فهرست کتاب


جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه جلد 6

ابن ابی الحدید دکتر محمود مهدوی دامغانی‏

فصلی درباره بنی تمیم و ذکر برخی از فضایل ایشان

ابو عبیده معمر بن مثنی در کتاب التاج گفته است، بنی تمیم را فضایلی است که هیچ کس در آن با ایشان شریک نیست، و برای قبیله بنی سعد بن زید مناة سه خصلت است که همه اعراب آن را می شناسند: نخست، فراوانی شمار ایشان است. آن چنان که شمارشان بر بنی تمیم فزونی دارد و دشت و کوهستان را انباشته اند و از لحاظ فزونی نفرات، معادل قبیله مضر هستند و خاندانی که شمار بیشتری دارد خاندان کعب بن سعد بن زید مناة است و بدین جهت اوس بن مغراء چنین سروده است: «خاندان و تبار من از بهتر و گزیده تر قبیله کعب است چه از لحاظ سوار کاری و چه از لحاظ اعقاب، معادل و همسنگ تمیم است. فرزدق هم در مورد ایشان این ابیات را سروده است: اگر بدانی در ریگزارهای مویسل [نام سرزمین و آبی است ]و میان دهکده های عمان تا ذوات حجور چه کسانی سکونت دارند، خواهی دانست که قبایل بسیاری از آل سعد آنجا ساکن هستند که تسلیم فرمان هیچ امیری نشده اند.
همچنین فرزدق گفته است: «بر قبیله سعد گریه کن که در ناحیه یبرین مقیم بود و نزدیک بود شمارش بر همه مردم فزونی گیرد.» و به همین سبب به «سعد الاکثرین» هم نامیده شده اند و در مثل آمده است «در هر وادی بنی سعد زندگی می کنند» خصلت دوم این قبیله این است که در دوره جاهلی اجازه حرکت از عرفات در اختیار خاندان بنی عطارد بوده است و آنان این موضوع را از یکدیگر به ارث می برده اند و تا هنگام ظهور اسلام همانگونه بوده است. چون در موسم حج مردم در منی جمع می شده اند، هیچ کس برای رعایت احکام دین و حفظ سنّت از جای خود حرکت نمی کرده است تا آنکه سالار خاندان کرب بن صفوان حرکت کند و اجازه دهد. در همین مورد اوس بن مغراء چنین سروده است: «مردم برای وقوف در عرفات آهنگ جای خود نمی کنند تا گفته شود ای خاندان صفوان حرکت کنید.» فرزدق هم در این مورد چنین سروده است: بامدادان روز عید قربان چون در محصب منی به یکدیگر رسیدیم، از همانجا که در عرفات وقوف می کنند، مردم را چنان می بینی که چون ما حرکت کنیم آنان هم بر گرد ما حرکت می کنند و چون ما به مردم اشاره کنیم وقوف می کنند.
خصلت سوم این است که ایشان شریف ترین خاندان عرب هستند که پادشاهان لخم آنان را به شرف رسانده اند. منذر بن منذر بن ماء السم آء روزی که نمایندگان قبایل عرب پیش او بودند، دو جامه و برد پدرش محرق بن منذر را آورد و گفت: این دو برد را باید عزیزترین و گرامی ترین اعراب از لحاظ تبار بپوشد. مردم خاموش ماندند. احیمر بن خلف بن بهدلة بن عوف بن کعب بن سعد بن زید مناة بن تمیم گفت: من شایسته آن دو جامه ام. پادشاه گفت: به چه سبب گفت: به این سبب که قبیله مضر گرامی ترین و نیرومندترین و پر شمارترین قبیله عرب است و تمیم از لحاظ شمار از همه شاخه های آن افزون و برترین ایشان است و شمار اصلی و خاندان شریف بنی تمیم در اعقاب بهدلة بن عوف است که او جد من است. پادشاه گفت: این درباره اصل و عشیره ات پذیرفته است ولی در مورد عترت و نزدیکان وضع تو چگونه است گفت: من پدر ده پسر و برادر ده برادر و عموی ده تن ام. او آن دو برد- جامه- را به او سپرد و زبرقان بن بدر در این شعر خود به همین موضوع اشاره دارد که می گوید: آن دو جامه پسر ماء السماء را عموی من به سبب فضیلت فراوان به هنگام برشمرده شدن فضایل پوشید.
ابو عبیده می گوید: آنان را در اسلام هم خصلتی است که چنین است. قیس بن عاصم منقری همراه تنی چند از بنی سعد به حضور پیامبر (ص) آمد و رسول خدا درباره او فرمود: «این سالار مردم بادیه نشین است.» و بدین گونه او را سالار قبایل خندف و قیس که در بادیه ها سکونت دارند توصیف فرمود.
