فهرست کتاب


انسان بر آستان دین «خلاصه آثار استاد شهید مرتضی مطهری ج 8 »

مرکز تحقیقات دانشگاه امام صادق علیه السلام

ب - مکتب عرفان

قبل از آغاز این بحث باید متذکر شویم که بحث درباره انسان کامل از دید عرفان و تصوف برای ما اهمیت بیشتری دارد، زیرا انسان کامل فلاسفه از محدوده کتب فلاسفه خارج نشده است، ولی مکتب عرفان و تصوف نظر خود را با زبان شعر و تمثیل بسط داده و قهرا در میان مردم نفوذ زیادی نموده است. به هر حال باید توجه داشت که این مکتب هم، مثل مکتب فلاسفه، اگر چه مسائل قابل قبولی دارد و اتفاقا انسان کاملی که در عرفان اسلامی مطرح می شود به انسان کامل اسلام بسیار نزدیک است، ولی خالی اصطلاح نقص نیست و انسان کامل عرفا و متصوفه، دقیقا همان انسان کامل اسلام نمی باشد.
عرفا، ((من)) و حقیقت انسان را عقل و فکر نمی دانند، بلکه عقل و فکر را وسیله ای در دست حقیقت انسان که از آن به ((دل)) تعبیر می کنند، می دانند. معلوم است که منظور آن ها از دل، این قلب گوشتی نیست، بلکه منظور، مرکز احساسات و عشق انسان می باشد.
عارف برای عشق که قوی ترین احساس انسان است، ارزش و اهمیت زیادی قائل است. البته عشق از نظر عارف مفهوم خاصی دارد؛ اولا معشوق حقیقی عارف، فقط خداست و ثانیا این عشق، منحصر به انسان نیست، بلکه در همه موجودات جریان دارد و اصلا حقیقت خدا و عشق به اوست و آن چه غیر از عشق الهی مشاهده می شود، مجاز است.
وقتی عارف برای همه عالم حقیقتی جز عشق قایل نباشد، مسلما حقیقت انسان از نظر او عقل نیست، بلکه ((دل)) است و دل هم، یعنی مرکز عشق الهی، پس اولین تفاوت این دو مکتب در ((من)) انسانی است که فیلسوف مصداق آن را مرکز تفکر و عارف، مرکز عشق می داند.
تفاوت دیگر این دو مکتب در وسیله تکامل است. فیلسوف وسیله را فکر و برهان استدلال می شمارد، ولی عارف وسیله را (تزکیه نفس)) می داند و می گوید:
اخلاق رذیله و توجه به غیر حق و اندیشه های غیر خدایی را از خود دور کن و بر توجه به خدای تعالی بیفزا، تا نور خدا در دلت جا بگیرد. این دو مکتب در پایان راه و هدف نیز اختلاف دارند. فیلسوف پایان راه را صیرورة الانسان عالما عقلیا مضاهیا للعالم العینی (240) می داند و عارف پایان راه را ((رسیدن به ذات حق)) می داند؛ یعنی نمی گوید که برو تا آیینه ای شوی که جهان در تو منعکس شود، بلکه می گوید: برو تا به مرکز جهان برسی: یا ایها الانسان انک کادح الی ربک کدحا فملاقیه(241)
و وقتی به آن جا رسیدی، همه چیز داری و همه چیز هستی: العبودیة جوهرة کنهها الربوبیة،(242) پس انسان کامل عرفا انسانی است که به خدا می رسد؛ وقتی به خدا رسید، مظهر کامل همه اسما و صفات الهی می شود و آیینه ای می شود که ذات حق در او ظهور و تجلی می کند.
بنابراین عرفا معتقدند که حقیقت یکی است و بس و آن خداست و غیر خدا حقیقت نیست، بلکه ظل و سایه حقیقت است و حقیقت بودن هر چیزی فقط به اعتبار انتساب آن به خداست و انسان آن وقت کامل است که حقیقت را درک کند و به آن برسد و در او فانی شود، و به جایی برسد که اشیا را در مقابل خدا نبیند، بلکه در همه چیز و با همه چیز او را ببیند: و هو معکم اینما کنتم(243) آن ها معتقد به سیر و سلوک الی الله و طی منازل قرب هستند و انسان به حقیقت نرسیده را ناقص و محجوب می دانند. مَرکب این سیر هم از نظر آن ها عشق و محبت می باشد و راه، راه قلب است نه راه فکر. از نظر آن ها هر چیزی به آن اعتبار کمال است که یا راه و شرط رسیدن به این کمال است، مثل زهد و تواضع؛ یا ناشی از آن، مثل هدایت و ارشاد، زیرا وقتی کسی به حقیقت می رسد، مظهر اسم ((الهادی)) می شود و دیگران را هدایت می کند، پس کمال از نظر عرفا مساوی است با وصول به حقیقت.(244)
نقد:
این خلاصه ای از نظر مکتب عرفان در مورد انسان کامل بود که اکنون به بیان نظر اسلام درباره آن می پردازیم. اسلام قسمت هایی از این مکتب را تایید می کند و قسمت هایی را خیر. اموری که تایید می کند عبارتند از:
1 - بدون شک در اسلام مساله تزکیه نفس مطرح است زیرا خداوند در قرآن کریم بعد از چند قسم متوالی می فرماید: قد افلح من زکیها و قد خاب من دسیها(245)
2 - در مورد این که تزکیه نفس راهی به سوی معرفت است نیز شکی نیست؛ یعنی چنین نیست که راه معرفت منحصر در برهان استدلال باشد.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم می فرماید: ما اخلص لله اربعین صباحا الا جرت ینابیع الحکمة من قلبه علی لسانه؛(246)
یعنی: اگر کسی چهل روز فقط برای خدا کار کند، چشمه های معرفت و حکمت از درونش جوشیده بر زبانش جاری می شود. این حدیث بیان صریحی است در مورد تزکیه نفس و معرفت.
