فهرست کتاب


انسان بر آستان دین «خلاصه آثار استاد شهید مرتضی مطهری ج 8 »

مرکز تحقیقات دانشگاه امام صادق علیه السلام

اقبال و احیای فکر دینی

مصلح بزرگ اسلامی، اقبال لاهوری، سلسله بحث هایی تحت عنوان ((احیای تفکر دینی)) مطرح کرده، که نمی خواهم ادعا کنم تمام حرفهایش صحیح است و همه حرفها را زده، ولی از باب این که وی این موضوع را عنوان کرده و راجع به آن بحث هایی داشته، بسیار شایسته تقدیر و تمجید است.
اقبال مردی است اروپا رفته که از تحصیلات جدید بهره بسیار عالی دارد و به ارزش علم جدید فوق العاده واقف است، و لذا اگر انتقادی بر اروپا مطرح می کند، چنین نیست که از دور شبحی از اروپا را در نظرش مجسم کرده باشد و بعد بخواهد انتقاداتی کند، بلکه آن جا را از نزدیک دیده و شناخته و تجزیه و تحلیل کرده است. در این جا به ذکر برخی از نظریات او که در نگاه اول در گفتار و اشعار وی جلب توجه می کند می پردازیم:
((تمدن اروپایی و راه و رسم و اخلاق و فرهنگی که اروپای امروز دارد، نه تنها خوب نیست، بلکه بسیار خطرناک است، هم برای بشریت هم برای خود مردم اروپا. ولی متأسفانه علی رغم این مسائل، مسلمانان با سرعت زیادی در حال حرکت به سوی اروپایی شدن هستند. البته اگر تنها جنبه فکری و عقلانی اروپا را در نظر بگریم خطری ندارد، زیرا فرهنگ اروپا به معنی علمی آن، دنباله فرهنگ اسلامی است، اما ترس ما از این است که ظاهر خیره کننده این فرهنگ ما را از پی بردن به ماهیت واقعی آن باز دارد.
عیب فرهنگ اروپایی این است که با عقل تنها، بدون این که پیوندی با روح و وجدان و ایمان داشته باشد، می خواهد بشر را نجات دهد. مثالی گری اروپا (ایده آلیسم اروپا) کمال مطلوب فرهنگ اروپایی را به صورت مسلک ها و ایسم هایی در می آورد و می پندارد بشر با ملحق شدن به آن ها سعادتمند می شود؛ در حالی که این ایسم ها از مرحله زبان جلوتر نیامده و واقعاً نتوانسته ماهیت فرهنگ اروپایی را انسانی کند. اروپا شعار انسان دوستی و رعایت حقوق بشر و عدالت و... را می دهد، ولی در عمق وجدان خود به این ها پایبند نیست و نتیجه آن، من سرگردانی است که در میان دموکراسی های ناسازگار با یکدیگر، به جستجوی خود می پردازد. دموکراسی هایی که کارشان منحصراً بهره کشی از ضعیفان به سود توانگران است. لذا سخن مرا باور کنید که اروپای امروز بزرگترین مانع در راه پیشرفت اخلاق بشریت است.))
و اقبال تاکید دارد که مسلمانان مخصوصاً جوانان که فقط ظاهر فرهنگ غربی را می بینند، به این مطلب آگاه شوند.
نکته دومی که اقبال بر آن تاکید دارد این است که آن نقصی که در تمدن اروپایی است، در فرهنگ و تمدن اصیل اسلامی وجود ندارد. وی سعی در معرفی پایه های اساسی فرهنگ اسلامی و مزایای آن دارد و معتقد است که چون پشتوانه دستورات اسلام وحی و ایمان مذهبی است، می تواند تا اعمال روح بشر نفوذ کند و بدین ترتیب در روح بشر یک ضمانت اجرای قوی ایجاد نماید؛ در حالی که روش های مکاتب اروپایی چنین ضمانت اجرایی ندارد. او می گوید:بشریت امروز به سه چیز محتاج است: اول، تعبیری روحانی از جان، زیرا علت سرگردانی بشر تفسیر مادی از جهان، یعنی جهان بی شعور و بی هدف است. انسان محتاج تعبیری روحانی از جهان می باشد تا بداند چیزی بیهوده خلق نشده است. دوم، آزادی روحانی فرد، یعنی شخصیت قایل شدن برای انسان، چرا که اگر انسان از جهان تعبیری روحانی کند، ولی برای فرد شخصیتی قایل نباشد استعدادهایش بروز نمی کند. سوم اصولی اساسی و دارای تأثیر جهانی که تکامل اجتماعی بشری را بر مبنای روحانی توجیه کند (مقررات اسلامی).
