فهرست کتاب


جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه جلد 6

ابن ابی الحدید دکتر محمود مهدوی دامغانی‏

نامه (28) از نامه ای از آن حضرت در پاسخ معاویه، و این نامه از نیکوترین نامه هاست

در این نامه که با عبارت «اما بعد فقد اتانی کتابک تذکر فیه اصطفاء الله محمداً صلی الله علیه و آله لدینه» (اما بعد، نامه ات به من رسید که در آن برگزیدن خداوند محمد (ص) را برای دین خود یادآور شده بودی) آغاز می شود و ضمن آن علی (ع) مرقوم داشته است: «و چنین پنداشته ای که برترین مردم در اسلام فلان است و فلان، و سخنی گفته ای که اگر هم درست باشد ترا از آن بهره ای نیست و اگر نادرست باشد ترا از آن زیانی نیست. ترا با برتر و فروتر و سالار و رعیت چه کار. وانگهی آزاد شدگان و فرزندان آزاد شدگان را چه رسد که میان مهاجران نخستین و ترتیب درجه ایشان فرق نهند.» [ابن ابی الحدید پیش از شروع به شرح این نامه موضوع گفتگوی خود را با نقیب ابو جعفر یحیی بن ابی زید آورده است که دارای نکاتی ارزنده است، او می گوید: ]از نقیب ابو جعفر سؤالی کردم و گفتم: من این پاسخ علی (ع) را منطبق بر همان نامه می دانم که معاویه آن را با ابو مسلم خولانی برای او فرستاده است. و اگر این همان جواب باشد، بنابراین، جوابی را که سیره نویسان نقل کرده اند و نصر بن مزاحم آن را در کتاب صفین آورده است نمی توان صحیح دانست، و اگر همان که آنان آورده اند صحیح باشد در این صورت این یکی نمی تواند پاسخ آن باشد. گفت: چنین نیست که هر دو ثابت و روایت شده است و هر دو کلام امیر المؤمنین (ع) و الفاظ همان حضرت است و به من گفت: بنویسم و من گفتار نقیب را که چنین گفت نوشتم.
نقیب، که خدایش رحمت کناد، گفت: معاویه همواره بر علی عیب می گرفت و می گفت که ابو بکر و عمر با او چگونه رفتار کرده اند و حق او را به زور گرفته اند و این موضوع را با حیله گری و به عمد در نامه های خود می نوشت و در پیامهای خود می گنجاند تا بتواند آنچه را در سینه علی (ع) نهفته است بر زبان و قلم او آورد و همینکه علی (ع) آن را نوشت و بر زبان آورد از آن برای تحریک مردم شام دلیل آورد و به پندار یاوه خود این موضوع را هم بر گناهان علی در نظر شامیان بیفزاید. تهمتی که شامیان به علی (ع) می زدند این بود که او عثمان را کشته است یا مردم را برای کشتن او تحریک کرده است. و طلحه و زبیر را هم کشته و عایشه را به اسیری گرفته است و خونهای مردم بصره را ریخته است، و فقط یک اتهام و خصلت دیگر باقی مانده بود و آن این بود که در نظر ایشان ثابت شود که علی (ع) از ابو بکر و عمر هم تبری می جوید و آن دو را به ستم و مخالفت با فرمان رسول خدا در موضوع خلافت نسبت می دهد و اینکه آن دو با زور و ستم بر خلافت دست یازیده اند و حق او را غصب کرده اند. بدیهی است که چنین اتهامی بهانه بزرگی بود که نه تنها مردم شام را بر او تباه می کرد بلکه عراقیان را هم که یاران و لشکریان و خواص او بودند بر او می شوراند، زیرا عراقیان هم به امامت شیخین- ابو بکر و عمر- اعتقاد داشتند مگر گروهی اندک از خواص شیعه.
معاویه نامه ای را که همراه ابو مسلم خولانی فرستاد بدین منظور فرستاده بود که علی را خشمگین سازد و به خیال خودش او را وادار کند که در پاسخ این جمله او که نوشته بود ابو بکر افضل مسلمانان است، چیزی بنویسد که متضمن طعن و سرزنشی بر ابو بکر باشد، ولی پاسخ علی (ع) غیر واضح بود و در آن هیچ گونه تصریحی به ستم و جور ابو بکر و عمر نبود و تصریحی هم به برائت آنان نداشت، گاهی بر آن دو رحمت فرستاده بود و گاه فرموده بود هر چند که حق مرا گرفتند ولی من آن را به آن دو بخشیدم. بدین جهت بود که عمرو بن عاص به معاویه پیشنهاد کرد نامه دیگری برای علی (ع) بنویسد که نظیر همان نامه نخست باشد تا ضمن تحقیر علی، او را تحریک کند و خشم او را وادار به نوشتن سخنی کند که آن دو به آن استناد کنند و مذهب و عقیده اش را درباره ابو بکر و عمر زشت نشان دهند.
عمرو عاص به معاویه گفت: علی مردی است متکبر و لاف زننده و از تقریظ و تمجیدی که از ابو بکر و عمر انجام دهی، به ستوه می آید- و چیزی می نویسد- بنابراین، تو نامه بنویس. معاویه نامه ای نوشت و آن را همراه ابو امامه باهلی که از اصحاب پیامبر (ص) بود برای علی (ع) فرستاد و پیش از آن تصمیم داشت که آن را همراه ابو الدرداء بفرستد و نامه معاویه به علی (ع) چنین بود: «از بنده خدا معاویة بن ابی سفیان به علی بن ابی طالب اما بعد، همانا خداوند متعال و بزرگوار محمد (ص) را برای رسالت خویش برگزید و او را به وحی خویش و ابلاغ شریعت خود مخصوص فرمود و وسیله او از کوری نجات داد و از گمراهی هدایت فرمود و سپس او را ستوده و پسندیده به پیشگاه خویش فرا گرفت... [تا آنجا که می نویسد ]همانا بر ابو بکر رشک بردی و بر خود پیچیدی و آهنگ تباه کردن کار او کردی، در خانه خود نشستی و گروهی از مردم را گمراه ساختی تا در بیعت کردن با او تأخیر کنند. آنگاه خلافت عمر را هم ناخوش داشتی و بر او رشک بردی و مدت حکومتش را طولانی شمردی و از کشته شدنش شاد شدی و در سوگ او شادی خود آشکار کردی و برای کشتن پسرش که قاتل پدر خود را کشته بود چاره اندیشی کردی. رشک تو بر پسر عمویت عثمان از همگان بیشتر بود، زشتیهای او را منتشر ساختی و کارهای پسندیده اش را پوشیده بداشتی و نخست در فقه و سپس در دین و روش او طعنه زدی، آنگاه عقل او را سست شمردی و اصحاب و شیعیان سفله خود را بر او شوراندی تا آنجا که او را با اطلاع و در حضور تو کشتند و با دست و زبان خود او را یاری ندادی، و هیچ یک از آن خلفا باقی نماند مگر اینکه بر او ستم کردی و از بیعت با او خود داری و درنگ کردی تا آنکه با بندهای ستم و زور به سوی او برده شدی، همان گونه که شتر بینی مهار شده را می کشند...» نقیب ابو جعفر گفت: و چون این نامه همراه ابو امامة باهلی به علی (ع) رسید با او هم همان گونه گفتگو فرمود که با ابو مسلم خولانی و همراه او این پاسخ را برای معاویه نوشت- یعنی همین نامه شماره 28 را.
نقیب گفت: عبارت «همچون شتر یا جانور نر بینی مهار شده» در این نامه بوده است نه در نامه ای که همراه ابو مسلم خولانی بوده است و در آن عبارت دیگری است که چنین است «بر خلفا رشک بردی و ستم ورزیدی. این را از نیم نگاه تو و سخن زشت و آههای سرد تو و درنگ تو از بیعت با خلفا دانستیم.» نقیب گفت: بسیاری از مردم این دو نامه را از یکدیگر نمی شناسند و مشهور در نظرشان همان نامه ابو مسلم خولانی است. ولی این الفاظ را هم در همان نامه افزوده اند و حال آنکه صحیح آن همان چیزی است که گفته شد یعنی در نامه ای است که ابو امامه آن را آورده است. مگر نمی بینی که علی (ع) در این نامه به آن پاسخ داده است. بدیهی است اگر چنین چیزی در نامه ابو مسلم می بود آنجا پاسخ می داد.
سخن ابو جعفر نقیب به پایان رسید.
[ابن ابی الحدید سپس به شرح الفاظ و ترکیبات این نامه پرداخته است و امثال و کنایات را روشن ساخته است و آنگاه مباحث زیر را که خالی از جنبه های تاریخی و اجتماعی نیست آورده است. ]

ازدواجهای میان بنی هاشم و بنی عبد شمس

سزاوار است که اینجا ازدواجهای میان بنی هاشم و بنی عبد شمس را یاد آور شویم.
پیامبر (ص) دو دختر خود رقیه و ام کلثوم را به همسری عثمان بن عفان بن ابی العاص در آورد و دخترش زینب را در دوره جاهلی به همسری ابو العاص بن ربیع بن عبد العزّی بن عبد شمس در آورد. ابو لهب بن عبد المطلب، ام جمیل دختر حرب بن امیه را در دوره جاهلی به زنی گرفت، و پیامبر (ص) ام حبیبة دختر ابو سفیان بن حرب را به همسری خود درآورد، و عبد الله بن عمرو بن عثمان فاطمه دختر حسین بن علی (ع) را به همسری گرفت.
شیخ ما ابو عثمان از قول اسحاق بن عیسی بن علی بن عبد الله بن عباس نقل می کند که می گفته است به ابو جعفر منصور دوانیقی گفتم: اکفاء ما برای ازدواج کردن چه کسانی هستند گفت: دشمنان ما. پرسیدم: آنان کیستند گفت: بنی امیه اسحاق بن سلیمان بن علی می گوید: به عباس بن محمد گفتم اگر دختران قبیله ما بسیار و پسران ما اندک شوند و از بی شوهر ماندن دختران بیمناک شویم آنان را به کدام یک از قبیله های قریش بدهیم، او برای من این بیت را خواند: خاندان عبد شمس همچون خاندان هاشم اند وانگهی برادران پدر و مادری هستند.
دانستم چه چیز را اراده کرده است و سکوت کردم.
ابوب بن جعفر بن سلیمان می گوید از هارون الرشید در این باره پرسیدم، گفت: پیامبر (ص) به افراد خاندان بنی عبد شمس دختر داد و رعایت اصول دامادی ایشان را می ستود و می فرمود: «در مورد داماد خود نکوهیده نیستیم و دامادی ابو العاص بن ربیع را نکوهیده نمی داریم.» شیخ ما ابو عثمان می گوید: چون دو دختر پیامبر که یکی پس از دیگری همسر عثمان بودند درگذشتند پیامبر (ص) به اصحاب خود فرمود: «چرا عثمان را منتظر می دارید مگر پدری که دختری بی شوهر یا برادری که خواهری بی شوهر داشته باشد میان شما نیستند من دو دختر خود را به همسری او درآوردم و اگر دختر سومی هم می داشتم، همان کار را می کردم.» گوید، عثمان بن عفان به همین سبب به ذو النورین ملقب شد.
علی (ع) سپس خطاب به معاویه نوشته است، چگونه شرف شما می تواند چون شرف ما باشد، در حالی که پیامبر (ص) از ماست و تکذیب کننده، یعنی ابو سفیان بن حرب، از شماست که دشمن رسول خدا و تکذیب کننده آن حضرت و جمع کننده لشکر برای جنگ با او بوده است. این سه تن که در قبال یکدیگر بوده اند، یعنی پیامبر (ص) در قبال ابو سفیان و علی (ع) در قبال معاویه و حسین (ع) در قبال یزید، میانشان دشمنی همیشگی و پایدار بوده است، و اینکه علی (ع) فرموده است: «اسد الله از ماست» یعنی حمزه و «اسد الاحلاف از شماست»، یعنی عتبة بن ربیعه و شرح این موضوع ضمن جنگ بدر داده شد.
قطب راوندی گفته است: منظور از مکذب یعنی هر کس از قریش که با پیامبر (ص) ستیز و او را تکذیب کند و مقصود از «اسد الاحلاف» یعنی اسد بن عبد العزی و افزوده است این بدان سبب است که خاندان اسد بن عبد العزی یکی از خاندانهایی بودند که در حلف المطیبین شرکت داشتند و آن خاندانها، خاندان اسد بن عبد العزی و خاندان عبد مناف و خاندان تمیم و خاندان زهره و خاندان حارث بن فهر بودند، و این سخنی شگفت است که قطب راوندی توجه نکرده است که لازم بوده است علی (ع) در قبال پیامبر (ص) شخص تکذیب کننده ای از بنی عبد شمس را قرار دهد، و بدون دقت گفته است مکذب هر کس از قریش است که با ستیز پیامبر را تکذیب کند و حال آنکه چنان نیست که در قبال هر تکذیب کننده از قریش معاویه سرزنش شود. راوندی گفته است: منظور از اسد الاحلاف، اسد بن عبد العزی است واین مایه نکوهش معاویه نیست، وانگهی خاندان عبد مناف هم در آن پیمان- حلف المطیبین- بوده اند و علی و معاویه هر دو از خاندان عبد مناف اند، ولی راوندی با عرضه داشتن مطالبی که نمی داند بر خود ستم روا می دارد.
منظور از این سخن علی (ع) که فرموده است: «و دو سرور جوانان بهشت از ما هستند» یعنی حسن و حسین، علیهما السلام، و اینکه فرموده است: «و کودکان آتش از شمااند.» مقصود همان سخن پیامبر (ص) هنگام اعدام کردن عقبة بن ابی معیط در جنگ بدر است. عقبة بن ابی معیط برای جلب عطوفت پیامبر گفت: ای محمد چه کسی برای کودکان من خواهد بود و پیامبر فرمود: آتش. عقبة از خاندان عبد شمس است و چون راوندی ندانسته است که مراد از این سخن چیست، گفته است کودکان آتش یعنی فرزندان کوچک مروان بن حکم که به هنگام بلوغ کافر و دوزخی شدند و هنگامی که پیامبر (ص) این سخن را فرمود آنان کوچک بودند و سپس بزرگ شدند و کفر را برگزیدند. شبهه ای نیست که راوندی پیش از خود هر گونه که می خواهد سخن می گوید. و اینکه علی (ع) فرموده است: «بهترین زنان جهانیان از ماست» یعنی فاطمه، علیها السلام، که پیامبر (ص) در این مورد نص صریح فرموده است و هیچ خلافی در آن نیست. و اینکه فرموده است: «حمالة الحطب از شماست» یعنی ام جمیل دختر حرب بن امیه همسر ابو لهب که در مورد او نصّ قرآنی وارد شده است.
و سپس می فرماید: «به ضمیمه موارد بسیار دیگر که به سود ما و زیان شماست» یعنی اگر بخواهم می توانم بسیاری از این موارد را بگویم ولی به همین مقدار که گفتم بسنده می کنم.
[ابن ابی الحدید سپس مبحث مفصل زیر را آورده است که به ترجمه مطالب تاریخی و نمونه هایی از شعرها می پردازیم. ]

فضل بنی هاشم بر بنی عبد شمس

سزاوار است اینجا فضل بنی هاشم بر بنی عبد شمس را در دوره جاهلی بیان کنیم.
برخی از فضایل و امتیازات ایشان در اسلام هم بیان می شود. استقصای فضایل ایشان برون از حد شمار است و بدیهی است که انکارش ممکن نیست، چه فضیلتی بالاتر از آن که تمام اسلام یعنی محمد، صلی اللّه علیه و آله، و آن حضرت هاشمی است. ضمن همین مبحث آنچه را هم که بنی امیه برای فضیلت خود حجت آورده اند بیان می کنیم و می گوییم شیخ ما ابو عثمان می گوید، شریفترین مناصب و خصال قریش در جاهلیت لواء و نداوت و سقایت و رفادت و سرپرستی زمزم و پرده داری بوده است و این مناصب در دوره جاهلی از خاندانهای بنی هاشم و عبد الدار و عبد العزی بوده است و بنی عبد شمس را در آن بهره ای نبوده است.
جاحظ می گوید: با در نظر گرفتن این موضوع که شرف عمده این مناصب در اسلام هم به بنی هاشم اختصاص یافته است، زیرا این پیامبر (ص) بود که چون مکه را فتح فرمود و کلید کعبه در دست او قرار گرفت و آن را به عثمان بن طلحه عنایت کرد، بنابراین شرف آن به کسی برمی گردد که کلید را صاحب شده است نه به کسی که بعد کلید را به او داده اند. همچنین لواء را پیامبر (ص) به مصعب بن عمیر داد، بنابراین آن کسی که مصعب لواء را از دست او دریافت کرده است به شرف و مجد سزاوارتر است و شرف رسول خدا موجب مزید شرف خاندان او، یعنی بنی هاشم، است.
گوید: محمد بن عیسی مخزومی امیر یمن بود، ابیّ بن مدلج او را هجو کرد و ضمن آن چنین گفت: همانا نبوت و خلافت و سقایت و مشورت در خاندان دیگری غیر از شماست.» گوید: شاعری از فرزند زادگان کریز بن حبیب بن عبد شمس که در خدمت محمد بن عیسی بود و از جانب او ابن مدلج را هجو گفت و او هم ضمن آن چنین سروده است:... چیزی جز تکبر و کینه توزی نسبت به پیامبر و شهیدان میان شما نیست، برخی از شما تقلید کننده لرزان و برخی تبعید شده و برخی کشته ای هستند که اهل آسمان لعنتش می کنند، برای ایشان سرپرستی زمزم و هبوط جبریل و مجد سقایت رخشان است. شیخ ما ابو عثمان می گوید: منظور از شهیدان علی و حمزه و جعفر است و منظور از تقلید کننده لرزان حکم بن ابی العاص است که از راه رفتن پیامبر (ص) تقلید می کرد.
روزی پیامبر برگشت و او را در آن حال دید و بر او نفرین فرمود و عقوبت خداوند او را چنان فرو گرفت که تا آخر عمر می لرزید. تبعید شدگان هم دو تن هستند حکم بن ابی العاص و معاویة بن مغیرة بن ابی العاص که یکی پدر بزرگ پدری عبد الملک بن مروان و دیگری پدر بزرگ مادری اوست. پیامبر (ص) معاویة بن مغیره را از مدینه تبعید فرمود و به او سه روز مهلت داد، ولی خداوند او را سرگردان کرد و همچنان سرگردان باقی ماند تا آنکه پیامبر (ص) علی (ع) و عمار بن یاسر را از پی او گسیل فرمود و آن دو او را کشتند.
کشته شدگان بسیارند چون شیبه و عتبه پسران ربیعه و ولید بن عتبه و حنظلة بن ابی سفیان و عقبة بن ابی معیط و عاص بن سعید ابن امیه و معاویة بن مغیرة و کسان دیگر.
ابو عثمان می گوید: نام اصلی هاشم عمرو بوده است و هاشم لقب اوست و به او قمر هم می گفته اند. مطرود خزاعی در این باره چنین سروده است: مدعی را به سوی ماه درخشان روان و کسی که در قحط سال به آنان از کوهان شتران خوراک می دهد، فرا خواندم.
مطرود این بیت را به این مناسبت سرود که میان او و یکی از افراد قریش بگو مگویی پیش آمد و مطرود او را برای محاکمه پیش هاشم فرا خواند.
ابن زبعری هم ضمن ابیاتی چنین سروده است: عمرو بلند پایه و برتر برای قوم خویش نانهای خشک را در ترید شکست و فراهم آورد و حال آنکه مردان مکه قحطی زده و لاغر بودند.