قرآن کریم بنده ای را معرفی می کند که علم لدنی دارد علمناه من لدنا علما(247) و موسی علیه السلام به دنبال او می رود تا از او علم بیاموزد، بنابراین اسلام هم علم افاضی و لدنی را قبول دارد و هم علم عقلی را. احادیث در این باب فراوان است.
باز پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
لولا ان الشیاطین یحومون حول قلوب بنی ادم لنظروا الی ملکوت السموات(248) یا لولا تمریج قلوبکم و تزیدکم فی الحدیث لسمعتم ما اسمع(249)
3 - در مورد این که انسان کامل، یک انسان سالک در طریق تزکیه نفس است نیز، نظر اسلام مخالفتی با عرفا ندارد.
امیرالمؤمنین علیه السلام در مورد مومن واقعی می فرماید:
قد احیی عقله، و امات نفسه... و سلک به السبیل، و تدافعته الابواب الی باب السلامة(250)
منظور از جمله آخر این است که چنین انسانی، سیر و سوک کرده و منزل به منزل به آخر راه رسیده است و این مطلب مطابق حرف عرفاست.
4 - قرب به حق هم که در تعالیم عرفا مطرح می شود، در اسلام مورد قبول است. مقام قرب، یعنی آن جا که بین انسان و خدا دیگر حجابی نیست، و انسان متقرب، خدا را با دیده دل می بیند، چنان که علی علیه السلام در پاسخ این سوال که آیا خدا را دیده است، جواب مثبت می دهد و تاکید می کند که خدای نادیده را نمی پرستم البته لا تدرکه العیون بمشاهدة العیان، و لکن تدرکه القلوب بحقائق الایمان(251)
یعنی: چشم ها او را را به عیان نمی بینند اما دل ها او را با حقیقت ایمان درک می کنند.
5 - این نظر عرفا نیز صحیح و مطابق نظر اسلام است که خدا صرفا یک موجود به منزله پدر موجودات دیگر که فقط آفریننده آن ها باشد نیست، بلکه خدا چیزی است که اشیای دیگر در مقابل او چیزی به حساب نمی آیند. قل الله ثم ذرهم،(252)
بنابراین از نظر اسلام خدا بالاتر است از حد تشبیه به یک صانع، بلکه صانعی است که اگر او حقیقت است، دیگر چیزی در مقابل او حقیقت نیست، پس در اسلام ایمان به حقیقتی که چیزهای دیگر را نمی شود در برابرش حقیقت شمرد، مطرح است.(253)
اسلام تا این مقدار، انسان کامل عرفا را تایید کرده است، ولی در مکتب عرفان سه مساله مشاهده می شود که اسلام آن ها را قبول ندارد، که در این جه به توضیح سه مساله می پردازیم:
1 - تحقیر عقل و علم:
در مکتب عرفان، علم و عقل بسیار تحقیر می شود. عرفا نه تنها مقام عشق را از عقل بالاتر برده اند، بلکه در مرحله تحقیر عقل، گاهی تا حد افراط جلو رفته و اساسا تفکر و تعقل را سخت بی اعتبار معرفی می کنند. عرفا اگر حکیمی را ببینند که به جایی رسیده است، در حیرت فرو می روند؛ در حالی که اسلام، در عین پذیرفتن سیر و سلوک و راه دل و هرگز حاضر به تحقیر عقل و فکر و استدلال نیست و در موارد بسیاری روی تعقل و تفکر و حتی استدلال های خالص عقلی تکیه کرده است.(254)
2 - درونگرایی مفرط:
مسئله دیگری که در عرفان مطرح است و اسلام آن را تأیید نمی کند، این است که انسان کامل در مکتب عرفان، فقط سر در گریبان خود دارد و از عالم طبیعت و اجتماع غافل است. البته بسیاری از پیشروان عرفان چون شدیدا تحت تأثیر تعلیمات اسلامی بوده اند، متوجه این نکته شده اند و امثال شبستری و جامی این نکته را تذکر داده اند، اما به هر حال منطق عرفان این است که ((از خود بطلب هر آن چه خواهی که تویی)).
عرفا جهان را عالم صغیر و دل را عالم کبیر معرفی کرده اند و اساس عرفان بر توجه به باطن و انصراف از بیرون است، به حدی که امکان رسیدن به حق از طریق جهان بیرون نفی می شود.
