فهرست کتاب


انسان بر آستان دین «خلاصه آثار استاد شهید مرتضی مطهری ج 8 »

مرکز تحقیقات دانشگاه امام صادق علیه السلام

نقش اراده انسان در تاریخ

ما تاریخ را تا این جا که آمده می توانیم بشناسیم، اما آیندهرا چطور؟ آیا باید با چشمان بسته بگوییم: تاریخ جبرا حرکات می کند و رو به تکامل است و بشر کوچک ترین نقشی در تکامل آن ندارد، و در گذشته هم انسان ها به عنوان یک عده موجودات آزاد و صاحب مسوولیت نقشی نداشته اند؟ خیر. نه در گذشته چنین بوده و نه در حال و نه در آینده.
دلیل ما بر این مدعا آن است که انسانها با اراده و اختیار خود راه تکامل جامعه را انتخاب کرده اند، و لذا گروههائی از انسانهای گذشته قابل ستایش و تکریمند؛ زیرا خود آزادانه در راه تکامل تاریخ فداکاری کردند؛ در حالی که می توانستند آسایش فردی را برگزینند. در مقابل گروهی دیگر هم مورد ملامت هستند. همین امر نشانگر آزادی و اختیار انسان و تاثیر او در تاریخ است، زیرا در غیر این صورت و در صورت مجبور بودن انسان ها در طول تاریخ، تکریم یا ملامت شخصیت های تاریخی معنی نداشت. اگر ما هم تاریخ را نشناسیم و برای آینده طرحی ندهیم، به مسوولیت خود در قبال آن نمی توانیم عمل کنیم و مورد ملامت آیندگان خواهیم بود، پس تاریخ ساخته انسان است نه انسان ساخته تاریخ.
در اسلام و مخصوصا در شیعه مسئله ای مطرح شده است تحت عنوان ((بداء)).
بداء، یعنی خداوند در حوادث تاریخی بشر، هیچ صورت قطعی معین نکرده است و انسان خود مجری قضا و قدر الهی است و هیچ چیزی نه از طبیعت، نه از ابزارهای زندگی و نه حتی از مشیت الهی بر تاریخ حکومت نمی کند، بنابراین تنها نیرویی که تاریخ را جلو میبرد اراده انسان هاست، و لذا برای شناخت تاریخ باید انسان و انسانیت را شناخت و تا وقتی انسان و مقصد انسانیت را نشناسیم نمیتوانیم دم از تکامل و پیشرفت انسان بزنیم، زیرا این سوال مطرح می شود که این تکامل و پیشرفت به چه سمتی و از چه راهی است؟
بررسی تاریخ، که قرآن هم، بدان پرداخته، از این جهت اهمیت دارد که راهگشای آینده باشد و مساله تکلیف و مسوولیت هم وقتی برای ما مشخص میشود که بعد از شناخت گذشته، درباره آینده هم شناختی پیدا کنیم.(326)

تکامل اجتماعی در گذشته

بدون شک بشر از نظر ابزارسازی پیشرفت عظیمی کرده است و توانسته طبیعت را هر چه بیشتر در خدمت و تسخیر خود بگیرد و این پیشرفت معلول تکامل تجارب و علم بشر است. از جهت دیگر نیز خود جامعه انسانی و روابط آن پیشرفت کرده و به تدریج از یک حالت ساده بسوی پیچیده تر بودن پیش آمده؛ یعنی ساخت اجتماع از آن بساطت اولیه به صورت یک پیچیدگی در آمده است، چه اسم این را تکامل بگذاریم، چه نگذاریم.
ساختار جامعه ای بدوی خیلی ساده است: یک نفر رئیس قبیله است و عده ای هستند که وی در آن ها نوعی تقسیم کار به وجود آمده، ولی امروزه با پیشرفت علم و فن، تقسیم کارها بسیار زیاد شده، شغل ها و طبقات شغلی مختلف یا تقسیمات و علمی، اصلا قابل مقایسه با جامعه صد سال پیش هم نیست؛ مثلا از نظر علمی می بینیم که علوم آن قدر گسترده شده که دیگر امروز ه کسی نمی تواند مثل بوعلی در زمان خود، عالم به همه علوم شود.
