فهرست کتاب


انسان بر آستان دین «خلاصه آثار استاد شهید مرتضی مطهری ج 8 »

مرکز تحقیقات دانشگاه امام صادق علیه السلام

د - ماتریالیسم تاریخی یا نفی اصالت خیر و شر:

هگل فلسفه ای را بنا کرد که اعتقاد به رشد و تکامل، اساس آن بود و مارکس هم با استفاده از منطق دیالکتیک او بینش مادی خود را - که مدعی خوش بینی به آینده است - بنا نهاد.
فلسفه تاریخ مارکس بر چند اصل مبتنی است:
1 - نفی فطرت و غریزه:
یعنی همه چیز انسان را جامعه به او داده است و حتی جامعه به فرد غریزه اخلاقی را تحمیل می کند، وگرنه انسان در ذات خود نه خوب است و نه بد، بلکه به منزله ماده خامی است که تحویل کارخانه ((جامعه)) داده می شود.
2 - اصالت اقتصاد:
از نظر جامعه شناسی مارکسیسم همه سازمان های اجتماعی در یک سطح نیستند و جامعه، مثل ساختمانی که زیربنا دارد و زیربنای جامعه اقتصاد است و خود اقتصاد هم ساخته روابط تولید و ابزار تولید است، پس شکل ابزار تولید است که باعث تغییر اوضاع و احوال اقتصادی می شود و این باعث تغییر نهادهای اجتماعی و در نتیجه تغییر رفتار انسان ها می شود، پس شناخت انسان ها مبتنی بر شناخت وضع اقتصادی و ابزار تولید آن هاست. خوبی ها و بدی ها هم همه تابع نظام تولیدند.
بر این اساس همه جوامع باید این سیر واحد را طی کنند: اشتراک اولیه، برده داری، فئودالیسم (ارباب - رعیتی)، بورژووازی (سرمایه درای)، سوسیالیسم و کمونیسم. بدین بیان که بشر ابتدایی، هنوز صنعتی نداشت و ابزار تولیدش فقط سنگ های تیز برای شکار حیوانات بود. هر روز صبح گرسنه از غار خارج می شد و شب سیر بر می گشت و در این دوره، ثروتی نبود تا انسان ها برایش نزاع کنند و از طرفی دشمن مشترک (طبیعت و حیوانات درنده) باعث اتحاد و عدالت بین آن ها شده بود، اما پس از مدتی بشر کشاورزی و دامپروری و ساختن ابزارهای کامل تر را آموخت و توانست اضافه بر نیازش تولید کند و از این جا استثمار پیدا شد، زیرا قبلا هر کس اجباراً باید برای خود کار می کرد، ولی حالا می شد کسی با استفاده از کار دیگران زندگی کند و بدین ترتیب مالکیت خصوصی برده داری، زمین داری و... و به تبع، ظلم و استثمار شروع شد، زیرا بنای اقتصادی که خراب شد، بشر هم فاسد شد؛ یا استثمارگر شد یا استثمار شده، زیرا با آمدن مالکیت خصوصی، ((ما)) به ((من)) تبدیل گشت. در دوره های بعد هم چون مالکیت خصوصی وجود داشت، هر چه ظهور کرد تنها بدی و ظلم بود، در نتیجه تنها در دوره اشتراک، حق و عدل بر جامعه حاکم بوده است و برای رسیدن به چنان جامعه ای باید ابزار تولید آن قدر رشد کند تا دوباره مالکیت خصوصی از بین برود و مالکیت، عمومی شود.
بر این اساس، مارکسیسم، انسان را قابل اصلاح نمی داند و هر نظریه اصلاحی را با وجود مالکیت بی فایده می شمارد، زیرا برای بشر اختیاری قابل نیست و او را تابع جامعه و محکوم به جبر تاریخ و نظام اقتصادی می داند و می گوید: تحول جامعه، مثل تولد نوزاد است که تا موقعش نرسد، زایمان محال است. با این بیان، همه معتقدین به اصالت اجتماع، جبری فکر می کنند و نظریه اصلاحی را قبول ندارند و می گویند: انسان در هر موقعیت اجتماعی قرار بگیرد همان طور می شود. لازمه این حرف، نفی هر گونه اختیار و آزادی است، زیرا هر تز اصلاحی دو پایه دارد: اولاً باید برای بشر آزادی و اختیار قایل شویم که بتواند بر اوضاع اجتماعی مسلط شده، قدرت تغییر آن را داشته باشد و ثانیاً قایل به حق گرایی در طبیعت بشر باشیم و وی را بی فطرت یا شریر ندانیم.
