فهرست کتاب


انسان بر آستان دین «خلاصه آثار استاد شهید مرتضی مطهری ج 8 »

مرکز تحقیقات دانشگاه امام صادق علیه السلام

مسأله تحقیر عقل و علم:

گفتیم که منطق اسلام دعوت به تعقل است، ولی از زبان بسیاری از مسلمین، ما نقطه مقابل این حرف را می شنویم و مسئله تحقیر عقل و علم زیاد دیده می شود.
در تاریخ اسلام، ما شاهد سه جریان هستیم که در آنها مسئله تحقیر عقل مطرح بوده: یکی جریان کلامی است. دوم جریان فقهی و سوم جریان عرفان و تصوف است که در هر یک، به نوعی مخالفت با عقل مشاهده می شود.
علاوه بر این سه جریان، سخنانی به طور متفرقه در میان مردم، حکم مَثَل را پیدا کرده که اثر تربیتی فوق العاده ای در تکوین روحیه مردم دارد.(119)
ابتدا از این سخنان متفرقه شروع می کنیم و بعد وارد آن سه جریان می شویم:
الف - در ادبیات و امثال رایج میان مردم:
گاهی در متون ادبی از عقل و هوش انتقاد شده که این ها دشمن آسایش انسانند، چون که کسی که عقل و هوش ندارد موجبات ناراحتی ها را درک نمی کند و در نتیجه دردی هم برایش پیدا نمی شود؛ مثلاً شعر معروفی است که:
دشمن جان من است عقل من و هوش من - کاش گشاده نبود چشم من و گوش من
یا فرخی یزدی می گوید:
چیزهایی که نبایست ببیند بس دید - به خدا قاتل من دیده بینای من است
در این موارد باید گفت: اغلب کسانی که چنین سخنانی گفته اند، نمی خواسته اند بگویند که عقل بد است. بلکه به مسائل اجتماعی نظر داشته اند که توجه دهند نقص ها و کم و کاستی های فراوانی در جامعه وجود دارد که باعث ایجاد درد در ما می شود، اما اگر کسی استدلال کند که عقل داشتن موجب احساس درد می شود و درد هم که چیز بدی است، پس عقل داشتن بد است.
پاسخش این است که وقتی می گوییم: درد بد است و نباید باشد، به این معنی است که موجب درد، یعنی آن نقص و بیماری نباید باشد و گرنه خود درد برای انسان آگاهی است و اگر درد نبود، انسان، نقص و بیماری را احساس نمی کرد و در صدد معالجه آن بر نمی آمد، لذا بدترین بیماری، بیماری هایی مثل سرطان است که هیچ درد ندارد و وقتی انسان متوجه آن می شود که دیگر کار از کار گذشته است، لذا عقل و هوش و حس انسان، از این جهت که باعث آگاه شدن دردها می شود خیلی هم خوب است و ما در ادبیات خود مطالبی عالی می بینیم که حاکی از ستایش درد است؛
مثلاً مولوی می گوید:
حسرت و زاری که در بیماری است - وقت بیماری همه بیداری است
پس بدان این اصل را ای اصلجو - هر که را درد است، او برده است بو
هر که او بیدارتر، پردردتر - هر که او آگاهتر رخ زردتر
امیرالمؤمنین هم تعبیر درد را به کار می برد و در نامه اش به عثمان بن حنیف می گوید:
((این درد برای انسان کافی است که با شکم سیر بخوابد و در اطرافش شکمهای گرسنه باشد.))(120)
مسلما این درد داشتن بهتر از بی دردی است که آدم بر همسایه اش هم هر چه بگذرد، آخ نگوید، چرا که این درد داشتن، حساسیت و کمال است نه نقص؛ یعنی نشانه پیوند او با انسان دیگر است.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در این زمینه می فرماید:
مثل المؤمنین فی تواددهم و تراحمهم و تعاطفهم مثل الجسد اذا اشتکی منه عضو تداعی له سائر الجسد بالسهر و الحمی.(121)
خلاصه این که اگر کسی واقعاً عقل و هوش را به دلیل این که منشأ احساس درد است، محکوم کند، واقعاً بر ضد انسانیت سخن گفته، ولی چنان که گفتیم این سخنان معمولا به زبان کنایه است.
