فهرست کتاب


انسان بر آستان دین «خلاصه آثار استاد شهید مرتضی مطهری ج 8 »

مرکز تحقیقات دانشگاه امام صادق علیه السلام

ریشه اخلاق فردی و اجتماعی

هر مکتب اجتماعی نیازمند یک سلسله هدفهای مشترک برای افراد است و اگر هدف مشترکی نباشد زندگی اجتماعی امکان پذیر نیست، زیرا زندگی اجتماعی یعنی همکاری و همکاری بدون هدفهای مشترک، بی معنی است.
ممکن است هدف مشترک در زندگی اجتماعی مادی باشد یا معنوی، هدف مشترک مادی مثل شرکتهای تجاری، ولی به اعتقاد ما جامعه انسانی را صرفا با هدف مادی و به شکل یک شرکت تجاری نمی توان اداره کرد و از نظر ما باید هدف معنوی هم در بین افراد جامعه وجود داشته باشد.
در این جا به نقد و بررسی چند نظریه درباره ریشه اخلاق اجتماعی می پردازیم:

1 - منافع فردی

برتراند راسل جز منافع فردی قائل به هیچ ریشه دیگری برای اخلاق اجتماعی نیست. او می گوید: اخلاق اجتماعی در واقع نوعی قرارداد بین افراد است، زیرا همه درک می کنند که حفظ بهتر منافعشان در این است که حقوق همدیگر را رعایت کنند؛ مثال می زند که مثلا من مایلم گاو همسایه هم مال من باشد، ولی اگر من آن را برای خود بردارم همسایه های دیگر هم گاو و دیگر اموال من را تصرف می کنند، و لذا ضررم بیش از سودم خواهد بود، لذا به خاطر منافع خود، حقوق دیگران را رعایت می کنم.
این نظریه راسل مردود است، و حتی شعار او با فلسفه اش فرق می کند. شعار وی شعار انسان دوستی است، ولی فلسفه اش ریشه انسان دوستی را میزند، زیرا این اخلاق فقط حاکم بر کسانی است که از نظر زور و قدرت برابرند، اما وقتی کسی از نظر قدرت به جایی رسید که کاملا مطمئن شد دیگران در مقابلش نمی توانند کاری بکنند، دلیلی ندارد که این اصل اخلاقی را رعایت کند و اتفاقا این اصل به زورمند اجازه می دهد که زور بگوید، زیرا منافع فردیش بهتر به دست می آید!

