فهرست کتاب


انسان بر آستان دین «خلاصه آثار استاد شهید مرتضی مطهری ج 8 »

مرکز تحقیقات دانشگاه امام صادق علیه السلام

4 - درک لذایذ معنوی:

فلسفه دیگر زهد این است که اگر انسان در لذات مادی (حتی لذات مادی حلال) غرق بشود، در همین دنیا از لذات معنوی محروم می شود. برای کسی که جزء صابرین و صادقین و مستغفرین بالاسحار باشد، نماز شب لذت و بهجتی دارد که هیچ وقت برای یک لحظه، آدم عیاش، آن چنان لذتی را حس نمی کند. ما اگر مثلاً سر شب دور هم بنشینیم و پاسی از شب را به گفتن و خندیدن و خوردن (ولو این که همه حلال باشد) سپری کنیم و سپس از فرط پرخوری مثل یک مرده در رختخواب بیفتیم، آیا توفیق پیدا می کنیم که دو ساعت مانده به طلوع آفتاب بیدار شده، از عمق روح به نیایش بپردازیم؟
پس اگر انسان بخواهد لذت های معنوی و الهی را درک کند، چاره ای جز کم کردن لذت های مادی ندارد، لذا کسانی که چنان توفیقاتی داشته اند به این لذت های مادی که ما دل بسته ایم، اعتنایی نمی کنند. به تعبیر بوعلی سینا، ریاضت و زهد یک عارف عبادت است از ورزش دادن و آماده کردن قوای وهم و خیال و حس، برای این که وقتی می خواهد آینه روح خود را در مقابل ملکوت بگیرد، آن ها ثقیل و مانع نباشند، تا بتواند رو به خدا بایستد.
حال باید پرسید: زهد با این اهداف و فلسفه ها آیا یک زهد مرده است یا زنده؟ آن که زهد می ورزد تا ایثار کند، تا با بینوایان همدردی کند، تا در اجتماع سبکبار و آزاد باشد، تا روح انسانیش آزاد بوده و بتواند با خدای خود مناجات کند، یک مرده است یا زنده؟ مسلماً این زهد موجب حیات و زندگی است و زهد علی بن ابی طالب علیه السلام و دیگر معصومین علیهم السلام هم بر همین اساس بوده است.
علی علیه السلام در عین زاهد بودن، رهبر اجتماع خود هم بود، پس این زاهدهایی که می بینیم مظهر زهدشان فقط این است که با کسی حرف نزنند و به کسی کاری نداشته باشند، زهدشان یک زهد مرده است و زهد اسلامی نیست و اسلام از چنین زهدها و زاهدهایی بیزار است.(408)

خلاصه کتاب « امدادهای غیبی در زندگی بشر»

خورشید دین هرگز غروب نمی کند.

