فهرست کتاب


انسان بر آستان دین «خلاصه آثار استاد شهید مرتضی مطهری ج 8 »

مرکز تحقیقات دانشگاه امام صادق علیه السلام

ه - مکتب سوسیالیسم

گفتیم که عرفا برای ساختن انسان کامل می خواهند ((من)) را از بین ببرند تا ((او)) آشکار شود؛ یعنی معتقدند که انسان وقتی کامل می شود که با تزکیه نفس به خدا برسد و صفات انسانی او در خدا فانی شود. مکتب سوسیالیسم هم برای رسیدن به انسان کامل پیشنهاد می کند که ((من)) را باید از بین برد، اما به نظر این مکتب ((من)) باید تبدیل به ((ما)) شود؛ یعنی کمال انسان در این است که هر چه بیشتر جنبه فردی خود را رها کند و جمعی شود.
به عنوان مقدمه نظر این مکتب باید گفت: تعلقات انسان دو نوع است:
بعضی از تعلقات جنبه اشتراکی دارد و همه افراد در آن شریک هستند، مانند زبان، وطن، فرهنگ و دین جامعه که به جمع تعلق دارد نه به فرد خاص، این نوع تعلقات موجب وحدت و یکی شدن افراد است، اما برخی از تعلقات جنبه اختصاصی دارد و موجب می شود جامعه به عنوان ((ما)) تبدیل به ((من))های گوناگون شود، مانند خانه، پول، لباس و... که اگر به کسی تعلق داشته باشد به دیگری تعلق نخواهد داشت.
مکتب سوسیالیسم مدعی است که جامعه بشریت در آغاز یک جامعه اشتراکی بود و زمین، ثروت و دیگر منابع طبیعی اختصاص به کسی نداشته و بشر در یک بهشت و در آسایش کامل زندگی می کرده است، اما انسان بعد از مدتی مرتکب عصیان گردید و به واسطه آن عصیان از بهشت اشتراکیت رانده شد و آن عصیان، پیدایش مالکیت فردی بود. مالکیت فردی موجب استثمار و پیدا شدن ظالم و مظلوم می شود و تا وقتی این اختلاف و ناهمواری وجود داشته باشد، انسان ناقص خواهد بود و جامعه بشریت هرگز روی سعادت را نمی بیند.
این مکتب کمال انسان را مساوی با نفی تعلقات اختصاصی و همه لوازم آن، مانند استثمار و ظلم می داند. استثمار در هر دو طرف موجب هزاران عیب و نقص می شود. در یکی حقد و کینه ایجاد می کند و در دیگری حرص و آز، اما وقتی ریشه استثمار که مالکیت فردی است زده شود، کمال انسان بروز خواهد کرد، بنابراین در این مکتب انسان کامل، انسان بی طبقه است؛ یعنی انسانی که همیشه با انسان های دیگر در وضعی مساوی زندگی کند.
نقد:
در مقام نقد این مکتب باید بگوییم: یک اشتباه مکتب سوسیالیسم درباره انسان یا جامعه کامل این است که همه ارزش ها را فراموش کرده و تنها به ارزش تبدیل شدن ((من)) به ((ما)) توجه کرده است. مساله تبدیل شدن ((من)) به ((ما)) حرف صحیحی است و از مختصات این مکتب نمی باشد؛ یعنی ما هم می پذیریم که اگرانسانی، ((من)) را در خود تبدیل به ((ما)) نکرده باشد، انسان کاملی نیست، اما این که خیال کنیم تنها با این کار، انسان به کمال می رسد اشتباه و خطاست، بنابراین مکتب سوسیالیسم هم یک مکتب تک ارزشی است که به ارزشهای دیگر انسان کامل توجه نکرده است.
