فهرست کتاب


جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه جلد 6

ابن ابی الحدید دکتر محمود مهدوی دامغانی‏

نامه (27) از عهد نامه آن حضرت به محمد بن ابی بکر است هنگامی که او را به حکومت مصر گماشت

در این عهدنامه که چنین شروع می شود «فاخفض لهم جناحک و الن لهم جانبک و ابسط لهم وجهک» (بال فروتنی برای آنان بگستر و برای ایشان نرمخو و گشاده روی باش) ابن ابی الحدید پس از توضیح معانی لغات و ترکیبات، چند لطیفه تاریخی- اجتماعی آورده است که ترجمه آن برای خوانندگان گرامی سودبخش است.
ابن ابی الحدید می گوید: روایت شده است که فضیل بن عیاض همراه یکی از دوستان خود در صحرایی بودند. قطعه نان خشکی خوردند و از آبگیری با دست خود جرعه ای آب نوشیدند. فضیل پای خود را در آن آب نهاد، از خنکی آن و حال خوش خود لذت برد و به دوست خود گفت: اگر شاهان و شاهزادگان بدانند که ما در چه زندگی خوش و با لذتی به سر می بریم بر ما رشک خواهند برد.
ابن ابی الحدید مواردی از این عهدنامه را که دیگران از آن اقتباس کرده اند آورده است و از جمله در توضیح این جمله که علی (ع) فرموده است: «در قبال راضی و خشنود کردن هیچ کس از خلق خدا، خدا را به خشم میاور...» می گوید، مبرد در کتاب الکامل نظیر این موضوع را روایت کرده و گفته است که چون حسن بن زید بن حسن به ولایت مدینه گماشته شد به ابن هرمه گفت: من مانند کسانی نیستم که دین خود را به امید مدح و ثنای تو بفروشند یا از بیم هجو و نکوهش تو چنان کنند که خداوند عز و جل از اینکه مرا از ذریه پیامبر خود قرار داده است، همه مدایح را به من ارزانی فرموده و از کارهای نکوهیده بر کنار داشته است. از حقوق خداوند بر من این است که در مورد احکام و حقوق خداوند چشم پوشی نکنم و به خدا سوگند می خورم که اگر ترا پیش من مست بیاورند، دو حد می زنم، حد شراب خوردن و حد مستی و چون پیش من محترم هستی بر حد تو خواهم افزود، و ترک باده نوشی نیز باید برای رضای خدای عز و جل باشد تا بر آن کار یاری داده شوی و به خاطر مردم آن کار را ترک مکن که به مردم واگذار خواهی شد، ابن هرمه این ابیات را سرود: پسر رسول خدا مرا از باده نوشی نهی فرمود و مرا با آداب افراد گرامی مودب ساخت، او مرا گفت از بیم خدا نه از بیم مردم خوددار باش و آن را رها کن، چگونه ممکن است از باده نوشی شکیبایی پیشه سازم که محبت من به آن در استخوانم ریشه دوانده است، چه کنم که خوشی حلال را بر خود ناخوش و ناگوار می بینم و خوشی دل من در همان حرام پلید است.
ابن ابی الحدید سپس در توضیح بخش آخر این عهدنامه که امیر المؤمنین (ع) فرموده است «امام هدایت و امام پستی یکسان نیستند» آورده است اشاره امام هدایت به خود امیر المؤمنین است و امام پستی به معاویه برمی گردد. علی (ع) معاویه را امام نامیده است همان گونه که خداوند هم در قرآن پیشوایان گمراهی را ائمه نامیده است و فرمود است: «آنان را امامانی قرار داده ایم که به آتش- دوزخ- فرا می خوانند» و سپس او را به صفت دیگری موصوف کرده است که دشمنی پیامبر (ص) است و مقصود این نیست که معاویه به هنگام جنگ قریش با پیامبر (ص) دشمن پیامبر بوده است، بلکه مقصود آن است که هم اکنون هم که او دشمن خداوند است زیرا پیامبر (ص) به علی (ع) فرموده است: «دشمن تو دشمن من است و دشمن من دشمن خداست.» پیش از آن هم در اول همین خبر چنین آمده است: «دوست تو دوست من است و دوست من دوست خداست» و تمام این خبر مشهور است، وانگهی دلایل نفاق معاویه از گفتارهای یاوه و کردارهای ناپسند او مشهود و آشکار است و یاران معتزلی ما در این باره مطالب بسیار نوشته اند که باید در کتابهای ایشان جستجو شود، به ویژه کتابهای شیخ ما ابو عبد الله و دو شیخ دیگر ابو جعفر اسکافی و ابو القاسم بلخی و ما برخی از آن را در مباحث گذشته آوردیم.
