فهرست کتاب


جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه جلد 6

ابن ابی الحدید دکتر محمود مهدوی دامغانی‏

فصلی در بیان پاره ای از مناقب جعفر بن ابی طالب

ابو الفرج اصفهانی در کتاب مقاتل الطالبیین می گوید: کنیه جعفر بن ابی طالب ابو المساکین- پدر بینوایان- بود. او برادر سوم از فرزندان ابو طالب است که بزرگترین ایشان طالب و پس از او عقیل و پس از او جعفر و سپس علی بوده است و هر یک از دیگری ده سال بزرگتر بوده و علی (ع) از همه برادران کوچکتر بوده است. مادر همگی فاطمه دختر اسد بن هاشم بن عبد مناف است و او نخستین زن هاشمی است که برای مردی هاشمی فرزند آورده است. فضایل فاطمه بنت اسد بسیار است. تقرب او به پیامبر (ص) و تعظیمی که پیامبر از او می فرموده است، پیش همه محدثان معلوم است.
ابو الفرج برای جعفر، که خدایش از او خوشنود باد، فضیلت بسیاری نقل کرده است و در آن باره احادیث بسیار هم وارد شده است. از جمله آنکه چون رسول خدا (ص) خیبر را فتح فرمود، جعفر بن ابی طالب هم از حبشه باز آمد. پیامبر (ص) او را در آغوش کشید و شروع به بوسیدن میان دو چشمش را کرد و فرمود: نمی دانم از کدام کار بیشتر شاد باشم، از آمدن جعفر یا فتح خیبر.
گوید: خالد حذّاء از عکرمه از ابو هریره نقل می کند که می گفته است: پس از رسول خدا هیچ کس با فضیلت تر از جعفر بن ابی طالب بر مرکبی سوار نشده و کفش نپوشیده است. گوید: عطیة از ابو سعید خدری نقل می کند که می گفته است، پیامبر (ص) می فرمود: بهترین مردم به ترتیب حمزه و جعفر و علی هستند.
جعفر بن محمد (ع) از قول پدرش روایت می کرده است که پیامبر (ص) می فرموده اند مردم از اشجار گوناگون آفریده شده اند ولی من و جعفر از یک شجره یا از یک طینت آفریده شده ایم. گوید: با اسناد به رسول خدا نقل شده که به جعفر فرموده است: تو از لحاظ خلق و خوی شبیه منی.
ابو عمر بن عبد البر در کتاب الاستیعاب گفته است سن جعفر (ع) روزی که کشته شد چهل و یک سال بوده است.
ابو عمر می گوید: سعید بن مسیب نقل می کرده است که رسول خدا (ص) فرمود: برای من جعفر و زید و عبد الله بن رواحه در خیمه ای که از در و مروارید بود ممثل شدند که هر یک بر سریری- تخته ای- قرار داشتند، در گردن زید و ابن رواحه خمیدگی و کژی ای دیدم و حال آنکه گردن جعفر راست و بدون خمیدگی بود. سبب آن را پرسیدم، گفته شد: چون مرگ آن دو فرا رسید، از آن روی برگرداندند ولی جعفر چنان نکرد.
ابو عمر همچنین می گوید: از شعبی روایت شده که گفته است، از عبد الله بن جعفر شنیدم می گفت: هر گاه از عمویم علی (ع) چیزی می خواستم و عنایت نمی فرمود همینکه می گفتم ترا به حق جعفر، به من عنایت می کرد.
ابو عمر همچنین در حرف «ز» ضمن شرح حال زید بن حارثه می نویسد: چون خبر کشته شدن جعفر و زید در موته به اطلاع پیامبر (ص) رسید گریست و فرمود: دو برادر و دو همدم و دو هم سخن من بودند.
