فهرست کتاب


انسان بر آستان دین «خلاصه آثار استاد شهید مرتضی مطهری ج 8 »

مرکز تحقیقات دانشگاه امام صادق علیه السلام

نظر قدما در باب ارزش ها و امور معنوی:

در تکمیل بحث خود و ناخود باید بگویم: مساله ای از قدیم برای بشر مطرح بوده که امور زندگی را به مادی و معنوی تقسیم می کردند. یکی از تفاوت های انسان و حیوان در همین است که در متن زندگی انسان مسائلی مورد توجه است که محسوس و ملموس نیست ؛ به عبارت دیگر آنچه برایش ارزش و قیمت قایل بوده منحصر به امور مادی و جسمانی نمی شود، بلکه اموری همچون اخلاق و آزادی نیز برایش ارزش داشته است، که علمای قدیم این ها را به ((امور معنوی)) تعبیر می کرده اند.
انسان همانطور که از نیل به اهداف مادی لذت می برد، از نیل به اهداف معنی خود نیز لذت میبرد، و لذا لذات و رنج ها را هم به دو دسته مادی و معنوی تقسیم می کردند. در روانشناسی هم این چنین تفسیر می کنند که اولا: لذت ها و رنج های مادی عضوی است ؛ یعنی انسان آن را در عضو معینی حس می کند؛ ثانیا: باید شیئی خارجی با انسان تلاقی کند و فعل و انفعالی ایجاد شود تا لذت رخ دهد، اما لذت های معنوی اولا: به عضو بستگی ندارد؛ یعنی محل مشخصی از بدن نیست که لذت ببرد، ثانیا: موکول به تلاقی یا عامل خارجی نیست؛ مثلا شخص از یک فکر - مثل فکر برنده شدن در یک مسابقه علمی - لذت می برد. بههر حال امور مادی و امور معنوی برای انسان مطرح بوده است.(35)
اینجا مسئله دیگری طرح می شود که اگر بشر این امور را می خواهد، پس ناچار برای آنها ارزشی قائل است، اما ارزش از کجا پیدا می شود و چرا یک چیز ارزش دارد؟ اگر چیزی به نوعی مفید باشد و منظوری را تأمین کند و کمالی برای یک درجه از درجات وجود انسان و قوه ای از قوای انسان باشد، و از طرف دیگر رایگان نباشد، یعنی به سادگی قابل دسترسی نباشد و قابل انحصار هم باشد،(36) اینجا ارزش پیدا می شود؛ چه مادی و چه معنوی؛ یعنی انسان به همان دلیل که بالفطره به سوی امور مادی کشش دارد، به سوی امور معنوی هم کشش دارد و به همین دلیل است که ما امور معنوی را دارای ارزش می دانیم، ولی ارزش معنوی. مسئله ((انسانیت)) هم به این دلیل مطرح می شود که ارزشهای معنوی از مختصات انسان است و انسان هر چه بیشتر پایبند ارزشهای معنوی باشد، انسانیتش را کاملتر می دانیم.(37)
قدمای ما که مساله را بر اساس این مبانی طرح می کردند، مشکلی نداشتند، اما غربی ها مساله را به شکل دیگری مطرح کرده و دچار بن بست شده اند.

ناتوانی دانشمندان غربی در تحلیل امور معنوی:

دانشمندان غربی میان امور مادی و معنوی و نیز میان منفعت و ارزش به این شکل تفکیک کرده اند که یک چیزهایی برای ما نافع است که همان امور مادی است، ولی یک چیزهایی با این وجود که مثل دسته اول، نافع نیستند، انسان برایش ارزش قائل است، اما چرا؟ چطور چیزی که با واقعیت وجود انسان ارتباط ندارد و کمال افزا نیست و انسان ذاتا جویای آن نیست، برای انسان ارزش دارد؟ وقتی چیزی برایم نافع نیست، چرا من ارزش برایش قایل باشم؟
دانشمندان غربی نخواستند در مقابل ماده به وجود معنویتی قائل شوند، لذا آنچه را برای نیمه مادی مفید است به حساب آوردند و آن را ارزش دانستند، ولی دوست داشتن چیزی را که برای نیمه مادیش مفید نیست، ضد منطق دانستند. بعضی گفتند: ما خود به کار خود ارزش می دهیم و خود ما ارزش را می آفرینیم.
اما مگر ارزش، قراردادی و آفریدنی است که آن را بیافرینیم! ما فقط قراردادها و اعتبارها را می توانیم بیافرینیم. این این امر قراردادی نیست که ما بتوانیم برای چیزی ارزش بیافرینیم. ارزش و منفعت، هر دو از یک مقوله اند؛ یعنی هر دو با واقعیت انسان سر و کار دارند؛ یعنی انسان بالفطره دنبال خیر و کمال خود می رود، منتها هم خیر مادی و هم خیر معنوی، و حرف منطقی هم همین است.
اینکه دنیای امروز را دنیای تزلزل ارزشها نامیده اند برای این است که هم ریشه ارزشها را می زنند و هم می خواهند به بشر ارزش بدهند، و این تناقض است.(38)
مهندس بازرگان در همین زمینه در کتاب نیک تازی از داریش آشوری نقل کرده که دنیای غرب کاری کرد که همه ارزشهای بشری را متزلزل کرد و حالا که به نتایج کار خود رسیده می خواهد به صورت دیگری آن ارزشها را احیاء کند، ولی خیلی دیر شده است. آنگاه اصالت بشریت سارتر و امثال او را نقد می کند و می گوید که این جا امر موهومی را ساخته اند و فرض کرده اند که بشر غیر از وجود فردی خود وجودی در جمع دارد که ((انسانیت)) نامیده می شود که آن انسانیت دائما در جریان است و همیشه وجود دارد.
آنچه خداشناسان گفته اند که کار را باید برای خدا کرد، اینها برای انسانیت یا خدای موهوم خود می گویند، و برای این خدای موهوم وجود واقعی قائلند و برای خود، وجود اعتباری، و فرد را چیزی در مقابل او نمی دانند. این سخنان در اثر بن بست هایی است که در مورد مسائل معنوی و ارزشهای انسانی پدید آورده اند، زیرا آن ها مذهب را از اول انکار کردند، اخلاق و تربیت مبتنی بر مذهب را نفی کردند، آن هم براساس فرض ساده ای که مذهب براساس ترس از جهنم و طمع به بهشت است.
به نظر آنان باید آنچه را که اعتقادی به آن نداریم رها کنیم، و برای مذهب، هیچ ارزش دیگری قائل نشویم، حال آنکه ارزش مذهب اینست که ملاکها و معیارهای ارزش را در انسان احیاء می کند. مذهب نه تنها از راه بهشت و جهنم جبرا اخلاق را تحمیل می کند، بلکه در اعتقاد انسان چیزهایی از انسانیت را احیاء می کند و انسانیت انسان را به شکل خاصی احیاء می نماید که در پرتوی احیای آن، تمام ارزشهای انسانی که امروز واقعا و عملا بی معنی شده است، معنای منطقی و دقیق پیدا می کند.(39)
حال که این مطلب دانسته شد، به فلسفه تاکید بر توجه به خود پی می بریم؛ اسلام وقتی می خواهند انسان را به اخلاق حسنه - یا به قول امروزی ها به ارزشهای عالی انسانی - سوق دهد، او را به نوعی درون نگری متوجه می کند که حقیقت وجودی خودت را از طریق توجه به درون کشف کن. آنگاه احساس می کنی شرافت خودت را یافته ای؛ یعنی احساس می کنی که پستی و دنائت، دروغ، نفاق و فحشا، با این جوهر عالی سازگار نیست.
این است که انسان با نوعی معرفة النفس، الهامات اخلاقی را دریافت می کند، و این الهامات، دیگر درس خواندن نمی خواهد، بلکه همان درک درونی این که چه کاری را باید کرد و چه نباید کرد، کافی است و این است معنی و نفس و ما سویها، فالهمها فجورها و تقویها، قد افلح من زکیها و قد خاب من دسیها.(40)
مساله عذاب و رضایت وجدان نیز در همین جا فهمیده می شود. واقعا انسان با انجام برخی کارها در عمق وجدان خود راضی می شود و با برخی کارها در عمق وجدانش چنان ناراضی می شود که از هر زندانی بدتر است. چه بسیار از جنایتکارها که خود به پای میز محاکمه آمده اند. این کار فقط ناشی از وجدان و الهام آن است و قبول این مساله تنها و تنها با فلسفه ماوراء طبیعی جور در می آید که معتقد باشیم انسان تنها این کالبد و بدن نیست، بلکه روحی دارد و روح او دارای گرایش هایی به افعال خوب و بد است.(41)

