فهرست کتاب


جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه جلد 6

ابن ابی الحدید دکتر محمود مهدوی دامغانی‏

داستان فیروز پسر یزدگرد هنگام جنگ او با شاه هیاطله

از سخنان پسندیده که در بدفرجامی ستم گفته شده است مطلبی است که ابن قتیبه در کتاب عیون الاخبار آورده است: که چون فیروز، پسر یزدگرد، پسر بهرام به پادشاهی رسید با لشکرهای خود آهنگ سرزمین هیاطله کرد. چون به سرزمین ایشان رسید، پادشاه آنان، که نامش اخشنوار بود، به شدت از او ترسید و با وزیران و یاران خود در کار او رایزنی کرد. مردی از آنان به اخشنوار گفت: اگر برای من به خدا سوگند خوری و عهدی کنی که آرام بگیرم و بدانم اندوه خاطرم را در مورد زن و فرزندانم کفایت می کنی و نسبت به آنان محبت می ورزی، کاری می کنم که آنان را به ورطه هلاک می کشانم، در آن صورت تو دستها و پاهای مرا قطع کن و مرا در راه فیروز بینداز و چون او و یارانش از کنار من بگذرند، من کار ایشان را از تو کفایت خواهم کرد. اخشنوار به او گفت: در صورتی که تو خود هلاک شوی و در پیروزی ما شریک نباشی از صلاح حال و سلامت ما چه بهره ای می بری گفت: من به آنچه از دنیا دوست داشته ام رسیده ام و یقین دارم که از مرگ چاره ای نیست و باقی مانده روزگار اندک است. بر فرض که مرگ چند صباحی دیرتر برسد، بدین سبب دوست می دارم کارنامه عمر خود را با بهترین اعمال که خیر خواهی نسبت به پادشاه خودم و درمانده ساختن دشمن است به پایان برم و خود به بهره و سعادت جهان دیگر برسم و اعقاب من به شرف برسند. اخشنوار نسبت به او چنان کرد و او را به جایی که گفته بود برد و در راه افکند.
فیروز با سپاهیان خود از کنارش گذشت و از حالش پرسید. او به فیروز گفت: اخشنوار این کار را که می بیند بر سرش آورده است و او بسیار متأسف است که نمی تواند پیشاپیش سپاه فیروز در جنگ با اخشنوار و ویران کردن سرزمین او شرکت کند ولی شاه را به راهی که نزدیکتر و پوشیده تر است راهنمایی خواهد کرد، به گونه ای که اخشنوار بدون آنکه متوجه شود مورد هجوم قرار خواهد گرفت و خداوند به دست شما از او انتقام خواهد گرفت، و افزود در این راهی که می گویم هیچ ناخوشایندی جز اینکه دو روز در بیابان سپری کنید نیست و سپس به آنچه دوست می دارید دست خواهید یافت.
با آنکه وزیران فیروز به او سفارش کردند که از آن مرد بر حذر باشد و او را متهم ساختند و سخنان دیگر هم گفتند، ولی او با رأی ایشان مخالفت کرد و همان راهی را که آن مرد پیشنهاد کرده بود پیمود. پس از دو روز به جایی از بیابان رسیدند که نه آب همراه داشتند و نه بیرون رفتن از آن بیابان ممکن بود و نزدیکی آنان هم نشانی از آب نبود و برای آنان روشن شد که ایشان را فریب داده اند. در آن بیابان به جستجوی آب از چپ و راست پرداختند، تشنگی بیشتر آنان را کشت و فقط شماری اندک با فیروز به سلامت ماندند. اخشنوار با سپاه خود به ایشان رسید و آنان را در آن حال درماندگی و سختی و
کمی شمار فرو گرفت و ایشان پس از تحمل درماندگی و رنج بسیار تسلیم شدند.