ابو عبیدة می گوید: برای قبیله بنی حنظلة بن مالک بن زید مناة بن تمیم خصال فراوانی است و خاندان دارم بن مالک بن حنظلة گزیده ترین خاندان مضر است و زرارة بن عدس بن زید بن دارم برگزیده ترین خاندان بنی تمیم است و حاجب بن زرارة هم دارای کمانی بود که از سوی تمام افراد قبیله مضر در گرو خسرو ساسانی بود و در این باره چنین سروده شده است: خسرو سوگند خورده است که با هیچ یک از مردم مصالحه نکند مگر آنکه حاجب بن زراره کمان خویش را در گرو او نهد.
و از جمله ایشان در خاندان مجاشع بن دارم، صعصعة بن ناجیة بن عقال بن محمد بن سفیان بن مجاشع است. او نخستین کسی است که دخترکان بی گناهی را که اعراب از بیم تنگدستی و فقر زنده به گور می کردند زنده می ساخت. هنگامی که اسلام ظهور کرد، او سیصد دختر را از خانواده های ایشان خرید و آزاد کرد و پرورش و تربیت آنان را بر عهده گرفت. غالب بن صعصعه هم که پدر فرزدق شاعر است، از همین خاندان و قبیله است.
غالب همان کسی است که میزبانی صد میهمان ناشناس و پرداخت ده خونبها را برای قومی که آنان را نمی شناخت بر عهده گرفت. این داستان چنین است که افراد خاندان کلب بن وبرة میان خود و در انجمنهای خویش افتخار می کردند و می گفتند ما خردمندان و برگزیدگان عرب هستیم و از لحاظ تبار و کرم کسی با ما برابری و ستیز نمی کند. پیر مردی از ایشان گفت: اعراب به این موضوع برای شما اقرار ندارند که خود دارای تباری نژاده و کارهای پسندیده و خردمندانی هستند. شما صد تن از افراد خود را در بهترین صورت و با جامه های مرتب گسیل دارید و آنان از قبایل اعراب که از کنارشان می گذرند بخواهند که از ایشان پذیرایی کنند و پرداخت ده خونبها را بر عهده بگیرند و نسبت و تبار خویش را هم نگویند. هر کس آن صد نفر را میهمان و پذیرایی کند و آن ده خونبها را بپردازد همو آن بزرگوار و کریمی است که در فضل او ستیزی نمی شود. آن صد تن بیرون آمدند و خود را به سرزمینهای قبایل بنی تمیم و اسد رساندند و میان یک یک قبایل و آبها حرکت کردند و هیچ کس را پیدا نکردند که آنچه را می خواهند برآورد. چون پیش اکثم بن صیفی رسیدند و از او تقاضا کردند، گفت: شما کیستید و کشته شدگان کیستند و داستان شما چیست زیرا با اختلافی که در گفتار دارید شما را داستانی است، آنان از پیش او رفتند و از کنار قتیبة بن حارث بن شهاب یربوعی گذشتند و خواسته خود را از او خواستند.
پرسید: شما کیستید گفتند: از قبیله کلب بن وبره ایم. گفت: من خود از قبیله کلب خونخواهم و در صورتی که ماههای حرام تمام شود و شما در این سرزمین باشید و سواران من به شما برسند مادرانتان را به مرگ شما سوگوار می کنم و شما را درمانده می سازم. ایشان ترسان از پیش او رفتند و از کنار عطارد بن حاجب بن زراره عبور کردند و تقاضای خود را طرح کردند. گفت: سخنی آشکار بگویید و خواسته خود را بگیرید.
گفتند: این یکی پیش از آنکه چیزی به شما بدهد چیزی از شما خواست و رهایش کردند و رفتند. و چون از کنار خاندان مجاشع بن دارم گذر می کردند به صحرایی انباشته از شتر رسیدند که غالب بن صعصعه سرگرم قطران مالیدن به شتری بود. از او تقاضای میزبانی و پرداخت خونبها کردند. گفت: پیش از آنکه فرود آیید شتران مورد نیاز خود را از میان این شتران به اندازه خونبها جدا کنید، سپس فرود آیید. ایشان فرود آمدند و موضوع را به او گفتند و افزودند خداوندت ارشاد فرماید که چه سالار بزرگی هستی، ما را از رنج و تعب آسوده کردی و اگر می دانستیم از نخست پیش تو می آمدیم و آهنگ تو می کردیم. همین داستان منظور نظر فرزدق است که می گوید: «شما را به خدا سوگند چشمهای چه کسی مانند غالب را دیده است که صد میهمان را پذیرایی کند و هیچ سخنی نگوید...» ابو عبیدة می گوید: از قبیله بنی یربوع بن حنظله و از خاندان ریاح بن یربوع عتاب بن هرمیّ بن رباح، ردافت پادشاهان، یعنی پادشاهان خاندان منذر، را برعهده داشته است.
