امام شناسی

نویسنده : علامه محمد باقر مجلسی رحمة الله علیه مترجم : تحقیق:سید علی امامیان

سر آغاز

بسم الله الرحمن الرحیم
این مجلد سوم است از کتاب حیوة القلوب تألیف خادم اخبار ائمه اطهار محمد باقر بن محمد تقی حشرهما الله مع موالیهما الأخیار در بیان وجوب وجود امام (علیه السلام) و منصوب بودن او از جانب ملک علام و عصمت او از گناهان صغیره و کبیره و اتّصاف او به صفات کمالیه بغیر از نبوت و آیاتی که در شأن ائمه علیهم السلام مجملا نازل شده است.
و آن مشتمل است بر دو باب:

باب اول : در بیان وجوب وجود امام (علیه السلام) در هر عصر، و آنکه هیچ عصر خالی از امام نمی باشد؛ و در وجوب اطاعت او، و آنکه هدایت نمی یابند مردم مگر با او، و آنکه می باید از گناهان معصوم و از جانب خدا منصوص باشد، و بیان بعضی از نصوص مجمل بر ایشان و برخی از فضایل ایشان و در آن چند فصل است.

فصل اول : در وجوب امامت و آنکه هیچ زمانی خالی از امام نمی باشد

بدان که خلاف است میان علمای امت در آنکه نصب امام آیا واجب است بعد از انقراض زمان نبوت یا نه، و بر تقدیر وجوب آیا بر خدا واجب است یا بر امت؟ و بر هر تقدیر آیا وجوبش عقلی است که عقل حکم می کند به وجوبش یا از دلایل سمعیّه وجوبش معلوم شده است؟ پس قاطبه علمای امامیه را اعتقاد آن است که نصب امام بر حق تعالی واجب است عقلا و سمعا؛ و بعضی از معتزله اهل سنت و جمیع خوارج را اعتقاد آن است که نصب امام مطلقا بر خدا و خلق واجب نیست؛ و اشاعره و اصحاب حدیث اهل سنت و بعضی از معتزله قائلند که نصب امام بر مردم واجب است به دلیل سمعی نه عقلی؛ و جمعی از معتزله را اعتقاد آن است که واجب است بر مردم نصب امام با امن از فتنه نه با خوف فتنه؛ و بعضی بر عکس گفته اند.
و امام در لغت عرب به معنای مقتدا و پیشوا است، و در اصطلاح فرقه ناحیه در باب صلاة که امام می گویند غالبا به معنی پیشنماز است، و در علم کلام که امام می گویند مراد شخصی است که از جانب خدا به خلافت و نیابت حضرت رسالت پناه معین شده باشد، و گاهی هست که به پیغمبر صلی الله علیه و آله نیز امام اطلاق می نمایند. و از بعضی اخبار معتبره که انشاء الله بعد از این مذکور خواهد شد معلوم می شود که مرتبه امامت بالاتر از مرتبه پیغمبری است چنانچه حق تعالی بعد از نبوت به حضرت ابراهیم خطاب فرموده که انی ششجاعلک للناس اماما.(1)
و بعضی از محققان گفته اند: امام شخصی است که حاکم باشد بر خلق از جانب خدا بواسطه آدمی در امور دین و دنیای آنها مثل پیغمبر الا آنکه پیغمبر از جانب خدا بی واسطه آدمی نقل می کند و امام به واسطه آدمی که آن پیغمبر است.
مولف گوید :
این تعریف نیز مشکل است زیرا که بسیاری از پیغمبران غیر اولوالعزم تابع انبیای اولوالعزم بوده اند و شریعت ایشان را به خلق می رسانیدند، و احادیث بسیار خواهد آمد که ائمه اطهار ما صلوات الله علیهم به توسط ملائکه و روح القدس استفاده علوم از خداوند حی و قیوم می نمودند، و فرقی چند در احادیث میان نبی و امام مذکور است که بعد از این انشاء الله بیان خواهد شد؛ و حق این است که در کمالات و شرایط و صفات، فرقی میان پیغمبر و امام نیست بغیر آنچه در اخبار ذکر خواهد شد، و از برای تعظیم حضرت رسالت پناه صلی الله علیه و آله و آنکه آن جناب خاتم انبیاء باشد منع اطلاق اسم نبی و آنچه مرادف آن است بر آن حضرت کرده اند. و شیخ مفید در کتاب مسائل به این قائل شده و نسبت به فرقه ناجیه امامیه داده است.
و ظاهر است که در امم سابقه بعد از وفات پیغمبری از انبیای صاحب شریعت تا مبعوث گردیدن صاحب شریعت دیگر، پیغمبران بسیار بودند که اوصیای پیغمبر سابق و حافظ ملت و شریعت او بودند، لهذا روایت شده است از حضرت رسول صلی الله علیه و آله که: علمای امت من مانند پیغمبران بنی اسرائیلند.(2)
و تفسیر علما در بعضی از روایات به ائمه علیهم السلام شده است،(3) و معلوم است که هر فایده ای که بر وجود رسول و نبی مترتب می شود بر وجود امام مترتب است از دفع فساد و حفظ شریعت و منع مردم از ظلم و جور و معاصی.
و اما وجوب نصب امام بر حق تعالی، پس فرقه ناجیه امامیه را بر آن دلایل عقلیه بسیار است که در کتب مبسوطه ایراد نموده اند مانند شافی سید مرتضی و تلخیص شیخ طوسی قدس سره هما و غیر آنها، و ما به ایراد دو دلیل از آنها اکتفا می نمائیم زیرا که موضوع این کتاب ایراد دلایل سمعیه است از قرآن مجید و اخبار متواتره از طریق خاصه و عامه:
دلیل اول :
آن است که لطف بر خدا واجب است، زیرا که کردن آنچه نسبت به بندگان اصلح است بر خدا لازم است از جهت آنکه عقل حاکم است بر آنکه افعال کریم لایزال مبنی بر حکمت و مصلحت است، و هرگاه اصلح که راجح و انفع است مانع باشد ترک آن و تبدیلش به غیر اصلح با آنکه ترجیح مرجوح است از فاعل مختار غنی کریم، قبیح نیز هست عقلا، و چون وجوب اصلح ثابت شد باید که لطف نیز بر خدا واجب باشد زیرا که لطف عبارت است از امری که به سبب آن فعل مامور به و ترک منهیّ عنه بر مکلف آسان شود، و به سبب آسانی فعل و ترک آن از او بعمل آید اما به شرطی که به حد الجاء و اضطرار نرسد چه علت استحقاق ثواب و عقاب اختیاری بودن فعل است، پس به این سبب قایلان به حسن و قبح عقلی و وجوب اصلح قایلند به وجوب لطف بر حق تعالی.
و دلیل بر این آن است که تکلیف مشتمل است بر منافع و مصالح بسیار به حسب دنیا و عقبی برای عباد و تکلیف مشتمل است بر لطف، و لطف البته اصلح است از غیر آن، پس لطف بر خدا واجب باشد بنا بر وجوب اصلح، و این معلوم است که وجود امام لطف است زیرا که علم ضروری همه کس را حاصل است که هرگاه مردم را سرکرده ای بوده باشد که ایشان را منع کند از فتنه و فساد و ظلم و ستم بر یکدیگر و ارتکاب معاصی و بدارد آنها را بر طاعات و عبادات و انصاف و مروت، البته امور مردم منسّق و منظم می گردد و به صلاح اقرب و از فساد ابعد خواهد بود.
دلیل دوم:
آن است که شریعت حضرت رسول را حافظی ضرور است که از تحریف و تغییر و زیادت و نقصان آن را نگاه دارد، و آیات قرآنی مجمل است و اکثر احکام از ظاهر قرآن معلوم نمی شود و از جانب خدا مفسری می باید که استنباط احکام از قرآن تواند نمود، بر خلاف آنکه عمر در وقتی که حضرت رسول صلی الله علیه و آله در هنگام ارتحال به عالم قدس دوات و قلم طلبید که نامه ای برای امت بنویسد که هرگز گمراه نشوند گفت: ان الرجل لیهجر حسبنا کتاب الله(4) یعنی: این مرد هذیان می گوید، کتاب خدا ما را کافی است. با آنکه آن ملعون تفسیر یک آیه قرآن را نمی دانست و هر مساله که عارض می شد او و رفیقش معطل می ماندند و پناه به حضرت امیرالمومنین (علیه السلام) می آوردند تا آنکه سنیان نقل کرده اند که در هفتاد موضع عمر گفت: لولا علی لهلک عمر(5) اگر علی نمی بود عمر هلاک می شد.
و اگر کتاب خدا بس بود امت را، اینقدر اختلاف در میان آنها چرا بهم رسید؟ و در ضمن تفسیر آیات و ترجمه احادیث دلایل بسیار مذکور می شود انشاء الله.
اما آیات؛ خدا می فرماید: انما انت منذر و لکل قوم هاد(6) بعضی از مفسران گفته اند که یعنی توئی ترساننده و هدایت کننده هر قوم که هاد عطف باشد بر منذر؛ و بعضی گفته اند مراد آن است که توئی ترساننده کفار و فجار از عذاب الهی و هر قوم را هدایت کننده ای هست(7) پس از قبیل عطف جمله بر جمله خواهد بود و دلالت می کند بر آنکه هیچ عصری خالی از امام هدایت کننده نیست، و بر تفسیر اخیر احادیث از طریق عامه و خاصه بسیار است چنانکه عامه از ابن عباس روایت کرده اند که: چون این آیه نازل شد رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود که: من انذار کننده ام و علی هدایت نماینده، یا علی! به تو هدایت می یابند هدایت یافتگان.(8)
و ابوالقاسم حسکانی در کتاب شواهد التنزیل روایت کرده است از ابی بریده اسلمی که: حضرت رسول صلی الله علیه و آله آب وضو طلبید و حضرت علی بن ابی طالب (علیه السلام) حاضر بود، چون از وضو فارغ شد دست حضرت امیرالمومنین را گرفت و به سینه مبارک خود چسبانید و فرمود که: انما انا منذر یعنی منم منذر، پس دست خود را به سینه علی گذاشت و فرمود: و لکل قوم هاد یعنی: توئی هدایت کننده امت بعد از من، پس فرمود که: توئی نور بخشنده مردم و توئی علامت و هدایت و پادشاه قاریان قرآن و گواهی می دهم که تو چنینی.(9)
و در بصائر الدرجات به سند صحیح از حضرت امام محمد باقر (علیه السلام) روایت کرده است که: رسول خدا منذر است، و بعد از آن حضرت در هر زمان هدایت کننده ای از ما هست که هدایت می نماید مردم را به سوی آنچه حضرت رسول خدا از جانب او آورده است، و هادیان بعد از او علی بن ابی طالب و امامان بعد از او، هر یک بعد از دیگری تا روز قیامت.(10)
و به سندهای معتبر روایت شده است از آن حضرت که: حضرت رسول صلی الله علیه و آله، منذر؛ و علی (علیه السلام) هادی است.(11)
و به سند دیگر وارد شده است که: فضل بن یسار از حضرت صادق (علیه السلام) روایت کرده است در تفسیر انما انت منذر ولکل قوم هاد فرمود که: هر امامی هدایت کننده آن قومی است که او در میان ایشان است.(12)
و به سند معتبر از حضرت امام محمد باقر (علیه السلام) روایت کرده است که: حضرت رسول صلی الله علیه و آله منذر است و علی (علیه السلام) هادی است و بخدا سوگند که هدایت کننده از میان ما برطرف نمی شود و پیوسته در میان ما هست تا روز قیامت.(13)
و به سند صحیح از حضرت صادق (علیه السلام) روایت کرده است که در تفسیر این آیه فرمود که: حضرت رسول صلی الله علیه و آله منذر و علی (علیه السلام) هادی است. پس حضرت از راوی پرسید که: آیا امروز در میان ما هادی هست؟ گفت: بلی فدای تو شوم پیوسته در میان شما هادی بعد از هادی بوده تا به تو رسیده. پس حضرت فرمود که: خدا رحمت کند تو را؛ اگر چنین می بود که آن آیه بر کسی نازل شود و آن شخصی که آیه بر او نازل شده بمیرد و کسی بعد از او نباشد که معنی آن آیه را بداند و حکم آن را در میان مردم جاری کند هر آینه کتاب بمیرد یعنی بی فایده شود و حکمش برطرف گردد ولیکن کتاب خدا زنده است تا روز قیامت و حکم قرآن به اجماع جمیع امت باقی است تا روز قیامت و تکلیف الهی از مردم هرگز ساقط نمی شود.(14) و هرگاه مفسری نباشد که معصوم از خطا شود و حکم کتاب را برای امت بیان کند کتاب بی فایده خواهد بود، و اگر تکلیف باقی باشد تکلیف غافل لازم می آید و آن ظلم است و بر خدا روا نیست، و این یکی از دلایل بینه وجوب نصب امام است از جانب خدا.
و ابن بابویه در کتاب اکمال الدین به سند صحیح از امام محمد باقر (علیه السلام) روایت کرده است که فرمود در تفسیر آیه ولکل قوم هاد که: مراد، امامی است که در هر زمان هادی آن قوم است که در میان ایشان است.(15)
و علی بن ابراهیم به سند صحیح از آن حضرت روایت کرده است که: منذر، رسول خدا صلی الله علیه و آله؛ و هادی، امیرالمومنین (علیه السلام) و امامان بعد از او علیهم السلام اند،(16) یعنی در هر زمانی امامی هست که مردم را هدایت می کند به راه خدا و بیان می کند حلال و حرام الهی را برای ایشان.
و آیه دوم آن است که خدا می فرماید ولقد وصلنا لهم القول لعلهم یتذکرون(17) اکثر مفسران گفته اند که: یعنی پیوند کردیم برای ایشان آیه ای را بعد از آیه ای و قصه ای را بعد از قصه ای و وعد را بعد از وعید و نصایح را به قصه ها که موجب عبرت گردد که شاید ایشان متذکر شوند و پندپذیر گردند.(18)
اما احادیث بسیار از طریق اهل بیت وارد شده است که: مراد، نصب امامی است بعد از امامی، چنانچه علی بن ابراهیم در تفسیر خود و صفار در بصائر و کلینی در کافی و محمد بن العباس ابن ماهیار در تفسیر خود و شیخ طوسی در مجالس رضوان الله علیهم به سندهای معتبر از حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام) روایت کرده اند که: در تفسیر قول حق تعالی و لقد وصلنا لهم القول یعنی امامی بعد از امام دیگر.(19) و این تاویل چند احتمال دارد:
اول آنکه: مراد آن باشد که پیوند کردیم برای مردم قول را یعنی بیان حق و تبلیغ احکام حق و شرایع را به نصب کردن امامی بعد از امامی.
دوم آنکه: مراد آن باشد که پیوند کردیم برای مردم قول را یعنی قائل شدن به امامت امایم بعد از امامی تا روز قیامت.
سوم آنکه: اشاره باشد به آیه کریمه که خدا در هنگام اراده خلق آدم به ملائکه خطاب کرد که انی جاعل فی الارض خلیفة(20) یعنی این وعده خلیفه در زمین قرار دادن مخصوص زمان آدم نیست بلکه متصل است تا روز قیامت و هیچ زمانی بدون خلیفه نمی باشد.
و وجه اول اظهر است، و بر هر تقدیر شاید تاویل بطن آیه شریفه باشد و منافات با ظاهر آیه که مفسران گفته اند نداشته باشد، و الله یعلم.
و در بصائر الدرجات از حضرت باقر (علیه السلام) روایت کرده است در تاویل آیه و ممن خلقنا امد یهدون بالحق و به یعدلون(21) که ظاهر لفظش آن است که: از آن جماعت که ما خلق کرده ایم گروهی هستند که هدایت می نمایند مردم را به حق، و به آن عدالت می کنند. حضرت فرمود که: مراد از این گروه امامان بر حقند،(22) و تفسیر این آیه بعد از این مذکور خواهد شد انشاء الله.
و اما اخبار؛ ابن بابویه در کتاب مجالس و اکمال الدین از حضرت امام زین العابدین (علیه السلام) روایت کرده است که: مائیم پیشوایان مسلمانان و حجتهای خدا بر عالمیان و سادات مومنان و کشاننده رو و دست و پا سفیدان بسوی بهشت - یعنی شیعیان که در روز قیامت روها و دستها و پاهای ایشان از نور وضو سفید و نورانی خواهد بود - و مائیم مولا و آقای مومنان و مائیم باعث ایمنی اهل زمین از عذاب الهی چنانچه ستاره ها امان اهل آسمانند، یعنی ما تا در زمینیم قیامت برپا نمی شود و عذاب بر مردم نازل نمی شود، و تا ستاره ها در آسمان هستند ملائکه خوف قائم شدن قیامت ندارند، چون ما از زمین برطرف شویم علامت برطرف شدن نظام زمین و مردن اهل آن است، و چون ستاره ها از آسمان فرو ریزند علامت برطرف شدن آسمانها و متفرق شدن ملائکه است از جاهای خود.
و فرمود: مائیم آنان که به برکت ما خدا نگاه می دارد آسمان را از آنکه بر زمین فرود آید مگر به اذن او که در قیامت باشد، و به برکت ما خدا نگاه می دارد زمین را از آنکه در گردد با اهلش و سرنگون گردد، و به برکت ما خدا باران را می فرستد و رحمت خود را پهن می کند، و به سبب ما خدا برکتهای زمین را بیرون می آورد، و اگر امامی از ما بر روی زمین نباشد هر آینه فرو رود زمین با اهلش.
پس حضرت فرمود که: هرگز خالی نبوده است زمین از روزی که خدا خلق کرده است حضرت آدم (علیه السلام) را از حجتی که خدا را در زمین بوده باشد یا حجت ظاهر مشهور یا حجت غایت مستور، و خالی نمی باشد زمین تا روز قیامت از حجت خدا، و اگر حجت خدا در زمین نباشد عبادت کرده نخواهد شد زیرا که طریق عبادت را از او می آموزند و او مردم را امر به عبادت می فرماید.
راوی پرسید که: چگونه منتفع می شوند مردم به حجتی که غایب و پنهان باشد از ایشان؟
فرمود که: چنانچه شما منتفع می شوید از آفتابی که در زیر ابر پنهان است(23).
مولف گوید که :
از اینجا معلوم می شود که امام غایب فیوض و برکاتش به خلق می رسد، و اگر شبهه عامی در میان خلق بهم رسد ایشان را هدایت می نماید به نحوی که او را نشناسند، و بسا باشد که غیبت او برای جمعی لطف باشد که حق تعالی داند که اگر آن حضرت حاضر شود ایمان نخواهند آورد، بلکه اکثر خلق چنینند زیرا که در حضور آن حضرت تکالیف شدیدتر خواهد بود در جهاد با اعدای دین و غیر آن، و بسا باشد که دیده های کور و دلهای اخفش ایشان تاب انوار و اسرار آن حضرت نیاورند چنانچه شب پره از نور آفتاب منتفع نمی گردد، و بسیاری از سلاطین و متکبران هستند که در غیبت امام ایمان دارند و آرزوی حضور او می نمایند و با حضور آن حضرت که شریف و وضیع و پادشاه و گدا را با هم برابر گرداند بسا باشد که تاب نیاورند و کافر شوند چنانکه طلحه و زبیر را حضرت امیرالمومنین (علیه السلام) با غلامی که در روز پیش آزاد شده بود در عطا برابر گردانید و باعث کفر ایشان گردید، و آن ضررها که از ایشان به دین و اهل دین رسید، و از برای لطف بودن وجود امام (علیه السلام) در حال غیبت همین بس است که اعتقاد به وجود او و امامت او موجب حصول ثواب غیر متناهی برای ایشان می گردد.
و سید مرتضی علیه الرحمه در شافی در رساله غیبت و غیر او چند جواب فرموده اند از اعتراض به عدم انتفاع مردم به امام غایب:
اول آنکه: چون در همه وقت احتمال ظهور آن حضرت می دهند همین معنی باعث انزجار ایشان از بعضی قبایح می گردد، پس فرق است میان عدم امام و غیبت او.
دوم آنکه: حق تعالی لطف را بعمل آورده و مانع از انتفاع مردم دشمنان آن حضرت شدند چنانچه رسول صلی الله علیه و آله در مکه بود و کفار قریش مانع بودند از انتفاع مردم از آن حضرت خصوصا در آن چند سال که آن حضرت در شعب ابی طالب با سایر بنی هاشم پنهان بودند و کفار قریش مانع بودند از آنکه کسی به خدمت آن حضرت برسد، و در آن ایام که در غار مخفی بود تا هنگامی که به مدینه مشرفه نزول اجلال فرمود، و هیچیک از اینها منافی لطف در وجود نبی نبود.
سوم آنکه: ممکن است که علت غیبت امام به دوستان نیز راجع شود به آنکه حق تعالی داند که اگر امام ظاهر شود ایشان ایمان نخواهند آورد و این باعث کفر ایشان می گردد.
چهارم آنکه: لازم نیست که انتفاع عام باشد، ممکن است که جمعی آن حضرت را ببینند و از او منتفع شوند چنانکه نقل می کنند که شهری هست که اولاد آن حضرت در آنجا می باشند، و حضرت به آن شهر تشریف می برند هر چند مردم آن جزیره آن حضرت را نمی بینند اما مسائل خود را از آن حضرت به واسطه یا من وراء حجاب اخذ می نمایند.
و سید مرتضی رحمة الله علیه بعد از ذکر بعضی از وجوه متقدمه فرموده است که: انتفاع امت به امام تمام نمی شود مگر به امری چند از جانب خدا که باید بعمل آورد و امری چند از جانب امام که باید حاصل شود و امری چند از جانب ما که باید بعمل آوریم: اما آنچه از جانب خداست آن است که امام را ایجاد نماید و متمکن گرداند او را از قیام به لوازم امامت از علم و شرایط امامت و نص کردن بر امامت او و بر او لازم گردانیدن که قیام نماید به امور امت؛ و اموری که از جانب امام است آن است که قبول نماید آن تکلیف را و بر خود قرار دهد که قیام به آن نماید؛ و اما آنچه راجع به امت می شود آن است که متمکن گردانند امام را از تدبیر امور ایشان و دفع حایلها و مانعها از آن بکنند و اطاعت و انقیاد او نمایند و آنچه او تدبیر می نماید، بعمل آورند.
پس آنچه راجع به خدا می شود و اصل است در این باب باید اول بعمل آید، پس آنچه تعلق به امام دارد متفرع بر آن می گردد، و آنچه تعلق به امت دارد بر هر دو متفرع می گردد؛ پس تا بعمل نیاید آنچه تعلق به خدا و به امام دارد، بر امت چیزی لازم نمی شود، و بعد از آنکه آنها متحقق شود از جانب خدا و امام اگر مانع از جانب امت بهم رسد و باعث غیبت امام گردد ضرر به لطف الهی نمی رساند و آنچه بر خدا و امام لازم است بعمل آورند و تقصیر از جانب امت خواهد بود.(24) و تفصیل این مبحث در کتاب غیبت مذکور خواهد شد انشاء الله تعالی.
و کلینی و ابن بابویه و دیگران به سند معتبر روایت کرده اند که: حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام) از هشام بن سالم که از فضلای اصحاب آن حضرت است پرسیدند که: چه کردی با عمرو بن عبید بصری که از علمای صوفیه اهل سنت بودند و چگونه از او سوال کردی؟
هشام گفت: فدای تو شوم ای فرزند رسول خدا! من از شما شرم می کنم و زبان من در خدمت شما کار نمی کند که سخن بگویم.
حضرت فرمود: هرگاه ما شما را امر کنیم باید اطاعت کنید.
هشام گفت که: به من خبر رسید دعوی فضیلت عمرو و نشستن او در مسجد بصره و افاده کردن او بر من بسیار گران آمد، پس روانه شدم و در روز جمعه داخل بصره شدم و به مسجد بصره در آمدم و حلقه بزرگی دیدم که بر دور عمرو در آمده بودند و او یک جامه سیاهی از پشم به کمر بسته و یک جامه دیگر چنین ردا کرده بود و مردم از او سوالها می کردند، پس راه گشودم و در میان حلقه داخل شدم و در آخر همه به دو زانو نشستم، پس گفتم: ای عالم! من مرد غریبم و مسأله دارم، رخصت می دهی که سوال کنم؟ گفت: بلی.
گفتم: آیا چشم داری؟ گفت: ای فرزند! این چه سوال است؟
گفتم: سوال من چنین است. گفت: ای فرزند! سوال کن هر چند مساله احمقانه است.
گفتم: چشم داری؟ گفت: بلی.
گفتم: به آن چه می بینی؟ گفت: رنگها و شخصها را.
گفتم: آیا بینی داری؟ گفت: بلی.
گفتم: به آن چکار می کنی؟ گفت: استشمام می کنم بوها را.
گفتم: آیا دهان داری؟ گفت: بلی.
گفتم: به آن چکار می کنی؟ گفت: به آن مزه چیزها را می یابم.
گفتم: آیا زبان داری؟ گفت: آری.
گفتم: به آن چکار می کنی؟ گفت: به آن سخن می گویم.
گفتم: آیا گوش داری؟ گفت: آری.
گفتم: به آن چکار می کنی؟ گفت: به آن صداها را می شنوم.
گفتم: آیا دست داری؟ گفت: بلی.
گفتم: به آن چکار می کنی؟ گفت: چیزها را فرا می گیرم.
گفتم: آیا دل داری؟ گفت: آری.
گفتم: به آن چکار می کنی؟ گفت: به آن تمییز می کنم آنچه را که بر این اعضاء و جوارح وارد می شود.
گفتم: آیا آن جوارح بس نبودند و از دل مستغنی نبودند؟ گفت: نه.
گفتم: چرا مستغنی از دل نیستند و حال آنکه همه صحیح و سالم هستند؟ گفت: ای فرزند! وقتی که این اعضاء شک می کنند در چیزی که بوئیده اند یا دیده و یا شنیده و یا چشیده و یا لمس کرده اند بر می گردانند به دل پس او یقین را جزم می کند و شک را باطل می کند.
گفتم: پس خدا دل را در بدن حاکم باز داشته است برای آنکه شک جوارح را برطرف کند؟ گفت: آری.
گفتم: پس البته دل باید در بدن باشد و ناچار است از آن، و اگر دل نباشد ادراکات جوارح مستقیم نمی گردد؟ گفت: بلی.
پس گفتم: ای ابو مروان! خداوند عالمیان اعضاء و جوارح تو را نگذاشته است بی امامی و پیشوائی که آنچه حق است برای ایشان بیان کند و شک را از ایشان زایل گرداند، و جمیع خلایق را در حیرت و شک و اختلاف گذاشته و امامی و مقتدائی از برای ایشان نصب نکرده است که در حیرت و شک خود به او رجوع کند که ایشان را به حق مستقیم بدارد و شک را از ایشان بردارد؟
چون این را گفتم ساکت شد و هیچ جواب نگفت، پس به جانب من التفات نمود و گفت: تو هشام نیستی؟ گفتم: نه.
گفت: آیا با او همنشینی کرده ای؟ گفتم: نه.
گفت: از مردم کجائی؟ گفتم: از اهل کوفه ام.
گفت: البته تو هشامی. پس برخاست و مرا در بر گرفت و در جای خود نشانید و حرف نزد تا من برخاستم.
چون این قصه را نقل کردم حضرت صادق (علیه السلام) خندید و فرمود: ای هشام! این را از که آموخته بودی؟
گفتم: ای فرزند رسول خدا! چنین بر زبانم جاری شد.
و به روایت دیگر گفت: از شما اخذ کرده بودم اجزای آن را و با یکدیگر تألیف کردم.(25)
حضرت فرمود: بخدا سوگند که این مضمون در صحف ابراهیم و موسی علیهما السلام نوشته شده است.(26)
مولف گوید که :
انسان عالم صغیر است و نمونه عالم کبیر چنانچه حضرت امیر المومنین (علیه السلام) فرموده است:
اتحسب انک جرم صغیر - وفیک انطوی العالم الاکبر(27)
یعنی: آیا گمان می کنی که تو جسم کوچکی و در تو منظوی و پنهان شده است عالم بزرگتر چنانچه استخوانها در بدن بمنزله کوههایند در زمین، و گوشت بمنزله خاک، و رگهای کوچک و برگ بمنزله نهرهای کوچک و بزرگند، و سر که محل اکثر قوا و مشاعر است و مشرف است بر بدن بمنزله آسمانها است که محل کواکب نیر است و اشعه آنها بر زمین می تابد، و بخارات که از معده متصاعد می شود به دماغ می رسد و سرد می شود و از چشم و دماغ متقاطر می گردد بمنزله ابخره است که از زمین متصاعد می گردد و به کره زمهریر که می رسد متقاطر می گردد، و ایضا قوای دماغیه به توسط نخاع به جمیع بدن می رسد چنانچه اشعه کواکب در زمین تاثیر می کند، و چنانچه امرا و سلاطین و حکام در زمین هستند در بدن نیز بعضی از قوا خادم بعضی دیگرند و پادشاه کل نفس ناطقه است که تعبیر از آن به قلب می کنند به اعتبار آنکه اولا تعلق به روح حیوانی می گیرد و آن از قلب منبعث می شود، و چنانچه معموره دنیا در جانب شمال است دل که سبب معموری بدن است در جانب شمال است، و چنانچه ملوک را وزرا می باشند که ارزاق رعایا را قسمت می کنند آنچه در کبد طبخ می یابد بر جمیع بدن منقسم می شود، و چنانچه نصیبی از برای زمین از فضلات مقرر شده که به دریا منتهی شود در بدن انسان نیز مقرر شده است؛ و استقصای این مطلب بسط عظیم دارد که مناسب این کتاب نیست.
و کلینی و شیخ طبرسی روایت کرده اند از یونس بن یعقوب که: مردی از اهل شام به خدمت حضرت صادق (علیه السلام) آمد و گفت: من مردی صاحب علم کلام و علم فقه و علم فرایض و میراث هستم آمده ام با اصحاب تو مناظره و مباحثه کنم.
حضرت فرمود: کلام تو از کلام رسول خداست یا از پیش خود می گوئی؟
گفت: بعضی از کلام آن حضرت است و بعضی را از پیش خود می گویم.
حضرت فرمود: پس تو شری حضرت رسول هستی؟
گفت: نه.
گفت: پس وحی را از خدا شنیده ای که تو را خبر داده است به احکام خود؟
گفت: نه.
فرمود: پس اطاعت تو واجب است چنانچه اطاعت رسول خدا واجب است؟
گفت: نه.
یونس گفت: پس حضرت به جانب من ملتفت شد و فرمود: ای یونس! این مرد پیش از آنکه سخن بگوید کلام خود را باطل کرد زیرا که کسی که وحی الهی به او نرسد و خدا او را واجب الاطاعه نکرده باشد سخن گفتن او در امور دین باطل خواهد بود، بلکه خود را شریک خدا گردانیده خواهد بود.
پس هشام بن الحکم که از متکلمان اصحاب آن حضرت بود و در نهایت فضل و علم و فطانت بود و در آن وقت خطش تازه دمیده بود داخل مجلس شد، حضرت او را تعظیم فرمود و جائی از برای او گشود و فرمود: تو یاری کننده مائی به دل و زبان و دست.
پس بعد از آنکه جمعی از اصحاب آن حضرت با او سخن گفتند و بر او غالب شدند حضرت به شامی فرمود: با این پسر مناظره کن؛ یعنی با هشام.
پس شامی گفت: یا هشام! با من گفتگو کن در باب امامت این مرد.
هشام از این سخن بی ادبانه او در غضب شده گفت: ای مردک! آیا خدا نسبت به مردم مهربانتر است یا مردم نسبت به خود؟
گفت: بلکه خدا مهربانتر است.
هشام گفت: به مهربانی خود چه کرده است نسبت به مردم؟
شامی گفت: از برای ایشان حجتی و راهنمائی اقامت کرده است که پراکنده نشوند و اختلاف در میان ایشان بهم نرسد و امور ایشان را منظم گرداند، و خبر دهد ایشان را به فرایض پروردگار ایشان.
هشام گفت: آن مرد کیست؟
گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله.
هشام گفت: پس بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله کی بود؟
گفت: کتاب خدا و سنت رسول خدا صلی الله علیه و آله.
هشام گفت: آیا کتاب و سنت به ما نفعی بخشیده است امروز در آنکه اختلاف را از ما برطرف کند؟
گفت: بلی.
هشام گفت: پس چرا ما و تو اختلاف داریم و از جهت این اختلاف تو از شام بسوی ما آمده ای که مناظره کنی؟
پس شامی ساکت شد و جواب نتوانست داد.
پس حضرت به شامی فرمود که: چرا سخن نمی گوئی؟
شامی گفت: اگر گویم که اختلاف نداریم، دروغ گفته ام؛ و اگر گویم که کتاب و سنت بعد از رجوع به آنها رفع اختلاف از ما می کنند، غلط گفته ام زیرا که احتمال وجوه بسیار دارد و هر کس آنها را مطابق مطلب خود عمل می کند؛ و اگر گویم که اختلاف داریم و هر دو بر حقیم پس کتاب و سنت به ما نفعی نبخشیده است، اما من نیز می توانم همین سخن را به او برگردانم.
حضرت فرمود: برگردان تا جوابش را بشنوی.
شامی گفت: خدا مهربانتر است به خلق یا خود نسبت به خود مهربانترند؟
هشام گفت: خدا مهربانتر است.
شامی گفت: آیا کسی را بازداشته است که اختلاف را از ایشان برطرف کند و امور ایشان را به اصلاح آورد و حق و باطل را برای ایشان تمییز دهد؟
هشام گفت: زمان حضرت رسول صلی الله علیه و آله را می گوئی یا امروز را؟
شامی گفت: در زمان حضرت رسول صلی الله علیه و آله آن حضرت بود، امروز بگو کیست؟
هشام گفت: این بزرگوار که اینجا نشسته است و از اطراف عالم بار می بندند و بسوی او می آیند و ما را خبر می دهد به اخبار آسمانی به میراثی که از پدر و جد خود دارد.
شامی گفت: از کجا این بر من معلوم تواند شد؟
هشام گفت: بپرس از او هر چه خواهی.
شامی گفت: عذر مرا قطع کردی، اکنون بر من است که سوال کنم.
حضرت فرمود: ای شامی! تو را خبر دهم که سفر تو چگونه بوده و در راه بر تو چه واقع شده است؟
چون حضرت همه را خبر داد گفت: راست می گوئی الحال به تو ایمان آوردم و مسلمان شدم.
حضرت فرمود: بلکه الحال ایمان آوردی و پیشتر چون کلمتین می گفتی مسلمان بودی و اسلام پیش از ایمان بهم می رسد و احکام دنیا از میراث و نکاح و غیر آنها بر اسلام مترتب می شود و ثواب آخرت بر ایمان می باشد، و تا اعتقاد به امامت ائمه نکنند مستحق بهشت نمی شوند.
شامی گفت: راست گفتی من در این ساعت گواهی به یگانگی خدا و رسالت حضرت رسول صلی الله علیه و آله می دهم و گواهی می دهم که تو وصی اوصیائی.(28)
و کلینی و ابن بابویه و کشی به سندهای معتبر روایت کرده اند از منصور بن حازم که گفت: به حضرت صادق (علیه السلام) عرض کردم که: خدا جلیل تر و بزرگتر است از آنکه او را به خلق بشناسند بلکه خلق را به خدا می شناسند.
حضرت فرمود: راست گفتی.
گفتم: هر که بداند که او را پروردگاری هست باید بداند که آن پروردگار را خشنودی و غضبی هست، یعنی بعضی از اعمال باعث خشنودی او می گردد و بعضی باعث سخط و غضب او، و باید بداند که خشنودی و غضب او را نمی توان دانست مگر به وحی یا رسولی، پس کسی که وحی به او نرسد باید که طلب کند پیغمبران را، پس هرگاه ایشان را ملاقات کند می داند که ایشان حجت خدایند به معجزات و علاماتی که خدا به ایشان داده است و آنکه اطاعت ایشان واجب است.
و گفتم به سنیان که: رسول خدا حجت خدا بود بر خلق؟ گفتند: بلی.
گفتم: وقتی که از دنیا رفت که بود حجت خدا؟ گفتند: قرآن.
پس نظر کردم در قرآن دیدم که مخاصمه می کنند به قرآن سنیان و جبریان و زندیقانی که اعتقاد به قرآن ندارند تا آنکه همه غالب می شوند بر مردم به حقیت خود، پس دانستم که قرآن حجت نمی تواند بود مگر بر کسی که تفسیر کننده قرآن باشد و معانی آن را داند و آنچه گوید حقیت خود را ظاهر تواند کرد.
پس گفتم به سنیان که: کیست تفسیر کننده قرآن و حافظ آن؟ گفتند: ابن مسعود می دانست و عمر می دانست و حذیفه می دانست.
گفتم: همه را می دانستند؟ گفتند: نه، بعضی را می دانستند.
پس نیافتم کسی را که معنی کل قرآن را داند بغیر از علی بن ابی طالب (علیه السلام) و هرگاه چیزی در میان جماعتی باشد و هر یک از ایشان گویند که ما همه آن را نمی دانیم و یکی گوید که من می دانم و براستی بیان کند می دانم که آن علی بن ابی طالب است، پس گواهی می دهم که او قیم و حافظ و مفسر قرآن است و اطاعت او بر خلق واجب است و حجت بوده است بر مردم بعد از حضرت رسول صلی الله علیه و آله و آنچه در تفسیر قرآن و استنباط احکام از آن بگوید حق است.
حضرت فرمود: خدا رحمت کند تو را.
منصور گفت: برخاستم و سر مبارک آن حضرت را بوسیدم و گفتم: علی (علیه السلام) از دنیا نرفت تا حجتی بعد از خود گذاشت چنانچه رسول خدا صلی الله علیه و آله بعد از خود حجتی گذاشت، و حجت بعد از او حضرت امام حسین (علیه السلام) بود، و گواهی می دهم بر امام حسن (علیه السلام) که او حجت خدا بود و اطاعتش بر خلق واجب بود.
باز حضرت فرمود: خدا تو را رحمت کند.
پس سرش را بوسیدم و گفتم: شهادت می دهم بر امام حسن (علیه السلام) که از دنیا نرفت تا حجتی بعد از خود نصب کرد چنانچه رسول خدا و پدرش کردند، و حجت بعد از او حسین بن علی (علیه السلام) بود و اطاعت او واجب بود.
باز حضرت فرمود: خدا تو را رحمت کند.
پس سرش را بوسیدم و گفتم: شهادت می دهم بر حسین بن علی (علیه السلام) که از دنیا نرفت تا حجتی بعد از خود گذاشت، و حجت بعد از او علی بن الحسین (علیه السلام) بود و اطاعت او واجب بود.
گفت: خدا تو را رحمت کند.
پس سرش را بوسیدم و گفتم: گواهی می دهم بر علی بن الحسین (علیه السلام) که از دنیا نرفت تا حجتی بعد از خود گذاشت، و حجت او بعد از او محمد بن علی ابو جعفر (علیه السلام) بود و اطاعت او واجب بود.
پیامبر اسلام فرمود: رحمک الله.
گفتم: سر خود را بده ببوسم؛ پس سر مبارک او را بوسیدم پس آن حضرت خندید از مکرر بوسیدن تا آنکه نوبت به آن حضرت رسید و می دانست که می خواهم آن حضرت را بگویم، پس گفتم: گواهی می دهم که پدرت از دنیا نرفت تا حجتی بعد از خود نصب کرد چنانچه پدرش کرده بود، و گواهی می دهم به خدا که آن حجت توئی و اطاعت تو واجب است.
حضرت فرمود: بس است خدا تو را رحمت کند.
گفتم: سرت را بده ببوسم، پس خندید و فرمود: هر چه می خواهی از من بپرس که بعد از این چیزی از تو پنهان نخواهم کرد.(29)
مولف گوید که :
آنچه خدا را به خلق نمی توان شناخت بلکه خلق را به خدا می شناسند چند احتمال دارد:
اول آنکه: علم به وجود صانع بدیهی و فطری است و هرکس در اول آنکه به حد شعور و تمیز رسد می داند که خالقی دارد که او را آفریده است، و کافران به سبب اغراض فاسده انکار صانع می کنند و در وقت اضطرار در دریا و صحرا رو به خدا می آورند و به او متوسل می گردند، و چون خود را از اغراض باطله خالی کنند و رجوع به نفس خود کنند می دانند که خود آفریننده خود نیستند و مثل ایشان، ایشان را هم نیافرید. چنانچه حق تعالی می فرماید ولئن سألتهم من خلق السموات والارض لیقولن الله(30) یعنی: اگر از کافران سؤال کنی که آفریده است آسمانها و زمینها را؟ البته می گویند که خدا آفریده بنابر آنکه مخصوص مشرکان مکه نباشد، و احادیث بر این مضمون بسیار است در اینکه خلق را به خدا می شناسند(31) یعنی حقیت انبیاء و اوصیاء (علیه السلام) به معجزه ای چند ظاهر می شود که حق تعالی بر دست ایشان جاری می سازد.
دوم آنکه: خدا را به شباهت مخلوقات نمی توان شناخت به آنکه او را تشبیه کنند به نور کواکب یا صفات کمالیه را به نحوی که در مخلوقات هست برای او اثبات نمایند، و خلق را به خدا می توان شناخت به سبب آنکه او ایشان را آفریده و ظاهر ساخته به آنکه علوم و معارف و حقایق اشیاء همه از جانب خدا بر خلق فایض می گردد.
سوم آنکه: کمال معرفت حق تعالی و صفات کمالیه او را بدون وحی و اهام نمی توان دانست، و معرفت رسالت رسل و امامت ائمه را باز به وحی الهی می توان دانست.