همین گونه که می بینی ابن زبعری در این بیت همه اهل مکه را به لاغری و قحطی زدگی توصیف کرده است و فقط هاشم را آن کسی دانسته است که برای آنان نان را در ترید ریز کرده و شکسته است و همین لقب بر نام اصل او غلبه پیدا کرده است، آنچنان که جز با این لقب شناخته نمی شده است. حال آنکه عبد شمس را هیچ لقب پسندیده ای نیست و کارهای ارزنده ای انجام نداده است که در اثر آن شایسته داشتن لقبی مناسب گردد، وانگهی عبد شمس دارای پسری نبوده است که بازوی او را بگیرد و مایه رفعت منزلت و مزید شهرتش گردد ولی هاشم دارای پسری چون عبد المطلب است که بدون هیچ گفتگویی سالار وادی مکه و از همگان زیباتر و بخشنده تر و با کمالتر بوده است. او سالار زمزم و ساقی حاجیان و کسی است که موضوع فیل و پرندگان ابابیل را بیان داشته است، و پسر عبد شمس امیّه است که به خودی خود ارزش نداشته است و دارای لقبی نبوده است بلکه در پناه نام پسرانش از او نام برده می شود. در حالی که عبد المطلب دارای نام و لقب شریف است و او را شیبة الحمد می گفته اند. مطرود خزاعی در مدح او می گوید: «ای شیبة الحمد که روزگارش به عنوان بهترین اندوخته برای اندوخته گران او را ستوده است...» حذافة بن غانم عدوی ضمن مدح ابو لهب به پسر خود خارجة بن حذافه توصیه می کند که خود را به بنی هاشم وابسته سازد و ضمن ابیاتی چنین سروده است:... پسران شیبة الحمد گرامی که همه کارهایش ستوده است و تاریکی شب را همچون ماه تمام روشن می سازد... و ضمن همین ابیات از ابو لهب، یعنی عبد العزی پسر عبد المطلب، به صورت ابو عتبه نام برده است که دارای دو پسر به نامهای عتبه و عتیبة است.
عبدی هم در دوره جاهلی هنگامی که می خواهد درباره خود مبالغه کند می گوید: میان مردم خاندانی چون خاندان ما نمی بینی غیر از فرزندان عبد المطلب.
شرف عبد شمس وابسته به شرف پدرش عبد مناف بن قصی و نوادگان خود یعنی فرزندان امیه است و حال آنکه شرف هاشم در خود او و به سبب پدرش عبد مناف و به سبب پسرش عبد المطلب است و این چیز روشنی است، همان گونه که آن شاعر در سخن خود توضیح داده و گفته است: همانا عبد مناف گهری است که آن گهر را عبد المطلب آراسته است.
ابو عثمان- جاحظ- می گوید: ما نمی گوییم عبد شمس شریف نبوده است ولی شرف درجاتی دارد، و خداوند متعال به عبد المطلب در روزگار خودش کراماتی ارزانی فرموده است و به دست او کارهایی را جاری کرده و کرامتش را چنان آشکار فرموده است که نظیر آن جز برای پیامبران مرسل صورت نگرفته است. در سخن او به ابرهه سالار فیل و بیم دادن او را به پروردگار کعبه و اینکه خداوند سخن او را محقق فرمود و فیل را از حرکت بازداشت و لشکریان ابرهه را با پرندگان ابابیل نابود و با سنگهای سجیل همچون علف نیم خورده فرمود برهانی شگفت و کرامتی گران نهفته است و آماده سازی برای ظهور پیامبری محمد (ص) و آغاز کرامتی است که خداوند برای او اراده فرموده است و خواسته است که این درخشش و شکوه پیش از ظهور محمد (ص) برای او باشد تا در همه آفاق شهره شود و جلال محمدی در سینه خسروان و فراعنه و ستمگران جای گیرد و معاند را مغلوب کند و گرد نادانی را از نادان بزداید. بنابراین، چه کسی می تواند با مردانی که نیاکان محمد (ص) بوده اند همسنگی و همتایی کند، و بر فرض که موضوع نبوت را که خداوند در پناه آن عبد المطلب را گرامی داشته است کنار نهیم و فقط به بیان اخلاق و کردار و خویهای پسندیده او بسنده کنیم، کمتر انسانی به پای او می رسد و چیزی همتای او نخواهد بود. و اگر بخواهیم کراماتی را که خداوند متعال به عبد المطلب ارزانی داشته است از جوشیدن چشمه های آب از زیر سینه و زانوهای شترش در سرزمین خشک بی گیاه و آنچه به هنگام قرعه کشی و تیر بیرون آوردن و دیگر صفات شگفت انگیز برای او رخ داده است بر شمریم امکان پذیر است، ولی دوست داریم برهان و دلیلی جز چیزهایی که در قرآن مجید موجود است و در شعر کهن جاهلی و غیر آن آمده و بر زبان خواص و عوام و راویان اخبار و بردارندگان آثار جاری است عرضه نداریم.
گوید: دیگر از چیزهایی که غیر از موضوع فیل در قرآن مجید مذکور است، این گفتار خداوند متعال است که می فرماید: لِإِیلافِ قُرَیْشٍ (برای گرد آمدن و الفت قریش) و راویان در این موضوع اتفاق نظر دارند که نخستین کسی که این کار را برای قریش انجام داده هاشم بن عبد مناف بود و چون او درگذشت عبد شمس در آن کار جانشین او شد و چون او درگذشت نوفل که از دیگر برادران کوچکتر بود آن را بر عهده گرفت. و چنین بود که هاشم مردی بود که بسیار به سفر و بازرگانی می رفت، زمستان به یمن و تابستان به شام می رفت، او سران قبایل عرب و برخی از پادشاهان یمن و شام را نظیر خاندان عباهله در یمن و یکسوم در حبشه و امیران رومی شام را شریک سود بازرگانی خود قرار داد و بخشی از سود را برای آنان قرار داد و برای ایشان شترانی همراه شتران خود می برد و بدین گونه زحمت سفر را از دوش آنان برمی داشت به شرط آنکه آنان هم زحمت دشمنانش را از دوش او در رفت و برگشت بردارند و این به صلاح کامل هر دو طرف بود. آن که در جای خود اقامت کرده بود سود می برد و مسافر هم محفوظ بود.
بدین گونه قریش اموال خود را همراه او می کردند و به نعمت رسیدند و از نقاط دور دست بالا و پایین حجاز خیر به آنان می رسید و نیکو حال و دارای زندگی مرفه شدند. جاحظ می گوید: حارث بن حنش سلمی که دایی هاشم و مطلّب و عبد شمس است موضوع ایلاف را چنین بیان کرده است: «برادرک من هاشم فقط برادر تنها نیست بلکه کسی است که ایلاف را فراهم آورده و برای کسی که نشسته است، قیام کننده است.» همچنین می گوید: گفته شده است معنی و تفسیر این گفتار خداوند که می فرماید: «و آنان را از خوف امان داد»، یعنی خوف این برادران که در حال غربت و دوری از وطن و همراه داشتن اموال از میان قبایل و دشمنان عبور می کردند، و این همان تفسیری است که ما از آن در چند سطر پیش سخن گفتیم. برخی هم به چیز دیگری غیر از این تفسیر کرده و گفته اند هاشم پرداخت مالیاتی را از سوی قبایل مقرر کرده بود که به او بپردازند تا آن را هزینه حمایت از مردم مکه کند که دزدان قبایل و گرگ صفتان عرب و کسانی که اهل غارت و خواهان اموال بودند، حرمتی برای حرم و ماه حرام قایل نبودند و مردم منطقه حرم از ایشان در امان نبودند، نظیر قبایل طی و خثعم و قضاعة و برخی از افراد قبیله بلحارث بن کعب، به هر حال، ایلاف، به هرگونه که بوده است، هاشم قیام کننده بر آن بوده است نه برادرانش.
ابو عثمان جاحظ می گوید: دیگر از مسائل قابل ذکر موضوع حلف الفضول و بزرگی و شکوه آن پیمان است که شریفترین پیمان میان همه اعراب بوده است و گرامی ترین قرار دادی است که عرب در تمام طول تاریخ خود پیش از اسلام بسته است و در این پیمان هم برای خاندان عبد شمس بهره و شرکتی نبوده است. پیامبر (ص) که در مورد حلف الفضول سخن می گفته است چنین اظهار فرموده است: «من در خانه عبد الله بن جدعان شاهد پیمانی بودم که اگر در اسلام هم به چنان پیمانی فراخوانده شوم می پذیرم» و در بزرگی و شرف این پیمان همین بس است که پیامبر (ص) در حال نوجوانی در آن شرکت کرده است. عتبة بن ربیعه هم می گفته است اگر مردی از آنچه قوم او بر آنند بیرون آید من به حلف الفضول می پیوندم به سبب آنچه از کمال و شرف آن می بینم و از قدر و فضیلت آن آگاهم.
گوید: به سبب فضیلت این پیمان و فضیلت اعضای آن به حلف الفضول موسوم شده است و آن قبایل هم فضول نامیده شده اند. اعضای این پیمان عبارت بودند از بنی هاشم و بنی مطلب و بنی اسد بن عبد العزی و بنی زهره و بنی تمیم بن مرة که در خانه ابن جدعان در ماه حرام پیمان بستند و در حالی که بر پا و ایستاده بودند با یکدیگر دست دادند که همواره یاور مظلوم باشند و تا جهان بر جای است برای پرداخت و گرفتن حق مظلوم قیام کنند و در مورد اموال و امور زندگی با یکدیگر مواسات و گذشت داشته باشند. شرف ابتکار این پیمان به زبیر بن عبد المطلب و عبد الله بن جدعان برمی گردد، ابن جدعان از این جهت که آن پیمان در خانه او منعقد شد و اما زبیر از این جهت که او بود که برای انعقاد این پیمان قیام کرد و مردم را بر آن فرا خواند و تحریض کرد که و همو آن را حلف الفضول نام نهاد. و چنان بود که چون آوای آن شخص زبیدی مظلوم را شنید که بر فراز ابو قبیس رفته و بهای کالای خود را مطالبه می کرد و پیش از آفتاب در حالی که قریش در انجمنهای خود بودند، فریاد می کشید: «آی مردان به مظلومی که در مکه از اهل و دیار خود دور است و نسبت به کالای او ستم شده است یاری کنید...» به غیرت آمد و سوگند خورد که میان خود و خاندانهایی از قریش پیمانی منعقد کند که قوی را از ستم نسبت به ضعیف و اهل مکه را از جور نسبت به غریب باز دارد و سپس چنین سرود: سوگند می خورم که پیمانی بر ضد آنان منعقد سازم، هر چند همگی اهل یک سرزمین هستیم و چون آن پیمان را منعقد سازیم بر آن نام فضول می نهیم... بنابراین بنی هاشم آن پیمان را حلف الفضول نام نهادند و هم ایشان از میان همه قبایل آن را پدید آوردند و بر حفظ آن قیام کردند و گواه بر آن بودند و در این صورت گمان تو نسبت به کسانی که حاضر بوده اند و در آن باره قیام نکرده اند، چیست.
جاحظ می گوید: زبیر بن عبد المطلب مردی شجاع و بلند نظر و گریزان از زبونی و زیبا و سخنور و شاعر و بخشنده و سرور بود و هموست که این ابیات را سروده است: اگر قریش و پیروان ایشان نمی بودند، هرگز مردان جامه توانگران را تا هنگام مرگ هم نمی پوشیدند، جامه آنان لنگی یا عبایی کثیف همچون خیکچه روغن بود... گوید: بنی هاشم بهای کالاهای آن مرد زبیدی را که بر عهده عاص بن وائل بود پرداختند و برای آن مرد بارقی هم بهای کالایش را از ابیّ بن خلف جمحی گرفتند و آن مرد در این مورد چنین سروده است: ای بنی جمح حلف الفضول ستم شما را بر من نپذیرفت و حق با زور گرفته می شود. و هم ایشان بودند که آن زن زیبا را که قتول نام داشت و دختر بازرگانی خثعمی بود و نبیه بن حجاج همینکه زیبایی او را دیده بود با زور او را گرفته بود، از چنگ او خلاص کردند و در آن باره نبیه بن حجاج چنین سروده است: اگر حلف الفضول و لرز و بیم از آن نمی بود خود را به خانه های معشوقه نزدیک می ساختم و گرد خیمه هایشان می گشتم... افراد پیمان حلف الفضول از ستم کردن مردان بسیاری جلوگیری کردند و در مکه معمولا کسی جز مردان نیرومند که دارای قدرت و مال و منال بودند ستم نمی کرد و از جمله ایشان همین کسانی بودند که داستان ایشان را گفتیم.
جاحظ می گوید: برای هاشم فضیلت دیگری هم هست که برای هیچ کس نظیرش شمرده نشده است و چنان کاری انجام نداده است و داستان آن چنین است که سران قبایل قریش در حالی که پشت به پشت داده بودند برای جنگ با قبیله بنی عامر بیرون رفتند و چنین بود که حرب بن امیة سالار بنی عبد شمس بود و زبیر بن عبد المطلب سالار بنی هاشم و عبد الله بن جدعان سالار بنی تمیم و هشام بن مغیره سالار بنی مخزوم بودند و بر هر قبیله ای سالاری از خودشان امیر بود و در واقع خود را هم طراز با یکدیگر می دانستند و برای هیچ یک ریاست بر همگان محقق نمی شد. با وجود این، خاندان بنی هاشم به شرفی رسیدند که دست هیچ کس به آن نرسید و هیچ کس بدان طمع نبست. و چنین بود که پیامبر (ص) فرمود: در حالی که نوجوان بودم در جنگ فجار شرکت کردم و برای عموها و عمو زادگان خویش تیر می تراشیدم. بودن پیامبر (ص) میان آنان هرگونه فجوری را از آنان منتفی ساخت و با آنکه این جنگ به جنگ فجار مشهور است، ثابت شد که ستم از جانب کسانی بوده است که با آنان جنگ کرده اند و قریش و بنی هاشم به یمن و برکت آن حضرت و به سبب آنکه خداوند متعال می خواست کار پیامبر خویش را عزت بخشد و بزرگ دارد، غلبه کننده و برتر شدند و خداوند هرگز او را در مکر و ستم حاضر نمی ساخت و شرکت پیامبر در حرب فجار موجب نصرت و حضورش مایه برهان و حجت شد.
جاحظ می گوید: وانگهی شرف بنی هاشم به یکدیگر پیوسته است و از هر کجا که بشمری شرف ایشان از بزرگی به بزرگی دیگر رسیده است و بنی عبد شمس چنان نیستند که حکم بن ابی العاص در دوره اسلام مردی فرومایه بود و در دوره جاهلی هم پرتوی نداشت. و امیه به خودی خود ارزش نداشت و او را که زبون و زن باره بود نام پدرش برکشید و در این مورد سخن نفیل بن عدی، جد عمر بن خطاب، به هنگامی که حرب بن امیه و عبد المطلب بن هاشم پیش او به حکمیت رفته بودند که کدام یک شریفتر و والا تبارترند قابل توجه است. او که از این کار حرب با عبد المطلب شگفت کرده بود خطاب به حرب گفت: «پدر تو آلوده دامن و پدر او پاک دامن است و خودش فیل را از وارد شدن به شهر محترم- مکه- باز داشته است.» و چنین بود که امیه مزاحم زنی از خاندان بنی زهره شد. مردی از ایشان ضربه شمشیری به امیة زد. بنی امیه و پیروان ایشان خواستند بنی زهره را از مکه بیرون کنند، قیس بن عدی سهمی که مردی گرانقدر و غیرتمند و سختکوش و ستم ناپذیر بود و بنی زهره داییهای او بودند به حمایت از آنان قیام کرد و فریاد برآورد که «ای شب صبح شو» و این سخن او به صورت مثل درآمد و بانگ برداشت که هم اکنون آن کس که می خواست کوچ کند، مقیم خواهد بود و در این داستان وهب بن عبد مناف بن زهرة پدر بزرگ- مادری- رسول خدا چنین سروده است: ای امیة بر جای باش و آرام بگیر که ستم مایه نابودی است، مبادا روزگار شر آن را برای تو به چنگ و فراهم آورد... ابو عثمان جاحظ می گوید: از این گذشته امیة در دوره جاهلی کاری کرد که هیچ یک از اعراب انجام نداده است و آن این بود که یکی از زنان خود را در زندگی خویش به همسری پسر خویش ابو عمرو در آورد و ابو معیط از او متولد شد.
در اسلام نسبت به کسانی که پس از مرگ پدران خود همسران آنها را به زنی گرفته اند سرزنش شده است. اما اینکه کسی به روزگار زنده بودن پدر خویش همسر او را به زنی بگیرد و با او هم بستر شود و پدر شاهد چنین موضوعی باشد چیزی است که هرگز نبوده است.
جاحظ می گوید: معاویه هم به سود بنی هاشم و زیان خود و قوم خود اقرار کرده است و چنان بود که به او گفته شد در جاهلیت کدام یک از دو خانواده شما یا بنی هاشم سرور بود گفت: آنان در یک مورد از ما برتر بودند و سروری داشتند ولی شمار سروران ما از ایشان بیشتر بود که ضمن اقرار به آن موضوع ادعایی هم کرده است و معلوم است که با اقرار خود مغلوب است و در ادعای خویش هم ستیزه گر است.
جحش بن رئاب اسدی هم هنگامی که پس از مرگ عبد المطلب به مکه آمد و ساکن شد، گفت: به خدا سوگند با دختر گرامی ترین شخص این وادی ازدواج می کنم و با نیرومندتر ایشان هم پیمان و هم سوگند می شوم. او با امیمة دختر عبد المطلب ازدواج کرد و با ابو سفیان بن حرب هم پیمان شد و ممکن است که نیرومندترین قریش گرامیترین ایشان نباشد ولی ممکن نیست گفته شود گرامیتر آنان گرامی تر ایشان نیست. ابو جهل هم در این مورد به زیان خود و بنی مخزوم که قوم او بودند حکم کرده و گفته است ما با آنان چندان ستیز و هم چشمی کردیم تا همپایه ایشان و چون این دو انگشت شدیم. بنی هاشم ناگاه گفتند، پیامبر از ماست، می بینید که نخست اقرار به تقصیر کرده است، سپس مدعی شده است که با ایشان مساوی شده اند و می گوید همواره در صدد رسیدن به مقام ایشان بوده و بعد مدعی می شود که به آنان رسیده است. در اقرار خود محکوم و در ادعای تساوی ستیزه گر است. دغفل بن حنظلة نسب شناس مشهور هم در این مورد به سود بنی هاشم حکم کرده است، هنگامی که معاویه از او درباره بنی هاشم پرسید، گفت: آنان بیشتر اطعام می کند و بیشتر بر سرها شمشیر می زنند و این دو خصلت بیشترین شرف را در بر دارند.
ابو عثمان جاحظ می گوید: و شگفت است که حرب بن امیه بخواهد با شرف عبد المطلب برابری کند و خود را همتای او بداند. حرب به صورت یکی از پناه بردگان به خلف بن اسعد که جد طلحة الطلحات است سیلی زد. آن شخص پیش خلف آمد و شکایت آورد، خلف برخاست و پیش حرب که کنار حجر اسماعیل نشسته بود رفت و بدون هیچ گفت و گویی بر چهره او سیلی زد و آب از آب تکان نخورد. سپس ابو سفیان بن حرب پس از مرگ پدرش جانشین او شد و ابو الازیهر دوسی که میان قبیله ازد دارای منزلتی بزرگ بود با او هم سوگند و هم پیمان شد. میان ابو الازیهر و خاندان بنی مغیره در مورد ازدواجی بگو و مگو و محاکمه بود. در حالی که ابو الازیهر روی صندلی ابو سفیان در بازار ذو المجاز نشسته بود، هشام بن ولید آمد و گردنش را زد. ابو سفیان در مورد پرداخت دیه یا قصاص گرفتن از بنی مغیره هیچ اقدامی نکرد و حسان بن ثابت ضمن متذکر شدن همین موضوع چنین سروده است: همه اهل دو سوی بازار ذو المجاز سپیده دم حاضر و فراهم آمدند، ولی پناهنده پسر حرب در آن هنگام نه روز آمد و نه شب...- یعنی کشته شده بود. اینها که گفتیم بخشی پسندیده از گفته های شیخ ما جاحظ بود.
