فهرست کتاب


انسان بر آستان دین «خلاصه آثار استاد شهید مرتضی مطهری ج 8 »

مرکز تحقیقات دانشگاه امام صادق علیه السلام

گرایش های مختلف و کمال انسان

انسان همیشه خودش برای خود دروازه معنویت بوده؛ یعنی از طریق خود عالم معنویت را کشف می کند و وارد عالم معنویت می شود. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم می فرمود:
من عرف نفسه فقد عرف ربه(225) قرآن کریم می فرماید: سنریهم ایاتنا فی الافاق و فی انفسهم(226) و بدین ترتیب برای انسان در مقابل همه اشیای عالم اعتبار و ارزش جداگانه و مستقلی در نظر می گیرد.
دانشمندان بسیاری هم به این مطلب اعتراف دارند که در انسان چیزهایی یافت می شود که با حساب مادی این دنیا قابل توجیه نیست و نشان می دهد در مورد انسان حساب دیگری در کار است.
یکی از ویژگی های خاص انسان که با حسابهای مادی جور درنمی آید تفکیک مسئله انسانیت از انسان است. ما اگر به سراغ هر حیوانی برویم آن حیوان به صورت انفکاک ناپذیری صفت خود را داراست؛ مثلا نمی شود پلنگی را پیدا کنیم که صفت پلنگی و پلنگ بودن نداشته باشد، ولی ممکن است انسانی یافت شود منهای انسانیت.
سرّ مطلب این است که اولا معیار انسانیت و آن چه به انسان شخصیت می دهد، مادی و محسوس و همراه با بدن انسان نیست، بلکه غیر مادی و از سنخ معنویات است و ثانیاً این امور غیر مادی و از سنخ معنویات که معیار انسانیت است، فقط و فقط به دست خود انسان ساخته می شود، نه به دست طبیعت. از این رو می توان انسانی یافت منهای انسانیت.
در بحث گذشته گفتیم که ارزشهای انسانی شامل خیلی چیزهاست، ولی می توان همه ارزشها را در یک ارزش خلاصه کرد و آن ارزش، ((درد داشتن)) و ((صاحب درد بودن)) است.
همچنین گفتیم عرفا روی درد غربت و دوری از خدا تکیه کرده اند و عده ای دیگر روی درد انسان برای خلق خدا.
عرفا نکته عجیبی را مطرح می کنند و می گویند: در طبیعت انسان، میل به خیلی چیزهاست، ولی وقتی انسان به مطلوب خود رسیده دلزده می شود و آن را از خود طرد می کند، پس انسان همیشه طالب آن چیزی است که ندارد.
گر چه این مسئله غیر طبیعی و غیر منطقی به نظر می رسد، اما عده ای در این مسئله دقیق تر فکر کرده اند و در مقام توجیه آن گفته اند: انسان موجودی است که نمی تواند عاشق اشیای فانی و محدود باشد؛ انسان عاشق کمال مطلق؛ یعنی عاشق خداست.
منکرین خدا هم عاشق کمال مطلق هستند ولی معشوق حقیقی را گم کرده اند. از این رو عرفا معتقدند که پیامبران نیامدند که عشق خدا و عبادت خدا را به انسان یاد دهند، بلکه آمدند تا او را از اشتباه بیرون در آورند و بگویند: ای انسان، تو چیزی غیر از کمال مطلق نمی خواهی و کمال مطلق ذات مقدس پروردگار است، نه پول و جاه و مقام.
قرآن هم نمی گوید: دنبال ثروت و جاه و... نروید، بلکه می گوید: اما خیال نکنید که اینها به شما آسایش و آرامش می دهند، بلکه قلب انسان تنها و تنها با یک چیز آرام می گیرد و آن خداست: الا بذکر الله تطمئن القلوب(227)
عرفا عقیده دیگری دارند که باعث می شود درد دیگران داشتن را هم ذیل درد خدا داشتن بیاورند. می گویند: سیر کمال انسان در چهار سفر رخ می دهد: اولین سفر، سفر انسان از خود به سوی خداست. دومین سفر، سفر انسان همراه با خدا در خداست، یعنی شناخت خدا و ذکر همیشگی اوست. سومین سفر، سفر همراه با خدا به سوی خلق خدا و چهارمین سفر، حرکت همراه با خدا و در میان خلق خدا برای نجات آنها می باشد.
اگر بگوییم که سفر انسان از خلق است به سوی خدا، و انسان همان جا می ماند، انسان و کمال مطلوب او را نشناخته ایم و اگر بگوییم: انسان بدون این که خودش به سوی خدا حرکت کند، باید به سوی انسان ها برود - چنان چه مکتب های مادی امروز می گویند - چنین انسانی برای نجات انسان ها هیچ کاری نمی تواند انجام دهد.