فیروز اسیر شد و به اخشنوار پیشنهاد کرد بر او و باقیماندگان سپاهش منّت گزارد و آزادشان سازد و فیروز عهد و پیمان الهی می کند که دیگر هرگز تا زنده باشد با آنان جنگ نکند و میان کشور خود و کشور ایشان مرزی را مشخص کند که سپاهیانش از آن نقطه تجاوز نکنند. اخشنوار راضی شد و او را رها کرد و میان دو کشور مرزی مشخص کردند که هیچ یک از آن تجاوز نکنند (آنجا سنگی نهادند).
فیروز مدتی بر آن عهد باقی ماند، ولی کبر و سرکشی او را بر آن واداشت که به جنگ هیاطله باز گردد و یاران خود را بر آن کار فرا خواند. ایشان او را منع کردند و گفتند تو با او پیمان بسته ای و ما بر تو از فرجام بد ستم و مکر می ترسیم، علاوه بر آنکه در این کار ننگ و عار نهفته است و موجب یاوه گویی است.
فیروز گفت: من برای او شرط کرده ام که از آن سنگ درنگذرم، اینک می گویم آن سنگ را بر گردونه ای قرار دهند و پیشاپیش ما ببرند.
گفتند: پادشاها عهد و پیمانی که مردم میان یکدیگر می نهند بر مبنای آنچه در سینه پنهان دارند نیست و فقط بر خواست دل پیمان دهنده استوار نمی باشد بلکه بر مبنای چیزی است که طرف مقابل آشکارا بیان می دارد و تو برای او عهد و پیمان و سوگند را بر مبنای چیزی که می شناسد، تعهد کرده ای نه بر مبنای چیزی که به خاطر او نگذشته است.
فیروز نپذیرفت و به جنگ او رفت و چون به سرزمین هیاطله رسید و دو لشکر برای جنگ صف کشیدند، اخشنوار به فیروز پیام داد که از صف بیرون آید تا با او سخن گوید.
فیروز پیش او رفت، اخشنوار گفت: گمان نمی کنم هیچ چیز جز غیرت و غرور از آنچه بر سرت آمده است ترا بر این کار واداشته باشد و به جان خودم سوگند اگر ما نسبت به تو آن گونه که تو می اندیشیدی، رفتار می کردیم با التماس چیزهای بزرگتری را می خواستی.
ما نسبت به تو آغاز به ستم و ظلم نکردیم و فقط می خواستیم ترا از خویشتن دفع کنیم و از حریم خود دفاع کنیم، و حال آنکه شایسته بود در قبال آنکه ما بر تو و همراهانت منّت نهادیم و از شکستن عهد و میثاقی که به صورت استوار پذیرفتی، غیرت بیشتری داشته باشی تا شکستی که از ما به تو رسیده است، در صورتی که ما شما را که اسیر بودید رها ساختیم و در حالی که مشرف بر هلاک بودید بر شما منّت نهادیم و در حالی که بر ریختن خون شما توانا بودیم، خون شما را حفظ کردیم. وانگهی ما ترا مجبور به پذیرفتن شرطی که برای ما پذیرفتی نکردیم و این تو بودی که چنان پیشنهادی دادی و برای ما متعهد شدی. اینک در این مورد بیندیش و بنگر که کدام یک دارای ننگ و عار بیشتر و زشت تر است. اینکه مردی در پی کاری باشد و بر آن دست و پیروزی نیابد و راهی را رفته باشد که به سبب بغی و ستم به نتیجه نرسیده باشد و دشمن بر او پیروز شده باشد و او و همراهانش را که در بدبختی و تباهی بوده اند دستگیر کرده باشد، در عین حال بر آنان منّت نهاده و با شرطی که خودشان پیشنهاد کرده اند با آنان صلح کرده باشد، اگر شخص مغلوب با سرنوشت ناخوشایند خود صبر و از شکستن پیمان و غدر و مکر خود داری کند، بهتر از آن نیست که گفته شود پیمان شکنی و سست عهدی کرده است و