فهرست کتاب


انسان بر آستان دین «خلاصه آثار استاد شهید مرتضی مطهری ج 8 »

مرکز تحقیقات دانشگاه امام صادق علیه السلام

1 - تعلیم و پرورش عقل

وقتی می خواهیم با اصول و عوامل تعلیم و تربیت اسلامی آشنا شویم، اولین مسأله، مسأله تعلیم و دعوت اسلام به علم و عقل است. در این جا قبل از هر چیز باید بین دو مسأله تفکیک کرد:
یکی مسأله علم و تعلیم است و دوم مسأله پرورش عقل.
مسأله علم همان آموزش دادن است. و متعلم فقط فراگیرنده است، اما در تعلیم و پرورش صحیح، کافی نیست که معلم برخی معلومات را در مغز متعلم بریزد، بلکه هدف بالاتر معلم باید پرورش عقل وی باشد؛ یعنی نیروی فکر وی را پرورش و استقلال دهد و قوه ابتکار را در او زنده کند.
این تفکیک را امیرالمؤمنین علیه السلام نیز انجام داده اند و در نهج البلاغه می فرمایند:
العلم علمان علم مطبوع و علم مسموع و لا ینفع المسموع اذا لم یکن المطبوع.(71)
یعنی علم دو قسم است: یکی علم شنیده شده، (فرا گرفته شده از خارج)، و یکی علم علمی که از طبیعت انسان سرچشمه می گیرد (ناشی از قوه ابتکار) و اگر دومی نباشد اولی هم فایده ای ندارد؛ و متاسفانه نظام آموزشی قدیم بیشتر این طور بوده که افراد را طوری بار می آورده که در حد کتابی که به آن ها تعلیم داده می شد همه چیز را می دانستند، اما اگر یک گام فراتر از متن می رفتید، قادر به پاسخگویی نبودند و چه بسا عالم هایی را مشاهده می کنید که مغزشان جاهل است یعنی علی رغم این که خیلی اطلاعات دارند، اما اگر کمی از حدود معلوماتش خارج شوید، می بینید با یک فرد صد درصد عوام و جاهل مواجهید.
باید نظام آموزشی به نحوی باشد که قوه تجزیه و تحلیل متعلم قوت بگیرد، نه این که فقط در مغز وی معلومات بریزد و ذهن را راکد کند.(72)
البته تفکر بدون تعلیم و تعلم هم امکان پذیر نیست و مایه اصلی تفکر، تعلیم و تعلم است.(73)
امام کاظم علیه السلام در حدیثی خطاب به هشام بن حکم پس از آن که وی را به تعقل و تفکر دعوت می کند و در لزوم آن سخن می گوید، می فرماید: ولی به عقل تنها هم نباید اکتفا کرد؛ عقل را باید با علم توام کرد. چون عقل یک حالت غریزی و طبیعی دارد که هر کس دارد، ولی علم، عقل را تربیت و تقویت می کند، و لذا خداوند در قرآن فرموده: و تلک الامثال نضربها للناس و ما یعقلها الا العالمون؛(74)؛ یعنی اول باید انسان عالم باشد و مواد خام را فراهم کند و بعد با عقل خود تجزیه و تحلیل کند.(75)(76)
اکنون پس از تفکیک تعلم و تفکر و روشن شدن تفاوت آن ها، لازم است با تفصیل بیشتری نظر اسلام در باب هر یک را بیان کنیم:

مسأله علم و تعلم:

