فهرست کتاب


جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه جلد 6

ابن ابی الحدید دکتر محمود مهدوی دامغانی‏

نامه (14) از سفارشی از آن حضرت به لشکر خویش پیش از دیدار دشمن

در این سفارش که با عبارت «لا تقاتلونهم حتّی یبدؤکم فانکم بحمد الله علی حجّة...» (با آنان جنگ مکنید تا آنان بر شما دست یازند- شروع کنند- که سپاس خدای را شما بر حجت هستید...) شروع می شود ابن ابی الحدید پس از توضیح پاره ای از لغات و اصطلاحات و بیان نکاتی در مورد صرف و نحو، مباحث زیر را آورده است: از مواردی که این معنی در شعر آمده است این گفتار شاعر است که می گوید: همانا از بزرگترین گناهان کبیره در نظر من کشتن بانوی آزاده سپید جوان است، کشتار و کشته شدن برای ما مردان مقرر شده است و برای پرده نشینان دامن بر زمین کشاندن- خرامیدن- است. پس از اینکه علی (ع) در جنگ جمل پیروز شد، چون از در خانه همسر عبد الله بن خلف خزاعی عبور فرمود، آن زن گفت: ای علی ای قاتل یاران محبوب، خوشامد بر تو مباد، خداوند فرزندانت را یتیم کند که فرزندان عبد الله بن خلف را یتیم کردی. علی (ع) پاسخی نداد، ولی ایستاد و اشاره به گوشه ای از خانه آن زن کرد، زن متوجه اشاره علی شد و سکوت کرد و بازگشت. او در خانه خود عبد الله بن زبیر و مروان بن حکم را پنهان کرده بود. علی (ع) به آنجا اشاره فرمود که آن دو پنهان بودند، یعنی اگر بخواهم آن دو را بیرون می کشم، و آن زن همینکه فهمید سکوت کرد و برگشت و علی (ع) بردبار و بزرگوار بود.
عمر بن خطاب هرگاه فرماندهان لشکرها را گسیل می داشت می گفت: به نام خدا و یاری و برکت خداوند و به امید تأیید و نصرت خداوند بروید، شما را به پرهیز از خداوند و پای بندی به حق و صبر سفارش می کنم. در راه خدا با کسانی که به خدا کافرند جنگ کنید و ستم و عدوان مکنید که خداوند ستمگران را دوست نمی دارد. هنگام رویارویی با دشمن ترسو نباشید و به هنگام حمله و هجوم کسی را مثله مکنید و چون پیروز شدید در کشتار زیاده روی مکنید. هیچ مرد فرتوت و زن و کودکی را مکشید و بر حذر باشید که به هنگام رویارویی و گرمی حمله ها و هجوم این افراد را لگدکوب مکنید. به هنگام غارت کردن غل و غش مورزید، جهاد را از اغراض این جهانی پاک دارید، و بر شما مژده باد به سودهای معنوی در معامله ای که انجام داده اید که آن رستگاری بزرگ است قومی با اکثم بن صیفی درباره جنگ با گروهی دیگر مشورت کردند و از او خواستند آنان را نصیحت و به چیزی سفارش کند، او گفت: مخالفت با امیران خود را کم کنید و پایدار باشید که دور اندیش تر و شکیباتر دو گروه نیرومندتر است و چه بسا شتاب مایه درنگ و عقب ماندگی است. قیس بن عاصم منقری هر گاه به جنگ می رفت، سی تن از پسرانش او را همراهی می کردند و به آنان می گفت: هان از ستم و سرکشی بپرهیزید که هیچ قومی ستم نمی کند مگر آنکه خوار و زبون می شود و گاه نسبت به برخی از فرزندانش ستم می شد و از ترس زبونی انتقام گیری نمی کرد.
ابو بکر به روز جنگ چنین گفت: امروز از کمی جمعیت و به سبب اندکی مغلوب نخواهیم شد و شمار مسلمانان در آن جنگ دوازده هزار تن بود و به زشت تر صورتی گریختند و خداوند متعال این آیه را نازل فرمود: «و روز جنگ حنین که بسیاری شما، شما را شیفته کرد و برای شما کاری نساخت» و گفته شده است با ستم پیروزی نیست و با آزمندی سلامتی نیست و با تکبر ستایشی نیست و با بخل ورزی سروری نیست.

