فهرست کتاب


انسان بر آستان دین «خلاصه آثار استاد شهید مرتضی مطهری ج 8 »

مرکز تحقیقات دانشگاه امام صادق علیه السلام

آینده بشر از دیدگاههای مختلف

جمع بندی بحث قبل این شد که بشر در ابعاد علمی، ابزارسازی و تشکیلاتی زندگی پیشرفت قابل توجهی داشته، ولی در ابعاد انسانی زندگی خیر؛ و اگر زندگی اجتماعی انسان ها را به یک اندام دارای روح تشبیه کنیم، نتیجه این می شود که به طور کلی انسانیت در اندام (ابعاد فنی و تشکیلاتی) رشد زیادی داشته ولی از نظر روح و معنا (ابعاد انسانی) چیزی پیش نرفته است. اینجاست که برداشت ها و نظرها راجع به آینده انسان مختلف شده است.
بعضی راجع به آینده با تردید می نگرند و می گویند: فنا و نیستی جامعه بشریت را تهدید می کند. این عقیده در روشنفکران غربی زیاد به چشم می خورد، بلکه حتی عده ای کاملا نسبت به آینده بشر مایوسند و معتقدند که سرشت انسان همان سرشت حیوانیت، شهوت پرستی، خودخواهی، فریب، ظلم و ستم و... است و از اول زندگی اجتماعی انسان برقرار شده تا به حال، ماهیت و طبیعت انسان فرقی نکرده و فرق انسان بدوی و متمدن در هدفها نیست، بلکه فقط در نحوه کار و شکل و صورت است؛ انسان بدوی به حکم مجهز نبودن به فرهنگ و تمدن، جنایتهای خود را صریحتر انجام می داد، ولی بشر متمدن آن را در زیر لفافه های طلائی می پوشاند.
این عده می گویند: انسانی که به بلوغ فرهنگی رسیده باشد، باید خودکشی کند، زیرا بعد از این که فهمید طبیعت انسانی لاعلاج است حق دارد خودش را بکشد و دیگران را هم به خودکشی تشویق کند، منطق افراد بدبینی، مانند ((صادق هدایت )) همین است.(329)
نظیر این فکر در دنیای اروپا به شکلهای مختلف رایج است؛ همین پدیده هیپی گری هم یک نوع عکس العمل و اظهار تنفر از تمدنی است که نتوانسته برای انسان کاری کند.
قبل از این فرضیه، یک فرضیه دیگری بود که اساس دردهای بشر را جهل می دانست و چاره همه آن ها را علم. این فرضیه در مورد رابطه انسان با طبیعت صحیح است، ولی تاریخ ثابت کرده که دردهای ناشی از رابطه انسان با انسان های دیگر را علم نمی تواند چاره کند. البته مقصود ما نفی ارزش علم نیست بلکه سخن در این است که علم برای انسان هدف نمی سازد، و جهت نمی دهد، بلکه انسان در جهتی که در زندگی انتخاب کرده، از نیروی علم استفاده می کند.
سخن بر سر این است که علم و شناخت به تنهایی برای درمان همه درهای بشر کافی نیست، نه این که اصلا فایده و ضرورتی ندارد، لذا این فرضیه منسوخ شد و می بینیم که امروز بیشتر دردهای بشریت از ناحیه انسان های عالم است، نه انسان های جاهل؛ یعنی در رابطه استعمارگر و استعمارزده در دنیای امروز، این عالم ها بودند که جاهل ها را استثمار کردند، نه بر عکس.(330)(331)
اینجا نظریه سومی به میان آمده که می گوید: نباید به انسان بدبین، و از آینده او مأیوس بود. ریشه دردهای بشر، ایدئولوژی حاکم و فرمانروا بر انسان است. برای این که انسان بتواند با همه نقاط ضعف خود مبارزه کند، فقط باید ایدئولوژیش را تغییر بدهد. می گویند: از روزی که مالکیت فردی به وجود آمده و ایدئولوژی ها بر اساس مالکیت فردی و زندگی طبقاتی تشکیل شده اند، ایدئولوژی حاکم بر انسان، بهره کشی انسان از انسان را مشروع دانسته و تا وقتی این عقیده بر زندگی بشر حاکم است، این نقصها و این جدالها و قساوتها باقی است، ولی اگر ایدئولوژی عوض شد همه انسانها یک وحدت جمعی پیدا می کنند، آن وقت جامعه به موازات رشد مادی، در ابعاد انسانی هم تکامل پیدا می کنند، این همان نظریه مارکسیستی است.