این نوع تکمل و پیشرفت و تنوع علوم و کارها، انسان ها را از حالت همرنگی خارج ساخته میانشان تمایز برقرار می کند، زیرا همان گونه که انسان کار را می سازد، کار هم انسان را می سازد. به این معنی که حالت تقسیم کار آن قدر پیشرفت کرده که وحدت نوعی انسان ها را به خطر انداخته؛ یعنی انسان ها در ظاهر شبیه یکدیگرند، ولی ساختار فکری، روحی و احساسی و تربیتی شان کاملا متفاوت است.
از این رو عده ای می گویند: پیشرفت صنعت، انسان را از خود- و به تعبیر بهتر با خود- بیگانه کرده است. چرا که انسان را به گونه ای که آن کار و آن شغل می خواسته، ساختهاست؛ یعنی انسان ها متناسب با کارها ساخته می شوند و این وحدت انسان ها را از بین برده است.
دراین جا این سوال مطرح می شود که آیا همان طور که بشر در علم و ابزارسازی و در تشکیلات اجتماعی پیشرفت کرده، در حسن روابط انسان ها نیز پیشرفت داشته است یا نه؟
یعنی مثلا آیا انسان امروز نسبت به گذشته نسبت بیشتر احساس تعاون و مسوولیت می کند؟ عواطف انسانی بهتر شده؟ تجاوز به حقوق دیگران از بین رفته است؟ و به طور کلی آیا ارزش های انسانی هم اندازه پیشرفت در ابزار و تشکیلات اجتماعی رشد کرده است؟ اگر این پیشرفت پیدا شده باشد، اسمش واقعا تکامل است، زیرا نوعی تعالی است.
عده ای به طور کلی منکر و بدبین هستند و می گویند: از هیچ جهت پیشرفتی حاصل نشده است، زیرا اگر ملاک پیشرفت را آسایش و راحتی هم حساب کنیم، باز این هم پیشرفت نیست، حتی در ابزارسازی، زیرا اگر چه انسان، پیشرفت عظیمی کرده، ولی این پیشرفت همان طوری که می تواند در مقاصد نیک استفاده شود، در مقاصد پلید هم استفاده می شود؛ مثلا می گویند: افزایش سرعت اگر چه مسافرت ها را آسان کرده، اما سبب شده که وسایل آدم کشی هم ظرف چند ساعت از این طرف دنیا به آن طرف منتقل شود و هزاران نفر را بکشد یا همچنین در مورد وسایل ارتباط جمعی که آرامش انسان ها را از بین برده و اضطراب و نگرانی را جایگزین آن نموده است، پس از نظر آسایش هم باید تردید کرد که این ها ملاک پیشرفت و تکامل باشد.
البته ما معتقدیم که پیشرفت انسان در ابزارسازی و در تشکیلات جدید اجتماعی در نهایت امر، تکامل است و با تکامل های انسانی می توان بر آن ها مسلط شد، ولی به هر حال باید پذیرفت که در مساله روابط انسانی پیشرفتی صورت نگرفته یا لا اقل نسبت به پیشرفت ابزارها و تشکیلات اجتماعی، حسن رابطه انسان ها بهبود پیدا نکرده است.
مسئله دیگر رابطه انسان با خودش است که مسلما درصد عمده سعادت بشر در این رابطه، یعنی رابطه انسانیت انسان با حیوانیت انسان معنی پیدا می کند.
انسان در عین اینکه واجد یک سلسله ارزشهای انسانی است، حیوان هم هست و مهم این است که انسانیتش تحت الشعاع حیوانیتش قرار نگیرد. مسئله اصلاح و تزکیه نفس هم برای همین است.