داستان فیروز پسر یزدگرد هنگام جنگ او با شاه هیاطله

از سخنان پسندیده که در بدفرجامی ستم گفته شده است مطلبی است که ابن قتیبه در کتاب عیون الاخبار آورده است: که چون فیروز، پسر یزدگرد، پسر بهرام به پادشاهی رسید با لشکرهای خود آهنگ سرزمین هیاطله کرد. چون به سرزمین ایشان رسید، پادشاه آنان، که نامش اخشنوار بود، به شدت از او ترسید و با وزیران و یاران خود در کار او رایزنی کرد. مردی از آنان به اخشنوار گفت: اگر برای من به خدا سوگند خوری و عهدی کنی که آرام بگیرم و بدانم اندوه خاطرم را در مورد زن و فرزندانم کفایت می کنی و نسبت به آنان محبت می ورزی، کاری می کنم که آنان را به ورطه هلاک می کشانم، در آن صورت تو دستها و پاهای مرا قطع کن و مرا در راه فیروز بینداز و چون او و یارانش از کنار من بگذرند، من کار ایشان را از تو کفایت خواهم کرد. اخشنوار به او گفت: در صورتی که تو خود هلاک شوی و در پیروزی ما شریک نباشی از صلاح حال و سلامت ما چه بهره ای می بری گفت: من به آنچه از دنیا دوست داشته ام رسیده ام و یقین دارم که از مرگ چاره ای نیست و باقی مانده روزگار اندک است. بر فرض که مرگ چند صباحی دیرتر برسد، بدین سبب دوست می دارم کارنامه عمر خود را با بهترین اعمال که خیر خواهی نسبت به پادشاه خودم و درمانده ساختن دشمن است به پایان برم و خود به بهره و سعادت جهان دیگر برسم و اعقاب من به شرف برسند. اخشنوار نسبت به او چنان کرد و او را به جایی که گفته بود برد و در راه افکند.
فیروز با سپاهیان خود از کنارش گذشت و از حالش پرسید. او به فیروز گفت: اخشنوار این کار را که می بیند بر سرش آورده است و او بسیار متأسف است که نمی تواند پیشاپیش سپاه فیروز در جنگ با اخشنوار و ویران کردن سرزمین او شرکت کند ولی شاه را به راهی که نزدیکتر و پوشیده تر است راهنمایی خواهد کرد، به گونه ای که اخشنوار بدون آنکه متوجه شود مورد هجوم قرار خواهد گرفت و خداوند به دست شما از او انتقام خواهد گرفت، و افزود در این راهی که می گویم هیچ ناخوشایندی جز اینکه دو روز در بیابان سپری کنید نیست و سپس به آنچه دوست می دارید دست خواهید یافت.
با آنکه وزیران فیروز به او سفارش کردند که از آن مرد بر حذر باشد و او را متهم ساختند و سخنان دیگر هم گفتند، ولی او با رأی ایشان مخالفت کرد و همان راهی را که آن مرد پیشنهاد کرده بود پیمود. پس از دو روز به جایی از بیابان رسیدند که نه آب همراه داشتند و نه بیرون رفتن از آن بیابان ممکن بود و نزدیکی آنان هم نشانی از آب نبود و برای آنان روشن شد که ایشان را فریب داده اند. در آن بیابان به جستجوی آب از چپ و راست پرداختند، تشنگی بیشتر آنان را کشت و فقط شماری اندک با فیروز به سلامت ماندند. اخشنوار با سپاه خود به ایشان رسید و آنان را در آن حال درماندگی و سختی و
کمی شمار فرو گرفت و ایشان پس از تحمل درماندگی و رنج بسیار تسلیم شدند.
فیروز اسیر شد و به اخشنوار پیشنهاد کرد بر او و باقیماندگان سپاهش منّت گزارد و آزادشان سازد و فیروز عهد و پیمان الهی می کند که دیگر هرگز تا زنده باشد با آنان جنگ نکند و میان کشور خود و کشور ایشان مرزی را مشخص کند که سپاهیانش از آن نقطه تجاوز نکنند. اخشنوار راضی شد و او را رها کرد و میان دو کشور مرزی مشخص کردند که هیچ یک از آن تجاوز نکنند (آنجا سنگی نهادند).
فیروز مدتی بر آن عهد باقی ماند، ولی کبر و سرکشی او را بر آن واداشت که به جنگ هیاطله باز گردد و یاران خود را بر آن کار فرا خواند. ایشان او را منع کردند و گفتند تو با او پیمان بسته ای و ما بر تو از فرجام بد ستم و مکر می ترسیم، علاوه بر آنکه در این کار ننگ و عار نهفته است و موجب یاوه گویی است.