اقبال با دیدن نواقص تمدن اروپا و مشاهده حقیقت اسلام مساله ای را مطرح می کند با عنوان ((احیای فکر دینی در اسلام)). او متوجه شده بود که اسلام واقعی در میان مسلمین وجود ندارد. شعائر اسلام مثل اذان، نماز، و دیگر مراسم و آداب ظاهری اسلامی وجود دارد، اما روح اسلام در جامعه مرده است.
اقبال می گوید: تجدید حیات اسلامی امکان دارد، زیرا مسلمین مرده اند، اما خود اسلام نمرده است، چون تکیه گاه و مبنای اسلام، یعنی کتاب آسمانی و سنت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم جاودانه اند، پس نقص کار در تفکر و طرز تلقی مسلمین از اسلام است.
امیرالمؤمنین علیه السلام آینده اسلام و مسلمین را چنین پیشگویی کرده اند:
لبس الاسلام لبس الفرو مقلوبا(375) پوستین در زمستان برای دفع سرماست، اما اگر کسی آن را وارونه بپوشد نه تنها گرما ندارد، بلکه به صورت مضحک و مسخره ای هم در می آید. اسلام نیز چنین شده است.
اسلام هست، اما اسلام بی خاصیت و بی اثر، اسلامی که نمی تواند حرکت و نیرو و بصیرت بدهد، پس اگر فقط از تمدن اروپایی انتقاد و از فرهنگ اسلامی تمجید کنیم و بعد بپنداریم که روح اسلام همین است که ما داریم و منتظر باشیم مردم دنیا از ما پیروی می کنند، کاری از پیش نمی رود.
تعبیر احیای تفکر اسلامی که از سوی اقبال به کار برده شده، بیانگر وضعیت کنونی مسلمانان و نیاز آن ها به تعبیرات و اصطلاحات اساسی است. البته اصل این تعبیر از خود قرآن است یا ایها الذین آمنوا استجیبوا لله و للرسول اذا دعاکم لما یحییکم(376) حالا ما در این جا به بیان چند خاصیت از خواص حیات می پردازیم تا ببینیم این که مسلمان ها مرده اند، به چه معناست. در ضمن سعی خواهیم داشت تا راه چگونه زنده کردن اسلام در میان مسلمین را هم نشان بدهیم.(377)
یکی از علایم حیات، جنبش و آگاهی است. انسان به هر نسبت که آگاهی بیشتر داشته باشد، حیات بیشتری دارد و هر قدر که بی خبرتر باشد، مرده تر است. همچنین به هر نسبت که تحرک بیشتری دارد زنده تر و هر قدر که ساکن تر باشد مرده تر است، اما متأسفانه در جامعه ما هر کسی تا وقتی ساکت باشد، مورد تعظیم و اکرام خواهد بود، اما همین که به راه افتاد و یک قدم برداشت، نه تنها کسی کمکش نمی کند، بلکه سنگ مخالفت است که به طرف او پرتاب می شود و این نشانه یک جامعه مرده است.
