الهام افکار بلند علمی. معلوم می شود انسان به خود واگذاشته نیست و عنایات الهی شامل حال او می شود. حال درباره یک فرد چنین است، درباره جامعه بشریت چطور؟
از نظر اسلام مددهای غیبی به جامعه به صورت ظهور افراد منجی محقق می شود ظهور نوابغ بزرگ یا پیامبران عظیم الشأنی، مثل ابراهیم، موسی، عیسی و محمد علیهم السلام در شرائطی بوده که جامعه بشریت سخت نیازمند آنها بوده است، و معمولاً در مواقعی ظهور کرده اند که بشریت در یک پرتگاه خطرناکی قرار داشته و آن ها سبب نجات و اصلاح اجتماع خود شده اند: و کنتم علی شفا حفرة من النار فأنقذکم منها(432) یا و نرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض و نجعلهم ائمة و نجعلهم الوارثین(433)
مسئله مهدویت در اسلام نیز چنین است، اعتقاد به مهدویت، اعتقاد به ظهور یک منجی بشریت است، نه فقط در شعاع زندگی یک قوم یا یک ملت بلکه در کل جهان و برای اصلاح اوضاع زندگی تمام بشریت. ممکن است بعضی بپندارند که در عصر علم و دانش، دلیلی ندارد که تصور کنیم که خطری بشریت را تهدید می کند و نیاز به مدد غیبی باشد. بشریت روز بروز بالغتر و کاملتر می شود و طبعا نیازمندیش به مددهای غیبی - به فرض قبول آنها - کمتر می گردد، اما در حقیقت این خیال باطلی است.
خطراتی که در عصر به اصطلاح علم و دانش بشریت را تهدید می کند، از خطرات عصرهای پیشین بیشتر است. علمای اخلاق همواره گفته اند: منشأ انحرافات بشر تنها نادانی و جهالت نیست، بلکه انحرافات بشر بیشتر از ناحیه غرایز و تمایلات مهار نشده است.
در عصر ما، علم و دانش، ابزار غرایز سرکشی چون شهوت و غضب و برتری طلبی و نفع پرستی شده است. و به همین علت خود علم و فن که بزرگترین دوست بشر است چون آلت دست این غرایز قرار گرفته بزرگترین دشمن او شده است، زیرا که علم چراغ است و هدف را ما تعیین می کنیم و ((چو دزدی با چراغ آید گزیده تر برد کالا)).
علم همه چیز را تحت اختیار می گیرد و قادر نیست به انسان هدف دهد، اما انسان بر علم مسلط است و آن را هر طور که بخواهد به کار می گیرد. فقط دین است که می تواند بر انسان و غرائز او مسلط شود و او را به اهداف عالی سوق دهد.
ما چون مسلمانیم و معتقدیم که (( جهان را صاحبی باشد خدا نام)) هرگز نمی پذیریم که خطر عظیمی بشریت را نابود کند. تعلیمات انبیا نوعی امنیت و اطمینان خاطر به ما داده است و در عمق قلب خود به مددهای غیبی ایمان و اتکا داریم، ولی دیگران چطور؟ هر از چندی، در روزنامه ها و سخنرانی ها آثار بدبینی شومی را نسبت به آینده بشریت مشاهده می کنیم.
اگر ما نیز ایمان به مددهای غیبی را از دست بدهیم و تنها بر اساس علل ظاهری حکم کنیم، باید به آنها حق بدهیم. اگر این بدبینی را بپذیریم واقعاً مسأله، صورت عجیب و مضحکی به خود می گیرد، زیرا آن طور که می گویند با توجه به تاریخ چندین میلیارد ساله زمین و عمر یک میلیون ساله انسان، و دوره کوتاه علم و صنعت و پیشرفت شگفت آور در تکنولوژی، مَثَل بشر مثل طفلی می شود که در اولین لحظه ای که قدرت در دست گیری چاقو را می یابد، آن را به شکم خود می زند و کوچکترین حظی از زندگی خود نمی برد.
اما یک فرد تربیت شده در مکتب الهی این طور فکر نمی کند، می گوید:
درست است که جهان در سر یک پیچ پیچ خطرناک قرار گرفته، ولی همانطور که خداوند در گذشته - البته در شعاع کوچکتری - بشر را از موقعیت های خطیر نجات داده و مصلحی فرستاده است، این بار نیز بشر را رها نخواهد کرد. عمر جهان به پایان نرسیده است. ما معتقدیم که هنوز اول کار است و با ظهور امام عصر دولتی مقرون به عدل و عقل و سعادت و سلامت در انتظار بشریت است.
در حدیث آمده که در آن دولت جهانی، به عدالت حکم شود و ستم برای همیشه رخت بربندد، ره ها ایمن گردد، زمین برکات و استعدادهای خود را ظاهر گرداند و حداکثر استفاده از منابع و خیرات زمین صورت گیرد، فقیری پیدا نشود که مردم صدقات و زکات خود را به او بدهند و این است معنی سخن خدا که: عاقبت از آن متقیان است.(434)
این است فلسفه بزرگ مهدویت. در عین اینکه پیش بینی یک سلسله نابسامانیها و کشتارها و بی عدالتی هاست: پیش بینی یک آینده سعادت بخش و پیروزی کامل عقل بر جهل، توحید بر شرک، عدالت بر ظلم و سعادت بر شقاوت است.(435)