و بدان این سخنانی که سید رضی، که خدایش رحمت کناد، آورده است- یعنی نامه شماره نهم- برگرفته از نامه ای است که علی (ع) در پاسخ نامه ای که معاویه نوشته و همراه ابو مسلم خولانی فرستاده بود، نوشته است و سیره نویسان آن را در کتابهای خود آورده اند. نصر بن مزاحم در کتاب صفین از عمر بن سعد از ابو ورقاء نقل می کند که می گفته است: ابو مسلم خولانی همراه گروهی از قاریان- پارسایان- شام پیش از حرکت أمیر المؤمنین علی (ع) به صفین پیش معاویه آمدند و به او گفتند به چه سبب و با چه انگیزه با علی جنگ و ستیز می کنی و حال آنکه ترا نه چنان مصاحبت و نه سابقه هجرت و نه سابقه ایمان و نه آن خویشاوندی نزدیک است. معاویه گفت: من مدعی نیستم که مرا در اسلام حق صحبتی و هجرتی و قربتی چون اوست، ولی شما خودتان به من خبر دهید آیا نمی دانید که عثمان مظلوم کشته شده است گفتند: آری، چنین است. معاویه گفت: بنابراین علی قاتلان عثمان را به ما بسپرد تا آنان را در قبال خون عثمان بکشیم و دیگر جنگی میان ما نخواهد بود. گفتند: برای او نامه ای بنویس تا یکی از ما آن را پیش او ببرد، او همراه ابو مسلم خولانی نامه زیر را نوشت: از معاویة بن ابی سفیان به علی بن ابی طالب، سلام بر تو. من نزد تو خداوندی را که خدایی جز او نیست ستایش می کنم، و سپس، خداوند به علم خود محمد را برگزید و او را امین بر وحی خود و رسول به سوی خلق خویش قرار داد و برای او از مسلمانان یارانی برگزید که خداوند با ایشان او را تأیید فرمود که منزلت هر یک از ایشان در پیشگاه او به میزان فضیلتهای ایشان در اسلام بود.
برترین این یاران در اسلام و خیرخواه ترین ایشان برای خدا و رسولش همان خلیفه پس از پیامبر بود و سپس خلیفه او و سپس آن خلیفه سوم مظلوم عثمان که تو بر همه آنان رشک بردی و بر همه شان ستم ورزیدی و سرکشی کردی. این موضوع را از نگاه خشم آلود و گفتار ناهنجار و آههای دردمندانه و بلند تو و درنگ کردن تو از بیعت با آنان می دیدیم و می فهمیدیم و سرانجام همچون شتری نر که در بینی آن حلقه افکنده باشند با زور کشانده شدی و با اکراه بیعت کردی. وانگهی نسبت به هیچ یک از آنان بیشتر از پسر عمویت عثمان این کار را نکردی و حال آنکه او به سبب خویشاوندی و دامادی بیش از آنان سزاوار بود که با او چنین نمی کردی.
پیوند خویشاوندی او را گسستی و نکوییهای او را زشت شمردی و مردم را گاه آشکار و گاه نهان چنین کردی تا آنکه شتران و اسبهای نژاده با سواران بر او حمله کردند، و در حرم رسول خدا (ص) بر او اسلحه کشیدند و عثمان کنار تو کشته شد و تو بانگ ناله و فریاد را از خانه او می شنیدی و با هیچ گفتار و کرداری تهمت را از خود دور نکردی. و به راستی سوگند می خورم که اگر فقط یک اقدام در بازداشتن مردم از حمله به او می کردی هیچ کس از مردمی که اینجا و پیش ما هستند از تو برنمی گشتند و موجب می شد که همه کناره گیری تو از عثمان و ستم ترا بر او از میان ببرد. موضوع دیگری که از نظر یاران عثمان مورد اتهام هستی پناه دادن تو کشندگان عثمان راست که آنان اینک یاران و ویژگان و دست و بازوی تو هستند. برای من گفته شده است که تو خود را از خون عثمان بری می دانی، اگر در این موضوع راست می گویی دست ما را بر کشندگان او باز بگذار تا آنان را به قصاص خون عثمان بکشیم. و در آن صورت ما برای بیعت با تو از همه مردم شتابان تر خواهیم بود، و گرنه برای تو و یارانت چیزی جز شمشیر نخواهد بود.