کسانی می توانند انسانها را نجات دهند که اول خودشان نجات پیدا کرده باشند. تا وقتی انسان از خودخواهی و از نفس اماره خود نجات پیدا نکند، هرگز از اسارت طبیعت و اسارت انسان های دیگر نجات پیدا نمی کند و هرگز نمی تواند انسانهای دیگر را نجات دهد.(228)
همان طور که قبلا ذکر شد، در مورد کمال انسان یک نکته بسیار مهم این است که نباید بعضی از ارزشها، ارزش دیگری را از بین ببرد.
جامعه اسلامی در گذشته گرایشی به ارزش عبادت پیدا کرده بود و به ارزش های دیگر بی توجه بود. احساس می شود اکنون هم یک موج افراطی دیگری در جامعه در حال شکل گیری است و عده ای می خواهند به گرایشهای اجتماعی اسلام توجه کنند و گرایشهای خدائی انسان را فراموش کنند، اما این امر هم انحراف و اشتباه دیگری است.
قرآن کریم وقتی صحابه و تربیت شدگان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را توصیف می کند، می فرماید:
آن ها در مقابل کفار و دشمنان حقیقت، شدید و قوی و با صلابت هستند و در میان خود یکپارچه عطوفت و مهربانی. بعد از بیان این خصلت اجتماعی جامعه اسلامی، فورا آن ارزش های عبادتی ذکر می شود: محمد رسول الله و الذین معه اشداء علی الکفار رحماء بینهم تریهم رکعا سجدا یبتغون فضلا من الله و رضوانا سیماهم فی وجوههم من اثر السجود(229)
در موارد دیگر نیز این همراهی گرایش بیرونی و اجتماعی با گرایش درونی و خدایی از آیات کریم استفاده می شود. در جای دیگر، در وصف مومنان حقیقی می خوانیم التائبون العابدون الحامدون السائحون الراکعون الساجدون و بلافاصله بعد از آن می فرماید: الامرون بالمعروف و الناهون عن المنکر(230) در اوصاف اصحاب حضرت حجت علیه السلام آمده که آن ها راهبان شب و شیران روز می باشند: لیوث بالنهار، رهبان باللیل،(231)
بنابراین از مجموع آیات و روایات استفاده می شود که به نظر اسلام اگر شما می خواهید در اجتماع یک مسلمان واقعی باشید، باید اهل عبادت هم باشید.
در زمان عمر فتوحات اسلامی به اوج خود رسیده بود و مجاهدان مسلمان، فوج فوج به جنگ دشمن - دو امپراتور ایران و روم - می رفتند و با عده کم، دشمن قوی را به زانو در می آوردند.
عمر با خود فکر کرد، این که مؤذن در اذان می گوید: حی علی خیرالعمل روحیه مجاهدین را خراب می کند، زیرا مجاهدان با خود می گویند: حال که نماز بهترین اعمال است، ما به جای جنگ و جهاد، در مسجد مدینه می مانیم و در جوار قبر پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم نماز می خوانیم.
لذا عمر دستور داد به جای آن جمله در اذان، بگویند: الصلوة خیر من النوم یعنی ما نمی گوییم نماز بهترین اعمال است، بلکه نماز، چیزی خوبی است و از خوابیدن بهتر است، پس به جای خوابیدن به مسجد بیایید، اما عمر فکر نکرد که آن سرباز و مجاهد اگر نیروی نماز و حی علی خیر العمل نباشد، هرگز قدرت فتح و پیروزی ندارد.
اسلام می گوید: این دستورها به یکدیگر وابسته است. به جای تغییر جملات اذان، باید مسلمانان را از اشتباه درآورد و به آن ها گفت: کسی که جهاد بر او واجب است باید جهاد کند و ماندنش برای نماز در مدینه حرام است. شرط قبول نماز، جهاد است و شرط قبول جهاد، نماز.
بنابراین، قدم اول در مسلمانی این است که به خدای خود نزدیک شویم و با نزدیک شدن به خدای خودمان است که می توانیم سایر مسوولیت هایمان، از جمله مسوولیت های اجتماعی را به خوبی انجام دهیم. اسلام همیشه دچار درد گرایش های یک جانبه ملت خودش بوده است و ما باید با شناخت صحیح تعالیم اسلام، از این گرایش های یک جانبه بپرهیزیم.(232)