مارکسیست ها چون با بیان فوق نظریه اصلاحی ندارند و نمی توانند داشته باشند، مدعی شده اند که مارکسیسم یک علم است و می گویند: علم، هیچ باید و نبایدی ندارد و فقط به کشف روابط می پردازد همانطور که یک دانه برای درخت شدن، سیری طبیعی و لا یتخلف دارد، جامعه نیز چنین است و مدعی اند که ما این سیر را کشف کرده ایم، اما نمی توان در این جریان طبیعی دخالت کرد و اگر شما بخواهید جامعه ای را، مثلاً از فئودالیسم مستقیما به سوسیالیسم ببرید، مثل این است که نطفه ای را بخواهید مستقیما به تولد برسانید.
سفارش مارکسیسم این است که اگر در جامعه ای غیر سوسیالیستی هستید، کاری کند تضادهای آن جامعه سریع تر شود و انقلاب صورت گیرد تا خودش به مرحله بعدی برود. این به اصطلاح فرضیه علمی نه تنها قابل تطبیق با تاریخ جوامع نیست و مورخین آن را تایید نکرده اند، خود مارکس و انگلس هم تحولات اروپا را طوری تحلیل کردند که نظریه خود را نقض نمودند.
مارکسیست ها کوشش دارند تاریخ بشریت را سیاه و ظلمانی نشان دهند و می گویند: اگر کسی دم از عدالت و حق زده، حتماً کاسه ای زیر نیم کاسه بوده، زیرا در دوره مالکیت خصوصی محال است کسی طرفدار حق و عدالت باشد. البته قبول دارند که در طول تاریخ، نهضت هایی از سوی محرومان شده، ولی اولاً می گویند که آن ها به خاطر حقوق خود قیام کرده اند، نه به خاطر عدالت و ثانیاً چون زمانه، مالکیت اختصاصی و مثلاً برده داری را ایجاب می کرد، این افراد نمی توانستند به نتیجه برسند. مذاهب هم هر چند تأثیر محدودی داشتند، اما هیچ کار عمده ای نکرده اند. پنج سال حکومت علی علیه السلام در مقایسه با تاریخ بشریت یک ثانیه هم نیست. این بیان، یکی از نقشه های آن ها برای بی اعتبار کردن مذاهب است، زیرا تنها منادی حق و عدالت در طول تاریخ، مذاهب بوده اند. آن ها کوشش دارند صفحات تاریخ را فقط ظلمانی جلوه دهند، زیرا اگر زیبایی ها را جلوه دهند ماتریالیسم تاریخی باطل می شود.(360)(361)
ه - نظریه اسلام:
بر خلاف مارکسیسم، اسلام اولاً هستی را بر اساس حق می داند و حق را اصیل می شمارد و اگر چه باطل را نفی نمی کند، ولی آن را اصیل نمیداند.
ثانیاً انسان را صرف یک ابزار نمی داند و برای او اختیار و اراده قایل است.
ثالثاً برای انسان یک فطرت حقگرا قایل است، اما می گوید: چون انسان دارای اختیار است، گاه از مسیر اصلی خود منحرف شده، آن حس ملکوتی خود را در مسیری شیطانی ارضا می کند.
اسلام می گوید: حق اصیل است و باطل غیر اصیل و همیشه بین این دو، جنگ و نزاع وجود دارد، اما نه این که همیشه باطل غالب باشد؛ خیر، آن چه همیشگی بوده حق است و گاه باطل نمودی پیدا می کند. محال است جامعه بر پایه شر و باطل بچرخد. البته فرق است بین جامعه بیمار و جامعه ای که در آن شر غالب است. اسلام می گوید: اگر جامعه ای باقی باشد، معلوم است در میان دو حد باطل (افراط و تفریط) نوسان دارد. اگر در آن حد متعادل قرار گرفت، یک جامعه مترقی است و هدف اسلام نیز آوردن جامعه به این حد تعادل است. هر وقت جامعه در مجموع به باطل گرایید، محکوم به فنا شده است؛ پس مریض بودن جامعه غیر از این است که بر جامعه، باطل غلبه داشته است.