مکتب سوسیالیسم علاوه بر این که توجه خود را به یک ارزش معطوف داشته و از ارزش های دیگر غفلت نموده، در نحوه رسیدن به آن یک ارزش هم شیوه درستی اتخاذ نکرده است و این اشتباه دوم است، زیرا می گوید:
برای تبدیل ((من)) به ((ما)) کافی است که مالکیت خصوصی برداشته شود تا به جامعه اشتراکی برسیم، اما باید در جواب این مکتب گفت که: اولا آن چه ((من ساز)) است، تعلق انسان به اشیاست، نه تعلق اشیا به انسان؛ ثانیا نیازهای بشر منحصر به امور اقتصادی نیست تا با نفی مالکیت، ((من)) در همه انسان ها تبدیل به ((ما)) شود.
گاهی انسان حاضر است پول و ثروت و هر چه را دارد در راه یک زن خرج کند. مسلما در مورد زن و همسر نمی توان مساله اشتراک را مطرح کرد و از سویی اختلاف زنان در ایجاد ((من)) همان نقش مالکیت را خواهد داشت. همین طور است مساله پست و مقام ها.
مسلما نخست وزیر یک کشور سوسیالیستی از نظر استفاده از مواهب اقتصادی با یک کارگر ساده برابر نیست بر فرض هم اگر از نظر اقتصادی برابر باشد، کسی که هر روز از او چندین عکس می گیرند و در روزنامه ها منتشر می کنند و نام و تصویر او را در تلویزیون و رادیو پخش می کنند با یک کارگر ساده فراموش شده برابر نیست، بنابراین برای این که ((من)) تبدیل به ((ما)) شود کافی نیست که مالکیت های اختصاصی را از بین ببریم.(301)
اکنون در تفصیل نظر اسلام باید بگوییم که اسلام هم قبول دارد که ناهمواری های اقتصادی اثر فراوانی در خودخواهی دارد و مانع بزرگی در راه تبدیل ((من)) به ((ما)) می باشد، و به همین خاطر است که عنایت فوق العاده ای به تعدیل ثروت در جامعه نموده است.
مکتب سوسیالسیم می گوید: مالکیت را از بین ببر تا ((من)) تبدیل به ((ما)) بشود، اما اسلام می گوید: برای این منظور انسان را خوب تربیت کن و به او ایده های عالی بده که اگر مالک اشیا هم باشد، اشیا به او تعلق داشته باشد، نه او به اشیا.
اسلام نمی گوید: نباید اشیا به انسان تعلق داشته باشد، بلکه می گوید: نباید انسان به اشیا تعلق داشته باشد و اسیر آن ها شود. در این صورت اگر انسان مالک اشیا هم شود هیچ اشکالی پیش نمی آید. زهد به معنای واقعی در معارف اسلامی به همین معناست؛ یعنی آزاد زیستن و بنده دنیا نبودن، نه ((مالک نبودن)) و ما می بینیم همیشه انسان هایی برای دنیا بوده و هستند که مالک اشیا هستند، اما تربیتشان به نوعی است که اسیر اشیا نیستند، که نمونه بارز آن ها علی علیه السلام است.
اسلام می گوید: اگر می خواهید انسان را از من بودن خارج کنید باید درونش را اصلاح کنید و الا با سلب مالکیت فردی درد او دوا نمی شود. البته اسلام علاوه بر درون انسان، به بیرون نیز توجه دارد و سعی کرده بدون الغای کلی مالکیت، از راه هایی وارد شود تا در جامعه عدالت به وجود آید؛ یعنی چنین نیست که به بیرون توجه نداشته باشد، ولی در عین حال برای ((ما)) شدن ((من))، این را کافی نمی داند.
مطلب دیگر آن است که اگر چه اسلام هم تبدیل ((من)) به ((ما)) را قبول دارد، اما به نظر اسلام ((من)) قبل از تبدیل به ((ما)) باید تبدیل به ((او)) بشود؛ یعنی در میان انسان ها ایمان به خدا پیدا شود.
قل یا اهل الکتاب تعالوا الی کلمة سواء بیننا و بینکم الا تعبدوا الا الله و لا نشرک به شیئا و لا یتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله.(302)
بر خلاف وطن یا دین یا زبان های مختلف که هر یک اختصاص به ملتی دارد، خداوند تنها حقیقتی است که میان همه انسان ها مشترک است و هیچ کس نمی تواند بگوید: خدا خدای من است و خدای تو نیست.
