فهرست کتاب


جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه جلد 6

ابن ابی الحدید دکتر محمود مهدوی دامغانی‏

سخن درباره تعقیب پیامبر (ص) از مشرکان پس از بازگشت از احد

و اینکه با همه ضعفی که از لحاظ مزاجی داشت می خواست با آنان درافتد واقدی می گوید: به پیامبر (ص) خبر رسید که مشرکان تصمیم گرفته اند به مدینه باز گردند و آن را غارت کنند. پیامبر دوست می داشت به آنان قدرتی نشان دهد. چون نماز صبح یکشنبه هشتم شوال را گزارد، همه روی شناسان اوس و خزرج همراه او بودند که آن شب را برای پاسداری از شبیخون بر در خانه پیامبر (ص) گذرانده بودند. سعد بن عبادة و سعد بن معاذ و حباب بن منذر و اوس بن خولی و قتادة بن نعمان همراه گروهی دیگر در زمره ایشان بودند. چون پیامبر از نماز صبح بازگشت به بلال فرمان داد میان مردم جار زند که پیامبر به شما فرمان می دهد که دشمنتان را تعقیب کنید و نباید کسی جز شرکت کنندگان در جنگ دیروز با ما بیاید. سعد بن معاذ حرکت کرد و پیش قوم خود برگشت که فرمان حرکت دهد. زخمیان بسیار بودند، آن چنان که بیشتر بلکه همه افراد خاندان عبد الاشهل زخمی بودند، سعد بن معاذ پیش ایشان رفت و گفت: پیامبر (ص) فرمان می دهد که دشمن خود را تعقیب کنید. گوید: اسید بن حضیر در حالی که هفت زخم برداشته بود و می خواست آن را مداوا کند گفت: می شنویم و خدا و رسولش را فرمانبرداریم و سلاح خود را برداشت و اعتنایی به مداوای زخمهای خود نکرد و به رسول خدا (ص) پیوست. سعد بن عبادة هم پیش قوم خود یعنی بنی ساعده آمد و به آنان فرمان حرکت داد که جامه و سلاح پوشیدند و به پیامبر پیوستند.
ابو قتادة پیش مردم خربا که سرگرم مداوای زخمهای خود بودند آمد و گفت: منادی پیامبر به شما فرمان تعقیب دشمن را می دهد، آنان هم به برداشتن سلاح روی آوردند و اعتنایی به زخم خویش نکردند آن چنان که از بنی سلمه چهل زخمی بیرون آمدند. طفیل بن نعمان سیزده زخم و خراش بن صمّه و کعب بن مالک ده و چند زخم داشتند و قطبة بن عامر بن خدیج در دست خود نه زخم داشت. آنان در حالی که سلاح بر تن داشتند کنار گور ابو عتبه به پیامبر (ص) رسیدند و برای آن حضرت صف کشیدند و چون پیامبر به ایشان، که عموما زخمی بودند، نگریستند فرمودند: بار خدایا بر بنی سلمه رحمت آور.
واقدی می گوید: عتبة بن جبیره از قول مردانی از قول خود برای من نقل کرد که عبد الله بن سهل و رافع بن سهل از خاندان عبد الاشهل از احد برگشتند و زخمهای بسیاری داشتند و حال عبد الله و زخمهایش وخیم تر بود. فردای آن روز که سعد بن معاذ پیش قوم خود آمد و خبر آورد که پیامبر (ص) فرمان به تعقیب دشمن داده است یکی از آن دو به دیگری گفت: به خدا سوگند که اگر شرکت در جنگ و همراهی پیامبر را رها کنیم زیان است و به خدا سوگند مرکوبی هم نداریم که سوار شویم و نمی دانیم چه کنیم. عبد الله گفت: راه بیفت برویم. رافع گفت: به خدا سوگند توان راه رفتن ندارم. برادرش گفت: حرکت کن، خود را آرام آرام می کشانیم، گوید: آن دو بیرون آمدند و خود را افتان و خیزان می کشاندند. رافع سست و ناتوان شد، عبد الله گاهی او را بر دوش خود می کشید و گاهی پیاده حرکت می کرد و شامگاه که مسلمانان مشغول برافروختن آتش بودند آن دو به حضور پیامبر رسیدند. عباد بن بشر که پاسداری آن شب را بر عهده داشت آن دو را به حضور پیامبر آورد و پیامبر از آن دو پرسیدند چه چیز موجب تأخیر شما شد و چون سبب را گفتند: پیامبر برای آنان دعای خیر کرد و فرمود اگر زندگی شما به درازا کشد، صاحب ستوران و مرکوبهایی از اسب و استر و شتر خواهید شد، هر چند برای شما خوب نخواهد بود.