حال به شرح چند شاهد قرآنی در این زمینه می پردازیم:
1 - در آغاز بحث مطلبی راجع به بسم الله الرحمن الرحیم گفتیم و معلوم شد در آن دید عالی، در جهان چیزی جز رحمانیت و رحیمیت خدا وجود ندارد. شر و نقص و عدم، اموری اعتباری و تبعی هستند. در عالم هستی، حق غالب و پایدار است و باطل، مغلوب و نابودشدنی. کل شی ء هالک الا وجهه(362)
در تاریخ بشر هم، این بینش حکم می کند که حق بر باطل پیروز می شود و باطل نابود خواهد شد: هو الذی ارسل رسوله بالهدی و دین الحق لیظهره علی الدین کله و لو کره المشرکون(363)
2 - آیات 1 تا 20 سوره بقره سه گروه را مطرح می کند: اول، مومنین و متقیان که در مسیر هدایت خدا، رستگار می شوند، دوم، کافرین که آن چه به آن ها عرضه شد را نپذیرفتند و دیگر دعوت پیامبر هم فایده ای به حالشان ندارد، اما گروه سوم منافقین هستند که از مذهب، علیه مذهب استفاده می کنند؛ یعنی تظاهر به مذهب می کنند، در حالی که در باطن ضد مذهبند:
یخادعون الله و الذین آمنوا و ما یخدعون الا انفسهم و ما یشعرون(364) قرآن می فرماید که خدعه آن ها به خودشان بر می گردد و اگر آن ها مؤمنین را به تمسخر گرفته اند، این به ضرر خودشانست. چرا که: الله یستهزء بهم و یمدهم فی طغیانهم یعمهون؛(365) یعنی این جریان و سنت عالم است که آن ها را مضحکه قرار خواهد داد و آن ها در حیرت فرو خواهند رفت.
قرآن کریم با چند مثال چگونگی حیرت آن ها را بیان می کند و می فرماید: که اگر آن ها را خاموش می کند و چشم و گوش و زبانشان را هم می گیرد که کاملا سرگردان شوند. به هر حال قرآن به هیچ وجه قایل نیست که مکر و خدعه بتواند جامعه را اداره کند و تاریخ را به جلو حرکت دهد.
این که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم(366) اشاره به همین مطلب است. البته توجه شود که در این بحث ها نباید فقط قله های شامخ را در نظر گرفت؛ مثلاً ما نادر شاه را می بینیم که همه کارهایش ظالمانه است، اما جامعه که نادر شاه نیست؛ همان زمان نادر شاه اگر به میان توده مردم بروید، می بینید در مجموع، صداقت بر کذب و امانت بر خیانت غلبه دارد، لذا در بحث حق و باطل مجموع جامعه را باید در نظر گرفت.
3 - آیات 171 تا 173 سوره صافات بیان می کند حاکمیت و منصوریت فقط از آن پیامبران و پیام آن هاست: و لقد سبقت کلمتنا لعبادنا المرسلین انهم لهم المنصورون و انّ جندنا لهم الغالبون(367) البته مسلما این جا تفوق و پیروزی نظامی مراد نیست، زیرا خود قرآن از کشته شدن ناحق پیامبران سخن گفته است. پس منظور، پیروزی اعتقادی پیامبران است.
علی علیه السلام هم تصریح می کند که جنگ های صدر اسلام، ماهیت اعتقادی داشت: حملوا بصائرهم علی اسیافهم؛(368) یعنی می خواستند با شمشیرهای خود به مردم آگاهی بدهند، نه این که چیزی از آن ها بگیرند.
ما اگر مبارزه امام حسین علیه السلام ظاهرا از جنبه نظامی شکست خورد، ولی وقتی توجه کنیم که ماهیت قضیه، یک جنگ فکری و اعتقادی است و حضرت در مقابل یزید که قصد نابودی اسلام را داشت قیام کرد، می بینیم که واقعاً امام علیه السلام در این قیام پیروز شد و اسلام را احیا کرد.