اسلام به همه انسان ها می گوید: بیایید به سوی حقیقتی که بین همه متساوی است بشتابیم، حقیقتی که عالم را خلق کرده است و بازگشت عالم هم به سوی اوست. تنها در صورت ایمان به خداوند است که روح جمعی در ما پیدا می شود، در نماز خداوندی را حمد و ستایش می کنیم که پروردگار همه جهانیان است الحمد لله رب العالمین (303) و هر چند به تنهایی نماز بخوانیم، می گوییم: خدایا ((ما)) فقط تو را پرستش می کنیم و ((ما)) فقط از تو یاری می جوییم ایاک نعبد و ایاک نستعین(304) و نمی گوییم که ((من)) فقط تو را پرستش می کنم و از تو یاری می جویم، و در پایان نماز به همه نیکوکاران درود می فرستیم السلام علینا و علی عباد الله الصالحین.
این که سعدی می گوید: ((بنی آدم اعضای یکدیگرند)) ترجمه ناقصی است از یک حدیث نبوی. سعدی توجه نکرده که اگر اعضای یک جسد مرده را قطعه قطعه هم بکنیم سایر اعضا چیزی احساس نمی کنند، اما وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم می فرماید: ((مثل مومنین مثل یک پیکر است.))(305) توجه دارد که پیکر روح می خواهد. یک روح باید وجود داشته باشد تا همه اعضا احساس همدردی کنند. همین طور افراد بنی آدم، تنها وقتی یک روح بر آن ها حاکم شد با یک دیگر همدردی خواهند داشت. این روح در جامعه، روح ایمان است.
بنابراین در مکتب سوسیالیسم یک اشتباه درباره انسان کامل این است که همه ارزشها فراموش شده و این مکتب فقط برای این تلاش می کند که ((من)) تبدیل به ((ما)) شود. این ((ما)) شدن حرف درستی است، اما نهایت کار نیست.
اشتباه دیگرشان این است که خیال کرده اند تنها مالکیت اختصاصی باعث ایجاد ((من)) می شود و اگر مالکیت فردی را از بین بردیم و مالکیت اشتراکی حاکم شد، به انسان کامل خواهیم رسید.(306)

و - مکتب اگزیستانسیالیسم

مکتب دیگری در مورد انسان کامل که از این جهت که بیشتر به جنبه فردی انسان توجه دارد تا به جنبه اجتماعی، درست در نقطه مقابل سوسیالیسم قرار دارد و شاید جدیدترین مکتب باشد ((اگزیستانسیالیسم)) است.
این مکتب، معیار کمال انسانی را در آزادی و آگاهی ((آگاهی اجتماعی)) میداند و از دیدگاه آن، انسان کامل یعنی انسان آزاد، انسان آگاه، انسان متعهد و انسان مسوول، که لازمه این آزادی حالت پرخاشگری و عصیان گری می باشد.
آنها می گویند:
انسان، محکوم هیچ جبر و ضرورتی نیست. بر عکس همه موجودات که دارای سرشت و طبیعت خاص می باشند، انسان طبیعت خاصی ندارد، بلکه موجودی کاملا مختار و آزاد است و دایره آزادی او تا آن جاست که حتی خودش به خودش سرشت و ماهیت می دهد.
آنها اسم این مطلب را ((اصالت وجود)) یا ((تقدم وجود بر ماهیت)) گذاشته اند.(307) آن ها پس از این که آزادی را به این معنای آزادی فلسفی مطرح کردند می گویند که لازمه اصالت وجود در انسان (آزادی و طبیعت خاص نداشتن) این است که هر چه بر ضد آزادی او باشد، وی را از انسانیت خارج می کند، پس انسان نباید به چیزی تعلق داشته باشد و نباید بنده و تسلیم چیزی جز خود شود، زیرا لازمه تعلق و وابستگی اولا غفلت از خود و توجه به غیر است، زیرا تمام توجه فرد را به آن چیز جلب می کند.
