فهرست کتاب


انسان بر آستان دین «خلاصه آثار استاد شهید مرتضی مطهری ج 8 »

مرکز تحقیقات دانشگاه امام صادق علیه السلام

اهمیت و ضرورت بحث تربیت:

بحث ما درباره تعلیم و تربیت در اسلام است. هدف از تعلیم و تربیت، ساختن انسانهاست، مکتبی که دارای هدفهایی مشخص است و مقررات همه جانبه و سیستم های حقوقی، اقتصادی و سیاسی دارد، نمی تواند یک سیستم خاص آموزشی نداشته باشد؛ یعنی مکتبی که می خواهد در مردم طرحهای خاص اخلاقی، اقتصادی و سیاسی پیاده کند خواه هدف آن مکتب، فرد باشد یا جامعه، ناچار از داشتن یک سیستم آموزش است.
اگر هدف، جامعه باشد این افراد هستند که باید این طرحها را پیاده کنند و اگر هدف هم فرد باشد همین طور.
به نظر ما در اسلام هم فرد اصالت دارد هم جامعه، لذا باید با اصول تعلیم و تربیت اسلام آشنا بشویم و بدانیم مقررات تعلیم و تربیتی اسلام چگونه است و چگونه باید انسان را ساخت.(2)
برای بحث از چیستی تربیت و در مقام تعریف آن، در این جا تربیت را با سه مفهوم نزدیک، اما متفاوت با آن مقایسه می کنیم:

رابطه تربیت و صنعت:

تربیت به طور کلی با صنعت فرق دارد؛ صنعت عبارت است از ((ساختن)) و به عبارت دیگر پیراستن و آراستن اشیاء و ایجاد ارتباط میان اشیاء در جهت حکومت انسان، اما تربیت عبارت است از پرورش دادن؛ یعنی به فعالیت در آوردن استعدادهای درونی بالقوه ای که در چیزی موجود است و لذا تربیت فقط در مورد جانداران به کار می رود و از همین جا معلوم می شود که تربیت باید متناسب با طبیعت و سرشت شی ء باشد؛ یعنی اگر بنا باشد شیئی شکوفا شود، باید کوشید همان استعدادهایی که در آن است، ظهور و بروز کند و اگر استعدادهایی در شیئی نیست، بدیهی است که پرورش آن معنی ندارد؛ مثلا ما نمی توانیم به یک مرغ ریاضیات تعلیم دهیم. و از همین جا معلوم می شود که ترس و تهدید، در انسانها عامل تربیت نیست. همان طور که نمی شود غنچه ای را به زور به صورت گل درآورد و باید آن چه را نیاز دارد در اختیارش گذاشت تا خودش رشد کند، نمی توان استعداد انسان را نیز به زور یا تهدید شکوفا کرد.(3)
حضرت علی علیه السلام می فرماید: دل انسان اقبال و ادباری دارد و گاهی شاداب و گاه خسته است و هنگام خستگی نباید چیزی - مثلا عبادت - را بر او تحمیل کرد.(4)(5)
با توجه به مطلب مذکور می توان چنین نتیجه گرفت که در تربیت انسان دو حالت اصلی وجود دارد:
یکی به نحوی است که بیشتر درباره آن ((ساختن)) و ((صنعت)) صدق می کند و آن تربیتی است که در آن، انسان مانند یک شی ء فرض می شود و برای منظور خاصی ساخته می شود؛ مثلا برای تربیت گوسفند پروار، آن را اخته می کنند که از نظر انسان، اخته کردن گوسفند کامل کردن اوست؛ در حالی که از نظر خود گوسفند مسلما نقصی در او به وجود آورده اند.
خواجه کردن غلامان حرمسرا در قدیم نیز همین طور است. در تربیت روحی نیز همین مطلب هست؛ یعنی گاهی مکتبی، منظوری را در نظر می گیرد و می خواهد انسان را طوری بسازد که آن منظور تأمین شود ولو اینکه کاستیهایی در جسم و روح انسان پدید آورد، اما مکتبی هم هست که در خدمت انسان است؛ یعنی منظورِ بیرون از انسان ندارد و هدفش به سعادت رساندن و تکمیل انسان است.
تربیت در این مکتب باید بر اساس پرورش استعدادها و نیروهای انسانی و براساس تنظیم آنها باشد؛ یعنی حداکثر کاری که این مکتب می تواند انجام دهد دو چیز بیشتر نیست:
اول تلاش در راه شناخت استعدادهای انسانی انسان و پرورش - و نه تضعیف - آنها، و دوم برقراری نظامی میان استعدادهای انسانی به طوری که در اثر این نظام هیچگونه افراط و تفریطی بر او حکمفرما نباشد؛ یعنی هر نیرو و هر استعدادی حظ خویش را ببرد و به بقیه تجاوز نکند.(6)

رابطه تربیت و عادت:

گفتیم که تربیت، ساختن و از نوع صنعت نیست، بلکه صرف پرورش است. ممکن است کسی چنین بگوید که قسمتی از تربیت، پرورش است. و قسمت دیگر ساختن. اینجا دو نظریه است: نظریه علمای قدیم و نظریه علمای جدید غرب.
از نظر علمای قدیم شکی نبود که قسمتی از اخلاقیات را باید در وجود بشر ایجاد کرد و اصلا آدم تربیت شده را آدمی می دانستند که فضایل فردی در او از ((حال)) خارج شده، به صورت ((ملکه)) در آمده باشد تا زوالش مشکل شود؛ مثلا آنقدر راستگو باشد که حتی در عالم خواب هم دروغ نگوید، و لذا معتقد بودند که اساسا تربیت، فن تشکیل عادت است و عادت، ساختن است نه پرورش، زیرا پرورش، رشد استعدادی است که وجود دارد، اما عادت هر گونه شکل دادن به ماده انعطاف پذیری است که استعداد خاصی ندارد و توانایی تبدیل به حالات مختلف را دارد. بر این اساس انسان ساختنی است و قسم اعظم تربیت، ساختن است نه پرورش.
اما نظریه جدید علمای غرب این است که تربیت، صرف پرورش است، چون بحث آن ها در تربیت اخلاقی بوده و روی سایر استعدادها، مثل حس دینی و حس زیبایی صحبت نکرده اند، گفته اند: تربیت فقط رشد نیروی عقل و اراده اخلاقی است و بس و انسان را به هیچ چیز - چه خوب و چه بد - نباید عادت داد، و عادت، مطلقا بد است، زیرا همینکه چیزی عادت شد، بر انسان حکومت می کند و انسان نمی تواند آن را ترک کند و آنوقت آن کار را نه به حکم عقل و اراده اخلاقی بلکه به حکم عادتش انجام می دهد، ما قریب به این مضمون را هم در روایات داریم که مثلا امام صادق علیه السلام فرمود:
لا تنظروا الی طول رکوع الرجل و سجوده فان ذلک شی ء اعتاده فلو ترکه استوحش لذلک، و لکن انظروا الی صدق حدیثه و اداء امانته(7)
که نشان می دهد هر چیزی ولو بهترین عبادات و فضایل، همین که به صورت عادت درآمد، ارزش خود را از دست می دهد. کانت روسو در غرب سردسته معتقدان به این مکتبند.
روسو در کتاب ((امیل)) می گوید: ((امیل)) را باید عادت دهم که به هیچ چیز عادت نکند. به عقیده او تربیت، تقویت عقل و روح است، به گونه ای که بتواند در هر کاری آزادانه فکر کند و تصمیم بگیرد. این ها در واقع مدافع آزادی در اخلاقند و معتقدند انسان باید آزاد باشد و هیچ قدرتی بر او حکومت نکند، حتی قدرت عادت.(8)
به نظر ما هیچ یک از این دو نظریه کاملا درست نیست؛ البته این مطلب درست است که گفته اند: انسان نباید به کاری چنان عادت کند که ترک آن برایش دشوار باشد، بلکه هر کاری را باید به حکم عقل انجام دهد، نه به حکم عادت، ولی این دلیل نمی شود که عادت مطلقا بد باشد، چون عادت بر دو قسم است:
عادات فعلی و عادات انفعالی. توضیح مطلب این که علمای روان شناسی می گویند: وقتی کاری برای انسان عادت شد، دو خاصیت در او به وجود می آورد: یکی این که آن کار سهل تر و ساده تر می شود، دوم این که از توجه فرد به عمل کاسته می شود و به یک عمل غیر ارادی نزدیک تر می شود.
حال می گوییم: عادت فعلی این است که انسان تحت تأثیر یک عامل خارجی قرار نمی گیرد، بلکه با تمرین، کار را بهتر انجام می دهد. هنرها و فنون، مثل نقاشی و خطاطی و بسیاری از ملکات نفسانی مثل شجاعت عادات فعلی هستند؛ البته ممکن است که هر کسی به طور طبیعی مقداری شجاعت داشته باشد، ولی آن حالت فوق العاده شجاعت که شخص در مواجهه با خطر ناگهانی خود را نبازد، در اثر عادت پیدا می شود؛ سخاوت، و عفت نیز از این قبیل است.
در این عادات، ایراد امثال کانت وارد نیست، زیرا اولا: خاصیت این عادات، اسیر کردن انسان نیست، بلکه فقط این است که تا وقتی عادت نکرده، اراده اش در مقابل محرکات خلاف آن ها ضعیف است.
ثانیا: علمای قدیم که به عادت اهمیت می دادند می گفتند: عادت، کاری را که بر حسب طبیعت برای انسان دشوار است آسان می کند؛ مثلا عادت به سحر خیزی، سختی آن را آسان می کند، چرا که شخص در اثر عادت، نیرویی برابر با نیروی طبیعت پیدا می کند و آنگاه عقل می تواند آزادانه تصمیم بگیرد که بخوابد یا بیدار بماند، پس چنین عادتی موجب تقویت عقل و اراده است.
ثالثا: در اینکه اراده اخلاقی باید بر انسان حاکم باشد، آنها از نظر دینی بحث نمی کردند، ولی ما که از این منظر بحث می کنیم، باید بگوئیم: اراده اخلاقی انسان باید تابع عقل و ایمانش باشد. اما راه حاکم کردن عقل و ایمان، تضعیف سایر نیروها چه نیروی طبیعت و چه نیروی تربیتی عادت نیست، مثل کسانی که برای پرهیز از گناهان جنسی، به جای تقویت ایمان، خود را عقیم می کردند تا نیروی طبیعت را از بین ببرند. چون عادت طبیعت ثانوی ماست، باید ببینیم که از نیروی عادت کاری ساخته است یا نه؟ بلی، چون کارها را بر ما آسان می کند، ولی در عین حال باید عقل و اراده را به قدری قوی نگه داریم که همانطور که اسیر طبیعت نیست، اسیر عادت هم نباشد؛ مثلا کسانی که مریضند و باز اصرار بر روزه گرفتن دارند، معلوم می شود که روزه را از روی عادت می گیرند نه از روی عقل و ایمان.
اما عادات انفعالی عاداتی است که انسان تحت تأثیر یک عامل خارجی کسب می کند؛ مثل سیگار کشیدن، که شخص همیشه می خواهد دود سیگار به او برسد یا عادت کرده فقط روی تشک پر قو بخوابد و... عادات انفعالی عموما حالت انس برای انسان ایجاد می کند و انسان را اسیر خود می کند.
عادات انفعالی در هر موردی بد است، ولی عادات فعلی را نمی شود به صرف اینکه عادت است بد دانست، بلکه اگر بد باشند، دلیل دیگری دارد.(9)