منطق دیگری هم داریم که از سخن مذکور هم پست تر است و آن این که علم و سواد، به درد جلب مادیات و کسب در آمد نمی خورد و در دکان بقالی به ازای همه این معلومات یک قران سبزی هم نمی دهند، پس این ها فایده ندارد!
ای خواجه مکن تا بتوانی طلب علم - کاندر طلب راتب یکروزه بمانی
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز - تا داد خود از کهتر و مهتر بستانی
اگر این حرف جدی باشد، البته حرف غلطی است و انسان نباید علم و عقل را با این مقیاس ها بسنجد.(122)
حال به سراغ جریان هایی می رویم که به صورت مکتب ضد عقل در تاریخ اسلام پدید آمدند:
ب - در علم کلام:
از اواسط قرن دوم هجری، در دنیای اسلام، راجع به تفکر در اصول عقائد اسلامی دو جریان پیدا شد: گروهی طرفدار این شدند که عقل، خودش می تواند مقیاسی برای درک اصول عقائد اسلامی باشد و مسائل مربوط به خدا، معاد، نبوت و... را در درجه اول باید به عقل عرضه کنیم.
نقطه مقابل این ها طرفدار تعبد و تسلیم محض شدند و گفتند: عقل حق فضولی در مسائل اسلام را ندارد.
گروه اول به معتزله و گروه دوم به اشاعره معروفند.
اختلاف این دو گروه از مسأله معروف ((حسن و قبح عقلی)) آغاز شد. معتزله معتقد شدند کارها فی حد ذاته یا حسن ذاتی دارند یا قبح ذاتی و عقل نیز آن حسن یا قبح را درک و از اینجا حکم اسلام را کشف می کند، چون حکم اسلام نمی تواند جدا از حکم عقل باشد.
اشاعره گفتند: اشیاء نه حسن و قبح ذاتی دارند و نه عقل در این جور مسائل درکی دارد، حسن و قبح ها شرعی است؛ یعنی هر چه خدا امر کند، چون او امر کرده خوب است، نه چون خوب است او امر کرده، و هر چه را خدا نهی بکند، چون خدا نهی کرده بد است، نه چون بد بوده خدا نهی کرده. پس امر خدا بر خوبی و بدی تقدم دارد، بر خلاف نظر معتزله. اینجا بود که عقل در یک جناح قرار گرفت و تعبد محض در یک جناح دیگر.
این جریان، که در دنیای اسلام از اواخر بنی امیه شروع شده بود در اوایل بنی العباس به اوج خود رسید. مخصوصاً مأمون چون خودش عالم و اهل فکر بود طرفدار معتزله شد و اشاعره را درهم کوبید، و مثلاً احمدبن حنبل از اهل حدیث به خاطر طرفداری از قشریگری تازیانه سختی خورد، اما زمان متوکل، چون یک خلیفه بسیار قشری بود دستور تار و مار کردن معتزله را داد و احمدبن حنبل را به اوج رساند و خلفای بعدی نیز از روش وی حمایت کردند.(123)
لازم به ذکر است معتزله مقداری در عقل گرایی افراط کردند و آن چه را که عقل از آن درکی ندارد و قادر به فهم آن نیست منکر شدند؛ مثلاً چون عقل قادر به درک جن نبود، وجود جن را انکار کردند. انکار مسائلی نظیر جن باعث شد که عده ای به عقل بدبین شدند و گفتند: اگر بخواهیم دینمان محفوظ بماند باید راه متعبدها و اشاعره را در پیش بگیریم.