ردافت پادشاه چنین بوده است که در باده نوشی پس از شاه او می نوشیده است و هرگاه پادشاه حضور نداشته است عهده دار کارهای او در مجلس می شده است، و این منصب را پسرانش یکی پس از دیگری به ارث بردند و تا هنگام ظهور اسلام این مقام پابرجا بوده است. لبید بن ربیعه چنین می گوید: «گزیدگان گرامی خاندان غالب و هم نشینان و همتاهای پادشاهان قوم و قبیله من هستند.» نخستین کسی که فردی از مشرکان را کشته است از خاندان یربوع بوده است و او واقد بن عبد الله بن ثعلبة بن یربوع هم سوگند عمر بن خطاب است که در سریه نخلة عمرو بن حضرمی را کشت و عمر بن خطاب ضمن مباهات به این موضوع چنین سروده است: در سریه نخله هنگامی که واقد جنگ را برافروخت، نیزه های خود را از خون عمرو بن حضرمی سیراب ساختیم و عثمان بن عبد الله هم میان ما اسیر شد و غل و زنجیر و تازیانه با او ستیز می کرد. افراد بخشنده و شهره به جود اعراب هم از آن قبیله بوده اند. پیشتازترین اعراب در جود، خالد بن عتاب بن ورقاء ریاحی بوده است. فرزدق پیش سلیمان بن عبد الملک رفت، و سلیمان او را به سبب بسیار افتخار کردن بر خود خوش نمی داشت و با فرزدق ترشرویی کرد و خود را به ناشناسی زد و درشت سخن گفت و کار را به آنجا رساند که به او گفت: ای بی مادر تو کیستی فرزدق گفت: ای امیر المؤمنین آیا مرا نمی شناسی من از قبیله ای هستم که با وفاتر و بردبارتر و سرورتر و بخشنده تر و شجاع تر و شاعرتر عرب از ایشان است.
سلیمان گفت: به خدا سوگند باید بر آنچه گفتی حجت آوری و گرنه پشتت را - با تازیانه- به درد می آورم و ترا از خانه و دیارت تبعید می کنم. فرزدق گفت: با وفاترین فرد عرب حاجب بن زراره است که کمان خود را از سوی همه اعراب گرو گذارد و به آنچه تعهد کرده بود وفا کرد. بردبارترین عرب احنف بن قیس است که در بردباری به او مثل زده می شود. سرورتر همه اعراب- بادیه نشین- قیس بن عاصم است که پیامبر (ص) درباره او فرمود: «این سالار مردم با دیه است.» دلیر و شجاع ترین عرب جریش بن هلال سعدی است. بخشنده ترین عرب خالد بن عتاب بن ورقاء ریاحی است.
اما شاعرترین عرب من هستم که اینک پیش تو ام. سلیمان گفت: چه چیزی ترا پیش ما آورده است برای تو پیش ما چیزی نیست، برگرد. سلیمان از شنیدن آن سخنان درباره عزت فرزدق که یارای رد کردن آن را نداشت غمگین شد و فرزدق ضمن اشعاری این بیت را هم گفته است: ما پیش تو برای نیازی که برای ما پیش آمده باشد و به تو نیازمند باشیم یا به سبب بینوایی و اندکی خاندان مجاشع نیامده ایم.
می گوید [ابن ابی الحدید ]:اگر فرزدق عتیبة بن حارث بن شهاب یربوعی را هم نام می برد و می گفت دلیرترین اعراب است غیر قابل رد کردن بود. می گویند اعراب بادیه می گفته اند: اگر ماه بر زمین افتد کسی جز عتیبة بن حارث نمی تواند با شتاب آن را بگیرد و این به سبب مهارت او در نیزه زدن بوده است. به عتیبة لقب شکارچی دلیران و زهر کشنده سوار کاران داده بودند، و هموست که بسطام بن قیس را که سوار کار نامی و دلیر قبیله ربیعه بود به اسیری گرفت و بسطام مدتی پیش او در بند ماند تا آنکه عتیبه فدیه کامل از او گرفت و موهای جلو سرش را برید و سپس او را رها کرد، آن هم با این شرط که دیگر با بنی یربوع جنگ نکند. در کتابهای طبقات دلیران و جنگجویان نام عتیبة بن حارث مقدم بر همه آمده است ولی فرزدق از او با اینکه از قبیله تمیم است نام نبرده است، زیرا جریر هم، چون از بنی یربوع است، به او افتخار می کرده است و دشمنی فرزدق با جریر او را از بردن نام عتیبه بازداشته است.
ابو عبیدة می گوید: برای خاندان عمرو بن تمیم هم خصالی است که همه اعراب برای آنان قبول دارند و هیچ کس در آن باره با ایشان ستیز نمی کند. یکی از آن خصال این است که گرامی ترین افراد از لحاظ عمو و عمه و جد پدری و جده از آن خاندان است و او هند بن ابی هالة است. نام اصلی ابی هاله، نبّاش بن زرارة است و او یکی از افراد خاندان عمرو بن تمیم است. خدیجة دختر خویلد پیش از آنکه همسر پیامبر (ص) شود، همسر ابو هاله بوده است و هند را برای او آورده است. پس از آن خدیجه را پیامبر (ص) به همسری گرفت و هند پسر بچه ای بود که پیامبر (ص) او را به فرزندی خویش پذیرفت.