فیروز گفت: من برای او شرط کرده ام که از آن سنگ درنگذرم، اینک می گویم آن سنگ را بر گردونه ای قرار دهند و پیشاپیش ما ببرند.
گفتند: پادشاها عهد و پیمانی که مردم میان یکدیگر می نهند بر مبنای آنچه در سینه پنهان دارند نیست و فقط بر خواست دل پیمان دهنده استوار نمی باشد بلکه بر مبنای چیزی است که طرف مقابل آشکارا بیان می دارد و تو برای او عهد و پیمان و سوگند را بر مبنای چیزی که می شناسد، تعهد کرده ای نه بر مبنای چیزی که به خاطر او نگذشته است.
فیروز نپذیرفت و به جنگ او رفت و چون به سرزمین هیاطله رسید و دو لشکر برای جنگ صف کشیدند، اخشنوار به فیروز پیام داد که از صف بیرون آید تا با او سخن گوید.
فیروز پیش او رفت، اخشنوار گفت: گمان نمی کنم هیچ چیز جز غیرت و غرور از آنچه بر سرت آمده است ترا بر این کار واداشته باشد و به جان خودم سوگند اگر ما نسبت به تو آن گونه که تو می اندیشیدی، رفتار می کردیم با التماس چیزهای بزرگتری را می خواستی.
ما نسبت به تو آغاز به ستم و ظلم نکردیم و فقط می خواستیم ترا از خویشتن دفع کنیم و از حریم خود دفاع کنیم، و حال آنکه شایسته بود در قبال آنکه ما بر تو و همراهانت منّت نهادیم و از شکستن عهد و میثاقی که به صورت استوار پذیرفتی، غیرت بیشتری داشته باشی تا شکستی که از ما به تو رسیده است، در صورتی که ما شما را که اسیر بودید رها ساختیم و در حالی که مشرف بر هلاک بودید بر شما منّت نهادیم و در حالی که بر ریختن خون شما توانا بودیم، خون شما را حفظ کردیم. وانگهی ما ترا مجبور به پذیرفتن شرطی که برای ما پذیرفتی نکردیم و این تو بودی که چنان پیشنهادی دادی و برای ما متعهد شدی. اینک در این مورد بیندیش و بنگر که کدام یک دارای ننگ و عار بیشتر و زشت تر است. اینکه مردی در پی کاری باشد و بر آن دست و پیروزی نیابد و راهی را رفته باشد که به سبب بغی و ستم به نتیجه نرسیده باشد و دشمن بر او پیروز شده باشد و او و همراهانش را که در بدبختی و تباهی بوده اند دستگیر کرده باشد، در عین حال بر آنان منّت نهاده و با شرطی که خودشان پیشنهاد کرده اند با آنان صلح کرده باشد، اگر شخص مغلوب با سرنوشت ناخوشایند خود صبر و از شکستن پیمان و غدر و مکر خود داری کند، بهتر از آن نیست که گفته شود پیمان شکنی و سست عهدی کرده است و گمان می کنم چیزی که موجب فزونی لجبازی تو شده است اعتمادی است که بر بسیاری سپاهیان خود داری و به شمار و ساز و برگ ایشان متکی هستی، و حال آنکه من در این موضوع هیچ تردید ندارم که همه یا بیشتر سپاهیان تو این کار را ناخوش می دارند که ایشان را با خود آورده ای و می دانند که به ناحق آنان را بر این راه کشانده ای و به چیزی فراخوانده ای که خداوند را خشمگین می کند و در جنگ با ما بینش و شناختی ندارند و نیّت آنان در مورد خیر خواهی تو تباه است. اینک بنگر کسی که با چنین حال جنگ می کند، چه ارزشی دارد و بعید است دشمن را درمانده سازد. وانگهی خودش می داند، بر فرض که پیروز شود، همراه ننگ و عار است و اگر کشته شود مسیرش دوزخ است. من ترا به همان خداوندی که او را بر خود کفیل قرار دادی سوگندت می دهم و نعمتی را که بر تو و همراهانت ارزانی داشتم فرایادت می آورم که پس از ناامید شدن شما از زندگی و قرار گرفتن شما در پرتگاه مرگ- شما را رها ساختم- و ترا فرا می خوانم که به بهره و سعادت خودت در وفای عهد بنگری و به شیوه نیاکانت که در این باره در آنچه خوش و ناخوش می داشتند رفتار کنی که فرجام پسندیده و حسن اثر آن را در خود دیدند. با همه این احوال تو نمی توانی مطمئن باشی که بر ما پیروز می شوی و به خواسته خود در مورد ما می رسی و تو در صدد