آنان پیش خود می گفتند: معتزله امروز جن را انکار کردند، فردا ملائکه و خدا را هم انکار خواهند کرد، مثل افراط کاری های روشنفکری در زمان ما. خود روشنفکری خیلی خوب است، ولی اگر روشنفکری راه افراط را در پیش گرفت، عامل شکست خود خواهد شد.
به هر حال، بزرگترین علمای ضد عقل و تعقل، پیروان احمد حنبل هستند که در رأس آنها ابن تیمیه است. وی که در قرن هشتم می زیسته مرد نابغه ای بود، ولی فکر بسیار قشری و متحجری داشت. وی احیاگر سنت احمد حنبل است و حتی کتابی در تحریم منطق نوشت. نهضت وهابی گری هم که تقریبا در یک قرن و نیم پیش پیدا شد دنباله تفکر ابن تیمیه است. این جریان های تاسف آور، جریان های ضد تعقل در دنیای اسلام را ایجاد کردند.(124)
ج - در علم فقه:
در فقه اهل سنت هم عین این جریان معتزله و اشاعره پیدا شد. بعضی همچون مالک بن انس که معاصر و شاگرد امام صادق علیه السلام بود طرفدار تعبد شدند، و برخی مثل ابوحنیفه طرفدار قیاس.
ابوحنیفه، چون اغلب احادیث را جعلی می دانست، به حدیث کم اعتنا بود و می گفت: من فقط به عده معدودی (حدود بیست) حدیث یقین دارم که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم گفته است.
حال اگر ما باشیم و قرآن و بیست حدیث، بدیهی است که فقه به این وسعت را نمی شود استنباط کرد، لذا وی طرفدار قیاس شد.
قیاس یعنی مقایسه کردن و شبیه گیری، که در فلان موضوع پیغمبر چنان گفته، و این موضوع هم شباهتی با آن موضوع دارد، پس حکم این را در آن مورد هم می آوریم. به هر حال، وی مکتب قیاس را تاسیس کرد، ولی حتی ائمه اهل تسنن نیز زیر بار نرفتند، وی در این طریق نیز راه افراط در پیش گرفت.
مکتب ائمه علیهم السلام، در اینجا با آن که طرفدار تعقل بود، طرفدار قیاس نشد، چون قیاس، واقعا پیروی از عقل نیست، بلکه پیروی از ظن و خیال است که قرآن از آن نهی کرده، و لذا ائمه علیهم السلام به شدت با آن مخالفت کردند و گفتند: السنه اذا قیست محق الدین،(125) اما در مقابل سنی ها که ادله فقه را در قرآن، سنت، اجماع و قیاس دانستند، علمای شیعه گفتند: ادله فقه عبارتند از: ((قرآن، سنت، اجماع و عقل))؛ یعنی ما عقل را می پذیریم، اما قیاس هم عقل نیست.
البته در میان بعضی از فقها گاهی همین دوری جستن از قیاس به حد افراط کشیده شده که تا یک حرف زده می شود می گویند: این قیاس شد.(126)
دنیای شیعه از این قشری گری محفوظ بود، اما حدود چهار قرن پیش، فردی به نام میرزامحمد استرآبادی و سپس شاگردش ملا امین استرآبادی پیدا شدند که روش اهل حدیث و قشریگری را در شیعه در پیش گرفتند.
ملا امین که شخص موثرتری بود کتابی نوشت به نام فوائدالمدنیه و به علمای شیعه که تعقل را وارد اسلام کردند، به شدت حمله کرد. وی می گوید: سه دلیل از این چهار دلیلی که مطرح شده، یعنی قرآن، سنت، اجماع و عقل اصلا دلیل نیست.
اجماع که اصلا ریشه ای ندارد و از اهل سنت گرفته شده و همین اجماع بود که خلافت ابوبکر را درست کرد، و اصلا مال سنی هاست. قرآن هم برای ما نیست، بلکه برای ائمه علیهم السلام است و فقط ایشان می توانند بفهمند که قرآن چه می گوید.