گمان می کنم چیزی که موجب فزونی لجبازی تو شده است اعتمادی است که بر بسیاری سپاهیان خود داری و به شمار و ساز و برگ ایشان متکی هستی، و حال آنکه من در این موضوع هیچ تردید ندارم که همه یا بیشتر سپاهیان تو این کار را ناخوش می دارند که ایشان را با خود آورده ای و می دانند که به ناحق آنان را بر این راه کشانده ای و به چیزی فراخوانده ای که خداوند را خشمگین می کند و در جنگ با ما بینش و شناختی ندارند و نیّت آنان در مورد خیر خواهی تو تباه است. اینک بنگر کسی که با چنین حال جنگ می کند، چه ارزشی دارد و بعید است دشمن را درمانده سازد. وانگهی خودش می داند، بر فرض که پیروز شود، همراه ننگ و عار است و اگر کشته شود مسیرش دوزخ است. من ترا به همان خداوندی که او را بر خود کفیل قرار دادی سوگندت می دهم و نعمتی را که بر تو و همراهانت ارزانی داشتم فرایادت می آورم که پس از ناامید شدن شما از زندگی و قرار گرفتن شما در پرتگاه مرگ- شما را رها ساختم- و ترا فرا می خوانم که به بهره و سعادت خودت در وفای عهد بنگری و به شیوه نیاکانت که در این باره در آنچه خوش و ناخوش می داشتند رفتار کنی که فرجام پسندیده و حسن اثر آن را در خود دیدند. با همه این احوال تو نمی توانی مطمئن باشی که بر ما پیروز می شوی و به خواسته خود در مورد ما می رسی و تو در صدد کاری هستی که دیگری هم در مورد تو در صدد همان کار است، و دشمنی را به جنگ فرا می خوانی که شاید پیروزی بر تو نصیب او شود. بنابراین، این پند و خیر اندیشی را که بر تو عرضه داشتم بپذیر که من در حجت آوردن بر تو مبالغه کردم و در پوزش خواهی و متوجه ساختن تو پیشگام شدم. ما به خداوندی که حجت بر او عرضه داشتیم پشتگرم هستیم و به آنچه از عهد خداوند که با ما بستی اعتماد داریم، بر فرض که تو بر بسیاری سپاهیان و شمار افزون یاران خود مستظهر باشی. و بر تو باد که این نصیحت را بپذیری و به خدا سوگند که هیچ یک از یاران تو بیشتر از آن در خیر خواهی تو مبالغه نمی کند و افزون از آن نمی گوید، و نباید به بهانه آنکه این سخن را من می گویم از به کار بستن آن محروم بمانی زیرا در نظر خردمندان صدور مصالح و منافع از سوی دشمنان چیزی از ارزش آن نمی کاهد، همان گونه که صدور کارهای زیان بخش از سوی دوستان چیزی از زیان و صدمه آن کاهش نمی دهد. این را هم بدان که این گفتگوی من با تو از ناتوانی و کمی سپاه من سرچشمه نمی گیرد بلکه دوست دارم که برهان و استظهار خود را بیفزایم و از خداوند متعال یاری و نصرت یابم، و من تا هنگامی که راه به عافیت و سلامت داشته باشم هیچ گاه چیز دیگری را بر آن دو ترجیح نمی دهم.
فیروز گفت: من از کسانی نیستم که تهدید و بیم دادن و ترس آنان را از کار باز می دارد، و اگر آنچه را که در طلب آن هستم غدر و فریب بدانم هیچ کس از خودم شایسته تر و سزاوارتر نیست که خویشتن را از آن کنار خواهم کشید و خداوند می داند که من برای تو عهد و میثاقی جز آنچه در ضمیر داشته ام نکرده ام و مبادا که مغرور شوی و آن حال ضعف و درماندگی و کمی سپاهیان ما را که در گذشته دیدی گولت بزند.