ممکن نیست انسان از ناحیه اخلاقی خود تکامل نیابد و در عین حال با دیگران حسن رابطه داشته باشد و اسیر آن ها نشود یا آن ها را اسیر خود نکند، پس تا این جا مساله تکامل را در چهار قسمت بحث کردیم:
1 - رابطه انسان با طبیعت؛ که به آن معنا که گفتم پیشرفت کرده است.
2 - روابط تشکیلاتی اجتماع؛ که از این حیث هم پیشرفت کرده است.
3 - حسن رابطه انسانها با یکدیگر؛ که در این جا بی شک به موازات موارد قبل پیشرفت نکرده، و حتی بحث در این است که آیا اصلا پیشرفت کرده است یا نه.
4 - رابطه انسان با خودش؛ که آیا واقعا انسان های امروز بیشتر از انسان های دیروز از حیوانیتشان فاصله گرفته اند.
در این دو مورد است که نقش انبیاء و دین در تکامل تاریخ روشن می شود.
ز این جا می توانیم دریابیم که دین در این تکامل، در گذشته چه نقشی داشته، و بر همین اساس نقش دین در آینده را هم به دست می آوریم و بفهمیم که آیا بشر در آینده برای تکامل خود نیاز به دین دارد یا نه؟ چون هر چیزی در بقا و عدم بقائش تابع نیاز است؛(327) یعنی بقای دین در آینده در گرو نقشی است که دین در تکامل ماهیت و معنویت انسان دارد که هیچ چیزی قادر نبوده و نخواهد بود جای آن را بگیرد. پس مسئله این است که آیا بشر به دست خود تباه و نابود خواهد شد، یا به سرنوشت مطلوب خود که تکامل همه جانبه است خواهد رسید؟
در کتاب امدادهای غیبی در زندگی بشر توضیح داده ایم که چگونه اسلام نظر دوم را می پذیرد و چگونه مکتبهای دیگر از نظر توجیه تکامل بشریت در آینده به بن بست رسیده اند.(328)

آینده بشر از دیدگاههای مختلف

جمع بندی بحث قبل این شد که بشر در ابعاد علمی، ابزارسازی و تشکیلاتی زندگی پیشرفت قابل توجهی داشته، ولی در ابعاد انسانی زندگی خیر؛ و اگر زندگی اجتماعی انسان ها را به یک اندام دارای روح تشبیه کنیم، نتیجه این می شود که به طور کلی انسانیت در اندام (ابعاد فنی و تشکیلاتی) رشد زیادی داشته ولی از نظر روح و معنا (ابعاد انسانی) چیزی پیش نرفته است. اینجاست که برداشت ها و نظرها راجع به آینده انسان مختلف شده است.
بعضی راجع به آینده با تردید می نگرند و می گویند: فنا و نیستی جامعه بشریت را تهدید می کند. این عقیده در روشنفکران غربی زیاد به چشم می خورد، بلکه حتی عده ای کاملا نسبت به آینده بشر مایوسند و معتقدند که سرشت انسان همان سرشت حیوانیت، شهوت پرستی، خودخواهی، فریب، ظلم و ستم و... است و از اول زندگی اجتماعی انسان برقرار شده تا به حال، ماهیت و طبیعت انسان فرقی نکرده و فرق انسان بدوی و متمدن در هدفها نیست، بلکه فقط در نحوه کار و شکل و صورت است؛ انسان بدوی به حکم مجهز نبودن به فرهنگ و تمدن، جنایتهای خود را صریحتر انجام می داد، ولی بشر متمدن آن را در زیر لفافه های طلائی می پوشاند.
این عده می گویند: انسانی که به بلوغ فرهنگی رسیده باشد، باید خودکشی کند، زیرا بعد از این که فهمید طبیعت انسانی لاعلاج است حق دارد خودش را بکشد و دیگران را هم به خودکشی تشویق کند، منطق افراد بدبینی، مانند ((صادق هدایت )) همین است.(329)
نظیر این فکر در دنیای اروپا به شکلهای مختلف رایج است؛ همین پدیده هیپی گری هم یک نوع عکس العمل و اظهار تنفر از تمدنی است که نتوانسته برای انسان کاری کند.
