فهرست کتاب


انسان بر آستان دین «خلاصه آثار استاد شهید مرتضی مطهری ج 8 »

مرکز تحقیقات دانشگاه امام صادق علیه السلام

6 - ازدواج

یکی دیگر از عوامل اصلاح و تربیت، ازدواج است. قبلا نیز در بحث مراحل خروج از خودخواهی در این باب سخن گفتیم. ازدواج با اینکه از مقوله لذات و شهوات است، اما در اسلام امری مقدس و یک عبادت تلقی شده است.
یکی از علل آن این است که ازدواج، اولین قدمی است که انسان از خودپرستی و خوددوستی به سوی غیردوستی برمی دارد. تا قبل از ازدواج، فقط یک ((من)) وجود دارد و همه چیز برای ((من)) است، اما با ازدواج این حصار شکسته می شود، و موجود دیگری در کنار ((من)) قرار می گیرد، و لذا کار و زحمت ها فقط برای ((من)) نیست. بعد با آمدن فرزندان، این ((من)) گسترده تر می شود و آن چنان به ((او))ها تبدیل می شود، که کم کم این ((من)) هم فراموش می شود و همه اش می شود ((او)) و ((او))ها.
تجربه های مکرری نشان داده که افرادی که به بهانه این که بیشتر به اصلاح نفس خود برسند، ازدواج نکرده اند، اولا اغلب در آخر عمر پشیمان شده و دیگران را از این کار منع کرده اند و ثانیا با این که واقعا در رشته خودشان ملا بوده اند (اغلب اینها حکیم و عارف بوده اند) تا آخر عمر باز یک روحیه بچگی و جوانی و خامی هایی داشته اند که برطرف نشده است.
این نشان می دهد که نوعی پختگی هست که جز در پرتو ازدواج و تشکیل خانواده از راه دیگری پیدا نمی شود؛ چه با درس، چه با جهاد نفس و عبادت و چه با ارادت به نیکان؛(181) یعنی عامل تشکیل خانواده که خود یک عامل اخلاقی و از علل تقدس ازدواج در اسلام است، عاملی است که جانشین نمی پذیرد.(182)

7 - جهاد

عامل دیگر اصلاح و تربیت، جهاد است. جهاد هم عاملی است که جانشین نمی پذیرد و شجاعت که نتیجه آن است جز در مدرسه جهاد عملی برای انسان حاصل نمی شود و چیزی است که اگر انسان بخواهد در روحش پیدا شود باید در عمل درگیر شود تا آن را کسب کند.(183)
به طور کلی شداید و مشقات، عامل تربیتند چه مشقاتی که بی اختیار به سراغ انسان می آیند و جنبه اختیاریشان عکس العملی است که انسان در مقابل آن ها انجام می دهد، و چه شداید بالاتری، مثل جهاد که خود انسان آن ها را انتخاب می کند.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم می فرماید:
من لم یغز و لم یحدث نفسه بغزومات علی شعبة من النفاق؛(184)
یعنی: مسلمانی که جهاد نکرده یا لااقل در نفس خود آرزوی جهاد نداشته، اگر بمیرد، در شعبه ای از نفاق مرده، و خالی از نفاق نیست. البته این از آن سنخ نفاقهایی است که خود آدم هم نمی داند منافق است، ولی واقعا منافق است؛ و این شعبه از نفاق را جز مواجه شدن با دشمن - یا لا اقل آرزوی آن - چیز دیگری از جان انسان بیرون نمی برد. درست مثل شنا کردن که اگر انسان تمام کتاب های مربوط به آن را بخواند، تا زمانی که عملا شنا نکند و چند مرتبه زیر آب نرود، شنا یاد نمی گیرد.(185)