یکی دیگر از علایم حیات یک جامعه، میزان همبستگی بین افراد آن می باشد. خاصیت مردگی، متلاشی و متفرق شدن اعضا از یکدیگر است.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم می فرماید: مثل المؤمنین فی توادّهم و تراحمهم و تعاطفهم کمثل الجسد اذا اشتکی منه عضو تداعی له سائر الجسد بالسهر و الحمی(378) آیا ما مسلمین امروزی هم این طوری هستیم؟ یا این که مسلمین بیشتر مساعیشان صرف جنگ و دعوا با هم و اختلافات داخلی می شود؟
اقبال مدعی است که از تاریخ مردن تفکر اسلامی پانصد سال می گذرد. پانصد سال پیش اندلس، یکی از شریف ترین اعضای پیکر اسلامی را از مسلمانان گرفتند، اما مسلمانان چنان سرگرم جنگ شیعه و سنی بودند که کسی اصلاً متوجه این واقعه نشد و امروز هم سال هاست که دشمنان اسلام، فلسطین را از دست مسلمین بیرون آورده اند و مسلمین ساکت نشسته اند.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در حدیث فوق می فرماید:
اگر یک عضو بدن درد بگیرد، سایر اعضا چنان به تکاپو می افتند که دیگر شخص خوابش نمی برد. حالا همدردی ما با مردم فلسطین چیست؟ اگر واقعاً همدردی نیست، پس مسلمان نیستیم.
یکی دیگر از علایم مرده بودن، مرده پرستی است که هر مرد بزرگی را تا وقتی زنده است قدر نمی دانیم و به او اعتنا نمی کنیم، اما همین که مرد به تجلیل وی می پردازیم. البته نمی گویم که از بزرگانی که مرده اند، نباید تجلیل کرد، اما بحث بر سر این است که چرا تا زنده است، به او بی توجه هستیم؛ مثلاً علامه طباطبایی مرد بسیار بزرگی است که صد سال دیگر باید بنشینند و آثار او را تجزیه و تحلیل کنند و به ارزش او پی ببرند، چرا ما از حالا به این فکر نیفتیم.
یکی دیگر از دلایلی که جامعه ما مرده است این است که دروغ را می پذیرد، اما سخن راست را حاضر نیست بپذیرد؛ مثلاً در داستان اربعین امام حسین علیه السلام همه جا صحبت از این است که اهل بیت در کربلا بر سر قبر امام حسین علیه السلام آمدند، بعد چه شعرها و مرثیه ها و... در حالی که این واقعه در هیچ کتاب معتبری ذکر نشده است، اما از دو جریان اصیل این روز یعنی آمدن جابر به کربلا و احوال وی و نیز زیارت اربعین با آن مضامین عالی خبری نداریم.(379)

تفکر مسلمین درباره تأثیر عمل در سعادت

در بحث پیش گفتیم که طرز تفکر و تلقی مسلمین در عصر حاضر درباره اسلام آسیب دیده است و به بعضی از این آسیب دیدگی ها و علایم مرده بودن مسلمین اشاره کردیم. ما مسلمانان اگر بخواهیم طرز تفکر خودمان از اسلام را تصحیح کنیم باید به گذشته ها بر گردیم، چرا که ریشه های این آسیب چه بسا در چند قرن پیش باشد. در این جا به یکی از آسیب هایی اشاره می کنیم که ریشه در قرون اولیه اسلامی دارد و امروزه در میان ما ریشه های جدیدی هم پیدا کرده و آن خوار شمردن در تأثیر عمل در سعادت، و رجوع از تفکر واقع بینانه به خیالبافی است.
در اسلام تکیه گاه تعلیم و تربیت، عمل است و سرنوشت و سعادت انسان وابسته به عمل او معرفی شده است و این یک طرز تفکر واقع بینانه و منطبق با ناموس خلقت است: لیس للانسان الا ما سعی،(380) فمن یعمل مثقال ذرة خیرا یره و من یعمل مثقال ذرة شرا یره(381)
وقتی یک ملت فهمید سرنوشتش به دست خودش است، آن وقت متوجه عمل و نیروی خود می شود و به فعالیت می پردازد و این خود عامل بزرگی برای حیات یک جامعه است. در صدر اسلام، چون این مسأله از اصول فکری مسلمانان بود، مسلمین جنب و جوش بسیار زیادی داشتند، اما کم کم افکاری در میان مسلمین پیدا شد که عمل را تحقیر می کرد. خلفای بنی امیه چون خود فاسد بودن، این فکر را ترویج کردند که اساس اسلام بر ایمان است و وقتی ایمان درست شد، عمل هر چه بود، بود. خلفای بنی امیه سعی می کردند به این ترتیب خود را تبرئه کنند و مردم را به فساد آن ها اعتراض نکنند. در آن موقع ما شیعیان از امیرالمؤمنین علیه السلام الهام گرفته بودیم که الایمان معرفة بالقلب و اقرار باللسان و عمل بالارکان؛(382) یعنی عمل جزء ایمان است و ایمان مجزای از عمل نمیتواند وجود داشته باشد.