حال اگر ما این منطق را بر منطق قرآن عرضه کنیم، علی رغم وجود نکات مثبت آن، از این جهت ناقص است که اسلام این قدر به طبیعت و اجتماع بی اعتنا نیست. البته صحیح است که عالی ترین معارف برای انسان از درون خود وی به دست می آید، ولی نه این که ضمیر انسان، تنها آیینه شناخت خدا باشد و ارزش طبیعت را نفی کنیم.
قرآن کریم می فرماید: ما آیات خود را در طبیعت و در نفوس انسان ها نشان خواهیم داد. سنریهم آیاتنا فی الافاق و فی انفسهم،(255) پس طبیعت هم مانند انسان می تواند آیینه خدا باشد. اشتباهی که عرفا در این زمینه کرده اند این است که رابطه انسان با طبیعت را درست نشاخته اند و این رابطه را رابطه زندانی و زندان یا مرغ و قفس تلقی کرده اند و گفته اند: قفس مانع پرواز است و برای نجات خود باید این قفس را شکست، اما اسلام این رابطه را رابطه کشاورز با مزرعه الدنیا مزرعة الاخرة،(256) بازرگان با بازار الدنیا متجر اولیاء الله(257) و یا عابد با معبد الدنیا مسجد احباء الله(258) می داند.
این اشتباه عرفا از یک تفکر هندی یا یونانی ناشی شده، که معتقد بوده اند روح انسان قبلا در عالم دیگر به تمام و کمال آفریده شده، بعد همان طور که مرغی را در قفس کنند، او را به این عالم می آورند (نظریه عالم مُثُل افلاطونی)، ولی مطابق آیات قرآن و به تعبیر ملاصدرا، روح انسان جسمانیة الحدوث و روحانیة البقاء(259) است.
قرآن کریم پس از ذکر مراحل خلقت (نطفه، علقه، مضغه، و...) می فرماید: ثم انشأناه خلقا آخر(260) یعنی همین ماده و طبیعت را به چیز دیگری، یعنی روح تبدیل کردیم، پس روح اگر چه مجرد است، ولی زاییده از ماده است؛ یعنی روح انسان در دامن مادر طبیعت به وجود می آید.
البته این طفل نباید همیشه در دامن این مادر باقی بماند، چرا که این طبیعت همان اسفل سافلین(261) است و اگر در همین جا بماند به کمال خود نمی رسد و این مادر طبیعت در آخرت برایش جهنم خواهد شد فامه هاویة،(262) البته این مطلب صحیح است که عالم ارواح بر عالم اجسام تقدم دارد، بدین معنی که سنخ ارواح بر اجسام تقدم دارد و روح اگر چه تکوینش در این عالم است، پرتوی است که از عالم دیگر تابیده؛ نه این که قبل از عالم اجسام به صورت تمام و کمال در جای دیگری بوده و بعدا او را به این جا آورده اند، پس تا این جا معلوم شود که انسان کامل به نظر قرآن در کنار عقل گرایی و درون گرایی، طبیعت گرا و جامعه گرا هم هست.(263)
3 - نفس کشی (ترک خودی):
نکته نادرست دیگری که در عرفان وجود دارد مساله مبارزه با خود و نفی خودبینی است. باید توجه داشت که ما در اسلام با دو ((خود)) مواجهیم که اسلام در عین این که یکی را نفی می کند، سعی در زنده کردن دیگری دارد. این دو ((خود)) در آدمی چنان به یکدیگر متصلند، که یک شکارچی فوق العاده ماهری می خواهد که ((خود)) دنائت و پستی را درهم شکند و ((خود)) دیگر را که تمام ارزش های انسانی بدان وابسته است، از آسیب مصون بدارد، اما گاه در عرفان مشاهده می شود که این ((خود)) حقیقی انسان را اشتباها در کنار آن ((خود)) مذموم قربانی کرده اند. برای توضیح این مطلب باید ابتدا به مقدمه ای اشاره کنیم:
کارهای انسان بر سه قسمت است:
1 - اخلاق (بالاتر از حد حیوانی)،
2 - ضد اخلاق (پایین تر از حد حیوانی)،
3 - غیر اخلاقی (کارهای عادی در همان حد حیوانی که نه اخلاق است و نه ضد اخلاق).
گاهی کارهای انسان فقط در این مرتبه سوم قرار می گیرد، و انسان ((خود محور)) می شود؛ یعنی همه فعالیت هایش را برای رفع نیازهای شخصی انجام می دهد و کاری به کار دیگران ندارد. این یک حد عادی و حیوانی است که به آن نه اخلاق می توان گفت، نه ضد اخلاق (خودخواهی مرتبه اول)، اما گاه در مساله ((خود))، انسان دچار نوعی بیماری روانی می شود که مقام انسانیتش در خدمت حیوانیتش قرار می گیرد و مثلا دچار حرص و بخل می شود. در این جا دیگر فعالیتش به خاطر نیازش نیست. بلکه فقط می خواهند بیشتر ذخیره کند. یا عاشق پول می شود و هیچ منطقی را نمی پذیرد. این یک فعل ضد اخلاقی است، (خودخواهی مرتبه دوم).
