فهرست کتاب


انسان بر آستان دین «خلاصه آثار استاد شهید مرتضی مطهری ج 8 »

مرکز تحقیقات دانشگاه امام صادق علیه السلام

ناتوانی دانشمندان غربی در تحلیل امور معنوی:

دانشمندان غربی میان امور مادی و معنوی و نیز میان منفعت و ارزش به این شکل تفکیک کرده اند که یک چیزهایی برای ما نافع است که همان امور مادی است، ولی یک چیزهایی با این وجود که مثل دسته اول، نافع نیستند، انسان برایش ارزش قائل است، اما چرا؟ چطور چیزی که با واقعیت وجود انسان ارتباط ندارد و کمال افزا نیست و انسان ذاتا جویای آن نیست، برای انسان ارزش دارد؟ وقتی چیزی برایم نافع نیست، چرا من ارزش برایش قایل باشم؟
دانشمندان غربی نخواستند در مقابل ماده به وجود معنویتی قائل شوند، لذا آنچه را برای نیمه مادی مفید است به حساب آوردند و آن را ارزش دانستند، ولی دوست داشتن چیزی را که برای نیمه مادیش مفید نیست، ضد منطق دانستند. بعضی گفتند: ما خود به کار خود ارزش می دهیم و خود ما ارزش را می آفرینیم.
اما مگر ارزش، قراردادی و آفریدنی است که آن را بیافرینیم! ما فقط قراردادها و اعتبارها را می توانیم بیافرینیم. این این امر قراردادی نیست که ما بتوانیم برای چیزی ارزش بیافرینیم. ارزش و منفعت، هر دو از یک مقوله اند؛ یعنی هر دو با واقعیت انسان سر و کار دارند؛ یعنی انسان بالفطره دنبال خیر و کمال خود می رود، منتها هم خیر مادی و هم خیر معنوی، و حرف منطقی هم همین است.
اینکه دنیای امروز را دنیای تزلزل ارزشها نامیده اند برای این است که هم ریشه ارزشها را می زنند و هم می خواهند به بشر ارزش بدهند، و این تناقض است.(38)
مهندس بازرگان در همین زمینه در کتاب نیک تازی از داریش آشوری نقل کرده که دنیای غرب کاری کرد که همه ارزشهای بشری را متزلزل کرد و حالا که به نتایج کار خود رسیده می خواهد به صورت دیگری آن ارزشها را احیاء کند، ولی خیلی دیر شده است. آنگاه اصالت بشریت سارتر و امثال او را نقد می کند و می گوید که این جا امر موهومی را ساخته اند و فرض کرده اند که بشر غیر از وجود فردی خود وجودی در جمع دارد که ((انسانیت)) نامیده می شود که آن انسانیت دائما در جریان است و همیشه وجود دارد.
آنچه خداشناسان گفته اند که کار را باید برای خدا کرد، اینها برای انسانیت یا خدای موهوم خود می گویند، و برای این خدای موهوم وجود واقعی قائلند و برای خود، وجود اعتباری، و فرد را چیزی در مقابل او نمی دانند. این سخنان در اثر بن بست هایی است که در مورد مسائل معنوی و ارزشهای انسانی پدید آورده اند، زیرا آن ها مذهب را از اول انکار کردند، اخلاق و تربیت مبتنی بر مذهب را نفی کردند، آن هم براساس فرض ساده ای که مذهب براساس ترس از جهنم و طمع به بهشت است.
به نظر آنان باید آنچه را که اعتقادی به آن نداریم رها کنیم، و برای مذهب، هیچ ارزش دیگری قائل نشویم، حال آنکه ارزش مذهب اینست که ملاکها و معیارهای ارزش را در انسان احیاء می کند. مذهب نه تنها از راه بهشت و جهنم جبرا اخلاق را تحمیل می کند، بلکه در اعتقاد انسان چیزهایی از انسانیت را احیاء می کند و انسانیت انسان را به شکل خاصی احیاء می نماید که در پرتوی احیای آن، تمام ارزشهای انسانی که امروز واقعا و عملا بی معنی شده است، معنای منطقی و دقیق پیدا می کند.(39)
حال که این مطلب دانسته شد، به فلسفه تاکید بر توجه به خود پی می بریم؛ اسلام وقتی می خواهند انسان را به اخلاق حسنه - یا به قول امروزی ها به ارزشهای عالی انسانی - سوق دهد، او را به نوعی درون نگری متوجه می کند که حقیقت وجودی خودت را از طریق توجه به درون کشف کن. آنگاه احساس می کنی شرافت خودت را یافته ای؛ یعنی احساس می کنی که پستی و دنائت، دروغ، نفاق و فحشا، با این جوهر عالی سازگار نیست.