مسأله علم و تعلم این است که افراد از یکدیگر فرا بگیرند. دعوت اسلام به تعلیم و تعلیم به قدری زیاد است که دیگر نیازی به توضیح ندارد، همین که خداوند در اولین آیات وحی می فرماید:
الذی علم بالقلم، علم الانسان ما لم یعلم،(77) بهترین شاهد است بر عنایت فوق العاده اسلام به تعلیم و تعلم، یا در آیات دیگر آمده است: هل یستوی الذین یعلمون والذین لا یعلمون،(78) هو الذی بعث فی الامیین رسولا منهم یتلو علیهم آیاته ویزکیهم ویعلمهم الکتاب والحکمة،(79) یوتی الحکمة من یشاء و من یوت الحکمة فقد اوتی خیر کثیرا(80)
یا از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نیز احادیث فراوانی داریم؛ مثلاً در آن داستان معروف که وارد مسجد شدند و دیدند گروهی به عبادت مشغولند و گروهی به تعلیم و تعلم، به نزد گروه رفتند و فرمودند: کلاهما خیر و لکن بالتعلیم ارسلت(81) یا طلب العلم فریضة علی کل مسلم(82) یا الحکمة ضالة المومن فحیث وجدها فهو احق بها(83) یا اطلبوا العلم ولو بالصین(84) یا قریب به این مضمون حدود بیست مورد حدیث داریم که فخذ الحکمة و لو من اهل النفاق(85) یا ولو من اهل الشرک یا و لو من کافر(86)
البته باید به این سوال پاسخ دهیم که وقتی گفته شده: طلب علم واجب است، منظور کدام علم است؟ بحث تقریبا بیهوده ای میان اصناف علمای اسلامی در گرفته که این علمی که فریضه است کدام است؟
علم اخلاق است یا علم کلام یا تفسیر یا... به اعتقاد ما هر علمی که خودش هدف باشد (مثل اصول عقاید که مقدمه یا از شرایط ایمان است) واجب عینی است و هر علمی که بر آوردن هدفی از اهداف جامعه اسلامی متوقف بر آن باشد، (مثل علم پزشکی، علم تجارت، علم نظامی و...) از باب مقدمه واجب، واجب است و البته واجب کفایی است.(87)
مطلب مفید دیگر راجع به علم، این است که میان عالم بودن و روح علمی داشتن فرق است؛ افرادی هستند که روح علمی دارند، ولی عالم نیستند و بالعکس.
البته عالم واقعی کسی است که علمش با روح علمی توام شود. روح علمی، یعنی این که انسان نسبت به حقایق، بی طرف و بی غرض نگاه کند و بخواهد آن ها را آن چنان که هست کشف کند، نه این که آن ها را آن چنان که دلش می خواهد ببیند.
اگر انسان، غرض خود را نسبت به حقیقت حفظ کند، خدا تضمین کرده که او را هدایت کند:
والذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا و اءنَّ الله لمع المحسنین(88)
و اصلا روح علمی همین است؛ یعنی روح حقیقت جویی و بی غرضی و بی تعصبی و خالی از غرور و جمود. اگر انسان به اصل و ما اوتیتم من العلم الا قلیلا(89) توجه کند، روح علمی در وی زنده می شود و دیگر غرور پیدا نمی کند، و لذا شاهدیم دانشمندان بزرگی که روح علمی دارند، غرورشان بسیار کمتر از افراد کم بضاعتی است که روح علمی را ندارند.
لذا در حدیث است که: العلم علی ثلاثة اشبار: اذا وصل الی الشبر الاول تکبر، و اذا وصل الی الشبر الثانی تواضع، و اذا وصل الی الشبر الثالث علم انه لا یعلم شیئا.(90)(91)
به هر حال یک مسأله مهم در تربیت، تقویت حس حقیقت جویی است و مهمترین مانع و سد آن، تعصب است و می دانیم که اسلام، با تعصب و عصبیت به شدت مبارزه کرده؛ مثلاً در نهج البلاغه، خطبه ای هست به نام خطبه ((قاصعه)) که محورش ((تعصب)) و ذکر بدی های آن است و حضرت علی علیه السلام در پایان خطبه می فرماید:
اگر بناست نسبت به چیزی تعصب داشته باشید نسبت به خوبیها و فضیلتها داشته باشید، نه به تعصب های احمقانه ای که مانع کسب علم و سایر فضیلت هاست.(92)(93)

مسأله عقل و تفکر:

اسلام نه تنها به علم و تعلم توصیه کرده، بلکه به پرورش عقل نیز مکررا توصیه نموده است و نه تنها همچون ادعای پیروان مسیحیت در مورد دینشان با تعقل مبارزه نکرده، بلکه تایید خود را از عقل خواسته است و این کار را به دو صورت انجام داده: یکی مواردی که صریحا دعوت به تعقل کرده؛ مثلاً:
فبشر عباد الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه اولئک الذین هدیهم الله الله و اولئک هم اولواالالباب(94)
این عبارت ((با بندگان مرا نویده ده)) آغاز شده، گویا قرآن می خواهد بگوید: بندگان واقعی خدا چنین هستند که تا حرفی را کاملا نشنیده و درک نکرده اند، رد نمی کنند. بلکه اول با دقت دریافت می کنند بعد غربال و تجزیه و تحلیل می نمایند و از بهترین آنها تبعیت می کنند.
قرآن کریم این هدایت عقلی را همان هدایت الهی خوانده و چنین افرادی را به عنوان صاحبان عقل و خرد مدح کرده است. در سنت نیز به قدری این احادیث زیاد است و شیعیان نیز به قدری تحت تأثیر تعالیم ائمه علیهم السلام به این امر توجه داشته اند که باب اول بسیاری از کتب حدیث شیعه، همچون کافی و بحارالانوار، باب ((العقل و الجهل)) می باشد(95) و از طرف دیگر در اسلام تفکر، عبادت دانسته شده است و این مسأله غیر از این است که مطابق تعلیمات اسلامی تعلم، عبادت است؛ این ها دو مساله اند و آن چه در باب تفکر داریم بیشتر است از آن چه در باب تعلم داریم؛ مثلاً:
افضل العبادة التفکر(96) یا لا عبادة کالتفکر فی صنعة الله عز و جل(97) ان فی خلق السموات و الارض و اختلاف اللیل و النهار لایات لاولی الالباب، الذین یذکرون الله قیاما و قعودا و علی جنوبهم و یتفکرون فی خلق السموات والارض.(98) یا در تاریخ: فاقصص القصص لعلهم یتفکرون(99) و از همه مهمتر تفکر درباره خود، و فی انفسکم افلا تبصرون(100) که شرط اساسی تسلط بر سرنوشت خود و نیز بر جامعه خود است و چیزی است نظیر ((محاسبه نفس))؛ یعنی انسان در شبانه روز فرصتی برای خودش قرار دهد که در آن فرصت، در خود فرو رود و درباره خود و اوضاع خود تصمیماتی که باید بگیرد و کارهایی که باید انجام شود و آن چه واقع شده و ارزیابی کارهای خودش در گذشته، ارزیابی کتابهایی که مطالعه کرده(101) و...درباره همه اینها فکر کند، و یکی از عوامل مهم اصلاح و تربیت همین عادت به تفکر است.(102)
برای این که با خصوصیات عقل از دید اسلام آشنا شویم به چند حدیث اشاره می کنیم. از بارزترین صفات عقل این است که باید غربالگر و دارای توانایی جدا کردن سخن راست از باطل، سخن قوی از ضعیف و سخن منطقی از غیر منطقی باشد.
در حدیثی از امام موسی کاظم علیه السلام خطاب به هشام - که قبلا نیز ذکری از آن رفت - آمده است:
یا هشام! ان الله تبارک و تعالی بشر اهل العقل والفهم فی کتابه فقال فبشر عبادی الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه(103) که این کاملا خاصیت غربالگری عقل را می رساند.
از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نیز روایت شده:
کفی بالمرء جهلا أن یحدث بکل ما سمع(104)
در احادیث، جهل غالبا در مقابل عقل است نه در مقابل علم؛ یعنی بی فکری و نه بی علمی، این حدیث می گوید: برای بی فکری انسان کافی است که هر چه می شنود باور و نقل کند.
بسیاری افراد خاصیت ضبط صوت دارند؛ هر چه دیگران می گویند می شنوند و بدون هیچگونه تشخیص و بررسی نقل می کنند.(105)(106)
مسأله دیگر که نزدیک به این مطلب است و از همین آیه و بعضی از احادیث استنباط می شود مسأله تجزیه کردن یک سخن است. فرق است میان این که انسان از دو سخن، سخن درست را بر گزیند و سخن نادرست را رها کند، و تجزیه کردن یک سخن که عناصر درست یک سخن را بگیرد و عناصر نادرست همان سخن را طرد کند و این قدر تشخیص داشته باشد که بگوید: از این سخن این قسمتش درست است و این قسمتش نادرست.
این همان مطلبی است که در روایات تعبیر به نقد و انتقاد شده است و احادیث زیادی داریم؛ مثلاً از حضرت مسیح علیه السلام روایت شده که: خذوا الحق من اهل الباطل و لا تاخذوا الباطل من اهل الحق کونوا نقاد الکلام.(107)(108)