معنی کلمه کل یوم عاشورا هم این است که هر روز به نام امام حسین علیه السلام با ظلم و باطلی مبارزه می شود و حق و عدالتی احیا می گردد.
4 - در آیات 16 - 18 سوره انبیا خداوند خلقت زمین و آسمان را مطرح می کند و میفرماید که در مقیاس جهانی، نظام هستی به حق برپاست نه بر باطل:
و ما خلقنا السماء و الارض و با بینهما لاعبین لو اردنا أن نتخذ لهوا لا تخذناه من لدنا انْ کنا فاعلین بل نقذف بالحق علی الباطل فیدمعه فاذا هو زاهق و لکم الویل مما تصفون(369)
از این آیات چند نکته را می توان فهمید:
اولاً شاید باطل غلبه ای موقت و ظاهری بیابد، اما حق ناگهان ظاهر می شود و باطل را نابود می کند و معلوم خواهد شد که باطل اول از بین رفتنی بوده است.
ثانیاً وقتی حق به جنگ می آید، کوبنده و بنیان کن می آید و خدا به وسیله خود بشر این کار را می کند، نه به وسیله یک نیروی غیبی.
ثالثاً این حرکت انقلابی، بر پایه نیروی حق و حق پرستی است و از نیروی حق بر پا می شود، نه این که برای شکم و شهوت باشد. اسلام می گوید: ما میخواهیم مستضعفین را نجات دهیم، نه این که فقط برویم شکمشان را سیر کنیم، و لذا در این نهضت، هم مستضعفین شرکت می کنند هم غیر مستضعفین، و بعلاوه، مستضعفی هم که فقط برای شکم مبارزه کند، اسلام، او را نمی پذیرد:
من کانت هجرته الی دنیا یصیبها او امرأة ینکحها فجهرته الی ما هاجر الیه(370) رابعا بینش قرآن درباره پایان جنگ حق و باطل بسیار خوش بینانه است و می فرماید که این نمود باطل و فراگیری آن شما را نترساند، زیرا سرانجام، حق پیروز است:
و عد الله الذین آمنوا منکم و عملوا الصالحات لیستخلفنهم فی الارض،(371) لذا توصیه می کند که ایمان داشته باشید و دیگر از هیچ چیز نترسید: و لا تهنوا و لا تحزنوا و انتم الاعلون انْ کنتم مومنین(372)(373)
5 - آیه 17 سوره رعد، حق و باطل را به صورت مثلی پر معنی بیان می کند و می فرماید: خداوند، آب صاف و پربرکتی از آسمان فرو فرستاد که بر اثر آن سیلی در رودخانه ها به راه افتاد، پس این سیل، کفی را روی خود حمل کرد، همانگونه که فلزی را روی آتش می گذارند و مواد اصلی ته نشین می شود و مواد زاید مثل کفی روی آن را می گیرد؛
فاما الزبد فیذهب جفاء و اما ما ینفع الناس فیمکث فی الارض کذلک یضرب الله الامثال،
اما کف می رود و نابود می شود و آن چه به مردم سود می رساند، یعنی آن چه خیر و برکت است باقی می ماند. از این مثل دو نکته استنباط می شود: نکته اول نمود داشتن باطل و اصالت حق است، زیرا هر کس که از ماهیت قضیه خبر نداشته باشد و از بالا بنگرد، تنها کف را می بیند و می پندارد خروش سیل از آن کف است.
باطل هم این چنین بر نیروی حق سوار می شود و روی آن را می پوشاند؛ یعنی اکثریت جامعه را انسان هایی تشکیل می دهند که صلاحشان بر فسادشان غلبه دارد و اگر احیانا در آن ها فسادی هست، ناشی از جهل و قصور است و نمی توان آن ها را مفسد و خرابکار دانست، اما اگر به ظاهر جامعه نگاه کنیم، ظلم و تجاوز و خدعه و ناپاکی می بینیم.
نکته دوم طفیلی بودن باطل و استقلال داشتن حق است. کف روی آب خود حرکت نمی کند، بلکه نیروی آب است که آن را حرکت می دهد؛ یعنی اگر معاویه ای پیدا می شود و آن همه کارهای باطل می کند، باز هم از نیروی حق و از ایمان مردم استفاده کرده، اهداف خود را تحقق بخشیده است.