خصلت دوم این تعلقات، غفلت از ارزش های خود می باشد، به طوری که تمام توجه انسان متوجه ارزش های آن شی ء می شود؛ مثلا برای یک آدم پول پرست، پول برایش ارزش است، اما شرافت و کرامت خودش برای او ارزش ندارد؛ و خصلت سوم و مهمتر این است که وابستگی به یک شی ء، موجب اسارت آدمی می شود و انسان را از حرکت و تکامل بازمی دارد، مانند حیوانی که به درختی بسته شود، هر تعلق و وابستگی نیز مانع رشد و تکامل انسان می شود.
پس اساس ارزش ها در این مکتب آزادی و اختیار است(308) و اگر کسی بخواهد انسانیتش را حفظ کند، باید آزاد باشد. به همین دلیل گروهی از اگزیستانسیالیست ها[ی الحادی ] اعتقاد به خدا را از دو نظر مخالفت مکتب خود می بینند؛ یکی از این جهت که اعتقاد به خدا مستلزم اعتقاد به قضا و قدر و در نتیجه اعتقاد به جبر و طبیعت ثابت بشری است، زیرا باید بشر در علم خدا، یک طبیعت معین داشته باشد، پس با وجود خدا و قضا و قدر، آزادی در انسان سلب می شود.
دیگر این که اعتقاد به خدا منافی آزادی بشر است، زیرا ایمان به خدا، یعنی تعلق و وابستگی به او و گفتیم که هر تعلقی ضد آزادی، و لذا ضد کمال انسان است.
نقد:
در نقد این مکتب باید ابتدا بگوییم: درباره بحث قضا و قدر، اشکال اگزیستانسیالیست ها این است که معنی صحیح قضا و قدر را نفهمیده اند و الا اعتقاد صحیح به آن هیچ منافاتی با اختیار و آزادی انسان ندارد.(309)(310)
اما در مورد اشکال دوم که می گویند: هر تعلقی منافی آزادی انسان است، باید مقدمه ای بیان کنیم؛ موجودی که یک مسیر تکاملی را طی می کند، آیا از ((خود)) به سوی ((ناخود)) حرکت می کند، آیا از ((خود)) به سوی ((ناخود)) حرکت می کند یا به سوی ((خود))؟ اگر بگوییم از ((خود)) به ((ناخود)) سیر می کند، مستلزم این است که وقتی حرکت کند از خود بیگانه شود، چنان که برخی فلاسفه قدیم هم گفته اند: ((حرکت ایجاد غیریت است)) که حرف نادرستی است.
پاسخ صحیح این است که هر موجودی که سیر تکاملی دارد، از ((خود)) ناقص تر شروع می کند و به سوی ((خود)) کامل تر حرکت می کند؛ مثلا یک گل از اولین لحظه حرکتش تا آخرین لحظه کمالش دارای یک واقعیت و ((خود)) ممتدی است، که نه صرف آن لحظه اول است و نه صرف لحظه آخر، بلکه هر چه به آخر می رسد ((خود))ش کاملتر می گردد و ((خود))تر می شود. حال همین گل اگر شعور داشته باشد، مسلما به کمال نهایی خود عشق دارد، پس تعلق یک موجود به غایت و کمال نهایی خودش، نه تنها مستلزم ((از خود بیگانه شدن)) نیست، بلکه بیشتر ((خود شدن)) است. در واقع آزادی به این معنا که موجودی از کمال خود آزاد باشد و به آن توجهی نداشته باشد، در واقع از خود بیگانه شده است و هرگز به ((خود)) واقعی و کمال حقیقی نمی رسد؛ یعنی ما هم قبول داریم که وابستگی به یک ذات بیگانه با خود، موجب مسخ ماهیت انسان است و این که در ادیان، وابستگی به مادیات نفی شده به خاطر همین است که موجب سقوط انسان و تضعیف ارزش های انسانی می شود.
