فهرست کتاب


جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه جلد 6

ابن ابی الحدید دکتر محمود مهدوی دامغانی‏

نامه (24) از وصیت آن حضرت که با اموال او چه کنند و آن را پس از بازگشت از صفین مرقوم فرموده است

در این وصیت که با این عبارت شروع می شود «هذا ما امر به عبد الله علی بن ابی طالب امیر المؤمنین فی ماله ابتغاء وجه الله لیولجه به الجنّة و یعطیه به الامنه» (این چیزی است که بنده خدا علی بن ابی طالب، امیر المؤمنین، درباره اموال خود دستور می دهد و برای خشنودی خدا و اینکه او را به بهشت درآورد و امانش دهد.) ابن ابی الحدید در شرح خطبه، نخست چنین اظهار داشته است: طرفداران عثمان در این مورد عتاب آغاز کرده و گفته اند ابو بکر مرد و دینار و درهمی باقی نگذارد و حال آنکه علی (ع) درگذشت و اموال بسیاری از خود به جا گذارد و مقصود ایشان نخلستانها است. در پاسخ آنان گفته می شود، همگان می دانند که علی (ع) با دسترنج خود و به تن خویش در مدینه و ینبع و سویعة آبهای فراوانی استخراج و زمینهای بسیاری را احیاء و آباد کرده است و سپس آنها را از تملک خود بیرون کرده و به عنوان صدقه جاریه برای مسلمانان وقف فرموده است و در حالی که چیزی از آن در اختیارش باشد نمرده است. مگر نمی بینی که کتابهای اخبار و سیره متضمن منازعه زید بن علی و عبد الله بن حسن در مورد سرپرستی اوقاف و صدقات علی (ع) است، و علی (ع) هیچ چیزی نه کم و نه بیش برای فرزندانش به ارث نگذاشته است جز بردگان و کنیزکانش و هفتصد درهم از مقرری خود که آن را هم برای خریدن خادمی برای اهل خانه خویش کنار نهاده بود و بهای آن خادم بیست و هشت دینار بود. به حساب آنکه هر صد درهم چهار صد دینار باشد و در آن هنگام چنین معامله می شده است. وانگهی اگر ابو بکر چیزی میراث ننهاده است، نه کم و نه بیش، بدین سبب است که چندان زندگی نکرده است، اگر او هم بیشتر زنده می ماند بدون تردید میراث باقی می نهاد. مگر نمی بینی که عمر برای ام کلثوم چهل هزار درهم مهر قرار داد و به او پرداخت کرد و این بدین سبب است که اینان عمری درازتر داشتند، بر گروهی از ایشان سودهای بازرگانی فرو ریخت و گروهی دیگر از صحابه به آبادی زمین و کشاورزی پرداختند و گروهی دیگر از سهم غنایم و منافع عمومی دارای روزی و ثروت فراوان شدند. و امیر المؤمنین علی (ع) ثروت بیشتری داشته است از این سبب که به دست خویش کار و کشاورزی و آبیاری و احداث نخلستان می فرمود و همه این کارها را به نفس شریف خویش انجام می داد. وانگهی هیچ چیز از آن را نه کم و نه بیشی برای خود و روزگار خود و اعقاب خود نیندوخت و اموالش همه وقف و صدقه بود.
پیامبر (ص) هم رحلت فرمود، در حالی که دارای زمینهای زراعتی فراوانی در خیبر و فدک و محل سکونت بنی نضیر بود و دارای نخلستان و آب و زمین بسیار دیگری در طائف بود که فقط طبق خبر واحدی، که آن را ابو بکر نقل کرده است، پس از رحلت آن حضرت صدقه و وقف بر مسلمانان بوده است. بنابراین اگر بتوان به سبب دارا بودن آب و زمین و نخلستان بر علی (ع) عیب گرفت، نسبت به پیامبر هم همین سخن را باید گفت و این کفر و الحاد است و اگر فرض شود که پیامبر (ص) آن را صدقه قرار داده و وقف فرموده است، همان طور که گفته شد این خبر را کسی جز یک تن از مسلمانان- ابو بکر- روایت نکرده است و حال آنکه در مورد اموال علی (ع) به روزگار زنده بودنش این موضوع در نظر همه مسلمانان مدینه ثابت شده بود که وقف و صدقه است و در این صورت بر آن حضرت هیچ تهمتی در این باره وارد نیست و او از هر تهمتی به دور است.
