فهرست کتاب


جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه جلد 6

ابن ابی الحدید دکتر محمود مهدوی دامغانی‏

بیان برخی از آنچه میان علی و معاویه در جنگ صفین بوده است

نصر بن مزاحم بن بشار عقیلی در کتاب صفین گفته است که این نامه را علی (ع) دو یا سه روز پیش از شب هریر برای معاویه نوشته است. نصر می گوید: و چون علی (ع) اظهار داشت که فردا بامداد بر معاویه حمله و با او جنگ خواهد کرد و این سخن شایع شد، شامیان به هراس افتادند و دلشکسته شدند. معاویة بن ضحاک بن سفیان پرچمدار قبیله بنی سلیم در حالی که همراه معاویه بود، مردم شام را خوش نمی داشت و بر آنان کینه می ورزید و دل بر هوای علی بن ابی طالب و عراقیان داشت و اخبار معاویه را برای عبد الله بن طفیل عامری که همراه عراقیان بود می نوشت و او آن را به علی (ع) گزارش می داد چون سخن علی (ع) شایع شد و شامیان از آن به بیم افتادند، معاویة بن ضحاک به عبد الله بن طفیل پیام داد که من شعری خواهم گفت که شامیان را نگران سازم و با معاویة مخالفت کنم. معاویة بن ابی سفیان، معاویة بن ضحاک را متهم نمی ساخت که دارای فضل و دلیری و زبان آور بود، او شبانه برای اینکه یارانش بشنوند چنین سرود: ای کاش امشب بر ما جاودانه باقی بماند و ما فردایی از پی آن نبینیم، و ای کاش اگر بامدادان ما را فرا رسد ما را راه گریز و بر شدن به کهکشان باشد، برای گریز از علی که او در همه روزگار و ما دام که لبیک گویان لبیک می گویند هیچ وعده ای را خلاف نمی کند، برای من پس از آن در هیچ سرزمینی قرار نخواهد بود هر چند از جا بلقا هم فراتر روم... شامیان چون شعر او را شنیدند او را پیش معاویه آوردند که تصمیم به کشتن او داشت ولی قومش از او مراقبت کردند معاویه او را از شام تبعید کرد.
معاویة بن ضحاک به مصر رفت و معاویة بن ابی سفیان از تبعید او و رفتن او به مصر پشیمان شد و گفت: همانا شعر او برای مردم شام سخت تر از دیدار و رویارویی با علی است، خدایش بکشد او را چه می شود، اگر آن سوی جا بلقا هم برود از علی در امان نخواهد بود، و به شامیان می گفت: آیا می دانید جابلقا کجاست می گفتند: نه. می گفت: شهری در دورترین نقطه مشرق است که پس از آن چیزی نیست.
نصر می گوید: چون مردم این سخن علی (ع) را که گفته بود «بامداد بر آنان خواهم تاخت...» بازگو می کردند، اشتر این ابیات را سرود: بامدادان لحظه سرنوشت ساز فرا می رسد که برای صلح و سلامت جویی مردانی و برای جنگ مردانی دیگرند، مردان جنگ دلیران استواری هستند که خویشتن را ناگهان در آوردگاه می افکنند، و بیمها آنان را سست نمی کند، سوار کار سرا پا مسلح را هنگامی که میان فرومایگان و درماندگان می گریزد با شمشیر خود فرو می کوبند، ای پسر هند کمر بندهایت را برای مرگ استوار ببند و آرزوها ترا از حقیقت بیرون نبرد، اگر زنده بمانی سپیده دمان کاری خواهد بود که از بیم آن دلیران خویشتنداری و پرهیز می کنند... گوید: چون شعر اشتر به آگهی معاویه رسید، گفت: شعری ناهنجار از شاعری ناهنجار که سالار و بزرگ مردم عراق و برافروزنده آتش جنگ ایشان و آغاز و انجام فتنه است. اینک چنین مصلحت می بینم که سخن خود را با علی تکرار کنم و از او بخواهم که مرا در شام مستقر دارد، هر چند که این موضوع را برای او نوشته ام و نپذیرفته است و پاسخ نداده است. اینک برای بار دوم می نویسم و در دل او شک و رحمت برمی انگیزم. عمرو بن عاص، در حالی که می خندید، گفت: ای معاویه تو کجا و فریب دادن علی کجا. معاویه گفت: مگر ما همگی فرزندزادگان عبد مناف نیستیم گفت: چرا ولی نبوت از ایشان است و نه از تو، اگر هم می خواهی بنویسی، بنویس. معاویه همراه مردی از قبیله سکاسک به نام عبد الله بن عقبه که از پیکهای عراقیان بود، این نامه را برای علی (ع) نوشت: اما بعد، اگر تو می دانستی که جنگ در مورد ما و تو به اینجا رسید که رسیده است و اگر ما می دانستیم که چنین می شود، با یکدیگر به جنگ نمی پرداختیم، و هر چند که در این کار بر عقل و خرد ما چیره شدند ولی هنوز چندان باقی مانده است که بر آنچه گذشته است پشیمان باشیم و نسبت به آنچه باقی مانده است به فکر اصلاح باشیم و سازش.