این است که انسان با نوعی معرفة النفس، الهامات اخلاقی را دریافت می کند، و این الهامات، دیگر درس خواندن نمی خواهد، بلکه همان درک درونی این که چه کاری را باید کرد و چه نباید کرد، کافی است و این است معنی و نفس و ما سویها، فالهمها فجورها و تقویها، قد افلح من زکیها و قد خاب من دسیها.(40)
مساله عذاب و رضایت وجدان نیز در همین جا فهمیده می شود. واقعا انسان با انجام برخی کارها در عمق وجدان خود راضی می شود و با برخی کارها در عمق وجدانش چنان ناراضی می شود که از هر زندانی بدتر است. چه بسیار از جنایتکارها که خود به پای میز محاکمه آمده اند. این کار فقط ناشی از وجدان و الهام آن است و قبول این مساله تنها و تنها با فلسفه ماوراء طبیعی جور در می آید که معتقد باشیم انسان تنها این کالبد و بدن نیست، بلکه روحی دارد و روح او دارای گرایش هایی به افعال خوب و بد است.(41)

4 - مراحل خروج از خودخواهی

تا آن جا گفتیم که انسان دارای دو نوع ((من)) است؛ یا به عبارت دیگر انسان موجودی ذومراتب است؛ مرتبه ای از وجودش فرشته گونه، و بلکه برتر از آن است و مرتبه ای حیوان گونه و نبات گونه و حتی جماد گونه است، اما نه این که هم فرشته باشد هم حیوان و...، بلکه موجودی دارای مراتب است.
انسان در درجات عالی خود، میان خود با افراد دیگر من و مایی نمی بیند، ولی در درجات دانی، به حکم تزاحمی که در طبیعت هست هر منی برای حفظ و بقای خود می کوشد و طبعا دیگران را نفی می کند، و لذا مساله تنازع بقا پیش می آید، گویی حفظ ((من)) هر کس مستلزم نفی ((من))های دیگر است؛ یعنی انحصار طلبی و خودبینی، لازمه من طبیعی انسان است. این دیوار میان من طبیعی با من های دیگر باید از بین برود، این کار، یعنی مبارزه با خود طبیعی و مادی و به تعبیر دیگر خروج از خودپرستی مراتب و مراحلی دارد که اولین مرحله اش غیر دوستی است.(42)
یکی از مصادیق غیر دوستی و یکی از راه های خروج از خود فردی ازدواج است. کودک فقط در همان من خودش است و حتی به پدر و مادر هم به چشم ابزاری برای خود می نگرد.
در دوران جوانی، وقتی عشقی پیدا می کند و همسری انتخاب می نماید، برای اولین بار این احساس در او پیدا می شود که به شخص دیگری مانند خود علاقه دارد؛ یعنی از خود به در می آید و ((خودش)) و ((او)) یکی می شوند و همه چیز را برای این خود بزرگتر می خواهد. به طوری که شخص سختی می کشد تا خانواده اش در آسایش باشند.
البته این در شرایطی است که شخص واقعا عشق و علاقه ای به همسر خود داشته باشد، وگرنه تا وقتی رابطه زوجین، رابطه شهوانی و جنسی است، این ها همدیگر را به چشم یک ابزار نگاه می کنند، ولی مساله زوجین و کانون خانوادگی، مافوق غریزه جنسی است، زیرا تا سنین پیری که دیگر مساله غریزه جنسی به کلی ضعیف یا نابود می شود محبت میان زوجین هست، و بلکه شدیدتر هم می گردد.(43)
به همین دلیل ازدواج با اینکه یک امر شهوانی است، در اسلام جنبه اخلاقی هم دارد (44) و این تنها امری است که هم پایه طبیعی و شهوانی و هم جنبه اخلاقی دارد.
هر غریزه ای که اشباع شود، اشباعش تأثیری در معنویت انسان ندارد جز غریزه جنسی. تجربه نشان داده است افرادی که در تمام عمر به خاطر هدفهای معنوی، مجرد زندگی کرده اند، در همه آنها یک نوع نقص ولو به صورت یک خامی وجود داشته است. گویی یک کمال روحی هست که جز در مدرسه خانواده حاصل نمی شود.