2 - الغای مالکیت فردی

مارکسیسم می گوید: باید علت تجاوز افراد را پیدا کرد و آن را از بین برد و لازم نیست که آن علت حتما از علل وجدانی و روانی و تربیتی باشد.
می گوید: ما اصلا کاری می کنیم که قوی و ضعیفی وجود نداشته باشد تا قوی به ضعیف زور بگوید. ریشه وجود قوی و ضعیف اصل مالکیت است، لذا وقتی مالکیت از بین رفت همه در یک سطح قرار می گیرند و طبعا نخواهند توانست به هم تجاوز کنند. اگر هر کس به اندازه استعداد خود کار کذد و به مقدار نیاز خود از اجتماع گرفت، طبعا در اجتماع صلح و عدالت و اخلاق خوب برقرار شده، ریشه کینه ها و عداوتها از بین می رود.
در رد این نظریه می گوییم که اولا در این مکتب هیچ معنویتی مطرح نیست؛ در حالی که نمی توان جامعه را بدون دخالت ارزش های معنوی اداره کرد، در عمل هم دیدیم که در جامعه هایی که الغای مالکیت کردند هم، ظلم و و تعدی از بین نرفت، علاوه بر این همه امتیازات قابل خرید و فروش و اشتراکی کردن نیست. بشر یک سلسله امتیازات دیگری دارد که برای آن ها ارزش قایل است؛ مثلا در میان زن ها زنی که زیباتر باشد دارای امتیازی در زندگی است؛ در حالی که این مربوط به مساله مالکیت نمی باشد.
از همه مهمتر پست ها و مقام ها است که ارزش آن اغلب برای بشر بیشتر از ارزش پول است. این که دیگران از روی ترس یا علاقه در مقابل انسان خضوع کنند، برای بشر ارزش فوق العاده ای دارد بب پس ریشه تجاوز به حقوق دیگران فقط مال و صروت نیست و از طرفی آن چیزهای دیگر هم قابل اشتراک نمی باشد.
ثانیا وقتی عده ای از طریق این پست و مقام ها امتیازاتی را به دست آوردند، باز در همان جوامع اشتراکی، بهره صاحبان این امتیازها از مال و ثروت بیش از سایرین است؛ مثلا آیا بهره رئیس جمهور یک کشور کمونیست از ثروت با بهره یک دهقان برابر است؟ مسلما نه، زیرا مثلا آن دهقان یک بار هم سوار هواپیما نمی شود؛ در حالی که رئیس جمهور دایما با هواپیما در سفر است.
علاوه برا ین ها مطلب مهم دیگر این است که در همان جوامع اشتراکی نیاز به گذشت ها و فداکاری ها و صرف نظر کردن از مواهب مادی در بعضی از کارها وجود دارد؛ مثلا کسی که سرباز است و باید به جنگ رفته، کشته شود، دیگر نمی شود بر اساس منافع مشترک مادی کشته شود، حتما باید ایده و احساسات بر وجود او حاکم باشد تا او را بدین کار وادارد.
بدون شک مکتبی که همه چیزش بر اساس اشتراک در منافع مادی باشد نمی تواند یک مکتب جامع و حتی عملی باشد و لهذا خود آن ها هم پای یک سلسله معنویات را به میان می کشند؛ مثلا رهبران کمونیستی همیشه نسبت به مسلک خود طوری رفتار می کنند که مسلک، مافوق همه چیز جلوه کند. حال آن که طبق نظر این مکتب، مسلک چیزی نیست و فقط وسیله ای است برای رسیدن به منافع زندگی، مثل یک نقشه ساختمان که نقشه برای ساختمان است و ساختمان برای من. معنی ندارد که به عنوان امری مقدس من فدای نقشه شوم.(349)
پس هیچ اجتماعی از یک سلسله هدفها یا ارزشهای معنوی بی نیاز نیست و باید دید ارزشهای معنوی که که به قدری مهمند که منافع مادی در مقابل آن ها به شمار نمی آید، از نظر یک مکتب چه نوع ارزهایی هستند. این جاست که سوال می شود اساسا ((ارزش)) یعنی چه؟
هر کار اختیاری انسان به خاطر هدفی است که انسان برای آن هدف اهمیت قائل است، حال آن هدف مادی باشد یا معنوی. و محال است که انسان به دنبال چیزی برود که اصلا جاذبه ای برایش ندارد.
بدون شک در امور مادی چیزی که برای حیات من مفید است برایم ارزش دارد هر چند اصطلاح ((ارزش)) را غالبا در مادیات نمی آورند، ولی ارزش به معنای اعم در مادیات هم هست، مثل غذا و آب و دارو. ولی ارزش در امور معنوی، مثل احسان به دیگران که هیچ منفعت مادی ندارد چگونه است؟ در این جا این سوال اساسی مطرح می شود که آیا ایمان به امور معنوی، منحصرا وابسته به ایمان به خداست؟ یا می شود ایمان به خدا در کار نباشد، ولی یک سلسله ارزشهای معنوی بر زندگی بشر حکم فرما گردد؟
در این جا مارکسیستها چون ماتریالیست هستند، چندان به دنبال مسائل معنوی نمی روند و دم از انسانیت هم نمی زنند، به عقیده آنها انسان همینقدر که به واسطه مالکیت فاسد نشود، کافی است، ولی مکتب دیگری هست که بانیان آن (مثل سارتر) از طرفی مادی مسلکند و از طرفی مکتب خود را مکتب انسانیت نامیده، می خواهند آن را بر ارزشهای معنوی استوار کنند. آنها مسئله مسئولیت را مطرح می کنند و می گویند که هر فردی در جهان مسوول خود و دیگران است.