سپس خدیجه برای پیامبر (ص) قاسم و طاهر و زینب و رقیه و ام کلثوم و فاطمه را آورد و هند بن ابی هاله برادر مادری ایشان است. هند بن ابی هاله دارای پسری به نام هند شد، و این پسر از لحاظ جد و جده که پیامبر و خدیجه باشند و از لحاظ عمو و عمه یعنی پسران و دختران رسول خدا گرامی ترین افراد است.
دیگر از خصال ایشان این است که اکثم بن صیفی از ایشان است. او از خاندان اسد بن عمرو بن تمیم است و به روزگار خویش حکیم عرب بوده است و در دوره جاهلی امثال و حکم و مواعظ فراوانی که میان مردم متداول بوده است از او نقل شده است. از دیگر ویژگیهای ایشان این است که ذو الاعواز هم از ایشان است که او را خراجی بر عهده مردم مضر بود و آن را به او می پرداختند. او چندان پیر شد که بر سریری می نشاندند و از کنار آبهای اعراب عبور می دادند و خراج را به او پرداخت می کردند. اسود بن یعفر نهشلی که کور بود چنین سروده است: برخلاف آنچه تو می پیمایی من دانسته ام که راه همان راه ذو الاعواز است.
هلال بن احوز مازنی هم که در اسلام بر همه تمیم سروری کرده است و کسی جز او بر آن قبیله سروری نکرده است از ایشان است.
گوید: خالد بن عبد الرحمان بن ولید بن مغیرة مخزومی وارد مسجد کوفه شد، به گروهی رسید که ابو الصقعب تیمی هم که از قبیله تیم الرباب بود میان ایشان نشسته بود و خالد بن عبد الرحمان او را نمی شناخت. ابو الصقعب از داناترین مردم بود و خالد، همینکه علم و گفتارش را شنید، بر او رشک برد و گفت: از کدام قبیله ای گفت: از تیم الرباب هستم. خالد بن عبد الله پنداشت فرصتی یافته است. گفت: بنابراین به خدا سوگند تو نه از تیره سعد که از همه بیشترند هستی و نه از تیره حنظله که گرامی ترین افراد هستند و نه از تیره عمرو که شدیدترین مردمند. ابو الصقعب گفت: تو از کدام قبیله ای گفت: از بنی مخزوم. گفت: به خدا سوگند نه از خاندان برگزیده هاشم هستی و نه از بنی امیه که جویای خلافت بودند و نه از خاندان عبد الدار که پرده داران کعبه بوده اند، پس به چه چیز افتخار می کنی گفت: ما ریحانه قبیله قریش هستیم. ابو الصقعب گفت: چه استناد زشتی کردی، آیا می دانی چرا مخزوم را ریحانه قریش گفته اند برای اینکه زنان ایشان در نظر مردان گرم و دلپذیر بودند و بدین گونه او را محکوم ساخت.
ابو العباس مبرّد در کتاب الکامل روایت کرده است که معاویة بن ابی سفیان به احنف بن قیس و جاریة بن قدامة و تنی چند از مردان سرشناس بنی سعد که همراه آن دو بودند سخنی درشت گفت تا آنان را خشمگین سازد. آنان هم به او پاسخی زشت دادند.
همسر معاویة، فاخته دختر قرظة، در حجره ای نزدیک آنان بود و سخن ایشان را شنید.
فاخته که مادر عبد الله بن معاویه است همینکه آنان رفتند گفت: ای امیر المؤمنین از این اشخاص سبکسر سخنی شنیدم که تو به روی خود نیاوردی و نزدیک بود من بیرون آیم و بر آنان حمله آورم. معاویه گفت: قبیله مضر بزرگتر و مشهورتر قبایل عرب است و تمیم مشهورتر شاخه مضر است و سعد شهره تر شاخه تمیم است و این گروه روی شناس ترین افراد قبیله سعد هستند.
همچنین ابو العباس روایت می کند که عبد الملک بن مروان روزی از بنی دارم سخن به میان آورد، یکی از همنشین های او گفت: ای امیر المؤمنین آن قوم از لحاظ کثرت نسل و فراوانی ذریه بهره مند هستند، و به این سبب شهره شده اند. عبد الملک گفت: چرا این سخن را می گویی و حال آنکه از ایشان لقیط بن زرارة و قعقاع بن معبد بن زرارة و محمد بن عمیر بن عطارد بن حاجب بن زرارة درگذشته اند و هیچ فرزندی باقی نگذاشته اند، در حالی که به خدا سوگند عرب هرگز این سه تن را فراموش نمی کند. ابو العباس مبرد همچنین می گوید اصمعی گفته است: جنگی در بادیه در گرفت که دامنه اش به بصره هم کشید و کار نخست به دشواری کشید، سپس درباره صلح گفتگو شد و همگان در مسجد جامع جمع شدند. مرا که نوجوانی بودم پیش ضرار بن قعقاع که از بنی دارم بود فرستادند که پیام ببرم. اجازه گرفتم اجازه داده شد و همینکه وارد شدم دیدم جامه کوتاه لنگ مانندی بر تن دارد و مشغول مخلوط کردن دانه و علف برای بزی شیری است که در خانه داشت. خبرش دادم که قوم جمع شده اند، درنگ کرد تا آن بز خوراکش را خورد و ظرف را شست و فریاد برآورد که ای کنیزک برای ما چاشت بیاور. کنیزک روغن و خرما آورد. ضرار مرا هم به خوردن دعوت کرد. خوش نداشتم که با او چیزی بخورم و او را کثیف پنداشتم، چون هر چه می خواست خورد، برخاست و با مقداری گل که در گوشه خانه بود دستهایش را پاک کرد و شست و گفت: ای کنیزک برای من آب بیاور.