من از تو خواسته بودم بدون اینکه ملزم به بیعت و فرمانبرداری از تو باشم، شام را به من واگذاری. این کار را نپذیرفتی و خداوند آنچه را که تو بازداشتی به من ارزانی فرمود. امروز هم همان چیزی را که دیروز خواسته بودم از تو می خواهم. من از زندگی آرزویی جز همان آرزو که تو داری ندارم، از مرگ هم افزون از آنچه تو بیم داری بیم ندارم. به خدا سوگند سپاهیان کاسته شده اند و مردان از میان رفته اند و ما فرزندان عبد مناف بر یکدیگر فضیلتی نداریم، جز این فضیلت که عزیزی خوار و آزاده ای برده نگردد، و السلام.
چون نامه معاویه به علی (ع) رسید آن را خواند و گفت: جای شگفتی از معاویه و نامه اوست و دبیر خود عبید الله بن ابی رافع را خواست و فرمود پاسخ معاویه را این چنین بنویس: اما بعد، نامه ات رسید. گفته ای که اگر تو و ما می دانستیم که این جنگ چه بر سر تو و ما آورده است هیچ یک با دیگری درگیر نمی شدیم. من اگر در راه خدا کشته شوم و باز زنده شوم و باز کشته شوم و این کار هفتاد بار تکرار شود باز هم از کوشش در راه خدا و پیکار با دشمنان خدا باز نمی ایستم. اما اینکه گفته ای از عقل و خرد ما چندان باقی مانده است که بر آنچه گذشته است پشیمان شویم. عقل من هیچ گاه کاستی نداشته و بر آنچه اتفاق افتاده است پشیمان نیستم. اینکه شام را از من خواسته ای، من چنان نیستم که چیزی را که دیروز از تو بازداشته ام امروز به تو بدهم. اما اینکه ما با یکدیگر در بیم و امید یکسان باشیم و تو در شک خود همچون من در یقین خودم باشی صحیح نیست و مردم شام هم نسبت به دنیای خود حریص تر از مردم عراق نسبت به آخرت خود نیستند. اما این سخن تو که ما فرزندان عبد مناف را بر یکدیگر فضل و برتری نیست، هر چند به جان خودم سوگند که ما همگی پسران یک پدریم، ولی هرگز امیة چون هاشم و حرب چون عبد المطلب نیست و مهاجر با برده جنگی آزاد شده و کسی که بر حق است با آن کسی که بر باطل است، مساوی نیست. وانگهی فضیلت پیامبری در دست ماست که بدان وسیله نیرومند را خوار و زبون را نیرومند ساخته ایم، و السلام.
چون نامه علی (ع) به معاویه رسید، چند روزی آن را از عمرو بن عاص پوشیده داشت، سپس او را خواست و نامه را برایش خواند. عمرو او را سرزنش کرد. هیچ کس از قریش- که همراه معاویه بودند- همچون عمرو بن عاص از آن روزی که با علی رویاروی شده بود و علی (ع) از خون او درگذشته بود، در تعظیم علی کوشا نبود. عمرو در مورد آنچه به معاویه اشاره کرده بود این اشعار را سرود: ای پسر هند جای بسی شگفتی از تو و آنانی است که به تو این پیشنهادها را می دهند. ای بی پدر، آیا در فریب دادن علی جمع می بندی این آهن سرد به آهن کوفتن است. امیدواری او را با شک سرگردان کنی و آرزو می کنی که با تهدید تو بترسد، او پرده را کنار زده و جنگی را دامن زده است که از بیم آن موهای سر کودک سپید می شود... چون این اشعار او به اطلاع معاویه رسید، او را خواست و گفت: شگفتا از تو که مرا سست رأی می دانی و در بزرگداشت علی می کوشی با آنکه ترا رسوا ساخته است.
عمرو عاص گفت: اینکه ترا سست رأی خوانده ام همان گونه بوده است و اما بزرگداشت من از علی تو به بزرگی او از من آگاه تری ولی پوشیده می داری و من آن را آشکار می سازم، اما رسوایی من، هر کس که یارای رویارویی با علی داشته باشد، رسوا نمی شود.