اینک ما از کتاب انساب قریش زبیر بن بکار مطالبی را که متضمن شرح گفته های مجمل جاحظ است می آوریم که سخنان جاحظ به صورت اشاره است و مشروح نیست.
زبیر می گوید: عمر بن ابی بکر عدوی، که از خاندان عدی بن کعب بود، از قول یزید بن عبد الملک بن مغیرة بن نوفل از قول پدرش برای من نقل کرد که قریش بر این موضوع توافق کردند که هاشم پس از مرگ پدرش عبد مناف عهده دار منصب سقایت و یاری دادن به حاجیان باشد، و این بدان سبب بود که عبد شمس مردی عائله مند و دارای فرزند بسیار بود و همواره سفر می کرد و کمتر در مکه می ماند. و هاشم مردی توانگر و سبک بار بود. چون هنگام حج فرا می رسید هاشم میان قریش بر پا می خواست و می گفت: ای گروه قریش شما همسایگان خدا و ساکنان کنار خانه او هستید و در این هنگام زایران خانه خدا برای بزرگداشت خانه او پیش شما می آیند و بدین سبب میهمانان خدا شمرده می شوند و سزاوارترین میهمان برای گرامی داشتن میهمانان خدایند و خداوند شما را به این کار ویژه و گرامی فرموده است، وانگهی به بهترین صورت که ممکن است کسی از همسایه و پناه آورنده خود حمایت کند شما را حفظ و حمایت فرموده است. اینک میهمانان خدا و زایران خانه او را گرامی دارید که آنان ژولیده موی و خاک آلوده و در حالی که از لاغری چون چوبه های تیر شده اند از هر شهر و دیار پیش شما می آیند. سخنان زشت و یاوه شنیده اند و بر خار مغیلان قدم نهاده اند. توشه آنان کاستی پذیرفته و بر جامه آنان شپش افتاده است. آنان را یاری دهید و پذیرایی کنید. گوید: قریش هم بر این کار یاری می دادند و برخی از خانواده ها به اندازه توانایی خود فقط چیز اندکی می بخشیدند و هاشم در هر سال مال بسیاری کنار می نهاد.
گروهی از توانگران قریش هم به صورت پسندیده ای در این باره یاری می دادند آنچنان که گاه هر یک صد مثقال طلای هرقلی می بخشیدند. هاشم فرمان داده بود حوضهایی از پوست و چرم بسازند و در محل چاه زمزم پیش از آنکه حفر شود بگذارند و آنها را از آب چاههای مکه پر آب می کرد و حاجیان از آن حوضها آب می نوشیدند. هاشم از یک روز پیش از روز ترویه- هشتم ذی حجة که آب به منی و عرفات می بردند- حاجیان را در مکه و منی و مشعر و عرفه خوراک می داد و برای آنان نان ترید و گوشت و چربی و آرد تف داده و خرما فراهم می ساخت و برای آنان به منی آب می برد و آب در آن روزگاران اندک بود و همینکه حاجیان از منی می رفتند پذیرایی و میهمانی هم تمام می شد و مردم به شهرهای خود می رفتند.
زبیر بن بکّار می گوید: هاشم را به همین سبب که برای مردم ترید فراهم می کرد هاشم نام نهادند، در حالی که نام اصلی او عمرو بود و سپس به سبب خصایص عالی و برتری که در او بود، او را به عمرو العلاء ملقب ساختند. هاشم نخستین کسی بود که دو سفر به حبشه و شام را سنّت نهاد، و هنگامی که با چهل تن از قریش به ناحیه غزّه رفته بود بیمار شد و همانجا درگذشت و او را به خاک سپردند و میراث او را برای فرزندانش آوردند. گفته شده است کسی که میراث او را برای فرزندانش آورد ابو رهم عبد العزی بن ابی قیس عامری از خاندان عامر بن لوی بود.
زبیر بن بکّار می گوید: به هاشم و مطلب دو ماه تمام- ماه شب چهاردهم- می گفتند و به عبد شمس و نوفل دو درخشان می گفتند. در مورد اینکه کدام یک از پسران عبد مناف از دیگران از لحاظ سن بزرگتر بوده است اختلاف نظر است و آنچه در نظر ما ثابت است این است که هاشم از دیگران بزرگتر بوده است. آدم بن عبد العزیز بن عمر بن عبد العزیز بن مروان- ظاهراً خطاب به یکی از خلفای عباسی- چنین سروده است: ای امین خدا من سخن شخص متدین و نیکوکار و والاتبار را می گویم، که به عبد شمس توهین مکن که او عموی عبد المطلب است، عبد شمس برادر از پی هاشم است و آن دو برادر تنی یکدیگر و از یک پدر و مادرند.
زبیر بن بکّار می گوید: محمد بن حسن از محمد بن طلحه از عثمان بن عبد الرحمان از قول عبد الله بن عباس برای من نقل کرد که می گفته است: نخستین کسی که سفر و کوچ بازرگانی را معمول ساخت و برای آن بار بست هاشم بود و به خدا سوگند که قریش پیش از آن هیچ بار و ریسمانی برای سفر نبسته بود و هیچ شتری را برای بار نهادن به زانو درنیاورده بود و این کار را فقط به یاری هاشم انجام داد. و به خدا سوگند نخستین کسی که در مکه آب شیرین به مردم آشامانید و در خانه کعبه را زرین ساخت عبد المطلب بود.
زبیر بن بکّار می گوید: هر چند قریش مردمی بازرگان بودند ولی منطقه بازرگانی ایشان از مکه تجاوز نمی کرد و این اقوام غیر عرب بودند که برای ایشان کالا می آوردند و قریش آن را از ایشان می خرید و سپس میان خود یا به اعراب اطراف مکه می فروخت، تا آنکه هاشم بن عبد مناف به شام رفت و در سرزمین قیصر فرود آمد و هر روز گوسپندی می کشت و دیگی آکنده از ترید فراهم می ساخت و مردم را دعوت می کرد و از آن می خوردند. هاشم از لحاظ زیبایی و اندام در حد کمال بود. به قیصر گفته شد که جوانی از قریش اینجا آمده است که نخست نان را ریز می کند و سپس بر آن آب گوشت می ریزد و گوشت بر آن می نهد و مردم را به غذا خوردن فرا می خواند. گوید: رومیها و افراد غیر عرب آب گوشت را در بشقاب می ریختند و سپس گوشت را چون خورشت در آن می نهادند. قیصر هاشم را احضار کرد و چون او را دید و با او سخن گفت شیفته هاشم شد و گاهی به او پیام می داد که به حضورش برود و هاشم چنان می کرد. هاشم چون توجه قیصر را دید از او خواست اجازه دهد که قریش برای بازرگانی به سرزمین او بروند و برای آنان امان نامه ای بنویسد و قیصر چنان کرد. بدین گونه بود که هاشم میان قریش بلند مرتبه شد. زبیر بن بکّار می گوید: هاشم روز اول ذی حجه صبح زود برمی خواست و در حالی که کنار در کعبه به دیوار تکیه می داد، برای مردم سخنرانی می کرد و می گفت: ای گروه قریش شما سروران عرب و از همه اعراب زیباروی تر و خردمندتر و والاتبارتر هستید و از لحاظ پیوند خویشاوندی از همگان به یکدیگر نزدیکترید.
ای گروه قریش شما همسایگان خانه خدایید، خداوند با ولایت خویش شما را گرامی داشته است و از میان همه فرزندان اسماعیل شما را به همسایگی و پناه خویش ویژه فرموده است و به بهترین صورت حق همسایگی و پناهندگی را نسبت به شما رعایت فرموده است. اینک میهمانان و زایران خانه او را گرامی دارید که از هر شهر و دیار خاک آلوده و موی ژولیده به شهر شما می آیند و سوگند به پروردگار این خانه که اگر ثروت من تکافوی این کار را می کرد زحمت آن را از شما کفایت می کرد و اینک من مقداری از اموال حلال و پاکیزه خود را که به ستم و با قطع پیوند خویشاوندی فراهم نشده است و به حرام آمیخته نیست، برای پذیرایی حاجیان کنار می گذارم و هر یک از شما هم که می خواهد چنین کند، انجام دهد.
فقط شما را به احترام این خانه سوگند می دهم و از شما می خواهم که هیچ کس از شما برای گرامی داشتن و ضیافت زایران خانه خدا جز مال حلال نپردازد، اموالی را بدهد که با ستم و قطع پیوند خویشاوندی و غصب فراهم نشده است.
گوید: افراد قریش از اموال پاکیزه و حلال خود به اندازه توانایی خویش کنار می نهادند و آن را پیش هاشم می آوردند و او آن را در دار الندوه برای پذیرایی حاجیان جمع می کرد.
زبیر می گوید: از جمله مرثیه هایی که مطرود خزاعی برای هاشم سروده است این ابیات اوست: همینکه هاشم که از رحمت خدا دور نباشد در غزّه درگذشت جود و بخشش در شام نابود شد.
ابیات زیر را هم همو سروده است:... ای چشم بر آن پدر زنان افسرده ژولیده موی گریه کن که اینک همه شان با اندوه چون دخترکانش بر او می گریند، من هم شب زنده داری می کنم و از اندوه بر ستارگان شب می نگرم و می گریم و دخترکان من هم از اندوه می گریند.
زبیر بن بکّار می گوید: ابراهیم بن منذر از واقدی از عبد الرحمان بن حارث از عکرمة از ابن عباس برای من نقل کرد که می گفته است: نخستین کسی که خونبها را صد شتر تعیین کرد عبد المطلّب بود و این سنّت او میان قریش و عرب معمول شد و پیامبر (ص) هم آن را تأیید و مقرر فرمود.
گوید: مادر عبد المطلّب، سلمی دختر عمرو بن زید بن لبید، از قبیله بنی نجّار انصار است و سبب ازدواج هاشم با او چنین بود که در یکی از سفرهای بازرگانی خود به مدینه بر خانه عمرو بن زید فرود آمد. سلمی برای او خوراکی آورد و هاشم را شیفته خود کرد.
هاشم او را از پدرش خواستگاری کرد و پدر او را به همسری هاشم درآورد و با او شرط کرد که سلمی باید فرزندان خود را پیش خانواده خویش بزاید. هاشم با سلمی ازدواج کرد و دو سال با او در مدینه بود و سپس همسر خود را به مکه آورد و چون حامله و سنگین شد او را با خود به مدینه برد و پیش خانواده اش گذاشت و خود به شام رفت و در همین سفر در غزّه درگذشت. چون عبد المطلّب متولد شد، مادرش به سبب چند تار موی سپید که در کنار شقیقه هایش داشت و به هنگام تولد همان گونه بود او را شیبة الحمد سخن نام نهاد، عبد المطلّب شش یا هشت سال آغاز زندگی خویش را در مدینه بود.
در آن هنگام مردی از تهامه که از مدینه می گذشت متوجه چند پسر بچه شد که تیر اندازی می کنند و یکی از آن کودکان هرگاه تیرش به هدف می خورد می گوید من پسر هاشم بن عبد مناف سالار بطحایم. آن مرد از او پرسید: ای پسر تو کیستی گفت: پسر هاشم بن عبد مناف ام. پرسید: نامت چیست گفت: شیبة الحمد. آن مرد بازگشت و چون به مکه رسید، مطلّب بن عبد مناف- برادر هاشم و عموی شیبة الحمد- را دید که در حجر اسماعیل نشسته است، به او گفت: ای ابا الحارث برخیز و پیش من بیا. مطلّب برخاست و پیش او رفت. آن مرد گفت: باید بدانی که من هم اکنون از مدینه می آیم، آنجا پسر بچه هایی را دیدم که تیر اندازی می کردند و بقیه داستان را هم برای او گفت و افزود که آن پسر بچه تیر اندازترین کودکی بود که من دیده ام. مطلّب گفت: آری به خدا سوگند از او غافل مانده ام و اینک به خانه و مزرعه خود برنمی گردم مگر آنکه نخست پیش او بروم. مطلّب از مکه بیرون رفت و خود را به مدینه رساند. بعد از ظهری به مدینه رسید و با مرکوب خویش به محله بنی نجار رفت و متوجه شد که پسر بچه ها در میدان سرگرم بازی اند. همینکه به برادر زاده خود نگریست از آنان پرسید که آیا این پسر هاشم است، آنان که او را شناخته بودند گفتند: آری برادر زاده تو است و اگر می خواهی او را با خود ببری هم اکنون تا مادرش متوجه نشده است ببر که اگر مادرش بفهمد- و اجازه ندهد- ما ناچاریم که میان تو و این پسر حایل شویم.
مطلّب شتر خود را خواباند و کودک را فرا خواند و به او گفت: ای برادر زاده، من عموی توام و می خواهم ترا پیش قومت ببرم. به خدا سوگند که شیبة الحمد عموی خود را دروغ ندانست و همان دم بر ناقه نشست و مطلّب هم سوار شد و آن را برانگیخت و برفت. و چون مادر شیبة الحمد موضوع را دانست با اندوه بر پسر خویش از جای برخاست تا کاری انجام دهد. به او گفتند که او عمویش بوده و کودک را پیش قوم خویش برده است.
گوید: مطلّب، شیبة الحمد را با خود برد و نیمروزی در حالی که او پشت سرش سوار بود و مردم در دکانها و انجمنهای خود نشسته بودند، وارد مکه شد. مردم شروع به خوشامدگویی کردند و از او پرسیدند: این پسرک کیست که همراه تو است می گفت: بنده ای که برای خود از یثرب خریده ام. مطلّب او را به بازار حزوره برد و برای او حله ای خرید و سپس او را به خانه خود و پیش همسر خویش خدیجه، دختر سعد بن سهم، برد.
او موهای شیبة الحمد را آراست و حله ای دیگر بر او پوشاند. مطلّب شامگاه او را با خود آورد و در مجلسی که فرزندان عبد مناف می نشستند نشاند و داستان او را گفت. ولی مردم پس از آن هرگاه شیبة الحمد را می دیدند که در کوچه های مکه آمد و شد می کند و از همگان زیباتر است می گفتند این عبد المطلّب است که مطلّب گفته بود این برده من است و همین نام بر او باقی ماند و شیبه فراموش شد.
زبیر بن بکّار در این باره روایت دیگری هم نقل می کند و می گوید: سلمی مادر عبد المطلّب میان مطلّب و پسر خویش حایل شد و میان آن دو در آن مورد بگو و مگویی رخ داد و مطلّب پیروز آمد و این چنین سرود: «در حالی که پسر بچه های قبیله نجار برگرد شیبة الحمد تیر اندازی می کردند و مسابقه می دادند، او را شناختم...» شعری را هم که حذافة سروده است و آن را شیخ ما، ابو عثمان جاحظ، آورده بود زبیر بن بکّار هم در کتاب نسب خویش آورده و ابیات دیگری هم افزون از آن نقل کرده است، و ضمن آن چنین آورده است: «افراد کامل و دو مویه ایشان بهترین افراد کامل هستند و نسل ایشان همچون نسل پادشاهان است که نابود نمی شود و کاستی نمی پذیرد...» زبیر بن بکّار می گوید: در مورد سبب سرودن این شعر، محمد بن حسن از محمد بن طلحه از پدرش برای من چنین نقل کرد که گروهی از مسافران قبیله جذام که به حج آمده بودند و از مکه بر می گشتند، در بخش بالای مکه مردی از همراهان خود را گم کردند و او را از دست دادند. آنان با حذافة عذری برخوردند، او را با ریسمان بستند و با خود بردند. میان راه، عبد المطّلب، که در آن تاریخ کور شده بود، از طایف برمی گشت و پسرش ابو لهب برای عصا کشی همراهش بود، حذافة همینکه چشمش به عبد المطلّب افتاد او را صدا زد، عبد المطّلب به پسرش گفت: این کیست گفت: حذافة است که با ریسمان بسته شده و همراه گروهی از مسافران است.
عبد المطلّب گفت: خود را به آنان برسان و بپرس که موضوع او و ایشان چیست. ابو لهب خود را به آنان رساند و ایشان موضوع را به او گفتند. او پیش پدر برگشت و خبر داد. عبد المطلّب به ابو لهب گفت: چه چیزی- پول و کالایی- همراه داری گفت: به خدا سوگند که چیزی همراه ندارم. عبد المطلّب گفت: ای بی مادر پیش ایشان برو و خود را گروگان بگذار و آن مرد را آزاد کن. ابو لهب پیش آنان رفت و گفت: شما میزان مال و چگونگی بازرگانی مرا می دانید و من برای شما سوگند می خورم که بیست اوقیه زر و ده شتر و یک اسب به شما خواهم پرداخت و اینک ردای مرا گروگان بپذیرید. آنان پیشنهاد او را پذیرفتند و حذافه را آزاد کردند. چون ابو لهب حذافه را همراه خود آورد و نزدیک عبد المطلّب رسیدند، عبد المطلّب صدای ابو لهب را شنید ولی صدای حذافه را نشنید و بر ابو لهب فریاد کشید و گفت: سوگند به حق پدرم که تو سرکشی، برگرد که بی مادری. ابو لهب گفت: پدر جان این مرد همراه من است. عبد المطلّب گفت: ای حذافه صدای خودت را به گوش من برسان. او گفت: ای ساقی حاجیان، پدر و مادرم فدایت باد، من اینجا هستم و اینک مرا پشت سر خود بر مرکوبت سوار کن و عبد المطلّب چنان کرد تا وارد مکه شدند و حذافه آن شعر را سرود.
زبیر بن بکّار می گوید: عبد الله بن معاذ از معمر از ابن شهاب برای من نقل کرد که می گفته است نخستین مسئله ای که از عبد المطلّب سر زد و بر زبانها افتاد و موجب شهرت او شد این بود که افراد قریش از بیم اصحاب فیل از منطقه حرم گریختند و عبد المطلّب که هنوز نوجوانی بود گفت: به خدا سوگند من از حرم خداوند بیرون نمی روم که عزت را در جای دیگر جستجو کنم. او کنار خانه کعبه نشست و قریش همگی از پیش او رفتند و عبد المطلّب این ابیات را سرود: بار خدایا هر کس از حریم خود دفاع می کند، تو هم حرم خود را حمایت فرمای، هرگز مبادا که صلیب و قدرت ایشان بر قدرت تو پیروز شود. عبد المطلّب همچنان در حرم پایدار ماند تا خداوند فیل و اصحاب آن را نابود فرمود، قریش برگشتند و عبد المطلّب به سبب پایداری خود و بزرگداشتی که نسبت به حرم خدا معمول داشته بود در نظر ایشان سخت بزرگ شد.