چهارم: وجود الهی را به گفته انبیاء و رسل و ائمه نمی توان دانست و الا دور لازم می آید، بلکه خدا را به عقلی که عطا کرده و به آیاتی که در آفاق و انفس بر وجود و صفات کمالیه خود اقامت نموده می توان شناخت، و حقیت انبیاء و رسل را به معجزات که بر دست ایشان جاری کرده می توان دانست، و تفاصیل آن معانی با معانی دیگر که می توان گفت در بحارالانوار مذکور است؛ و دلیلی که منصور بن حازم بر وجود امام و حقیت ائمه حق بیان کرده متین ترین دلایل است و حاصلش آن است که معلوم است که حق تعالی این خلق را عبث نیافریده، و اگر تکلیفی نباشد و این خلایق را خلق کرده باشد که مانند حیوانات بخورند و بیاشامند و برگردند و نشأه دیگر نباشد که غرض استحقاق مثوبات ابدی آن نشأه باشد هر آینه این خلق عبث خواهد بود زیرا که المهای این دنیای فانی بر راحتش زیادتی می نماید و هیچ لذتی نیست در دنیا که مقرون به چندین الم نباشد، زیرا که یکی از لذات خوردن و آشامیدن است و غالب خلق را مشقت بسیار در تحصیل آنها باید کشید و بعد از خوردن و آشامیدن غالب اوقات مورث دردها و آزارها می گردد، و همچنین تحصیل لباس و مسکن متضمن انواع مشقتهاست تا آنکه تمتع قلیلی از آنها ببرند، و همچنین زوجه به لذت قلیلی که از او برند انواع الم از نفقه و کسوت او و تحصیل ضروریات او و سوء معاشرت او باید متحمل شد، و اگر دابه ای برای سواری تحصیل کند به اندک راحتی و لذتی که از سواری آن یابد انواع آزارها از حفظ آن و تربیت آن و تحصیل مایحتاج آن می کشد، و اگر مال دنیا است به اندک توهم لذتی که نادر است، خود از آن منتفع شود انواع تعبها در تحصیل و حفظ آن از استیلاء دزدان و ظالمان باید دید، بلکه همه لذات دنیا دفع الم چند است چنانچه خوردن دفع الم گرسنگی، و آشامیدن دفع الم تشنگی، و جماع کردن دفع آزار شهوت و منی است که در اوعیه جمع می شود، و همچنین سایر لذات بر این قیاس است و جمیع این لذات توهمی با علم به آنکه این نشأه فانی است و مرگ البته می آید و هر یک از اینها در معرض فنا و زوال است، منغص و مکدر می گردد، و بعینه مثل آن خواهد بود که شخصی جمعی را به ضیافت بیاورد و در خانه خرابی که مشرف بر انهدام باشد و آناً فاناً مترصد آن باشند که آن خانه بر سر ایشان فرود آید، و طعامی که نزد ایشان آورد به خاک و خاشاک بسیار آلوده باشد و هر لقمه که خواهند بردارند چندین مار و عقرب و زنبور بر دست و دهان ایشان زنند، و این خانه مملو باشد از شیر و پلنگ و ببر و انواع درنده ها که قصد جان ایشان کنند و خواهند لقمه ها را از ایشان بگیرند، چنین ضیافتی اگر مقصود محض خوردن این لقمه ها باشد جمیع عقلاء مذمت خواهند کرد چنانکه حق تعالی فرموده است افحسبتم انما خلقناکم عبثا و انکم الینا لا ترجعون(32) یعنی: آیا گمان می کنید که شما را عبث آفریده ایم و آنکه شما در قیامت بسوی ما باز نخواهید گردید، زیرا که دلالت می کند بر آنکه اگر بازگشت قیامت و ثواب و عقاب نباشد، خلق ایشان عبث و بی فایده خواهد بود، پس معلوم شد که خلق ایشان برای نشأه دیگر است معلوم است که تحصیل آنشأه به هر عملی نمی تواند شد، پس باید که حق تعالی راهنمایانی نصب نماید که طریق تحصیل مثوبات اخروی را از معرفت و عبادت، تعلیم ایشان نماید، و در زمان انبیاء ایشان راهنمایانند، و بعد از ایشان احتیاج به حافظ شریعت و استنبات کننده احکام از قرآن مجید حاصل است، و هر دلیلی که بر عصمت پیغمبر صلی الله علیه و آله و علم او به جمیع احکام شریعت و سایر صفات پیغمبر دلالت می کند، دلالت بر وجود این صفات در امام می کند، و عصمت و کمال علم را بغیر از حق تعالی کسی نمی داند، پس البته باید از جانب خدا منصوب و منصوص باشد، و به اتفاق امت غیر از امیرالمومنین عفیه اصلوة و السلام کسی نص بر او نشده است پس باید که آن حضرت امام باشد.
و ایضا هر گاه امامت مردد باشد میان حضرت امیر (علیه السلام) و میان ابوبکر و عثمان، و به اتفاق امت حضرت امیر (علیه السلام) اعلم و اشجع و اورع و احسب و انسب از آن سه نفر بوده باشد، البته او به امامت اولی خواهد بود، زیرا که تفضیل مفضول قبیح است عقلا.
و ایضا حق تعالی می فرماید هل یستوی الذین یعلمون و الذین لا یعلمون انما یتذکر اولوا الالباب(33) یعنی: آیا مساویند آنها که می دانند و آنها که نمی دانند؟ متذکر نمی شوند آن را مگر صاحبان عقول، و باز فرموده است افمن یهدی الی الحق احق ان یتبع امن لا یهدی الا ان یهدی فما لکم کیف تحکمون(34) یعنی: آیا کسی که هدایت کند بسوی حق سزاوارتر است به آنکه متابعت او کنند یا کسی که هدایت یافته نشود مگر آنکه کسی او را هدایت کند؟ چه می شود شما را چگونه حکم می کنید؟، و در وقتی که ملائکه خود را احق دانستند به خلافت در زمین از حضرت آدم (علیه السلام)، حق تعالی به اعلمیت آدم (علیه السلام) بر ایشان حجت تمام کرد، و در وقتی که بنی اسرائیل ریاست و پادشاهی طالوت را قبول نمی کردند خداوند عالمیان اهلیت او را به علم و جسم که ملزوم شجاعت است بیان کرد و فرمود وزاده بسطة فی العلم و الجسم(35).
و از طریق عامه و خاصه متواتر است که همه اصحاب خصوصا آن سه خلیفه به ناحق در آیات و احکام مشکله به حضرت امیر (علیه السلام) رجوع می کردند و آن حضرت هرگز به ایشان در حکمی از احکام یا تفسیر آیه ای از آیات محتاج نشد،(36) و همچنین در زمان حضرت امام حسن (علیه السلام) امر خلافت مردد بود میان آن حضرت و معاویه و قطع نظر از کفر معاویه هیچ عاقل شک ندارد در اعلمیت و سایر کمالات آن حضرت و نقص و اجتماع کل معایب در معاویه،(37) و همچنین حضرت امام حسین (علیه السلام) و معاویه و یزید و همچنین ائمه بعد علیهم السلام با خلفای جور و جفا که در زمان ایشان بودند و به همین دلیل امامت ائمه همه ثابت می شود.(38)
و ابن بابویه به سند معتبر از جابر روایت کرده است که گفت: به خدمت حضرت امام محمد باقر (علیه السلام) عرض کردم که: به چه سبب محتاجند مردم به پیغمبر و امام؟ حضرت فرمود: از برای آنکه عالم بر صلاح خود باقی بماند زیرا که خداوند رحمان دفع می کند عذاب را از اهل زمین هرگاه در آن پیغمبری یا امامی بوده باشد، چنانچه حق تعالی می فرماید: و ما کان الله لیعذبهم و انت فیهم(39) یعنی: نخواهد بود که خدا عذاب کند ایشان را و حال آنکه تو در میان ایشانی.
و حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرمود که: ستارگان امانند برای اهل آسمان از آنکه ایشان از جاهای خود به در روند، و اهل بیت من امانند برای اهل زمین، پس چون ستارگان برطرف شوند بیاید بسوی اهل آسمان آنچه نخواهند، و چون اهل بیت من از زمین برطرف شوند بیاید بسوی اهل زمین آنچه نخواهند.(40)
ابن بابویه گفته است که: مراد به اهل بیت امامانند که مقرون گردانیده است خدا اطاعت ایشان را به اطاعت خود که فرموده است: اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم(41) و ایشان معصومند از گناهان و مطهرند از عیبها و گناه نمی کنند و مؤیدند و موفقند و مسددند، و به برکت ایشان خدا روزی می دهد بندگانش را و به ایشان آبادان می گرداند شهرهای خود را و به ایشان باران از آسمان می فرستد و به ایشان برکتهای زمین را می رویاند و به ایشان مهلت می دهد گناهکاران را و تعجیل در عقوبت ایشان نمی کند و عذاب بر ایشان نمی فرستد و مفارقت نمی کند از ایشان روح القدس و ایشان از او مفارقت نمی کنند و ایشان از قرآن جدا نمی شوند و قرآن از ایشان جدا نمی شود.(42)
و به سند معتبر از حضرت صادق (علیه السلام) روایت کرده است که: چون پیغمبری آدم منقضی شد و عمرش به آخر رسید حق تعالی به او وحی نمود که: ای آدم! پیغمبری تو تمام شد و عمرت به آخر رسید پس نظر کن به سوی آنچه نزد توست از علم و ایمان و میراث پیغمبری و بقیه علم و اسم اعظم و همه را به عقب خود هبة الله بده، بدرستی که من زمین را نمی گذارم هرگز به غیر عالمی که به او دانسته شود طاعت من و دین محمد صلی الله علیه و آله و نجاتی باشد برای هر کس که اطاعت او کند.(43)
و به سند معتبر از حضرت امیرالمومنین (علیه السلام) منقول است که گفت: خداوندا! تو زمین را خالی نمی گذاری از حجتی بر خلق که یا ظاهر و هویدا باشد یا پنهان، تا آنکه باطل نگردد حجتها و بینات تو.(44)
و به سند صحیح روایت کرده است از یعقوب سراج که گفت: از حضرت صادق (علیه السلام) پرسیدم که: آیا باقی می ماند زمین بدون عالم زنده که ظاهر باشد امامت او و مردم پناه برند به او و سوال کنند از حلال و حرام خود؟ فرمود که: اگر چنین باشد پس خدا عبادت کرده نخواهد شد.(45)
و ابن بابویه و صفار و شیخ مفید به سندهای صحیح و معتبر از حضرت صادق (علیه السلام) روایت کرده اند که: زمین باقی نمی ماند مگر آنکه در آن عالمی بوده باشد که زیادت و نقصان در دین را بداند، پس اگر زیاد کنند مومنان در دین خدا برگرداند ایشان را، و اگر کم کنند چیزی را کامل گرداند از برای ایشان پس بگوید: بگیرید دین خدا را کامل و تمام، و اگر چنین نباشد هر آینه مشتبه شود بر مومنان امر دین ایشان و فرق نکنند میان حق و باطل.(46)
و به سندهای صحیح بسیار از آن حضرت منقول است که: اگر زمین یک ساعت بی امام بماند هر آینه فرو رود.(47)
مولف گوید که :
ممکن است فرو رفتن کنایه از خرابی و برطرف شدن انتظامش باشد. و کلینی و ابن بابویه و دیگران به سندهای معتبر از آن حضرت روایت کرده اند
که: اگر در زمین دو مرد باشند البته یکی از ایشان امام خواهد بود؛ و فرمود که: آخر کسی که می میرد امام است تا آنکه کسی بر خدا حجت نداشته باشد که مرا بی حجت گذاشتی.(48)
و ابن بابویه و دیگران به سندهای معتبر از حضرت صادق (علیه السلام) روایت کرده اند که: جبرئیل بر محمد صلی الله علیه و آله نازل شد و خبر آورد از جانب خدا که: ای محمد! من زمین را نگذاشتم مگر آنکه در آن عالمی بوده باشد که بداند طاعت مرا و راه هدایت مرا و سبب نجات خلق باشد در مابین وفات پیغمبری تا بیرون آمدن پیغمبر دیگر، و نمی گذارم شیطان را که مردم را گمراه کند و نبوده باشد در زمین حجتی و دعوت کننده ای بسوی من برانگیخته ام و مقرر گردانیده ام از برای هر قومی هدایت کننده ای که هدایت کنم به او سعادتمندان را و حجت باشد بر اشقیاء.(49)
و ایضا به سند معتبر از حضرت صادق (علیه السلام) روایت کرده اند که: مردم به اصلاح نمی آیند مگر به امام، و صلاحیت نمی یابد زمین مگر به امام.(50)
و به سند معتبر روایت کرده اند از آن حضرت که: اگر باقی نماند در زمین مگر دو مرد هر آینه یکی از آنها حجت خدا خواهد بود.(51)
و به سندهای معتبر از حضرت امام محمد باقر (علیه السلام) روایت کرده اند که فرمود: بخدا سوگند که خدا زمین را نگذاشته است از روزی که آدم را از دنیا برده است بدون امامی که هدایت یابند به سبب او بسوی خدا و او حجت خدا باشد بر بندگانش، هر که ترک متابعت او کند هلاک می گردد و هر که متابعت او کند و ملازمت او نماید نجات می یابد، واجب است این بر حق تعالی.(52)
و ایضا از آن حضرت روایت کرده اند که: باقی نمی ماند زمین مگر به امام ظاهری یا پنهانی.(53)
و در حدیث دیگر فرموده که: خالی نبوده است دنیا از روزی که خدا آسمانها و زمین را خلق کرده است از امام عادل و خالی نخواهد گذاشت تا روز قیامت که حجت خدا باشد بر خلقش.(54)
و کلینی و ابن بابویه و شیخ طوسی به سند صحیح روایت کرده اند از ابو حمزه ثمالی که گفت: از حضرت صادق (علیه السلام) پرسیدم که: آیا زمین بی امام باقی می ماند؟ فرمود که: اگر باقی بماند فرو خواهد رفت.(55)
و به سند بسیار از حضرت امام محمد باقر (علیه السلام) مروی است که: خدا زمین را نگذاشته است بی عالمی که کم کند آنچه مردم زیاد کنند و زیاد کند آنچه مردم کم کنند، و اگر چنین نباشد هر آینه بر مردم مختلط و مشتبه گردد امور ایشان.(56)
و سلیمان جعفری از حضرت امام رضا (علیه السلام) پرسید که: آیا زمین از حجت خالی می شود؟
فرمود که: اگر یک چشم زدن زمین از حجت خالی باشد هر آینه با اهلش فرو می رود.(57)
و در حدیث صحیح دیگر فرمود که: حجت خدا بر خلق قائم نمی گردد و تمام نمی شود مگر به امام زنده که او را بشناسند.(58)
و حمیری از حضرت صادق (علیه السلام) روایت کرده است که حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرمود که: در هر خلفی و عصری از امت من عادلی از اهل بیت من می باشد که نفی می کند از این دین تحریف کردن غالیان را و ادعاهای دروغ اهل بطالت را و تاویل کردن جاهلان را.(59)
و ابن بابویه از فضل بن شاذان روایت کرده است از حضرت امام رضا (علیه السلام) که فرمود: اگر کسی گوید که چرا حق تعالی اولوالامر را مقرر گردانیده و امر به اطاعت ایشان کرده جواب می گوئیم که: از جهت علتهای بسیاری:
اول آنکه: چون از برای خلق اندازه ای قرار کرده اند در هر چیزی که از آن تجاوز ننمایند که باعث فساد ایشان گردد، پس ناچار بود که امینی بر ایشان موکل شود که منع نماید ایشان را از تعدی از حلال و داخل شدن در حرام، که اگر این نبود هیچکس ترک لذت و منفعت نمی کرد از جهت فساد دیگری، پس تصرف می کردند در عرض و مال یکدیگر و منجر به قتال و فساد و نزاع می شد، پس سرکرده و قیمی برای ایشان تعیین نمود که منع کند ایشان را از فساد و برپا دارد در میان آنها حدود و احکام خدا را.
دوم آنکه: هیچ فرقه ای از فرق و ملتی از ملل باقی نمانده اند و زندگانی نتوانستند کرد مگر به رئیسی و سرکرده ای از برای امور دین و دنیای خود، پس جایز نبود در حکمت حکیم که امری را که همه عقول حکم می کنند به حسن آن و آنکه ضرور است در انتطام امور مردم، ترک نماید آن را، پس ضرور بود که کسی تعیین نماید که به استعانت او قتال نمایند با دشمنان خود و قسمت نماید میان ایشان غنائم و اموال ایشان را و اقامت جمعه و جماعت میان ایشان بکند و دست تعدی ظالم را از مظلوم کوتاه گرداند.