کاری هستی که دیگری هم در مورد تو در صدد همان کار است، و دشمنی را به جنگ فرا می خوانی که شاید پیروزی بر تو نصیب او شود. بنابراین، این پند و خیر اندیشی را که بر تو عرضه داشتم بپذیر که من در حجت آوردن بر تو مبالغه کردم و در پوزش خواهی و متوجه ساختن تو پیشگام شدم. ما به خداوندی که حجت بر او عرضه داشتیم پشتگرم هستیم و به آنچه از عهد خداوند که با ما بستی اعتماد داریم، بر فرض که تو بر بسیاری سپاهیان و شمار افزون یاران خود مستظهر باشی. و بر تو باد که این نصیحت را بپذیری و به خدا سوگند که هیچ یک از یاران تو بیشتر از آن در خیر خواهی تو مبالغه نمی کند و افزون از آن نمی گوید، و نباید به بهانه آنکه این سخن را من می گویم از به کار بستن آن محروم بمانی زیرا در نظر خردمندان صدور مصالح و منافع از سوی دشمنان چیزی از ارزش آن نمی کاهد، همان گونه که صدور کارهای زیان بخش از سوی دوستان چیزی از زیان و صدمه آن کاهش نمی دهد. این را هم بدان که این گفتگوی من با تو از ناتوانی و کمی سپاه من سرچشمه نمی گیرد بلکه دوست دارم که برهان و استظهار خود را بیفزایم و از خداوند متعال یاری و نصرت یابم، و من تا هنگامی که راه به عافیت و سلامت داشته باشم هیچ گاه چیز دیگری را بر آن دو ترجیح نمی دهم.
فیروز گفت: من از کسانی نیستم که تهدید و بیم دادن و ترس آنان را از کار باز می دارد، و اگر آنچه را که در طلب آن هستم غدر و فریب بدانم هیچ کس از خودم شایسته تر و سزاوارتر نیست که خویشتن را از آن کنار خواهم کشید و خداوند می داند که من برای تو عهد و میثاقی جز آنچه در ضمیر داشته ام نکرده ام و مبادا که مغرور شوی و آن حال ضعف و درماندگی و کمی سپاهیان ما را که در گذشته دیدی گولت بزند.
اخشنوار به فیروز گفت: مبادا این خدعه و فریبی که ساز کرده ای و آن سنگ را پیشاپیش خود حرکت می دهی، ترا مغرور سازد که اگر قرار بر این باشد که مردم عهد و پیمان را بر مبنای اظهار موضوعی و پوشیده داشتن نیّت خود ببندند، نباید هیچ کس به هیچ عهد و امان اعتماد کند و نباید هیچ تعهدی را بپذیرند، پیمانها بر مبنای همان چیزی است که آشکار می گویند و بر نیّت کسی است که پیمان برای او بسته می شود. و برگشت.
فیروز به یاران خود گفت: اخشنوار خوش گفتار بود و من برای اسبی هم که زیر او بود هیچ مانندگی ای میان اسبها ندیدم، که در تمام مدتی که ایستاده بودیم، پایش را تکان نداد. و سمهای خود را بلند نکرد و شیهه نکشید و هیچ کاری که موجب قطع گفتگو شود انجام نداد. اخشنوار هم به یاران خود گفت: همان گونه که دیدید من با فیروز ایستادم و سخن گفتم و او تمام سلاحها را بر تن داشت، با وجود آن تکان نخورد و پای خود را از رکابش بیرون نکشید و پشت خود را خم نکرد و به چپ و راست توجه نکرد، در حالی که من چند بار بر اسب خود حرکت کردم و این پا و آن پا نمودم و به پشت سر خود نگریستم و چشم به مقابل خود دوختم و او همچنان پا بر جا و بر یک حال بود و اگر گفتگوی او با من نبود، تصور می کردم مرا نمی بیند، فیروز و اخشنوار این سخنان را از این جهت می گفتند که میان مردم منتشر شود و با گفتگو درباره آن سرگرم شوند و درباره حقیقت گفتگوی آن دو نیندیشند. روز دوم اخشنوار صحیفه ای را که فیروز عهد خویش را برای ایشان بر آن نوشته بود بیرون آورد و بر نیزه ای نصب کرد تا لشکریان فیروز آن را ببینند و مکر و فریب او را بشناسند و از پیروی هوای نفس او خود را بیرون کشند، همینکه آن عهد نامه را دیدند میان ایشان اختلاف افتاد و لشکرگاه آنان درهم ریخت و اندکی درنگ کردند و سپس روی به گریز نهادند و گروهی بسیار از ایشان کشته شدند و فیروز هم هلاک شد.