سپس علی (ع) می گوید: پیامبر (ص) فرموده است: من بر امت خودم از مؤمن و مشرک بیم ندارم، یعنی مشرکی که شرک خود را آشکار می سازد، زیرا مؤمن را خداوند با ایمانش از اینکه مردم را گمراه کند باز می دارد و مشرکی هم که شرک خود را اظهار می دارد خداوند زبونش می فرماید و دل مردم را از پیروی کردن از او باز می دارد و به سبب اظهار کفر دلهای مردم به گفتارش آرام و سکون نمی یابد. پیامبر (ص) سپس فرموده است: ولی بر امت خویش از منافقی می ترسم که ایمان و کارهای به ظاهر آراسته را آشکار می سازد و کفر و گمراهی خود را نهان می دارد، وانگهی زبان آور است. با زبان خود چیزی می گوید که درستی آن را می شناسید و در نهان رفتاری دارد که اگر بر آن آگاه شوید آن را زشت می شمارید و هر کس که بدین گونه منافق باشد، دل مردم به او توجه می کند و آرام می گیرد که آدمی به ظاهر امور حکم می کند، در نتیجه مردم از منافق پیروی و تقلید می کنند و او آنان را گمراه می سازد و در تباهی می اندازد.

نامه المعتضد باللّه

از جمله نامه های پسندیده نامه ای است که ابو العباس احمد بن موفق ابو احمد طلحة بن متوکل معروف به المعتضد باللّه در سال دویست و هشتاد و چهار و هنگامی که عبید الله بن سلیمان وزیر او بوده است، نوشته است و من آن را با اختصار از تاریخ ابو جعفر محمد بن جریر طبری نقل می کنم: ابو جعفر طبری می گوید: در این سال معتضد تصمیم به لعنت کردن معاویه بن ابی سفیان بر منابر گرفت و دستور داد نامه ای نوشته شود و آن را برای مردم بخوانند.
وزیرش عبد الله بن سلیمان او را از آشوب عامه مردم ترساند و گفت: بیم دارد که فتنه درگیرد و معتضد به گفتار او اعتنا نکرد. نخستین کاری که معتضد در این باره انجام داد این بود که فرمان داد عامه مردم به کار خود بپردازند و از جمع شدن و اظهار تعصب و سخن گفتن و گواهی دادن نزد سلطان خود داری کنند مگر اینکه از ایشان در آن مورد گواهی خواسته شود. او داستان سرایان و نقالان را از اینکه در راهها و مجامع عمومی بنشینند و سخن گویند باز داشت و دستور داد در این مورد نامه ای نوشته و چند نسخه از آن فراهم شود و در دو جانب مدینة السلام- بغداد- در بازارها و محله ها خوانده شود و این کار به روز چهار شنبه شش روز باقی مانده از جمادی الاولی آن سال انجام گرفت. و از روز جمعه چهار روز باقی مانده از آن ماه داستان سرایان و نقالان را و کسانی را که حلقه وار می نشستند، از نشستن در دو جانب بغداد و جمع شدن در دو مسجد منع کردند.
در مسجد جامع هم جار زده شد که مردم اجتماع نکنند و داستان سرایان و حلقه نشینان را از تشکیل اجتماع باز داشتند و جار زده شد که حرمت و ذمه از هر کس که برای مناظره و جدل جمع شود برداشته است. و به کسانی هم که در مساجد جامع به مردم آب می دادند و عادت آنان بر این قرار گرفته بود که به هنگام آب دادن برای معاویه طلب رحمت و آمرزش می کردند فرمان داده شد که چنان نکنند و بر معاویه رحمت نفرستند و او را به نیکی یاد نکنند. مردم می گفتند نامه ای را که معتضد فرمان داده است در مورد لعن معاویه بنویسند، روز جمعه پس از نماز جمعه بر منبر خوانده خواهد شد، به همین سبب همینکه نماز جمعه تمام شد، مردم به سوی ایوان بلند مسجد آمدند تا خواندن آن نامه را بشنوند ولی نامه خوانده نشد. گفته شد عبید الله بن سلیمان خلیفه را از آن کار منصرف کرده است، بدین معنی که یوسف بن یعقوب قاضی را خواسته و گفته است، در مورد منصرف ساختن معتضد چاره ای بیندیشند، قاضی یوسف پیش معتضد رفت و با او سخن گفت و اظهار داشت بیم آن دارم که عامه مردم به هنگام شنیدن مطالب این نامه شورش کنند و فتنه ای بر پا شود. معتضد گفت: اگر چنین کنند بر ایشان شمشیر می نهم. قاضی گفت: ای امیر المؤمنین نسبت به طالبیان- علویان- که هر روز در ناحیه ای خروج می کنند و مردمی بسیار به سبب خویشاوندی نزدیک آنان با پیامبر (ص) به ایشان متمایل می شوند چه می کنی، آن هم با اینهمه ستایش که در این نامه از ایشان شده است.
همینکه مردم آن را بشنوند به ایشان متمایل تر می شوند، زبان طالبیان هم درازتر و برهان آنان از امروز استوارتر می شود. معتضد پس از شنیدن این سخنان قاضی یا چیزهایی نظیر این که گفته بود خود داری کرد و به او پاسخی نداد و پس از آن درباره آن نامه هم دستوری نداد.