4 - مراحل خروج از خودخواهی

تا آن جا گفتیم که انسان دارای دو نوع ((من)) است؛ یا به عبارت دیگر انسان موجودی ذومراتب است؛ مرتبه ای از وجودش فرشته گونه، و بلکه برتر از آن است و مرتبه ای حیوان گونه و نبات گونه و حتی جماد گونه است، اما نه این که هم فرشته باشد هم حیوان و...، بلکه موجودی دارای مراتب است.
انسان در درجات عالی خود، میان خود با افراد دیگر من و مایی نمی بیند، ولی در درجات دانی، به حکم تزاحمی که در طبیعت هست هر منی برای حفظ و بقای خود می کوشد و طبعا دیگران را نفی می کند، و لذا مساله تنازع بقا پیش می آید، گویی حفظ ((من)) هر کس مستلزم نفی ((من))های دیگر است؛ یعنی انحصار طلبی و خودبینی، لازمه من طبیعی انسان است. این دیوار میان من طبیعی با من های دیگر باید از بین برود، این کار، یعنی مبارزه با خود طبیعی و مادی و به تعبیر دیگر خروج از خودپرستی مراتب و مراحلی دارد که اولین مرحله اش غیر دوستی است.(42)
یکی از مصادیق غیر دوستی و یکی از راه های خروج از خود فردی ازدواج است. کودک فقط در همان من خودش است و حتی به پدر و مادر هم به چشم ابزاری برای خود می نگرد.
در دوران جوانی، وقتی عشقی پیدا می کند و همسری انتخاب می نماید، برای اولین بار این احساس در او پیدا می شود که به شخص دیگری مانند خود علاقه دارد؛ یعنی از خود به در می آید و ((خودش)) و ((او)) یکی می شوند و همه چیز را برای این خود بزرگتر می خواهد. به طوری که شخص سختی می کشد تا خانواده اش در آسایش باشند.
البته این در شرایطی است که شخص واقعا عشق و علاقه ای به همسر خود داشته باشد، وگرنه تا وقتی رابطه زوجین، رابطه شهوانی و جنسی است، این ها همدیگر را به چشم یک ابزار نگاه می کنند، ولی مساله زوجین و کانون خانوادگی، مافوق غریزه جنسی است، زیرا تا سنین پیری که دیگر مساله غریزه جنسی به کلی ضعیف یا نابود می شود محبت میان زوجین هست، و بلکه شدیدتر هم می گردد.(43)
به همین دلیل ازدواج با اینکه یک امر شهوانی است، در اسلام جنبه اخلاقی هم دارد (44) و این تنها امری است که هم پایه طبیعی و شهوانی و هم جنبه اخلاقی دارد.
هر غریزه ای که اشباع شود، اشباعش تأثیری در معنویت انسان ندارد جز غریزه جنسی. تجربه نشان داده است افرادی که در تمام عمر به خاطر هدفهای معنوی، مجرد زندگی کرده اند، در همه آنها یک نوع نقص ولو به صورت یک خامی وجود داشته است. گویی یک کمال روحی هست که جز در مدرسه خانواده حاصل نمی شود.
تشکیل خانواده نوعی علاقه مند شدن به سرنوشت دیگران است. تا انسان ازدواج نکند و صاحب بچه نشود و آن چه شدیدا عواطف او را تحریک نکند، به این پختگی نمی رسد، پس ازدواج اولین مرحله خروج از خود طبیعی فردی است.(45)
این مقدار توسعه شخصیت اگر چه نسبت به خود فردی و طبیعی، درجه ای از کمال است، اما کافی نیست. ممکن است ((خود)) یک نفر از این بیشتر توسعه پیدا کند، و به فامیل و قبیله نیز کشیده شود، همان که در قبایل بدوی و عرب جاهلی زیاد می بینیم. که شخص واقعا بین افراد قبیله و خودش فرقی نمی گذارد، و در داخل قبیله، همه اصول انسانی مثل گذشت، احسان و ایثار را رعایت می کند، ولی از این مرز که پا بیرون می گذارد این روح اخلاقی از بین می رود، پس این مقدار هم کافی نیست.