کنیز آب آورد آن را آشامید و باقیمانده اش را به صورت خود ریخت و سپس گفت: سپاس خدا را، آب فرات همراه خرمای بصره و روغن زیتون شام، چه هنگام می توانیم شکر این نعمتها را بگزاریم. سپس گفت: ردای مرا بیاور، کنیزک ردایی عدنی برای او آورد که آن را روی همان جامه لنگ مانند که بر تن داشت پوشید. اصمعی می گوید: من به سبب زشتی- کهنگی- جامه های او خود را از او کنار کشیدم، ضرار همینکه وارد مسجد شد نخست دو رکعت نماز گزارد و سپس پیش آن قوم رفت. هیچ حلقه ای از مردم باقی نماند مگر آنکه برای بزرگداشت او همگی برخاستند. او نشست و تمام خونبهایی را که میان قبایل بود پذیرفت که از اموال خودش بدهد و برگشت.
ابو العباس مبرد می گوید: ابو عثمان مازنی از قول ابو عبیدة برای من نقل کرد که می گفته است: پس از کشته شدن مسعود بن عمرو عتکی زیاد بن عمرو بن اشرف عتکی به بازار مال فروشان بصره آمد که از بنی تمیم انتقام بگیرد. او یاران خود را به صف کرد.
در میمنه افراد قبیله بکر بن وائل و در میسره افراد قبیله عبد القیس را قرار داد که اعقاب لکیز بن اقصی بن دعمی بن جدیلة بن اسد بن ربیعه هستند. زیاد بن عمرو هم در قلب یاران خود ایستاد. چون این خبر به احنف بن قیس رسید، گفت: ابن زیاد بن عمرو نوجوان و خواهان نام است و اهمیت نمی دهد که خود را به چه گرفتاری افکند. احنف یاران خود را فرا خواند و در حالی که بنی تمیم جمع شده بودند، حارثة بن بدر غدانی هم پیش او آمد.
احنف همینکه او را دید به حاضران گفت: برخیزید از سالار خود استقبال کنید. سپس او را کنار خود نشاند و با او رایزنی کرد. آنان افراد قبایل سعد و رباب را در قلب لشکر خود جای دادند و فرمانده ایشان عبس بن طلق طعّان بود که معروف به اخو کهمس و از افراد خاندان صریم بن یربوع بود. آنان در مقابل و روبه روی زیاد بن عمرو و همراهان ازدی او بودند. حارثة بن بدر غدانی هم به سرپرستی افراد بنی حنظله و مقابل قبیله بکر بن وائل قرار گرفت. قبیله عمرو بن تمیم را هم برابر افراد عبد القیس قرار دادند. حارثة بن بدر برای احنف این ابیات را خواند: عبس یعنی اخو کهمس در جنگ بازار مال فروشان کوفتن ازدیان را به زودی از تو کفایت می کند، عمرو هم با آرامی افراد قبیله لکیز بن اقصی و هر چه را فراهم ساخته اند کفایت خواهد کرد، ما هم با ضربه هایی که موی نوجوانان را سپید خواهد کرد، قبیله بکر را از تو کفایت می کنیم.
لکیز بن اقصی همان قبیله عبد القیس هستند. گوید همینکه آنان رویاروی ایستادند، احنف به ایشان پیام داد که ای مردم قبیله ازد یمن و ای مردم قبیله ربیعه بصره، به خدا سوگند که شما برای ما محبوب تر از افراد قبیله تمیم کوفه اید، وانگهی شما همسایگان مایید و باید دست در دست با دشمن مقابله کنیم و این شما بودید که در گذشته نسبت به ما جنگ را آغاز کردید و حریم ما را زیر پا نهادید و بر ما آتش افروختید ما از خویشتن دفاع کردیم و تا هنگامی که به خیر و آشتی راهی باشد نیازی به جنگ و شر نداریم.