بدین شکل که خود انسان، خود را می سازد و هیچ چیزی بر او نیست. و چون هر کاری می کند به عنوان کار خوب می کند، پس به دیگران می فهماند که این کار خوبی است، یعنی هر کاری غیر مستقیم خود را سرمشق دیگران قرار می دهد، پس انسان، هم مسوول خود است، هم مسوول دیگران.
اکنون می پرسیم: این مسؤولیت چیست؟ زیرا مسؤولیت یک امر مادی نیست. حداقل این است که بگویید: انسان دارای وجدانی است که او را مورد سؤال قرار می دهد؛ یعنی انسان دو جنبه دارد: یکی حیوانی و دیگری انسانی، که این دومی، اولی را مورد عتاب قرار می دهد. البته آنها وجدان را هم قبول ندارند.
می پرسیم: اینکه من در مقابل افراد بشر مسؤول هستم، به چه معناست؟ آیا این امر بدون اعتقاد به خدا ممکن است؟
اتفاقا ساتر درست بر عکس اعتقاد دارد. او می گوید: اگر پای خدا در کار باشد، همه این معنویتها از میان می رود. چون ریشه همه اینها آزادی انسان است و اگر خدا باشد، آزادی بی معناست و در فقدان آزادی، انتخاب و در نتیجه مسؤولیت بی معنا خواهد بود، لذا به این دلیل که خدا نیست و انسان آزاد است، مسئولیتی برای انسان وجود دارد.
ممکن است کسی بگوید: چه اشکالی دارد که ما قائل به خدا نباشیم، ولی قائل به نوعی معنویت که ریشه اش وجدان است، باشیم؟
یعنی انسان هر چه هست، دارای وجدانی است که از کارهای خوب لذت می برد، و از بدیها بیزار است، و خوبیها را نه به خاطر منفعت، بلکه به خاطر لذت انجام می دهد، زیرا لذات انسان محدود به لذات مادی نیست، بلکه انسان لذات معنوی هم دارد: مثلا از زیبایی، از علم، از اخلاقیات، و... لذت می برد، بدون اینکه هیچ منفعت مادی داشته باشد. این حرف تا اندازه ای درست است، ولی باید به دو نکته توجه کرد:
یکی اینکه، این وجدانها و لذت های معنوی، تا آن حد قوی نیست که بتوان مکتبی را بر پایه آن ها بنا نهاد، به طوری که بتواند فرد را چنان تربیت کند که حتی حاضر به کشته شدن به خاطر آن لذتهای معنوی باشد. انسان برای لذت، ولو لذات معنوی حاضر نیست کشته شود.
همانطور که مثلا کسی حاضر نیست به خاطر گلهای زیبای خانه اش خود را به کشتن دهد، زیرا گل را برای لذت خود می خواهد و اگر خودش نباشد دیگر باقی ماندن گل برایش سودی ندارد، اما نیاز مکتب به ایمان و معنویات در حد بسیار بالاتری مطرح است؛ در حدی که افراد مومن به آن مکتب، آماده جانبازی در راه ارزشهای معنوی آن مکتب باشند.
نکته دوم این است که هر لذتی از لذات مادی به خاطر یک نیاز طبیعی است؛ مثلا هدف طبیعت این است که نسل باقی بماند. آدم عاقل حاضر نیست به خاطر طبیعت، خود را به زحمت تامین خرج زن و بچه بیندازد، ولی طبیعت برای این کار لذتی در آن قرار داده تا بشر با رغبت و اختیار ازدواج کند.
همینطور سایر لذات مادی، مثل خوردن و نوشیدن که هر کدام به خاطر یک نیاز طبیعی است، ولی لذتهای معنوی چطور؟. اینکه من مثلا از نان خوردن فلان بچه یتیم لذت می برم چه ربطی به من دارد؟ این لذت در این صورت چیزی است لغو و پوچ و بی دلیل، ولی اگر به یک نوع همبستگی در نظام عالم قائل شویم و بگوییم: خلقت از روی حکمت کار می کند، آنگاه خواهیم گفت: من که به دنبال این لذت می روم، به دنبال یک امر پوچ و بی هدف از سوی خود نمی روم، بلکه دنبال یک اصل متقن در خلقت می روم، و لذا حتی حاضرم به خاطر آن کشته شوم، پس ما در عین این که قایل به وجدان اخلاقی می شویم، می گوییم: اگر پای خدا و هدف دار بودن خلقت در میان نباشد، کار انسان پوچ خواهد بود.
بنابراین هر مکتب مکتب و نظام فکری اجتماعی محتاج به یک سلسله ایده های معنوی است، و لذا می گوییم:
ایدئولوژی نیازمند ارزش های مافوق مادی و مقدس است و نشانه تقدس، آن است که انسان زندگی فردی خود را فدای آن کند، پس مکتب می گوید: الم تروا انّ الله سخر لکم ما فی السموات و ما فی الارض(350) و برای هر ذره ای وظیفه و مسوولیتی قایل است، فقط چنین مکتبی می تواند دم از مسوولیت بزند و انسان را موجودی مسوول در دریایی از مسوولیت ها بداند، ولی مکتبی که همه چیز را عاری از غایت می داند و برای هیچ موجودی معتقد به وظیفه نیست، نمی تواند تنها برای بشر وظیفه و مسوولیت خلق کند، به طوری که بشر حاضر باشد به خاطر آن ها جان خود را فدا کند.
خلاصه بحث این که مکتب به ارزشهای معنوی نیازمند است، و صرفا بر اساس شرکت انسان ها در منافع مشترک نمی توان یک مکتب انسانی جامع به وجود آورد و همچنین بدون اعتقاد به حکیمانه بودن خلقت و بدوناعتقاد به خداوند حکیم، نمی توان چنان ایده های باارزشی برای بشر به وجود آورد؛ ایده های باارزش و آرمان هایی که باعث بشود زندگی فردی و شخصی برای هر فرد منتهای آرزو نباشد. بدون چنین آرمان های با ارزشی هیچ مکتبی مکتب نیست.(351)