بالاتر می رویم و به من قومی می رسیم، مثل این که در میان ما ایرانیها کسی چنان وطن پرست باشد که تمامی مردم ایران را مثل جان خود دوست داشته باشد. این همان خودی است که در اروپائیها هست، و ((من فردی)) آنها به صورت ((من قومی)) یا ((خود ملی)) در آمده است. آنها تا حد زیادی نسبت به هموطنان خود خائن نیستند، دروغ نمی گویند، استبداد نمی ورزند، و... ولی پا را که از دایره هموطن فراتر می گذارند، ظالم و ستمگر می شوند. دروغ و خیانت و چپاول ملت ها را به نفع ملت خود جایز می دانند، و بلکه به آن افتخار می کنند. این افراد البته نسبت به افراد خودپرست متکامل تر هستند، ولی این روحیه را نمی توان اخلاق نامید و نمی توان پذیرفت که کسی بگوید: من چه کار به ملت های دیگر دارم.(46)
اگر از این هم یک قدم بالاتر برویم به انسان دوستی و انسان پرستی می رسیم؛ یعنی کسی واقعا بشردوست باشد و به همه انسانها خدمت کند و حق هیچ انسانی را پایمال نکند. به نظر می رسد که این حد نهایی خروج از خودخواهی است، اما این جا هم می توان پرسید که چرا انسان دوست باشیم و حیوان دوست نباشیم؟ یعنی این مرز برای چیست؟ اما می توان از این هم جلوتر رفت، که نام آن می شود حق پرستی و خداپرستی.
در این مرحله چون خدا موجودی در کنار موجودات دیگر نیست، همه چیز دنیا در مسیر خداپرستی قرار می گیرد و محبت به خدا شامل محبت به همه چیز می گردد.
به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست - عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
در مورد انسان دوستی سوال دیگری هم مطرح می شود که مقصود از ((انسان)) چیست؟ چون هر حیوان و جمادی همان چیزی است که هست، ولی انسان تنها موجودی است که بالقوه است و باید بالفعل شود ؛ یعنی انسان را نمی توان همین حیوان یک سر و دو گوش حساب کرد.
انسان انسانیتی هم دارد. انسانیت انسان به یک سلسله معانی و حقایق بستگی دارد که اگر فردی فاقد یا بر ضد آنها باشد، نمی توان او را انسان شمرد، حال سوال این است که اگر انسانی ضد انسانیت یا ضد انسانهای دیگر شد، مثلا دایما به دیگران ستم و تجاوز کرد، آیا باید او را مثل دیگران دوست داشت یا باید او را از بین برد؟ و در صورت دوم آیا این کار با انسان دوستی سازگار است؟
جواب اینست که اگر مقصود از ((انسان دوستی))، دوست داشتن این حیوان دو پاست، که هیچ فرقی نمی کند و همه را باید دوست داشت، اما اگر گفتیم: ما از انسانیت یک معنایی می فهمیم که انسان های مختلف می توانند واجد یا فاقد آن معنا باشند، آن گاه ((انسان دوستی)) معنی دیگری پیدا می یابد که طبق آن معنی انسانها را باید در مسیر انسانیت دوست داشت، و با انسان های مخالف این مسیر باید مبارزه کرد که این نیز عین انسان دوستی، یعنی مبارزه با انسان ضد انسان به خاطر انسانیت است.(47)