دنیای ما دنیای تغییر و تحول است، و همه چیز عوض می شود، می خواهیم ببینیم آیا دین نیز همین طور است؟ و در تاریخ بشر دوره بخصوصی دارد که پس از آن باید از بین برود و یا این که همیشه در میان مردم باقی است و هر قدر علیه آن قیام شود باز به شکلی وجود خواهد داشت و خلاصه از بین رفتنی نیست.
ویل دورانت که خود بی دین است در کتاب درسهای تاریخ می گوید: دین صد جان دارد. هر چیزی با یک بار میراندن برای همیشه می میرد، اما دین را صد بار هم بمیرانیم باز زنده می شود. این مطلب را که ((دین مردنی نیست)) می خواهم بر پایه علمی بررسی کنیم و ببینیم که طبق قانون طبیعت چه چیز رفتنی است و چه چیز همیشه باقی خواهد ماند. البته بحث راجع به پدیده های اجتماعی است نه امور خارج از اجتماع بشر.
پدیده های اجتماعی در مدتی که باقی هستند حتماً باید با خواسته های بشر تطبیق کنند؛ یعنی یا خود آن ها خواسته بشر باشند و یا وسیله ای برای تأمین خواسته های انسان. خواسته های بشر نیز دو قسمند: خواسته های طبیعی و خواسته های غیر طبیعی (اعتیادی).
خواسته های طبیعی ناشی از نیازهای طبیعی بشر است، و هنوز کسی مدعی نشده که علت و رمز درخواست آنها از سوی بشر را کشف کرده. از این خواسته های طبیعی می توان حقیقت جویی، میل به زیبایی، میل به تولید نسل و میل به همدردی با همنوع را نام برد.
غیر از این ها یک سلسله خواسته ها هستند که اعتیادات نامیده می شوند و قابل ترک دادن و عوض کردن هستند؛ مثلاً اکثر مردم عادت به چای دارند و خیلی ها معتاد به سیگارند، اینها کم کم بصورت خواسته درآمده و انسان آنها را مثل امور طبیعی خواهان می شود، ولی چون این درخواست مصنوعی است، قابل ترک است و می شود نسل یا فردی را طوری تربیت کرد که حتی فکر این ها را هم نکنند، اما امور طبیعی را نمی توان ترک داد؛
مثلاً کمونیسم در اوائل کار با شعار اشتراکی کردن، هر اختصاصی، حتی تشکیل خانواده و اختصاص زن و شوهر و فرزندان به همدیگر را نفی می کرد، ولی چون این امر بر خلاف طبیعت بشر بود موفق نشد.
با مقدمه فوق معلوم می شود که اگر دین بخواهد باقی بماند، لا اقل باید دارای یکی از این دو خاصیت فوق باشد: یا در ژرفای فطرت جا داشته باشد، که در آن صورت تا بشر هست دین هم خواهد بود یا لااقل وسیله و تأمین کننده برخی از خواسته و احتیاجات بشر باشد، البته به شرطی که چیز دیگری نتواند جای آن را بگیرد وگرنه اگر چیزی می توانست، مثل دین یا بهتر از دین آن حاجتی را که دین تأمین میکرد برآورده کند، باز هم دین از میان می رفت؛ یعنی باید تأمین کننده منحصر به فرد برخی احتیاجات باشد و اتفاقاً دین هر دو خاصیت را دارد:(409)
در مورد اول، یعنی این بحث که دین در نهاد بشری قرار داده شده است ابتدا باید بحثی درباره نظرات موجود درباره علل پیدایش دین داشته باشیم:
نظریه فطری بودن دین را اول بار خود قرآن مطرح کرده است که: فاقم وجهک للدین حنیفا فطرة الله التی فطر الناس علیها(410) و قبل از اسلام چنین دیدگاهی در جهان وجود نداشت و تا قرن هفدهم و هیجدهم و نوزدهم میلادی دانشمندان در این زمینه نظریات دیگری داشتند؛ در حالی که اکنون می بینیم کاوش های روانی همین نظریه قرآن را تایید میکند.
درباره علل پیدایش دین فرضیه های زیادی پیدا شده که در این جا به اجمال عرض می کنم.
عده ای گفتند: دین مولود ترس است، بشر از طبیعت می ترسیده و می خواسته به جایی پناه ببرد، لذا خدا را برای خود ساخته است.
بعضی گفتند: علت این است که بشر علاقه ای به عدالت دارد و وقتی دنیا را غرق در بی عدالتی می بیند برای تسکین آلام خود دین را می سازد.
بعضی گفتند: علت آن جهل بشر است؛ یعنی بشر می خواسته حوادث جهان را تعلیل کند، چون علت ها را نمی شناخته علت ماوراء طبیعی برای حوادث فرض کرده است.
صاحبان نظر اخیر گفتند: اگر علم را توسعه بدهید، دین از میان می رود. عالم شدن مساوی است با بی دین شدن، اما دیدند علم آمد و دین باقی مانده و دانشمندان طراز اولی همچون پاستور و... در آستانه دین زانو زدند.