در همان روزگار که پسر بزرگ عبد المطلّب، یعنی حارث، به سن بلوغ رسیده بود، عبد المطلّب خوابی دید که به او گفته شد چاه زمزم را که چیز پوشیده و نهانی آن پیر بزرگ است حفر کن. عبد المطلّب بیدار شد و عرضه داشت بار خدایا این موضوع را برای من روشن فرمای، بار دیگر در خواب دید که می گویند تکتم را حفر کن، میان چرک و خون و جایی که کلاغ کنار لانه مورچگان و مقابل بتهای سرخ رنگ منقار بر زمین می زند. عبد المطلّب برخاست و به مسجد الحرام رفت و نشست و منتظر نشانه هایی که به او داده شده بود ماند. در این هنگام ماده گاوی را که در منطقه حزوره می کشتند پس از بریدن گلویش از چنگ سلاخ گریخت و با نیمه جانی که داشت خود را داخل مسجد الحرام انداخت و در محل زمزم بر زمین افتاد و مرد و گوشت آن را بردند. در این هنگام کلاغی آمد و میان چرک و خونی که آنجا کنار لانه مورچگان ریخته بود به جستجو پرداخت. عبد المطلّب برخاست و به کندن آن نقطه پرداخت. قریش پیش او آمدند و گفتند: این چه کاری است که انجام می دهی، ما ترا نادان نمی دانستیم چرا در مسجد ما چاه می کنی عبد المطلّب گفت: من این چاه را خواهم کند و با هر کس که مرا از آن باز دارد ستیز خواهم کرد. او همراه پسر خود حارث، که در آن هنگام پسر دیگری هم جز او نداشت، شروع به کندن چاه کرد و مردم آن دو را سفله نادان می دانستند و گروهی از قریش با آن دو ستیز می کردند و گروهی دیگر از مردم قریش که می دانستند عبد المطلّب والا گهر و راستگو و کوشش کننده در حفظ دین و آیین ایشان است آنان را از آزار او باز می داشتند.
چون کندن چاه عبد المطلّب را به رنج افکند و خسته ساخت، نذر کرد که اگر خداوند به او ده پسر عنایت فرماید یکی از ایشان را در راه خدا قربان کند، و همچنان به کندن ادامه داد تا آنکه به چند شمشیر که آنجا زیر خاک پنهان کرده بودند دست یافت. قریش همینکه دیدند عبد المطلّب به شمشیرها دست یافت، گفتند: از آنچه یافته ای به ما هم بده. گفت: نه که این شمشیرها از خانه خداوند است و همچنان که به کندن ادامه داد تا آب جوشیدن گرفت و آن را مرتب ساخت که آب هدر نرود و سپس بر فراز آن حوضی ساخت و خودش و پسرش از چاه آب می کشیدند و آنرا پر می کردند و حاجیان از آن حوض آب می نوشیدند ولی گروهی از قریش شبانه آن حوض را از رشک و حسد ویران می کردند و هر بامداد عبد المطلّب آن را مرمت می کرد. چون این کار را بسیار انجام دادند، عبد المطلّب به پیشگاه خداوند دعا و تضرع کرد، در خواب به او گفته شد بگو بار خدایا من آب این حوض را برای شست و شو و غسل کننده حرام کردم و برای آشامیدن حلال و روا می دارم، شر ایشان از تو کفایت خواهد شد. عبد المطلّب هنگامی که قریش در مسجد آمد و شد داشتند برخاست و آنچه را در خواب دیده بود گفت و برگشت. پس از آن هیچ یک از قریش آن حوض را خراب نمی کرد مگر اینکه به دردی گرفتار می آمد و ناچار حوض و سقایت عبد المطلّب را برای خودش رها کردند.
عبد المطلّب سپس زنان دیگری را به همسری گرفت و برای او ده پسر متولد شد.
عبد المطلّب گفت: بار خدایا من نذر کرده بودم که یکی از این پسران را برای تو قربان کنم و اینک میان ایشان قرعه می کشم تا قرعه به نام هر یک که تو می خواهی درآید. میان ایشان قرعه کشید و قرعه به نام عبد الله بن عبد المطلّب پدر رسول خدا (ص) درآمد که محبوبترین پسر او بود. عبد المطلّب عرضه داشت پروردگارا آیا کشتن او را بیشتر دوست می داری یا کشتن صد شتر را و عبد المطلّب به جای عبد الله صد شتر قربانی کرد. عبد الله زیباترین مردی بود که در قریش دیده شده است.
زبیر بن بکّار همچنین از قول ابراهیم بن منذر از عبد العزیز بن عمران از عبد الله بن عثمان بن سلیمان از قول پدرش نقل می کند که می گفته است: چون چاه زمزم حفر شد و عبد المطلّب به آنچه باید رسید، قریش در خود نسبت به او احساس رشک و حسد کردند. خویلد بن اسد بن عبد العزی عبد المطلّب را دید و گفت: ای پسر سلمی آبی فراوان به تو ارزانی شد و دل دشمنان را از رشک پاره پاره کردی. عبد المطلّب گفت: ای پسر اسد تو در فضیلت آن شریکی، به خدا سوگند هیچ کس در آن مورد به من نیکی و محبت و همراه من قیام نخواهد کرد مگر اینکه با او پیوند خویشاوندی سببی پیدا خواهم کرد.
خویلد بن اسد این ابیات را سرود: این سخن را می گویم و سخن من دشنام و مایه ننگ ایشان نیست که ای پسر سلمی تو حفر کننده زمزم هستی. همان چاهی که ابراهیم آن را برای پسر هاجر- اسماعیل- حفر کرده است و در نتیجه کوبیدن پای جبریل (ع) به روزگار آدم پدید آمده است.
عبد المطلّب گوید: هیچ میراث بر علم و دانش را ندیدم مگر اینکه پیش می افتد، جز خویلد بن اسد.
زبیر بن بکّار می گوید: موضوعی که در این شعر درباره پای کوبیدن جبریل (ع) آمده چنین است که سعید بن مسیب می گوید: ابراهیم (ع) اسماعیل و مادرش را به مکه آورد و به آن دو گفت از برگ و بر درختان بخورید و از آب جمع شده در دره ها بیاشامید و از آن دو جدا شد و چون آبها تمام شد و تشنه شدند، مادر اسماعیل به او گفت: تو از این کوه بالا برو و در این وادی کوششی کن و به هر حال من شاهد مرگ تو و تو شاهد مرگ من نباشی. اسماعیل چنان کرد. در این هنگام خداوند متعال فرشته ای را از آسمان بر مادر اسماعیل فرو فرستاد و به او فرمان داد دعا کند. دعای او را مستجاب فرمود و فرشته با بالهای خود به محل چاه زمزم کوبید و گفت: از این آب بیاشامید، و آن آب روان بود و اگر اسماعیل و مادرش آن را بر حال خود می گذاردند، همچنان جاری می بود ولی هاجر از تشنگی اسماعیل ترسید و بر گرد آن گودالی کند و سنگ چین کرد و چون آب فروکش کرد آن دو محل آن را با سنگ مشخص ساختند. سپس مردم نابود شدند و سیلها محل آن را زیر خاک و شن پوشاند، تا آنکه به عبد المطلّب در خواب گفته شد چاه زمزم را حفر کن و نکوهش مکن و آن را از دیگران باز مدار که گروه بزرگ حاجیان را سیراب می کند. سپس بار دیگر در خواب دید که به او می گویند چاهی را که دارای آب خوشگوار است حفر کن که بر خلاف میل دشمنان به تو ارزانی شده است.
برای بار سوم در خواب دید که می گویند تکتم را حفر کن، میان بتهای سرخ و کنار لانه مورچگان. او همان گونه که در خواب دیده بود شروع به کندن چاه کرد و قریش به استهزاء او آغاز کردند، تا آنکه نشان سنگ چین چاه آشکار شد و در آن دو آهوی زرین و شمشیری مرصع پیدا شد. عبد المطلّب قرعه کشید و به نام کعبه درآمد و آنها نخستین زیوری بود که کعبه به آن آراسته شد.
زبیر می گوید: حرب بن امیة بن عبد شمس ندیم عبد المطلّب بود و عبید بن ابرص همسن او بود. عبید به یکصد و بیست سالگی رسید و عبد المطلّب پس از او بیست سال دیگر زنده ماند. زبیر می گوید: برخی از اهل علم گفته اند، عبد المطلّب در نود و پنج سالگی درگذشته است و گفته شده است در عبد المطلّب پرتو پیامبری و هیبت پادشاهی دیده می شد و شاعر در مورد او چنین سروده است: من سوگند به لات و خانه ای که با آن شیر ژیان عبد المطلّب استوار است چنانم.
زبیر بن بکّار می گوید: عمویم مصعب بن عبد الله برایم نقل کرد که روزی عبد المطلّب در حال پیری و پس از کور شدن چشمش بر گرد خانه کعبه طواف می کرد.
مردی به او تنه زد، گفت: این که بود گفتند: مردی از بنی بکر است. گفت: چه چیز مانع او بود که خود را از من کنار کشد، او که می دید که من نمی توانم- نمی بینم- تا خود را از او کنار بکشم.
و هنگامی که دید پسرانش به ده پسر رسیدند گفت: مرا از عصا چاره ای نیست ولی اگر عصای بلند در دست بگیرم برای من دشوار است و اگر عصای کوتاه به دست بگیرم راست است که بر آن مسلط خواهم بود ولی پشت من خمیده خواهد شد و خمیدگی پشت خواری و زبونی است. پسرانش گفتند کار دیگری هم ممکن است انجام داد و آن این است که هر روز یکی از ما همراه تو باشد تا بر او تکیه دهی و نیازهای خود را برآوری و طواف کنی.
زبیر بن بکّار می گوید: مکارم عبد المطلّب افزون از آن است که به شمار آید، بدون هیچ سخن، او چه از لحاظ خویش و چه از نظر پدر و خانواده و زیبایی و کمال و رخشندگی و کارهای پسندیده سرور قریش بوده است. یکی از افراد بنی کنانة او را ستوده و چنین گفته است:... سوگند به حق کسی که کوههای بلند را برافروخته است و زمین را گسترده و آسمان را بر فرازشان قرار داده است، برای ادای حق پسر سلمی- عبد المطلّب- ثنا گوی او هستم و مدایح خود را به او هدیه می کنم.
زبیر بن بکّار می گوید: اما ابو طالب پسر عبد المطلّب که نام اصلی او عبد مناف است، عهده دار کفالت رسول خدا (ص) و حامی او در قبال قریش و یاور و رفیق او و سخت بر آن حضرت مهربان و وصی عبد المطلّب در مورد پیامبر (ص) بوده است و به روزگار خویش سالار بنی هاشم بوده است. هیچ کس از قریش در جاهلیت بدون مال سیادت و سروری نداشته است جز ابو طالب و عتبة بن ربیعه.
زبیر بن بکّار می گوید: ابو طالب نخستین کسی است که در دوره جاهلی در مورد خون عمرو بن علقمه که کشته شده بود قسامة را معمول کرد و در اسلام هم سنّت شد و مورد تأیید قرار گرفت. منصب سقایت در دوره جاهلی در اختیار ابو طالب بود و سپس آن را به برادر خویش عباس سپرد.
زبیر بن بکّار می گوید: ابو طالب شاعری نغز گفتار بود، همنشین او در دوره جاهلی مسافر بن عمرو بن امیة بن عبد شمس بود که گرفتار بیماری استسقاء شد و برای معالجه به حیره رفت و در هبالة درگذشت و ابو طالب در مرثیه او اشعاری سروده است: مسافران پیش ما برگشتند و حال آنکه دوست من در گور و خاک نهفته است، چه بسیار دوست و همنشین و پسر عمو و یاران مهربان که مرگ بر آنان چنگ انداخت... زبیر می گوید: چون مسافر بن عمرو درگذشت، ابو طالب با عمرو بن عبدود بن ابی قیس بن عبدود بن نصر بن مالک بن حسل بن عامر بن لوی همنشینی داشت و به همین سبب بود که در جنگ خندق عمرو بن عبدود به علی (ع) که برای مبارزه با او رفته بود گفت: پدرت با من دوست بود.
زبیر بن بکّار می گوید: محمد بن حسن از نصر بن مزاحم از معروف بن خربود برای من نقل کرد که ابو طالب ایام جنگ فجار در آن حاضر می شد و پیامبر (ص) هم که در آن هنگام نوجوانی بود همراهش بود. هرگاه ابو طالب می آمد، افراد قبیله قیس به هزیمت می رفتند و هر گاه نمی آمد بنی کنانه به هزیمت می رفتند، بدین سبب آنان به ابو طالب گفتند لطفا از میان ما غایب مباش و او چنان کرد.
زبیر بن بکّار می گوید: اما زبیر بن عبد المطلّب از اشراف و روی شناسان قریش بود و او همان کسی است که بنی قصی او را بر بنی سهم مستثنی ساختند و آن هنگامی بود که عبد الله بن زبعری بنی قصی را هجو کرد و آنان عتبة بن ربیعة بن عبد شمس را پیش بنی سهم فرستادند. عتبة به آنان گفت: قوم شما خوش نداشتند که در مورد شما عجله کنند و مرا در مورد این فرومایه ای که آنان را بدون هیچ گناهی که درباره او مرتکب شده باشند، هجو کرده است فرستاده اند تا بگویم اگر این کار را با اندیشه شما کرده است که رأی شما چه بد رأیی بوده است و اگر بدون میل شما و بی رأی شما بوده است او را تسلیم آنان کنید. بنی سهم گفتند: به خدا پناه می بریم که آن کار با موافقت رأی ما بوده باشد، عتبه گفت: پس او را به ایشان تسلیم کنید. یکی از افراد بنی سهم گفت: اگر می خواهید این کار را می کنیم به شرط آنکه هر کس از شما هم که ما را هجو کرده است او را به ما تسلیم کنید.
عتبه گفت: تنها چیزی که مانع من است که با تو هم عقیده باشم این است که زبیر بن عبد المطلّب اینک از مکه غایب و در طائف است و می دانی که او به زودی در این مورد تصمیم می گیرد و خواهد گفت. در عین حال من زبیر را خطری برای ابن زبعری نمی بینم و ابن زبعری نمی تواند همسنگ زبیر باشد. یکی از بنی سهم گفت: ای قوم او را به ایشان تسلیم کنید و به جان خودم سوگند برای شما هم آنچه بر عهده شماست بر عهده ایشان خواهد بود در این باره سخن بسیار شد و همینکه عاص بن وائل چنین دید ریسمان پوسیده ای خواست و عبد الله بن زبعری را با آن بست و او را به عتبه سپرد. عتبه او را همچنان بسته با خود پیش قوم خویش آورد. حمزة بن عبد المطلّب عبد الله بن زبعری را آزاد کرد و بر او جامه پوشاند. گروهی از قریش ابن زبعری را بر ضد بنی سهم که قوم او بودند تحریک کردند و گفتند: اینک که آنان ترا تسلیم کردند آنان را هجو کن، او چنین سرود: به جان خودم سوگند که عشیره من کار ناپسندی انجام نداده اند و اگر با برادران خود مصالحه کرده اند، آنان را سرزنش نمی کنم... گوید: و چون زبیر بن عبد المطلّب از طائف آمد قصیده معروف خود را سرود که ضمن آن می گوید: «اگر قبایل قریش نمی بود، هرگز مردان تا هنگام مرگ جامه عزت نمی پوشیدند» و ما بخشی از آن را در مباحث گذشته آوردیم.
زبیر بن بکّار سپس ابیات دیگری از سروده های زبیر بن عبد المطلّب را آورده است و در پی مطالب خود گفته است: زبیر بن عبد المطلّب مردی خردمند و دارای فکر و نظر بوده است. پیش او آمدند و گفتند: فلان مرد ستمگر قریش درگذشت. گفت: با چه عقوبت و چگونه گفتند: به مرگ طبیعی. گفت: به هر حال اگر آنچه شما درباره ظلم و ستم او می گویید بر حق باشد، برای مردم معاد و بازگشتی است که در آن حق مظلوم از ظالم گرفته می شود.
گوید: کنیه زبیر بن عبد المطلّب ابو طاهر بود و به همین سبب صفیه دختر عبد المطلّب مدتی به پسر خویش زبیر بن عوّام کنیه ابو طاهر داده بود، و زبیر بن عبد المطلّب پسری به نام طاهر داشت که از نوجوانان ظریف مکه بود و در نوجوانی درگذشت و پیامبر (ص) به نام او پسر خویش را طاهر نام گذاری فرمود و صفیه هم نام پسر خود را به حرمت نام برادر خویش زبیر نهاد. صفیه در مرثیه برادر خود زبیر چنین سروده است: اگر می خواهی بر مرد گرامی و کریمی گریه کنی، بر زبیر سرا پا نیکی گریه کن که درگذشت... گوید: ضرار بن خطاب هم زبیر بن عبد المطلّب را چنین مرثیه سروده است و بر او گریسته است: ای ضباع بر پدرت گریه کن، گریه اندوهگین دردمند... پدری که چون ستاره رخشان پرتوش بر پرتو ستارگان فزونی داشت... اما زبیر بن بکّار در کتاب انساب قریش داستان قتول خثعمی را که زنی زیبا بود و او را نبیه بن حجاج سهمی از پدرش به زور گرفته بود، چنین آورده است: مردی از قبیله خثعم برای بازرگانی به مکه آمد، دخترش به نام قتول که از زیباروترین زنان بود همراهش بود. نبیه بن حجاج سهمی او را به زور از چنگ پدرش بیرون کشید و به خانه خود برد. به پدر گفتند متوسل به افراد پیمان «حلف الفضول» شو. او پیش ایشان شکایت برد. آنان پیش نبیه آمدند و گفتند: دختر این مرد را بیرون بیاور. در آن هنگام نبیه به ناحیه دور افتاده ای از مکه پناه برده بود و آن دختر هم همراهش بود. آنان به نبیه گفتند: اگر چنین نکنی ما کسانی هستیم که ما را می شناسی. نبیه گفت: ای قوم اجازه دهید یک امشب را از او بهره مند شوم گفتند: خدایت زشت بدارد که چه نادانی. نه، به خدا سوگند که به اندازه یک بار دوشیدن زن شیرده هم مهلت نمی دهیم. نبیه قتول را پیش آنان آورد و ایشان او را به پدرش سپردند و نبیه در این مورد قصیده بلندی سروده است که ضمن آن می گوید: یارانم شامگاه رفتند و نتوانستم بر قتول سلامی دهم و نتوانستم از ایشان وداع کنم، وداعی پسندیده.
داستان بارقی را هم زبیر بن بکّار چنین آورده است: که مردی از تیره ثماله قبیله ازد به مکه آمد و کالایی به ابیّ بن خلف جمحی فروخت. و او در پرداخت بهای آن امروز و فردا می کرد و ابی بن خلف مردی نکوهیده و بد آمیزش بود. آن مرد ثمالی پیش افراد حلف الفضول آمد و به ایشان خبر داد. گفتند: پیش او برگرد و بگو که پیش ما آمده ای، اگر حق ترا داد که چه بهتر و گرنه پیش ما برگرد. آن مرد پیش ابیّ بن خلف رفت و به او گفت که اهل حلف الفضول چه گفته اند. ابیّ حق او را به او داد و آن مرد ثمالی چنین سرود: آیا سزاوار است که ابی بن خلف در مکه به من ستم ورزد و حال آنکه نه قوم من و نه یارانم پیش من هستند، قوم خودم قبیله بارق را صدا زدم که پاسخم دهند ولی میان من و قوم من چه بیابانها و صحراهایی فاصله است، ای بنی جمح، حلف الفضول به شما اجازه ستم به من نمی دهد و حق با زور گرفته می شود.
اما داستان حلف الفضول و شرف و اهمیت آن را هم زبیر بن بکّار در کتاب خود چنین آورده است: بنی سهم و بنی جمح اهل ستم و ستیز بودند و چون بسیار ستم کردند، بنی هاشم و بنی مطلّب و بنی اسد و بنی زهره و بنی تمیم جمع شدند که پیمان بندند و هم سوگند شوند که از هر ستمی در مکه جلوگیری کنند و نسبت به هیچ کس ستم نشود مگر اینکه از او دفاع کنند و حق او را بگیرند. پیمان ایشان در خانه عبد الله بن جدعان صورت گرفت. پیامبر (ص) فرموده است: «همانا در خانه عبد الله بن جدعان در پیمانی حضور یافتم که دوست نمی دارم آن را در قبال داشتن شتران سرخ موی عوض کنم و اگر امروز هم به چنان پیمانی فرا خوانده شوم اجابت خواهم کرد و اسلام چیزی جز استواری بر آن نمی افزاید.» زبیر بن بکّار می گوید: مردی از بنی اسد برای گزاردن عمره به مکه آمد و کالایی همراه داشت که آن را عاص بن وائل سهمی از او خرید و در خانه خود نهاد و سپس روی پنهان کرد. آن مرد اسدی کالای خود را مطالبه کرد ولی عاص را ندید. پیش بنی سهم آمد از آنان یاری خواست، با او درشتی کردند و دانست که راهی برای به دست آوردن مال خود ندارد، او میان قبایل قریش راه افتاد و از ایشان یاری خواست، یاریش ندادند. او که چنین دید هنگامی که قریش در انجمنهای خود نشسته بودند، روی کوه ابو قبیس رفت و با صدای بلند چنین گفت: «ای مردان مظلومی را که کالای او را در مکه گرفته اند و او از اهل و یاران خود دور افتاده است یاری دهید.