مکتب اگزیستانسیالیسم میان وابستگی به خود و وابستگی به غیر تفکیک نکرده، و گمان کرده هر نوع تعلقی موجب اسارت و سکون می شود، حتی تعلق به کمال خود. بنابراین در پاسخ اشتباه آن ها باید گفت: اولا تعلق انسان به خدا، تعلق به یک شی ء مغایر با ذات نیست که انسان به خاطر این تعلق، خود را فراموش کند. در فلسفه اسلامی با برهانی بسیار روشن ثابت شده است که علت ایجاد کننده هر شی ء از خودش به آن نزدیک تر است. آیات قرآنی هم موید این برهان می باشد.
قرآن می فرماید: نه فقط آگاهی خداوند به شما از خودتان بیشتر است، بلکه ذات او هم از خودتان به شما نزدیک تر است: نحن اقرب الیه منکم(311)و علی علیه السلام هم می فرماید: داخل فی الاشیاء لا بالممازجة، خارج عن الاشیاء لا بالمباینة لیس فی الاشیاء بوالج و ما منها بخارج،(312) بنابراین تعلق انسان به خدا، تعلق به غیر نیست تا موجب فراموشی خود شود.
ثانیا قرآن که لزوم تعلق انسان را به خدا ذکر کرده، برای این است که خدا، کمال و نهایت سیر انسان می باشد، پس توجه انسان به خدا، توجه او به کمال خویش است. و رفتن انسان به سوی خدا، رفتن از ((خود)) ناقص تر به ((خود)) کامل تر است و مسلما چنین تعلقی، از خودبیگانگی است، زیرا این تعلق، تعلق به ((خود)) و کمال خود می باشد.
از دیدگاه اسلام، انسان آن وقت می تواند خود آگاه شود که خدا آگاه شود و هر کس که خدا را فراموش کرد، خود را فراموش کرده است. نسوا الله فانسیهم الله(313)
فلسفه عبادت هم این است که انسان خدا را بیابد تا خودش را بیابد. آگاهی به خدا مستلزم آگاهی بیشتر به خود و ارزش های خود است. همچنین در مقام ارزش های انسانی هم آنان که در مقام عبودیت بالا می روند، همه ارزش های انسانی، مثل عقل و عشق و قدرت و عزت و کرامت در آن ها قوی تر می شود، چون همه این ارزش ها مظاهر ذات حق هستند و در پاسخ این نکته که گفته اند: تعلق به خدا موجب توقف و رکود انسان است، باید گفت: تعلق و وابستگی به موجود محدود است که انسان را از حرکت باز می دارد، اما خدا، یعنی حقیقتی نا متناهی و اگر کسی به سوی لا یتناهی حرکت کند، باز به سوی کمال می رود. اگر چه کامل ترین انسان باشد. به همین علت است که ما بر خاتم الانبیا صلوات می فرستیم، زیرا به این وسیله برای او کمال بیشتری می خواهیم.(314)
اشتباه دیگر اگزیستانسیالیستها در مساله هدف و وسیله است. آزادی و اختیار برای انسان کمال است، اما نه یک کمال هدفی بلکه در حقیقت وسیله رسیدن به یک کمال است.
عصیان هم همین طور است. این ها چون دیده اند انسان آزاد است و می تواند عصیانگر باشد، آن را هم کمالی برای انسان فرض کرده اند و گفته اند انسان آزاد باید عصیان گر و پرخاشگر باشد؛ در حالی که خود عصیان کمال نیست، بلکه امکان عصیان و آزادی از این جهت کمال است که در صورت عدم امکان عصیان و عدم آزادی، انسان نمی تواند به کمال برسد.
مکتبی که برای عصیان ارزش ذاتی قایل شود، هرج و مرج به همراه می آورد، لذا اسلام، خود عصیان را کمال نمی داند، بلکه عصیان نکردن با وجود امکان آن، یا توبه کردن بعد از آن را کمال می داند. صفت غفوریت خدا هم این جا تحقق می یابد، نه هنگام عصیان، پس آزادی، یعنی نبودن مانع و این که من بتوانم راه کمال خودم را طی کنم، نه این که چون آزادم به کمال خود رسیده ام. آزادی مقدمه کمال است نه خود کمال.