در قرون اولیه اسلام این آسیب و این طرز فکر فقط اختصاص به جناحی از اهل سنت (مرجئه) داشت، ولی اگر دقت کنیم، می بینیم شیعه که آن قدر با مرجئه در ستیز بود، امروز عملا از مرجئه شده است و در تعلیمات خود عمل را تحقیر می کند و مثلاً می گوید: انتسابت به علی را درست کن، اسمت شیعه باشد، در دیوان عزاداران حسینی ثبت شوی، همین کافی است! می گوید: بهشت را با عمل نمی شود تهیه کرد و باید بهانه ای جور کرد! این نوعی گریز از واقعیت به خیال است. در حالی که قرآن با صراحت این اعتقاد را در آن زمان اهل کتاب و خصوصاً یهودی ها طرفدارش بودند، رد می کند و می گوید:
خدا به هیچ وجه کسی را بدون عمل به بهشت نمی برد و کسی را با انتساب نمی بخشد. جریان از این قرار بوده که در مدینه در بین عده ای از مسلمانان و مسیحیان و یهودیان اختلاف می شود، که هر یک اظهار می دارند که خداوند به خاطر دین ما برای ما امتیاز خاصی قایل است و هر کار بدی بکنیم، خدا از ما می گذرد. این آیه نازل می شود که نه آن طور است که شما مسلمان ها آرزو می کردید و نه آن طور است که اهل کتاب آروز می کنند؛ هر کس کار بدی کند، خدا به او کیفر خواهد داد:
لیس بامانیکم و لا امانی اهل الکتاب من یعمل سوءاً یجز به(383)
ائمه معصومین علیهم السلام هم در موارد بسیاری این پندار غلط و باطل را تذکر داده و فرموده اند: با صرف انتساب به پیامبر و ائمه علیهم السلام کسی به بهشت نمی رود و گناهانش پاک نمی شود. در این جا به چند نمونه از تعالیم معصومین علیهم السلام در این باب اشاره می کنیم.
زید النار (برادر امام رضا علیه السلام) در جایی نشسته بود و مرتب می گفت: ما چنین و چنانیم و خدا با ما خاندان پیامبر چنین رفتار می کند. امام رضا علیه السلام که متوجه سخنان او شدند، فرمودند: این مهملات چیست؟ اتفاقاً اگر این طور باشد که تو می گویی، تو از پدرت موسی بن جعفر افضل هستی، در حالی که او یک عمر به عبادت و عمل گذراند و تو یک عمر به بطالت، با این حال بهشت برای هر دو شما تضمین شده است! و مگر پسر نوح پیامبر زاده نبود؟ پس چرا خدا حاضر نشد خواهش یک پیامبر را درباره یک پیامبرزاده بپذیرد و خود آن پیامبر هم به خاطر آن خواهش مدت ها استغفار می کرد.(384)
همچنین نقل است که شخصی آمد خدمت حضرت صادق علیه السلام و گفت: آیا این حدیث صحیح است: ((هر وقت معرفت به امامت درست شد، هر چه می خواهی انجام بده؟)) فرمود: بله، پرسید: ولو این که زنا یا دزدی کند؟ امام فرمود: ((وای بر تو، مقصود این است که هر وقت معرفت به امام پیدا کردید، آن گاه هر چه دلتان می خواهد عمل صالح انجام دهید، زیرا شرط قبول عمل را پیدا کرده اید، نه این که وقتی امام را شناختی هر فسق و فجوری خواستی انجام بده.))