اینک با ما راست باشید و راهی درست برگزینید. زیاد بن عمرو به احنف پیام داد یکی از این سه پیشنهاد را بپذیر، اگر می خواهی تو و قومت تسلیم فرمان ما شوید، و اگر می خواهی بصره را برای ما بگذار و تو و قومت هر کجا می خواهید کوچ کنید، و اگر می خواهید خونبهای کشته شدگان ما را بپردازید و از خونبهای کشته شدگان خود بگذرید و خونبهای مسعود هم باید ده برابر پرداخت شود.
مبرد می گوید: مقصودش این بوده است که باید خونبهای مسعود چون خونبهای پادشاهان و وابستگان ایشان در دوره جاهلی پرداخت شود. در روزگار جاهلی اگر کسی از افراد خانواده پادشاه کشته می شد خونبهای او ده خونبها بود.
احنف پیام داد به همین زودی یکی از این پیشنهادها را می پذیریم، امروز برگردید. آنان پرچمهای خود را به اهتزاز درآوردند و رفتند. فردای آن روز احنف کسی را پیش آنان فرستاد و پیام داد شما ما را به پذیرش پیشنهادهایی مختار قرار داده اید و راه دیگری برای ما نیست. اما تسلیم شدن به فرمان شما در حالی که هنوز از زخمها خون می چکد چگونه ممکن است. اینکه سرزمین خود را ترک کنیم، این کار همانند کشته شدن است که خداوند متعال می فرماید: «و اگر ما بر آنان می نوشتیم- مقرر می داشتیم- که خویشتن را بکشید یا از دیار خویش بیرون روید جز گروهی اندک آن را انجام نمی دادند.» ولی پیشنهاد سوم شما که بر عهده گرفتن مال است، ما خونبهای خونهای خود را باطل می کنیم- می بخشیم- برای کشتگان شما خونبها می پردازیم، با توجه به اینکه مسعود هم مردی از مسلمانان است و خداوند سنّت جاهلی را از میان برده است قوم هماهنگ شدند که شمشیرها را غلاف کنند و دیگر کشته شدگان از قبیله های ازد و ربیعه را خونبها دهند و موضوع خونبهای مسعود هم فعلا متوقف بماند. احنف ضمانت پرداخت خونبهای کشتگان را رد کرد و ایاس بن قتادة مجاشعی را به عنوان گروگان به آنان سپرد تا آن مال را بپردازد. قوم بر آن راضی شدند، فرزدق به این موضوع افتخار کرده و خطاب به جریر این چنین سروده است: آن کس که برای آن دو لشکر عرب که از نسل معد بن عدنان بودند در جنگی که به جمجمه ها ضربت می زدند خود را گروگان قرار داد از ماست... و گفته می شود افراد قبیله تمیم و بادیه نشینان ایشان و هم سوگندان آنان از ایرانیان و هندیان و سندیان بیش از هفتاد هزار تن بودند و جریر در همین مورد چنین سروده است: از یمنی ها و دار و دسته محرق و ازدیان بپرس که چون خبر مرگ مسعود را به ما دادند هفتاد هزار مرد مسلح زره پوشیده و غرق در آهن به جانب ایشان آمدند.
احنف بن قیس می گوید: پرداخت دیه ها برای من بسیار و سنگین شد و میان اردوگاههای بنی تمیم آن اندازه شتر پیدا نکردم، ناچار به سوی یبرین و صحراها بنی تمیم رفتم و آنجا به جستجو پرداختم و مقصود خود را مسألت کردم، مرا به خیمه ای راهنمایی کردند. پیر مردی که لنگی بر کمر داشت و ریسمانی بر آن بسته بود آنجا نشسته بود، بر او سلام دادم و نسب خود را گفتم. به من گفت: رسول خدا، که درود خدا بر او و آلش باد، چه کرد گفتم: رحلت فرمود. پرسید: عمر بن خطاب که عرب را حفظ و احاطه می کرد چه کرد گفتم: درگذشت. گفت: بنابراین پس از آن دو چه خیری در شهر نشینی شما باقی مانده است احنف می گوید: تعهدی را که برای پرداخت خونبها به قبیله های ازد و ربیعه کرده بودم برای او گفتم. به من گفت: همین جا بمان. شامگاه ساربانی آمد که هزار شتر با خود پیش او آورد. آن مرد به من گفت: این شترها را برای خود بگیر. پس از آن ساربان دیگری با همان مقدار شتر آمد، گفت: این هزار شتر را هم بگیر. گفتم: نیازی به آن نیست. احنف می گوید: با هزار شتر که گرفتم از پیش او برگشتم و به خدا سوگند تا این ساعت نفهمیده ام که او که بود.

