فهرست کتاب


انسان بر آستان دین «خلاصه آثار استاد شهید مرتضی مطهری ج 8 »

مرکز تحقیقات دانشگاه امام صادق علیه السلام

3 - اصل در اخلاق، پرورش خود است یا مبارزه با خود؟

گفتیم که در اکثر مکتبهای اخلاقی دنیا، معیار اخلاق را مبارزه با خود، یعنی پرهیز از خودخواهی و خودپرستی می دانند؛ یعنی فعل اخلاقی فعلی است که هدف از آن، خود انسان نباشد، اما مکتب های دیگری هست که خلاف این می گویند؛ مثلا نیچه می گوید: انسان سعادتمند کسی است که دنبال قدرت برود، نفس را باید پرورش داد، ترحم به ضعفا معنی ندارد و باید ضعفا را از بین برد و این خدمتی به بشریت است، زیرا پس از مدتی بر اثر انتخاب اصلح، بشریت جلو می رود. این حرف در دنیا غوغائی به راه انداخت، زیرا تعلیمات مسیح را که بیش از همه توصیه به دوستی یکدیگر و کمک به ضعفا کرده است، مضرترین تعلیمات به حال جامعه می دانست.
مستقل از موضع گیری هایی که در مکاتب مختلف شاهد آنیم، مساله مبارزه با خودخواهی یا توجه به خود و پرورش نفس، در تعالیم اسلام نیز به صورت دو دسته تعالیم در ظاهر مختلف و معارض قابل مشاهده است.
به این معنا که در برخی از تعالیم اسلام بر مساله عزت نفس و ارزش ذاتی انسانی تکیه و توصیه شده و در برخی دیگر، به نفی خود و مبارزه با نفس.
به عنوان مثال قرآن کریم در جایی می فرماید:
و لا تهنوا و لا تحزنوا و انتم الاعلون ان کنتم مؤمنین(25)
و در جایی دیگر می فرماید: تلک الدار الاخرة نجعلها للذین لا یریدون علوا فی الارض و لا فسادا و العاقبة للمتقین؛(26)
یعنی از یک طرف به مومنین نوید برتری می دهد و از طرف دیگر تمایل به برتری را مذمت می کند. همچنین در مورد عزت نفس از یک طرف در قرآن کریم می خوانیم و لله العزة و لرسوله و للمومنین(27)
یا از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم منقول است که:
اطلبوا الحوائج بعزة النفس(28)
و نیز از امام حسین علیه السلام نقل شده است که:
موت فی عز خیر من حیاة فی ذل(29)
و احادیث بسیار زیادی که بر شرافت و کرامت و عزت نفس تاکید می کنند و از طرف دیگر شاهد آیات و روایاتی هستیم که مخالفت با نفس یا جهاد با نفس به عنوان یک دشمن را توصیه میکنند، مانند و اما من خاف مقام ربه و نهی النفس عن الهوی فان الجنة هی الماوی(30) یا این حدیث نبوی که اعدی عدوک نفسک التی بین جنبیک(31)
و همچنین بسیاری از دستورات اخلاقی، مانند پرهیز از عجب و تکبر و... که همه در جهت مذمت خودبینی و بزرگ شمردن خود است. در این جا به نظر می رسد تناقضی وجود داشته باشد و این سوال باقی می ماند که بالاخره باید با نفس مبارزه کرد یا آن را پرورش داد؟(32)
پاسخ این است که انسان دارای دو ((خود)) است، که یکی را باید عزیز و محترم داشت و با دیگری باید مبارزه کرد.اما این ((خود)) یعنی چه؟
مسلما هر کسی فقط یک ((من)) دارد، واگر کسی دچار تعدد شخصیت باشد در روانشناسی، بیمار محسوب میشود، لذا باید گفت: معنای دو خود داشتن انسان این است که انسان یک خود واقعی و حقیقی دارد و یک خود مجازی، که این دو واقعا ((ناخود)) است و باید با آن مبارزه کرد و در واقع مبارزه با نفس، مبارزه خود با ناخود است.
هر یک از ما یک خود به عنوان خود شخصی و فردی داریم که با آن، خودمان را در برابر ((من))های دیگر قرار می دهیم. وقتی چیزی را برای این ((من)) می خواهیم، یعنی برای این شخص در مقابل یا حتی بر ضد اشخاص دیگر چیزی خواسته ایم. هر اندازه که ((خود)) انسان جنبه شخصی و فردی و جدا از خودهای دیگر پیدا کند، ((ناخود)) او که مربوط به جنبه های بدنی و تن است، بیشتر تقویت می شود، ولی انسان در باطن ذات خود، حقیقتی دارد از سنخ ملکوت و نه از سنخ ماده و طبیعت، که قرآن از او به نفخت فیه من روحی(33) یاد می کند، لذا به ((خود)) توجه کردن، یعنی حقیقت انسانیت خویش را دریافتن. حقیقت محضی که از سنخ قداست و تجرد است، و با آلودگی های خاکی که انسان را اسیر طبیت می کند، ناسازگار است، پس آن ((من)) که باید تحت کنترل در آورد و او را دشمن دانست، منی است که در مقابل افراد دیگر قرار می گیرد، ولی آن ((من)) که عزت، قوت و کرامت دارد، منی است که من و ما در او راه ندارد، بلکه همان جوهر قدس الهی است که در هر کسی هست و لزومی ندارد که کسی آن را به انسان درس بدهد.(34)

نظر قدما در باب ارزش ها و امور معنوی:

در تکمیل بحث خود و ناخود باید بگویم: مساله ای از قدیم برای بشر مطرح بوده که امور زندگی را به مادی و معنوی تقسیم می کردند. یکی از تفاوت های انسان و حیوان در همین است که در متن زندگی انسان مسائلی مورد توجه است که محسوس و ملموس نیست ؛ به عبارت دیگر آنچه برایش ارزش و قیمت قایل بوده منحصر به امور مادی و جسمانی نمی شود، بلکه اموری همچون اخلاق و آزادی نیز برایش ارزش داشته است، که علمای قدیم این ها را به ((امور معنوی)) تعبیر می کرده اند.
انسان همانطور که از نیل به اهداف مادی لذت می برد، از نیل به اهداف معنی خود نیز لذت میبرد، و لذا لذات و رنج ها را هم به دو دسته مادی و معنوی تقسیم می کردند. در روانشناسی هم این چنین تفسیر می کنند که اولا: لذت ها و رنج های مادی عضوی است ؛ یعنی انسان آن را در عضو معینی حس می کند؛ ثانیا: باید شیئی خارجی با انسان تلاقی کند و فعل و انفعالی ایجاد شود تا لذت رخ دهد، اما لذت های معنوی اولا: به عضو بستگی ندارد؛ یعنی محل مشخصی از بدن نیست که لذت ببرد، ثانیا: موکول به تلاقی یا عامل خارجی نیست؛ مثلا شخص از یک فکر - مثل فکر برنده شدن در یک مسابقه علمی - لذت می برد. بههر حال امور مادی و امور معنوی برای انسان مطرح بوده است.(35)
اینجا مسئله دیگری طرح می شود که اگر بشر این امور را می خواهد، پس ناچار برای آنها ارزشی قائل است، اما ارزش از کجا پیدا می شود و چرا یک چیز ارزش دارد؟ اگر چیزی به نوعی مفید باشد و منظوری را تأمین کند و کمالی برای یک درجه از درجات وجود انسان و قوه ای از قوای انسان باشد، و از طرف دیگر رایگان نباشد، یعنی به سادگی قابل دسترسی نباشد و قابل انحصار هم باشد،(36) اینجا ارزش پیدا می شود؛ چه مادی و چه معنوی؛ یعنی انسان به همان دلیل که بالفطره به سوی امور مادی کشش دارد، به سوی امور معنوی هم کشش دارد و به همین دلیل است که ما امور معنوی را دارای ارزش می دانیم، ولی ارزش معنوی. مسئله ((انسانیت)) هم به این دلیل مطرح می شود که ارزشهای معنوی از مختصات انسان است و انسان هر چه بیشتر پایبند ارزشهای معنوی باشد، انسانیتش را کاملتر می دانیم.(37)
قدمای ما که مساله را بر اساس این مبانی طرح می کردند، مشکلی نداشتند، اما غربی ها مساله را به شکل دیگری مطرح کرده و دچار بن بست شده اند.

ناتوانی دانشمندان غربی در تحلیل امور معنوی:

دانشمندان غربی میان امور مادی و معنوی و نیز میان منفعت و ارزش به این شکل تفکیک کرده اند که یک چیزهایی برای ما نافع است که همان امور مادی است، ولی یک چیزهایی با این وجود که مثل دسته اول، نافع نیستند، انسان برایش ارزش قائل است، اما چرا؟ چطور چیزی که با واقعیت وجود انسان ارتباط ندارد و کمال افزا نیست و انسان ذاتا جویای آن نیست، برای انسان ارزش دارد؟ وقتی چیزی برایم نافع نیست، چرا من ارزش برایش قایل باشم؟
دانشمندان غربی نخواستند در مقابل ماده به وجود معنویتی قائل شوند، لذا آنچه را برای نیمه مادی مفید است به حساب آوردند و آن را ارزش دانستند، ولی دوست داشتن چیزی را که برای نیمه مادیش مفید نیست، ضد منطق دانستند. بعضی گفتند: ما خود به کار خود ارزش می دهیم و خود ما ارزش را می آفرینیم.
اما مگر ارزش، قراردادی و آفریدنی است که آن را بیافرینیم! ما فقط قراردادها و اعتبارها را می توانیم بیافرینیم. این این امر قراردادی نیست که ما بتوانیم برای چیزی ارزش بیافرینیم. ارزش و منفعت، هر دو از یک مقوله اند؛ یعنی هر دو با واقعیت انسان سر و کار دارند؛ یعنی انسان بالفطره دنبال خیر و کمال خود می رود، منتها هم خیر مادی و هم خیر معنوی، و حرف منطقی هم همین است.
اینکه دنیای امروز را دنیای تزلزل ارزشها نامیده اند برای این است که هم ریشه ارزشها را می زنند و هم می خواهند به بشر ارزش بدهند، و این تناقض است.(38)
مهندس بازرگان در همین زمینه در کتاب نیک تازی از داریش آشوری نقل کرده که دنیای غرب کاری کرد که همه ارزشهای بشری را متزلزل کرد و حالا که به نتایج کار خود رسیده می خواهد به صورت دیگری آن ارزشها را احیاء کند، ولی خیلی دیر شده است. آنگاه اصالت بشریت سارتر و امثال او را نقد می کند و می گوید که این جا امر موهومی را ساخته اند و فرض کرده اند که بشر غیر از وجود فردی خود وجودی در جمع دارد که ((انسانیت)) نامیده می شود که آن انسانیت دائما در جریان است و همیشه وجود دارد.
آنچه خداشناسان گفته اند که کار را باید برای خدا کرد، اینها برای انسانیت یا خدای موهوم خود می گویند، و برای این خدای موهوم وجود واقعی قائلند و برای خود، وجود اعتباری، و فرد را چیزی در مقابل او نمی دانند. این سخنان در اثر بن بست هایی است که در مورد مسائل معنوی و ارزشهای انسانی پدید آورده اند، زیرا آن ها مذهب را از اول انکار کردند، اخلاق و تربیت مبتنی بر مذهب را نفی کردند، آن هم براساس فرض ساده ای که مذهب براساس ترس از جهنم و طمع به بهشت است.
به نظر آنان باید آنچه را که اعتقادی به آن نداریم رها کنیم، و برای مذهب، هیچ ارزش دیگری قائل نشویم، حال آنکه ارزش مذهب اینست که ملاکها و معیارهای ارزش را در انسان احیاء می کند. مذهب نه تنها از راه بهشت و جهنم جبرا اخلاق را تحمیل می کند، بلکه در اعتقاد انسان چیزهایی از انسانیت را احیاء می کند و انسانیت انسان را به شکل خاصی احیاء می نماید که در پرتوی احیای آن، تمام ارزشهای انسانی که امروز واقعا و عملا بی معنی شده است، معنای منطقی و دقیق پیدا می کند.(39)
حال که این مطلب دانسته شد، به فلسفه تاکید بر توجه به خود پی می بریم؛ اسلام وقتی می خواهند انسان را به اخلاق حسنه - یا به قول امروزی ها به ارزشهای عالی انسانی - سوق دهد، او را به نوعی درون نگری متوجه می کند که حقیقت وجودی خودت را از طریق توجه به درون کشف کن. آنگاه احساس می کنی شرافت خودت را یافته ای؛ یعنی احساس می کنی که پستی و دنائت، دروغ، نفاق و فحشا، با این جوهر عالی سازگار نیست.
این است که انسان با نوعی معرفة النفس، الهامات اخلاقی را دریافت می کند، و این الهامات، دیگر درس خواندن نمی خواهد، بلکه همان درک درونی این که چه کاری را باید کرد و چه نباید کرد، کافی است و این است معنی و نفس و ما سویها، فالهمها فجورها و تقویها، قد افلح من زکیها و قد خاب من دسیها.(40)
مساله عذاب و رضایت وجدان نیز در همین جا فهمیده می شود. واقعا انسان با انجام برخی کارها در عمق وجدان خود راضی می شود و با برخی کارها در عمق وجدانش چنان ناراضی می شود که از هر زندانی بدتر است. چه بسیار از جنایتکارها که خود به پای میز محاکمه آمده اند. این کار فقط ناشی از وجدان و الهام آن است و قبول این مساله تنها و تنها با فلسفه ماوراء طبیعی جور در می آید که معتقد باشیم انسان تنها این کالبد و بدن نیست، بلکه روحی دارد و روح او دارای گرایش هایی به افعال خوب و بد است.(41)