سوگند به خداوندی که جز او خدایی نیست ما در کوهستانها و ریگزارها و در خشکی و دریا کشندگان عثمان را جستجو می کنیم تا خداوند آنان را به دست ما بکشد یا جان ما به خدا بپیوندد. و السلام. نصر بن مزاحم می گوید: هنگامی که ابو مسلم خولانی این نامه را به حضور علی (ع) آورد، ایستاد و پس از حمد و ثنای خداوند خطاب به علی (ع) چنین گفت: اما بعد، تو به کاری قیام کردی و کاری را به عهده گرفتی که به خدا سوگند دوست ندارم که برای کس دیگری غیر از تو باشد به شرط آنکه از خویشتن انصاف دهی. عثمان در حالی که مسلمان و محرم و مظلوم بود کشته شد. قاتلانش را به ما بسپار که تو امیر مایی و اگر کسی از مردم با تو مخالفت کرد دستهای همه ما یاور تو و زبان همه ما گواه تو است و ترا حجت و عذر خواهد بود.
علی (ع) به او گفت: فردا بامداد برای گرفتن پاسخ نامه ات پیش من بیا. ابو مسلم رفت و فردای آن روز برای گرفتن پاسخ آمد. او مردم را که از موضوع نامه آگاه شده بودند دید که شیعیان سلاح پوشیده و مسجد را پر کرده بودند و فریاد می کشیدند که همه ما قاتل عثمانیم و این سخن را تکرار می کردند. به ابو مسلم اجازه داده شد و چون وارد شد علی (ع) پاسخ نامه معاویه را به او سپرد. ابو مسلم گفت: گروهی را دیدم که با وجود آنان ترا فرمانی نیست. علی فرمود: موضوع چیست گفت: به این قوم خبر رسیده است که تو می خواهی قاتلان عثمان را به ما تسلیم کنی، سلاح پوشیده و جمع شده اند و فریاد می کشند که همگان کشندگان عثمان هستند. علی فرمود: به خدا سوگند من برای یک چشم بر هم زدن هم تصمیم نداشته ام که آنان را به شما تسلیم کنم. من همه جوانب این کار را سنجیدم و برای خود شایسته ندیدم که ایشان را به تو یا دیگری تسلیم کنم. ابو مسلم نامه را گرفت و می گفت: اینک پیکار و زد و خورد پسندیده آمد.
پاسخ علی (ع) به نامه معاویه چنین بود: بسم الله الرحمن الرحیم. از بنده خدا علی امیر مؤمنان به معاویة بن ابی سفیان. اما بعد، آن مرد خولانی برای من نامه ات را آورد که در آن از محمد (ص) و نعمتهایی که خداوند از وحی و هدایت بر او ارزانی فرموده است یاد کرده بودی.
سپاس خدای را که وعده او را راست قرار داد و با نصرت او را تأیید کرد و قدرتش را بر سرزمینها استوار کرد و او را بر دشمنان و ستیزه گران از قوم خودش که او را دشمن می داشتند و بر او تاختند و دروغگویش خواندند و با او مبارزه کردند و برای بیرون راندن او و خاندان و یارانش همدست شدند و اعراب را بر او شوراندند و آنان را برای جنگ با او آماده کردند و تمام کوشش خود را انجام دادند و کارها را بر او دشوار ساختند پیروز فرمود. حق آمد و فرمان خدا پیروز شد و آنان آن را ناخوش می داشتند. از همگان در تحریک مردم بر ضد او افراد خاندان و اقوام خودش بیشتر پافشاری می کردند مگر آنان که خداوندشان در پرده عصمت بداشت. و گفته بودی که خداوند از مسلمانان یارانی را برای او برگزید و او را با ایشان تأیید فرمود و منزلت آنان در نظر پیامبر و پیشگاه خداوند به میزان فضایل ایشان در اسلام بود و پنداشته ای که افضل آنان در اسلام و خیر خواه ترین ایشان نسبت به