بر این نظریه هم ایرادهای زیادی وارد است؛ یکی این که اگر ایدئولوژی صرفا یک فکر و فلسفه باشد، آیا فکر می تواند طبیعت انسان را تغییر بدهد؟ چرا علم نتوانست؟ زیرا علم صرفا یک آگاهی و شناخت بود و یک ایدئولوژی هم تا تمام عناصرش را فقط شناخت تشکیل داده، و عنصری از ایمان (به معنی گرایش) نداشته باشد نمی تواند روی طبیعت انسان تاثیر بگذارد.
از طرف دیگر این ها که به قول خودشان قائل به تقدم عین بر ذهن، و نفی ایده آلیسم هستند نمی توانند بگویند: طبقات حاکم، به این دلیل ظلم می کنند که این ایدئولوژی را دارند، بلکه باید بگویند: به این دلیل، این ایدئولوژی ظالمانه را دارند که طبیعتشان ظالم است؛ یعنی حس منفعت جویی و منفعت طلبی، این ایدئولوژی را خلق کرده است.
حالا که این طور است اگر ایدئولوژی، در حالی که انسان ها عوض نشده اند، عوض شود، باز هم عده ای این بار به نام همین ایدئولوژی انسانی و ضد طبقاتی به استثمار و برده کشی خواهند پرداخت که نمونه اش را در کشورهای کمونیستی می بینیم. در آن جا طبقات هست، ولی نه به شکل طبقات اقتصادی، بلکه در دویست میلیون جمعیت، ده میلیون همه چیز را در اختیار گرفته اند و به دیگران هم اجازه نمی دهند کمونیست شوند، زیرا در آن صورت امتیازات آن ها از بین خواهد رفت، پس یک فکر مادامی که فقط یک فکر و مربوط به شناخت و دستگاه ذهنی بشر می باشد، نمی تواند در طبیعت بشر تأثیر بگذارد. شناخت فقط راه انسان را روشن تر می کند که منافع و مصالح خود را بهتر تشخیص داده، دوراندیشتر باشد، ولی هرگز به او هدفهائی بالاتر نمی دهد.(332)
فلسفه دیگری به نام اگزیستانسیالیسم وجود دارد که جهان بینی آن هم [عمدتا ]ماتریالیستی است، ولی طرحی دارد تا نقص مارکسیسم را در مسأله گرایش به ارزشهای عالی برطرف کند. در مارکسیسم، به ارزشهای انسانی و اخلاقی اعتنایی نمی شود، ولی اگزیستانسیالیستها برای این که بتوانند علاوه بر مبدا شناخت و فکر، یک مبدا گرایش به وجود آورند، به ارزش های انسانی چسبیدند؛ یعنی چیزی که بتواند انسان را به سوی خود بکشد و برای انسان هدفهای متعالی غیر از هدفهای مادی مشخص کند، ولی باید سؤال کرد شما که می گوئید: تمام هستی جز ماده و فعل و انفعالات مادی نیست، پس این ارزشهای چیست؟
انسان بر طبق این فلسفه، جز همین اندام مادی واقعیتی ندارد. آن چه که با این ترکیب مادی می تواند رابطه داشته باشد فقط سود و منافع است. اگر من فقط حقیقتی مادی هستم، پس در رابطه من با خارج هم چیزی جز مادیات نمی تواند دخالت کند، پس ارزشهای انسانی مثل فداکاری و ایثار چیست؟ آن ها در جواب می گویند: اینها وجود ندارند، ولی چون انسان موجودی با اراده است، می تواند ارزشها را بیافریند؛ یعنی ارزش ها واقعیتی عینی ندارند و ما هستیم که به آن ها واقعیت و ارزش می دهیم. این حرف بسیار مضحک است، زیرا اعطای ارزش به معنای واقعیت عینی دادن بی معناست. البته می توان واقعیت اعتباری داد؛ یعنی چیزی را اعتبار کرد، ولی یک امر اعتباری، فقط وسیله ای است برای امر عینی و نمی تواند هدف باشد.