قبل از این فرضیه، یک فرضیه دیگری بود که اساس دردهای بشر را جهل می دانست و چاره همه آن ها را علم. این فرضیه در مورد رابطه انسان با طبیعت صحیح است، ولی تاریخ ثابت کرده که دردهای ناشی از رابطه انسان با انسان های دیگر را علم نمی تواند چاره کند. البته مقصود ما نفی ارزش علم نیست بلکه سخن در این است که علم برای انسان هدف نمی سازد، و جهت نمی دهد، بلکه انسان در جهتی که در زندگی انتخاب کرده، از نیروی علم استفاده می کند.
سخن بر سر این است که علم و شناخت به تنهایی برای درمان همه درهای بشر کافی نیست، نه این که اصلا فایده و ضرورتی ندارد، لذا این فرضیه منسوخ شد و می بینیم که امروز بیشتر دردهای بشریت از ناحیه انسان های عالم است، نه انسان های جاهل؛ یعنی در رابطه استعمارگر و استعمارزده در دنیای امروز، این عالم ها بودند که جاهل ها را استثمار کردند، نه بر عکس.(330)(331)
اینجا نظریه سومی به میان آمده که می گوید: نباید به انسان بدبین، و از آینده او مأیوس بود. ریشه دردهای بشر، ایدئولوژی حاکم و فرمانروا بر انسان است. برای این که انسان بتواند با همه نقاط ضعف خود مبارزه کند، فقط باید ایدئولوژیش را تغییر بدهد. می گویند: از روزی که مالکیت فردی به وجود آمده و ایدئولوژی ها بر اساس مالکیت فردی و زندگی طبقاتی تشکیل شده اند، ایدئولوژی حاکم بر انسان، بهره کشی انسان از انسان را مشروع دانسته و تا وقتی این عقیده بر زندگی بشر حاکم است، این نقصها و این جدالها و قساوتها باقی است، ولی اگر ایدئولوژی عوض شد همه انسانها یک وحدت جمعی پیدا می کنند، آن وقت جامعه به موازات رشد مادی، در ابعاد انسانی هم تکامل پیدا می کنند، این همان نظریه مارکسیستی است.
بر این نظریه هم ایرادهای زیادی وارد است؛ یکی این که اگر ایدئولوژی صرفا یک فکر و فلسفه باشد، آیا فکر می تواند طبیعت انسان را تغییر بدهد؟ چرا علم نتوانست؟ زیرا علم صرفا یک آگاهی و شناخت بود و یک ایدئولوژی هم تا تمام عناصرش را فقط شناخت تشکیل داده، و عنصری از ایمان (به معنی گرایش) نداشته باشد نمی تواند روی طبیعت انسان تاثیر بگذارد.
از طرف دیگر این ها که به قول خودشان قائل به تقدم عین بر ذهن، و نفی ایده آلیسم هستند نمی توانند بگویند: طبقات حاکم، به این دلیل ظلم می کنند که این ایدئولوژی را دارند، بلکه باید بگویند: به این دلیل، این ایدئولوژی ظالمانه را دارند که طبیعتشان ظالم است؛ یعنی حس منفعت جویی و منفعت طلبی، این ایدئولوژی را خلق کرده است.