ای آل فهر که میان حجر اسماعیل و حجر الاسود نشسته اید، محرم خاک آلوده ژولیده مویی را که هنوز عمره خود را نگزارده است، کمک کنید. آیا کسی نیست که انصاف دهد و از بنی سهم آنچه را که پنهان کرده اند، بگیرد مگر خوردن مال عمره گزار حلال است» این کار بر قریش گران آمد و در آن باره سخن گفتند افراد پیمان مطیبین گفتند به خدا سوگند اگر در این باره قیام کنیم احلاف خشمگین می شوند. احلاف هم گفتند: اگر در این کار قیام کنیم مطیبین خشمگین می شوند. افراد برخی از خاندانهای قریش گفتند بیایید پیمان تازه ای ببندیم که مظلوم را بر ضد ظالم یاری دهیم و تا جهان برپاست چنان باشیم. خاندانهای هاشم، مطلّب، اسد، تمیم و زهره در خانه عبد الله بن جدعان جمع شدند. رسول خدا (ص) هم که در آن هنگام بیست و پنج ساله و جوان بود و هنوز بر او وحی نازل نشده بود همراه ایشان بود. آنان هم سوگند شدند که در مکه نسبت به هیچ غریب و مقیم آزاده و برده ای ستم نشود مگر اینکه همراه و یاور او باشند تا حق او را بگیرند و داد او را از خویشتن و دیگران بستانند.
آنان کنار چاه زمزم رفتند و دیگی را از آب پر کردند و کنار کعبه رفتند و ارکان آن را با آن آب شستند و آن آب را جمع کردند و نوشیدند. آنگاه پیش عاص بن وائل رفتند و به او گفتند: حق این مرد را بده و او آن را پرداخت. آنان روزگاری بر این حال بودند و در مکه به هیچ کس ستمی نمی شد مگر اینکه حق او را برایش می گرفتند. عتبة بن ربیعة بن عبد شمس می گفته است اگر قرار باشد مردی به تنهایی از قوم خود بیرون رود و کنار کشد، من از میان خاندان عبد شمس خود را کنار می کشیدم و به پیمان حلف الفضول می پیوستم.
زبیر بن بکّار می گوید: محمد بن حسن از محمد بن طلحه از موسی بن محمد از پدرش نقل می کرد که اساس آن پیمان بر این موضوع استوار بود که میان همه مردم مکه و احابیش- حبشیان و افراد غیر عرب- هر مظلومی که از آنان یاری بخواهد باید یاریش دهند تا از او رفع ستم شود و مالش را بر او برگردانند و داد او را بستانند یا آنکه عذری موجه داشته باشند و اینکه امر به معروف و نهی از منکر کنند و در امور زندگی یکدیگر را یاری دهند.
زبیر بن بکّار می گوید: و گفته شده است سبب نام گذاری این پیمان به «حلف الفضول» این است که در روزگاران گذشته تنی چند از سران عرب پیمانی برای جلوگیری از ستمها بسته بودند و نامشان فضیل و فضّال بود و مفضل بود و چون این پیمان موجب زنده ساختن آن پیمان که متروک مانده بود گردید به آن «حلف الفضول» گفتند.
زبیر می گوید: محمد بن جبیر بن مطعم که از دانشمندان قریش بود پیش عبد الملک بن مروان رفت، عبد الملک به او گفت: ای ابا سعید، آیا ما خاندان عبد شمس و شما در حلف الفضول شرکت نداشتیم محمد بن جبیر گفت: امیر المؤمنین خود داناتر است. عبد الملک گفت: باید حقیقت آن را به من خبر دهی. محمد گفت: ای امیر المؤمنین به خدا سوگند که نه، ما و شما از آن بیرون بودیم، و ما و شما در جاهلیت و در اسلام متحد و دست ما با دست دشمن یکی بوده است.
زبیر می گوید: محمد بن حسن از ابراهیم بن محمد از یزید بن عبد الله بن هادی لیثی از قول محمد بن حارث برای من نقل کرد که میان حسین بن علی، علیهما السلام، و ولید بن عتبة بن ابی سفیان در مورد مزرعه ای در ناحیه ذو المروة بگو مگویی بود. ولید در آن هنگام که روزگار خلافت معاویه بود امیر مدینه بود. حسین (ع) فرمود: گویا ولید می خواهد با حکومت خود بر من قدرت نشان دهد، به خدا سوگند می خورم که اگر در مورد حق من انصاف ندهد شمشیرم را به دست می گیرم و میان مسجد خدا می ایستم و افراد حلف الفضول را فرا می خوانم. چون این سخن به اطلاع عبد الله بن زبیر رسید گفت: به خدا سوگند می خورم که اگر حسین افراد حلف الفضول را فراخواند من هم شمشیر برمی دارم و همراه او قیام می کنم تا داد خود را بستاند یا هر دو با یکدیگر بمیریم. این سخن به اطلاع مسور بن مخرمة بن نوفل زهری رسید، او هم همین گونه گفت و چون گفتار ایشان به اطلاع عبد الرحمان بن عثمان بن عبید الله تمیمی رسید او هم همین گونه گفت. چون سخن ایشان به اطلاع ولید بن عتبه رسید، نسبت به امام حسین (ع) از خویشتن انصاف داد تا امام حسین راضی شد.
زبیر بن بکّار می گوید: برای امام حسین (ع) با معاویه هم داستانی نظیر این پیش آمده است که چنان است که میان حسین (ع) و معاویه در مورد زمینی که از حسین (ع) بود بگو مگویی صورت گرفت. حسین (ع) به معاویه گفت: یکی از این سه پیشنهاد مرا بپذیر، یا حق مرا خریداری کن یا آن را به من برگردان یا آنکه در این مورد عبد الله بن عمر یا عبد الله بن زبیر را حکم قرار بده و در غیر آن صورت راه چهارمی خواهد بود که صیلم است. معاویه پرسید: صیلم چیست گفت: افراد حلف الفضول را ندا می دهم و برخاست و خشمگین بیرون رفت. چون از کنار عبد الله بن زبیر عبور کرد موضوع را به اطلاع او رساند، عبد الله بن زبیر گفت: به خدا سوگند اگر افراد حلف الفضول را فراخوانی، اگر دراز کشیده باشم می نشینم و اگر نشسته باشم همان دم برمی خیزم و اگر ایستاده باشم همان دم راه می افتم و اگر در حال راه رفتن باشم همان دم شروع به دویدن می کنم و جان خود را فدای جان تو و همراه آن می کنم مگر اینکه او داد ترا بدهد. چون این سخنها به اطلاع معاویه رسید، گفت: ما را نیازی به صیلم نیست و به حسین (ع) پیام داد کسی را بفرست و مال خود را بگیر که ما آن را از تو خریداری کردیم.
زبیر بن بکّار می گوید: این داستان را علی بن صالح از قول پدر بزرگم عبد الله بن مصعب از قول پدرش برایم نقل کرد که می گفته است: حسین (ع) خشمگین از پیش معاویه بیرون رفت و عبد الله بن زبیر را دید و با او در مورد آنچه میان او و معاویه پیش آمده بود گفتگو کرد و فرمود که معاویه را برای انتخاب یکی از پیشنهادهای خود مخیر کرده است. ابن زبیر سخنانی را که گذشت به امام حسین گفت، و سپس پیش معاویه رفت و گفت: حسین مرا ملاقات کرد و گفت: ترا در انتخاب یکی از سه پیشنهاد خود مخیر کرده است و راه چهارم صیلم است. معاویه گفت: خیال می کنم حسین را در حالی که خشمگین بوده است ملاقات کرده ای. ما را به صیلم نیازی نیست آن سه پیشنهاد را بگو. گفت: نخست اینکه من یا ابن عمر را میان خودت و او حکم قرار دهی. معاویه گفت: ترا حکم میان خودم و او قرار دادم، یا ابن عمر را یا هر دوی شما را حکم قرار می دهم. ابن زبیر گفت: یا آنکه به حق او اقرار کنی و سپس آن را از او بخواهی. گفت: هم اقرار کردم و هم از او چنین مسألتی می کنم. ابن زبیر گفت: یا آنکه آن را از او بخری. گفت: آن را از او خریدم. اینک بگو که صیلم چیست ابن زبیر گفت: اینکه افراد حلف الفضول را ندا دهد و در آن صورت من نخستین کسی هستم که به او پاسخ می دهم. معاویه گفت: ما را نیازی به این کار نیست.
و چون سخن حسین به اطلاع عبد الله بن ابی بکر و مسور بن مخرمة رسید آنان هم به او همان را گفتند که ابن زبیر گفته بود.
اما داستان جوشیدن آب از زیر پاهای شتر عبد المطلّب در سرزمین خشک کویری را محمد بن اسحاق بن یسار در کتاب سیره آورده و چنین گفته است که: چون عبد المطلّب موفق به استخراج آب از چاه زمزم شد، قریش بر او رشک بردند و گفتند: ای عبد المطلّب این چاه نیای ما اسماعیل است و ما را در آن حقی است، باید ما را با خویشتن در آن شریک گردانی. گفت: چنین کاری نمی کنم که این لطفی است که از میان همه شما به من ارزانی شده است و من ویژه آن شده ام. قریش گفتند: ما ترا رها نمی کنیم و در آن باره با تو مخاصمه خواهیم کرد. گفت: میان من و خودتان حکمی قرار دهید تا پیش او حکمیت بریم. گفتند: کاهنه قبیله بنی سعد بن هذیم را حکم قرار می دهیم. عبد المطلّب پذیرفت و آن زن کاهنه در مناطق مرتفع شام ساکن بود. عبد المطلّب همراه تنی چند از بنی عبد مناف سوار شد و از هر قبیله از قبایل قریش هم گروهی سوار شدند و سرزمین مسیر ایشان بیابانهای خشک بود. در یکی از بیابانهای میان حجاز و شام آب همراه عبد المطلّب و خویشاوندان او تمام شد و سخت تشنه شدند، از قوم خود آب خواستند. آنان از آب دادن خود داری کردند و گفتند ما در بیابانیم و بر جان خویش بیمناکیم که همان بر سر ما آید که بر شما آمد. عبد المطلّب که چنین دید و بر جان خود و همراهانش ترسید به یاران خود گفت: چه مصلحت می بینید گفتند: اندیشه ما پیرو اندیشه تو است.
به آنچه خوش داری فرمان بده. گفت: من چنین می بینم که هم اکنون هر کس برای خویش گوری حفر کند که هنوز نیرویی باقی است و هر یک از ما که مرد دیگر یارانش او را به خاک بسپرند تا آنکه فقط جسد یک تن بر خاک بماند که تباهی یک تن آسانتر از تباهی همه مسافران است. گفتند: نیکو گفتی و هر یک از ایشان برخاست و برای خود گوری کند و سپس منتظر مرگ نشستند. در این هنگام عبد المطلّب گفت: این هم که ما این چنین تسلیم مرگ شویم و برای جستجوی آب در زمین حرکت نکنیم کمال عجز است. برخیزید و بگردید شاید خداوند در بخشی از این زمین به ما آبی ارزانی دارد، حرکت کنید. و آنان حرکت کردند. آن افراد قبایل قریش به ایشان می نگریستند که چه می کنند، عبد المطلّب هم کنار مرکب خود آمد و سوار شد و همینکه شتر بر پا خواست از زیر پایش چشمه آبی شیرین جوشیدن گرفت. عبد المطلّب تکبیر گفت و یارانش هم تکبیر گفتند، و فرود آمد و خود و یارانش آب نوشیدند و ظرفهای- مشکهای- خویش را پر آب کردند و سپس افراد قبایل قریش را فرا خواند و به ایشان گفت: بیایید آب بردارید که خدای بر ما آب عنایت کرد. آنان هم آشامیدند و برداشتند و گفتند: خداوند به سود تو قضاوت فرمود و هرگز درباره زمزم با تو مخاصمه نمی کنیم، همان کس که در این فلات این آب را به تو ارزانی فرمود، زمزم را به تو عنایت فرموده است، و خوشبخت به سوی سقایت خویش برگرد و بدون اینکه پیش کاهنه بروند همگی برگشتند و او را با زمزم رها کردند.
صاحب کتاب واقدی روایت می کند که عبد الله بن جعفر بن ابی طالب در حضور معاویه با یزید بن معاویه مفاخره کرد و به یزید گفت: به کدام یک از نیاکان خود بر من افتخار می کنی آیا به حرب که ما او را پناه دادیم یا به امیه که مالک او شدیم یا به عبد شمس که ما او را تحت تکفل داشتیم معاویه گفت: نسبت به حرب بن امیه این چنین گفته می شود گمان نمی کردم به روزگار حرب کسی تصور می کرده است که از او شریفتر باشد. عبد الله گفت: چنین نیست. شریفتر از حرب کسی است که ظرف خویش را برای او باژگونه کرد و ردای خویش را بر او پوشاند. معاویه به یزید گفت: پسرکم آرام بگیر عبد الله از این جهت به تو فخر می فروشد که تو از اویی و او از تو است. عبد الله بن جعفر آزرم کرد و گفت: ای امیر المؤمنین دو دست نظیر یکدیگر با هم بگو مگو می کنند و دو برادر با یکدیگر کشتی می گیرند، و چون عبد الله بن جعفر رفت، معاویه به یزید گفت: پسرکم از ستیز با بنی هاشم بر حذر باش که آنان آنچه را که می دانند فراموش نمی کنند و نادان نمی شوند و دشمن ایشان فحش و ناسزایی برای ایشان نمی یابد.
گوید: مقصود از این سخن عبد الله بن جعفر که گفته است «آیا به حرب که او را پناه دادیم» این است که قریش هرگاه سفر می کردند چون به گردنه نزدیک مکه می رسیدند کسی حق نداشت از آن عبور کند تا افراد قرشی نخست عبور کنند. شبی حرب بیرون رفت و چون به گردنه رسید، مردی از خاندان حاجب بن زراره تمیمی با او برخورد. حرب سینه خود را صاف و سرفه ای کرد و گفت: من حرب بن امیه ام. آن مرد تمیمی هم همان کار را کرد و گفت: من پسر حاجب بن زراره ام و از حرب پیشی گرفت و از گردنه عبور کرد. حرب گفت: خداوند هرگز چنین نخواهد، دیگر تا من زنده باشم نباید و نمی توانی وارد مکه شوی، آن مرد تمیمی مدتی درنگ کرد و به مکه نیامد ولی چون مکه محل بازرگانی او بود مشورت کرد که از شر حرب به چه کسی پناه برد. گفته شد به عبد المطلّب یا پسرش زبیر پناهنده شو. او سوار بر ناقه خود شد و شبانه به مکه آمد و شتر خود را بر در خانه زبیر بن عبد المطلّب خواباند. ناقه بانگ برداشت و زبیر بیرون آمد و پرسید آیا پناه آورده ای که پناه داده شوی یا خواهان میهمانی هستی که از تو پذیرایی شود و او این ابیات را سرود که- خلاصه اش- چنین است: بر گردنه با حرب رویاروی شدم... او را پشت سر نهادم و پیش از او از گردنه گذشتم و من همواره در سفرها چنین بوده ام... او را واگذاشتم که چون سگ به تنهایی عوعو کند و خود را پیش سرور و سالار مکارم اخلاقی و افتخار رساندم... آری زبیر با شمشیری که آهن آب داده و تیز و کشنده است از من دفاع خواهد کرد.
زبیر به او گفت به خانه وارد شو- به خانه ات برو- که ترا پناه دادم و چون صبح شد زبیر برادر خود غیداق را فراخواند و هر دو در حالی که شمشیر بر دوش آویخته بودند بیرون آمدند و آن مرد تمیمی هم همراه ایشان بیرون آمد. زبیر و غیداق گفتند ما به هر کس پناه دهیم پیشاپیش او حرکت نمی کنیم، تو پیشاپیش ما حرکت کن تا چشمهای ما ترا ببیند و مراقب باشد که مبادا از پشت سر مورد حمله قرار گیری و آن مرد تمیمی همچنان کوچه های مکه را می پیمود تا وارد مسجد الحرام شد. حرب همینکه او را دید، گفت عجب که تو اینجایی و پیش آمد و سیلی بر چهره او زد. زبیر فریاد کشید، مادرت بر سوگت بگرید در حالی که او را پناه داده ام سیلی بر او می زنی حرب خم شد و سیلی دیگری بر چهره آن مرد تمیمی زد، زبیر شمشیرش را کشید و بر حرب که پیش او بود حمله کرد. حرب گریخت و زبیر هم دوان دوان از پی او می رفت و برنمی گشت تا آنکه حرب ناچار خود را به خانه عبد المطلّب افکند. عبد المطلّب پرسید: چه پیش آمده است گفت: زبیر. عبد المطلّب گفت: بنشین و ظرفی را که هاشم در آن ترید می ساخت کنار او باژگونه نهاد. مردم جمع شدند. دیگر پسران عبد المطلّب هم در حالی که شمشیر در دست داشتند به زبیر پیوستند و کنار خانه پدرشان ایستادند. در این هنگام عبد المطلّب ازار و ردای خویش را که دارای دو حاشیه بود بر حرب پوشاند و او را پیش ایشان فرستاد و دانستند که پدرشان او را جوار و پناه داده است.
اما معنی و مقصود عبد الله بن جعفر از این سخن که گفته است «یا به امیه که مالک او شدیم» این است که عبد المطلّب با امیه بن عبد شمس در مورد دو اسب شرط بندی کردند و قرار نهادند که اسب هر یکی برنده شد دیگری صد شتر و ده برده و ده کنیز بپردازد و یک سال خدمتکار باشد و موهای جلو پیشانی او زده شود. اسب عبد المطلّب مسابقه را برد، عبد المطلّب صد شتر و ده برده و ده کنیز را گرفت و میان قریشیان تقسیم کرد و چون خواست موهای جلو پیشانی او را قطع کند حرب گفت: به جای این کار ده سال خدمتکار تو باشم. عبد المطلّب پذیرفت و امیه پس از آن ده سال از حشم و خدمتکاران عبد المطلّب بود که در قبال خوراک خود او را خدمت می کرد.
اما معنی این گفتار او که گفته است «یا به عبد شمس که او را تحت تکفل داشتیم» این است که عبد شمس تهیدست و بدون مال بود و برادرش هاشم او را تحت تکفل داشت و به او کمک می کرد و این موضوع تا هنگام مرگ هاشم ادامه داشت.
و در کتاب الاغانی ابو الفرج آمده است که معاویه به دغفل نسب شناس گفت: آیا عبد المطلّب را دیده ای گفت: آری. گفت: او را چگونه دیدی گفت: مردی تیز هوش و گرامی و زیبا و رخشان که گویی بر چهره اش پرتو پیامبری بود. معاویه پرسید: آیا امیة بن عبد شمس را دیده ای گفت: آری. پرسید: او را چگونه دیدی گفت: مردی نزار و گوژ پشت و کور که برده اش ذکوان عصا کش او بود. معاویه گفت: او پسرش ابو عمرو بوده است. دغفل گفت: شما چنین می گویید ولی قریش را عقیده بر آن بود که او برده اوست.