خلاصه این که این ها در باره خدا سه اشتباه مرتکب شده اند:
اول این که وجود خدا را منافی اختیار و آزادی انسان گرفته اند.
دوم این که پنداشته اند ایمان و تعلق به خدا، مثل تعلق به سایر اشیاء موجب رکود و انجماد و سقوط ارزشهاست؛ در حالی که تعلقی ضد آزادی و ضد ارزش های انسانی است، که تعلق به غیر باشد، اما تعلق به خدا در واقع تعلق به کمال انسان می باشد
و سوم این که آزادی را کمال نهائی انسان دانسته اند، در حالی که آزادی، کمال وسیله ای است، بنابراین می بینیم که دو اشتباه سایر مکاتب، یعنی تک بعدی بودن و نفهمیدن درست همان یک بعد، در اگزیستانسیالیسم هم وجود دارد.
اسلام آزادی را به عنوان یکی از ارزشهای بشری می پذیرد، اما نه به عنوان ارزشی منحصر به فرد، و نه آزادی با آن تعبیر ساختگی، بلکه آزادی واقعی.
علی علیه السلام در این باره به امام حسن علیه السلام وصیت می کند که: و اکرم نفسک عن کل دنیه و ان ساقتک الی الرغائب فانک لن تعتاض بما تبذل من نفسک عوضا... و لا تکن عبد غیرک و قد جعلک الله حراً(315)
نمی فرماید که جانت را گرفتار نکن، بلکه می فرماید اصلا آن را از پستی ها دور نگه دار، زیرا هر چه داشته باشی و بفروشی معادلش را می یابی، الا روحت که معادلی برایش نیست.
امام صادق علیه السلام نیز در همین زمینه می فرماید:
تنها چیزی که ارزش برابری با جان انسان را دارد، خداست و در همه مخلوقات بهایی برای نفس پیدا نمی شود.(316)
علی علیه السلام وقتی عبادت ها را ارزشیابی می کند، سه نوع عبادت را می شمارد:
عبادت عبید و عبادت تجار و عبادت احرار، سپس می فرماید: عبادت باارزش، این قسم آخر است که حتی به بهشت و جهنم هم بستگی ندارد.(317) آری عبادت آزادگان فقط به خاطر خود خداست و این است معنای آزادی در اسلام.(318)

ز - نظریه برخورداری

الف) برخورداری از طبیعت:
یعنی انسان کامل انسانی است که حداکثر برخورداری را از طبیعت و محیط خارج خود دارد. مسلما این تعریف غلط است، زیرا اولا ما هیچ چیز دیگری را چنین تعریف نمی کنیم و مثلا حیوان کامل را حیوان برخوردار از طبیعت نمی دانیم، بلکه هر چیزی را در ارتباط با صفات و وضع خود، کامل یا ناقص می دانیم. ثانیا کدام وجدان این تعریف را می پذیرد؟ لازمه این حرف این است که هر انسانی به هر نسبت که از طبیعت کمتر برخوردار است ناقص تر باشد.
طبق این نظریه کسی مثل معاویه که همتش استفاده از حداکثر نعمت های دنیاست، انسانی است کامل و کسی چون امیرالمؤمنین علیه السلام که زاهدانه زیست، انسان ناقصی است. اگر چنین بگوییم واقعا انسان را از حیوان هم پست تر کرده ایم، چون کمال هیچ حیوانی را هم با مقیاس برخورداری ارزیابی نمی کنیم و اگردرست توجه کنیم، متاسفانه بسیاری از افراد جز درباره برخورداری انسان نمی اندیشند و هر چیزی را اگر مقدمه برخورداری انسان باشد خوب، و اگر نه بد میدانندو غالبا وقتی می گویند: جامعه پیشرفته، جامعه ای که به صنعت و رفاه رسیده باشد را مد نظر می آورند، نه جامعه ای که به حکمت یا حقیقت یا محبت بیشتر رسیده باشد.