نامه (18) از نامه آن حضرت به عبد الله بن عباس که کارگزارش بر بصره بوده است

در این نامه که با این عبارت شروع می شود «و اعلم انّ البصرة مهبط ابلیس و مغرس الفتن...» (و بدان که بصره جای فرود آمدن ابلیس و جای رویش آشوبهاست...) ابن ابی الحدید پس از توضیح لغات و اصطلاحات، به مناسبت آنکه علی (ع) در این نامه نسبت به بنی تمیم سفارش فرموده است، بحث تاریخی اجتماعی زیر را آورده است:

فصلی درباره بنی تمیم و ذکر برخی از فضایل ایشان

ابو عبیده معمر بن مثنی در کتاب التاج گفته است، بنی تمیم را فضایلی است که هیچ کس در آن با ایشان شریک نیست، و برای قبیله بنی سعد بن زید مناة سه خصلت است که همه اعراب آن را می شناسند: نخست، فراوانی شمار ایشان است. آن چنان که شمارشان بر بنی تمیم فزونی دارد و دشت و کوهستان را انباشته اند و از لحاظ فزونی نفرات، معادل قبیله مضر هستند و خاندانی که شمار بیشتری دارد خاندان کعب بن سعد بن زید مناة است و بدین جهت اوس بن مغراء چنین سروده است: «خاندان و تبار من از بهتر و گزیده تر قبیله کعب است چه از لحاظ سوار کاری و چه از لحاظ اعقاب، معادل و همسنگ تمیم است. فرزدق هم در مورد ایشان این ابیات را سروده است: اگر بدانی در ریگزارهای مویسل [نام سرزمین و آبی است ]و میان دهکده های عمان تا ذوات حجور چه کسانی سکونت دارند، خواهی دانست که قبایل بسیاری از آل سعد آنجا ساکن هستند که تسلیم فرمان هیچ امیری نشده اند.
همچنین فرزدق گفته است: «بر قبیله سعد گریه کن که در ناحیه یبرین مقیم بود و نزدیک بود شمارش بر همه مردم فزونی گیرد.» و به همین سبب به «سعد الاکثرین» هم نامیده شده اند و در مثل آمده است «در هر وادی بنی سعد زندگی می کنند» خصلت دوم این قبیله این است که در دوره جاهلی اجازه حرکت از عرفات در اختیار خاندان بنی عطارد بوده است و آنان این موضوع را از یکدیگر به ارث می برده اند و تا هنگام ظهور اسلام همانگونه بوده است. چون در موسم حج مردم در منی جمع می شده اند، هیچ کس برای رعایت احکام دین و حفظ سنّت از جای خود حرکت نمی کرده است تا آنکه سالار خاندان کرب بن صفوان حرکت کند و اجازه دهد. در همین مورد اوس بن مغراء چنین سروده است: «مردم برای وقوف در عرفات آهنگ جای خود نمی کنند تا گفته شود ای خاندان صفوان حرکت کنید.» فرزدق هم در این مورد چنین سروده است: بامدادان روز عید قربان چون در محصب منی به یکدیگر رسیدیم، از همانجا که در عرفات وقوف می کنند، مردم را چنان می بینی که چون ما حرکت کنیم آنان هم بر گرد ما حرکت می کنند و چون ما به مردم اشاره کنیم وقوف می کنند.
خصلت سوم این است که ایشان شریف ترین خاندان عرب هستند که پادشاهان لخم آنان را به شرف رسانده اند. منذر بن منذر بن ماء السم آء روزی که نمایندگان قبایل عرب پیش او بودند، دو جامه و برد پدرش محرق بن منذر را آورد و گفت: این دو برد را باید عزیزترین و گرامی ترین اعراب از لحاظ تبار بپوشد. مردم خاموش ماندند. احیمر بن خلف بن بهدلة بن عوف بن کعب بن سعد بن زید مناة بن تمیم گفت: من شایسته آن دو جامه ام. پادشاه گفت: به چه سبب گفت: به این سبب که قبیله مضر گرامی ترین و نیرومندترین و پر شمارترین قبیله عرب است و تمیم از لحاظ شمار از همه شاخه های آن افزون و برترین ایشان است و شمار اصلی و خاندان شریف بنی تمیم در اعقاب بهدلة بن عوف است که او جد من است. پادشاه گفت: این درباره اصل و عشیره ات پذیرفته است ولی در مورد عترت و نزدیکان وضع تو چگونه است گفت: من پدر ده پسر و برادر ده برادر و عموی ده تن ام. او آن دو برد- جامه- را به او سپرد و زبرقان بن بدر در این شعر خود به همین موضوع اشاره دارد که می گوید: آن دو جامه پسر ماء السماء را عموی من به سبب فضیلت فراوان به هنگام برشمرده شدن فضایل پوشید.
ابو عبیده می گوید: آنان را در اسلام هم خصلتی است که چنین است. قیس بن عاصم منقری همراه تنی چند از بنی سعد به حضور پیامبر (ص) آمد و رسول خدا درباره او فرمود: «این سالار مردم بادیه نشین است.» و بدین گونه او را سالار قبایل خندف و قیس که در بادیه ها سکونت دارند توصیف فرمود.