حالا که این طور است اگر ایدئولوژی، در حالی که انسان ها عوض نشده اند، عوض شود، باز هم عده ای این بار به نام همین ایدئولوژی انسانی و ضد طبقاتی به استثمار و برده کشی خواهند پرداخت که نمونه اش را در کشورهای کمونیستی می بینیم. در آن جا طبقات هست، ولی نه به شکل طبقات اقتصادی، بلکه در دویست میلیون جمعیت، ده میلیون همه چیز را در اختیار گرفته اند و به دیگران هم اجازه نمی دهند کمونیست شوند، زیرا در آن صورت امتیازات آن ها از بین خواهد رفت، پس یک فکر مادامی که فقط یک فکر و مربوط به شناخت و دستگاه ذهنی بشر می باشد، نمی تواند در طبیعت بشر تأثیر بگذارد. شناخت فقط راه انسان را روشن تر می کند که منافع و مصالح خود را بهتر تشخیص داده، دوراندیشتر باشد، ولی هرگز به او هدفهائی بالاتر نمی دهد.(332)
فلسفه دیگری به نام اگزیستانسیالیسم وجود دارد که جهان بینی آن هم [عمدتا ]ماتریالیستی است، ولی طرحی دارد تا نقص مارکسیسم را در مسأله گرایش به ارزشهای عالی برطرف کند. در مارکسیسم، به ارزشهای انسانی و اخلاقی اعتنایی نمی شود، ولی اگزیستانسیالیستها برای این که بتوانند علاوه بر مبدا شناخت و فکر، یک مبدا گرایش به وجود آورند، به ارزش های انسانی چسبیدند؛ یعنی چیزی که بتواند انسان را به سوی خود بکشد و برای انسان هدفهای متعالی غیر از هدفهای مادی مشخص کند، ولی باید سؤال کرد شما که می گوئید: تمام هستی جز ماده و فعل و انفعالات مادی نیست، پس این ارزشهای چیست؟
انسان بر طبق این فلسفه، جز همین اندام مادی واقعیتی ندارد. آن چه که با این ترکیب مادی می تواند رابطه داشته باشد فقط سود و منافع است. اگر من فقط حقیقتی مادی هستم، پس در رابطه من با خارج هم چیزی جز مادیات نمی تواند دخالت کند، پس ارزشهای انسانی مثل فداکاری و ایثار چیست؟ آن ها در جواب می گویند: اینها وجود ندارند، ولی چون انسان موجودی با اراده است، می تواند ارزشها را بیافریند؛ یعنی ارزش ها واقعیتی عینی ندارند و ما هستیم که به آن ها واقعیت و ارزش می دهیم. این حرف بسیار مضحک است، زیرا اعطای ارزش به معنای واقعیت عینی دادن بی معناست. البته می توان واقعیت اعتباری داد؛ یعنی چیزی را اعتبار کرد، ولی یک امر اعتباری، فقط وسیله ای است برای امر عینی و نمی تواند هدف باشد.
مثلا می توانیم به کسی که از کشوری دیگر آمده، طبق قرارداد، وصف ایرانی اعطا کنیم و شناسنامه ایرانی به او بدهیم، اما این وسیله است. برا او خود این شناسنامه نمی تواند هدف باشد، بلکه بهره مند شدن از تمام حقوقی که مردم ایران دارند هدف است.
چنان که ذکر شد، یک امر اعتباری نمی تواند هدف قرار بگیرد، مثل این که کسی بخواهد همسر زشتش زیبا باشد، بگوید: من اعتبار کردم که تو زیبایی و بعد هم یک نفر زیبا او را دوست داشته باشد، پس هدف انسان باید در ماورای فرض و اعتبار انسان واقعیت داشته باشد.
اگزیستانسیالیست ها می خواهند ارزشی را خودشان خلق کنند، بعد هم آن را پرستش کنند و این نشدنی است. این مثل کار بت پرستها است که بت را خلق می کردند و بعد می پرستیدند، و قرآن به آن ها گفت: أتعبدون ما تنحتون(333)(334)
اینجا است که مکتب نهائی، یعنی اسلان، خودنمایی می کند. اسلام اولا به طبیعت انسان چنان بدبین نیست و این شهادت بر بدی سرشت انسان از سوی برخی را مثل همان شهادت ناآگاهانه فرشتگان پیش از خلقت انسان می داند که خدا آن را مردود دانست،(335) زیرا در این بدبینی فقط به گرایش های حیوانی توجه می شود و آن طرف سکه، یعنی گرایش های الهی انسان مورد توجه قرار نمی گیرد.