خدا و پیامبرش آن خلیفه نخست و جانشین او بوده اند، به جان خودم سوگند که مکانت آن دو در اسلام بزرگ است و سوگ آن دو بر اسلام زخمی سنگین شمرده می شود، خداوند آن دو را رحمت فرماید و به بهتر از آنچه عمل کرده اند پاداش دهد. و نوشته بودی که عثمان هم در فضیلت همچون آنان بوده است. اگر عثمان نیکوکار بوده است خداوند به زودی او را به کارهای پسندیده اش پاداش خواهد داد و اگر بدکار بوده است به زودی پروردگار آمرزنده ای را خواهد دید که هیچ گناهی را اگر بخواهد بیامرزد، بزرگش نمی دارد. و به جان خودم سوگند اگر قرار باشد خداوند مردم را به اندازه فضایل آنان در اسلام و خیرخواهی ایشان برای پیامبر و خداوند پاداش دهد امیدوارم که بهره ما در این مورد فزون تر باشد. همانا هنگامی که محمد (ص) به ایمان به خدا و یکتا پرستی دعوت فرمود، اهل بیت نخستین کسان بودیم که به او ایمان آوردیم و او را تصدیق کردیم و سالها به طور کامل بر آن حال بودیم و در پهنه زمین از اعراب کسی جز ما خدا را عبادت نمی کرد. قوم ما خواستند پیامبر را بکشند و ما را ریشه کن سازند، قصدهای بزرگ نسبت به ما کردند و اندوهها بهره ما ساختند، خوار و بار و آب شیرین را از ما بازداشتند، و ما را قرین ترس و بیم کردند و جاسوسان بر ما گماشتند و ما را به رفتن به کوهی سخت و ناهموار واداشتند، و برای ما آتش جنگ برافروختند، و میان خود عهد نامه ای نبشتند که با ما خوراکی نخورند و آبی نیاشامند و با ما ازدواج نکنند و خرید و فروشی انجام ندهند. و از آنان در امان نخواهیم بود مگر اینکه محمد (ص) را به آنان بسپریم تا او را بکشند و مثله اش کنند، و ما از ایشان فقط در موسم حج امان داشتیم تا موسم دیگر.
خداوند ما را بر دفاع از محمد و حراست از او بداشت که درباره حفظ حرمت او با تیر و شمشیر در همه ساعتهای وحشتناک و شب و روز قیام کنیم، مؤمن ما از این کار خود آرزوی پاداش داشت و کافر ما برای حفظ ریشه بر آن قیام می کرد. و آن کسانی از قریش که مسلمان شده بودند، از این غم و اندوه بر کنار بودند، برخی از ایشان هم پیمان بودند که آزارشان ممنوع بود و برخی دارای قوم و عشیره بودند که از ایشان دفاع می کردند و به هیچ کس از آنان چنان گزندی که از قوم ما به ما رسید نرسید و آنان از کشته شدن هم در امن و نجات بودند. این حال تا هنگامی که خداوند می خواست ادامه داشت، سپس خداوند متعال پیامبرش را به هجرت فرمان داد و پس از آن هم اجازه جنگ با مشرکان داد. و چون آتش جنگ افروخته می شد و هماوردان به نبرد فرا خوانده می شدند اهل بیت پیامبر برمی خاستند و پیش می رفتند. پیامبر (ص) با آنان دیگر یاران خود را از لبه شمشیر و پیکان محفوظ می داشت. عبیدة در جنگ بدر کشته شد و حمزه در جنگ احد و جعفر و زید در جنگ موته شهید شدند، و کسی که اگر می خواستم از او نام می بردم- یعنی خود امیر المؤمنین- می خواست همچون آنان در رکاب پیامبر شهید شود، آن هم نه یک بار، ولی عمر آنان زودتر سر آمد و مگر او به تأخیر افتاد، و خداوند نسبت به ایشان نیکی خواهد فرمود و به سبب کارهای پسندیده که انجام دادند بر آنان منت خواهد گزارد.