ابو عبیدة می گوید: برای قبیله بنی حنظلة بن مالک بن زید مناة بن تمیم خصال فراوانی است و خاندان دارم بن مالک بن حنظلة گزیده ترین خاندان مضر است و زرارة بن عدس بن زید بن دارم برگزیده ترین خاندان بنی تمیم است و حاجب بن زرارة هم دارای کمانی بود که از سوی تمام افراد قبیله مضر در گرو خسرو ساسانی بود و در این باره چنین سروده شده است: خسرو سوگند خورده است که با هیچ یک از مردم مصالحه نکند مگر آنکه حاجب بن زراره کمان خویش را در گرو او نهد.
و از جمله ایشان در خاندان مجاشع بن دارم، صعصعة بن ناجیة بن عقال بن محمد بن سفیان بن مجاشع است. او نخستین کسی است که دخترکان بی گناهی را که اعراب از بیم تنگدستی و فقر زنده به گور می کردند زنده می ساخت. هنگامی که اسلام ظهور کرد، او سیصد دختر را از خانواده های ایشان خرید و آزاد کرد و پرورش و تربیت آنان را بر عهده گرفت. غالب بن صعصعه هم که پدر فرزدق شاعر است، از همین خاندان و قبیله است.
غالب همان کسی است که میزبانی صد میهمان ناشناس و پرداخت ده خونبها را برای قومی که آنان را نمی شناخت بر عهده گرفت. این داستان چنین است که افراد خاندان کلب بن وبرة میان خود و در انجمنهای خویش افتخار می کردند و می گفتند ما خردمندان و برگزیدگان عرب هستیم و از لحاظ تبار و کرم کسی با ما برابری و ستیز نمی کند. پیر مردی از ایشان گفت: اعراب به این موضوع برای شما اقرار ندارند که خود دارای تباری نژاده و کارهای پسندیده و خردمندانی هستند. شما صد تن از افراد خود را در بهترین صورت و با جامه های مرتب گسیل دارید و آنان از قبایل اعراب که از کنارشان می گذرند بخواهند که از ایشان پذیرایی کنند و پرداخت ده خونبها را بر عهده بگیرند و نسبت و تبار خویش را هم نگویند. هر کس آن صد نفر را میهمان و پذیرایی کند و آن ده خونبها را بپردازد همو آن بزرگوار و کریمی است که در فضل او ستیزی نمی شود. آن صد تن بیرون آمدند و خود را به سرزمینهای قبایل بنی تمیم و اسد رساندند و میان یک یک قبایل و آبها حرکت کردند و هیچ کس را پیدا نکردند که آنچه را می خواهند برآورد. چون پیش اکثم بن صیفی رسیدند و از او تقاضا کردند، گفت: شما کیستید و کشته شدگان کیستند و داستان شما چیست زیرا با اختلافی که در گفتار دارید شما را داستانی است، آنان از پیش او رفتند و از کنار قتیبة بن حارث بن شهاب یربوعی گذشتند و خواسته خود را از او خواستند.
پرسید: شما کیستید گفتند: از قبیله کلب بن وبره ایم. گفت: من خود از قبیله کلب خونخواهم و در صورتی که ماههای حرام تمام شود و شما در این سرزمین باشید و سواران من به شما برسند مادرانتان را به مرگ شما سوگوار می کنم و شما را درمانده می سازم. ایشان ترسان از پیش او رفتند و از کنار عطارد بن حاجب بن زراره عبور کردند و تقاضای خود را طرح کردند. گفت: سخنی آشکار بگویید و خواسته خود را بگیرید.
گفتند: این یکی پیش از آنکه چیزی به شما بدهد چیزی از شما خواست و رهایش کردند و رفتند. و چون از کنار خاندان مجاشع بن دارم گذر می کردند به صحرایی انباشته از شتر رسیدند که غالب بن صعصعه سرگرم قطران مالیدن به شتری بود. از او تقاضای میزبانی و پرداخت خونبها کردند. گفت: پیش از آنکه فرود آیید شتران مورد نیاز خود را از میان این شتران به اندازه خونبها جدا کنید، سپس فرود آیید. ایشان فرود آمدند و موضوع را به او گفتند و افزودند خداوندت ارشاد فرماید که چه سالار بزرگی هستی، ما را از رنج و تعب آسوده کردی و اگر می دانستیم از نخست پیش تو می آمدیم و آهنگ تو می کردیم. همین داستان منظور نظر فرزدق است که می گوید: «شما را به خدا سوگند چشمهای چه کسی مانند غالب را دیده است که صد میهمان را پذیرایی کند و هیچ سخنی نگوید...» ابو عبیدة می گوید: از قبیله بنی یربوع بن حنظله و از خاندان ریاح بن یربوع عتاب بن هرمیّ بن رباح، ردافت پادشاهان، یعنی پادشاهان خاندان منذر، را برعهده داشته است.