مارکسیست ها آمدند و گفتند: اصلاً بحث علم مطرح نیست. دین وسیله ای برای کسب امتیاز در جوامع طبقاتی است؛ بعد از این که بشر از جامعه اشتراکی به جامعه فئودالیستی و کاپیتالیستی کشیده شد، طبقه حاکمه برای حفظ منافع خود دین را اختراع کرد تا طبقه محکوم قیام نکند، بنابراین اگر شما جامعه اشتراکی به وجود آورید و طبقات را از میان بردارید دین هم از میان خواهد رفت. این فرضیه نتوانست جای پایی برای خود باز کند، زیرا از طرفی اثبات شد که دین از مالکیت قدیمی تر بوده، از طرف دیگر توجیه آنها با واقعیت تاریخ تطبیق نمی کند، زیرا دین اغلب از میان طبقات ضعیف و محکوم ظهور کرده و بیشتر یاران پیامبران طبقه زیردست و محروم بوده اند.(411)
فرضیه ای را هم فروید آورد و گفت: بشر در اجتماع از نظر جنسی محرومیت هائی پیدا می کند که باعث می شود غریزه عقب رانده شده، به شعور ناخودآگاه برود. قیود اجتماعی جلوی بروز این غریزه به عقب رانده شده را می گیرد، لذا این محرومیت ها از راه ها و به شکل های دیگری بروز می کند که یکی از آنها دین است. نتیجه حرف فروید این بود که اگر آزادی جنسی مطلق بدهیم، دیگر دین هم وجود نخواهد داشت. اما طولی نکشید که خود فروید هم از حرف خود پشیمان شد و شاگردانش هم نظر او را نپذیرفتند و از همین جا نظریه فطری بودن دین پیدا شد.
در مورد فطری بودن دین دانشمندان زیادی نظر داده اند، از جمله ((یونگ)) شاگرد فروید که می گوید: ((این جمله فروید که دین از نهاد ناخودآگاه بشر تراوش می کند صحیح است، اما عناصر روان ناخودآگاه بشر منحصر به تمایلات جنسی که به شعور باطن گریخته اند نمی باشد، بلکه روان ناخودآگاه جزء سرشت بشر است، و عناصر رانده شده می روند و به آن ملحق می شوند؛ دین هم جزء اموری است که در روان ناخودآگاه بشر به طور فطری و طبیعی وجد دارد)).
ویلیام جیمز روانشناس و فیلسوف معروف آمریکایی در کتاب دین و روان می گوید: ((درست است که سرچشمه بسیاری از امیال درونی ما امور مادی و طبیعی است، ولی بسیاری از آنها هم از ماورای این دنیا سرچشمه می گیرد... به همان دلیل که یک سلسله غرایز مادی ما را با این دنیا پیوند می دهد، غرایز معنوی هم ما را با دنیای دیگر پیوند می دهد)).
آلکسیس کارل، جراح و فیزیولوژیست معروف، در کتاب نیایش می گوید:
((دعا عالی ترین حالت مذهبی در انسان است و حقیقت آن پرواز روح بشر است بسوی خدا. در وجدان انسان شعله فروزانی است که گاه و بیگاه انسان را متوجه خطاهای خویش می کند و همین شعله فروزان است که انسان را متوجه خطاهای خویش می کند و همین شعله فروزان است که انسان را از راه کجی که می رود باز می دارد)).
انیشتین علت گرایش به مذهب را در همه طبقات یکسان نمی داند و می پذیرد که دینداری بسیاری از مردم ناشی از ترس، جهل و امید به یک مبدا برای اتکا است و می گوید: خدای این افراد، خدای واقعی نیست.
وی در ادامه می گوید: ((ولی در این بین یک عده قلیلی هم هستند که یک معنی واقعی از وجود خدا را که واقعاً دارای خصایص و مشخصات بسیار عالی و غیر قابل قیاس با عقیده سایرین است دریافته اند. در این حالت فرد به کوچکی آمال و هدف های بشر و عظمت امور ماورای طبیعت پی می برد)).
مطابق این بیان در انسان یا حداقل در بعضی از انسان های رشدیافته چنین احساسی است که می خواهد از وجود محدود خود خارج شود و به خدا و منبع هستی متصل گردد. این همان است که قرآن کریم می فرماید: الذین آمنوا و تطمئن قلوبهم بذکر الله الا بذکر الله تطمئن القلوب (412)
از مجموع نظرات این دانشمندان معلوم می شود که اولا در میان خود منکرین دین، راجع به منشأ دین وحدت نظری وجود ندارد، و ثانیاً بسیاری از دانشمندان معروف جهان به فطری و طبیعی بودن دین نظر داده اند.(413)
در مورد مطلب دوم باید بیان کنیم که چگونه دین تأمین کننده خواسته های فردی و اجتماعی بشر است و جانشین هم ندارد.
در توضیح این که بشر از لحاظ شخصی و فردی محتاج به دین است، باید گفت که همین که ابدیت به فکر بشری می آید، با جهان دیگر پیوند برقرار می کند و این قدرت فکری در او تمایلات ابدیت خواهی به وجود می آورد. و این گونه خواسته های عظیم در ساختمان بدنی و جسمانی محدود و فانی شونده جور در نمی آید. اینجا است که یک عدم تعادل عجیب و ناراحت کننده ای میان آرزوها و استعداد جسمانی خود می بیند.