تشکیل خانواده نوعی علاقه مند شدن به سرنوشت دیگران است. تا انسان ازدواج نکند و صاحب بچه نشود و آن چه شدیدا عواطف او را تحریک نکند، به این پختگی نمی رسد، پس ازدواج اولین مرحله خروج از خود طبیعی فردی است.(45)
این مقدار توسعه شخصیت اگر چه نسبت به خود فردی و طبیعی، درجه ای از کمال است، اما کافی نیست. ممکن است ((خود)) یک نفر از این بیشتر توسعه پیدا کند، و به فامیل و قبیله نیز کشیده شود، همان که در قبایل بدوی و عرب جاهلی زیاد می بینیم. که شخص واقعا بین افراد قبیله و خودش فرقی نمی گذارد، و در داخل قبیله، همه اصول انسانی مثل گذشت، احسان و ایثار را رعایت می کند، ولی از این مرز که پا بیرون می گذارد این روح اخلاقی از بین می رود، پس این مقدار هم کافی نیست.
بالاتر می رویم و به من قومی می رسیم، مثل این که در میان ما ایرانیها کسی چنان وطن پرست باشد که تمامی مردم ایران را مثل جان خود دوست داشته باشد. این همان خودی است که در اروپائیها هست، و ((من فردی)) آنها به صورت ((من قومی)) یا ((خود ملی)) در آمده است. آنها تا حد زیادی نسبت به هموطنان خود خائن نیستند، دروغ نمی گویند، استبداد نمی ورزند، و... ولی پا را که از دایره هموطن فراتر می گذارند، ظالم و ستمگر می شوند. دروغ و خیانت و چپاول ملت ها را به نفع ملت خود جایز می دانند، و بلکه به آن افتخار می کنند. این افراد البته نسبت به افراد خودپرست متکامل تر هستند، ولی این روحیه را نمی توان اخلاق نامید و نمی توان پذیرفت که کسی بگوید: من چه کار به ملت های دیگر دارم.(46)
اگر از این هم یک قدم بالاتر برویم به انسان دوستی و انسان پرستی می رسیم؛ یعنی کسی واقعا بشردوست باشد و به همه انسانها خدمت کند و حق هیچ انسانی را پایمال نکند. به نظر می رسد که این حد نهایی خروج از خودخواهی است، اما این جا هم می توان پرسید که چرا انسان دوست باشیم و حیوان دوست نباشیم؟ یعنی این مرز برای چیست؟ اما می توان از این هم جلوتر رفت، که نام آن می شود حق پرستی و خداپرستی.
در این مرحله چون خدا موجودی در کنار موجودات دیگر نیست، همه چیز دنیا در مسیر خداپرستی قرار می گیرد و محبت به خدا شامل محبت به همه چیز می گردد.
به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست - عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
در مورد انسان دوستی سوال دیگری هم مطرح می شود که مقصود از ((انسان)) چیست؟ چون هر حیوان و جمادی همان چیزی است که هست، ولی انسان تنها موجودی است که بالقوه است و باید بالفعل شود ؛ یعنی انسان را نمی توان همین حیوان یک سر و دو گوش حساب کرد.
انسان انسانیتی هم دارد. انسانیت انسان به یک سلسله معانی و حقایق بستگی دارد که اگر فردی فاقد یا بر ضد آنها باشد، نمی توان او را انسان شمرد، حال سوال این است که اگر انسانی ضد انسانیت یا ضد انسانهای دیگر شد، مثلا دایما به دیگران ستم و تجاوز کرد، آیا باید او را مثل دیگران دوست داشت یا باید او را از بین برد؟ و در صورت دوم آیا این کار با انسان دوستی سازگار است؟
جواب اینست که اگر مقصود از ((انسان دوستی))، دوست داشتن این حیوان دو پاست، که هیچ فرقی نمی کند و همه را باید دوست داشت، اما اگر گفتیم: ما از انسانیت یک معنایی می فهمیم که انسان های مختلف می توانند واجد یا فاقد آن معنا باشند، آن گاه ((انسان دوستی)) معنی دیگری پیدا می یابد که طبق آن معنی انسانها را باید در مسیر انسانیت دوست داشت، و با انسان های مخالف این مسیر باید مبارزه کرد که این نیز عین انسان دوستی، یعنی مبارزه با انسان ضد انسان به خاطر انسانیت است.(47)

محدوده دوستی و دشمنی:

از جمله مسائلی که در تعلیم و تربیت اسلامی باید بحث شود، مسئله حب و بغض و اثر آنها، یعنی احسان و خشونت است. برخی از بیگانگان خصوصا کشیش های مسیحی به اسلام ایراد می گیرند که در اسلام آن چنان که باید، بر محبت و احسان است تاکید نشده و اگر هم شده به دشمن داشتن انسانها و خشونت هم توصیه شده است؛ در حالی که عیسی علیه السلام نه تنها به محبت دعوت می کرد، بلکه در محبت، حتی میان خداپرست و غیرخداپرست استثنا نمی کرد.