بررسی نظریات مکاتب مختلف درباره انسان کامل

هر کس مکتبی برای بشریت آورده است، نظری درباره کمال انسان و یا انسان کامل دارد. تربیت و اخلاق در هر مکتب نیز، بر اساس تعریف آن مکتب از انسان کامل (ایده آل) مشخص می شود. به طور کلی نظریات مکاتب مختلف درباره انسان کامل، در چند نظریه اساسی خلاصه می شود. ما برای آن که نظر اسلام را درباره انسان کامل بشناسیم، ناچاریم نظرات هر یک از این مکاتب را در این زمینه ها، به تفصیل مطرح کنیم و نظر اسلام را درباره هر یک از آن ها بیان نماییم. ما تا مکتب های مختلف را طرح و سپس نقد نکنیم، نمی توانیم نظر اسلام را بشناسیم. تنها در چنان صورتی است که می توانیم خیلی منطقی و مستدل بگوییم که اموری که اسلام واقعا برایشان ارزش قایل است چیست و در هر موردی حساسیت اسلام تا چه اندازه است.

الف - مکتب عقل

از زمان قدیم عده ای از فلاسفه معتقد بوده اند که گوهر انسان همان عقل او می باشد و انسان کسی است که فکر می کند، نه کسی که می بیند یا تخیل می کند و یا... از نظر این فلاسفه کمال انسان در حکمت است و حکمت شامل حکمت نظری و حکمت عملی می شود.
مقصود آن ها از حکمت نظری یا فلسفه، ((دریافت کلی از مجموع هستی)) می باشد، که این غیر از علم است، پس حکمت از نظر یک فیلسوف، یعنی اطلاع کلی از نظام هستی و درک مراتب و قوانین کلی آن، به طوری که سراسرهستی در آیینه ذهن حکیم منعکس شود. از دیدگاه مکتب عقل، وسیله رسیدن به کمال، فکر و استدلال و برهان است.
درباره حکمت عملی هم می گویند که کمال آن عبارت است از تسلط کامل عقل بر همه غرایز و نیروهای وجود خود. بنابراین، به نظر مکتب عقل، اگر کسی نظام عالم را با فکر و استدلال - به آن شرح که گفته شد - درک کند و سایر قوای نفسانی را هم تابع عقل خود کند، یک انسان کامل است.
از آن چه درباره حکمت نظری گفتیم معلوم می شود که فلاسفه معتقدند عقل قادر است جهان را آنچنان که هست، به صورت صحیح درک کند.
حکمای اسلامی که این نظر را پذیرفته اند، معتقد شده اند که منظور از ایمان اسلامی، یعنی همین شناخت جهان به طور کلی و آنچنانکه هست؛ و ایمان به خدا و معاد و ملائکه و... یعنی شناخت مبدأ و منتهای جهان و درک مراتب هستی و جریانهای کلی جهان.
بر اساس این نظر، حکمت و علم مخصوصا علمی که بر پایه حکمت است ذاتا کمال است نه مقدمه کمال، البته چون علم به خاطر منافعش خوب است، هر علمی که منفعتش بیشتر باشد، بهتر و باارزش تر است.(233)
نقد:
در مقابل مکتب عقل، مکاتب مختلفی ظهور کرده اند، اولین مکتبی که در میان مسلمانان بر ضد عقلیون به پا خاسته است مکتب اشراقیون و عرفا می باشد که شرح آن خواهد آمد. دومین مکتب ضد عقل، مکتب اهل حدیث و اخباریون است که برای عقل، چنین ارزشی قائل نیستند.
در میان مخالفان مکتب عقل، از همه مهمتر مکتب حسیون در قرون اخیر است که می گویند: اصل در انسان، حواس و محسوسات است و حداکثر کار عقل این است که بر روی فرآورده های حواس عملیاتی انجام دهد.
در این جا چون ما قصد تفصیل نزاع های عقلیون و مخالفین آن ها را نداریم، به همین مقدار اکتفا کرده، به بررسی دیدگاه اسلام در این باره می پردازیم.
اسلام در مساله اعتبار و اصالت معرفت عقلی با عقلیون توافق دارد؛ یعنی قبول دارد که عقل انسان قادر است حقایق این عالم را کشف کند و معرفت عقلی، یک معرفت بی اعتبار نیست.
علی رغم این که بعضی از مکاتب مثل مسیحیت، برای عقل کمترین اعتباری قایل نیستند و کاملا حساب مکتب خود را از عقل جدا می کنند، در اسلام تمجیدهای فوق العاده ای درباره عقل شده است؛ مثلا خود قرآن دایما دم از تعقل می زند و مردم را به تفکر در موضوعات مختلف دعوت می کند. علاوه بر اهمیت اصالت عقل در احادیث به قدری است که مثلا می بینیم اولین باب بسیاری از کتب حدیث ما ((باب العقل)) می باشد و همه احادیث این باب در حمایت از عقل بیان شده است.