گاهی وضع روانی انسان از این هم بدتر می شود که آن را عقده های روانی می نامند. در این جا انسان، حتی فراموش می کند که به فکر سعادت خود باشد و فقط در فکر بدبخت کردن دیگران است یا در این گونه موارد به تعبیر قرآن ((تسویل)) پیش می آید؛ یعنی نفس انسان، انسان را فریب می دهد و چیزی را چنان زینت می دهد که انسان آن را کاملا ضروری و طبیعی تلقی می کند (خودخواهی مرتبه سوم).
امروزه همین مطلب ثابت شده است که گاهی در شعور باطن انسان، شرارت هایی رسوب می کند که انسان خودش از آن ها آگاه نیست و وقتی به خود می نگرد می پندارد در قلبش هیچگونه کدورت یا کینه و حسد یا تکبر و عجبی وجود ندارد، اما در شرایط خاصی که محرکاتی پیدا می شود و به تعبیر قرآن کریم امتحانی پیش می آید، ناگهان انسان می بیند که تکبرها، حسدها و... از عمق روحش برخاست به طوری که خود شخص هم این ها را باور نمی کند.(264)
مساله حیله های پنهانی نفس که ذکر کردیم مطلبی است که در عرفان به خوبی و در حد اعلا بیان شده است. اسلام جهاد با نفس اماره را قبول دارد و بر آن تاکید هم می کند.
فاما من طغی و آثر الحیوة الدنیا فان الجحیم هی الماوی و اما من خاف مقام ربه و نهی النفس عن الهوی فان الجنة هی المأوی(265) و به شدت انسان را از تبعیت نفس بر حذر می دارد، تا جایی که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم از مبارزه با نفس، به ((جهاد اکبر)) تعبیر کرده اند،(266) پس این که انسان با مراتب ضد اخلاقی نفس مبارزه کند از نظر اسلام صحیح و کاملا مورد تایید است، اما گاهی مکتب عرفان در مرحله جهاد با نفس و درهم کوبیدن ((خود)) به جایی می رسد که اسلام آن را تایید نمی کند.
مجاهده با نفس دو گونه است: یکی به شکل مبارزه با تن و ریاضت های شاق است، که بیشتر در هند معمول می باشد و منطق اسلام اجازه آن را نمی دهد و قسم دیگر آن، مبارزه با خود نفس است؛ یعنی بر خلاف میل نفس رفتار کردن که از نظر اسلام مقبول است، ولی در عین حال گاهی در بعضی از عرفا و متصوفه در این زمینه هم خطاهایی مشاهده می شود؛ مثلا یکی از روش های معمول در برخی از آن ها، روش ملامتی (نقطه مقابل ریاکاری) است.(267)
ریاکار باطنش بد است و تظاهر به خوبی می کند، ولی ملامتی آدم خوبی است، اما برای اینکه مردم به او عقیده پیدا نکنند، تظاهر به بدی می کند؛ مثلا شراب نمی خورد، ولی تظاهر به شرابخواری می کند! یا در جایی که می تواند از حیثیت خود دفاع کند، دفاع نمی کند و حتی گاهی کاری می کند که نزد مردم خوار شود و معتقد است با این کار نفس اماره خود را نابود می کند.
اسلام این شیوه را قبول ندارد و می گوید: آبروی مومن در اختیار خودش نیست و حق ندارد کاری کند که از شرف و احترام خود در میان مردم بکاهد.
اسلام همانطور که از تظاهر به خوبی و ریا باز می دارد، از تظاهر به بدی هم نهی می کند و هر دو را دروغ عملی می داند. در اسلام همان قدر که بر مبارزه با نفس تکیه شده، بر عزت نفس هم تکیه شده است؛ مثلا قرآن کریم می فرماید: و لله العزة و لرسوله و للمومنین(268)
یا پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم می فرماید: اطلبوا الحوائج بعزة الانفس؛(269) یعنی اگر حاجتی نزد کسی پیدا کردید، با ذلت تقاضا نکنید.
امام حسین علیه السلام می فرماید: موت فی عز خیر من حیاة من ذل(270) و یا می فرماید: هیهات منا الذلة.(271)
از آن چه گفته شد، نباید گمان کرد که انسان دارای دو نفس است، انسان فقط یک نفس دارد، اما نفس انسان، هم درجه عالی دارد و هم درجه دانی. نفس در درجه عالی خودش شریف است ولی با نفس در درجه دانی باید مبارزه کرد.
در اینجا متناسب با این بحث، مطلب دیگری مطرح میشود که حقیقت نفس و ((من واقعی)) انسان چیست؟
نظر فلاسفه این است که ((من)) هر کس همان روح و روان اوست، که هر کس آن را در درون خود تشخیص می دهد.
روانشناسی امروز به این نتیجه رسیده است که آن مقداری که هر کس از خود احساس می کند فقط یک قسمت از ((من)) اوست و قسمت بیشتر ((من))، ((من)) ناخودآگاه اوست که وی از وجودش آگاه نیست؛ یعنی در شعور ظاهری وی وجود ندارد.