سوم آنکه: اگر از برای ایشان امام قیم امین حافظ مستودعی قرار نیم داد که قیام نماینده به امور خلق باشد و خیانت در دین خدا نکند و حافظ دین و شریعت باشد و امانتدار اسرار رسول باشد، هر آینه مندرس می شد ملت و دین خدا برطرف می شد و سنتها و احکام پیغمبر صلی الله علیه و آله تغییر می یافت و زیاد می کردند در دین خدا صاحبان بدعت چنانچه صوفیان می کنند و کم می کردند از دین خدا ملحدان چنانچه اسماعیلیه کردند و مشتبه می کردند اینها را بر مسلمانان، زیرا که می بینیم خلق را ناقص و محتاج - به مربی و مودب - و غیر کامل به اختلافی که در فهمها و خواهشها و طریقه های ایشان هست، پس اگر قیم و حافظی برای ایشان مقرر نکند خدا که آنچه حضرت رسول صلی الله علیه و آله از جانب خدا آورده حفظ نماید هر آینه فاسد شوند ایشان و تغییر یابد شریعتها و سنتها و احکام الهی و ایمان و تغییر آنها موجب فساد جمیع خلق می گردد.(60)
و به سند صحیح از حضرت صادق (علیه السلام) منقول است که: میان حضرت عیسی و حضرت رسول صلی الله علیه و آله پانصد سال فاصله بود و در دویست و پنجاه سال نه پیغمبری بود و نه عالم ظاهری.
راوی گفت: پس چه می کردند مردم؟
فرمود که: متمسک بودند به دین عیسی (علیه السلام).
پرسید که: حال ایشان چه بود؟
فرمود که: مومن بودند؛ و فرمود که: نمی باشد زمین بدون عالمی، یعنی اگر ظاهر نباشد پنهان خواهد بود.(61)
و کلینی و ابن بابویه و غیر ایشان به سندهای معتبر از حضرت امام محمد باقر (علیه السلام) روایت کرده اند که: اگر امام یک ساعت از زمین برطرف شود هر آینه زمین با اهلش به موج آید چنانچه دریا با اهلش به موج آید.(62)
و ابن بابویه به سند معتبر از حضرت صادق (علیه السلام) روایت کرده است که: اگر نمی بود حجتهای خدا بر روی زمین هر آینه می تکانید زمین آنچه در میانش بود و بر رویش بود، بدرستی که زمین یک ساعت از حجت خالی نمی باشد.(63)
و ایضا به سند معتبر روایت کرده است از حضرت امام رضا (علیه السلام) که فرمود: مائیم حجتهای خدا بر روی زمین، و مائیم خلیفه های خدا در میان بندگان خدا، و مائیم امینهای خدا بر رازهای خدا، و مائیم کلمه تقوا که خدا در قرآن فرموده و الزمهم کلمة التقوی(64) یعنی ولایت ما باعث نجات از عذاب خداست، و مائیم عروة الوثقی که خدا در قرآن ذکر کرده است یعنی ولایت و متابعت ما حلقه محکمی است که هر که چنگ در آن زند گسستن ندارد و او را به بهشت می رساند، و مائیم گواهان خدا و نشانه های هدایت خدا در میان مردم، به سبب ما خدا نگاه می دارد آسمانها و زمین را از آنکه زایل شوند و از جای خود حرکت کنند، و به برکت ما باران را می فرستد و رحمت خود را پهن می کند، و زمین هرگز خالی نباشد از امام قائمی از ما که یا ظاهر شود یا پنهان، و اگر یک روز زمین خالی شود از حجت خدا هر آینه با اهلش به موج در آید چنانکه دریا در طوفان با اهلش به موج می آید.(65)
و به سند معتبر از حضرت امام محمد باقر (علیه السلام) روایت کرده است که: اگر زمین یک روز بی امام بماند هر آینه با اهلش فرو می رود و خدا عذاب کند ایشان را به بدترین عذابهای خود، بدرستی که حق تعالی ما را حجت خود گردانیده است در زمین و امان در زمین از برای اهل زمین از آنکه عذاب بر ایشان نازل شود، و پیوسته در امانند از آنکه زمین ایشان را فرو برد مادامی که ما در میان ایشانیم، پس هرگاه خدا خواهد که ایشان را هلاک کند و مهلت ندهد، ما را از میان ایشان می برد، پس آنچه خواهد نسبت به ایشان از عذاب و عقاب بعمل می آورد.(66)
و به سند معتبر از حضرت صادق (علیه السلام) روایت کرده است که: خالی نبوده است زمین از روزی که آفریده شده است از حجت عالمی که زنده گرداند آنچه را ایشان بمیرانند از حق، پس این آیه را خواند یریدون لیطفئوا نور الله بافواههم و الله متم نوره و لو کره الکافرون(67) یعنی: کافران می خواهند که خاموش کنند و فرو نشانند نور خدا را به دهنهای خود و خدا تمام کننده نور خود است هر چند نخواهند کافران.(68)
و در روایت دیگر فرمود که: حجت خدا پیش از خلق بوده و با خلق هست و بعد از خلق خواهد بود.(69)
و به سند صحیح از حضرت باقر و صادق علیهما السلام روایت کرده است که: علمی که با آدم فرود آمد بالا نرفت، و علم به میراث می رسد، و هر چه از علم و آثار رسولان و پیغمبران که از غیر اهل بیت حضرت رسول صلی الله علیه و آله اخذ نمایند باطل است، بدرستی که علی (علیه السلام) عالم این امت بوده و از ما اهل بیت عالمی از دنیا بیرون نمی رود مگر آنکه بعد از خود کسی را می گذارد که مثل علم او را بداند یا آنچه خدا خواهد.(70)
و به سندهای معتبر از حضرت صادق (علیه السلام) روایت کرده است که: حق تعالی نگذاشته است زمین را بدون عالمی که مردم به او محتاج باشند و او به مردم محتاج نباشد و حلال و حرام را بداند.
راوی گفت: فدای تو شوم از کجا می داند؟
فرمود: از میراثی که از رسول خدا صلی الله علیه و آله و علی بن ابی طالب (علیه السلام) به او رسیده است.(71)
و ابن بابویه و صفار و برقی روایت کرده اند از حضرت صادق (علیه السلام) که: همیشه خدا را در زمین حجتی بوده که حلال و حرام را می دانسته است و مردم را بسوی راه خدا دعوت می نموده است، و حجت از زمین منقطع نمی شود مگر چهل روز پیش از روز قیامت، پس چون حجت از زمین مرتفع شود در توبه بسته می شود و نفع نمی بخشد ایمان آوردن کسی که پیش از برطرف شدن حجت ایمان نیاورده باشد، و آن جماعت بدترین خلق خدا خواهند بود و قیامت بر ایشان قائم می گردد.(72)
و به سند صحیح از حضرت امام محمد باقر (علیه السلام) منقول است که حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرمود که: مثل اهل بیت من در این امت مانند ستاره های آسمان است که هر ستاره که فرو می رود ستاره ای دیگر طلوع می کند؛(73) و همچنین هر امامی که از اهل بیت من رحلت می نماید بعد از او دیگری به امامت قیام کند.
و ابن بابویه به سند معتبر از حضرت صادق (علیه السلام) روایت کرده است که: حضرت امیرالمومنین (علیه السلام) در خطبه ای که در مسجد کوفه خواند فرمود: خداوندا! بدرستی که ناچار است زمین تو را از حجتی از برای تو بر خلق تو که ایشان را هدایت کند بسوی دین تو و بیاموزد به ایشان علم تو را تا باطل نگردد حجت تو و گمراه نگردند تابعان دوستان تو بعد از آنکه ایشان را هدایت کند، و آن حجت بعد از این یا امام ظاهری خواهد بود که اطاعت او نمایند یا پنهان خواهد بود که انتظار ظهور او برند، اگر شخصش از مردم پنهان است در دولت باطل اما علم و آدابش در دلهای مومنان ثابت است پس به آن عمل نمایند تا ظاهر شدن او و انس می گیرند به آنچه وحشت می کنند از ایشان تکذیب کنندگان و ابا می کنند از آن گمراهان.(74)
و در بصائر الدرجات به سند حسن از حضرت صادق (علیه السلام) روایت کرده است که از آن حضرت پرسیدند که: در زمین دو امام می تواند بود؟ فرمود: نه، مگر آنکه یکی خاموش باشد و امام پیش از او دعوی امامت کند و بعد از رفتن او امام شود.(75)
مولف گوید :
احادیث در باب اتصال وصیت از زمان آدم (علیه السلام) تا آخر اوصیاء در جلد اول گذشت و اعاده آنها موجب تکرار است.