برای مثال امام کاظم علیه السلام در ضمن روایتی، عقل را در مقابل پیامبر که حجت بیرونی است، حجت درونی معرفی کرده و فرموده اند که این دو مکمل یکدیگرند؛ یعنی با فقدان هر یک، انسان راه سعادت را نمی تواند بپیماید،(234) پس مسئله اصالت و حجیت عقل در شناخت، قطعا مورد تایید اسلام است.(235)
اما از نظر اسلام دو اشکال بر فلاسفه وارد است:
یکی این که فلاسفه، جوهر انسان را فقط عقل او می دانند، و قوه های حافظه، خیال، واهمه و هر قوه و استعداد دیگری را وسیله ای برای ذات و جوهر، یعنی عقل قلمداد می کنند.
در این جا می توانیم از اسلام بر صحت این مطلب بیاوریم، بلکه اسلام عقل را یک شاخه از وجود انسان و نه تمام هستی وی معرفی می کند.
اشکال دوم وارد بر مکتب عقل این است که گفتیم: فلاسفه اسلامی، ایمان را فقط به شناخت تفسیر می کنند. این مطلب به هیچ وجه با آن چه اسلام می گوید قابل انطباق نیست. درست است که شناخت، رکن ایمان است و ایمان بدون شناخت، ایمان نیست، ولی شناخت تنها هم ایمان محسوب نمی شود، زیرا در واژه ایمان معانی گرایش، تسلیم، خضوع و محبت هم نهفته است و این معانی در مفهوم شناخت وجود ندارد. بهترین دلیل بر این که ایمان اسلامی فقط شناخت نیست، وجود شیطان می باشد که بنا بر نص قرآن کریم، خدا و ملائکه و معاد را می شناسد، اما کافر است و کان من الکافرین(236) اگر ایمان فقط شناخت بود، شیطان اولین مومن بود، ولی مومن نیست، زیرا شناسنده جاحد است؛ یعنی می شناسد و در عین حال عناد و مخالفت می ورزد و تسلیم نمی شود.
نکته دیگری که درباره ایمان باید بدان اشاره کنیم این است که بعضی معتقدند که ایمان و معرفت فقط جنبه مقدمه بودن برای عمل را دارد، ولی فلاسفه معتقدند که علاوه بر مقدمه بودن، خود ایمان اصالت هم دارد.
مساله اصالت یا مقدمه بودن اعتقاد و ایمان برای عمل و به تعبیر دیگر رابطه جهان بینی و ایدئولوژی، مساله مهمی است، به طوری که حتی در مکاتب دیگر هم اختلاف نظر مذکور وجود دارد.(237)
در این مورد اسلام معتقد است، گر چه ایمان و اصول فکری اسلام زیر بنای اعتقادی اسلام است، ارزش آن تنها یک ارزش زیربنایی و مقدمه ای نیست و این طور نیست که هر چه هست عمل است و عمل بدون ایمان هدف را تامین می کند. ایمان از نظر اسلام، ارزشی ذاتی و اصیل دارد و واقعا کمال انسان در این دنیا و خصوصا در آخرت به این است که ایمان داشته باشد؛ مثلا قرآن کریم می فرماید:
و من کان فی هذه اعمی فهو فی الاخرة اعمی و اضل سبیلا(238) منظور از کور در این آیه کسی است که به خدا و معاد ایمان ندارد و حقیقت عالم هستی را نمی شناسد.
چنین کسی اگر تمام اعمال نیک را انجام داده باشد، باز هم کور است و قطعا در آخرت هم کور محشور می شود. بنابراین، از نظر اسلام معرفت خدا و ملائکه و انبیا و ایمان به این که ما از نزد خدا آمده ایم و به سوی او باز می گردیم، همگی اصالت دارند و در ضمن، زیربنای ایدئولوژی اسلام هم هست.
به هر حال از مجموع این بحث ها معلوم می شود که انسان کامل فلاسفه، انسانی ناقص است؛ یعنی فقط قسمتی از کمال را دارد. فلاسفه از این جهت که برای کمال عقلی اصالت قایل شده اند، نظرشان درست است، ولی از این جهت که سایر جنبه های کمالات انسانی را نادیده گرفته اند، اعتقادشان ناقص است. انسان کامل آن ها، واقعا مصداق ((جهانی است بنشسته در گوشه ای)) می باشد؛ یعنی از نظر آن ها انسان کامل موجودی است که فقط ((خوب می داند)) ولی از شوق و حرکت و حرارت و زیبایی خالی است.(239)