واقدی می گوید: جابر بن عبد الله گفت: ای رسول خدا جارچی جار می زند که نباید با ما کسی جز شرکت کنندگان در جنگ دیروز بیاید، من دیروز بسیار خواهان شرکت در جنگ بودم ولی پدرم مرا برای سرپرستی خواهرهایم گذاشت و به من گفت: پسرم برای تو شایسته نیست ایشان را که دخترکان ناتوانی هستند و مردی همراهشان نیست رها کنی. من با رسول خدا (ص) می روم، شاید خداوند شهادت را بهره من قرار دهد. من پیش خواهرانم ماندم و با آنکه من آرزوی شهادت داشتم پدرم آن را بر من برگزید. اینک ای رسول خدا اجازه فرمای تا من همراهت بیایم. پیامبر (ص) او را اجازه فرمود. جابر می گوید: هیچ کس جز من که در جنگ روز گذشته شرکت نکرده باشد همراه رسول خدا (ص) نبود و تنی چند از مردانی که در جنگ احد حضور پیدا نکرده بودند از آن حضرت اجازه خواستند که موافقت نفرمود، پیامبر در این هنگام پرچم خود را که از روز گذشته همچنان بسته بود خواست و آن را به علی (ع) سپرد و گفته شده است به ابو بکر سپرد سپس از خانه بیرون آمد و زخمی بود، بر دو گونه اش زخم دو حلقه مغفر بود و پشانی او نزدیک رستنگاه موها شکافته بود، دندان ایشان شکسته بود و لبش از درون آماس داشت، دوش راست او از ضربه ابن قمیئة آسیب دیده و دردمند بود و دو زانویش آماس کرده بود. پیامبر (ص) وارد مسجد شد و دو رکعت نماز گزارد. مردم جمع شده بودند و اهالی مناطق بالای مدینه هم که از فرمان و دادخواهی آگاه شده بودند، آمدند. پیامبر (ص) خواست اسبش را بر در مسجد آوردند، طلحة بن عبید الله که صدای منادی را شنیده بود، بیرون آمده و منتظر بود که پیامبر (ص) چه هنگامی حرکت می فرماید. بر در مسجد به پیامبر (ص) برخورد که زره و مغفر پوشیده بود و جز چشمهای آن حضرت چیز دیگری از چهره اش دیده نمی شد. پیامبر فرمود: ای طلحه سلاح تو کجاست گفت: همین جا. طلحه می گوید: دوان دوان رفتم، زره پوشیدم و سپر بر دوش افکندم و شمشیرم را به دست گرفتم و نه زخم داشتم ولی به زخمهای خود اهمیت نمی دادم، بلکه بیشتر نگران زخمهای پیامبر (ص) بودم. پیامبر روی به طلحه کرد و پرسید: فکر می کنی دشمن در چه منطقه ای باشد گفت: گمان می کنم در سیّاله باشند.
پیامبر فرمود: خود من هم چنین گمان می کنم. ای طلحه آنان دیگر هرگز مثل دیروز بر ما پیروز نمی شوند و خداوند مکه را برای ما می گشاید. گوید: پیامبر (ص) سه تن از قبیله اسلم را به عنوان پیشاهنگ در پی مشرکان گسیل فرمود. یکی از آنان عقب ماند و بند کفش یکی از آن دو تن دیگر پاره شد و سومی خود را به قریش رساند که با هیاهو سرگرم رایزنی برای بازگشت به مدینه بودند و صفوان بن امیه ایشان را از آن کار باز می داشت. در این هنگام آن مرد مسلمان که بند کفش او پاره شده بود به همراه خود رسید و قریش آن دو را دیدند و به آنان حمله کردند و هر دو را کشتند. مسلمانان هنگامی که به حمراء الاسد رسیدند با جسد آن دو برخوردند و پیامبر (ص) آن دو را در یک گور به خاک سپرد و آن دو قرین یکدیگرند. واقدی می گوید: اسامی آنان سلیط و نعمان بوده است.