حال این اشکال پیش می آید که اگر بناست انسان محو و نابود شود، این تفکرات و تمایلات وسیع و گسترده چقدر بیهوده و خردکننده است. بسیاری از کارهایی که بشر برای باقی ماندن نام خود انجام می دهد نشانگر همین آرزوی جاودانی است، ولی کیست که نداند که اگر شخص وجود نداشته باشد، باقی ماندن شهرت و نام وی هیچ فایده ای نخواهد داشت، تنها چیزی که احساس و احتیاج را به طور کامل و مطمئن پاسخ می دهد دین است. به قول ویکتور هوگو (( آنچه که زندگی را برای انسان گوارا و لذت بخش می کند و افق دید او را وسیع می سازد، همان چیزی است که دین به او میدهد؛ یعنی اعتقاد به جهان ابدیت، به خلود و بقای بشر)).
برای توضیح اجتماعی بشر به دین باید گفت که رکن اساسی در اجتماعات، اخلاق و قانون است. اجتماع به این دو نیازمند است و پشتوانه این دو هم فقط دین است. تمام مقدساتی که اجتماع بشر دارد، مثل عدالت، آزادی، مساوات، انسانیت، همدردی و... تا پای دین در میان نباشد، حقیقت پیدا نمی کند و مثل چاپ اسکناس بدون پشتوانه است. درست شبیه اعلامیه حقوق بشر که فرنگیان منتشر کرده و خودشان هم قبل از دیگران آن را نقض کرده اند؛ چون متکی به ایمانی که از عمق و وجدان بشر برخاسته باشد، نیست.
ممکن است پرسیده شود که اگر دین فطری است چرا گروه هایی از مردم از دین خارج می شوند یا چرا بعضی دانشمندان بی دینند.
دلایل مختلفی برای اعراض مردم از دین وجود دارد: مثلاً دانشمند امریکائی، والتر اسکارلند برگ، دو دلیل درباره علت بی ایمانی برخی از دانشمندان به خدا ذکر می کند: یکی نامساعد بودن بعضی از محیطهای اجتماعی که انکار وجود خدا را ایجاب و توجیه می کند. مورد دیگر سوء تفاهمی است که در مسأله خدا برای بعضی از دانشمندان پیدا می شود؛ آن ها در کودکی خدا را از طریق کسانی می شناسند که تلقی نادرستی از خدا دارند؛ آنها ذات خدا و صفات و طرز دست اندرکار بودن خدا در عالم را طوری تعلیم می بینند که با عقل جور در نمی آید و وقتی آن دانشمند با عقل و منطق آشنا شد، آن ایمان نامعقول را نفی می کند و چون می پندارد عقیده به خدا جز به همان شکل غیر منطقی نباید باشد، منکر خدا می شود؛ پس در واقع آن چه که آنها انکار می کنند مفهوم واقعی خدا و دین نیست، چیز دیگری است، اما علت اعراض از دین منحصر در این ها نیست.
یکی دیگر از چیزهائی که موجب اعراض و تنفر مردم از خدا و کلا همه معنویات می شود، آلوده شدن محیط و غرق شدن افراد در شهوت پرستی و هوا پرستی است و بدیهی است که غرق شدن در شهوات پست حیوانی با هر گونه احساس تعالی منافات دارد.
برای همین اقوامی که می خواهند روح اخلاق و شهامت و شجاعت را در قوم دیگری بکشند، وسائل عیاشی و شهوترانی آنها را فراهم می کنند. همانطور که در اندلس این واقعه رخ داد و امروز نیز استعمار غرب آن را در کشورهای اسلامی به کار گرفته است.
در زبان دینی این مطلب اینطور بیان شده است که وقتی دلها را کدورت و قساوت می گیرد، نور ایمان در دلها راه نمی یابد؛ ان الله لا یهدی القوم الفاسقین(414)
دلیل چهارم برای اعراض از ناسازگاری و ستیزی است که برخی از مبلغان دینی بی خرد میان دین و سایر غرائز فطری بشری ایجاد می کنند و بجای این که دین را تعدیل کننده غرایز دیگر معرفی کنند آنرا ضد و دشمن سایر فطریات بشر معرفی می کنند.
توضیح مطلب این که در سرشت بشر تمایل به بسیاری از چیزها نهاده شده که همه در مسیر تکامل بشر لازم است، و همانطور که هیچ عضوی بیهوده نیست، هیچ تمایل بیهوده ای که محتاج به میراندن باشد هم وجود ندارد.
هیچ یک از این تمایلات با یکدیگر سر جنگ ندارد و اگر سهم هر یک به عدالت داده شود، هماهنگی کامل بین آنها برقرار می شود و ناهنماهنگی آنجاست که یکی بیش از حد سیر و دیگری گرسنه باشد.
معنی فطری بودن قوانین اسلامی هم همین هماهنگی آن و عدم ضدیت آن با سایر احتیاجات واقعی انسان است، ولی بعضی مقدس مآبان می گویند:
اگر می خواهی دین داشته باشی به همه چیز پشت پا بزن؛ مال و مقام و فرزند را رها کن، از علم بگریز که حجاب اکبر است؛ شاد مباش و شادمان مکن و...
بدیهی است وقتی زهد، ترک وسائل معاش، ترک موقعیت اجتماعی و انزوای از مردم شناخته شود و علم علم دشمن دین دانسته شود و علما را به نام دین در آتش افکنند مردم به دین بدبین خواهند شد، لذا مربیان دین باید بکوشند اولاً خود، دین شناس شوند و به نام دین مفاهیم نامعقولی در اذهان مردم وارد نکنند.
ثانیاً در اصطلاح محیط بکوشند و از آلودگیهای اخلاقی محیط تا حد امکان بکاهند، و ثالثاً و همه مهمتر این که، اسم دین با فطریات مردم مبارزه نکنند. آن وقت است که خواهند دید مردم یدخلون فی دین الله افواجا (415)(416)(417)