این موضوع را از کتاب هاشم و عبد شمس تألیف ابن ابی رؤبة دباس نقل می کنم، او می گوید: هشام بن کلبی از قول پدرش نقل می کند که نوفل بن عبد مناف در مورد زمینهایی که به صورت چند میدان بود به عبد المطلّب ستم روا داشت و عبد المطلّب با همه بنی هاشم همدست بود و از گروهی از قوم خویش یاری خواست که در آن مورد کوتاهی کردند. عبد المطلّب از داییهای خود که افراد خاندان نجار مدینه بودند یاری خواست هفتاد سوار با او از مدینه آمدند و به نوفل گفتند: ای ابا عدی به خدا سوگند که جوانمردی تا این اندازه خوش چهره و تنومند و خوش نفس و پاک سرشت و به دور از همه بدیها ندیده ایم و مقصودشان عبد المطلّب بود و خویشاوندی نزدیک او را نسبت به ما می دانی و زمینهایی از او را گرفته ای. دوست داریم حق او را پس دهی. نوفل پس داد و عبد المطلّب چنین سرود: خاندانهای مازن و بنی عدی و ذبیان بن تیم اللات از پذیرش ستم بر من خود داری کردند... و گوید: همین موضوع سبب هم پیمانی و هم سوگندی قبیله خزاعه با عبد المطلّب شد. ابو الیقظان سحیم بن حفص نقل می کند که عبد المطلّب به هنگام مرگ خود پسرانش را که ده پسر بودند جمع کرد. ایشان را امر به معروف و نهی از منکر کرد و پندشان داد و گفت: هان که از سرکشی و ستم بر حذر باشید و به خدا سوگند که خداوند هیچ چیزی را شتابانتر برای عقوبت و عذاب از سرکشی و ستم نیافریده است و من هیچکس را که با سرکشی و ستم و بر آن باقی مانده باشد جز این برادران شما از خاندان عبد شمس ندیده ام.
ولید بن هشام بن محذم روایت می کند که روزی عثمان بن عفان گفت: دوست می دارم مردی را ببینم که پادشاهان را دیده باشد و برای من از گذشته سخن بگوید. برای او نام مردی را که در حضر موت بود بردند. عثمان او را احضار کرد و سخنان مفصلی با او گفت که آوردن آن را رها می کنیم، تا آنکه عثمان از او پرسید: آیا عبد المطلّب بن هاشم را دیده ای گفت: آری، مردی دیدم با ظاهری پسندیده و قامتی کشیده و سپید چهره که دارای ابروان پیوسته به یکدیگر بود، میان دو چشمش سپیدی رخشانی به نظر می رسید، گفته می شد در او فرخندگی و برکت است و همان گونه بود. عثمان پرسید: آیا امیة بن عبد شمس را هم دیده ای گفت: آری، مردی دیدم سیه چرده و زشت و کوتاه قامت و کور و گفته می شد که شوم و نافرخنده است و همان گونه هم بود. عثمان گفت: در مورد تو باید گفت: «آواز دهل شنیدن از دور خوش است» و دستور داد بیرونش کردند.
هشام بن کلبی می گوید: امیة بن عبد شمس به هنگام نوجوانی اموال حاجیان را می دزدید و او را نگهبان و پاسدار نام نهادند- از باب تمسخر و بر عکس نهند نام زنگی کافور- ابن ابی رؤبة در این کتاب خود می گوید: نخستین کشته از بنی عبد شمس که به دست بنی هاشم کشته شد، عفیف بن ابی العاص بن امیه است که او را حمزة بن عبد المطلّب کشت و من- ابن ابی الحدید- بر این خبر در همین کتاب دست نیافتم.
گوید: و از چیزهایی که مؤید این است که امیة بن عبد شمس همچون برده و خدمتکار عبد المطلّب بوده است شعری است که ابو طالب به هنگام محاصره در شعب و هم پشتی خاندانهای عبد شمس و نوفل بر ضد او و رسول خدا (ص) سروده و ضمن آن چنین گفته است: پدرشان از دیر باز برده پدر ما بود، فرزندان کنیزک درشت چشمی- کبود چشمی- که سحر و جادو بر آن چیره است... اینک به دنباله نقل سخنان ابو عثمان جاحظ برمی گردیم و گاهی آن را با توضیحات خود یا دیگران که مناسب آن باشد می آمیزیم.
ابو عثمان جاحظ می گوید: اگر بنی امیه بگویند ولید بن یزید بن عبد الملک بن مروان بن حکم بن ابی العاص بن امیة بن عبد شمس بن عبد مناف بن قصی از خاندان ماست و یزید خلیفه ای است که نسل چهارم است و پدر و پدر بزرگ و جدش مروان هم خلیفه بوده اند، در پاسخ ایشان می گوییم که بنی هاشم، واثق پسر معتصم پسر هارون پسر مهدی پسر منصور را دارند- پنج پشت- و منصور پسر محمد کامل و او پسر علی سجّاد است که در هر شبانه روز هزار رکعت نماز می گزارد و به سبب عبادت و فضیلت به سجاد مشهور شد و او زیباترین فرد قریش و خوش چهره ترین آنان بود. او شبی که علی بن ابی طالب (ع) کشته شد متولد شد و نام و کنیه آن حضرت را بر او نهادند و بعدها عبد الملک مروان به او گفت: نه، به خدا سوگند که این نام و کنیه را برای تو تحمل نمی کنم، باید یکی را تغییر دهی. او کنیه خود را به ابو محمد تغییر داد و او فرزند عبد الله است که دریای علم و دانشمند قریش و فقیه در دین و معلم تأویل بوده است و او پسر عباس است که خردمند و بردبار قریش بوده است و او پسر شیبة الحمد است که همان عبد المطلّب و سرور همه ساکنان وادی است و او پسر عمرو است که همان هاشمی است که برای مردم ترید فراهم می کرد و هموست که از شدت زیبایی به قمر معروف بوده است و همگان به او اقتدا می کرده اند و از رأی او هدایت می شده اند، و او پسر مغیره است که همان عبد مناف است و او پسر زید است که بیشتر به قصّی و مجمّع معروف بوده است، سیزده پشت که همگی سرور و سالار بوده اند.
هیچ یک از آنان از سروری محروم نشده اند و از رسیدن به غایت و نهایت بزرگی باز نمانده اند، و هیچ یک از ایشان نیست مگر اینکه ملقب به لقبی است که از کردار پسندیده یا سرشت پاک او مشتق است و کسی از این سیزده نسل نیست مگر آنکه خلیفه یا از لحاظ مقام همچون خلیفه است و در روزگاران گذشته سرور و سالار و زاهد نامدار و فقیه گرانقدر و خردمند باوقار بوده است و این موضوع برای هیچ کس جز ایشان فراهم نیست. وانگهی پنج پشت خلیفه اند و این بیشتر از چیزی است که بنی امیه بر شمرده اند، لذا مروان کجا قابل مقایسه با منصور است که منصور همه سرزمینها و اقطار را به تصرف خویش درآورد و بیست و دو سال همه اطراف را در اختیار داشت و حال آنکه خلافت مروان آنچنان نبوده است. فقط نه ماه خلافت کرد و سپس همسرش عاتکه دختر یزید بن معاویه از این جهت که به خالد پسرش که از شوهر اول او بود دشنام داده و گفته بود ای پسر زنی که نشیمنگاهش تر است، او را کشت. اگر مروان را با مدت کم خلافت و اختلاف بسیاری که وجود داشته است و آشوبی که در شهرها دیده می شده است، صرف نظر از گرفتاریهای اطراف، بتوان خلیفه دانست، ابن زبیر برای اطلاق نام خلیفه از او شایسته تر است که همه نقاط اسلامی جز بخشی از اردن را به تصرف آورد، و چون پادشاهی عبد الملک مروان به پادشاهی مروان متصل شد در نظر مردم پیوسته به نظر آمد و سستی حکومت مروان از دیدگاه کسانی که علم نداشتند پوشیده ماند.
وانگهی سالهای حکومت مهدی عباسی سالهای خوشی و سلامت بود و حال آنکه سالهای حکومت عبد الملک همه در کشش و کوشش گذشت و پادشاهی یزید بن عبد الملک هم هرگز چون پادشاهی هارون نبوده و پادشاهی ولید چون پادشاهی معتصم نبوده است.
می گوید [ابن ابی الحدید ]:خداوند جاحظ را رحمت فرماید که اگر امروز زنده می بود نه پشت از خلفای بنی هاشم را پشت در پشت می شمرد که بدین گونه است، مستعصم پسر مستنصر پسر طاهر پسر مستضی ء پسر مستنجد پسر مقتفی پسر مستظهر پسر مقتدر. و از این گذشته، خلفای طالب مصر امروز ده پشت شمرده می شوند، آمر پسر مستعلی پسر مستنصر پسر طاهر پسر حاکم پسر عزیز پسر معتز پسر منصور پسر قائم پسر مهدی.
ابو عثمان جاحظ می گوید: بنی هاشم بر آنان افتخار می کنند که سالهای پادشاهی ایشان بیشتر و مدتش طولانی تر است و تا امروز- روزگار جاحظ- مدت پادشاهی آنان به نود و چهار سال رسیده است. همچنین بنی هاشم بر بنی امیه افتخار می کنند که پادشاهی را از طریق میراث و اینکه اقوام و خویشاوندان رسول خدایند به ارث برده اند و پادشاهی ایشان در رستنگاه پیامبری است و اسباب و وسایل حکومت ایشان غیر از اسباب بنی مروان است، بلکه بنی مروان را هیچ خویشی سببی و نسبی با پیامبر (ص) نبوده است مگر اینکه بگویند ما هم قرشی هستیم و در این اسم در ظاهر با قریش مساوی هستند و روایتی که نقل شده است «ائمه از قریش هستند» بر هر قرشی اطلاق دارد، و حال آنکه اسباب خلافت معروف است و آنچه هر گروه ادعا می کنند معلوم است، و هر یک از گروهها راهی را پذیرفته اند. گروهی از مردم آن را به دلیل آنکه همه اسباب قرابت و سابقه و وصیت در علی (ع) جمع است خلافت را برای او می دانند. و اگر این صحیح باشد، اصولا خاندان ابو سفیان و خاندان مروان را نرسد که در آن مورد ادعایی داشته باشند و اگر خلافت بر مبنای وراثت و استحقاق عباس از لحاظ عمو بودن و حق خویشاوندی باشد، باز هم برای آل ابو سفیان و مروان ادعایی باقی نمی ماند. اگر جز به سوابق و اعمال و جهاد به چیز دیگری بستگی نداشته باشد در ان صورت برای ایشان هیچ قدم مؤثر و عمل ارزنده مشهودی وجود ندارد و هیچ سابقه ای برای آنان نیست و هیچ چیزی که بدان سبب مستحق خلافت باشند، ندارند و اگر آنچه آنان را از رسیدن به خلافت به شدت ممنوع و محروم ساخته است نمی بود، شاید کار برای آنان آسانتر بود.
و به خوبی دانستیم که ابو سفیان در دشمنی نسبت به پیامبر (ص) و جنگ و ستیز کردن با آن حضرت و جمع کردن سپاه بر ضد ایشان چگونه سر سخت بوده است و چگونگی اسلام او را به هنگامی که برای رهایی از شمشیر اسلام آورد می دانیم و معنی سخن او به هنگام فتح مکه که لشکرهای مسلمانان را دید و گفتار او در جنگ حنین و سخن او به هنگامی که بلال بر فراز کعبه اذان گفت همگی روشن است. وانگهی باید دانست که ابو سفیان به دست عباس، که خدایش رحمت کناد، مسلمان شد و ابن عباس بود که مردم را از کشتن او بازداشت و او را پشت سر خود سوار کرد و به حضور رسول خدا (ص) آورد و از ایشان مسألت کرد که او را شریف و گرامی و بلند آوازه فرماید. این نعمتی بزرگ و محبتی گران و مقامی بلند بود که عباس معمول داشت و داستان جنگ حنین هم غیر قابل انکار است. در قبال اینهمه احسان، پاداش بنی هاشم از سوی فرزندان ابو سفیان این چنین بود که با علی (ع) جنگ و حسن (ع) را مسموم کردند و حسین (ع) را کشتند و زنان او را سر برهنه بر شتران چموش سوار کردند و چون نتوانستند تشخیص دهند که علی بن حسین به حد بلوغ رسیده یا نرسیده است کشف عورتش کردند. همچنان که این کار را نسبت به ذریه مشرکان که با جنگ به خانه هایشان رفته باشند انجام می دهند. و معاویه پسر بن ارطاة را به یمن فرستاد و او دو پسر کوچک عبید الله بن عباس را که هنوز به حد بلوغ نرسیده بودند کشت و عبید الله بن زیاد در جنگ طف- عاشورا- نه تن از صلب علی (ع) و هفت تن از صلب عقیل را کشت و به همین جهت مرثیه سرای ایشان چنین سروده است: ای چشم با اندوه اشک بریز و اگر مویه می کنی بر آل پیامبر (ص) مویه کن، نه تن از صلب علی و نه تن از صلب عقیل کشته شدند.
وانگهی بنی امیه چنین پنداشته اند که عقیل معاویه را بر ضد علی (ع) یاری داده است. اگر در این سخن خود دروغگویند که دروغ خود چه کژی و کاستی بزرگی است، و اگر راستگو باشند، چه پاداشی به عقیل درباره آنچه کرده است داده اند که پس از امان دادن به مسلم بن عقیل با مکر و فریب گردنش را زدند و هانی بن عروه را هم به جرم اینکه او را پناه و یاری داده است با او کشتند و به همین سبب شاعر چنین سروده است: اگر تاکنون نفهمیده ای که مرگ چیست، در بازار به پیکر هانی و پسر عقیل بنگر، دلاوری را می بینی که شمشیر چهره اش را دریده است و دیگری را کشته از فراز بام بر زمین افتاده. و هند- مادر معاویه- کبد حمزه را خورد. بنابراین زن جگر خواره و همچنین پناهگاه و مرکز اصلی نفاق از ایشان است، و آن کس که با چوبدستی بر لب و دندانهای حسین (ع) کوبید از ایشان است. قاتل ابو بکر بن عبد الله بن جعفر به روز عاشورا و قاتل عون بن عبد الله بن جعفر به روز حره از ایشان است، روز حره همچنین از بنی هاشم فضل بن عباس بن ربیعة بن حارث بن عبد المطلّب و عباس بن عتبة بن ابی لهب بن عبد المطلّب و عبد الرحمان بن عباس بن ربیعة بن حارث بن عبد المطلّب کشته شدند.
می گوید [ابن ابی الحدید ]:ابو عثمان جاحظ به روزگار واثق میان مدت پادشاهی بنی امیه و بنی هاشم مقایسه کرده و گفته است بنی هاشم بر آنان برتری دارند، زیرا مدت پادشاهی ایشان دو سال بیشتر از بنی امیه است. اگر امروز جاحظ زنده می بود چه می گفت که پادشاهی بنی هاشم پانصد و شانزده سال طول کشیده است و این مدت حدود سی سال از مدت پادشاهی سومین خاندان پادشاهان ایران بیشتر است. همچنین اگر طول مدت پادشاهی مایه افتخار باشد، برای بنی هاشم حدود دویست و هفتاد سال در مصر پادشاهی بوده است، و علاوه بر آن پیش از آنکه به مصر منتقل شوند در مغرب هم پادشاهی داشته اند.
ابو عثمان جاحظ می گوید: بنی هاشم به بنی امیه می گویند، مردم می دانند که شما در مورد ما چه کشتار و تار و ماری کردید. آن هم نه به سبب گناهی که نسبت به شما انجام داده باشیم، علی بن عبد الله بن عباس را دو بار تازیانه زدید، یک بار به بهانه اینکه چرا با دختر عمه خود جعفریه، که قبلا همسر عبد الملک بوده است، ازدواج کرده است و بار دیگر به تهمتی که در مورد قتل سلیط به او زدید. ابو هاشم عبد الله بن محمد بن علی بن ابی طالب (ع) را مسموم کردید، و گور زید را شکافتید و پیکرش را بر دار کشیدید و سر بریده اش را در صحن خانه افکندید که آن را لگدکوب کنند و مرغهای خانگی بر مغزش منقار زدند تا آنجا که شاعری چنین سروده است: خروس را باید از شقیقه زید برانم چه مدت درازی که مرغان بر آن پا ننهاده اند همچنین شاعر شما چنین سروده است: برای شما پیکر زید را بر تنه خرما بنی بر دار کشیدیم و هرگز مهدی ای ندیده ایم که بر چوبه ای بر دار شود، شما از سفلگی علی را با عثمان مقایسه کردید و حال آنکه عثمان از علی بهتر و پاکیزه تر است.
و روایت شده است که یکی از صلحای اهل بیت، علیهم السلام، به پیشگاه خداوند عرضه داشت بار خدایا اگر این شاعر دروغگوست، سگی از سگهای خود را بر او چیره گردان. روزی که او به سفری می رفت در راه شیری او را شکار کرد و درید.
و شما امام جعفر صادق (ع) و یحیی بن زید را کشتید و قاتل یحیی را خونخواه مروان و ناصر دین نام نهادید و افزون بر این سلیمان بن حبیب بن مهلب به گفته و فرمان شما نسبت به عبد الله ابو جعفر منصور پیش از آنکه به خلافت رسد، چنان کرد که کرد و مروان بن محمد نسبت به ابراهیم امام چنان کاری کرد که سرش را در جوال آهک فرو کرد تا مرد. و اگر شما برای ما این شعر را بخوانید که: کشته شدگان در کدی و کشته شدگان در کثوة- نام دو محل است- که هنوز دفن نشده اند اشک دیدگان را فرو ریختند و چه بسیار کسانی که کنار دو رودخانه زاب و کنار رودخانه ابی فطرس کشته شدند. ما به شما پاسخ می دهیم که «کشتارگاه حسین و زید و آن را که کنار مهراس کشته شد- یعنی حمزه- و آن دیگری را که در حران در غربت و فراموشی به خاک سپرده شد- یعنی ابراهیم امام- را به یاد آورید. وانگهی شما خود احوال پدرتان مروان و ناتوانی او را می دانید، او مردی بود که نه فقه می دانست و نه به زهد و صلاح و روایت اخبار شناخته شده بود و نه افتخار مصاحبت داشته است و نه همتی بلند، و جز این نیست که نخست سرپرستی امور روستایی از روستاهای داربجرد را از سوی ابن عامر عهده دار شد و سپس هم از سوی معاویه والی بحرین شد.
وانگهی مروان همه یاران و پیروان خود را جمع کرده بود که با عبد الله بن زبیر بیعت کند و عبید الله بن زیاد او را از آن کار باز داشت. مروان در جنگ مرج راهط که در اطاعت از او سرهای مردم از دوش جدا می شد و فرو می افتاد چنین می گفت: آنان را زیانی جز کشته شدن افراد نیست و هر کدام از دو امیر قریش پیروز شود مهم نیست.