در آن نامه پس از ستایش خدای عز و جل و درود و سلام بر محمد و خاندانش چنین آمده بود: «اما بعد، به امیر المؤمنین خبر رسیده است که گروهی از عامه در دین خود گرفتار شبهه و در اعتقاد خویش دچار فساد شده اند و با غلبه هوس دچار تعصبی شده اند که بدون شناخت و تأمل از آن سخن می گویند و بدون بینش و برهان از پیشوایان گمراه سخن می گویند و از سنّتهای پسندیده به بدعتهای ناشی از هوس گرایش یافته اند و خدای عز و جل فرموده است: گمراهتر از آن کس که هوس خویش را بدون هدایت خدا پیروی کند کیست و همانا خداوند قومی را که ستمگران اند هدایت نمی فرماید وانگهی این کار را برای خروج از جماعت و شتاب به سوی فتنه و برگزیدن تفرقه و اختلاف کلمه انجام می دهند و برای اظهار دوستی با کسی که خداوند دوستی را از او بریده و عصمت را از او بازداشته و از دین بیرونش کرده و لعنت و نفرین را برای او واجب فرموده است چنین می کنند، و کسی را که خداوند او را زبون و کارش را سست و ناتوان قرار داده است بزرگ می شمارند. آن هم کسی را که از خاندان بنی امیه است که شجره ملعونه اند، و برای مخالفت و ستیز با کسی که خداوند به وسیله او ایشان را از هلاکت نجات داده و نعمت را بر ایشان تمام کرده است و از خاندان برکت و رحمت است و خداوند هر که را که خواهد خاص رحمت خود می فرماید و خداوند دارای فضل و کرم بزرگ است.
امیر المؤمنین- معتضد- آنچه را که شنیده بود بزرگ دانست و چنان دید که خود داری از انکار و زشت شمردن آن موجب حرج در دین است و مایه تباهی کسانی می شود که خداوند کارشان را به او سپرده است و موجب اهمال در مستقیم ساختن مخالفان و روشن ساختن جاهلان و اقامه دلیل بر شک کنندگان و جلوگیری از کار دشمنان است که خداوند همه این امور را بر او واجب فرموده است.
اینک ای گروه مسلمانان امیر المؤمنین به شما خبر می دهد که چون خدای عز و جل محمد (ص) را با دین خویش برانگیخت و به او فرمان داد که کار خود و فرمان خدا را آشکار سازد، آن حضرت نخست از افراد خانواده و عشیره خود آغاز کرد و به آنان مژده و بیم داد و آنان را به آیین خدای خود فرا خواند و پندشان داد و ارشادشان فرمود، کسانی که دعوت او را پذیرفتند و سخنش را تصدیق و از فرمانش پیروی کردند تنی چند از پسران پدرش- خویشاوندان نزدیکش- بودند که همانان هم دو گروه بودند، برخی از ایشان به آنچه او از جانب پروردگار خویش آورده بود مؤمن بودند و برخی اگر چه مؤمن نبودند ولی چون او را عزیز می شمردند و بر او مهر می ورزیدند سخن او را تأیید می کردند و یاریش می دادند. بنابراین مؤمن ایشان پیامبر را با بصیرت وبینش یاری می داد و کافر ایشان برای حفظ حمیت و حرمت او را یاری می دادند. کسانی را که با پیامبر ستیز و دشمنی و کارشکنی می کردند دفع و از یاران و یاری دهندگان او حمایت می کردند و از کسانی که نصرت او را می پذیرفتند بیعت می گرفتند و از اخبار دشمنان پیامبر تجسس می کردند و در غیاب پیامبر (ص) همچون هنگام حضور او برای کارهای او تدبیر و چاره اندیشی می کردند، تا آنکه مدت به سر آمد و گاه هدایت فرا رسید و آنان هم با بینشی پایدار در دین خدا و اطاعت حق تعالی و تصدیق پیامبر و گرویدن به آن حضرت در آمدند و این کار را با بهترین حالت هدایت و رغبت انجام دادند. خداوند ایشان را اهل بیت رحمت و دین قرار داد و پلیدی را از ایشان بزدود و آنان را پاکیزه فرمود و معدن حکمت و وارثان نبوت و خلافت قرار داد و خداوند برای آنان فضیلت را مقرر داشت و طاعت و فرمانبرداری از ایشان را بر بندگان لازم فرمود. شمار بیشتر و عمده افراد عشیره پیامبر (ص) با او ستیز ورزیدند و او را تکذیب کردند و به جنگ با او پرداختند و او را سرزنش می کردند و آزار می دادند و تهدید می کردند و دشمنی خود را آشکار می ساختند و به جنگ او رفتند و کسانی را که آهنگ پیوستن به پیامبر را داشتند از آن کار بازداشتند و پیروانش را آزار دادند. از میان ایشان کسی که بیش از همه با او دشمنی و ستیز و مخالفت می کرد و در هر نبردی پیشگام بود و سالار آنان در هر فتنه و جمع کردن لشکر بود و هیچ پرچمی بر ضد