فهرست کتاب


انسان بر آستان دین «خلاصه آثار استاد شهید مرتضی مطهری ج 8 »

مرکز تحقیقات دانشگاه امام صادق علیه السلام

و. اخلاق دینی:

برخی معتقدند فعل اخلاقی مساوی است با فعل دینی با این تقریر که فعل اخلاقی از احساسات خداپرستانه ای که در هر انسانی به طور فطری هست، ناشی می شود و انگیزه و هدفش فقط رضایت خداوند است.(22)

جمع بندی:

حقیقت این است که غالب این نظریات را می توانیم از یک نظر، درست و از یک نظر نادرست بدانیم. همه این ها آن وقت درست می باشند که یک حقیقت و اعتقاد مذهبی پشت سر آن ها باشد. اعتقاد مذهبی پشتوانه مبانی اخلاقی است. خدا، هم سرسلسله معنویات است و هم پاداش دهنده کارهای خوب. احساسات نوع پرستانه، که خود امری معنوی است، وقتی در انسان ظهور می کند که انسان در جهان به معنویتی قایل باشد.
کسی هم که اخلاق را از مقوله زیبایی معقول و معنوی می داند، اساسا تا به یک حقیقت و زیبایی مطلق معقول و معنوی به نام خدا قایل نباشد نمی تواند به یک زیبایی معنوی دیگر - چه زیبایی معنوی روح، چه زیبایی معنوی فعل - معتقد باشد.
وجدان اخلاقی کانت هم تا اعتقاد به خدا نباشد برای انسان معنی پیدا نمی کند. همه این ها به آدم می گوید: حق و حقیقت این است. اگر غیر از ماده چیز دیگری نباشد، اصلا حق و حقیقت معنی ندارد. اگر اعتقاد به معاد و عدل نهایی باشد نظریه هوشیاری هم خوب کار می کند و گرنه تحت شرایطی معتقد می شود که نفع من در این است که نفع دیگران را ضمیمه خود کنم، بنابراین اگر بر مبنای اعتقاد به خدا باشد، همه این ها را می توان قبول کرد و هیچ ضرورتی هم ندارد که فعل اخلاقی را محدود به یکی از این ها بدانیم، می گوییم: اجمالا فعل اخلاقی فعلی است که هدف از آن، منافع مادی فردی نباشد، خواه از روی احساسات نوع دوستی باشد یا سایر احساسات متعالی، بنابراین در اصول تربیتی، آن ریشه اصلی که باید آبیاری کرد همان اعتقاد به خداست و در پرتو این اعتقاد، هم احساسات نوع دوستانه را باید تقویت کرد، هم حس زیبایی، هم اعتقاد به روح مجرد را و حتی از حس منفعت جویی انسان، نیز استفاده کرد، همان طور که ادیان این کار را کرده اند.(23)
در این جا این سوال مطرح می شود که آیا اخلاق منهای دین می تواند وجود داشته باشد یا نه؟ در پاسخ می گوییم: اگر هم بتواند وجود داشته باشد، دین، موید و پشتوانه ای برای اخلاق است.
داستایوفسکی، نویسنده روسی می گوید: ((اگر خدا نباشد همه چیز مباح است))؛ یعنی اگر خدا نباشد، هیچ چیز دیگری که بتواند واقعا مانع انسان از انجام اعمال ضد اخلاقی شود وجود ندارد. تجربه هم نشان داده که آن جا که دین از اخلاق جدا شده، اخلاق خیلی عقب مانده است. هیچ یک از مکاتب اخلاقی غیر دینی در کار خود موفقیت نیافته اند. این است که فریاد خیلی ها بلند است که بشر هر چند که از لحاظ صنعت و تمدن، پیش رفته، از نظر اخلاق عقب مانده است.
بنابراین ایمان، لا اقل به عنوان پشتوانه ای برای اخلاق - اگر نگوییم که تنها ضامن اجرای آن - باید ارزش فوق العاده قایل باشیم.(24)

3 - اصل در اخلاق، پرورش خود است یا مبارزه با خود؟

گفتیم که در اکثر مکتبهای اخلاقی دنیا، معیار اخلاق را مبارزه با خود، یعنی پرهیز از خودخواهی و خودپرستی می دانند؛ یعنی فعل اخلاقی فعلی است که هدف از آن، خود انسان نباشد، اما مکتب های دیگری هست که خلاف این می گویند؛ مثلا نیچه می گوید: انسان سعادتمند کسی است که دنبال قدرت برود، نفس را باید پرورش داد، ترحم به ضعفا معنی ندارد و باید ضعفا را از بین برد و این خدمتی به بشریت است، زیرا پس از مدتی بر اثر انتخاب اصلح، بشریت جلو می رود. این حرف در دنیا غوغائی به راه انداخت، زیرا تعلیمات مسیح را که بیش از همه توصیه به دوستی یکدیگر و کمک به ضعفا کرده است، مضرترین تعلیمات به حال جامعه می دانست.
مستقل از موضع گیری هایی که در مکاتب مختلف شاهد آنیم، مساله مبارزه با خودخواهی یا توجه به خود و پرورش نفس، در تعالیم اسلام نیز به صورت دو دسته تعالیم در ظاهر مختلف و معارض قابل مشاهده است.
به این معنا که در برخی از تعالیم اسلام بر مساله عزت نفس و ارزش ذاتی انسانی تکیه و توصیه شده و در برخی دیگر، به نفی خود و مبارزه با نفس.
به عنوان مثال قرآن کریم در جایی می فرماید:
و لا تهنوا و لا تحزنوا و انتم الاعلون ان کنتم مؤمنین(25)
و در جایی دیگر می فرماید: تلک الدار الاخرة نجعلها للذین لا یریدون علوا فی الارض و لا فسادا و العاقبة للمتقین؛(26)
یعنی از یک طرف به مومنین نوید برتری می دهد و از طرف دیگر تمایل به برتری را مذمت می کند. همچنین در مورد عزت نفس از یک طرف در قرآن کریم می خوانیم و لله العزة و لرسوله و للمومنین(27)
یا از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم منقول است که:
اطلبوا الحوائج بعزة النفس(28)
و نیز از امام حسین علیه السلام نقل شده است که:
موت فی عز خیر من حیاة فی ذل(29)
و احادیث بسیار زیادی که بر شرافت و کرامت و عزت نفس تاکید می کنند و از طرف دیگر شاهد آیات و روایاتی هستیم که مخالفت با نفس یا جهاد با نفس به عنوان یک دشمن را توصیه میکنند، مانند و اما من خاف مقام ربه و نهی النفس عن الهوی فان الجنة هی الماوی(30) یا این حدیث نبوی که اعدی عدوک نفسک التی بین جنبیک(31)
و همچنین بسیاری از دستورات اخلاقی، مانند پرهیز از عجب و تکبر و... که همه در جهت مذمت خودبینی و بزرگ شمردن خود است. در این جا به نظر می رسد تناقضی وجود داشته باشد و این سوال باقی می ماند که بالاخره باید با نفس مبارزه کرد یا آن را پرورش داد؟(32)
پاسخ این است که انسان دارای دو ((خود)) است، که یکی را باید عزیز و محترم داشت و با دیگری باید مبارزه کرد.اما این ((خود)) یعنی چه؟
مسلما هر کسی فقط یک ((من)) دارد، واگر کسی دچار تعدد شخصیت باشد در روانشناسی، بیمار محسوب میشود، لذا باید گفت: معنای دو خود داشتن انسان این است که انسان یک خود واقعی و حقیقی دارد و یک خود مجازی، که این دو واقعا ((ناخود)) است و باید با آن مبارزه کرد و در واقع مبارزه با نفس، مبارزه خود با ناخود است.
هر یک از ما یک خود به عنوان خود شخصی و فردی داریم که با آن، خودمان را در برابر ((من))های دیگر قرار می دهیم. وقتی چیزی را برای این ((من)) می خواهیم، یعنی برای این شخص در مقابل یا حتی بر ضد اشخاص دیگر چیزی خواسته ایم. هر اندازه که ((خود)) انسان جنبه شخصی و فردی و جدا از خودهای دیگر پیدا کند، ((ناخود)) او که مربوط به جنبه های بدنی و تن است، بیشتر تقویت می شود، ولی انسان در باطن ذات خود، حقیقتی دارد از سنخ ملکوت و نه از سنخ ماده و طبیعت، که قرآن از او به نفخت فیه من روحی(33) یاد می کند، لذا به ((خود)) توجه کردن، یعنی حقیقت انسانیت خویش را دریافتن. حقیقت محضی که از سنخ قداست و تجرد است، و با آلودگی های خاکی که انسان را اسیر طبیت می کند، ناسازگار است، پس آن ((من)) که باید تحت کنترل در آورد و او را دشمن دانست، منی است که در مقابل افراد دیگر قرار می گیرد، ولی آن ((من)) که عزت، قوت و کرامت دارد، منی است که من و ما در او راه ندارد، بلکه همان جوهر قدس الهی است که در هر کسی هست و لزومی ندارد که کسی آن را به انسان درس بدهد.(34)