واقدی می گوید: جابر بن عبد الله گفته است: خوراک عمده ما در آن روز خرما بود و سعد بن عباده سی شتر خرما به حمراء الاسد آورد و شتران پروار هم با خود آورد و در روز دوم و سوم آنها را کشتند و پیامبر (ص) به مسلمانان فرمان داد هیمه جمع کردند.
چون شامگاه فرا رسید دستور داد هر مرد خرمنی آتش برافروزد. جابر می گوید: ما در آن شب پانصد خرمن آتش برافروختیم، آن چنان که از راه دور دیده می شد و آوازه لشکرگاه و آتشهای ما همه جا رسید و این خود از چیزهایی بود که خداوند با آن دشمن ما را به روی درافکند و به بیم انداخت.
واقدی می گوید: معبد بن ابی معبد خزاعی که در آن هنگام هنوز مشرک بود به حضور پیامبر آمد. قبیله خزاعه نسبت به پیامبر در حال آشتی بودند. او گفت: ای محمد این صدمه ای که به تو و یارانت رسید بر ما گران آمد و دوست می داشتیم که خداوند ترا بلند آوازه می کرد و این مصیبت بر غیر تو می بود. معبد آنگاه حرکت کرد و ابو سفیان و قریش را در «روحاء» دید که با یکدیگر می گفتند نه محمد را کشتید و نه دختران نار پستان را به اسیری گرفتید و پشت سر خود سوار کردید و چه بد کردید و هماهنگ بودند که به مدینه بازگردند. سخنگوی ایشان که عکرمة بن ابی جهل بود می گفت: ما کاری در خور نکردیم، اشراف ایشان را کشتیم و پیش از آنکه آنان را درمانده و ریشه کن سازیم و کار را تمام کنیم برگشتیم. همینکه معبد پیش ابو سفیان رسید، ابو سفیان گفت: خبر صحیح پیش معبد است. ای معبد چه خبر داری گفت: محمد و یارانش را پشت سر گذاشتم که همچون آتش در پی شما بودند و همه افراد قبیله های اوس و خزرج هم که دیروز از همراهی با او خود داری کرده بودند، اینک همراه او شده اند و پیمان بسته اند که برنگردند تا آنکه خود را به شما برسانند. و از شما انتقام بگیرند و آنان به سبب آنچه بر قوم ایشان رسیده است و به سبب اینکه اشراف آنان را کشته اید سخت خشمگین شده اند.
گفتند: ای وای بر تو چه می گویی گفت: به خدا سوگند خیال می کنم پیش از کوچ کردن از اینجا پیشانی و یال اسبهای ایشان را خواهید دید، و آنچه از ایشان دیدم مرا به سرودن ابیاتی واداشت. گفتند: آن ابیات چیست و معبد اشعار زیر را برای آنان خواند: چون گروه اسبهای نژاده همچون سیل روی زمین به راه افتاد از هیاهوی آنان نزدیک بود ناقه من از پای درآید.
اسبها شتابان می تاختند و شیران بلند بالایی را همراه می بردند که به هنگام جنگ پایدارند و از آن گروه نبودند که بدون نیزه و سلاح باشند.
با خود گفتم، وای بر پسر حرب از برخورد با ایشان و هنگامی که به حمله و هجوم بپردازند. صفوان بن امیة هم پیش از آنان با سخنان خود آن قوم را به انصراف واداشت.
صفوان به آنان گفت: ای قوم من حمله مکنید که مسلمانان خشمگین شده اند و بیم دارم خزرجیانی که در جنگ احد شرکت نکرده اند برای حمله به شما جمع شوند. اینک که پیروزی از شماست بازگردید، چه من ایمن نیستم که اگر به جنگ برگردید کار بر زیان شما نباشد. گوید: به همین سبب پیامبر (ص) هم می فرمود صفوان بن امیه هر چند خودش رهنمون شده نیست ولی ایشان را در این باره هدایت کرد و سپس فرمود: و سوگند به کسی که جان من در دست اوست اگر برمی گشتند از آسمان بر سرشان سنگ می بارید و همچون روزگار گذشته نیست و نابود می شدند. گوید مشرکان از بیم تعقیب شتابان و ترسان گریختند.