مثلا می توانیم به کسی که از کشوری دیگر آمده، طبق قرارداد، وصف ایرانی اعطا کنیم و شناسنامه ایرانی به او بدهیم، اما این وسیله است. برا او خود این شناسنامه نمی تواند هدف باشد، بلکه بهره مند شدن از تمام حقوقی که مردم ایران دارند هدف است.
چنان که ذکر شد، یک امر اعتباری نمی تواند هدف قرار بگیرد، مثل این که کسی بخواهد همسر زشتش زیبا باشد، بگوید: من اعتبار کردم که تو زیبایی و بعد هم یک نفر زیبا او را دوست داشته باشد، پس هدف انسان باید در ماورای فرض و اعتبار انسان واقعیت داشته باشد.
اگزیستانسیالیست ها می خواهند ارزشی را خودشان خلق کنند، بعد هم آن را پرستش کنند و این نشدنی است. این مثل کار بت پرستها است که بت را خلق می کردند و بعد می پرستیدند، و قرآن به آن ها گفت: أتعبدون ما تنحتون(333)(334)
اینجا است که مکتب نهائی، یعنی اسلان، خودنمایی می کند. اسلام اولا به طبیعت انسان چنان بدبین نیست و این شهادت بر بدی سرشت انسان از سوی برخی را مثل همان شهادت ناآگاهانه فرشتگان پیش از خلقت انسان می داند که خدا آن را مردود دانست،(335) زیرا در این بدبینی فقط به گرایش های حیوانی توجه می شود و آن طرف سکه، یعنی گرایش های الهی انسان مورد توجه قرار نمی گیرد.
اسلام می گوید: که در انسان فطرتی هست که فارغ از ایدئولوژی، خود به خود گرایش به تعالی دارد و ایدئولوژی اسلام نیز یک رکنش بر اساس این گرایش فطری می باشد.
اسلام می گوید: انسان مرکب از ظلمت و نور است و به خاطر همین ترکیب از همه موجودات بالاتر می باشد. این اهانت به انسانیت است که تمام کوشش های بشری را در جهت منافع فردی یا گروهی یا ملی بدانیم.
به تعبیر قرآن، شکوهمندترین مبارزات انسان، مبارزه میان اهل حق و انسان آزاد شده از طبیعت حیوانی با اهل باطل و انسان منحط و منفعت طلب است. قرآن اولین اختلاف و تضاد جهان (داستان هابیل و قابیل) به صورت مبارزه بین یک انسان حق جو و حق طلب که معتقد است خدا عمل را بر اساس تقوا می پذیرد، (پس هیچگاه بی علت دست به خون دیگری دراز نمی کند)(336) با کسی که اسیر نفس اماره است بیان می کند.
قرآن همیشه کوشیده تا جنگ های پیش برنده تاریخ را جنگ انسان اهل حق با انسان اهل باطل تفسیر کند. اسلام معتقد به سرشت خیرخواهی و حق طلبی در انسان است؛ یعنی اولا به ارزشهای انسانی معتقد است و مثل مارکسیسم آن ها را نفی نمی کند و ثانیا آنها را به صورت یک گرایش حقیقی و فطری نه اعتباری لحاظ می کند، لذا اسلام درباره آینده بشر نه مایوس است و نه آن را ناشی از تضاد طبقاتی می داند، زیرا اگر بالفرض به جامعه بی تضاد برسیم، دیگر به جامعه بی حرکت و بی آرمان و جامعه مرده رسیده ایم. اسلام نفی تضادهای طبقاتی را پایان کار نمی داند، بلکه شروع راه و ابتدای یک سیر صعودی می داند که هر چه بالاتر می رود، باز هم امکان صعود هست، زیرا بعد از نفی تضادهای طبقاتی تازه نوبت اصل فاستبقوا الخیرات(337) می رسد.