اخشنوار به فیروز گفت: مبادا این خدعه و فریبی که ساز کرده ای و آن سنگ را پیشاپیش خود حرکت می دهی، ترا مغرور سازد که اگر قرار بر این باشد که مردم عهد و پیمان را بر مبنای اظهار موضوعی و پوشیده داشتن نیّت خود ببندند، نباید هیچ کس به هیچ عهد و امان اعتماد کند و نباید هیچ تعهدی را بپذیرند، پیمانها بر مبنای همان چیزی است که آشکار می گویند و بر نیّت کسی است که پیمان برای او بسته می شود. و برگشت.
فیروز به یاران خود گفت: اخشنوار خوش گفتار بود و من برای اسبی هم که زیر او بود هیچ مانندگی ای میان اسبها ندیدم، که در تمام مدتی که ایستاده بودیم، پایش را تکان نداد. و سمهای خود را بلند نکرد و شیهه نکشید و هیچ کاری که موجب قطع گفتگو شود انجام نداد. اخشنوار هم به یاران خود گفت: همان گونه که دیدید من با فیروز ایستادم و سخن گفتم و او تمام سلاحها را بر تن داشت، با وجود آن تکان نخورد و پای خود را از رکابش بیرون نکشید و پشت خود را خم نکرد و به چپ و راست توجه نکرد، در حالی که من چند بار بر اسب خود حرکت کردم و این پا و آن پا نمودم و به پشت سر خود نگریستم و چشم به مقابل خود دوختم و او همچنان پا بر جا و بر یک حال بود و اگر گفتگوی او با من نبود، تصور می کردم مرا نمی بیند، فیروز و اخشنوار این سخنان را از این جهت می گفتند که میان مردم منتشر شود و با گفتگو درباره آن سرگرم شوند و درباره حقیقت گفتگوی آن دو نیندیشند. روز دوم اخشنوار صحیفه ای را که فیروز عهد خویش را برای ایشان بر آن نوشته بود بیرون آورد و بر نیزه ای نصب کرد تا لشکریان فیروز آن را ببینند و مکر و فریب او را بشناسند و از پیروی هوای نفس او خود را بیرون کشند، همینکه آن عهد نامه را دیدند میان ایشان اختلاف افتاد و لشکرگاه آنان درهم ریخت و اندکی درنگ کردند و سپس روی به گریز نهادند و گروهی بسیار از ایشان کشته شدند و فیروز هم هلاک شد.
اخشنوار گفت: چه نیکو و راست گفته است آن کس که گفته است، برای آنچه مقدر شده است باز دارنده ای نیست، و هیچ چیز چون هوس و لجبازی منافع اندیشه را از میان نمی برد و هیچ چیز تباه تر از پند و خیرخواهی به کسی که پذیرای آن نباشد نیست به ویژه که یارای صبر بر ناخوشایندی آن نداشته باشد. و هیچ چیز سرعت عقوبت و بد فرجامی ستم و فریب را ندارد و هیچ چیز به اندازه تکبر و خود شیفتگی موجب ننگ و رسوایی نیست.

نامه (17) از نامه ای از آن حضرت در پاسخ نامه معاویه به او

در این نامه که با عبارت «و امّا طلبک الیّ الشام فانّی لم اکن لاعطیک الیوم ما منعتک امس» (اما خواستن تو شام را از من، من چیزی را که دیروز از تو باز داشته ام امروز آن را به تو نمی بخشم) شروع می شود. پس از توضیح پاره ای از لغات و اختلاف نسخه ها چند نکته تاریخی را طرح کرده است که به این شرح است: مقتضای حفظ ترتیب چنین بوده است که امیر المؤمنین (ع) در سخن خود هاشم را در قبال عبد شمس قرار دهد که هر دو برادر و پسران عبد مناف بوده اند، و اینکه امیه در قبال عبد المطلب و حرب در قبال ابو طالب و ابو سفیان در ردیف و قبال امیر المؤمنین (ع) قرار گیرند، که هر یک در طبقه و ردیف دیگری است، ولی چون علی (ع) در جنگ صفین در برابر و ردیف معاویة قرار گرفته است ناچار شده است هاشم را ردیف و برابر امیة بن عبد شمس قرار دهد.
می گوید [ابن ابی الحدید ]:علی (ع) در این سخن خود تعریض زده و فرموده است: «مهاجر همچون اسیر آزاد شده نیست.» و ممکن است بپرسی مگر معاویه از طلقاء- اسیران آزاد شده- بوده است، می گویم آری، هر کس که رسول خدا (ص) در مکه با شمشیر بر او وارد شده باشد در واقع برده و اسیر بوده است و هر کس از آن گروه را که بر او منّت نهاده و آزادش فرموده است، چه اسلام آورده باشد مانند معاویة و چه اسلام نیاورده باشد مانند صفوان بن امیه، همگی از بردگان آزاد شده- طلقاء- شمرده می شوند، و همین گونه اند همه کسانی که در جنگهای پیامبر (ص) اسیر شده اند و پیامبر با گرفتن فدیه نظیر سهیل بن عمرو یا بدون گرفتن فدیه نظیر ابو عزه جمحی آنان را آزاد فرموده است یا اسیری را با آنان مبادله فرموده است نظیر عمرو بن ابی سفیان. همه آنان در زمره بردگان آزاد شده به شمار می آیند.
می گوید [ابن ابی الحدید ]:اگر بپرسی معنی این گفتار علی (ع) چیست که فرموده است «و لا الصریح کاللصیق» (آن که والاتبار و نژاده است چون وابسته و خود را چسبانده نیست) آیا در نسب معاویه شبهه ای است که علی (ع) این سخن را به او می گوید می گویم هرگز علی (ع) این موضوع را اراده نفرموده است، بلکه منظور نسبت به اسلام است.
صریح یعنی کسی که از روی اعتقاد و اخلاص اسلام آورده است و لصیق کسی است که زیر شمشیر و برای منافع دنیایی مسلمان شده است و در چند جمله بعد تصریح فرموده و گفته است شما از کسانی هستید که یا از بیم یا برای دنیا مسلمان شده اید. و اگر بگویی معنی این گفتار علی (ع) چیست که فرموده است: «چه بد پسری است پسری که از نیاکانی پیروی کند که در آتش دوزخ درافتاده اند». مگر مسلمان را به کفر نیاکانش سرزنش می کنند می گویم آری، در صورتی که از آثار نیاکان خود پیروی کند و روش ایشان را داشته باشد و امیر المؤمنین معاویه را از این جهت سرزنش نفرموده است که نیاکانش کافرند، بلکه از این جهت که پیرو ایشان است سرزنش کرده است.

بیان برخی از آنچه میان علی و معاویه در جنگ صفین بوده است

نصر بن مزاحم بن بشار عقیلی در کتاب صفین گفته است که این نامه را علی (ع) دو یا سه روز پیش از شب هریر برای معاویه نوشته است. نصر می گوید: و چون علی (ع) اظهار داشت که فردا بامداد بر معاویه حمله و با او جنگ خواهد کرد و این سخن شایع شد، شامیان به هراس افتادند و دلشکسته شدند. معاویة بن ضحاک بن سفیان پرچمدار قبیله بنی سلیم در حالی که همراه معاویه بود، مردم شام را خوش نمی داشت و بر آنان کینه می ورزید و دل بر هوای علی بن ابی طالب و عراقیان داشت و اخبار معاویه را برای عبد الله بن طفیل عامری که همراه عراقیان بود می نوشت و او آن را به علی (ع) گزارش می داد چون سخن علی (ع) شایع شد و شامیان از آن به بیم افتادند، معاویة بن ضحاک به عبد الله بن طفیل پیام داد که من شعری خواهم گفت که شامیان را نگران سازم و با معاویة مخالفت کنم. معاویة بن ابی سفیان، معاویة بن ضحاک را متهم نمی ساخت که دارای فضل و دلیری و زبان آور بود، او شبانه برای اینکه یارانش بشنوند چنین سرود: ای کاش امشب بر ما جاودانه باقی بماند و ما فردایی از پی آن نبینیم، و ای کاش اگر بامدادان ما را فرا رسد ما را راه گریز و بر شدن به کهکشان باشد، برای گریز از علی که او در همه روزگار و ما دام که لبیک گویان لبیک می گویند هیچ وعده ای را خلاف نمی کند، برای من پس از آن در هیچ سرزمینی قرار نخواهد بود هر چند از جا بلقا هم فراتر روم... شامیان چون شعر او را شنیدند او را پیش معاویه آوردند که تصمیم به کشتن او داشت ولی قومش از او مراقبت کردند معاویه او را از شام تبعید کرد.