ردافت پادشاه چنین بوده است که در باده نوشی پس از شاه او می نوشیده است و هرگاه پادشاه حضور نداشته است عهده دار کارهای او در مجلس می شده است، و این منصب را پسرانش یکی پس از دیگری به ارث بردند و تا هنگام ظهور اسلام این مقام پابرجا بوده است. لبید بن ربیعه چنین می گوید: «گزیدگان گرامی خاندان غالب و هم نشینان و همتاهای پادشاهان قوم و قبیله من هستند.» نخستین کسی که فردی از مشرکان را کشته است از خاندان یربوع بوده است و او واقد بن عبد الله بن ثعلبة بن یربوع هم سوگند عمر بن خطاب است که در سریه نخلة عمرو بن حضرمی را کشت و عمر بن خطاب ضمن مباهات به این موضوع چنین سروده است: در سریه نخله هنگامی که واقد جنگ را برافروخت، نیزه های خود را از خون عمرو بن حضرمی سیراب ساختیم و عثمان بن عبد الله هم میان ما اسیر شد و غل و زنجیر و تازیانه با او ستیز می کرد. افراد بخشنده و شهره به جود اعراب هم از آن قبیله بوده اند. پیشتازترین اعراب در جود، خالد بن عتاب بن ورقاء ریاحی بوده است. فرزدق پیش سلیمان بن عبد الملک رفت، و سلیمان او را به سبب بسیار افتخار کردن بر خود خوش نمی داشت و با فرزدق ترشرویی کرد و خود را به ناشناسی زد و درشت سخن گفت و کار را به آنجا رساند که به او گفت: ای بی مادر تو کیستی فرزدق گفت: ای امیر المؤمنین آیا مرا نمی شناسی من از قبیله ای هستم که با وفاتر و بردبارتر و سرورتر و بخشنده تر و شجاع تر و شاعرتر عرب از ایشان است.
سلیمان گفت: به خدا سوگند باید بر آنچه گفتی حجت آوری و گرنه پشتت را - با تازیانه- به درد می آورم و ترا از خانه و دیارت تبعید می کنم. فرزدق گفت: با وفاترین فرد عرب حاجب بن زراره است که کمان خود را از سوی همه اعراب گرو گذارد و به آنچه تعهد کرده بود وفا کرد. بردبارترین عرب احنف بن قیس است که در بردباری به او مثل زده می شود. سرورتر همه اعراب- بادیه نشین- قیس بن عاصم است که پیامبر (ص) درباره او فرمود: «این سالار مردم با دیه است.» دلیر و شجاع ترین عرب جریش بن هلال سعدی است. بخشنده ترین عرب خالد بن عتاب بن ورقاء ریاحی است.
اما شاعرترین عرب من هستم که اینک پیش تو ام. سلیمان گفت: چه چیزی ترا پیش ما آورده است برای تو پیش ما چیزی نیست، برگرد. سلیمان از شنیدن آن سخنان درباره عزت فرزدق که یارای رد کردن آن را نداشت غمگین شد و فرزدق ضمن اشعاری این بیت را هم گفته است: ما پیش تو برای نیازی که برای ما پیش آمده باشد و به تو نیازمند باشیم یا به سبب بینوایی و اندکی خاندان مجاشع نیامده ایم.
می گوید [ابن ابی الحدید ]:اگر فرزدق عتیبة بن حارث بن شهاب یربوعی را هم نام می برد و می گفت دلیرترین اعراب است غیر قابل رد کردن بود. می گویند اعراب بادیه می گفته اند: اگر ماه بر زمین افتد کسی جز عتیبة بن حارث نمی تواند با شتاب آن را بگیرد و این به سبب مهارت او در نیزه زدن بوده است. به عتیبة لقب شکارچی دلیران و زهر کشنده سوار کاران داده بودند، و هموست که بسطام بن قیس را که سوار کار نامی و دلیر قبیله ربیعه بود به اسیری گرفت و بسطام مدتی پیش او در بند ماند تا آنکه عتیبه فدیه کامل از او گرفت و موهای جلو سرش را برید و سپس او را رها کرد، آن هم با این شرط که دیگر با بنی یربوع جنگ نکند. در کتابهای طبقات دلیران و جنگجویان نام عتیبة بن حارث مقدم بر همه آمده است ولی فرزدق از او با اینکه از قبیله تمیم است نام نبرده است، زیرا جریر هم، چون از بنی یربوع است، به او افتخار می کرده است و دشمنی فرزدق با جریر او را از بردن نام عتیبه بازداشته است.
ابو عبیدة می گوید: برای خاندان عمرو بن تمیم هم خصالی است که همه اعراب برای آنان قبول دارند و هیچ کس در آن باره با ایشان ستیز نمی کند. یکی از آن خصال این است که گرامی ترین افراد از لحاظ عمو و عمه و جد پدری و جده از آن خاندان است و او هند بن ابی هالة است. نام اصلی ابی هاله، نبّاش بن زرارة است و او یکی از افراد خاندان عمرو بن تمیم است. خدیجة دختر خویلد پیش از آنکه همسر پیامبر (ص) شود، همسر ابو هاله بوده است و هند را برای او آورده است. پس از آن خدیجه را پیامبر (ص) به همسری گرفت و هند پسر بچه ای بود که پیامبر (ص) او را به فرزندی خویش پذیرفت.