این سخن، سخن کسی است که شایستگی حکومت بر یک چهارم منطقه و یک پنجم جایی را ندارد. مروان یکی از کسانی است که به سبب سخن ناهنجاری جان باخته و به دست زنان کشته شده است. اما پدر مروان، حکم بن عاص، کسی است که چگونگی راه رفتن پیامبر (ص) را تقلید می کرد و در ساعات خلوت پیامبر (ص) سخنان آن حضرت را دزدانه گوش می داد و پیامبر (ص) او را تبعید و نفرین فرمود و او در راه رفتن خود می لرزید. ابو بکر و عمر هم همچنان او را در حال تبعید باقی گذاشتند و از برگرداندن او به مدینه خودداری کردند و شفاعت عثمان را در آن باره نپذیرفتند. چون عثمان خلیفه شد، او را به مدینه برگرداند که از همگان بر او نافرخنده تر بود و پدر مروان بزرگترین بهانه برای کشته شدن و خلع عثمان از خلافت شد. اما عبد الملک بن مروان پدر خلیفگان مروانی که بنی امیه بر آنان افتخار می کنند و می بالند از همه مردم در کفر ریشه دارتر بود که یکی از نیاکانش- جد پدری او- همین حکم بن عاص بوده است و نیای مادری او معاویة بن مغیرة بن ابی العاص است که او را هم پیامبر (ص) از مدینه تبعید فرمود و فقط سه روز به او مهلت داد و خداوند او را سرگردان فرمود که متردد در حومه مدینه ماند و نمی توانست راه خود را تعیین کند و سرانجام علی (ع) و عمار را به جستجوی او گسیل فرمود و آن دو او را کشتند. بنابراین شما ریشه دارترین مردم در کفر و ما- بنی هاشم- ریشه دارترین مردم در ایمان هستیم و امیر المؤمنین علی (ع) از همگان به ایمان سزاوارتر و قدیمی تر است.
ابو عثمان جاحظ می گوید: دیگر از چیزهایی که بنی هاشم به آن افتخار می کنند، این است که می گویند هیچ کس به خاطر ندارد که مدت نود سال طاعون دیده نشده باشد مگر در نود سالی که از خلافت ایشان گذشته است. و می گویند اگر دعوت و حکومت ما هیچ برکتی جز اینکه امیران ولایات از شکنجه کارگزاران خراج به آویختن و برهنه کردن و از میان بردن آنان و عذاب دادن با بیدار نگاه داشتن و آهک و فلک کردن چوب زدن با ابزار آهنی و غل جامعه و بریدن پوست به اقرار واداشتن خودداری کرده اند، این خود خیر و برکت بسیار است. در مورد طاعون که از میان رفته است و عرب از طاعون به «نیزه جن» تعبیر کرده اند عمانی راجز چنین سروده است: همانا خداوند نیزه های جن- طاعون- را از میان برداشته و شکنجه تهمت زدن و مال اندوزی را نابود کرده است.
ابو عثمان جاحظ می گوید: بنی هاشم همچنین بر بنی امیه افتخار می کنند که کعبه را ویران نکرده اند و قبله را تغییر نداده اند و پیامبر (ص) و رسول پروردگان را فروتر از خلیفه ندانسته اند و بر گردن اصحاب پیامبر (ص) داغ بردگی نزده اند و اوقات نماز را دگرگون نکرده اند و بر کف دست مسلمانان مهر نزده اند، و روی منبر رسول خدا (ص) چیزی نخورده و نیاشامیده اند و حرم را تاراج نکرده اند و زنان مسلمان را در شهرهای اسلامی به اسارت نگرفته اند.
می گوید [ابن ابی الحدید ]:از کتاب افتراق هاشم و عبد شمس تألیف ابو الحسین محمد بن علی بن نصر معروف به ابن ابی رؤبة دباس نقل می کنم که گفته است: بنی امیه به روزگار پادشاهی خود برای نماز عید اذان و اقامه می گفتند و پس از نماز خطبه می خواندند و در نمازهای خود در رکوع و سجود تکبیر را بلند نمی گفتند. هشام بن عبد الملک برده خایه کشیده ای داشت که هرگاه هشام که در مقصوره- محل دارای نرده- نماز می گزارد به سجده می رفت، لا اله الا الله می گفت و مردم آن را می شنیدند و به سجده می رفتند، و در یکی از خطبه های نماز جمعه و عید می نشستند و در دیگری برمی خاستند. کعب مروان بن حکم را دید که نشسته خطبه می خواند، گفت: به این بنگرید که نشسته خطبه می خواند و حال آنکه خداوند متعال به پیامبرش می فرماید «و ترا ایستاده رها می کنند» همو می گوید: نخستین کس که به هنگام خطبه خواندن نشست معاویة بود و نخستین کس که در نماز عید اذان و اقامه گفت بشر بن مروان بود. کارگزاران بنی امیه از اهل ذمه ای که مسلمان می شدند همچنان جزیه می گرفتند و می گفتند اینها برای فرار از جزیه مسلمان شده اند. و از اسب زکات می گرفتند چه بسا که وارد خانه کسی می شدند که اسبش مرده یا آن را فروخته بود ولی همینکه چشم ایشان به ریسمان و افسار می افتاد می گفتند: اینجا اسبی بوده است، زکاتش را بده. و چنان سرگرم خطبه نماز جمعه می شدند که وقت فضیلت نماز را به تأخیر می انداختند و چندان خطبه را طول می دادند که وقت نماز عصر هم سپری و نزدیک آفتاب زردی می شد، این کار را ولید و یزید پسران عبد الملک و حجاج کارگزار بنی مروان انجام می دادند.
حجاج گروهی سلاح شمشیر به دست بر سر مردم گماشته بود که نمی توانستند نماز جمعه را در وقت آن بجا آورند. حسن بصری می گفته است شگفتا که آن مرد ریز چشم شبکور به ولایت ما آمد و ما را از دین خودمان بازداشت، بر منبر ما می رفت و خطبه را چنان طولانی می خواند که مردم به خورشید می نگریستند و او می گفت شما را چه می شود که به خورشید می نگرید، به خدا سوگند ما برای خورشید نماز نمی گزاریم، برای خدای خورشید نماز می گزاریم، مگر نمی توانید به او بگویید ای دشمن خدا، خداوند را حقوقی در شب است که در روز آن را نمی پذیرد و حقوقی در روز است که در شب آن را نمی پذیرد. حسن بصری سپس می گفت: چگونه می توانستند چنین بگویند که بالای سر هر یک گبرک تنومندی با شمشیر ایستاده بود.
گوید: خلیفگان اموی و مروانی زن و فرزند خوارج عرب و غیر عرب را به اسیری می گرفتند و هنگامی که قریب و زحاف، که دو تن از سران خوارج بودند، کشته شدند، زیاد زن و فرزندشان را به اسیری گرفت و یکی از دختران ایشان را به شقیق بن ثور سدوسی داد و دختر دیگری را به عباد بن حصین داد. دختری از عبیدة بن هلال یشکری و دختری از قطری بن فجاءة مازنی اسیر شدند. دختر قطری در سهم عباس بن ولید بن عبد الملک قرار گرفت، نام آن دختر ام سلمه بود. عباس به اعتقاد خودش با او معامله کنیز زر خرید می کرد و با او هم بستر شد و آن زن مومل و محمد و ابراهیم و احمد و حصین پسران عباس را برای او زایید. و اصل بن عمرو القنا اسیر شد، او را به بردگی گرفتند. سعید صغیر حروری هم اسیر شد، او را هم به بردگی گرفتند. مادر یزید بن عمر بن هبیره هم از زنان اسیر شده عمان بود که مجاعه آنان را به اسیری گرفته بود. بنی امیه هرگاه مردی وام دار می شد، او را می فروختند و معتقد بودند که او برده می شود. معن پدر عمیر بن معن کاتب آزاد و وابسته خاندان بنی عنبر بود و او را در قبال وامی که داشت فروختند و ابو سعید بن زیاد بن عمرو عتکی او را خرید. حجاج علی بن بشیر بن ماحور را هم به سبب اینکه فرستاده مهلب را کشته بود به بردگی به مردی از قبیله ازد فروخت.
اما در مورد کعبه چنین بود که حجاج به روزگار حکومت عبد الملک آن را ویران کرد. ولید بن یزید هرگاه که از مستی به هوش می آمد، نماز به سوی غیر قبله می گزارد و چون تذکرش دادند این آیه را خواند: «به هر کجا روی کنید همانجا روی خداوند است.» حجاج در کوفه ضمن خطبه از کسانی که در مدینه مرقد رسول خدا (ص) را زیارت می کنند سخن گفت و افزود مرگ بر ایشان باد که بر چوبهای پوسیده ویران طواف می کنند، کاش بر گرد کاخ امیر المؤمنین عبد الملک طواف کنند، مگر نمی دانند که خلیفه شخص بهتر از رسول اوست گوید: بنی امیه بر گردن مسلمانان داغ بردگی می زدند، همان گونه که بر اسب داغ می نهند. مسلم بن عقبة با همه مردم مدینه که میان ایشان باقیماندگان صحابه و فرزندان ایشان و صالحان تابعان بودند با این شرط بیعت کرد که همگان برده خانه زاد امیر المؤمنین () یزید بن معاویه باشند غیر از علی بن حسین (ع) که از او به عنوان برادر و پسر عموی یزید () بیعت گرفت. گوید: همچنین بر کف دست مسلمانان داغی می نهادند که نشان بردگی ایشان باشد همان گونه که بر اسیران جنگی رومی و حبشه ای داغ می نهادند.
خطبای بنی امیه به سبب آنکه خطبه نماز جمعه را به درازا می کشاندند روی منبر چیزی می خوردند و می آشامیدند و مسلمانان هم زیر منبر می خوردند و می آشامیدند. دنباله این افتخار کردن بنی هاشم و بنی امیه که پنجاه صفحه دیگر شرح این خطبه را در بر دارد گاه موضوعاتی خارج از بحث تاریخی است و به جدل و مناظره بیشتر شبیه است، به این جهت برای خوانندگان گرامی گزینه ای از بقیه بحث که به نظر قاصر این بنده بیشتر جنبه تاریخی دارد، ترجمه می شود و به لطایف آن قناعت خواهد شد.
جاحظ می گوید: اگر افتخار به درست اندیشی و سخن پسندیده باشد، چه کسی مثل عباس بن عبد المطلب و پسرش عبد الله بن عباس است و اگر در سروری و اصالت رأی و حکمت و ارزش گران باشد، چه کسی همچون عبد المطلب است و اگر افتخار به فقه و علم و شناخت تأویل و قیاس استوار و زبان آوری و ایراد خطبه های طولانی باشد چه کسی همتای علی بن ابی طالب (ع) و عبد الله بن عباس است.
گفته اند، عبد الله بن عباس به هنگامی که عثمان در محاصره بود در مکه خطبه ای ایراد کرد که اگر ترکان و دیلمان آن را می شنیدند بدون تردید مسلمان می شدند. در مورد ابن عباس، حسان بن ثابت چنین سروده است: هرگاه با سخنان گزیده ای که هیچ حشوی در آن نمی بینی سخن گوید، جای هیچ سخنی برای سخنگو باقی نمی گذارد. سخن او هر چه را در دلهاست بسنده و کافی است و برای هیچ نیازمندی هیچ جد و هزلی در گفتار باقی نمی گذارد. او دریا و دانشمند راستین است و عمر به روزگار جوانی ابن عباس به هنگام اظهار رأی کردن می گفت: ای در هم شکننده در دریای اندیشه فرو شو و گهر بیرون آور و او را بر همه پیشینیان مقدم می دانست.
می گوید [ابن ابی الحدید ]:جاحظ فقط می خواهد از علی (ع) روی گردان باشد، مگر نمی توانست آنچه را درباره عبد الله بن عباس گفته است در مورد علی بگوید و به جان خودم سوگند که اگر می خواست بگوید می توانست گفتاری فراخ تر بگوید، مگر غیر این است که مردم آداب خطبه خواندن و فصاحت را از علی (ع) آموخته اند و مگر عبد الله بن عباس، که خدایش رحمت کناد، فقه و تفسیر قرآن را از غیر علی آموخته است. چه می توان کرد، خدا جاحظ را رحمت کناد که بصره و محیط آن بر دانش و اندیشه او چیرگی یافته است.
جاحظ می گوید: و اگر افتخار در دلیری و بی باکی و کشتن هماوردان و از پای درآوردن سواران باشد چه کسی همچون حمزة بن عبد المطلب و علی بن ابی طالب است.
احنف هرگاه از حمزه نام می برد، لقب اکیس به او می داد و راضی نمی شد که فقط کلمه شجاع را برای او به کار برد. عرب برای بیان دلیری چهار لغت داشت که به ترتیب نشان دهنده چهار مرتبه شجاعت بود، نخست کلمه شجاع را به کار می برد و اگر فراتر بود کلمه بطل و اگر فراتر بود کلمه بهمه و اگر از آن فراتر بود کلمه اکیس را به کار می برد.
عجاج هم گفته است: «او اکیسی است که در بذل جان و تن سخاوتمند است.» وانگهی بیشتر زخمیها و کشته شدگان به دست آن دو سران و بزرگان شما- بنی امیه- هستند. آن چنان که حمزه و علی (ع) عتبه و ولید و شیبه را کشتند و در کشتن شیبه با عبیدة بن حارث شرکت کردند. علی (ع) حنظلة پسر ابو سفیان را هم کشته است. اما نیاکان و پادشاهان مروانی شما همگان گونه اند که عبد الله بن زبیر هنگامی که خبر کشته شدن برادرش مصعب به او رسید گفت: که به خدا سوگند ما چون خاندان ابو العاص از شکم بارگی نمی میریم و به خدا سوگند هیچ کس از آنان در دوره جاهلی و اسلام کشته نشده است، و ما فقط با ضربه های نیزه و زیر سایه های شمشیر با کشته شدن، می میریم.
جاحظ می گوید: گویا عبد الله بن زبیر کشته شدن معاویة بن مغیرة بن ابی العاص را از این جهت که در غیر میدان جنگ کشته شد به حساب نیاورده است. همچنین کشته شدن عثمان بن عفّان را که در محاصره کشته شده است و کشته شدن مروان بن حکم را که به صورت خفه شدن به دست زنان صورت گرفته به حساب نیاورده است. جاحظ می گوید: عبد الله بن زبیر به کشته شدگان خاندان اسد بن عبد العزی افتخار کرده است، زیرا شأن عرب چنین بوده است که به کشته شدگان خود چه قاتل باشند و چه مقتول افتخار کنند. مگر نمی بینی که بسیاری کشته شدگان فقط میان خاندانهایی است که معروف به دلیری و نیرومندی و فراوانی رویارویی با دشمن و شرکت در جنگها باشند، همچون خاندانهای ابو طالب و زبیر و مهلب.
جاحظ می افزاید: مخصوصا در خاندان زبیر هفت پشت کشته شده اند که در خانواده های دیگر چنین چیزی مشاهده نمی شود. عماره و حمزه دو پسر عبد الله بن زبیر در جنگ قدید به دست خوارج کشته شدند. عبد الله بن زبیر در جنگ با حجاج کشته شد.
برادرش مصعب بن زبیر در جنگ دیر جاثلیق به شرافتمندانه ترین صورت در رویارویی با عبد الملک بن مروان کشته شد. زبیر در وادی السباع در حالی که از جنگ جمل روی گردان شده بود، کشته شد و پدرش عوّام بن خویلد در جنگ فجار کشته شد و پدرش خویلد بن اسد بن عبد العزی در جنگ خزاعه کشته شد که هفت تن پشت در پشت هستند.
جاحظ می گوید: میان بنی اسد بن عبد العزی کشتگان فراوان دیگری غیر از اینان هستند. منذر بن زبیر در مکه به دست شامیان در جنگ حجاج کشته شد. او سوار بر استری سرخ به کوه می گریخت و در همان حال کشته شد و یزید بن مفرغ حمیری در هجویه ای که عبید الله بن زیاد را به سبب فرار در جنگ بصره مورد نکوهش قرار داده است، به کشته شدن منذر اشاره کرده است. عمرو بن زبیر را هم برادرش عبد الله بن زبیر کشته است، با آنکه در پناه و جوار برادر دیگرش عبیدة بن زبیر بوده است و عبیدة برای او کاری انجام نداد و شاعری عبیدة را مورد نکوهش قرار داده و او را به کشتن برادرش عبد الله بن زبیر برانگیخته و ضمن سرودن ابیاتی خطاب به او چنین گفته است: با شمشیر خود ضربتی بزن که شهره شود و امانت و وفاداری خود را انجام بده. بجیر بن عوام برادر زبیر بن عوام هم به دست سعد بن صفح دوسی جدّ مادری ابو هریره در ناحیه یمامه همراه دو برادرش اصرم و بعلک پسران عوام کشته شدند.
گروهی از نام آوران خاندان اسد در جنگ با پیامبر (ص) به روز بدر کشته شده اند، از جمله ایشان زمعة بن اسود بن مطلب بن اسد بن عبد العزی است که از اشراف مکه بود و روز بدر کشته شد. پدرش اسود چنان بود که به قدرت و شوکت او در مکه مثل می زدند و پیامبر (ص) هم ضمن بیان احوال کسی که ناقه صالح (ع) را کشته است فرموده اند: «مردی پر شوکت و قدرت همچون ابو زمعه بود.» کنیه زمعة بن اسود ابو حکیمة بود. حارث بن اسود بن مطلب- برادر زمعه- هم در جنگ بدر کشته شد. عبد الله بن حمید بن زهیر بن حارث بن اسود بن مطلب بن اسد هم به روز بدر کشته شد. نوفل بن خویلد هم در جنگ بدر به دست علی (ع) کشته شد. یزید بن عبد الله بن زمعه در جنگ حره به دست مسرف بن عقبه گردن زده شد. مسرف به او گفت: باید با امیر المؤمنین یزید با شرط بندگی و اینکه غلام زر خرید او خواهی بود بیعت کنی. او گفت: با او بیعت می کنم به اینکه برادر و پسر عموی او باشم و مسرف گردنش را زد. اسماعیل بن هبار بن اسود هم شبانه کشته شد.
او که برای پاسخ دادن به کسی که از او فریاد رسی می کرد بیرون آمده بود، کشته شد.
مصعب بن عبد الله بن عبد الرحمان متهم به کشتن او شد، معاویه او را پنجاه بار سوگند داد و رهایش ساخت و شاعری در این باره چنین سروده است: هرگز در شب پاسخ فرا خواننده ای را نخواهم داد که از غافلگیر شدن می ترسم همان گونه که ابن هبار غافلگیر شد... عبد الرحمان بن عوّام بن خویلد هم به روزگار خلافت عمر بن خطاب در یکی از جنگها کشته شد. پسرش عبد الله روز جنگ خانه عثمان همراه عثمان کشته شد. بنابراین عبد الله بن عبد الرحمان بن عوّام بن خویلد کشته پسر کشته پسر کشته پسر کشته است یعنی نسل چهارمی که هر چهار پشت کشته شده اند. دیگر از کشته شدگان ایشان عیسی پسر مصعب بن زبیر است که در ناحیه مسکن در جنگ با عبد الملک بن مروان مقابل دیدگان پدر خویش کشته شد. کنیه مصعب ابو عیسی و ابو عبد الله بوده است و شاعر در آن مورد چنین سروده است: آری که باید بر ابو عیسی و بر خود عیسی همه وابستگان قریش از هر طبقه بگریند.
دیگر از کشته شدگان ایشان مصعب بن عکاشة بن مصعب بن زبیر است که در جنگ قدید با خوارج کشته شد و شاعر از او یاد کرده و چنین سروده است: ای زنان مویه گر برخیزید و بر مردانی که در قدید کشته شده اند و بر کاسته شدن شمار ایشان بگریید و هیچ کس را با مصعب همسنگ مدانید... دیگر از ایشان خالد بن عثمان بن خالد بن زبیر است که همراه محمد بن عبد الله بن حسن بن حسن خروج کرد و ابو جعفر منصور او را کشت و پیکرش را بر دار کشید. عتیق بن عامر بن عبد الله بن زبیر که به نام جد مادری خود ابو بکر عتیق نام داشت نیز در جنگ قدید کشته شد.