8 - کار

یکی از عواملی که خیلی ساده است و کمتر به آن توجه شده می شود، عامل کار است. کار و تربیت تأثیر و تأثر طرفینی بر یکدیگر دارند؛ یعنی هم انسان، خالق کار خود است و هم نوع کار، خالق چگونگی روح انسان است.
در اسلام کار به عنوان امری مقدس شناخته شده و بیکاری مطرود است و در احادیث زیادی در این باب داریم؛ مثلا: ان الله یحب المؤمن المحترف؛(186) یا الکاد علی عیاله کالمجاهد فی سبیل الله(187) یا ملعون من القی کله علی الناس(188)
وقتی نزد رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم از کسی تعریف و تمجید کردند می پرسید: کارش چیست؟ اگر می گفتند: کار ندارد، می فرمود: سقط من عینی (189)
این ها درست برعکس آن چیزی است که در میان برخی متصوفه و زاهد مآبان و احیانا در فکر خود ما رسوخ داشته که کار را فقط در صورت نیازمندی و بیچارگی درست می دانیم و می گوییم: این بیچاره محتاج است، و لذا مجبور است کار کند.
در صورتی که اصلا مسئله نیاز و بی نیازی مطرح نیست. اولا کار، یک وظیفه است و حدیث ملعون من القی کله علی الناس(190) ناظر به این جهت است. ثانیاً صرف نظر از این که کار یک وظیفه اجتماعی است. از جنبه تربیتی و سازندگی برای انسان فواید متعددی دارد. انسان موجودی چند کانونی است؛ یعنی هم جسم دارد، هم قوه خیال، هم عقل و فکر و هم احساسات، و کار برای همه این ها لازم و ضروری است. ضرورتش برای جسم کمتر نیاز به توضیح دارد، زیرا امری محسوس است که اگر بدن انسان کار نکمند مریض می شود، لذا در مورد سایر فواید کار بحث می کنیم:(191)
ذهن انسان دائما کار می کند. گاهی انسان به طور منظم از نیروی ذهنی خود استفاده می کند که این را می گوییم: تفکر و تعقل، و گاهی ذهن فعالیتی بی نظم دارد و از این جا به آن جا می رود که این حالتی عارضی است و آن را خیال و تخیل می نامیم.
اگر انسان نیروی خیال را در اختیار خود نگیرد و قوه خیال آزاد باشد، موجب فساد اخلاق می شود. نفس از اموری است که اگر انسان آن را به کاری نگمارد، او انسان را به هر چه دلش بخواهد وادار می کند، و همین خیالات است که انسان را به هزاران نوع گناه می کشاند.
می توان گفت: گناه، غالبا انفجار است، مثل دیگ بخاری که اگر منفذی نداشته باشد، پس از مدتی حرارت منفجر می شود؛ یعنی انسان باید دائما با طبیعت در مبادله باشد و انرژی و نیرویی را که می گیرد، - چه چسمی و چه روحی - به مصرف برساند. زبان انسان باید حرف بزند، چشم باید ببیند و... انسان نمی تواند مرتب نیرو بگیرد و مصرف نکند. اگر انسان انرژی خود را در راه صحیح مصرف نکند، به هر جنایتی دست می زند.
افرادی که تنها دستور می دهند و خود هیچ اقدامی نمی کنند، یا به هر دلیلی در یک حالت بیکاری به سر می برند، نیروهای ذخیره شده در آن ها سعی می کند به یک وسیله بیرون آید، وقتی راه صحیحی نداشت، از طریق غیر مشروع بیرون می آید. این که می بینیم غالبا حکام، جنایتکار از آب در می آیند، به همین علت است.
مثال دیگر برای این بحث این است که از قدیم مشهور بوده که زن ها زیاد غیبت می کنند و این به عنوان یک خصلت زنانه معروف شده، در صورتی که چنین نیست، زن و مرد فرقی نمی کنند. علتش این بود که زن، مخصوصا آنهایی که کلفت و نوکر داشته اند و هیچ کاری انجام نمی دادند، صبح تا شب هیچ کاری نداشته اند، اهل مطالعه هم که نبودند، یک زن هم شأن خود را پیدا می کردند و چون راهی جز غیبت برایشان باز نبوده است به همین کار می پرداخته اند.
در یکی از روزنامه نوشته بود که در یکی از شهرها - یا ایالات - آمریکا زنان همه اهل قمار شده و همه مردم از این امر شاکی بوده اند.
ابتدا کار را به عهده واعظها گذاشتند که در مضرات قمار سخن بگویند، اما این کار اثری نداشت، زیرا علت بیماری از بین نرفته بود. یک شهردار پیدا شد و کارهای دستی زنان مانند بافتنی را تشویق کرد و برای زنها مسابقه ها و جایزه های خوب گذاشت، پس از اندکی زنها دست از قمار کشیده و به این کارها پرداختند. وی علت را تشخیص داده بود و فهمیده بود که علت بیکاری زنها و احتیاج آنها به سرگرمی است؛ یعنی یک خلاء روحی داشتند که منشأ کشیده شدن به سمت قمار شده بود و وی این خلا را پر کرد.
این است که یکی از آثار کار، جلوگیری از گناه است، البته نه به صورت صد درصد، ولی منشأ بسیاری از گناهان، بیکاری است، و قبلا هم گفتیم که گناه منحصر به آنچه به مرحله عمل برسد نیست؛ گناه خیالی و فکر گناه هم نوعی گناه است.(192)