یکی دیگر از خواص عقل که تربیت افراد باید بر این اساس باشد مسأله آینده نگری و آخربینی است. شخصی از رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم تقاضای نصیحت می کند. حضرت سه بار می پرسند: آیا اگر بگویم به کار می بندی؟ و همین که سه بار اقرار می گیرند، می فرمایند:
اذا هممت بامر فتدبر عاقبته(109) تدبر معنایش این است که انسان، نهایت امر و پشت سر کار را ببیند و تنها چهره ظاهری کار را ننگرد.(110)
از سوی دیگر اموری هست که می توانیم از آنها تحت عنوان آفات عقل نام ببریم که اسلام با آنها مبارزه کرده است. یکی از آنها مسأله سنت گرایی و تقلید از گذشتگان یا از عادات اجتماعی است.
حضرت امام کاظم علیه السلام در آن حدیث سابق الذکر به هشام می فرماید:
یا هشام: ثم ذم الذین لا یعقلون فقال: اذا قیل لهم اتبعوا ما انزل الله قالوا بل نتبع ما الفینا علیه آبائنا او لو کان آبائهم لا یعقلون شیئا و لا یهتدون.(111)
آیات فراوانی هست که پیروی کورکورانه را مذمت می کند و جالب است که هیچ پیغمبری مردم را دعوت نکرد مگر این که مواجه شد با همین حرف که انا وجدنا آبائنا علی امة و انا علی آثارهم مقتدون.(112)
در احادیث نیز مستقلا چنین نوعی از سنت گرایی مذمت شده؛ مثلاً نقل شده یکی از دوستان امام صادق علیه السلام که نسبتا ثروتمند بود، در خانه محقری زندگی می کرد.
امام علیه السلام به او فرمود: چرا در چنین منزلی زندگی می کنی؟ من سعادة المرء سعة داره(113)
او گفت: این خانه اجداد من است و دلم نمی خواهد از این جا بروم.
حضرت فرمود: شاید پدرت در این زمینه خطا کرده باشد، آیا تو هم باید اسیر خطای پدرت باشی؟
به هر حال این حالت تسلیم در مقابل گذشتگان یک حالت ضد عقل است که اسلام در حمایت از عقل با این حالت مبارزه کرده است.
آفت دیگر پیروی از اکثریت است. انسان هنگامی که در مقابل جمع قرار می گیرد معمولا همرنگ جماعت می شود. در میان فقهاء این قضیه زیاد است که کسی مسأله جدیدی را استنباط می کند، اما جرأت ابراز ندارد و می گردد ببیند آیا در فقهاء عصر، همفکری برای خود می یابد یا نه.
اصلا قدما اگر حرفی از خودشان بود از تنهایی وحشت می کردند، و لذا عده ای را همفکر خود اعلان می کردند.
بوعلی تصریح می کند که من هر حرفی دارم به زبان ارسطو می گویم، چون اگر به زبان خودم بگویم کسی نمی پذیرد، ملاصدرا اصرار دارد که حرفهای خودش را با حرف قدما توجیه کند. هر چند حالا بر عکس شده و برخی از دانشمندان سعی می کنند با نظرات مشهور مخالفت کنند تا دیگران بگویند: وی فکر تازه ای دارد، ولی به هر حال قرآن می گوید: کثرت معیار نیست.
امام کاظم علیه السلام در ادامه همان حدیث می فرمایند:
ثم ذم الله الکثرة، فقال: ((و ان تطع اکثر من فی الارض یضلوک عن سبیل الله اءن یتبعون الا الظن و اءن الا یخرصون)).(114)
در کلمات امیرالمؤمنین علیه السلام هم هست که: لا تستوحشوا فی طریق الهدی لقلة اهله(115)
مسأله دیگر این است که قضاوت های مردم نباید برای انسان ملاک باشد.
در احادیث تاکید شده که نباید به قضاوت و تشخیص مردم درباره خود تکیه کنیم، بلکه باید خود ما تشخیص بدهیم که چه داریم؟ ملکات و صفات اخلاقی ما چیست؟ اگر دیدیم واقعاً چیزی نیستیم، ولو این که مردم خیلی به ما اعتقاد دارند، امر بر ما مشتبه نشود و به فکر اصلاح خود نباشیم؛ بر عکس، اگر احساس می کنیم راهی که می رویم راه خوبی است، حتی اگر مردم ما را تخطئه کنند، نباید به حرفشان ترتیب اثر بدهیم، حتی چه بسا آن ها که بد می گویند برای این است که عقیده انسان را تغییر بدهند.(116)
امام کاظم علیه السلام در همان حدیث می فرماید:
لو کان فی یدک جوزة و قال الناس فی یدک لؤلؤة ما کان ینفعک و انت تعلم انها جوزة، و لو کان فی یدک لؤلؤة و قال الناس انها جوزه ما ضرک و انت تعلم انها جوزة(117)(118)
یکی دیگر از این آفات، تعصب ورزیدن است که در بحث علم درباره آن توضیح دادیم.