در شکافتن و فهم این مطلب عرفا بسیار پیش رفته اند و گفته اند که ((من)) انسان خیلی دقیقتر از آن روحی است که فلاسفه اعتقاد دارند؛ عرفا می گویند: هر کس فقط وقتی به ((من حقیقی)) خود دست می یابد و آن را کشف می کند که خدا را کشف کند و شهود ((من)) از شهود خدا جدا نیست. و لا تکونوا کالذین نسو الله فانسیهم انفسهم(272) عرفا نتیجه می گیرند: حقیقت عبادت و توجه به خدا، بازیافتن خود واقعی انسان است، ولی به هر حال علی رغم این که عرفا تا این حد مساله شناخت خود را کشف و درک کرده اند، اما به مساله کرامت و عزت مقام عالی نفس توجهی ندارند و این از نقاط ضعف انسان کامل عرفاست.(273)

ج - مکتب قدرت

یکی دیگر از مکتبها درباره انسان کامل، مکتب قدرت است. در این مکتب، انسان قوی تر، کامل تر و انسان ضعیف تر ناقصرتر می باشد و اساسا حق و عدالت، اموری اعتباری اند. در هر مبارزه ای هر طرف که پیروز شود او حق است.
این مکتب سابقه زیادی در تاریخ دارد و به دوران قبل از سقراط حدود (2500 سال قبل) برمی گردد. در آن زمان گروهی به نام سوفسطاییان بودند که صراحتا می گفتند: در مسائل اجتماعی تمام تلاش انسان باید برای کسب زور و قدرت باشد و هیچ قید و حدی برای کسب قدرت نباید قایل شد. آن فکر با ظهور فیلسوفانی، مثل سقراط و افلاطون و ارسطو منسوخ شد و با آمدن مسیحیت که درست نقطه مقابل این طرز تفکر است، جایی برای آن ایده نماند، اما در قرون اخیر، فیلسوفی به نام ((نیچه)) آن نظر را دوباره زنده کرد. قبل از بررسی نظرات نیچه باید مقدماتی در این جا ذکر شود.
این فکر در مغرب زمین، اولین بار در فلسفه سیاسی ظهور کرد. ماکیاول که آن را مطرح نمود گفت: تنها چیزی که در سیاست معتبر است سیادت و آقایی است، لذا برای رسیدن به اهداف سیاسی (سیادت)، هر چیزی جایز است. دروغ، مکر، خیانت و پا روی حق گذاشتن در سیاست به هیچ وجه مذموم نیست. از طرف دیگر در حدود قرن شانزدهم تحولی در علم و منطق پیدا شد و دو فیلسوف بزرگ، بیکن و دکارت پیشرو این علم جدید شدند.
بیکن نظری در باب علم داد که از طرفی منشأ ترقی علوم و تسلط زیاد انسان بر طبیعت و از طرفی منشا فساد انسان.
دانشمندان قبل از بیکن، علم را در خدمت حقیقت گرفته بودند، از این رو علم قداست داشت و حقیقت، مافوق منافع مادی بود، لذا همواره علم را برتر از ثروت می دانستند.
بیکن گفت که این حرفها بیهوده است و انسان باید علم را در خدمت زندگی قرار دهد، آن علمی مطلوب است که انسان را توانا و بر طبیعت مسلط کند.
بدین ترتیب، مسیر علم عوض شد. البته از این لحاظ که این نظریه باعث کشف طبیعت و بهره مندی بیشتر انسان از آن شد، بسیار خوب بود، ولی کم کم اثر بد خود را ظاهر کد و همه چیز را در خدمت قدرت و توانایی قرار داد. به طوری که امروز دیگر علم به طور کلی در خدمت قدرت ها و اسیر آن هاست و هر اکتشافی، اول، تا آن جا که بشود در خدمت زور قرار می گیرد.(274)
اصل دیگری در جهان علمی پدید آمد که پایه دیگری برای حرف نیچه شد و آن اصل تنازع بقا بود.
خود داروین که این نظریه را داد، به خدا اعتقاد داشت، ولی اصول وی مورد سوءاستفاده های فراوانی در انکار خدا واقع شد. یکی از این سوءاستفاده ها، داخل کردن اصل تنازع بقا در اخلاق بود.
این اصل می گوید: اساس حیات در این عالم چنین است که جانداران دایما در حال مبارزه اند و در این کشمکش، طبیعت، موجود اصلح را برای بقا انتخاب می کند و ضعیف همیشه نابود می شود.(275)
این ها می گویند: حتی تعاون ها و همکاری ها را هم تنازع تحمیل کرده است؛ یعنی وقتی انسان ها در مقابل دشمن بزرگتر قرار می گیرند، آن دشمن بزرگتر ((دوستی)) را بر این ها تحمیل می کند، اما همین که این دشمن را برداری، همان دوست ها با هم دشمن می شوند.
نیچه از این اصل نتیجه گرفت که طبیعت به سوی انسان برتر سیر می کند. انسان برتر انسانی است قوی تر و اخلاق و روحیات ضعیف پرور مانند محبت، احسان، خدمت به خلق و... در او وجود ندارد. نیچه تمام مصلحین، مثل سقراط، میسح و... را خائن به انسانیت دانست، زیرا آن ها به اخلاق ضعیف پروری سفارش می کردند.