به علاوه دستوری عام در همه ادیان، از جمله اسلام هست که ((برای دیگران همان را دوست بدار که برای خود دوست می داری، و همان را دشمن بدار که برای خود دشمن می داری)).
حال آیا اسلام در این قاعده عمومی، استثنا کرده یا اختلافش با مسیحیت در تفسیر محبت است، نه در این اصل کلی؟
از همین جمله که همه ادیان بر سر آن توافق دارند، شروع می کنیم. شاید کسی بگوید: دوست داشتن چیزی برای خود همیشه منطقی نیست، چه رسد برای دیگران، چرا که انسان گاه چیزی که برایش مصلحت نیست، دوست دارد: مثلا کسی مبتلا به مرض قند باشد، اما دوست داشته باشد عسل بخورد.
پاسخ این است که مقصود در این عبارت، محبت عاقلانه و منطقی است که همواره مساوی مصلحت است، و مقصود این است که همیشه همانطور که خیر و سعادت خودت را می خواهی، خیر و سعادت دیگران را هم بخواه و این با محبت ظاهری فرق دارد؛ مثلا اگر پدر و مادری به فرزندشان محبت دارند، اما این محبت دو گونه می تواند تجلی کند، یکی این که هر چه بچه می خواهد همان را انجام دهند و دیگر این که آن چه موافق مصلحت وی است انجام دهند، ولو مطابق خوشایند بچه نباشد؛ مثلا اگر مریض شده علی رغم ناراحتی وی طبق دستور پزشک به او آمپول بزنند. معلوم است که آن محبتی که در همه ادیان توصیه شده، محبت نوع دوم است. به علاوه گاهی پای جامعه در میان است که در این جا هم به اقتضای محبت صحیح، تقدم دادن به مصلحت جمع درمقابل مصلحت فرد است و فلسفه قصاص در اسلام نیز همین است.
برخی اشکال می کنند که اگر کشتن، کار بدی است و کسی یک نفر را کشته، چرا ما هم آن کار بد را تکرار کنیم و او را بکشیم؟
قرآن پاسخ می دهد که: این کشتن را یک میراندن ساده تلقی نکنید، بلکه این کشتن موجب حیات جامعه است.(48)
چرا که اگر او را نکشید، هم او بر کارش جری تر می شود و هم دیگران فردا ده ها نفر را خواهند کشت، پس آن انسان دوستی که مطلوب است دوست داشتن انسان است، از آن جهت که واجد ارزشهای انسانی است و اگر انسانی ضد انسانیت و مانع تکامل دیگران شد، باید با وی مبارزه کرد؛ مثلا در قرآن توصیه به احسان و محبت به همه مردم، حتی کفار شده، اما تا جایی که این نیکی کردن اثر نیک ببخشد و گرنه آن جا که اثر نیک نبخشد نه تنها نیکی نیست، بلکه در واقع بدی کردن است.
لذا قرآن کافران را دو دسته می کند و می فرماید:
لا ینهیکم الله عن الذین لم یقاتلوکم فی الدین و لم یخرجوکم من دیارکم ان تبروهم و تقسطوا الیهم ان الله یحب المقسطین. انما ینهیکم الله عن الذین قاتلوکم فی الدین و اخرجوکم من دیارکم.(49)
به علاوه، حتی نسبت به کافرانی که با مسلمانان می جنگند هم قرآن می گوید: نباید به آن ها ظلم کنید و از حدود عدالت خارج شوید:
و لا یجرمنکم شنان قوم علی ان لا تعدلوا، اعدلوا هو اقرب للتقوی.(50)
و حتی آن جا که قرآن دستور جنگ می دهد باز یاد آوری می کند که مبادا ستم کنید:
قاتلوا فی سبیل الله الذین یقاتلونکم و لا تعتدوا ان الله لا یحب المعتدین.(51)
اما در عین حال اسلام به شدت بر محبت هایی که اثر نیک دارد، حتی نسبت به کافران توصیه کرده است؛ مثلا: و لا تستوی الحسنه و لا السیئة ادفع بالتی هی احسن فاذا الذی بینک و بینه عداوش کأنه ولی حمیم(52)
که البته این دستور مخصوص مواردی است که نیکی کردن ما بتواند در آن ها تغییری ایجاد کند.