درباره عقل هم استدلالهای خیلی روشنفکرانه و متجددانه ای می کند و سخنان وی علیه عقل نظیر سخنان دکارت علیه فلسفه است.(127)
حرف های فلسفه را مطرح و نقد می کند و موارد اشتباه آنان را بیان می کند. بعد این مطلب که امروزه مطرح می شود که منشأ خطای ذهن چیست را مطرح می کند، که منشأ خطا یا در صورت است یا در ماده، و منطق ارسطو هم فقط منطق صورت است، حال آن که بیشتر خطای انسان در ماده فکر است نه در صورت فکر، لذا به این نتیجه می رسد که در امور دینی نباید به عقل اعتماد کرد و تنها باید حدیث و سنت را مورد اعتماد دانست.
ملا امین اجتهاد را به شدت محکوم کرد و گفت: اجتهاد، یعنی تعقل و تعقل جایز نیست و به تبع تقلید هم جایز نیست و ما فقط باید مقلد ائمه باشیم. بدین سان وی نهضت اخباری گری را در شیعه راه انداخت که نظیر نهضت احمد حنبل و ابن تیمیه در اهل سنت بود و مدتی دنیای شیعه را لرزاند، اما بعدا توسط مرحوم وحید بهبهانی که دوباره نهضت تعقل و اجتهاد را زنده کرد، اخباریگری سرکوب شد و شیخ انصاری نیز آخرین ضربه را بر اخباری گیری وارد کرد که بعدا دیگر اخباریین کمر راست نکردند، ولی البته فکر اخباری گری هنوز، حتی در بسیاری از مجتهدین نفوذ دارد.(128)
د- در عرفان:
جریان دیگری در موضوع عقل و فتواهای ضد عقل داریم که همان جریان عرفان است و به نوع دیگری متعرض عقل و عقلا و فلاسفه و تکیه کردن روی عقل شده است که ((پای استدلالیان چوبین بود)) و...(129)(130)

2 - تزکیه نفس و پرورش اراده

بحث ما درباره عوامل تربیت و کسب اخلاق صحیح از نظر اسلام بود که گفتیم: یکی از آن عوامل، تعقل و تفکر و تعلم است، که برای روشن شدن مسیر حرکت است؛ یعنی حکم چراغ را برای انسان دارد.
عامل دوم که در اسلام روی آن زیاد تکیه شده تقوا و تزکیه نفس است که موجب پرورش اراده انسان می شود. روشن شدن مسیر به تنهایی کافی نیست، و انسان باید قدرت حرکت هم پیدا کند. تقوا و تزکیه نفس به اراده اخلاقی انسان قدرت و توانایی حرکت و اقدام می دهد، این مساله در مکتب های غیر مذهبی هم هست، ولی نه به این شکل که در مکاتب مذهبی وجود دارد.(131)
قطعا یکی از استعدادهایی که در انسان باید پرورش پیدا کند اراده است.
اراده با میل فرق دارد و اشتباه است که بعضی اراده را از مقوله میل و همان میل بسیار شدید دانسته اند. اراده، قوه ای است در انسان، که وابسته به عقل است، بر خلاف میل که وابسته به طبیعت انسان است. میل از نوع جاذبه ای است که اشیاء مورد نظر، انسان را به سوی خود می کشند و هر چه میل بیشتر باشد، انسان اختیار کمتری خواهد داشت؛ به عبارت دیگر، انسان در اختیار یک قدرت بیرون از خود قرار می گیرد؛ در حالی که اراده نیرویی درونی است و انسان، با کمک آن خود را از تأثیر نیروهای بیرونی، خارج و مستقل می کند؛ هر قدر که اراده انسان قویتر باشد، بر اختیارش افزوده می شود و بیشتر مالک خود و سرنوشت خود می گردد.(132)
راجع به مسئله اراده و تسلط بر نفس، در دستورهای اسلامی تحت عنوان تقوا و تزکیه نفس، مطالب فراوانی آمده که در این جا بحث نمی کنیم؛ فقط به عنوان نمونه به جمله بسیار عالی و زیبایی در نهج البلاغه اشاره می کنیم که ((مثل گناهان، مثل اسبهای چموش است که اختیار را از کف سوار می گیرند. ولی مثل تقوا، مثل مرکبهای رام است که اختیار مرکب دست سوار است و لجامش را به هر طرف متمایل کند، به همان سو می رود)).(133)
یعنی گناه از آن جا پیدا می شود که انسان تحت تأثیر شهوات و میل های نفسانی خود برخلاف آن چه عقل و ایمانش حکم می کند، عملی را انجام می دهد و تقوا مهار زدن بر این میل هاست.