ب) برخورداری در آخرت:
در این جا مطلب دقیق تری پیش می آید. هیچ کس به صراحت به برخورداری از طبیعت معتقد نیست، ولی بعضی صریحا می گویند که کمال انسان در برخورداری از آخرت است، زیرا عبادت کردن برای بهشت جز برای برخورداری بیشتر نیست؛ یعنی عبادت مقدمه برخورداری است، پس کمال انسان به برخورداری بیشتر در آخرت می باشد.
نقد:
در نقد این نظریه اختصارا می گوییم: از نظر اسلام این چنین عبادتی عبادت بسیار ناقص است؛ یعنی کسی خدا را وسیله قرار داده و فقط آن قدر به او توجه دارد که آخرت و بهشت را می خواهد، در نهج البلاغه هست که این عبادت تاجران است: انّ قوما عبدوا الله رغبة فتلک عبادة التجار، و انّ قوما عبدوا الله رهبة فتلک عبادة العبید، و انّ قوما عبدوا الله شکرا فتلک عبادة الاحرار،(319) بنابراین طبق این نظریه باید کامل ترین عبادت برای برخورداری باشد؛ در حالی که طبق تعالیم اسلام عبادت برای برخورداری ناقص ترین عبادت است.
ح) نظریه زیبایی
نظریه دیگر، کمال انسان را در زیبایی می داند، البته نه صرف زیبایی جسمانی، بلکه بیشتر زیبایی روحی. آن ها کمال را در هنر و فعالیت های ظریف که ناشی از روح ظریف است می دانند، و حتی می گویند: علم و اخلاق چون زیباست، خوب است، پس این نظریه یک تعبیر جداگانه است و گرنه حرف جدیدی ندارد. مکتب فضیلت سقراط در باب اخلاق هم در واقع همین است که فلان چیز فضیلت است، یعنی دارای زیبایی عقلی است.(320)
جمع بندی
طبعا یک مکتب وقتی می خواهد پیروان خود را بسازد از راه ارایه طریق و برانگیختن آن ها این کار را می کند و غیر از این راهی ندارد، پس ناچار هدف خود را به پیروان خویش معرفی می کند، لذا معرفی اسلام از انسان کامل طبعا برابر است با هدف واقعی ای که یک مسلمان باید از کارهای خود داشته باشد، و لذا بحث از انسان کامل از نظر اسلام، بحث از هدف و آرمان اصلی در ایدئولوژی اسلامی است. برای این که مطلب کاملا روشن شود، نظریات مختلف را درباره کمال انسان بیان کردیم. اکنون می خواهیم ببینیم نظر اسلام در این مورد چیست؟
در ابتدا قصد داشتم جلسه ای را به جمع آوری آن چه تا به حال گفتیم، اختصاص دهم و انسان نمونه اسلام را یکجا نشان دهم، ولی ضمن بیانات گذشته و نقد مکاتب مختلف، نظر اسلام هم درباره انسان کامل مشخص شد.
معلوم شد که اسلام تک ارزشی نیست و آن چه را هم که از ارزش ها دیده بسیار بهتر و کامل تر از آن است که مکاتب مدعی آن ارزش ها گفته اند. این منطق بسیار روشن و مشخص به ما نشان می دهد که اسلام، مکتبی جامع و کامل است.
علاوه بر ارزش ها و کمالات مطرح در مکاتب دیگر در اسلام چیز دیگری هم هست و آن مساله عبادت و پرستش است که به عنوان یک غایت ذکر شده است: و ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون،(321) اما عبادت برای چیست؟
یک فهم عوامانه این است که عبادت برای برخورداری است، اما نه برخورداری ناقصی در این جهان، بلکه در آخرت تا به یک برخورداری کامل برسیم. با توجه به آن تقسیم بندی امیرالمؤمنین علیه السلام که عابدان را به تجار، بندگان و احرار تقسیم می کند، معلوم می شود که عبادت مراتبی دارد و در عین حال عبادت برای مشتهیات حیوانی آخرت نسبت به عبادت نکردن و چسبیدن به مادیات دنیا مسلما کمال است؛ چون حداقل انسان خدا را واسطه کرده است، آن هم برای یک امر باقی و این نسبت به خودپرستی، کمال محسوب می شود، ولی تفاوت این عبادت با عبادت احرار بسیار زیاد است، پس اگر گفته اند: و ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون و از طرفی گفته اند: عبادت مراتبی دارد، معلوم است که هدف اصلی خلقت مرتبه بالای آن عبادت است. البته اگر کسی بدان مرحله بالا نرسید، این مرحله پایین هم برایش خوب است.