بنابراین باطل، حق را با شمشیر خود حق می زند؛ یعنی نیروی حق را به خدمت خود می گیرد؛ مثلاً اگر در دنیا راستگویی وجود نداشته باشد، دروغ نمی تواند کار خود را انجام دهد. دروغگویی الان فایده دارد چون راستگو بسیار است و اگر کسی دروغ بگوید، مخاطب می پندارد که او هم راست گفته و فریب می خورد. همچنین اگر عدالتی در دنیا وجود نداشته باشد، امکان وجود ظلم محال است.
برای همین تمام کشورهای استعمارگر هم، دم از آزادی و عدالت می زنند و به اسم حقوق بشر اموال دیگران را غارت می کنند. امیرالمؤمنین علیه السلام در خطبه 50 نهج البلاغه بعد از بیان همین نکته می فرمایند: اگر حق و باطل کاملاً از هم تفکیک شوند، کسی دیگر دنبال باطل نمی رود و زبان معاندین هم از بد گفتن نسبت به مذهب حق، بسته می شود، ولی قسمتی از حق با قسمتی از باطل مخلوط می شود و در این جاست که شیطان بر دوستان خود مسلط می شود؛ یعنی ابزار شیطان، حق مخلوط شده با باطل است. پس از یک دید سطحی، باطل، حرکت و جولان دارد، اما در نهایت و با دید تحلیلی، باطل مغلوب است. اساساً اگر حقی نبود، باطلی هم نبود چرا که باطل با نام حق و در سایه و پرتو حق زندگی می کند.
قرآن می گوید: در شناخت جامعه این قدر به ظاهر حکم نکنید؛ مثلاً اگر تاریخ صد سال پیش را خواستیم بررسی کنیم، نباید برویم سراغ ناصرالدین شاه با آن عیاشی ها و ظلم ها و بگوییم: وضعیت مردم در یک قرن قبل چنین بوده است. اگر مردم چنین بودند، فتوای میرزای شیرازی در تحریم تنباکو و اثرات عظیم آن چگونه توجیه می شود
درست است که مردم نا آگاه بودند، ولی نا آگاهی غیر از شرارت است. قرآن می گوید: اگر همه مردم در جامعه ای این قدر شریر و ظالم باشند، آن جامعه را هلاک می کنیم، پس اگر جامعه ای دوام دارد بدانید، تنها اقلیتی که مثل کف روی آبند، فاسد می باشند.(374)

احیای تفکر اسلام

اقبال و احیای فکر دینی

مصلح بزرگ اسلامی، اقبال لاهوری، سلسله بحث هایی تحت عنوان ((احیای تفکر دینی)) مطرح کرده، که نمی خواهم ادعا کنم تمام حرفهایش صحیح است و همه حرفها را زده، ولی از باب این که وی این موضوع را عنوان کرده و راجع به آن بحث هایی داشته، بسیار شایسته تقدیر و تمجید است.
اقبال مردی است اروپا رفته که از تحصیلات جدید بهره بسیار عالی دارد و به ارزش علم جدید فوق العاده واقف است، و لذا اگر انتقادی بر اروپا مطرح می کند، چنین نیست که از دور شبحی از اروپا را در نظرش مجسم کرده باشد و بعد بخواهد انتقاداتی کند، بلکه آن جا را از نزدیک دیده و شناخته و تجزیه و تحلیل کرده است. در این جا به ذکر برخی از نظریات او که در نگاه اول در گفتار و اشعار وی جلب توجه می کند می پردازیم:
((تمدن اروپایی و راه و رسم و اخلاق و فرهنگی که اروپای امروز دارد، نه تنها خوب نیست، بلکه بسیار خطرناک است، هم برای بشریت هم برای خود مردم اروپا. ولی متأسفانه علی رغم این مسائل، مسلمانان با سرعت زیادی در حال حرکت به سوی اروپایی شدن هستند. البته اگر تنها جنبه فکری و عقلانی اروپا را در نظر بگریم خطری ندارد، زیرا فرهنگ اروپا به معنی علمی آن، دنباله فرهنگ اسلامی است، اما ترس ما از این است که ظاهر خیره کننده این فرهنگ ما را از پی بردن به ماهیت واقعی آن باز دارد.