سپس خدیجه برای پیامبر (ص) قاسم و طاهر و زینب و رقیه و ام کلثوم و فاطمه را آورد و هند بن ابی هاله برادر مادری ایشان است. هند بن ابی هاله دارای پسری به نام هند شد، و این پسر از لحاظ جد و جده که پیامبر و خدیجه باشند و از لحاظ عمو و عمه یعنی پسران و دختران رسول خدا گرامی ترین افراد است.
دیگر از خصال ایشان این است که اکثم بن صیفی از ایشان است. او از خاندان اسد بن عمرو بن تمیم است و به روزگار خویش حکیم عرب بوده است و در دوره جاهلی امثال و حکم و مواعظ فراوانی که میان مردم متداول بوده است از او نقل شده است. از دیگر ویژگیهای ایشان این است که ذو الاعواز هم از ایشان است که او را خراجی بر عهده مردم مضر بود و آن را به او می پرداختند. او چندان پیر شد که بر سریری می نشاندند و از کنار آبهای اعراب عبور می دادند و خراج را به او پرداخت می کردند. اسود بن یعفر نهشلی که کور بود چنین سروده است: برخلاف آنچه تو می پیمایی من دانسته ام که راه همان راه ذو الاعواز است.
هلال بن احوز مازنی هم که در اسلام بر همه تمیم سروری کرده است و کسی جز او بر آن قبیله سروری نکرده است از ایشان است.
گوید: خالد بن عبد الرحمان بن ولید بن مغیرة مخزومی وارد مسجد کوفه شد، به گروهی رسید که ابو الصقعب تیمی هم که از قبیله تیم الرباب بود میان ایشان نشسته بود و خالد بن عبد الرحمان او را نمی شناخت. ابو الصقعب از داناترین مردم بود و خالد، همینکه علم و گفتارش را شنید، بر او رشک برد و گفت: از کدام قبیله ای گفت: از تیم الرباب هستم. خالد بن عبد الله پنداشت فرصتی یافته است. گفت: بنابراین به خدا سوگند تو نه از تیره سعد که از همه بیشترند هستی و نه از تیره حنظله که گرامی ترین افراد هستند و نه از تیره عمرو که شدیدترین مردمند. ابو الصقعب گفت: تو از کدام قبیله ای گفت: از بنی مخزوم. گفت: به خدا سوگند نه از خاندان برگزیده هاشم هستی و نه از بنی امیه که جویای خلافت بودند و نه از خاندان عبد الدار که پرده داران کعبه بوده اند، پس به چه چیز افتخار می کنی گفت: ما ریحانه قبیله قریش هستیم. ابو الصقعب گفت: چه استناد زشتی کردی، آیا می دانی چرا مخزوم را ریحانه قریش گفته اند برای اینکه زنان ایشان در نظر مردان گرم و دلپذیر بودند و بدین گونه او را محکوم ساخت.
ابو العباس مبرّد در کتاب الکامل روایت کرده است که معاویة بن ابی سفیان به احنف بن قیس و جاریة بن قدامة و تنی چند از مردان سرشناس بنی سعد که همراه آن دو بودند سخنی درشت گفت تا آنان را خشمگین سازد. آنان هم به او پاسخی زشت دادند.
همسر معاویة، فاخته دختر قرظة، در حجره ای نزدیک آنان بود و سخن ایشان را شنید.
فاخته که مادر عبد الله بن معاویه است همینکه آنان رفتند گفت: ای امیر المؤمنین از این اشخاص سبکسر سخنی شنیدم که تو به روی خود نیاوردی و نزدیک بود من بیرون آیم و بر آنان حمله آورم. معاویه گفت: قبیله مضر بزرگتر و مشهورتر قبایل عرب است و تمیم مشهورتر شاخه مضر است و سعد شهره تر شاخه تمیم است و این گروه روی شناس ترین افراد قبیله سعد هستند.