معاویة بن ضحاک به مصر رفت و معاویة بن ابی سفیان از تبعید او و رفتن او به مصر پشیمان شد و گفت: همانا شعر او برای مردم شام سخت تر از دیدار و رویارویی با علی است، خدایش بکشد او را چه می شود، اگر آن سوی جا بلقا هم برود از علی در امان نخواهد بود، و به شامیان می گفت: آیا می دانید جابلقا کجاست می گفتند: نه. می گفت: شهری در دورترین نقطه مشرق است که پس از آن چیزی نیست.
نصر می گوید: چون مردم این سخن علی (ع) را که گفته بود «بامداد بر آنان خواهم تاخت...» بازگو می کردند، اشتر این ابیات را سرود: بامدادان لحظه سرنوشت ساز فرا می رسد که برای صلح و سلامت جویی مردانی و برای جنگ مردانی دیگرند، مردان جنگ دلیران استواری هستند که خویشتن را ناگهان در آوردگاه می افکنند، و بیمها آنان را سست نمی کند، سوار کار سرا پا مسلح را هنگامی که میان فرومایگان و درماندگان می گریزد با شمشیر خود فرو می کوبند، ای پسر هند کمر بندهایت را برای مرگ استوار ببند و آرزوها ترا از حقیقت بیرون نبرد، اگر زنده بمانی سپیده دمان کاری خواهد بود که از بیم آن دلیران خویشتنداری و پرهیز می کنند... گوید: چون شعر اشتر به آگهی معاویه رسید، گفت: شعری ناهنجار از شاعری ناهنجار که سالار و بزرگ مردم عراق و برافروزنده آتش جنگ ایشان و آغاز و انجام فتنه است. اینک چنین مصلحت می بینم که سخن خود را با علی تکرار کنم و از او بخواهم که مرا در شام مستقر دارد، هر چند که این موضوع را برای او نوشته ام و نپذیرفته است و پاسخ نداده است. اینک برای بار دوم می نویسم و در دل او شک و رحمت برمی انگیزم. عمرو بن عاص، در حالی که می خندید، گفت: ای معاویه تو کجا و فریب دادن علی کجا. معاویه گفت: مگر ما همگی فرزندزادگان عبد مناف نیستیم گفت: چرا ولی نبوت از ایشان است و نه از تو، اگر هم می خواهی بنویسی، بنویس. معاویه همراه مردی از قبیله سکاسک به نام عبد الله بن عقبه که از پیکهای عراقیان بود، این نامه را برای علی (ع) نوشت: اما بعد، اگر تو می دانستی که جنگ در مورد ما و تو به اینجا رسید که رسیده است و اگر ما می دانستیم که چنین می شود، با یکدیگر به جنگ نمی پرداختیم، و هر چند که در این کار بر عقل و خرد ما چیره شدند ولی هنوز چندان باقی مانده است که بر آنچه گذشته است پشیمان باشیم و نسبت به آنچه باقی مانده است به فکر اصلاح باشیم و سازش.