برای درک بهتر نظرات نیچه، خلاصه قسمت هایی از نظر وی را که فروغی در کتاب سیر حکمت در اروپا ذکر کرده بیان می کنیم:
((نیچه بر خلاف همه دانشمندان، خودپرستی را حق و شفقت را ضعف نفس پنداشته است. بنیاد فکر وی این است که شخص باید هر چه بیشتر نفسش را توانا کرده، از تمایلات نفس برخوردارتر باشد.
او می گوید: من خوب یا بد، به دنیا آمده ام، حال باید هر چه بیشتر از دنیا تمتع بگیرم، پس آن چه برای این مقصود مساعد است، اگر چه قساوت و فریب و جدال باشد، خوب و آنچه مزاحم این غرض است، اگر چه راستی و مهربانی و... باشد، بد است.
تساوی حقوق غلط است، زیرا منافی با پیشرفت قوی هاست. مردم باید دو دسته شوند؛ زبردستان که غایت وجودند و باید پرورش یابند و زیردستان که وسیله اجرای اغراض آن هایند. در آغاز امر، دنیا بر وفق خواهش مردمان نیرومند می گذشت و ناتوانان بنده آن ها بودند. لیکن ناتوانان با حیله و فریب، اصول شفقت و رافت و مهربانی و عدالت را در اذهان به صورتی که زیبا جلوه دادند تا توانایی نیرومندان را تعدیل کنند و این مقصود را بیشتر، به وسیله ادیان پیش بردند.(276) فکر خدا و زندگی اخروی را باید دور ریخت ، رأفت و فروتنی از عجز است. و حلم و عفو از بی همتی است. نفس کشتن چرا؟ باید نفس را پرورش داد. مرد برتر کسی است که نیرومند باشد، تمایلات خود را بر آورد و خوش باشد. برابری زن با مرد هم باطل است. اصل مرد است، مرد باید جنگی بوده، زن وسیله تفنن و تفریح او باشد و فرزند بیاورد.))(277)
عده ای به فلسفه نیچه ایراد می گیرند و افکارش را افراطی می دانند؛ در حالی که طبق این طرز فکر جای ایراد نیست و نتیجه نظریه قدرت همین حرفهایی است که نیچه صریح تر گفته است.
اغلب فرهنگی ها فکرشان بر همین اساس است، منتها با این فرق که اغلب در زیر حجاب انسان دوستی و حقوق بشر دیگران را استعمار کنند، ولی نیچه با صراحت کامل حرف خود را گفته است.(278)
نقد:
در مکتب قدرت دو اشتباه وجود دارد:
اول اینکه تمام ارزشهای انسانی - جز یک ارزش - در این مکتب نادیده گرفته شده است. در این که قدرت، خود یک ارزش انسانی و یک کمال است، شکی نیست. و آن مکاتبی که ضعف را تبلیغ می کنند، مسلما در خطایند، ولی مساله این است که قدرتِ تنها، کمال نیست، و این یک بعدی بودن، انسان را از کمال حقیقی باز می دارد.
اشتباه دوم این است که نه تنها سایر کمالها در این مکتب نادیده گرفته شده، بلکه خود قدرت هم خوب شناخته نشده است. این مکتب، قدرت را فقط در یک درجه، آن هم درجه حیوانی آن معتبر می داند. همه قدرتهای حیوانی منحصر در قدرت عضلانی و همه خواسته های او، خواسته های نفسانی در نظر گرفته شده است؛ در حالی که اهمیت بشر وقتی است که قدرتی فوق این قدرت داشته باشد؛ پس فرضا اگر هم مکتب ما، مکتب قدرت باشد، آن نتیجه هایی که نیچه گرفته که ((قدرت به دست آورید و بر سر افراد ضعیف بزنید و نفس را بپرورانید)) به دست نمی آید.(279)
در این جا با بیان نظر اسلام درباره قدرت این اشکال را بهتر بیان می کنیم:
در اسلام بدون شک، به قدرت و توانایی دعوت شده است، اما قدرتی که همه صفات عالی انسانیت از آن بر می خیزد. درباره کسب قدرت آیات و احادیث زیادی داریم؛ مثلا و کاین من نبی قاتل معه ربیون کثیر فما وهنوا لما اصابهم فی سبیل الله و ما ضعفوا و ما استکانوا و الله یحب الصابرین.(280) یا انّ الله یحب الذین یقاتلون فی سبیله صفا کانهم بنیان مرصوص.(281)
شجاعت در اسلام یک امر ممدوح است و اسلام این حد از عزت را لازم می داند که کسی نتواند انسان را خوار و ذلیل کند. و اعدوا لهم ما استطعتم من قوة من رباط الخیل ترهبون به عدو الله و عدوکم(282)
اسلام بر عزت مومن بسیار تکیه می کند؛ مثلا علی علیه السلام می فرماید: المومن نفسه اصلب من الصلد(283) یا امام صادق علیه السلام می فرماید: انّ الله عز و جل فوض الی المومن اموره کلها و لم یفوض الیه أن یکون ذلیلا، اما تسمع قول الله تعالی یقول: ((و لله العزة و لرسوله و للمومنین))؟ فالمومن یکون عزیزا و لا یکون ذلیلا، انّ المومن اعز من الجبل انّ الجبل یستقل منه بالمعول و المومن لا یستقل من دینه شی ء(284)
اسلام بر خلاف فرنگی ها که حق را فقط گرفتنی می دانند، حق را هم گرفتنی می داند و هم دادنی، و این دادن حق را جزء قدرت انسان می داند. اسلام به هیچ وجه ضعف را شایسته جامعه اسلامی نمی داند.