همچنین ابو العباس روایت می کند که عبد الملک بن مروان روزی از بنی دارم سخن به میان آورد، یکی از همنشین های او گفت: ای امیر المؤمنین آن قوم از لحاظ کثرت نسل و فراوانی ذریه بهره مند هستند، و به این سبب شهره شده اند. عبد الملک گفت: چرا این سخن را می گویی و حال آنکه از ایشان لقیط بن زرارة و قعقاع بن معبد بن زرارة و محمد بن عمیر بن عطارد بن حاجب بن زرارة درگذشته اند و هیچ فرزندی باقی نگذاشته اند، در حالی که به خدا سوگند عرب هرگز این سه تن را فراموش نمی کند. ابو العباس مبرد همچنین می گوید اصمعی گفته است: جنگی در بادیه در گرفت که دامنه اش به بصره هم کشید و کار نخست به دشواری کشید، سپس درباره صلح گفتگو شد و همگان در مسجد جامع جمع شدند. مرا که نوجوانی بودم پیش ضرار بن قعقاع که از بنی دارم بود فرستادند که پیام ببرم. اجازه گرفتم اجازه داده شد و همینکه وارد شدم دیدم جامه کوتاه لنگ مانندی بر تن دارد و مشغول مخلوط کردن دانه و علف برای بزی شیری است که در خانه داشت. خبرش دادم که قوم جمع شده اند، درنگ کرد تا آن بز خوراکش را خورد و ظرف را شست و فریاد برآورد که ای کنیزک برای ما چاشت بیاور. کنیزک روغن و خرما آورد. ضرار مرا هم به خوردن دعوت کرد. خوش نداشتم که با او چیزی بخورم و او را کثیف پنداشتم، چون هر چه می خواست خورد، برخاست و با مقداری گل که در گوشه خانه بود دستهایش را پاک کرد و شست و گفت: ای کنیزک برای من آب بیاور.
کنیز آب آورد آن را آشامید و باقیمانده اش را به صورت خود ریخت و سپس گفت: سپاس خدا را، آب فرات همراه خرمای بصره و روغن زیتون شام، چه هنگام می توانیم شکر این نعمتها را بگزاریم. سپس گفت: ردای مرا بیاور، کنیزک ردایی عدنی برای او آورد که آن را روی همان جامه لنگ مانند که بر تن داشت پوشید. اصمعی می گوید: من به سبب زشتی- کهنگی- جامه های او خود را از او کنار کشیدم، ضرار همینکه وارد مسجد شد نخست دو رکعت نماز گزارد و سپس پیش آن قوم رفت. هیچ حلقه ای از مردم باقی نماند مگر آنکه برای بزرگداشت او همگی برخاستند. او نشست و تمام خونبهایی را که میان قبایل بود پذیرفت که از اموال خودش بدهد و برگشت.
ابو العباس مبرد می گوید: ابو عثمان مازنی از قول ابو عبیدة برای من نقل کرد که می گفته است: پس از کشته شدن مسعود بن عمرو عتکی زیاد بن عمرو بن اشرف عتکی به بازار مال فروشان بصره آمد که از بنی تمیم انتقام بگیرد. او یاران خود را به صف کرد.
در میمنه افراد قبیله بکر بن وائل و در میسره افراد قبیله عبد القیس را قرار داد که اعقاب لکیز بن اقصی بن دعمی بن جدیلة بن اسد بن ربیعه هستند. زیاد بن عمرو هم در قلب یاران خود ایستاد. چون این خبر به احنف بن قیس رسید، گفت: ابن زیاد بن عمرو نوجوان و خواهان نام است و اهمیت نمی دهد که خود را به چه گرفتاری افکند. احنف یاران خود را فرا خواند و در حالی که بنی تمیم جمع شده بودند، حارثة بن بدر غدانی هم پیش او آمد.
احنف همینکه او را دید به حاضران گفت: برخیزید از سالار خود استقبال کنید. سپس او را کنار خود نشاند و با او رایزنی کرد. آنان افراد قبایل سعد و رباب را در قلب لشکر خود جای دادند و فرمانده ایشان عبس بن طلق طعّان بود که معروف به اخو کهمس و از افراد خاندان صریم بن یربوع بود. آنان در مقابل و روبه روی زیاد بن عمرو و همراهان ازدی او بودند. حارثة بن بدر غدانی هم به سرپرستی افراد بنی حنظله و مقابل قبیله بکر بن وائل قرار گرفت. قبیله عمرو بن تمیم را هم برابر افراد عبد القیس قرار دادند. حارثة بن بدر برای احنف این ابیات را خواند: عبس یعنی اخو کهمس در جنگ بازار مال فروشان کوفتن ازدیان را به زودی از تو کفایت می کند، عمرو هم با آرامی افراد قبیله لکیز بن اقصی و هر چه را فراهم ساخته اند کفایت خواهد کرد، ما هم با ضربه هایی که موی نوجوانان را سپید خواهد کرد، قبیله بکر را از تو کفایت می کنیم.
لکیز بن اقصی همان قبیله عبد القیس هستند. گوید همینکه آنان رویاروی ایستادند، احنف به ایشان پیام داد که ای مردم قبیله ازد یمن و ای مردم قبیله ربیعه بصره، به خدا سوگند که شما برای ما محبوب تر از افراد قبیله تمیم کوفه اید، وانگهی شما همسایگان مایید و باید دست در دست با دشمن مقابله کنیم و این شما بودید که در گذشته نسبت به ما جنگ را آغاز کردید و حریم ما را زیر پا نهادید و بر ما آتش افروختید ما از خویشتن دفاع کردیم و تا هنگامی که به خیر و آشتی راهی باشد نیازی به جنگ و شر نداریم.