از دید اسلام، این جریان مبارزه حق و باطل ادامه می یابد تا آنجا که بر طبق پیش بینی دین، به دولت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف منجر شود.
در این جا این سوال مطرح می شود که اگر جامعه بشری در مسیر خود به تکامل می رسد پس نیاز به مهدی علیه السلام برای چیست؟
در پاسخ باید بگوییم که این اشتباه است که فکر کنیم وقتی بشریت به آخرین حد ظلمت می رسد و از اهل حق و حقیقت خبری نخواهد بود، حضرت حجت علیه السلام ظهور می کند. خیر، بلکه ایشان آخرین حلقه مبارزات انسان ها هستند و به عنوان کمک به انسان های مومن، ظهور خواهند کرد؛ نه این که انسان ها کنار می روند و او به عنوان مافوق انسان وارد عمل می شود.
پس مساله تکامل انسان در ابعاد انسانی از نظر دینی به بن بست نرسیده چون دین نوعی ایدئولوژی است که آگاه کردن انسان به فطریات و پرورش آن ها و برقراری تعادل میان دو جنبه علوی و سفلی انسان را بر عهده دارد و اگر ما بخواهیم واقعا در طریق تکامل انسان قدم برداریم، همان طور که پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم با تعبیر جهاد اکبر فرمودند، باید بیش از جنگ های ظاهری، در راه مبارزه و جهاد با نفس و پرهیز از انواع گناهان فردی و اجتماعی بکوشیم.(338)

بخش دوم : هدف زندگی

هدف خلقت و بعثت انبیاء

این مسئله همیشه برای بشر مطرح بوده است که هدف از زندگی چیست و اگر بخواهیم از جنبه اسلامی بحث کنیم، باید بگوئیم که هدف از بعثت انبیاء چیست؟
زیرا که هدف انبیاء ملسما جدا از هدف زندگی افرادی که انبیاء برای آنها مبعوث شده اند نیست. اگر مقداری جلوتر برویم می رسیم به این بحث که هدف از خلقت چیست؟ این تعبیر یک بار به این معناست که هدف خالق از خلقت چیست و انگیزه و محرک او بر این کار چه بوده؟ خالق به این معنی هدفی ندارد، زیرا چنین هدف که برانگیزاننده فاعل باشد، مستلزم نقص فاعل است؛ یعنی فاعل در کار خود می خواهد به چیزی برسد که نداشته است؛ و این امر در مورد خداوند منتفی است، پس در این جا منظور از هدف خلقت، هدف فاعل نیست، بلکه هدف و غایت فعل (مخلوق) است؛ یعنی هر فعلی در آغاز خلقش به سوی هدف و کمالی در حرکت است و این فعل برای آن کمال آفریده شده است.
بنابراین، این که غایت در خلقت انسان چیست، بر می گردد به اینکه ماهیت انسان چیست و در او چه استعدادهائی نهفته است و برایش چه کمالاتی امکان دارد، پس در مورد غایت خلقت انسان لزومی به بحث مستقل نیست، بلکه چون بحث را از جنبه اسلامی مطرح می کنیم نه عقلی- فلسفی، همین که ببینیم اسلام چه بینشی درباره انسان دارد و استعداد چه کمالاتی را در انسان می بیند، به هدف از خلقت انسان آگاه خواهیم شد و طبعا بعثت انبیا هم برای تکمیل انسان با همین استعدادهاست. این مطلب مورد اتفاق همه است که انبیا برای دستگیری و کمک به انسان آمده اند و در واقع نوعی خلا در زندگی انسان هست که تنها با کمک وحی پر می شود و تنها بدان وسیله انسان می تواند به سوی یک سلسله کمالات حرکت کند، پس در این که هدف از بعثت، رساندن انسان به غایت خلقت است نیز تردیدی وجود ندارد.