در این مورد، امیرالمؤمنین علیه السلام می فرماید: فو الله ما غزی قوم قط فی عقر دارهم الا ذلو، (285) اما آن قدرتی که بسیار با ارزش است و اسلام بیشتر بر آن تکیه دارد قدرت روحی است، نه صرف قدرت جسمی و حیوانی.
پیامبر اسلام می فرماید: اشجع الناس من غلب هواه:(286) شجاعت آن است که کسی که بتواند آن جا که خشمش برانگیخته می شود یا شهوتش به هیجان می آید، ایستادگی کند، لذا تمام آن محاسن اخلاقی که نیچه به عنوان ضعف نفس رد می کند، اگر نیک بنگریم همگی قدرت است.(287)
به تعبیر امیرالمؤمنین علیه السلام قدرت آن است که انسان به کمک دیگران بشتابد: کونا للظالم خصما و للمظلوم عونا(288) و اتفاقا کینه توزیها، حسادتها، بدخواهیها و... همگی ناشی از ضعف نفس است.
انسان هرچه قدرتش بیشتر باشد از این رذایل دورتر است. القدرة تنسی الحفیظة؛(289) یعنی کسی که در خود احساس قدرت کند نسبت به دیگران کینه ندارد یا از علی علیه السلام نقل شده: الغیبة جهد العاجز،(290) انسان قوی و مقتدر، عارش می آید که غیبت کند. غیبت مال کسی است که رو در رو، کاری نمی تواند بکند، و حتی ایشان علت زنا را هم به نوعی، ضعف می داند. ما زنی غیور قط(291)
خلاصه این که در اسلام بی شک قدرت یک ارزش و کمال انسانی است و اسلام، انسان ضعیف را نمی پسندد: ان الله لیبغض المؤمن الضعیف الذی لا زبر له،(292) ولی تنها ارزش انسان را قدرت نمی داند و ثانیا تعبیری که از قدرت دارد با تعبیر امثال نیچه و ماکیاول و سوفسطائیان متفاوت است. اسلام قدرتی را کمال می داند که به فضایل اخلاقی بیانجامد و نه به رذایل اخلاقی.
البته لازم به ذکر است که متاسفانه ما در ادبیات خودمان اخلاق های ضعیف پرور و دنی پرور داریم؛ مثلا سعدی می گوید:
من آن مورم که در پایم بمالند - نه زنبورم که از نیشم بنالند
کجا خود شکر این نعمت گذارم - که زور مردم آزاری ندارم
یا در جایی می گوید:
بدیدم عابدی در کوهساری - قناعت کرده از دنیا به غاری
چرا گفتم: به شهر اندر نیایی - که باری، بند از دل بر گشایی
بگفت: آن جا پری رویان نغزند - چو گل بسیار شد پیلان بلغزند (293)
و امثال این ها که کمال انسان را در ضعف معرفی می کنند. حال آن که کمال این است که انسان زور داشته باشد و آزارش به کسی نرسد؛ در شهر باشد و همچون یوسف خود را حفظ کند.(294)

د - مکتب محبت (یا ضعف)

مکتب دیگری درباره انسان کامل وجود دارد به نام مکتب محبت که بیشتر در هند و نیز در میان مسیحیان رایج است. البته مسیحیان مکتب خود را مکتب محبت می نامند، ولی در حقیقت باید مکتب آن ها را مکتب ضعف دانست، اما مکتب هندی ها را علاوه بر مکتب محبت، مکتب معرفت النفس نیز می توان نامید. در این مکتب آن طور که گاندی در کتاب این است مذهب من می گوید:
سه اصل اساسی وجود دارد: اول این که تنها یک حقیقت و ارزش در عالم وجود دارد و آن شناختن نفس است.
گاندی به همین دلیل به کشورهای غربی می تازد و می گوید: آن ها دنیا را شناخته و خود را نشناخته اند، لذا هر دو را خراب کرده اند.
اصل دوم این است که هر کس خودش را شناخت، خدا و دیگران را هم می شناسد.
اصل سوم می گوید: فقط یک نیرو وجود دارد و آن نیروی تسلط بر خویشتن است و تنها در دنیا یک نیکی وجود دارد و آن دوست داشتن دیگران، مثل دوست داشتن خود است.