من هیچ کس را ندیده و نشنیده ام که در گرفتاری و خوشی و سختی و هنگام درماندگی و مواطن دشوار همراه پیامبر (ص) خیر اندیش تر و فرمانبردارتر و شکیباتر از این گروهی که نام بردم باشد. البته در مهاجران خیر فراوان و شناخته شده بوده است و خداوندشان بهتر از کردارهایشان ایشان را پاداش دهاد. و از رشک بردن من نسبت به خلفا و درنگ و خودداری من از بیعت با ایشان و ستیزه و ستم من نام بردی. درباره ستیز و ستم پناه بر خدا اگر چنان بوده باشد. اما در مورد خودداری از بیعت با آنان و ناخوش داشتن فرماندهی ایشان، عذری از مردم نمی خواهم. زیرا هنگامی که خداوند متعال پیامبرش را، که درود و سلام خدا بر او باد، قبض روح فرمود، قریش گفتند: باید امیر از ما باشد و انصار گفتند: باید امیر از ما باشد. قریش پاسخ دادند که چون محمد (ص) از ماست ما به حکومت سزاوارتریم، انصار این حق را برای آنان شناختند و حکومت و قدرت را به ایشان تسلیم کردند. بنابراین در صورتی که قریش به سبب اینکه محمد (ص) از آنان است بر انصار مقدم و سزاوارتر برای حکومت باشند، بدون تردید شایسته ترین مردم برای حکومت نزدیکترین مردم به آن حضرت است، و در غیر این صورت نصیب انصار از همگان بیشتر است. به هر حال من نمی دانم آیا اصحاب خودم- مهاجران- از اینکه حق مرا گرفته اند به سلامت دین خود باقی مانده اند یا انصار ستم روا داشته اند. ولی آنچه می دانم و شناخته ام این است که حق من گرفته شدهاست و من حق خود را برای آنان رها کردم و خداوند از ایشان بگذرد. اما آنچه درباره عثمان و اینکه من پیوند خویشاوندی او را گسستم و مردم را بر او شوراندم گفته ای. عثمان کاری کرد که خبرش به تو رسیده است و مردم با او کاری را کردند که دیدی و تو به خوبی می دانی که من از کار عثمان بر کنار بودم، مگر اینکه بخواهی تهمت بزنی که در آن صورت هر تهمتی که می خواهی بزن. اما آنچه در مورد قاتلان عثمان گفته و پیشنهاد کرده ای. من در آن باره نگریستم و همه جوانب آن را سنجیدم و صلاح نمی بینم که آنان را به تو یا غیر تو تسلیم کنم و به جان خودم سوگند که اگر تو از گمراهی و ستیز خود دست برنداری، پس از اندک مدتی خواهی دانست که آنان به جستجوی تو برمی آیند و به تو فرصت و زحمت این را نمی دهند که در خشکی و دریا و کوهستان و دشت به تعقیب آنان پردازی. هنگامی که ابو بکر بر مردم ولایت و حکومت یافت پدرت پیش من آمد و گفت: سزاوارتر به مقام محمد و شایسته تر از همه مردم به این حکومتی و من برای تو متعهد می شوم که در قبال هر کس که مخالفت کند بایستیم. دست بگشای تا با تو بیعت کنم، و من این کار را نکردم. تو خوب می دانی که پدرت آن سخن را گفت و همان گونه می خواست و این من بودم که به سبب نزدیکی روزگار مردم به زمان کفر و بیم بروز تفرقه میان مسلمانان از پذیرش آن خود داری کردم. پدرت بیش از تو حق مرا می شناخت.
اگر تو هم همان قدر که پدرت حق مرا می شناخت آن را بشناسی به هدایت خواهی رسید و اگر چنان نکنی خداوند به زودی مرا از تو بی نیاز می فرماید.
و السلام.

نامه (10) نامه آن حضرت به معاویه

در این نامه- که با عبارت «و کیف انت صانع اذا تکشفت عنک جلابیب ما انت فیه من دنیا قد تبهجت بزینتها و خدعت بلذتها... (و چه خواهی کرد آنگاه که این جامه های این جهانی که در آن هستی و خود را با زیور خود آراسته و با خوشی خویش فریبا ساخته است، از تو برداشته شود...) شروع می شود- ابن ابی الحدید، پس از توضیح درباره لغات و اصطلاحات و اشاره به اینکه این نامه در پاسخ نامه ای از معاویه نوشته شده است که ابن ابی الحدید آن را در کتاب ابو العباس یعقوب بن احمد صیمری دیده است و اینکه به نامه دیگری هم از علی (ع) به معاویه که متضمن همین معانی است دست یافته است، بحث تاریخی مختصری آورده که چنین است: از نقیب ابو زید پرسیدم که آیا معاویه همراه مشرکان در جنگ بدر شرکت داشته است گفت: آری، سه تن از پسران ابو سفیان در جنگ بدر شرکت کردند که حنظله و عمرو و معاویه اند. یکی از ایشان کشته و دیگری اسیر شد و معاویه از معرکه پیاده گریخت و چون به مکه رسید پاها و ساقهایش متورم شده بود و دو ماه خویشتن را مداوا کرد تا بهبود یافت.
نقیب ابو زید گفت: در این موضوع که علی (ع) حنظله را کشته و برادرش عمرو را اسیر کرده است هیچ کس اختلاف نکرده است. وانگهی کسانی که بسیار بزرگتر و مهم تر از آن دو و برادرشان- معاویه- بودند، از بدر پیاده گریختند که از جمله ایشان عمرو بن عبدود سوارکار جنگ احزاب است که در بدر شرکت داشت و با آنکه پیر مردی بود پیاده گریخت و او را در حالی که زخمی شده بود از معرکه بیرون برده بودند و هنگامی که به مکه رسید مشرف بر مرگ بود. او در جنگ احد شرکت نکرد و چون بهبود یافت، در جنگ خندق شرکت کرد و کشنده دلیران او را کشت و همان کسی که روز جنگ بدر عمرو بن عبدود از چنگ او گریخته بود، در جنگ خندق او را به چنگ آورد. نقیب، که خدایش رحمت کناد، سپس به من گفت: آیا سخن طنز و لطیف اعمش را نشنیده ای گفتم: نمی دانم چه چیز را در نظر داری. گفت: مردی از اعمش پرسید آیا معاویه از اهل بدر است و آن مرد در آن باره با یکی از دوستان خود مناظره می کرد، اعمش گفت: آری ولی همراه مشرکان و از آن طرف شرکت کرده بود.
ابن ابی الحدید سپس خطبه را به روایت نصر بن مزاحم در کتاب وقعة صفین آورده است و پاسخ معاویه را هم از همان کتاب نقل کرده است.

نامه (11) از وصیت آن حضرت به لشکری که آن را به سوی دشمن گسیل فرمود

در این گفتار- که با عبارت «فاذا نزلتم بعدوّ او نزل بکم» (و چون شما کنار دشمن فرو آیید یا دشمن کنار شما فرو آید...) شروع می شود- ابن ابی الحدید پس از شرح لغات و اصطلاحات و آوردن شواهدی از گفتار شبیب خارجی و یکی از پادشاهان موضوع مختصر زیر را که خالی از لطف و جنبه تاریخی نیست آورده است.
هنگامی که قحطبه از خراسان با سپاهی که خالد بن برمک هم از ایشان بود حرکت کرد، روزی بر پشت بام خانه ای در دهکده ای که فرود آمده بودند نشسته بودند و چاشت می خوردند. به صحرا نگریستند و گله های آهو را دیدند که از صحرا آمدند و آن چنان نزدیک شدند که گویی وارد لشکرگاه گردیدند. خالد به قحطبه گفت: ای امیر میان مردم جار بزن که ای لشکر خدا سوار شوید، که دشمن به تو نزدیک شده است و هنوز عموم سپاهیان و یاران تو از زین بستن و لگام نهادن آسوده نشده با پشاهنگان سوار دشمن برمی خورند و آنان را خواهند دید.
قحطبه ترسان از جای خود برخاست ولی چیزی که او را بترساند ندید و گرد و خاکی مشاهده نکرد. به خالد گفت: این چه اندیشه است خالد گفت: ای امیر خود را با من سرگرم مدار و جار بزن، مگر این گله های پراکنده جانوران وحشی را نمی بینی که از جایگاه خود گریخته و چندان به ما نزدیک شده اند که می خواهند خود را میان مردم بیندازند، این دلیل آن است که از پی آنها لشکری گران در حرکت است. گوید: به خدا سوگند هنوز از زین و لگام بستن فارغ نشده بودند که گرد و غبار را دیدند و به سلامت ماندند و اگر چنان آماده نمی شدند، همه لشکر درمانده می شد.