ما غالبا به بیان کلی می گوئیم: انسان برای رسیدن به سعادت خلق شده و خدا هم از خلقت انسان نمی خواهد سودی ببرد، منتها انسان در مرتبه ای از وجود است که راه را باید آزادانه انتخاب کند و اصطلاحا هدایت انسان تشریعی است نه تکوینی.
اما درباره این که سعادت انسان در چیست، نظرات مختلفی وجود دارد که در این جا به بعضی از آن ها اشاره می کنیم:(339)
عده ای طرفدار نیرومندی در علم و اراده هستند؛ یعنی هر چه انسان بیشتر بداند و بیشتر بتواند، به غایت و هدف انسانی خود نزدیک تر شده و سعادتمندتر است.
عده ای دیگر می گویند: سعادت عبارت است از بهره مندی بیشتر از مواهب طبیعت؛ یعنی هدف از خلقت ما این است که هر چه بیشتر از وجود خود و مواهب طبیعت بهره ببریم؛ یعنی حداکثر لذت و حداقل رنج.
انبیا آمده اند زندگی انسان را مقرون به این سعادت کنند و اگر مسئله آخرت را مطرح کرده اند، به تبع مسئله دنیا بوده است؛ یعنی چون خودشان قوه مجریه نبوده اند و نمی توانستند در دنیا به اشخاص پاداش یا کیفری بدهند، پس عالم آخرت وضع شده است.
در قرآن هیچیک از این نظریات مذکور وجود ندارد. قرآن در یک جا هدف خلقت را عبادت می داند و می گوید: و ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون (340) و در جایی دیگر بر عکس نظر قبلی که آخرت را طفیلی این دنیا می داند، می فرماید: که اگر قیامت نباشد خلقت عبث است و اگر بازگشت به خدا نباشد، خلقت حکیمانه نیست افحسبتم انما خلقناکم عبثا و انکم الینا لا ترجعون(341)
در حقیقت این بازگشت به خداست که توجیه کننده خلقت این عالم است. ما هرگز در قرآن به منطق نظریه اول هم برنمی خوریم که انسان وقتی بیشتر داشت و توانست، خلقت به هدف خود رسیده باشد، بلکه انسان آفریده شده تا خدا را پرستش کند و خود این پرستش هدف است. اگر انسان بیشتر بداند ولی شناخت مقدمه پرستش نباشد، به سوی هدف خلقت گام بر نداشته است.
هدفی که اسلام می خواهد بدهد فقط خداست و بس و هر چیز دیگر مقدمه است، نه هدفی اصلی. توحید قرآن تنها یک توحید فکری نیست، بلکه توحید در عمل و هدف هم هست و انسان کامل از دید قرآن کسی است که هدف زندگی خود را درک کرده و به سوی آن هدف گام بر می دارد: انّ صلاتی و نسکی و محیای و مماتی لله رب العالمین(342) عبد مخلص و مخلَصی که حاکمی جز اندیشه خدا در وجود او نیست، مورد نظر اسلام است، پس معلوم شود که مردم دعوت شده اند تا با خدا آشنا شوند و پیامبران حلقه اتصال مخلوق و خالقند.
در آیه ای دیگر در کمال صراحت هدف تنبیاء عدالت اجتماعی معرفی شده است: انا ارسلنا رسلنا بالبینات و انزلنا معهم الکتاب و المیزان لیقوم الناس بالقسط(343)
اینجا فلسفه دیگری برای بعثت مطرح شده است و گفته شده: پیامبران آمده اند تا مردم به عدالت قیام کنند و عدالت در میان مردم رایج شود.