پس انسان کامل در این مکتب، یعنی انسانی که خود را بشناسد تا بر خود مسلط شود و در این صورت است که به کمال می رسد؛ یعنی به دیگران محبت پیدا می کند. به هر حال این مکتب کمال انسان را مساوی با خدمت به خلق و محبت به مردم می داند؛ یعنی درست در نقطه مقابل مکتب نیچه قرار دارد و معتقد است که تنها نقص انسان آزار رساندن به مردم، و تنها نیکی و کمال او احسان به مردم می باشد. امروزه در مکاتب غربی هم وقتی انسانیت و انسان گرایی مطرح می شود مقصود همین خدمت و محبت به مردم است.(295)
نقد:
اکنون به بررسی نظر اسلام در این باره می پردازیم:
در مورد محبت هم در اسلام تاکیدات فراوانی شده که مثلا: احبب لغیرک ما تحب لنفسک و اکره لغیرک ما تکره نفسک(296) و یا اوثق العری حب لله و بغض لله(297) همچنین از نظر اسلام خدمت به خلق و احسان به مردم یکی از ارزش های والای انسانی است. در اسلام هم، ایثار یک اصل است. ایثار یکی از باشکوه ترین مظاهر انسانیت است و قرآن آن را بسیار ستوده است که یک نمونه آن، داستان ایثار و اطعام مسکین و یتیم و اسیر از سوی اهل بیت علیهم السلام در سوره انسان می باشد.
به طور کلی رحم و مهربانی امری است که همیشه در اسلام مطرح بوده و در این زمینه آیات و روایات فراوانی هم داریم؛ مثلا در قرآن آمده است: ان الله یأمر بالعدل و الاحسان و ایتاء ذی القربی و ینهی عن الفحشاء و المنکر و البغی(298) یا در وصف برخی از اصحاب پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم آمده: و یوثرون علی انفسهم و لو کان بهم خصاصة(299)
البته باید توجه کنیم که ما گاهی گارهایی برای خودخواهی می کنیم و نامش را هم عاطفه و انسانیت می گذاریم. عاطفه این است که انسان از حق مشروع خود به نفع دیگری استفاده کند و مسلما قبل از این مرحله، انسان باید مرحله محترم شمردن و تجاوز نکردن به حقوق مردم را گذرانده باشد، اما فردی را در نظر بگیرید که اصلا به حقوق خود قانع نیست و از هر راه حلال و حرامی پول در می آورد، همین شخص به خاطر یک دوست و یا برای یک میهمانی پول زیادی خرج می کند و بعد این را به حساب سخاوت و عاطفه اجتماعی هم می گذارد و از طرفی هیچ ملاحظه زن خانه دار را نمی کند و زحمت فراوانی را بر او تحمیل می کند و نام خود را هم میهمان نواز می گذارد.
این ها مسلما عاطفه اجتماعی نیست، شرعا عاطفه این است که اولا شخص عادل باشد و به حقوق دیگری تجاوز نکند و آن گاه از حقوق مشروع خود صرف نظر کرده، آن را به دیگران بدهد و عاطفه و ایثار آن وقت حقیقی است که برای خودنمایی و خودخواهی نباشد، بنابراین باید محبت و خدمت به دیگران را در کنار دیگر ارزش ها در نظر بگیریم، و لذا اولین اشکال مکتب محبت این است که این مکتب هم تک ارزشی است و ارزش های دیگر را فراموش کرده است.
اشتباه دوم مکتب محبت در مفهوم ((خدمت به خلق)) است. آنها خدمت به انسان را با خدمت به حیوان اشتباه گرفته اند یعنی اگر بپرسیم: خدمت به خلق یعنی چه؟ می گویند: شکم های مردم را باید سیر کنیم، اگر عریانند آنها را بپوشانیم و اگر آزادی ندارند، برای رسیدن به آزادی کمکشان کنیم. همه اینها درست است و خدمت به خلق است، اما نتیجه نهائی چیست؟ یعنی آیا صرف بر آوردن حوایج مادی آن ها، احسان به آن هاست؟ اگر خود آنها در شرایطی هستند که دشمن خودشان می باشند، یعنی از روی نادانی در مسیر شقاوت خود و بشریت حرکت می کنند آیا باز هم باید به آن ها خدمت کرد؟
مسلما چنین نیست و باید دید آن شکمی که پر می شود در چه مسیر و هدفی قرار می گیرد. خدمت به خلق اگر در مسیر سایر ارزش های انسانی قرار نگیرد، ذره ای ارزش ندارد.
اشتباهی که عده دیگری در همین راستا کرده اند این است که می پندارند اصل ایمان و عبادت و همه دستورات به خاطر این است که مردم خیرخواه خلق شوند و به هم خدمت کنند؛ یعنی نهایت انسانیت را محبت و خدمت به خلق می دانند، اما نمی اندیشند که بعد از خدمت به خلق و بعد از سیر شدن آن ها چه کار باید کرد؟
در جواب این عده باید بگوییم: در حقیقت، ایمان و عبادت مقدمه خدمت به خلق نیست، بلکه کاملا بر عکس؛ یعنی خدمت به خلق مقدمه سایر ارزشهاست. ما باید به انسان ها خدمت کنیم تا آنها را در مسیر ایمان و خداپرستی و سایر ارزشها بیندازیم. به خدا نزدیک شدن مقدمه خدمت به خلق نیست، بلکه خدمت به خلق مقدمه مقام قرب خداست.(300)