می گوید [ابن ابی الحدید ]:این هم از کارهای ناروای جاحظ است که چیزی را به زور به دیگران می بندد. ای کاش کشته شدگان کربلا را نام می برد که بیست سرور از یک خاندان بودند که در یک ساعت کشته شدند و این چیزی است که نظیرش در جهان و میان عرب و عجم اتفاق نیفتاده است. چون حذیفة بن بدر در جنگ هباءة همراه سه یا چهار تن از افراد خانواده اش کشته شد اعراب او را بسیار بزرگ شمردند و مثلها در آن مورد زده شد، و چون موضوع کربلا پیش آمد، چنان سیلی بود که همه چشمه سارها را در خود فرو برد.
و ای کاش جاحظ کشته شدگان از خاندان ابو طالب را می شمرد که به روزگار او شمار ایشان چندین برابر کشته شدگان خاندان اسد که او نام برده است، بوده اند.
ابو عثمان جاحظ می گوید: و اگر فخر و فضیلت در بخشش و سخاوت باشد چه کسی همتای عبد الله بن جعفر بن ابی طالب و عبید الله بن عباس بن عبد المطلب است.
بنی امیه در این مورد ممکن است اعتراض کنند و بگویند عبد الله بن جعفر چیزهایی را می بخشیده است که معاویه و یزید به او می بخشیده اند، بنابراین، او از بخشش ما بخشنده شده است. بنی امیه گفته اند، معاویه نخستین کس بر روی زمین است که یک میلیون درهم بخشیده است و پسرش یزید نخستین کسی است که آن را چند برابر کرده است. آنان می گویند معاویه به حسن و حسین پسران علی (ع) در هر سال به هر یک هزار هزار درهم جایزه می داده است و به عبد الله بن عباس و عبد الله بن جعفر هم همان گونه می پرداخته است. و چون معاویه مرد و یزید بر جای او نشست عبد الله بن جعفر پیش او رفت و گفت: امیر المؤمنین معاویه برای رعایت پیوند خویشاوندی من هر سال هزار هزار درهم می پرداخت. یزید گفت: اینک برای تو دو هزار هزار درهم خواهد بود. عبد الله بن جعفر به یزید گفت: پدر و مادرم فدایت باد. و سپس گفت: همانا که من این سخن را برای هیچ کس پیش از تو نگفته ام، و یزید گفت: بنابراین برای تو چهار هزار هزار درهم خواهد بود.
این اعتراض بی ارزش است که، بر فرض صحت سخنان آنان، این گونه بخششها، جود و سخاوت و رعایت پیوند خویشاوندی نیست، زیرا این اشخاص که معاویه بر آنان بذل و بخشش می کرده است از آن طبقه بوده اند که از ایشان بر پادشاهی خویش بیم داشته است و از موقعیت آنان در دلهای مردم و حق ایشان بر خلافت آگاه بوده است و در این مورد چاره اندیشی می کرده و افزونیهایی را برای حفظ دولت و پادشاهی خود معمول می داشته است، آنچنان که ما آنچه را که خلفای بنی هاشم- عباسیان- به فرمانروایان و دبیروان و پسر عموهای خود می پرداخته اند، هرگز جود و سخاوت نمی شمریم. مأمون به حسن بن سهل ده هزار هزار درهم از درآمد غله را اختصاص داد و آن را از کرامت او نمی شمردند. همچنین هر چیزی که در باب دلجویی و معامله سیاسی و به منظور تدبیر کار حکومت پرداخت شود، جود و سخاوت نیست، بلکه جود و سخاوت چیزی است که پادشاهان به نمایندگان و شاعران و سخنوران و ادیبان و افسانه سرایان و نظایر ایشان پرداخت می کنند و اگر چنین نباشد باید آنچه را که خلیفه به عنوان حقوق به سپاهیان خود پرداخت می کند در زمره جود او به حساب آورد.
پرداختهایی که در قبال عمل و به صورت مزد و برای دفع امور ناخوش صورت می گیرد چیزی است و جود و بخشش چیز دیگری است. وانگهی عطایی که معاویه و یزید بر آن گروه می داده اند بخشی اندک از حقوق ایشان بوده است که بخش بیشتری از حق آنان را ضایع کرده اند. اگر بخواهم عطاهای پادشاهان بنی عباس و پادشاهان بنی امیه را مقایسه کنم بنی امیه و یاران ایشان سخت رسوا خواهند شد که زنان خلیفگان عباسی از مردان اموی بیشتر اموال می بخشیده اند، آنچنان که اگر بذل و بخشش ام جعفر را به تنهایی در نظر بگیریم، بیشتر از همه بذل و بخشش بنی مروان است و این موضوع معروف است. اگر خیرات و بخشش زنان دیگری چون خیزران و سلسبیل برشمرده شود، طومارهای بسیاری آکنده خواهد شد. خالصه کنیز عباسیان را در جود و بخشش فراتر از همه بخشندگان بنی امیه می پنداریم و اگر می خواهی وابستگان و دبیران ایشان را نام ببری، عیسی بن ماهان و پسرش علی و خالد بن برمک و پسرش یحیی و پسران او جعفر و فضل و دبیر ایشان منصور بن زیاد و محمد بن منصور و فتی العسکر را نام ببر که برای هر یک از ایشان بذل و بخششی می یابی که بر همه بذل و بخشش خاندان عبد شمس فزونی دارد.
اما پادشاهان اموی برخی چنان بوده اند که بر غذا دادن هم بخل می ورزیده اند و جعفر بن سلیمان همواره این موضوع را می گفته است. معاویه افراد پرخور را اگر بر سفره اش می نشستند خوش نمی داشت. منصور دوانیقی هرگاه از خلیفگان اموی نام می برد، می گفت: عبد الملک ستمگری بود که هیچ اهمیتی نمی داد که چه می کند، ولید دیوانه ای بود، همت سلیمان فقط در شکم و فرجش بود، عمر بن عبد العزیز یک چشمی میان کوران بود، مرد آن قوم فقط هشام بود. منصور از پسر عاتکه- یزید بن عبد الملک- نام نمی برد، در مورد هشام هم با آنکه او را استثنا می کرد، می گفت او لوچ و دزد بود، همواره پرداخت شهریه سپاهیان را از این ماه به آن ماه و ماه بعد موکول می کرد تا جایی که حقوق یک سال آنان را برای خود تصرف کرد. ابو النجم عجلی برای او ارجوزه ای سرود و مطلع آن چنین بود «سپاس خداوند بخشنده بسیار عطا کننده را» و هشام برای تحسین او همواره کف می زد، همینکه به وصف خورشید رسید و گفت «خورشید در افق همچون چشم لوچ است»، دستور داد پس گردن او زدند و او را بیرون انداختند و این نشانه ناتوانی و نادانی است. ابراهیم بن هشام مخزومی دایی هشام بن عبد الملک می گفته است از او جز دو بار خطا ندیدم یکی این بود که سراینده ای خطاب به شتری که هشام بر آن سوار بود، چنین سرود: «ای شتر تنومند همانا سوار تو گرامی ترین سواری است که شتران بر خود برده اند» و هشام گفت: آری راست گفتی و دیگر آنکه گفت: به خدا سوگند روز قیامت از دست سلیمان- برادرش- به امیر المؤمنین عبد الملک شکایت خواهم برد، و این نشان ناتوانی و نادانی بسیار است.
جاحظ می گوید: هشام می گفته است، به خدا سوگند من آزرم می کنم که به کسی بیش از چهار هزار درهم بدهم و سپس به عبد الله بن حسن چهار هزار دینار پرداخت و آن را به حساب جود و بخشش خود گذاشت و حال آنکه با آن کار پادشاهی و جان خود و آنچه را در دست داشت حفظ کرد. برادرش مسلمة بن عبد الملک به هشام گفت: آیا با آنکه بخیل و ترسویی طمع داری به خلافت برسی گفت: در عوض بردبار و عفیف هستم. و می بینید که خودش اعتراف به بخل و ترسو بودن کرده است و آیا خلافت با یکی از این دو عیب استقامت می یابد و بر فرض که بر پا بماند جز با خطر بزرگ و گرفتاری نخواهد بود و اگر از فساد و انقراض سالم بماند از عیب مصون نخواهد بود.
منصور هم که در سخن خود عمر بن عبد العزیز را بر دیگر خلیفگان اموی برتری داده است از او به یک چشم میان کوران تعبیر کرده است، و شما امویان چنین می پندارید که او زاهد و پارسا و پرهیزکار بوده است. عمر بن عبد العزیز چگونه این چنین بوده است و حال آنکه خبیب بن عبد الله بن زبیر را صد تازیانه زد و در روزی سرد و زمستانی مشک آب سردی بر سرش ریخت و گرفتار کزاز و فلج شد و مرد. عمر بن عبد العزیز نه اقرار به خون او کرد و نه حق اولیای او را پرداخت و نه دادخواهی کرد. خبیب از کسانی نبوده است که حدود شرعی و احکام آن و قصاص بر او لازم شده باشد و گفته می شود که برای اجرای آن مطیع بوده است و همان تازیانه زدن جان او را می گرفته است و بر فرض که بگویید تازیانه زدن او برای تعزیر و ادب کردنش لازم بوده است، دیگر چه بهانه و دلیلی برای ریختن آب سرد در روز زمستانی آن هم پس از صد تازیانه وجود دارد.
و چون به عمر بن عبد العزیز خبر رسید که سلیمان بن عبد الملک می خواهد کسی را به جانشینی خود معرفی کند، آمد و در جایی که آمد و شد پیش سلیمان بود نشست و به رجاء بن حبوة گفت: ترا به خدا سوگند می دهم که در مورد خلافت و فرمانروایی از من نام نبری و به من اشاره نکنی که به خدا سوگند مرا بر این کار تاب و توان نیست. رجاء گفت: خدا ترا بکشد که چه قدر بر آن حریصی.
و هنگامی که ولید بن عبد الملک خبر مرگ حجاج را آورد و به عمر بن عبد العزیز گفت: ای ابو حفص حجاج مرد. عمر گفت: مگر نه این است که حجاج یکی از افراد خاندان ما بود و هنگام خلافت خود گفت: اگر نه این است که بیعت یزید بن عاتکه بر گردن مردم است، خلافت پس از خود را در شورایی مرکب از اسماعیل بن امیة بن عمر بن سعید اشدق، و قاسم بن محمد بن ابی بکر که متدین و دلیر قریش است و سالم بن عبد الله بن عمر قرار می دادم. برای عمر بن عبد العزیز هیچ زیان و گناهی نبود و هیچ کاستی نداشت که علی بن عبد الله بن عباس و علی بن حسین را هم در آن شورا قرار دهد، و بدیهی است که او نمی خواسته است کسی از قبیله تمیم و عدی را در آن راهی باشد بلکه کار را برای امویان تدبیر می کرده است، ولی اشکال در این است که گویا در نظرش هیچ کس از بنی هاشم شایستگی عضویت آن شورا را نداشته است. از این گذشته او کار را بدان گونه می خواسته است که با برادرش ابو بکر بن عبد العزیز بیعت شود و چنان شد که او را مسموم کردند و کشته شد. و چون عبد الله بن حسن بن حسن پیش او آمد و عمر بن عبد العزیز کمال و سخن آوری و نسب و موقعیت و احترام او را در دل مسلمانان و سینه مؤمنان می دانست اجازه نداد حتی یک شب در شام بماند و به او گفت: پیش خاندان خودت برگرد که بهترین چیزی که برای آنان می بری سلامت و برگشت خود تو پیش ایشان است و من از طاعونهای شام بر تو بیمناکم، و به زودی نیازهای ترا همان گونه که می خواهی و دوست می داری بر می آوریم و برایت می فرستیم.
عمر بن عبد العزیز خوش نمی داشت مردم شام عبد الله بن حسن بن حسن را ببینند یا سخن او را بشنوند که مبادا تخم دوستی در سینه های آنان بیفشاند یا نهال دوستی در دلشان بنشاند.
وانگهی عمر بن عبد العزیز به جبر از همه خلق خدا معتقدتر بوده است تا آنجا که در آن مورد از جهمیه هم جلوتر و از هر غایتی پیشتر افتاده و صاحب ننگ و عار شده است و با آنکه به علم کلام نادان بوده است و با اهل نظر کم آمیزش داشته است و در آن باره کتابها می نوشته است. شوذب خارجی از او پرسید اگر پدر و خویشاوندانت در نظرت تبهکارند، آنان را لعن نمی کنی بلکه از پدرت به نیکی یاد می کنی عمر به او گفت: تو چه هنگامی فرعون را لعن کرده ای گفت: به خاطر ندارم که او را لعن کرده باشم. عمر بن عبد العزیز گفت: چگونه برای تو رواست که از لعن فرعون خود داری کنی و برای من روا نیست که از لعن پدر و نیاکان خویش خود داری کنم و بدین گونه پنداشت که بر او پیروز شده است و برهان او را باطل کرده است، و افراد متوسطی هم که از عالم فروتر و از جاهل فراترند، چنین پنداشته اند. حال آنکه چه شباهتی میان خاندان مروان و ابو سفیان با فرعون است و اینان قومی هستند که گروهی پیرو و شیعه ایشان بوده اند و گروه بسیاری معتقد به فضیلت آنان بوده اند و کارشان مورد شبهه بوده است، در صورتی که فرعون بر خلاف آنان شیعه و پیرو و نسل و دوستدارانی در آن روزگار نداشته و گمراهی او مورد شبهه نبوده است. وانگهی عمر بن عبد العزیز در مورد خویشاوندان خویش متهم بوده است و می بایست آن اتهام را با تبری جستن از ایشان از خود بزداید و حال آنکه شوذب خارجی متهم به طرفداری از فرعون نبوده است و امساک از لعن و تبری جستن از فرعون در برنامه خوارج شناخته شده نبوده است و چگونه این دو موضوع در نظر عمر بن عبد العزیز یکسان آمده است.
مردی از خویشاوندان عمر بن عبد العزیز پیش او از وام سنگین و عائله مندی خود شکوه کرد، عمر برای او بهانه آورد. آن مرد گفت: ای کاش در مورد عبد الله بن حسن هم بهانه می آوردی. عمر بن عبد العزیز گفت: مگر لازم بوده است در کار خود با تو مشورت کنم. او گفت: مگر مرا مشیر خود می بینی. عمر بن عبد العزیز گفت: مگر آنچه به او پرداخته ام برخی از حق او نبوده است او گفت: چرا از پرداخت همه حقوق او خودداری کردی عمر بن عبد العزیز دستور داد او را بیرون کردند و او بر همان گرفتاری بود و محروم از عطای عمر ماند تا درگذشت.
وانگهی همان کارگزاران خویشاوندانش، کارگزاران و امیران او بر شهرها بودند، آنچه موجب حسن شهرت نسبی او شده است و کارش را بر اشخاص کم اطلاع مشتبه ساخته، این است که او پس از قومی که عموم شرایع دین و سنّتهای پیامبر (ص) را دگرگون ساخته بودند به حکومت رسیده است و مردم پیش از او چنان ستم و جور و بی اعتنایی به اسلام و خوار و سبک شمردن احکام را دیده بودند که آنچه از او می دیدند در مقایسه با قبل اندک و کوچک به نظر می رسید. چون عمر بن عبد العزیز پاره ای از آن کارهای زشت را کاست او را در شمار خلفا و رهبران شایسته و رو به راه شمردند. در این باره همین موضوع کافی است که خلیفگان اموی و مروانی، علی (ع) را بر منابر خود لعن می کردند و همینکه عمر بن عبد العزیز از این کار جلوگیری کرد و او را نیکوکار دانستند، و سخن کثیّر شاهد بر این مورد است که خطاب به او چنین سروده است: به ولایت رسیدی و بدون اینکه از مردم بترسی و از سخن گنهکار پیروی کنی از دشنام دادن به علی خود داری کردی.
این شعر دلیل بر آن است که دشنام دادن به علی (ع) چنان عادت زشتی بوده است که او را به سبب خود داری از آن ستوده اند. هنگامی که خالد بن عبد الله قسری حاکم مکه شد هرگاه خطبه می خواند علی و حسن و حسین، علیهم السلام، را لعن می کرد.
عبید الله بن کثیر سهمی چنین سرود: خدای لعنت کناد هر کس از پیشوایان و رعیت را که بر علی و حسین دشنام می دهد، آیا باید بر آنان که نیاکان و عموهایشان همگی گرامی و پاکیزه بوده اند دشنام داد... عبد الله بن ولید بن عثمان بن عفان که از دشنام دهندگان بود هنگامی که هشام بن عبد الملک بر منبر عرفات و روز عرفه خطبه می خواند، برخاست و گفت: ای امیر المؤمنین امروز روزی است که خلفا لعن کردن ابو تراب را مستحب می دانستند. هشام گفت: ما برای این کار نیامده ایم. بنابراین می بینی که لعن کردن علی (ع) میان آنان آشکارا و معمول بوده است، و همین عبد الله بن ولید بن عثمان بن عفان ضمن دشنام دادن به علی (ع) می گفت: او هر دو نیای پدری و مادری من، یعنی عثمان و زبیر را کشته است. مغیرة که کارگزار معاویه بود، روزی به صعصعة بن صوحان گفت: برخیز و علی را لعنت کن. او برخاست و گفت: ای مردم این امیر شما به من فرمان می دهد که علی را لعن کنم، او را لعنت کنید که خدایش لعنت کناد و از ضمیر او مغیره را در نظر داشت.
اما در مورد عبد الملک و نادانی او همین بس که شرایع دین و اسلام را دگرگون ساخت و در عین حال می خواست در پناه نام همین دین کار مردم و یاران خویش را بر عهده بگیرد. درباره نادانی او همین بس که می پنداشت بهترین تدبیر در منع بنی هاشم از خلافت این است که بر منابر او علی (ع) را لعن کنند و در مجالس او آن حضرت را متهم به تبهکاری سازند و این مسأله موجب روشنی چشم دشمن و کاستی و سرزنش دوست او خواهد بود. و همین بس که عبد الملک بر منبر خلافت ایستاد و گفت: ای مردم به خدا سوگند که من خلیفه ناتوان و خلیفه چرب زبان و خلیفه درمانده نیستم و این کسانی که او از آنان چنین یاد می کند خلیفگان پیش از او و پیشوایان اویند که به پایمردی ایشان به این مقام رسیده اند و به سبب پیش افتادن آنان و اینکه چنین حکومتی را تأسیس کرده اند به ریاست دست یافته اند و اگر سپاهیان مرتب و کارهای استوار و عادت مردم به چنین حکومتی نمی بود، هر آینه عبد الملک از همگان به این مقام دورتر و برای رسیدن به چنین شرفی به هلاکت می افتاد. منظور عبد الملک از خلیفه ناتوان عثمان و از خلیفه چرب زبان معاویه و از خلیفه درمانده یزید بن معاویه است و گفتن چنین سخنی مایه در هم شکستن سلطنت او و نشانه دشمنی او با خاندان خود و تباه ساختن دلهای پیروان اوست. و اگر او هیچ بی خردی دیگر نمی داشت جز همینکه برای اظهار قدرت خود چاره ای جز اظهار ناتوانی رهبران خود نداشته باشد، برای اثبات ناشایستگی او کافی است.
اینها که برشمردیم مطالبی است که بنی هاشم در مورد افتخارات خود گفته اند.
ابن ابی الحدید سپس مطالبی را که بنی امیه در مورد افتخارات خود برشمرده اند در سیزده صفحه- در چاپ محمد ابو الفضل ابراهیم، مصر- آورده است و سپس در بیست و پنج صفحه پاسخهایی را که جاحظ داده است و مواردی را هم که خود افزوده، بیان کرده که در واقع خارج از موضوع تاریخ است و باید آن را در موضوع جدل و مناظره به حساب آورد و چون در عین حال حاوی نکاتی ظریف در مورد ائمه بزرگوار شیعه آن هم از زبان جاحظ و ابن ابی الحدید است و بیان فضایل آل ابی طالب و علویان به هنگام تسلط بنی عباس است به ترجمه همان نکات قناعت می شود که مشت نمونه خروار است.