نامه (24) از وصیت آن حضرت که با اموال او چه کنند و آن را پس از بازگشت از صفین مرقوم فرموده است

در این وصیت که با این عبارت شروع می شود «هذا ما امر به عبد الله علی بن ابی طالب امیر المؤمنین فی ماله ابتغاء وجه الله لیولجه به الجنّة و یعطیه به الامنه» (این چیزی است که بنده خدا علی بن ابی طالب، امیر المؤمنین، درباره اموال خود دستور می دهد و برای خشنودی خدا و اینکه او را به بهشت درآورد و امانش دهد.) ابن ابی الحدید در شرح خطبه، نخست چنین اظهار داشته است: طرفداران عثمان در این مورد عتاب آغاز کرده و گفته اند ابو بکر مرد و دینار و درهمی باقی نگذارد و حال آنکه علی (ع) درگذشت و اموال بسیاری از خود به جا گذارد و مقصود ایشان نخلستانها است. در پاسخ آنان گفته می شود، همگان می دانند که علی (ع) با دسترنج خود و به تن خویش در مدینه و ینبع و سویعة آبهای فراوانی استخراج و زمینهای بسیاری را احیاء و آباد کرده است و سپس آنها را از تملک خود بیرون کرده و به عنوان صدقه جاریه برای مسلمانان وقف فرموده است و در حالی که چیزی از آن در اختیارش باشد نمرده است. مگر نمی بینی که کتابهای اخبار و سیره متضمن منازعه زید بن علی و عبد الله بن حسن در مورد سرپرستی اوقاف و صدقات علی (ع) است، و علی (ع) هیچ چیزی نه کم و نه بیش برای فرزندانش به ارث نگذاشته است جز بردگان و کنیزکانش و هفتصد درهم از مقرری خود که آن را هم برای خریدن خادمی برای اهل خانه خویش کنار نهاده بود و بهای آن خادم بیست و هشت دینار بود. به حساب آنکه هر صد درهم چهار صد دینار باشد و در آن هنگام چنین معامله می شده است. وانگهی اگر ابو بکر چیزی میراث ننهاده است، نه کم و نه بیش، بدین سبب است که چندان زندگی نکرده است، اگر او هم بیشتر زنده می ماند بدون تردید میراث باقی می نهاد. مگر نمی بینی که عمر برای ام کلثوم چهل هزار درهم مهر قرار داد و به او پرداخت کرد و این بدین سبب است که اینان عمری درازتر داشتند، بر گروهی از ایشان سودهای بازرگانی فرو ریخت و گروهی دیگر از صحابه به آبادی زمین و کشاورزی پرداختند و گروهی دیگر از سهم غنایم و منافع عمومی دارای روزی و ثروت فراوان شدند. و امیر المؤمنین علی (ع) ثروت بیشتری داشته است از این سبب که به دست خویش کار و کشاورزی و آبیاری و احداث نخلستان می فرمود و همه این کارها را به نفس شریف خویش انجام می داد. وانگهی هیچ چیز از آن را نه کم و نه بیشی برای خود و روزگار خود و اعقاب خود نیندوخت و اموالش همه وقف و صدقه بود.
پیامبر (ص) هم رحلت فرمود، در حالی که دارای زمینهای زراعتی فراوانی در خیبر و فدک و محل سکونت بنی نضیر بود و دارای نخلستان و آب و زمین بسیار دیگری در طائف بود که فقط طبق خبر واحدی، که آن را ابو بکر نقل کرده است، پس از رحلت آن حضرت صدقه و وقف بر مسلمانان بوده است. بنابراین اگر بتوان به سبب دارا بودن آب و زمین و نخلستان بر علی (ع) عیب گرفت، نسبت به پیامبر هم همین سخن را باید گفت و این کفر و الحاد است و اگر فرض شود که پیامبر (ص) آن را صدقه قرار داده و وقف فرموده است، همان طور که گفته شد این خبر را کسی جز یک تن از مسلمانان- ابو بکر- روایت نکرده است و حال آنکه در مورد اموال علی (ع) به روزگار زنده بودنش این موضوع در نظر همه مسلمانان مدینه ثابت شده بود که وقف و صدقه است و در این صورت بر آن حضرت هیچ تهمتی در این باره وارد نیست و او از هر تهمتی به دور است.
ابن ابی الحدید سپس می گوید: علی (ع) ولایت و سرپرستی اموال صدقه و وقف خود را به پسر خود حسن (ع) واگذار کرده و به او اجازه داده است از در آمد آن به صورت پسندیده، یعنی دور از اسراف، بهره مند شود و به میزان نیاز خود همان گونه که کارگزاران زکات از منافع و اصل آن بهره می برند، بهره مند باشد. همان گونه که خداوند متعال در مورد مصرف زکات و صدقات فرموده است «و برای کارگزاران آن.» علی (ع) سپس فرموده است: اگر حسن مرد و حسین پس از او زنده بود سرپرستی امور صدقات با حسین (ع) است و باید آن را در همان مصارفی که حسن (ع) صرف می کرده است صرف کند. علی (ع) تصریح فرموده است که برای این دو پسرش هم سهم آنان از منافع صدقات همچون فرزندان دیگر محفوظ است. این سخن را از این جهت فرموده است که ممکن است کسی گمان کند آن دو چون سرپرست و ناظر مصرف منافع آن صدقات هستند، از اینکه سهمی چون دیگر فرزندان داشته باشند محروم هستند و باید منافع آن بین دیگر فرزندانی که سرپرستی صدقات را بر عهده ندارند تقسیم شود.