مسأله مؤلفة قلوبهم(53) که یکی از مصارف زکات است نیز به همین منظور است؛ یعنی کافران ظاهراً مسلمان و ضعیف الایمانی که باید با محبت کردن و حتی با احسان مالی آن ها را نگاه داشت.
خلاصه این که محبت باید آزروی خیرخواهی و مصلحت خواهی باشد نه این که کاملا مطابق میل افراد رفتار کنیم که این کار در بسیاری از موارد واقعا دشمنی است، نه محبت.(54)
در این جا شاید اشکال شود که شما ((خود))ها را درجه درجه شمردید و از خود فردی و خانوادگی و قومی و نژادی و انسانی سخن گفتید، خوب خود مذهبی هم یک حد و مرز است، مگر ما نمی گوییم که مسلمانان باید یکدیگر را دوست داشته و اشداء علی الکفار رحماء بینهم(55) باشند؟
اگر مرز قایل شدن بد است، این جا هم بد است. جواب این است که واقعا هم اگر این مساله به صورت یک تعصب ظاهر شود، که نسبت به هر کس در زیر لوای اسلام است خیرخواه و نسبت به بقیه بدخواه باشد، مسلما چیز خوبی نیست و اسلام هم این را نخواسته است. اسلام خواسته ما خیرخواه همه، حتی کفار باشیم، دشمنی با کافر اگر از بدخواهی سرچشمه بگیرد ضد اخلاق است.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم می فرمود: من دلم به حال این ها می سوزد که چرا به آنچه که خیر خودشان است توجه نمی کنند، ولی وقتی اینها هدایت نمی شوند و خار راه دیگرانند باید به آنها به چشم یک مانع نگاه کرد، ولی باز هم نباید بدخواه آنها بود.
یزید هم وقتی که از زین العابدین علیه السلام می پرسد: اگر من توبه کنم آیا توبه ام قبول است یا نه؟
می فرماید: بله؛ یعنی او هم بدخواه یزید نیست که آرزو کند که چون یزید قاتل پدرش است توفیق توبه نیابد تا به جهنم برود، بلکه برای او هم خیر می خواهد، پس دشمنی با کافر ناشی از خیرخواهی برای دیگران است.
احسان به کافر هم تا حدی که اسائه به انسانیت و مصالح دیگران نباشد مطلقا آزاد است؛ یعنی اگر احسان به دشمنان موجب تضعیف جامعه اسلامی باشد، حرام است، اما غیر آن اشکالی ندارد، بلکه خوب هم هست.(56)
اینجاست که به این مطلب می رسیم که اساسا دایره خروج انسان از مرز خودخواهی به هیچ چیز، حتی انسان محدود نمی شود و تمام موجودات عالم هستی را در بر می گیرد، البته آن موجوداتی که در مسیر کمال خود باشند؛ یعنی در مسیر حق پرستی و حق خواهی و آن چه که خدا برای عالم می خواهد، بنابراین اگر انسان چیزی را بخواهد که خدا می خواهد به نهایت خروج از خودخواهی رسیده است، لذا در اسلام به عنوان انسان دوستی چیزی نداریم که بخواهد ما را به انسانها محدود کند، بلکه کلمه حق و خدا مطرح است که البته گاهی محدود می شود، و با کسی که سد راه حق طلبی است باید مثل یک دشمن رفتار کرد.
در این زمینه قرآن می فرماید:
یا ایها الذین آمنوا کونوا قوامین لله شهداء بالقسط و لا یجرمنکم شنئان قوم علی الا تعدلوا، اعدلوا هو اقرب للتقوی و اتقوا الله ان الله خبیر بما تعملون؛(57)
یعنی نسبت به دشمنان هم نباید بی عدالتی کرد، چون عدالت نه تنها اصلی انسانی، بلکه اصلی جهانی است و انسان حق پرست نمی تواند ظالم باشد و لو در مورد دشمنی که کافر است.
نظیر این را امیرالمؤمنین علیه السلام در نامه اش به مالک اشتر می فرماید:
و لا تکونن علیهم سبعا ضاریا تغتنم اکلهم، فانهم صنفان: اما اخ لک فی الدین و اما نظیر لک فی الخلق.(58)
همچنین نقل شده که ایشان پیرمردی از اهل کتاب را دیدند که گدائی می کرد و عصبانی شدند و به یاران خود گفتند: تا وقتی که می توانست از او کار کشیدید، حالا باید گدایی کند؟ و دستور دادند از بیت المال چیزی برایش مقرر شود(59) و از این موارد که ائمه علیهم السلام به غیر مسلمان ها رسیدگی و احسان می کرده اند فراوان داریم.(60)