یا می بینیم پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به دختر بزرگوارشان می فرمایند:
یا فاطمة اعملی بنفسک، انی لا اغنی عنک شیئا(385)
امیرالمؤمنین علیه السلام هم در جواب شخص طالب نصیحت می فرمایند: لا تکن ممن یرجو الاخرة بغیر العمل(386)
امام باقر علیه السلام نیز که احتمال خطور این فکر به ذهن شیعیان را می داده اند، با تاکید ابلغ شیعتنا(387) فرموده اند: شیعه ما نیست، مگر کسی که اهل ورع و تقوا و اهل اجتهاد باشد (اجتهاد یعنی کوشش)، ولی امروزه ما می گوییم: این ها مهم نیست، اصل این است که ما را در مشهد کنار امام رضا علیه السلام دفن کنند! اما نمی فهمیم که در این صورت هارون الرشید هم باید بخشوده شود. در حالی که همه او درا لعنت می کنیم. این را می گویند یک فکر مسخ شده و مرده، بنابراین یکی از موارد احیای تفکر اسلامی این است که باید بفهمیم اسلام دین عمل است، دین وابستگی های خیالی نیست.(388)

تفکر زنده و تفکر مرده

گفتیم که تعبیر حیات روح، ابتدا در قرآن مطرح شده است و منظور از آن، حیات انسانی انسان است، نه حیات حیوانی او (حیات حیوانی همان است که مانند سایر حیوانات قلب و کلیه کار می کنند، اعصاب فعالیت دارند و...).
قرآن کریم در باب تأثیر تعالیم خود بر مخاطبان می فرماید: لینذر من کان حیا؛(389)
یعنی مردم را به دو دسته زنده و مرده تقسیم می کند و می گوید: قرآن روی افرادی اثر دارد که شائبه ای از حیات در آن ها باشد. مقصود از مردگی و زندگی این است که هر کس با یک فطرت خدادادی و حقیقت طلب به این دنیا می آید، ولی این نور فطرت در بعضی خاموش می شود و بدین سان او تبدیل به یک مرده متحرک می شود که سخنان انبیا بر چنین فردی بی فایده است.
قرآن در تعبیر دیگری می گوید: آن اشخاصی که شائبه ای از حیات در آن ها باشد، وقتی که قرآن در زمین روحشان بذر می افشاند، مثل یک زمین سبز و خرم می شوند. مثل این افراد، مثل کسی است که چراغی همراه دارد و روشنایی می دهد.(390)
باید توجه داشت که خود زندگی غیر از شرایط زندگی است. نفس کشیدن و غذا خوردن و... شرایط زندگی هستند، اما خود زندگی به معنی دانایی و توانایی است. به خدای تعالی نیز از آن جهت حی مطلق می گوییم که دانا و توانای مطلق است. اسلام نیز دین حیات و این مقیاسی است برای تفکیک اسلام و آن چه به اسم اسلام رواج یافته؛ یعنی آن طرز تفکری که نتیجه اش آگاهی یا توانایی نباشد و به سکون و بی خبری بینجامد، از اسلام نیست؛ مثلاً همان طور که گفتیم: از دید اسلام تنها چیزی که انسان می تواند به آن امید داشته باشد، عمل خود اوست. این طرز تفکر باعث بیدار شدن حس اعتماد به نفس می شود که تأثیر شگرفی در حیات انسان دارد، ولی عملاً می بینیم مسلمین جایگاهی برای عمل قایل نیستند و متأسفانه غالب مفاهیم اخلاقی و تربیتی اسلام امروزه به شکل وارونه ای در افکار مسلمان ها وجود دارد.
حال در ادامه بحث علائم حیات یک جامعه و متناسب با این که اسلام به دنبال دانایی و توانایی است که نشانه های حیات واقعی می باشند، نه سکون و بی خبری و ضعف، به بیان چند مفهوم اخلاقی مسخ شده دیگر می پردازیم، اما قبلاً اشاره می کنیم که مسائل تربیتی مسائل احساسی هستند و می توان گفت که تیغ دو دم می باشند؛ یعنی اگر خوب و صحیح آموزش داده شوند اثر بسیار عالی دارند، ولی اگر یک ذره از مسیر خودشان منحرف شوند، صد در صد اثرشان معکوس است، و مواردی که ذکر خواهیم کرد، این نکته را آشکارتر خواهند ساخت: