فهرست کتاب


جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه جلد 6

ابن ابی الحدید دکتر محمود مهدوی دامغانی‏

نامه (13) از نامه ای از آن حضرت به دو امیر از امیران سپاهش

در این نامه- که با این عبارت «و قد امّرت علیکما و علی من فی حیزکما مالک بن الحارث الاشتر...» (همانا بر شما و کسانی که در حوزه شمایند مالک بن حارث اشتر را فرمانده کردم...) شروع می شود- ابن ابی الحدید پیش از شرح لغات و اصطلاحات بحث تاریخی زیر را آورده است:

فصلی در نسب اشتر و پاره ای از فضایل او

نام و نسب او مالک بن حارث بن عبد یغوث بن مسلمة بن ربیعة بن خزیمة بن سعد بن مالک بن نخع بن عمرو بن علّه بن خالد بن مالک بن ادد است. مالک مردی سوار کار و دلیر و سالاری از سران و بزرگان شیعه است و سخت پایبند دوستی و یاری دادن امیر المؤمنین علی (ع) بوده است و علی (ع) پس از مرگ مالک فرموده است: خداوند مالک را رحمت فرماید. او برای من همان گونه بود که من برای پیامبر (ص) بودم.
هنگامی که علی (ع) در قنوت نماز بر پنج تن نفرین و لعنت فرمود آن پنج تن معاویه و عمرو عاص و ابو الاعور سلمی و حبیب بن مسلمة و بسر بن ارطاة بودند، معاویه هم بر پنج تن لعن و نفرین می کرد که علی و حسن و حسین، علیهم السلام، و عبد الله بن عباس و اشتر بودند.
روایت شده است که چون علی (ع) پسران عمویش عباس را بر حجاز و یمن و عراق والی ساخت، مالک اشتر گفت: پس چرا دیروز (درگذشته) آن پیرمرد (عثمان) را کشتیم. چون این سخن او به اطلاع علی (ع) رسید. مالک را احضار کرد و پس از مهربانی نسبت به او و عذرخواهی فرمود: آیا من حسن یا حسین یا یکی از فرزندان برادرم جعفر یا برادرم عقیل و یکی از پسرانش را ولایت داده ام من از این جهت پسران عمویم عباس را ولایت دادم که خود شنیدم او چند بار از پیامبر امیری و ولایت را مطالبه کرد، پیامبر (ص) به او گفت: ای عمو، اگر تو به جستجوی امارت باشی موکل و نیازمند به حفظ آن خواهی بود و اگر آن به جستجوی تو برآید بر آن رنجه خواهی شد. وانگهی پسرانش را در دوره حکومت عمر و عثمان می دیدم از اینکه پسران اسیران آزاد شده فتح مکه به حکومت می رسند و کسی از آنان به حکومت نمی رسند دلگیرند. خواستم بدین گونه پیوند خویشاوندی را رعایت کنم و آنچه را در دل دارند زایل سازم. اینک هم اگر میان همان پسران اسیران آزاد شده افرادی بهتر از پسران عباس می شناسی بیاور. اشتر در حالی که آنچه در سینه داشت از میان رفته بود از حضور علی (ع) بیرون رفت.
محدثان حدیثی را نقل کرده اند که دلیل است بر فضیلت بزرگی برای مالک اشتر، که خدایش رحمت کناد، و آن شهادت و گواهی قاطع پیامبر (ص) بر مؤمن بودن اوست.
این حدیث را ابو عمر بن عبد البر در کتاب استیعاب در حرف جیم در باب «جندب» آورده است. ابو عمر نقل می کند هنگامی که مرگ ابوذر در ربذه فرا رسید همسرش ام ذر گریست، ابوذر گفت: چه چیز ترا به گریه واداشته است گفت: به چه سبب نگریم که تو در فلاتی از زمین می میری و من جامه و پارچه ای که کفن ترا کفایت کند ندارم و مرا چاره ای از کفن کردن تو نیست. ابوذر گفت: گریه مکن و بر تو مژده باد که من خود شنیدم که رسول خدا، که درود بر او و خاندانش باد، می فرمود: «میان هیچ زن و شوی مسلمان دو یا سه فرزند نمی میرد که آنان شکیبایی ورزند و سوگ خود را در راه خدا حساب کنند و هرگز دوزخ و آتش را نبینند» و سه فرزند از ما مرده اند. همچنین از پیامبر (ص) شنیدم که خطاب به گروهی که من هم میان ایشان بودم فرمود: «بدون تردید یکی از شما در سرزمین فلات دور افتاده ای می میرد که گروهی از مؤمنان بر جنازه اش حاضر می شوند» همه آنان در شهر و دهکده و میان جماعتی درگذشته اند و هیچ تردید ندارم که آن مرد من هستم و به خدا سوگند که نه دروغ می گویم و نه به من دروغ گفته شده است، اینک هم به راه بنگر.
ام ذر می گوید: گفتم از کجا، و حال آنکه حاجیان همه رفته اند و راهها را پیموده اند. ابوذر گفت: برو و بنگر. ام ذر می گوید: بر تپه های ریگی بالا می رفتم و می نگریستم و باز برای پرستاری از او برمی گشتم. در همین حال که بودیم ناگاه از دور مردانی پیدا شدند که همچون کرکس می نمودند و مرکوبهایشان ایشان را شتابان می آورد. آنان شتابان پیش من رسیدند و ایستادند و گفتند: ای کنیزک خدا ترا چه می شود گفتم: مردی از مسلمانان در حال مرگ است آیا او را کفن می کنید گفتند: او کیست گفتم: ابو ذر. گفتند: صحابی رسول خدا گفتم: آری. گفتند: پدر و مادرمان فدای او باد، و شتابان خود را پیش او رساندند و کنارش درآمدند. ابو ذر به آنان گفت: مژده بر شما باد که من خود از رسول خدا شنیدم خطاب به گروهی که من هم از آنان بودم، فرمود: «مردی از شما در سرزمین فلاتی می میرد و گروهی از مؤمنان بر جنازه اش حاضر می شوند.» همه آنان جز من در شهر یا دهکده و میان جمعیت درگذشته اند و به خدا سوگند که دروغ نمی گویم و به من دروغ گفته نشده است و اگر خودم یا همسرم پارچه و جامه ای می داشتیم که برای کفن من کافی می بود، جز در پارچه خودم یا او کفن نمی شدم و اینک شما را به خدا سوگند می دهم که هر کس از میان شما که امیر یا سالار گروه یا مأمور برید یا نقیب است مرا کفن نکند. همسر ابو ذر می گوید: میان آن جماعت هیچ کس نبود که مشمول یکی از مواردی که ابو ذر گفته بود نباشد، مگر جوانی از انصار و همو بود که به ابو ذر گفت: ای عموجان من ترا در همین ردای خودم و دو جامه ای که در جامه دان من و بافته مادرم است کفن خواهم کرد.
ابو ذر گفت: آری تو مرا کفن کن و چون مرد کسانی که حاضر شده بودند او را غسل دادند و همان جوان انصاری او را کفن کرد و همراه آنان که همگی یمانی بودند او را به خاک سپردند.
ابو عمر بن عبد البر قبل از نقل این حدیث و در آغاز بحث می گوید: کسانی که هنگام مرگ ابو ذر به طور اتفاق در ربذه حاضر شدند گروهی بودند که حجر بن ادبر و مالک بن حارث اشتر همراهشان بودند.
می گوید [ابن ابی الحدید ]:حجر بن ادبر همان حجر بن عدی است که معاویه او را کشت و او از افراد بسیار بزرگ و مشهور شیعه است. مالک اشتر هم میان شیعیان معروفتر از ابو الهذیل میان معتزله است.
کتاب استیعاب را در حضور شیخ ما، عبد الوهاب بن سکینه محدث می خواندند من هم حضور داشتم همینکه خواننده کتاب به این خبر رسید، استاد من عمر بن عبد الله بن دبّاس که من همراه او برای شنیدن حدیث می رفتم، گفت: شیعه پس از این حدیث هر چه که می خواهد بگوید خواهد گفت و آنچه شیخ مفید و سید مرتضی گفته اند، چیزی جز برخی از معتقدات حجر بن عدی و مالک اشتر در مورد عثمان و کسان پیش از او- ابو بکر و عمر- نیست. شیخ عبد الوهاب بن سکینه به او اشاره کرد ساکت شود و او سکوت کرد.
ما آثار و مقامات مالک اشتر را در جنگ صفین ضمن مباحث گذشته آورده ایم.
اشتر همان کسی است که در جنگ جمل با عبد الله بن زبیر دست به گریبان شد و مدتی همچنان که هر دو سوار بر اسبهایشان بودند، ستیز کردند و سرانجام هر دو بر زمین افتادند و عبد الله بن زبیر زیر اشتر قرار گرفت و فریاد می کشید که من و مالک را با هم بکشید ولی از شدت درگیری و گرد و خاک فهمیده نشد ابن زبیر چه می گوید. (مردم مالک را به اشتر می شناختند و از نامش آگاه نبودند.) اگر ابن زبیر می گفت من و اشتر را بکشید بدون تردید هر دو کشته می شدند. اشتر در این باره این اشعار را سروده است: ای عایشه اگر این نبود که سه روز بود گرسنه بودم و خواهر زاده ات را کشته می یافتی. بامدادی که نیزه ها از هر سو او را فرو گرفته بود و بانگ هیاهو چون فرو ریختن دژها بود، او فریاد می کشید من و مالک را بکشید، سیری و جوانی او موجب نجات او از چنگ من شد که من پیر مرد نسبتا ناتوان بودم.
و گفته می شود در جنگ جمل عایشه عبد الله بن زبیر را گم کرد و از او پرسید، گفتند: آخرین باری که او را دیدیم با اشتر گلاویز بود. عایشه گفت: وای بر اندوه بی پسر شدن اسماء.
اشتر در سال سی و نهم هجرت که از سوی علی (ع) به حکومت مصر می رفت، در راه درگذشت. گفته شده است به او شربت مسمومی خورانده شد و هم گفته اند این موضوع صحیح نیست و او به مرگ طبیعی درگذشته است.
ستایش امیر المؤمنین علی (ع) در این عهد نامه از مالک اشتر با همه اختصارش به جایی رسیده است که با سخن طولانی هم نمی توان به آن رسید: و به جان خودم سوگند که اشتر شایسته این مدح است، دلیر و نیرومند و بخشنده و سالار و بردبار و فصیح و شاعر بود و نرمی و درشتی را با هم داشت. گاه خشم و درشتی درشت بود، و گاه نرمی و مدارا نرمی می کرد.

نامه (14) از سفارشی از آن حضرت به لشکر خویش پیش از دیدار دشمن

در این سفارش که با عبارت «لا تقاتلونهم حتّی یبدؤکم فانکم بحمد الله علی حجّة...» (با آنان جنگ مکنید تا آنان بر شما دست یازند- شروع کنند- که سپاس خدای را شما بر حجت هستید...) شروع می شود ابن ابی الحدید پس از توضیح پاره ای از لغات و اصطلاحات و بیان نکاتی در مورد صرف و نحو، مباحث زیر را آورده است: از مواردی که این معنی در شعر آمده است این گفتار شاعر است که می گوید: همانا از بزرگترین گناهان کبیره در نظر من کشتن بانوی آزاده سپید جوان است، کشتار و کشته شدن برای ما مردان مقرر شده است و برای پرده نشینان دامن بر زمین کشاندن- خرامیدن- است. پس از اینکه علی (ع) در جنگ جمل پیروز شد، چون از در خانه همسر عبد الله بن خلف خزاعی عبور فرمود، آن زن گفت: ای علی ای قاتل یاران محبوب، خوشامد بر تو مباد، خداوند فرزندانت را یتیم کند که فرزندان عبد الله بن خلف را یتیم کردی. علی (ع) پاسخی نداد، ولی ایستاد و اشاره به گوشه ای از خانه آن زن کرد، زن متوجه اشاره علی شد و سکوت کرد و بازگشت. او در خانه خود عبد الله بن زبیر و مروان بن حکم را پنهان کرده بود. علی (ع) به آنجا اشاره فرمود که آن دو پنهان بودند، یعنی اگر بخواهم آن دو را بیرون می کشم، و آن زن همینکه فهمید سکوت کرد و برگشت و علی (ع) بردبار و بزرگوار بود.
عمر بن خطاب هرگاه فرماندهان لشکرها را گسیل می داشت می گفت: به نام خدا و یاری و برکت خداوند و به امید تأیید و نصرت خداوند بروید، شما را به پرهیز از خداوند و پای بندی به حق و صبر سفارش می کنم. در راه خدا با کسانی که به خدا کافرند جنگ کنید و ستم و عدوان مکنید که خداوند ستمگران را دوست نمی دارد. هنگام رویارویی با دشمن ترسو نباشید و به هنگام حمله و هجوم کسی را مثله مکنید و چون پیروز شدید در کشتار زیاده روی مکنید. هیچ مرد فرتوت و زن و کودکی را مکشید و بر حذر باشید که به هنگام رویارویی و گرمی حمله ها و هجوم این افراد را لگدکوب مکنید. به هنگام غارت کردن غل و غش مورزید، جهاد را از اغراض این جهانی پاک دارید، و بر شما مژده باد به سودهای معنوی در معامله ای که انجام داده اید که آن رستگاری بزرگ است قومی با اکثم بن صیفی درباره جنگ با گروهی دیگر مشورت کردند و از او خواستند آنان را نصیحت و به چیزی سفارش کند، او گفت: مخالفت با امیران خود را کم کنید و پایدار باشید که دور اندیش تر و شکیباتر دو گروه نیرومندتر است و چه بسا شتاب مایه درنگ و عقب ماندگی است. قیس بن عاصم منقری هر گاه به جنگ می رفت، سی تن از پسرانش او را همراهی می کردند و به آنان می گفت: هان از ستم و سرکشی بپرهیزید که هیچ قومی ستم نمی کند مگر آنکه خوار و زبون می شود و گاه نسبت به برخی از فرزندانش ستم می شد و از ترس زبونی انتقام گیری نمی کرد.
ابو بکر به روز جنگ چنین گفت: امروز از کمی جمعیت و به سبب اندکی مغلوب نخواهیم شد و شمار مسلمانان در آن جنگ دوازده هزار تن بود و به زشت تر صورتی گریختند و خداوند متعال این آیه را نازل فرمود: «و روز جنگ حنین که بسیاری شما، شما را شیفته کرد و برای شما کاری نساخت» و گفته شده است با ستم پیروزی نیست و با آزمندی سلامتی نیست و با تکبر ستایشی نیست و با بخل ورزی سروری نیست.