عیب فرهنگ اروپایی این است که با عقل تنها، بدون این که پیوندی با روح و وجدان و ایمان داشته باشد، می خواهد بشر را نجات دهد. مثالی گری اروپا (ایده آلیسم اروپا) کمال مطلوب فرهنگ اروپایی را به صورت مسلک ها و ایسم هایی در می آورد و می پندارد بشر با ملحق شدن به آن ها سعادتمند می شود؛ در حالی که این ایسم ها از مرحله زبان جلوتر نیامده و واقعاً نتوانسته ماهیت فرهنگ اروپایی را انسانی کند. اروپا شعار انسان دوستی و رعایت حقوق بشر و عدالت و... را می دهد، ولی در عمق وجدان خود به این ها پایبند نیست و نتیجه آن، من سرگردانی است که در میان دموکراسی های ناسازگار با یکدیگر، به جستجوی خود می پردازد. دموکراسی هایی که کارشان منحصراً بهره کشی از ضعیفان به سود توانگران است. لذا سخن مرا باور کنید که اروپای امروز بزرگترین مانع در راه پیشرفت اخلاق بشریت است.))
و اقبال تاکید دارد که مسلمانان مخصوصاً جوانان که فقط ظاهر فرهنگ غربی را می بینند، به این مطلب آگاه شوند.
نکته دومی که اقبال بر آن تاکید دارد این است که آن نقصی که در تمدن اروپایی است، در فرهنگ و تمدن اصیل اسلامی وجود ندارد. وی سعی در معرفی پایه های اساسی فرهنگ اسلامی و مزایای آن دارد و معتقد است که چون پشتوانه دستورات اسلام وحی و ایمان مذهبی است، می تواند تا اعمال روح بشر نفوذ کند و بدین ترتیب در روح بشر یک ضمانت اجرای قوی ایجاد نماید؛ در حالی که روش های مکاتب اروپایی چنین ضمانت اجرایی ندارد. او می گوید:بشریت امروز به سه چیز محتاج است: اول، تعبیری روحانی از جان، زیرا علت سرگردانی بشر تفسیر مادی از جهان، یعنی جهان بی شعور و بی هدف است. انسان محتاج تعبیری روحانی از جهان می باشد تا بداند چیزی بیهوده خلق نشده است. دوم، آزادی روحانی فرد، یعنی شخصیت قایل شدن برای انسان، چرا که اگر انسان از جهان تعبیری روحانی کند، ولی برای فرد شخصیتی قایل نباشد استعدادهایش بروز نمی کند. سوم اصولی اساسی و دارای تأثیر جهانی که تکامل اجتماعی بشری را بر مبنای روحانی توجیه کند (مقررات اسلامی).
اقبال با دیدن نواقص تمدن اروپا و مشاهده حقیقت اسلام مساله ای را مطرح می کند با عنوان ((احیای فکر دینی در اسلام)). او متوجه شده بود که اسلام واقعی در میان مسلمین وجود ندارد. شعائر اسلام مثل اذان، نماز، و دیگر مراسم و آداب ظاهری اسلامی وجود دارد، اما روح اسلام در جامعه مرده است.
اقبال می گوید: تجدید حیات اسلامی امکان دارد، زیرا مسلمین مرده اند، اما خود اسلام نمرده است، چون تکیه گاه و مبنای اسلام، یعنی کتاب آسمانی و سنت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم جاودانه اند، پس نقص کار در تفکر و طرز تلقی مسلمین از اسلام است.
امیرالمؤمنین علیه السلام آینده اسلام و مسلمین را چنین پیشگویی کرده اند:
لبس الاسلام لبس الفرو مقلوبا(375) پوستین در زمستان برای دفع سرماست، اما اگر کسی آن را وارونه بپوشد نه تنها گرما ندارد، بلکه به صورت مضحک و مسخره ای هم در می آید. اسلام نیز چنین شده است.
اسلام هست، اما اسلام بی خاصیت و بی اثر، اسلامی که نمی تواند حرکت و نیرو و بصیرت بدهد، پس اگر فقط از تمدن اروپایی انتقاد و از فرهنگ اسلامی تمجید کنیم و بعد بپنداریم که روح اسلام همین است که ما داریم و منتظر باشیم مردم دنیا از ما پیروی می کنند، کاری از پیش نمی رود.