سپس درباره علت اعطای سرپرستی صدقات به این دو فرموده است که به سبب شرافتی که آن دو از لحاظ نسبت به رسول خدا دارند این کار را انجام داده ام و خواسته ام با قرار دادن این سرپرستی برای دو نوه پیامبر به رسول خدا تقرب جویم و در این سخن رمز و اعتراضی نهفته است نسبت به کسانی که فرماندهی حکومت را از خاندان پیامبر در ربودند آن هم با وجود داشتن کسی که برای حکومت شایسته بوده است، یعنی سزاوارتر و لایق تر برای مسلمانان این بوده است که پس از رسول خدا به منظور تقرب به پیامبر و گرامی داشتن حرمت و اطاعت او احترام به منزلت آن حضرت، حکومت را برای افراد خاندان پیامبر بگذارند و اجازه ندهند که وارثان رسول خدا رعیت باشند و اشخاص دور و کسانی که از شجره و ریشه پیامبر نیستند بر آنان حاکم باشند. مگر نمی بینی اگر سلطان و حاکم مسلمانان از خاندان پیامبر باشد هیبت و حرمت رسالت و نبوت در سینه های مردم بزرگتر و بیشتر است و در صورتی که سلطان اعظم مسلمانان از صاحب شریعت دارای نسب دوری باشد در سینه های مردم چنان هیبت و جلالی نسبت به مقام پیامبری احساس نمی شود.
سپس شرط کرده است که کسی که سرپرست این اموال و صدقات است باید درختان را همچنان پابرجا بدارد و از درآمد میوه های آن هزینه کند و نباید درختان خرما و دیگر درختان میوه دار را قطع کند که از فروش چوب آن بهره مند گردد و این کار موجب خرابی نخلستان و از بین رفتن ارزش زمین می گردد. ابن ابی الحدید در ادامه چند نکته فقهی درباره کنیزکان فرزند دار یا حامله را که امیر المؤمنین در این وصیت خود مورد اشاره قرار داده اند طرح کرده است که خارج از بحث ماست.

نامه (25) از عهد نامه ای از آن حضرت که برای کسانی که به کارگزاری جمع آوری صدقات می گمارد می نوشت

ما- سید رضی (ره)- اینجا عباراتی از آن را می آوریم تا معلوم شود که آن حضرت ستون حق را همواره بر پای می داشته است.
در این عهدنامه که با عبارت «انطلق علی تقوی الله وحده لا شریک له» (با ترس و پرهیز از خداوند یکتایی که انبازی ندارد حرکت کن) شروع می شود، هر چند که هیچ گونه بحث تاریخی مطرح نشده است، ولی نشان دهنده اعتقاد پاک زمامدار معصوم در مسأله مهم اقتصادی است که چگونه در کمال نرمی و مهربانی باید با پرداخت کننده زکات برخورد کرد و هیچ گونه درشتی و تندخویی و تنگ نظری انجام نداد ضمنا توضیح این نکته هم سود بخش است که پیش از سید رضی و پس از او این عهد نامه در منابع مهم فقهی و تاریخی نقل شده است. به نقل استاد محترم سید عبد الزهراء حسینی خطیب، ثقة الاسلام کلینی آن را در فروع کافی، جلد سوم، صفحه 536 در کتاب الزکاة با عنوان «ادب کارگزار زکات» از برید بن معاویه از قول امام صادق (ع) نقل می کند که فرموده است: امیر المؤمنین (ع) کارگزار زکاتی را از کوفه برای جمع آوری زکات به دشتها و صحراهای اطراف گسیل فرمود و این عهد نامه را برای او مرقوم فرمود.
برید بن معاویه می گوید: امام صادق (ع) گریست و فرمود: ای برید به خدا سوگند هیچ حرمتی برای خداوند باقی نماند مگر آنکه پس از شهادت علی (ع) دریده شد و به کتاب خدا و سنّت پیامبر در این جهان پس از او عمل نشد و هیچ حدی اجرا نشد و تا امروز به چیزی از حق عمل نشده است.
دیگر از کسانی که پیش از سید رضی آن را نقل کرده اند، ابراهیم بن هلال ثقفی در کتاب الغارات است که مجلسی آن را در کتاب الزکاة بحار الانوار و محدث نوری در مستدرک الوسائل، جلد اول، صفحه 516 آورده اند.
همچنین شیخ مفید آن را در المقنعة صفحه 542 و محمد بن ادریس در السرائر صفحه 107 نقل کرده اند.
دیگر از راویان این عهد نامه شیخ طوسی (ره) در تهذیب الاحکام، جلد 1، صفحه 386 است. این عهدنامه را زمخشری هم در ربیع الابرار در باب پنجاه و دوم به صورتی که اندکی با نقل سید رضی تفاوت دارد- و لابد دلیل بر آن است که از منبع دیگر غیر از نهج البلاغه نقل می کند- آورده است.