باید گفت: هیچ مکتبی در دنیا پیدا نمی شود که در اینکه اراده باید بر میلهای انسان حکومت بکند، تردیدی داشته باشد و بگوید: انسان باید کاملا تسلیم میل های خودش باشد؛ البته انسان هایی که چنین عقیده ای دارند زیاند، ولی مکتبی که مدعی تربیت انسان باشد و از این اصل دفاع کند وجود ندارد.
بحث اراده نه در مطلوبیت، بلکه در ضمانت اجرای آن است که آیا همین که گفتیم: اراده در نتیجه عقل باید بر میل ها حاکم باشد، چنین خواهد شد؟ البته پاسخ منفی است.
یکی از مسائلی که مذهبیون به آن متمسک می شوند همین است و می گویند: اراده قوه اجرایی عقل است، اما خود عقل که فقط روشنائی است و جهت نمی دهد. این جاست که تا امر دیگری که به انسان خواسته هایی ورای منافع مادی ندهد پیدا نشود، از عقل و اراده کاری ساخته نیست. و این همان است که ما به آن ((ایمان)) می گوییم.(134)

3 - عبادت و پرورش حس نیایش

عامل سوم تربیت و کسب اخلاق فاضله، مسئله عبادت است. همانطور که تفکر و تعقل برای روشن شدن فکر و پرورش قوه عاقله بود، و تقوا و تزکیه نفس برای تقویت نیروی اراده، عبادت برای تقویت عشق و علاقه معنوی و ایجاد حرارت ایمانی در انسان است؛ یعنی همانطور که ایمان به نوبه خود منشأ عبادت است، عبادت هم تقویت کننده ایمان است؛ و به این تأثیر متقابل ایمان و عمل در متون اسلامی زیاد تصریح شده است.
روح عبادت، عبارت است از تذکر؛ یعنی یاد خدا بودن و از حالت غفلت از خدا خارج شدن: اقم الصلوش لذکری (135)یا ان الصلاش تنهی عن الفحشاء و المنکر و لذکر الله اکبر(136)
در اسلام به عبادت زیاد توصیه شده، و با موجباتی که روح تذکر و یاد خدا را از میان می برد و غفلت ایجاد می کند مبارزه شده و از این رو اموری همچون افراط در خوردن، در خوابیدن، در سخن گفتن، و در معاشرت با افراد ممنوع (حرام یا مکروه) دانسته شده است.
البته بعضی از اینها مانند پرهیز از پرخوری ممکن است به خاطر اهداف جسمانی، مانند بهداشت و حفظ سلامتی نیز باشد، اما هدفش فقط آن نیست، بلکه برای این هم است که روح انسان سبکتر باشد و کمتر موجبات غفلت در انسان پیدا شود.
اسلام علاوه بر روح عبادت، به شکل عبادت نیز بسیار اهمیت داده و برنامه های تربیتی را در لباس عبادت وارد کرده است،(137) لذا ما در مساله عبادت دو بحث داریم:
یکی آن چه هدف تربیتی واقعی عبادت، یعنی تقویت حس نیایش است و دوم فواید تربیتی متعددی که بر عبادت در اسلام مترتب باشد.