اخشنوار گفت: چه نیکو و راست گفته است آن کس که گفته است، برای آنچه مقدر شده است باز دارنده ای نیست، و هیچ چیز چون هوس و لجبازی منافع اندیشه را از میان نمی برد و هیچ چیز تباه تر از پند و خیرخواهی به کسی که پذیرای آن نباشد نیست به ویژه که یارای صبر بر ناخوشایندی آن نداشته باشد. و هیچ چیز سرعت عقوبت و بد فرجامی ستم و فریب را ندارد و هیچ چیز به اندازه تکبر و خود شیفتگی موجب ننگ و رسوایی نیست.

نامه (17) از نامه ای از آن حضرت در پاسخ نامه معاویه به او

در این نامه که با عبارت «و امّا طلبک الیّ الشام فانّی لم اکن لاعطیک الیوم ما منعتک امس» (اما خواستن تو شام را از من، من چیزی را که دیروز از تو باز داشته ام امروز آن را به تو نمی بخشم) شروع می شود. پس از توضیح پاره ای از لغات و اختلاف نسخه ها چند نکته تاریخی را طرح کرده است که به این شرح است: مقتضای حفظ ترتیب چنین بوده است که امیر المؤمنین (ع) در سخن خود هاشم را در قبال عبد شمس قرار دهد که هر دو برادر و پسران عبد مناف بوده اند، و اینکه امیه در قبال عبد المطلب و حرب در قبال ابو طالب و ابو سفیان در ردیف و قبال امیر المؤمنین (ع) قرار گیرند، که هر یک در طبقه و ردیف دیگری است، ولی چون علی (ع) در جنگ صفین در برابر و ردیف معاویة قرار گرفته است ناچار شده است هاشم را ردیف و برابر امیة بن عبد شمس قرار دهد.
می گوید [ابن ابی الحدید ]:علی (ع) در این سخن خود تعریض زده و فرموده است: «مهاجر همچون اسیر آزاد شده نیست.» و ممکن است بپرسی مگر معاویه از طلقاء- اسیران آزاد شده- بوده است، می گویم آری، هر کس که رسول خدا (ص) در مکه با شمشیر بر او وارد شده باشد در واقع برده و اسیر بوده است و هر کس از آن گروه را که بر او منّت نهاده و آزادش فرموده است، چه اسلام آورده باشد مانند معاویة و چه اسلام نیاورده باشد مانند صفوان بن امیه، همگی از بردگان آزاد شده- طلقاء- شمرده می شوند، و همین گونه اند همه کسانی که در جنگهای پیامبر (ص) اسیر شده اند و پیامبر با گرفتن فدیه نظیر سهیل بن عمرو یا بدون گرفتن فدیه نظیر ابو عزه جمحی آنان را آزاد فرموده است یا اسیری را با آنان مبادله فرموده است نظیر عمرو بن ابی سفیان. همه آنان در زمره بردگان آزاد شده به شمار می آیند.
می گوید [ابن ابی الحدید ]:اگر بپرسی معنی این گفتار علی (ع) چیست که فرموده است «و لا الصریح کاللصیق» (آن که والاتبار و نژاده است چون وابسته و خود را چسبانده نیست) آیا در نسب معاویه شبهه ای است که علی (ع) این سخن را به او می گوید می گویم هرگز علی (ع) این موضوع را اراده نفرموده است، بلکه منظور نسبت به اسلام است.
صریح یعنی کسی که از روی اعتقاد و اخلاص اسلام آورده است و لصیق کسی است که زیر شمشیر و برای منافع دنیایی مسلمان شده است و در چند جمله بعد تصریح فرموده و گفته است شما از کسانی هستید که یا از بیم یا برای دنیا مسلمان شده اید. و اگر بگویی معنی این گفتار علی (ع) چیست که فرموده است: «چه بد پسری است پسری که از نیاکانی پیروی کند که در آتش دوزخ درافتاده اند». مگر مسلمان را به کفر نیاکانش سرزنش می کنند می گویم آری، در صورتی که از آثار نیاکان خود پیروی کند و روش ایشان را داشته باشد و امیر المؤمنین معاویه را از این جهت سرزنش نفرموده است که نیاکانش کافرند، بلکه از این جهت که پیرو ایشان است سرزنش کرده است.