من از تو خواسته بودم بدون اینکه ملزم به بیعت و فرمانبرداری از تو باشم، شام را به من واگذاری. این کار را نپذیرفتی و خداوند آنچه را که تو بازداشتی به من ارزانی فرمود. امروز هم همان چیزی را که دیروز خواسته بودم از تو می خواهم. من از زندگی آرزویی جز همان آرزو که تو داری ندارم، از مرگ هم افزون از آنچه تو بیم داری بیم ندارم. به خدا سوگند سپاهیان کاسته شده اند و مردان از میان رفته اند و ما فرزندان عبد مناف بر یکدیگر فضیلتی نداریم، جز این فضیلت که عزیزی خوار و آزاده ای برده نگردد، و السلام.
چون نامه معاویه به علی (ع) رسید آن را خواند و گفت: جای شگفتی از معاویه و نامه اوست و دبیر خود عبید الله بن ابی رافع را خواست و فرمود پاسخ معاویه را این چنین بنویس: اما بعد، نامه ات رسید. گفته ای که اگر تو و ما می دانستیم که این جنگ چه بر سر تو و ما آورده است هیچ یک با دیگری درگیر نمی شدیم. من اگر در راه خدا کشته شوم و باز زنده شوم و باز کشته شوم و این کار هفتاد بار تکرار شود باز هم از کوشش در راه خدا و پیکار با دشمنان خدا باز نمی ایستم. اما اینکه گفته ای از عقل و خرد ما چندان باقی مانده است که بر آنچه گذشته است پشیمان شویم. عقل من هیچ گاه کاستی نداشته و بر آنچه اتفاق افتاده است پشیمان نیستم. اینکه شام را از من خواسته ای، من چنان نیستم که چیزی را که دیروز از تو بازداشته ام امروز به تو بدهم. اما اینکه ما با یکدیگر در بیم و امید یکسان باشیم و تو در شک خود همچون من در یقین خودم باشی صحیح نیست و مردم شام هم نسبت به دنیای خود حریص تر از مردم عراق نسبت به آخرت خود نیستند. اما این سخن تو که ما فرزندان عبد مناف را بر یکدیگر فضل و برتری نیست، هر چند به جان خودم سوگند که ما همگی پسران یک پدریم، ولی هرگز امیة چون هاشم و حرب چون عبد المطلب نیست و مهاجر با برده جنگی آزاد شده و کسی که بر حق است با آن کسی که بر باطل است، مساوی نیست. وانگهی فضیلت پیامبری در دست ماست که بدان وسیله نیرومند را خوار و زبون را نیرومند ساخته ایم، و السلام.
چون نامه علی (ع) به معاویه رسید، چند روزی آن را از عمرو بن عاص پوشیده داشت، سپس او را خواست و نامه را برایش خواند. عمرو او را سرزنش کرد. هیچ کس از قریش- که همراه معاویه بودند- همچون عمرو بن عاص از آن روزی که با علی رویاروی شده بود و علی (ع) از خون او درگذشته بود، در تعظیم علی کوشا نبود. عمرو در مورد آنچه به معاویه اشاره کرده بود این اشعار را سرود: ای پسر هند جای بسی شگفتی از تو و آنانی است که به تو این پیشنهادها را می دهند. ای بی پدر، آیا در فریب دادن علی جمع می بندی این آهن سرد به آهن کوفتن است. امیدواری او را با شک سرگردان کنی و آرزو می کنی که با تهدید تو بترسد، او پرده را کنار زده و جنگی را دامن زده است که از بیم آن موهای سر کودک سپید می شود... چون این اشعار او به اطلاع معاویه رسید، او را خواست و گفت: شگفتا از تو که مرا سست رأی می دانی و در بزرگداشت علی می کوشی با آنکه ترا رسوا ساخته است.
عمرو عاص گفت: اینکه ترا سست رأی خوانده ام همان گونه بوده است و اما بزرگداشت من از علی تو به بزرگی او از من آگاه تری ولی پوشیده می داری و من آن را آشکار می سازم، اما رسوایی من، هر کس که یارای رویارویی با علی داشته باشد، رسوا نمی شود.