ابن ابی الحدید سپس می گوید: علی (ع) ولایت و سرپرستی اموال صدقه و وقف خود را به پسر خود حسن (ع) واگذار کرده و به او اجازه داده است از در آمد آن به صورت پسندیده، یعنی دور از اسراف، بهره مند شود و به میزان نیاز خود همان گونه که کارگزاران زکات از منافع و اصل آن بهره می برند، بهره مند باشد. همان گونه که خداوند متعال در مورد مصرف زکات و صدقات فرموده است «و برای کارگزاران آن.» علی (ع) سپس فرموده است: اگر حسن مرد و حسین پس از او زنده بود سرپرستی امور صدقات با حسین (ع) است و باید آن را در همان مصارفی که حسن (ع) صرف می کرده است صرف کند. علی (ع) تصریح فرموده است که برای این دو پسرش هم سهم آنان از منافع صدقات همچون فرزندان دیگر محفوظ است. این سخن را از این جهت فرموده است که ممکن است کسی گمان کند آن دو چون سرپرست و ناظر مصرف منافع آن صدقات هستند، از اینکه سهمی چون دیگر فرزندان داشته باشند محروم هستند و باید منافع آن بین دیگر فرزندانی که سرپرستی صدقات را بر عهده ندارند تقسیم شود.
سپس درباره علت اعطای سرپرستی صدقات به این دو فرموده است که به سبب شرافتی که آن دو از لحاظ نسبت به رسول خدا دارند این کار را انجام داده ام و خواسته ام با قرار دادن این سرپرستی برای دو نوه پیامبر به رسول خدا تقرب جویم و در این سخن رمز و اعتراضی نهفته است نسبت به کسانی که فرماندهی حکومت را از خاندان پیامبر در ربودند آن هم با وجود داشتن کسی که برای حکومت شایسته بوده است، یعنی سزاوارتر و لایق تر برای مسلمانان این بوده است که پس از رسول خدا به منظور تقرب به پیامبر و گرامی داشتن حرمت و اطاعت او احترام به منزلت آن حضرت، حکومت را برای افراد خاندان پیامبر بگذارند و اجازه ندهند که وارثان رسول خدا رعیت باشند و اشخاص دور و کسانی که از شجره و ریشه پیامبر نیستند بر آنان حاکم باشند. مگر نمی بینی اگر سلطان و حاکم مسلمانان از خاندان پیامبر باشد هیبت و حرمت رسالت و نبوت در سینه های مردم بزرگتر و بیشتر است و در صورتی که سلطان اعظم مسلمانان از صاحب شریعت دارای نسب دوری باشد در سینه های مردم چنان هیبت و جلالی نسبت به مقام پیامبری احساس نمی شود.
سپس شرط کرده است که کسی که سرپرست این اموال و صدقات است باید درختان را همچنان پابرجا بدارد و از درآمد میوه های آن هزینه کند و نباید درختان خرما و دیگر درختان میوه دار را قطع کند که از فروش چوب آن بهره مند گردد و این کار موجب خرابی نخلستان و از بین رفتن ارزش زمین می گردد. ابن ابی الحدید در ادامه چند نکته فقهی درباره کنیزکان فرزند دار یا حامله را که امیر المؤمنین در این وصیت خود مورد اشاره قرار داده اند طرح کرده است که خارج از بحث ماست.