اسلام بر افراشته نشد مگر اینکه او صاحب آن پرچم و رهبر آن گروه بود ابو سفیان بن حرب است که سالار جنگ احد و خندق و جنگهای دیگری جز آن دو بود و پیروان او از خاندان بنی امیه بودند که در کتاب خدا و هم به زبان پیامبر (ص) در موارد متعدد لعنت شده اند که نفاق و کفر ایشان در علم خدا و حکم او مقرر شده بود. ابو سفیان، که خدایش لعنت کناد، همچنان با کوشش نبرد کرد و با حیله گری دشمنی کرد و لشکر برای جنگ فراهم آورد تا آنکه شمشیر او را مغلوب ساخت و فرمان خدا غلبه یافت و آنان ناخوش می داشتند، ناچار به ظاهر به اسلام پناه آورد و کفر را همچنان نهان می داشت و از آن خود را بیرون نکشیده بود، پیامبر (ص) او و پسرانش را با آنکه به حال او و ایشان آگهی داشت پذیرفت و سپس خداوند متعال در قرآن آیتی بر پیامبر خویش نازل فرمود که ضمن آن شرح حال آنان را بیان فرمود و آن آیه این گفتار خداوند متعال است که می فرماید «و شجره ملعونه در قرآن» و در این مورد هیچ کس را خلاف نیست که خداوند از این آیه آنان را اراده فرمود است. از مطالبی که در این مورد در سنّت آمده است و افراد مورد اعتماد آن را روایت کرده اند گفتار رسول خدا (ص) درباره ابو سفیان است که او را سوار بر خری دید که می آمد، معاویه لگام خر را گرفته بود و برادرش یزید خر را می راند، پیامبر (ص) فرمود: «خداوند آن سوار و قائد و سائق را لعنت فرماید.» دیگر از این موارد مطلبی است که راویان از قول ابو سفیان روایت کرده اند که به روز بیعت با عثمان گفت: ای بنی عبد شمس خلافت را میان خود پاس دهید، همچون پاس دادن گوی که به خدا سوگند نه بهشتی هست و نه دوزخی. و این کفر صریح است که به سبب آن لعنت خدا به او می رسد. همان گونه که بر کسانی از بنی اسرائیل که کافر شدند و لعنت خداوند به زبان داود و عیسی پسر مریم بر آنان نازل شد که عصیان ورزیده و تعدی کردند. دیگر مطلبی است که از او نقل شده است که پس از کور شدن بر بلندی احد ایستاد و به کسی که دست او را گرفته بود و می برد گفت: همین جا به محمد سنگ زدیم و یارانش را کشتیم.
دیگر سخنی است که ابو سفیان پیش از فتح مکه و پس از دیدن سپاه پیامبر (ص) به عباس گفت: همانا پادشاهی برادر زاده ات بزرگ و استوار شده است. عباس به او گفت: وای بر تو پادشاهی نیست پیامبری است. دیگر سخنی است که روز فتح مکه هنگامی که بلال را بر فراز کعبه دید که اذان می گوید و اشهد ان محمدا رسول الله را با صدای بلند اعلان می کند، گفت: خداوند عتبة بن ربیعه را سعادتمند فرمود که شاهد این موضوع نیست.
دیگر از آن جمله موضوع خوابی است که پیامبر (ص) دید و افسرده شد و گفته اند که پس از آن خواب پیامبر (ص) خندان دیده نشد و چنان بود که در خواب تنی چند از بنی امیه را دیده بود که بر منبرش می جهند، همچون جهیدن بوزینگان. و هم از آن جمله این بود که پیامبر (ص) حکم بن ابی العاص را در حالی که حرکت آن حضرت را در راه رفتن خود تقلید می کرد دیده بود تبعید کرد و خداوند به نفرین پیامبر نشانی دائم در حکم بن ابی العاص پدید آورد. وقتی پیامبر او را دید که خود را می لرزاند و حرکات آن حضرت را تقلید می کند گفت: «بر همین حال باش.» و همه عمر را بر این حال باقی ماند. و افزون بر این، پسرش مروان نخستین فتنه را در اسلام پدید آورد که هر خون ناحق که در آن فتنه و پس از آن در اسلام ریخته شد، نتیجه کار مروان بود.
دیگر از آن جمله آن است که خداوند متعال بر پیامبر خویش نازل فرمود که «شب قدر از هزار ماه بهتر است» و گفته اند منظور از هزار ماه پادشاهی بنی امیه بوده است. دیگر این است که پیامبر (ص) معاویه را احضار فرمود که بیاید چیزی بنویسد، او انجام فرمان پیامبر را معطل گذاشت و غذا خوردن خویش را بهانه آورد و پیامبر (ص) فرمود: «خداوند شکمش را سیر نفرماید» و چنان شد که هرگز سیر نمی شد و می گفت به خدا سوگند به سبب سیری از غذا خوردن دست نمی کشم بلکه به سبب خستگی از آن دست می کشم. و هم از آن جمله این است که پیامبر (ص) فرمود: «از این دره مردی از امت من می آید که بر غیر دین من محشور می شود» و معاویه آشکار شد.
و هم این سخن پیامبر (ص) که فرمود: «هر گاه معاویه را بر منبر من دیدید او را بکشید.» و هم از آن جمله این حدیث مرفوع مشهور است که پیامبر (ص) فرموده است: «معاویه در تابوتی آتشین در پایین ترین طبقه دوزخ است و فریاد می کشد یا حنان و یا منان و در پاسخ او گفته می شود: هم اکنون و حال آنکه پیش از این نافرمانی کردی و از تبهکاران بودی. و هم از آن جمله است، اقدام معاویه به جنگ با علی بن ابی طالب که مقام او در اسلام از همه مسلمانان برتر و در مسلمانی از همگان پیش قدم تر و از همگان مؤثرتر و نام آورتر بود. معاویه با باطل خود درباره حق علی ستیز می کرد و با گمراهان و سرکشان با علی و یارانش جنگ می کرد، او و پدرش همواره درباره خاموش کردن نور خدا و انکار دین پروردگار چاره سازی می کردند، «و خداوند نمی خواهد جز آنکه نور خویش را کامل و رخشان فرماید هر چند کافران را ناخوش آید.» معاویه مردم نادان را فریب می داد و مردم ابله را به خطا می انداخت، یعنی همان گروهی که رسول خدا (ص) از پیش خبر ایشان را داده و به عمار فرموده بود «ترا گروه سرکش می کشند»، تو ایشان را به بهشت فرا می خوانی و آنان ترا به دوزخ فرا می خوانند، آنان دنیا را برگزیده و نسبت به جهان دیگر کافر بودند و از قید اسلام بیرون شده بودند. معاویه خون حرام را حلال می شمرد و سرانجام عمار در فتنه و گمراهی و گرفتاری که معاویه پیش آورده بود کشته شد و خون او و خون گروهی بی شمار از مسلمانان برگزیده که از دین خدا دفاع می کردند و حق او را یاری می دادند ریخته شد.
معاویه در دشمنی خدا کوشا بود و می کوشید تا بر خداوند عصیان شود و اطاعت نشود و احکام خداوند باطل گردد و استوار نشود و کلمه گمراهی و دعوت باطل برتر شود، ولی غافل از این بود که کلمه خداوند برتر و دین پروردگار منصور و حکم او نافذ و فرمانش چیره است و فریب سازی هر کس که با خدا دشمنی و ستیز کند مغلوب و در هم شکسته است، و گناهان آن جنگها و جنگهایی را که پس از آن بود و خونهایی را که ریخته شد بر گردن گرفت، و روشهای ناپسندی را پیش آورد که نه تنها گناه آن بلکه گناه هر کس هم که به آن عمل کرد بر عهده اوست. انجام کارهای حرام را بر کسانی که انجام می دادند حلال کرد و حقوق را از اهل آن باز داشت، آری آرزوها او را فریب داد و مهلت او را به گناه انداخت و مقامش را نیست و نابود کرد.
دیگر از چیزهایی که خداوند به سبب آن لعنت را بر او واجب کرده است کشتن گروهی از برگزیدگان اصحاب و تابعان اهل دین و فضیلت است، چون عمرو بن حمق خزاعی و حجر بن عدی کندی و کسان دیگری همچون ایشان، آن هم برای اینکه قدرت و پادشاهی و چیرگی از آن او باشد. وانگهی ادعای او که زیاد پسر سمیه برادر اوست و اینکه او را پسر پدر خویش یعنی ابو سفیان دانست و حال آنکه خداوند متعال می فرماید: «پسر خواندگان را به نام پدرانشان بخوانید که این به نزد خدا منصفانه تر است.» و پیامبر خدای (ص) فرموده است: «هر کس جز پدر خویش را دعوی کند و به غیر از نسب خویش انتساب جوید ملعون است.» و نیز فرموده است: «فرزند از بستر است و زناکار را بهره سنگ است.» معاویه آشکارا با حکم خداوند متعال و پیامبرش مخالفت ورزیده و فرزند را جز برای بستر قرار داد و سنگ را برای غیر زناکار، و با این کار خود در مورد ام حبیبة همسر رسول خدا (ص) و زنانی دیگر چنان کرد که مویها و چهره های آنان را بر کسانی که نامحرم بودند محرم ساخت و قرابتی را اثبات کرد که خداوند آن را دور فرموده بود و چنین خللی در دین و چنین تبدیلی در اسلام واقع نشده بود. دیگر از کارهای معاویه این بود که پسر خود یزید شراب خواره دائم الخمر خروس باز میمون باز، یوز باز را به خلافت خدا بر بندگان خدا برگزید و برای او با زور و بیم و تهدید و به هراس افکندن و سطوت از مسلمانان برگزیده بیعت گرفت و معاویه خود بر نادانی و پلیدی و سفلگی او آگاه بود و خود همواره کفر و تبهکاری و مستی و کارهای ناشایسته او را می دید.
و چون یزید، که خدایش لعنت کناد، قدرت یافت و به آنچه می خواست تسلط یافت، به خونخواهی مشرکان و انتقام جویی برای ایشان از مسلمانان آغاز کرد و در واقعه حره به جان مسلمانان افتاد و با مردم مدینه چنان جنگی کرد که در اسلام زشت تر و ناپسندتر از آن نبود که به گمان خویش خشم خود را فرو نشاند و از دوستان خداوند انتقام گرفت و برای دشمنان خدا خونخواهی کرد و در حالی که کفر و شرک خود را آشکار کرد چنین سرود: ای کاش پیران من که در جنگ بدر بودند حضور می داشتند و بی تابی خزرجیان را از ضربه شمشیر می دیدند.
و این سخن کسی است که به خدا و دین و پیامبر و کتاب او اعتقادی ندارد و به آنچه از پیش خداوند آمده است ایمان ندارد.
بدترین و ناپسندترین و بزرگترین گناهی که مرتکب شد ریختن خون حسین بن علی (ع) بود، آن هم با موقعیت حسین نزد رسول خدا (ص) و مکان و منزلت او در دین و فضیلت و گواهی دادن پیامبر (ص) برای او و برادرش که سرور جوانان بهشت خواهند بود و این کار را برای نشان دادن گستاخی خود نسبت به خداوند و کفر نسبت به دین و دشمنی نسبت به پیامبر و عترت آن حضرت و سبک شمردن حرمت ایشان انجام داد، گویی با کشتن حسین و خاندان او گروهی از کافران ترک و دیلم را کشته است و از عذاب و سطوت خداوند هیچ بیم و باک نداشت و خداوند متعال ریشه و شاخه عمر او را ببرید و از بن برآورد و آنچه را در دست داشت از او سلب کرد و عقوبت و شکنجه ای را که به سبب نافرمانی خدا سزاوارش شده بود برایش آماده فرمود.
این به جای خود و افزون بر این آنکه بنی مروان احکام کتاب خدا و فرمانهای پروردگار را دگرگون کردند و اموال خدا را ویژه خود قرار دادند و خانه خدا را ویران کردند و حرمت آن را شکستند و منجنیقها نصب کردند و آتش به کعبه درافکندند. آنان از سوزاندن و ویران کردن کعبه و از شکستن حرمت آن فروگذاری نکردند و از کشتن پناهندگان و سرکوب کردن ایشان خود داری نکردند و کسانی را که خداوند به سبب آن امانشان داده بود به بیم و هراس افکندند و پراکنده ساختند، تا آنجا که عذاب خداوند برای ایشان مقرر شد و زمین را آکنده از جور و ستم کردند و بر همه بندگان خدا در سرزمینهای خدا ستم روا داشتند. در این هنگام سزاوار انتقام خدا شدند و خشم و سطوت خداوند بر ایشان فرود آمد و خداوند کسانی از خاندان و وارثان پیامبر را که برای خلافت خود ویژه فرموده بود، برای مقابله با آنان آماده فرمود. همان گونه که با نیاکان مؤمن و مجاهد ایشان گروهی را برای مقابله با نیاکان کافر آنان آماده فرموده بود.
خداوند به دست ایشان خونهای آنان را که مرتد شده بودند ریخت، همان گونه که خون نیاکان آنان را در حالی که مشرک بودند ریخته بود «و خداوند دنباله گروهی را که ستم کرده بودند قطع فرمود و سپاس خداوند پروردگار جهانیان را.» ای مردم همانا خداوند فرمان داده که اطاعت شود و دستور داده که باید اجرا شود و حکم فرموده که باید به کار بسته شود، و خداوند متعال چنین فرموده است: «همانا خداوند کافران را لعنت فرموده و برای آنان آتش دوزخ را آماده کرده است» و نیز فرموده است: «آنان را خداوند لعنت می کند و لعنت کنندگان آنان را لعنت می کنند.» بنابراین ای مردم آن کسانی را که خداوند و پیامبرش لعنت کرده اند، لعنت کنید و از کسانی دوری بجویید که به قرب به خداوند دست نمی یابید مگر به دوری گزیدن از ایشان. بار خدایا ابو سفیان بن حرب بن امیه و معاویة بن ابی سفیان و یزید بن معاویه و مروان بن حکم و پسران او و فرزند زادگانش را لعنت فرمای. بار خدایا پیشوایان کفر و رهبران گمراهی و دشمنان دین و پیکار کنندگان با پیامبر و تعطیل کنندگان احکام و تغییر دهندگان کتاب و ریزندگان خون حرام را لعنت فرمای. بار خدایا ما از دوستی با دشمنان تو و از چشم پوشی برای گنهکاران به سوی تو تبری می جوییم، همان گونه که خود فرموده ای: «گروهی را که به خدا و روز رستاخیز گرویده اند نخواهی یافت که با ستیزگران خدا و رسولش دوستی کنند.» ای مردم حق را بشناسید تا اهل آن را بشناسید و راههای گمراهی را بنگرید تا رهروان آن را بشناسید، آنجا که خدایتان فرمان درنگ داده است، درنگ کنید و آنچه را خدایتان فرمان داده است انجام دهید. امیر مؤمنان برای شما از خداوند یاری می جوید و توفیق شما را از پیشگاهش مسألت می کند و برای هدایت شما به خداوند امید می بندد و خدایش بسنده است و بر او توکل می کند و به نیرویی جز خداوند برتر و بزرگ نیست.» می گوید [ابن ابی الحدید ]:طبری این را همین گونه و به صورت نامه آورده است ولی به عقیده من این خطبه است، زیرا آنچه را بخوانند و برای مردم خوانده شود خطبه است و نامه نیست. نامه مطلبی است که برای امیری یا کارگزاری یا نظایر آنها نوشته شود، البته گاهی نامه ای را بر منبر می خوانند که در این صورت به منزله خطبه است و در واقع خطبه نیست بلکه نامه ای است که برای مردم خوانده می شود. شاید مطالب این سخن به منظور اینکه بخشنامه باشد، انشاء شده است تا همه جا فرستاده و برای مردم خوانده شود و این پس از آن است که برای مردم بغداد خوانده شده است. ضمنا مسئله ای که نامه بودن آن را تأیید می کند و سخن طبری را استوار می سازد، این است که در پایان آن چنین آمده است: «این را عبید الله بن سلیمان به سال دویست و هشتاد و چهار نوشته است» و چنین چیزی در خطبه ها معمول نیست بلکه در نامه ها متداول است، ولی طبری نگفته است که دستوری برای نوشتن آن به شهرها صادر شده است، حتی نگفته است که چنین تصمیمی گرفته شده باشد، و می گوید فقط تصمیم بر آن گرفته شد که آن را در مساجد بغداد بخوانند.

نامه (28) از نامه ای از آن حضرت در پاسخ معاویه، و این نامه از نیکوترین نامه هاست

در این نامه که با عبارت «اما بعد فقد اتانی کتابک تذکر فیه اصطفاء الله محمداً صلی الله علیه و آله لدینه» (اما بعد، نامه ات به من رسید که در آن برگزیدن خداوند محمد (ص) را برای دین خود یادآور شده بودی) آغاز می شود و ضمن آن علی (ع) مرقوم داشته است: «و چنین پنداشته ای که برترین مردم در اسلام فلان است و فلان، و سخنی گفته ای که اگر هم درست باشد ترا از آن بهره ای نیست و اگر نادرست باشد ترا از آن زیانی نیست. ترا با برتر و فروتر و سالار و رعیت چه کار. وانگهی آزاد شدگان و فرزندان آزاد شدگان را چه رسد که میان مهاجران نخستین و ترتیب درجه ایشان فرق نهند.» [ابن ابی الحدید پیش از شروع به شرح این نامه موضوع گفتگوی خود را با نقیب ابو جعفر یحیی بن ابی زید آورده است که دارای نکاتی ارزنده است، او می گوید: ]از نقیب ابو جعفر سؤالی کردم و گفتم: من این پاسخ علی (ع) را منطبق بر همان نامه می دانم که معاویه آن را با ابو مسلم خولانی برای او فرستاده است. و اگر این همان جواب باشد، بنابراین، جوابی را که سیره نویسان نقل کرده اند و نصر بن مزاحم آن را در کتاب صفین آورده است نمی توان صحیح دانست، و اگر همان که آنان آورده اند صحیح باشد در این صورت این یکی نمی تواند پاسخ آن باشد. گفت: چنین نیست که هر دو ثابت و روایت شده است و هر دو کلام امیر المؤمنین (ع) و الفاظ همان حضرت است و به من گفت: بنویسم و من گفتار نقیب را که چنین گفت نوشتم.
نقیب، که خدایش رحمت کناد، گفت: معاویه همواره بر علی عیب می گرفت و می گفت که ابو بکر و عمر با او چگونه رفتار کرده اند و حق او را به زور گرفته اند و این موضوع را با حیله گری و به عمد در نامه های خود می نوشت و در پیامهای خود می گنجاند تا بتواند آنچه را در سینه علی (ع) نهفته است بر زبان و قلم او آورد و همینکه علی (ع) آن را نوشت و بر زبان آورد از آن برای تحریک مردم شام دلیل آورد و به پندار یاوه خود این موضوع را هم بر گناهان علی در نظر شامیان بیفزاید. تهمتی که شامیان به علی (ع) می زدند این بود که او عثمان را کشته است یا مردم را برای کشتن او تحریک کرده است. و طلحه و زبیر را هم کشته و عایشه را به اسیری گرفته است و خونهای مردم بصره را ریخته است، و فقط یک اتهام و خصلت دیگر باقی مانده بود و آن این بود که در نظر ایشان ثابت شود که علی (ع) از ابو بکر و عمر هم تبری می جوید و آن دو را به ستم و مخالفت با فرمان رسول خدا در موضوع خلافت نسبت می دهد و اینکه آن دو با زور و ستم بر خلافت دست یازیده اند و حق او را غصب کرده اند. بدیهی است که چنین اتهامی بهانه بزرگی بود که نه تنها مردم شام را بر او تباه می کرد بلکه عراقیان را هم که یاران و لشکریان و خواص او بودند بر او می شوراند، زیرا عراقیان هم به امامت شیخین- ابو بکر و عمر- اعتقاد داشتند مگر گروهی اندک از خواص شیعه.
معاویه نامه ای را که همراه ابو مسلم خولانی فرستاد بدین منظور فرستاده بود که علی را خشمگین سازد و به خیال خودش او را وادار کند که در پاسخ این جمله او که نوشته بود ابو بکر افضل مسلمانان است، چیزی بنویسد که متضمن طعن و سرزنشی بر ابو بکر باشد، ولی پاسخ علی (ع) غیر واضح بود و در آن هیچ گونه تصریحی به ستم و جور ابو بکر و عمر نبود و تصریحی هم به برائت آنان نداشت، گاهی بر آن دو رحمت فرستاده بود و گاه فرموده بود هر چند که حق مرا گرفتند ولی من آن را به آن دو بخشیدم. بدین جهت بود که عمرو بن عاص به معاویه پیشنهاد کرد نامه دیگری برای علی (ع) بنویسد که نظیر همان نامه نخست باشد تا ضمن تحقیر علی، او را تحریک کند و خشم او را وادار به نوشتن سخنی کند که آن دو به آن استناد کنند و مذهب و عقیده اش را درباره ابو بکر و عمر زشت نشان دهند.
عمرو عاص به معاویه گفت: علی مردی است متکبر و لاف زننده و از تقریظ و تمجیدی که از ابو بکر و عمر انجام دهی، به ستوه می آید- و چیزی می نویسد- بنابراین، تو نامه بنویس. معاویه نامه ای نوشت و آن را همراه ابو امامه باهلی که از اصحاب پیامبر (ص) بود برای علی (ع) فرستاد و پیش از آن تصمیم داشت که آن را همراه ابو الدرداء بفرستد و نامه معاویه به علی (ع) چنین بود: «از بنده خدا معاویة بن ابی سفیان به علی بن ابی طالب اما بعد، همانا خداوند متعال و بزرگوار محمد (ص) را برای رسالت خویش برگزید و او را به وحی خویش و ابلاغ شریعت خود مخصوص فرمود و وسیله او از کوری نجات داد و از گمراهی هدایت فرمود و سپس او را ستوده و پسندیده به پیشگاه خویش فرا گرفت... [تا آنجا که می نویسد ]همانا بر ابو بکر رشک بردی و بر خود پیچیدی و آهنگ تباه کردن کار او کردی، در خانه خود نشستی و گروهی از مردم را گمراه ساختی تا در بیعت کردن با او تأخیر کنند. آنگاه خلافت عمر را هم ناخوش داشتی و بر او رشک بردی و مدت حکومتش را طولانی شمردی و از کشته شدنش شاد شدی و در سوگ او شادی خود آشکار کردی و برای کشتن پسرش که قاتل پدر خود را کشته بود چاره اندیشی کردی. رشک تو بر پسر عمویت عثمان از همگان بیشتر بود، زشتیهای او را منتشر ساختی و کارهای پسندیده اش را پوشیده بداشتی و نخست در فقه و سپس در دین و روش او طعنه زدی، آنگاه عقل او را سست شمردی و اصحاب و شیعیان سفله خود را بر او شوراندی تا آنجا که او را با اطلاع و در حضور تو کشتند و با دست و زبان خود او را یاری ندادی، و هیچ یک از آن خلفا باقی نماند مگر اینکه بر او ستم کردی و از بیعت با او خود داری و درنگ کردی تا آنکه با بندهای ستم و زور به سوی او برده شدی، همان گونه که شتر بینی مهار شده را می کشند...» نقیب ابو جعفر گفت: و چون این نامه همراه ابو امامة باهلی به علی (ع) رسید با او هم همان گونه گفتگو فرمود که با ابو مسلم خولانی و همراه او این پاسخ را برای معاویه نوشت- یعنی همین نامه شماره 28 را.
نقیب گفت: عبارت «همچون شتر یا جانور نر بینی مهار شده» در این نامه بوده است نه در نامه ای که همراه ابو مسلم خولانی بوده است و در آن عبارت دیگری است که چنین است «بر خلفا رشک بردی و ستم ورزیدی. این را از نیم نگاه تو و سخن زشت و آههای سرد تو و درنگ تو از بیعت با خلفا دانستیم.» نقیب گفت: بسیاری از مردم این دو نامه را از یکدیگر نمی شناسند و مشهور در نظرشان همان نامه ابو مسلم خولانی است. ولی این الفاظ را هم در همان نامه افزوده اند و حال آنکه صحیح آن همان چیزی است که گفته شد یعنی در نامه ای است که ابو امامه آن را آورده است. مگر نمی بینی که علی (ع) در این نامه به آن پاسخ داده است. بدیهی است اگر چنین چیزی در نامه ابو مسلم می بود آنجا پاسخ می داد.
سخن ابو جعفر نقیب به پایان رسید.
[ابن ابی الحدید سپس به شرح الفاظ و ترکیبات این نامه پرداخته است و امثال و کنایات را روشن ساخته است و آنگاه مباحث زیر را که خالی از جنبه های تاریخی و اجتماعی نیست آورده است. ]