کار علاوه بر اینکه مانع گناه می شود، مانع افکار و وساوس و خیالات شیطانی می گردد، لذا باید کاری را انتخاب کرد که علاقه فرد را به خود جذب کند؛ وگرنه اگر کار صرفا برای درآمد و مزد باشد، نه تنها اثر تربیتی ندارد، که شاید فاسد کننده روح هم باشد. انسان وقتی کاری را انتخاب می کند باید استعدادیابی هم شده باشد. هیچ کس نیست که فاقد همه استعدادها باشد، منتها گاه انسان خودش نمی داند استعداد چه کاری را دارد، و لذا دنبال کاری می رود که استعدادش را ندارد و همیشه ناراحت است؛ مثلا وضع دانشجویان ما با این کنکورهای سراسری بسیار ناهنجار است. فرد می خواهد به هر شکلی هست این دو سال سربازی را نرود و عجله دارد به هر شکلی در هر دانشگاهی راه پیدا کند لذا هر رشته ای که دیپلمش اجازه می دهد می نویسد و بسا جایی را انتخاب می کند که اصلا ذوق آن را ندارد؛ یعنی سرنوشت خود را تا آخر عمر به دست تصادف می دهد؛ چنین فردی تا آخر عمر کاری دارد که روح و ذوقش را جذب نمی کند و هیچ گاه خوشبخت نمی شود.
کارهای اداری هم اکثر اینجور است. چون در این کارها ابتکاری وجود ندارد و فقط تکرار است و شخص با بی میلی شدید، و فقط به خاطر این که حقوقش کم نشود چند ساعت را پشت میز می نشیند. و این کار صدمه ای به فکر و روحش می زند، پس انسان باید کاری را انتخاب کند که عشق و علاقه دارد و از کاری که علاقه ندارد، ولو این که درآمدش زیاد باشد، اجتناب کند؛ و اگر کسی این را رعایت کرد آن گاه خیال و عشق وی جذب می شود و در آن ابتکاراتی به خرج می دهد.
و از همین جا یکی دیگر از خواص کار آشکار می شود؛ یعنی ((آزمودن خود)).
انسان باید قبل از هر چیز، خود را بیازماید، چرا که قبل از آزمایش نمی داند چه استعدادهایی دارد و با آزمایش، استعدادهای خود را کشف می کند.
انسان پیش از آن، نمی تواند خود را کشف کند. اگر انسان به کاری دست زد و دید استعدادش را ندارد، باید کار دیگری را انتخاب کند و همین طور تا به کار مورد علاقه و موافق با استعدادش برسد. وقتی کار مطابق با استعداد خود را کشف کرد، ذوق و شوق عجیبی پیدا می کند و اهمیت نمی دهد که درآمدش چقدر است. آن گاه است که شاهکارها پدید می آید. شاهکارها ساخته عشق است نه ساخته پول.
اثر دیگر کار، منطقی فکر کردن است. فکر منطقی، یعنی این که انسان نتیجه ای را از راهی که در متن خلقت برای آن نتیجه قرار داده شده بخواهد، اما اگر انسان هدفها و آرزوهایش را از راههای دیگری که زمانی به طور تصادفی نتیجه داده و کلیت ندارد بخواهد، فکرش منطقی نیست، مثل کسی که همیشه دنبال گنج است یا می خواهد از راه بلیت های بخت آزمایی پولدار شود. اما کسی که پول و درآمد را از راهی منطقی می خواهد و کار می کند و متناسب با کارش در آمد کسب می کند، چون رابطه علّی و معلولی را می بیند، فکرش با قوانین عالم منطبق می شود و فکرش منطقی می شود. این است که کار غیر از این که از راه تجربه به انسان چیزهایی می آموزد و منشأ علم است، عقل و فکر انسان را اصلاح، تنظیم و تقویت می کند.(193)
کار همچنین بر روی احساسات و قلب انسان اثر می گذارد و موجب رقت و خشوع قلب می شود، اما بیکاری قساوت قلب می آورد. یکی دیگر از فواید کار، مساله حفظ شخصیت و حیثیت و آبرو و استقلال است.
انسان در اثر کار - مخصوصا اگر با ابتکار همراه باشد - در مقابل دیگران احساس شخصیت می کند، چون نیاز خود را برطرف کرده است. در این باره توصیه ها و داستان هایی هم از پیشوایان دین و هم از دیگر بزرگان نقل شده است؛ مثلا یکی از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم که بسیار فقیر شده بود به توصیه همسرش نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رفت تا کمکی بگیرد، اما قبل از این که چیزی بگوید، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: اگر کسی از ما چیزی بخواهد به او عنایت می کنیم، اما اگر خود را از ما بی نیاز بداند خدا او را بی نیاز می کند.
وی سخنی نگفت و برگشت و این قضیه در روز دوم و روز سوم هم تکرار شد. بار سوم وی با خود اندیشید که قطعا مخاطب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم من هستم و زندگی راه دیگری دارد، لذا ابزاری را از همسایه اش گرفت و به هیزم کشی و فروش آن پرداخت و این کار را ادامه داد تا جایی که توانست هم ابزاری برای خود بخرد و هم زندگیش تامین شد.
روزی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم او را دید و به او فرمود:
اگر آن روز آن چه می خواستی به تو می دادم تا آخر عمر نیازمند بودی، اما چون به خدا توکل کردی و دنبال کار رفتی خدا هم تو را بی نیاز کرد.(194)(195)(196)