نامه (25) از عهد نامه ای از آن حضرت که برای کسانی که به کارگزاری جمع آوری صدقات می گمارد می نوشت

ما- سید رضی (ره)- اینجا عباراتی از آن را می آوریم تا معلوم شود که آن حضرت ستون حق را همواره بر پای می داشته است.
در این عهدنامه که با عبارت «انطلق علی تقوی الله وحده لا شریک له» (با ترس و پرهیز از خداوند یکتایی که انبازی ندارد حرکت کن) شروع می شود، هر چند که هیچ گونه بحث تاریخی مطرح نشده است، ولی نشان دهنده اعتقاد پاک زمامدار معصوم در مسأله مهم اقتصادی است که چگونه در کمال نرمی و مهربانی باید با پرداخت کننده زکات برخورد کرد و هیچ گونه درشتی و تندخویی و تنگ نظری انجام نداد ضمنا توضیح این نکته هم سود بخش است که پیش از سید رضی و پس از او این عهد نامه در منابع مهم فقهی و تاریخی نقل شده است. به نقل استاد محترم سید عبد الزهراء حسینی خطیب، ثقة الاسلام کلینی آن را در فروع کافی، جلد سوم، صفحه 536 در کتاب الزکاة با عنوان «ادب کارگزار زکات» از برید بن معاویه از قول امام صادق (ع) نقل می کند که فرموده است: امیر المؤمنین (ع) کارگزار زکاتی را از کوفه برای جمع آوری زکات به دشتها و صحراهای اطراف گسیل فرمود و این عهد نامه را برای او مرقوم فرمود.
برید بن معاویه می گوید: امام صادق (ع) گریست و فرمود: ای برید به خدا سوگند هیچ حرمتی برای خداوند باقی نماند مگر آنکه پس از شهادت علی (ع) دریده شد و به کتاب خدا و سنّت پیامبر در این جهان پس از او عمل نشد و هیچ حدی اجرا نشد و تا امروز به چیزی از حق عمل نشده است.
دیگر از کسانی که پیش از سید رضی آن را نقل کرده اند، ابراهیم بن هلال ثقفی در کتاب الغارات است که مجلسی آن را در کتاب الزکاة بحار الانوار و محدث نوری در مستدرک الوسائل، جلد اول، صفحه 516 آورده اند.
همچنین شیخ مفید آن را در المقنعة صفحه 542 و محمد بن ادریس در السرائر صفحه 107 نقل کرده اند.
دیگر از راویان این عهد نامه شیخ طوسی (ره) در تهذیب الاحکام، جلد 1، صفحه 386 است. این عهدنامه را زمخشری هم در ربیع الابرار در باب پنجاه و دوم به صورتی که اندکی با نقل سید رضی تفاوت دارد- و لابد دلیل بر آن است که از منبع دیگر غیر از نهج البلاغه نقل می کند- آورده است.

نامه (27) از عهد نامه آن حضرت به محمد بن ابی بکر است هنگامی که او را به حکومت مصر گماشت