حال آیا هدف اصلی بعثت انبیاء و خلقت، شناخت خداست یا عدالت اجتماعی یا یک نحوه جمع بین این دو؟
در این جا چند فرض می توان کرد:
یکی اینکه هدف اصلی، برقراری عدالت در میان مردم است، ولی عدالت واقعی برقرار نمی شود، مگر قانون عادلانه ای باشد، ولی به دو جهت چنین قانونی از سوی بشر قابل عرضه نیست و خدا باید این قانون را به بشر معرفی کند:
یکی بدین جهت که بشر قادر به تشخیص حقیقت نیست؛ چون نمی تواند خود را از اغراض خالی کند و دیگر اینکه قانون ساخته بشر ضمانت اجرا ندارد، چون بشر می خواهد خود را مقدم بدارد و با قانون تا آنجا که به نفعش است، می سازد و جایی که به ضررش است، طرد می کند. پس قانون باید از سوی خدا باشد و برای ضمانت اجرای آن باید پاداش و کیفری وضع شود و برای ایمان به پاداش و کیفر، مردم باید خدا را بشناسند، پس شناخت خدا با چند واسطه، مقدمه ای شد برای برقراری عدالت، حتی عبادت برای این مقرر شده که مردم، قانون گذار را فراموش نکنند و بدانند که او مراقب آن هاست، پس معرفت و ایمان به خدا و معاد تماما مقدمه عدالت است، و لذا هدف از بعثت انبیا فقط برقراری عدالت در میان مردم و در واقع زندگی سعادتمندانه مردم در همین دنیاست؛ که البته این نظریه طرفداری ندارد.
منطق دوم درست بر عکس است و می گوید: شناخت خدا و عبادتش هدف اصلی است و عدالت هدف ثانوی است. برای اینکه بشر بتواند به معنویت برسد، باید در دنیا زندگی کند و زندگی بشر الزاما اجتماعی است و زندگی اجتماعی جز در پرتو قانون استقرار نمی یابد، پس قانون و عدالت مقدمه ای است برای عبادت خدا.
نظر سوم این که پیامبران دو هدف مستقل داشته اند:
یکی ایجاد حلقه ارتباطی بین بشر و خدا تا بشر خدا را عبادت کند؛ و دوم برقراری عدالت بین مردم.
هر دوی اینها هدف اصلی و مجزا از هم هستند و هیچ یک مقدمه دیگری نیست. این مطلب نظایر دیگری هم دارد؛ مثلا قرآن روی مسئله تزکیه نفس تکیه کرده است. حال این سوال پیش می آید که آیا تزکیه مقدمه ای برای معرفة الله است، یا مقدمه ای برای عدالت اجتماعی؟ یعنی چون صفات رذیله مانع از برقراری عدالت در اجتماع می شود باید به تزکیه پرداخت یا خیر، قطع نظر از همه این ها خود تزکیه نفس، هدف مستقلی است و حداکثر این که مقدمه اتصال به خداست؟
به نظر ما قرآن شرک را به هیچ معنا نمی پذیرد. قرآن کتاب توحید است، چه توحید ذاتی: لیس کمثله شی ء (344) و چه توحید در همه کمالات: له الاسماء الحسنی(345) و در مقابل خدا، هیچ فاعلی را هم نمی پذیرد، و هیچ فاعلی را در طول خدا نمی پذیرد که معنی لا حول و لا قوه الا بالله همین است،(346) و لذا هیچ هدفی را برای کائنات، هدف مستقل نمی داند جز خدا.
قرآن اصل عدالت را می پذیرد و فوق العاده برایش اهمیت قایل است، ولی نه به عنوان هدف نهایی، بلکه به عنوان یک مقدمه. انسان از نظر قرآن موجودی است که سعادت و رضایت کامل وی را جز خدا چیز دیگری تامین نمی کند: الذین آم نوا و تطمئن قلوبهم بذکر الله الا بذکر الله تطمئن القلوب(347) تنها به یاد خدا بودن و غیر خدا را فراموش کردن، آرامش دل هاست و قلب مضطرب و کاوشگر بشر را فقط یاد خدا آرام می کند و این است سعادت و هدف زندگی و هدف خلقت، و هر چیز دیگری یا هدف ثانوی است و یا مقدمه ای است برای همین هدف اصلی.(348)