در تفسیر ابن عباس آمده است که در آیه مذکور منظور از لیعبدون (مرا عبادت کنند)، لیعرفون (به من معرفت پیدا کنند) است که منظور معرفت کامل و شهودی حق است، پس عبادت بر می گردد به نظریه ایمان و ایمان هم بر می گردد به نظریه حقیقت.
تا این جا معلوم شد که اسلام به ایمان و عبادت - که ایمان پیوند ادراکی و عبادت پیوند عملی با حقیقت است - دعوت کرده، به حکمت و عدالت و محبت و زیبایی نیز اهمیت داده است. ما معتقدیم که هدف همان حقیقت است، یعنی خود خدا و اصولا توحید اسلامی جز این اقتضا نمی کند و الا خود حکمت از آن جهت که حکمت است و قطع نظر از این که انسان را به خدا برساند، واسطه است، نه هدف و نه مطلوب بالذات. عدالت اخلاقی هم از این جهت خوب است که جلوی نفس اماره را گرفته، موانع راه وصول به حقیقت را بر می دارد. محبت نیز شاید اثر باشد نه مقدمه؛ یعنی لازمه وصول به حقیقت است.
پس خلاصه حرف ما این است که خداوند و ایمان به او هدف اصلی است و اگر چه ایمان به خدا فواید زیادی از باب مقدمه و یا نتیجه دارد، اما ایمان به خاطر آن فواید واجب نشده، بلکه از آن جهت واجب شده که خود، پیوند انسان با حق و حقیقت است و نفس همین پیوند از نظر اسلام کمال است و سایر چیزها، مثل حکمت و عدالت و محبت و زیبایی، یا مقدمه راه هستند و یا نتیجه و اثر آن.
با این نوع مقایسه هاست که ارزش حقیقی مکتب اسلام معلوم می شود، زیرا سایر مکاتبی که گفتیم، همه را نوابغ درجه اول دنیا ارایه داده اند و می بینیم که همه در مقابل اسلام رنگ می بازند و این نشان می دهد که پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم هر چه هم نابغه باشد، محال است بتواند خودش این گونه حرف بزند، و یقینا سخنش از ناحیه خداوند الهام گرفته است.
در این جا فقط دو نکته دیگر را اشاره می کنم و آن این که بی شک یکی از مظاهر کمال انسان، طرز مواجهه او با مرگ است. چون ترس از مرگ یک نقطه ضعف بزرگ در انسان است و بسیاری از بدبختی های بشر، مانند تن دادن به پستی ها و دنائت ها، ناشی از ترس از مرگ است. اگر کسی از مرگ نترسد سراسر زندگیش عوض می شود و انسان های خیلی بزرگ کسانی اند که هنگام روبرو شدن با مرگ در نهایت شهامت و حتی با لبخند به سراغ مرگ رفته اند(322) و مواجهه با مرگ به این شکل که مثلا امام حسین علیه السلام می فرماید: انی لا اری الموت الا سعادة و لا الحیاة مع الظالمین الا برما(323) را کسی جز اولیای حق نمی تواند ادعا کند.
نکته دوم این که باز از علائم شناخت انسان کامل این است که حوادث بر او اثر نگذارد.(324) نمونه بارز آن در علی علیه السلام مشاهده می شود که مراتب اجتماعی را از پایین ترین شغل از جنبه اقتصادی ((مثل عملگی)) تا عالی ترین مناصب آن ((زمامداری)) طی کرد، ولی در کوخ همان طور زندگی می کرد که در کاخ.(325)