در این عهدنامه که چنین شروع می شود «فاخفض لهم جناحک و الن لهم جانبک و ابسط لهم وجهک» (بال فروتنی برای آنان بگستر و برای ایشان نرمخو و گشاده روی باش) ابن ابی الحدید پس از توضیح معانی لغات و ترکیبات، چند لطیفه تاریخی- اجتماعی آورده است که ترجمه آن برای خوانندگان گرامی سودبخش است.
ابن ابی الحدید می گوید: روایت شده است که فضیل بن عیاض همراه یکی از دوستان خود در صحرایی بودند. قطعه نان خشکی خوردند و از آبگیری با دست خود جرعه ای آب نوشیدند. فضیل پای خود را در آن آب نهاد، از خنکی آن و حال خوش خود لذت برد و به دوست خود گفت: اگر شاهان و شاهزادگان بدانند که ما در چه زندگی خوش و با لذتی به سر می بریم بر ما رشک خواهند برد.
ابن ابی الحدید مواردی از این عهدنامه را که دیگران از آن اقتباس کرده اند آورده است و از جمله در توضیح این جمله که علی (ع) فرموده است: «در قبال راضی و خشنود کردن هیچ کس از خلق خدا، خدا را به خشم میاور...» می گوید، مبرد در کتاب الکامل نظیر این موضوع را روایت کرده و گفته است که چون حسن بن زید بن حسن به ولایت مدینه گماشته شد به ابن هرمه گفت: من مانند کسانی نیستم که دین خود را به امید مدح و ثنای تو بفروشند یا از بیم هجو و نکوهش تو چنان کنند که خداوند عز و جل از اینکه مرا از ذریه پیامبر خود قرار داده است، همه مدایح را به من ارزانی فرموده و از کارهای نکوهیده بر کنار داشته است. از حقوق خداوند بر من این است که در مورد احکام و حقوق خداوند چشم پوشی نکنم و به خدا سوگند می خورم که اگر ترا پیش من مست بیاورند، دو حد می زنم، حد شراب خوردن و حد مستی و چون پیش من محترم هستی بر حد تو خواهم افزود، و ترک باده نوشی نیز باید برای رضای خدای عز و جل باشد تا بر آن کار یاری داده شوی و به خاطر مردم آن کار را ترک مکن که به مردم واگذار خواهی شد، ابن هرمه این ابیات را سرود: پسر رسول خدا مرا از باده نوشی نهی فرمود و مرا با آداب افراد گرامی مودب ساخت، او مرا گفت از بیم خدا نه از بیم مردم خوددار باش و آن را رها کن، چگونه ممکن است از باده نوشی شکیبایی پیشه سازم که محبت من به آن در استخوانم ریشه دوانده است، چه کنم که خوشی حلال را بر خود ناخوش و ناگوار می بینم و خوشی دل من در همان حرام پلید است.
ابن ابی الحدید سپس در توضیح بخش آخر این عهدنامه که امیر المؤمنین (ع) فرموده است «امام هدایت و امام پستی یکسان نیستند» آورده است اشاره امام هدایت به خود امیر المؤمنین است و امام پستی به معاویه برمی گردد. علی (ع) معاویه را امام نامیده است همان گونه که خداوند هم در قرآن پیشوایان گمراهی را ائمه نامیده است و فرمود است: «آنان را امامانی قرار داده ایم که به آتش- دوزخ- فرا می خوانند» و سپس او را به صفت دیگری موصوف کرده است که دشمنی پیامبر (ص) است و مقصود این نیست که معاویه به هنگام جنگ قریش با پیامبر (ص) دشمن پیامبر بوده است، بلکه مقصود آن است که هم اکنون هم که او دشمن خداوند است زیرا پیامبر (ص) به علی (ع) فرموده است: «دشمن تو دشمن من است و دشمن من دشمن خداست.» پیش از آن هم در اول همین خبر چنین آمده است: «دوست تو دوست من است و دوست من دوست خداست» و تمام این خبر مشهور است، وانگهی دلایل نفاق معاویه از گفتارهای یاوه و کردارهای ناپسند او مشهود و آشکار است و یاران معتزلی ما در این باره مطالب بسیار نوشته اند که باید در کتابهای ایشان جستجو شود، به ویژه کتابهای شیخ ما ابو عبد الله و دو شیخ دیگر ابو جعفر اسکافی و ابو القاسم بلخی و ما برخی از آن را در مباحث گذشته آوردیم.
سپس علی (ع) می گوید: پیامبر (ص) فرموده است: من بر امت خودم از مؤمن و مشرک بیم ندارم، یعنی مشرکی که شرک خود را آشکار می سازد، زیرا مؤمن را خداوند با ایمانش از اینکه مردم را گمراه کند باز می دارد و مشرکی هم که شرک خود را اظهار می دارد خداوند زبونش می فرماید و دل مردم را از پیروی کردن از او باز می دارد و به سبب اظهار کفر دلهای مردم به گفتارش آرام و سکون نمی یابد. پیامبر (ص) سپس فرموده است: ولی بر امت خویش از منافقی می ترسم که ایمان و کارهای به ظاهر آراسته را آشکار می سازد و کفر و گمراهی خود را نهان می دارد، وانگهی زبان آور است. با زبان خود چیزی می گوید که درستی آن را می شناسید و در نهان رفتاری دارد که اگر بر آن آگاه شوید آن را زشت می شمارید و هر کس که بدین گونه منافق باشد، دل مردم به او توجه می کند و آرام می گیرد که آدمی به ظاهر امور حکم می کند، در نتیجه مردم از منافق پیروی و تقلید می کنند و او آنان را گمراه می سازد و در تباهی می اندازد.