تعبیر احیای تفکر اسلامی که از سوی اقبال به کار برده شده، بیانگر وضعیت کنونی مسلمانان و نیاز آن ها به تعبیرات و اصطلاحات اساسی است. البته اصل این تعبیر از خود قرآن است یا ایها الذین آمنوا استجیبوا لله و للرسول اذا دعاکم لما یحییکم(376) حالا ما در این جا به بیان چند خاصیت از خواص حیات می پردازیم تا ببینیم این که مسلمان ها مرده اند، به چه معناست. در ضمن سعی خواهیم داشت تا راه چگونه زنده کردن اسلام در میان مسلمین را هم نشان بدهیم.(377)
یکی از علایم حیات، جنبش و آگاهی است. انسان به هر نسبت که آگاهی بیشتر داشته باشد، حیات بیشتری دارد و هر قدر که بی خبرتر باشد، مرده تر است. همچنین به هر نسبت که تحرک بیشتری دارد زنده تر و هر قدر که ساکن تر باشد مرده تر است، اما متأسفانه در جامعه ما هر کسی تا وقتی ساکت باشد، مورد تعظیم و اکرام خواهد بود، اما همین که به راه افتاد و یک قدم برداشت، نه تنها کسی کمکش نمی کند، بلکه سنگ مخالفت است که به طرف او پرتاب می شود و این نشانه یک جامعه مرده است.
یکی دیگر از علایم حیات یک جامعه، میزان همبستگی بین افراد آن می باشد. خاصیت مردگی، متلاشی و متفرق شدن اعضا از یکدیگر است.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم می فرماید: مثل المؤمنین فی توادّهم و تراحمهم و تعاطفهم کمثل الجسد اذا اشتکی منه عضو تداعی له سائر الجسد بالسهر و الحمی(378) آیا ما مسلمین امروزی هم این طوری هستیم؟ یا این که مسلمین بیشتر مساعیشان صرف جنگ و دعوا با هم و اختلافات داخلی می شود؟
اقبال مدعی است که از تاریخ مردن تفکر اسلامی پانصد سال می گذرد. پانصد سال پیش اندلس، یکی از شریف ترین اعضای پیکر اسلامی را از مسلمانان گرفتند، اما مسلمانان چنان سرگرم جنگ شیعه و سنی بودند که کسی اصلاً متوجه این واقعه نشد و امروز هم سال هاست که دشمنان اسلام، فلسطین را از دست مسلمین بیرون آورده اند و مسلمین ساکت نشسته اند.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در حدیث فوق می فرماید:
اگر یک عضو بدن درد بگیرد، سایر اعضا چنان به تکاپو می افتند که دیگر شخص خوابش نمی برد. حالا همدردی ما با مردم فلسطین چیست؟ اگر واقعاً همدردی نیست، پس مسلمان نیستیم.
یکی دیگر از علایم مرده بودن، مرده پرستی است که هر مرد بزرگی را تا وقتی زنده است قدر نمی دانیم و به او اعتنا نمی کنیم، اما همین که مرد به تجلیل وی می پردازیم. البته نمی گویم که از بزرگانی که مرده اند، نباید تجلیل کرد، اما بحث بر سر این است که چرا تا زنده است، به او بی توجه هستیم؛ مثلاً علامه طباطبایی مرد بسیار بزرگی است که صد سال دیگر باید بنشینند و آثار او را تجزیه و تحلیل کنند و به ارزش او پی ببرند، چرا ما از حالا به این فکر نیفتیم.
یکی دیگر از دلایلی که جامعه ما مرده است این است که دروغ را می پذیرد، اما سخن راست را حاضر نیست بپذیرد؛ مثلاً در داستان اربعین امام حسین علیه السلام همه جا صحبت از این است که اهل بیت در کربلا بر سر قبر امام حسین علیه السلام آمدند، بعد چه شعرها و مرثیه ها و... در حالی که این واقعه در هیچ کتاب معتبری ذکر نشده است، اما از دو جریان اصیل این روز یعنی آمدن جابر به کربلا و احوال وی و نیز زیارت اربعین با آن مضامین عالی خبری نداریم.(379)