اینک با ما راست باشید و راهی درست برگزینید. زیاد بن عمرو به احنف پیام داد یکی از این سه پیشنهاد را بپذیر، اگر می خواهی تو و قومت تسلیم فرمان ما شوید، و اگر می خواهی بصره را برای ما بگذار و تو و قومت هر کجا می خواهید کوچ کنید، و اگر می خواهید خونبهای کشته شدگان ما را بپردازید و از خونبهای کشته شدگان خود بگذرید و خونبهای مسعود هم باید ده برابر پرداخت شود.
مبرد می گوید: مقصودش این بوده است که باید خونبهای مسعود چون خونبهای پادشاهان و وابستگان ایشان در دوره جاهلی پرداخت شود. در روزگار جاهلی اگر کسی از افراد خانواده پادشاه کشته می شد خونبهای او ده خونبها بود.
احنف پیام داد به همین زودی یکی از این پیشنهادها را می پذیریم، امروز برگردید. آنان پرچمهای خود را به اهتزاز درآوردند و رفتند. فردای آن روز احنف کسی را پیش آنان فرستاد و پیام داد شما ما را به پذیرش پیشنهادهایی مختار قرار داده اید و راه دیگری برای ما نیست. اما تسلیم شدن به فرمان شما در حالی که هنوز از زخمها خون می چکد چگونه ممکن است. اینکه سرزمین خود را ترک کنیم، این کار همانند کشته شدن است که خداوند متعال می فرماید: «و اگر ما بر آنان می نوشتیم- مقرر می داشتیم- که خویشتن را بکشید یا از دیار خویش بیرون روید جز گروهی اندک آن را انجام نمی دادند.» ولی پیشنهاد سوم شما که بر عهده گرفتن مال است، ما خونبهای خونهای خود را باطل می کنیم- می بخشیم- برای کشتگان شما خونبها می پردازیم، با توجه به اینکه مسعود هم مردی از مسلمانان است و خداوند سنّت جاهلی را از میان برده است قوم هماهنگ شدند که شمشیرها را غلاف کنند و دیگر کشته شدگان از قبیله های ازد و ربیعه را خونبها دهند و موضوع خونبهای مسعود هم فعلا متوقف بماند. احنف ضمانت پرداخت خونبهای کشتگان را رد کرد و ایاس بن قتادة مجاشعی را به عنوان گروگان به آنان سپرد تا آن مال را بپردازد. قوم بر آن راضی شدند، فرزدق به این موضوع افتخار کرده و خطاب به جریر این چنین سروده است: آن کس که برای آن دو لشکر عرب که از نسل معد بن عدنان بودند در جنگی که به جمجمه ها ضربت می زدند خود را گروگان قرار داد از ماست... و گفته می شود افراد قبیله تمیم و بادیه نشینان ایشان و هم سوگندان آنان از ایرانیان و هندیان و سندیان بیش از هفتاد هزار تن بودند و جریر در همین مورد چنین سروده است: از یمنی ها و دار و دسته محرق و ازدیان بپرس که چون خبر مرگ مسعود را به ما دادند هفتاد هزار مرد مسلح زره پوشیده و غرق در آهن به جانب ایشان آمدند.
احنف بن قیس می گوید: پرداخت دیه ها برای من بسیار و سنگین شد و میان اردوگاههای بنی تمیم آن اندازه شتر پیدا نکردم، ناچار به سوی یبرین و صحراها بنی تمیم رفتم و آنجا به جستجو پرداختم و مقصود خود را مسألت کردم، مرا به خیمه ای راهنمایی کردند. پیر مردی که لنگی بر کمر داشت و ریسمانی بر آن بسته بود آنجا نشسته بود، بر او سلام دادم و نسب خود را گفتم. به من گفت: رسول خدا، که درود خدا بر او و آلش باد، چه کرد گفتم: رحلت فرمود. پرسید: عمر بن خطاب که عرب را حفظ و احاطه می کرد چه کرد گفتم: درگذشت. گفت: بنابراین پس از آن دو چه خیری در شهر نشینی شما باقی مانده است احنف می گوید: تعهدی را که برای پرداخت خونبها به قبیله های ازد و ربیعه کرده بودم برای او گفتم. به من گفت: همین جا بمان. شامگاه ساربانی آمد که هزار شتر با خود پیش او آورد. آن مرد به من گفت: این شترها را برای خود بگیر. پس از آن ساربان دیگری با همان مقدار شتر آمد، گفت: این هزار شتر را هم بگیر. گفتم: نیازی به آن نیست. احنف می گوید: با هزار شتر که گرفتم از پیش او برگشتم و به خدا سوگند تا این ساعت نفهمیده ام که او که بود.