اسلام می گوید: که در انسان فطرتی هست که فارغ از ایدئولوژی، خود به خود گرایش به تعالی دارد و ایدئولوژی اسلام نیز یک رکنش بر اساس این گرایش فطری می باشد.
اسلام می گوید: انسان مرکب از ظلمت و نور است و به خاطر همین ترکیب از همه موجودات بالاتر می باشد. این اهانت به انسانیت است که تمام کوشش های بشری را در جهت منافع فردی یا گروهی یا ملی بدانیم.
به تعبیر قرآن، شکوهمندترین مبارزات انسان، مبارزه میان اهل حق و انسان آزاد شده از طبیعت حیوانی با اهل باطل و انسان منحط و منفعت طلب است. قرآن اولین اختلاف و تضاد جهان (داستان هابیل و قابیل) به صورت مبارزه بین یک انسان حق جو و حق طلب که معتقد است خدا عمل را بر اساس تقوا می پذیرد، (پس هیچگاه بی علت دست به خون دیگری دراز نمی کند)(336) با کسی که اسیر نفس اماره است بیان می کند.
قرآن همیشه کوشیده تا جنگ های پیش برنده تاریخ را جنگ انسان اهل حق با انسان اهل باطل تفسیر کند. اسلام معتقد به سرشت خیرخواهی و حق طلبی در انسان است؛ یعنی اولا به ارزشهای انسانی معتقد است و مثل مارکسیسم آن ها را نفی نمی کند و ثانیا آنها را به صورت یک گرایش حقیقی و فطری نه اعتباری لحاظ می کند، لذا اسلام درباره آینده بشر نه مایوس است و نه آن را ناشی از تضاد طبقاتی می داند، زیرا اگر بالفرض به جامعه بی تضاد برسیم، دیگر به جامعه بی حرکت و بی آرمان و جامعه مرده رسیده ایم. اسلام نفی تضادهای طبقاتی را پایان کار نمی داند، بلکه شروع راه و ابتدای یک سیر صعودی می داند که هر چه بالاتر می رود، باز هم امکان صعود هست، زیرا بعد از نفی تضادهای طبقاتی تازه نوبت اصل فاستبقوا الخیرات(337) می رسد.
از دید اسلام، این جریان مبارزه حق و باطل ادامه می یابد تا آنجا که بر طبق پیش بینی دین، به دولت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف منجر شود.
در این جا این سوال مطرح می شود که اگر جامعه بشری در مسیر خود به تکامل می رسد پس نیاز به مهدی علیه السلام برای چیست؟
در پاسخ باید بگوییم که این اشتباه است که فکر کنیم وقتی بشریت به آخرین حد ظلمت می رسد و از اهل حق و حقیقت خبری نخواهد بود، حضرت حجت علیه السلام ظهور می کند. خیر، بلکه ایشان آخرین حلقه مبارزات انسان ها هستند و به عنوان کمک به انسان های مومن، ظهور خواهند کرد؛ نه این که انسان ها کنار می روند و او به عنوان مافوق انسان وارد عمل می شود.
پس مساله تکامل انسان در ابعاد انسانی از نظر دینی به بن بست نرسیده چون دین نوعی ایدئولوژی است که آگاه کردن انسان به فطریات و پرورش آن ها و برقراری تعادل میان دو جنبه علوی و سفلی انسان را بر عهده دارد و اگر ما بخواهیم واقعا در طریق تکامل انسان قدم برداریم، همان طور که پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم با تعبیر جهاد اکبر فرمودند، باید بیش از جنگ های ظاهری، در راه مبارزه و جهاد با نفس و پرهیز از انواع گناهان فردی و اجتماعی بکوشیم.(338)