گروهی از مردم عبد القیس که آهنگ مدینه داشتند به ابو سفیان برخوردند، ابو سفیان به ایشان گفت: آیا حاضرید پیامی را که می دهم به محمد برسانید و به یارانش ابلاغ کنید و چون در آینده به بازار عکاظ بیایید شتران شما را از کشمش بار کنم گفتند: آری. گفت: هر جا که محمد را دیدید به او و یارانش بگویید ما تصمیم گرفته ایم به سوی شما برگردیم و ما از پی شما خواهیم بود. ابو سفیان به سوی مکه رفت و آن گروه در حمراء الاسد به حضور پیامبر رسیدند و پیام ابو سفیان را ابلاغ کردند. پیامبر (ص) و یارانش گفتند: خداوند ما را بسنده و بهترین کارگزار است و در این مورد خداوند آیاتی در قرآن نازل فرمود. معبد هم مردی از خزاعه را به حضور پیامبر فرستاد و به ایشان اطلاع داد که ابو سفیان و یارانش ترسان و بیمناک بازگشته اند، پیامبر (ص) پس از سه شبانه روز به مدینه بازگشت.

در شرح جنگ موته

که آن را هم به شیوه گذشته خود از فصل پنجم کتاب واقدی نقل می کنیم و آنچه را محمد بن اسحاق هم آورده است بر آن می افزاییم واقدی می گوید: ربیعة بن عثمان از عمر بن حکم برای من نقل کرد که پیامبر (ص) حارث بن عمیر ازدی را در سال هشتم هجرت با نامه ای پیش امیر بصری گسیل فرمود.
حارث چون به موته رسید شرحبیل بن عمرو غسانی به او برخورد و پرسید آهنگ کجا داری گفت: به شام می روم. گفت: شاید از فرستادگان محمدی حارث گفت: آری.
شرحبیل فرمان داد او را به ریسمانی بستند و گردنش را زدند. هیچ یک از فرستادگان رسول خدا (ص) جز او را نکشته اند، و چون این خبر به رسول خدا (ص) رسید سخت بر او گران آمد. مردم را فرا خواند و خبر کشته شدن حارث را داد. مردم شتابان آماده شدند و در جرف لشکرگاه ساختند. پیامبر (ص) چون نماز ظهر را گزارد بر جای نشست و یارانش هم گرد او نشستند. نعمان بن مهض یهودی هم آمد و همراه مردم ایستاد، پیامبر (ص) فرمود زید بن حارثه فرمانده مردم در این جنگ است، اگر او کشته شد، جعفر بن ابی طالب فرمانده خواهد بود و اگر او کشته شد، عبد الله بن رواحه امیر خواهد بود و اگر او کشته شد مسلمانان باید از میان خود مردی را به فرماندهی برگزینند و او را امیر خود قرار دهند.
نعمان بن مهضّ گفت: ای ابا القاسم اگر پیامبر باشی همه اینان را که نام بردی چه کم باشند چه بسیار، کشته خواهند شد، پیامبران بنی اسرائیل چون کسی را به فرماندهی می گماشتند و می گفتند اگر او کشته شد فلان کس امیر خواهد بود، اگر صد تن را هم بدین گونه نام می بردند همگان کشته می شدند. سپس آن مرد یهودی به زید بن حارثه گفت: وصیت خود را انجام بده که اگر محمد پیامبر باشد، هرگز پیش او برنخواهی گشت.
زید گفت: گواهی می دهم که او پیامبری راستگو است. چون تصمیم به حرکت گرفتند، پیامبر (ص) پرچمی به دست خویش بست و آن را به زید بن حارثه داد، آن پرچم سپید بود. مردم به حضور فرماندهانی که پیامبر (ص) تعیین فرموده بود آمدند تا از آنان بدرود کنند و برای ایشان دعا کنند. لشکر آنان مرکب از سه هزار تن بود، همینکه آنان به لشکرگاه خود رفتند و حرکت کردند دیگر مسلمانان فریاد برداشتند که خدا بلا را از شما بگرداند و به سلامت و با غنیمت و حال نیکو برگرداند. عبد الله بن رواحة در پاسخ ایشان گفت: «اما من از خداوند نخست آمرزش می خواهم و سپس ضربتی استوار و خونبار، یا ضربه سریع نیزه و زوبینی که در جگر و احشاء نفوذ کند، که چون از کنار گورم بگذرند، بگویند خدای این جنگجوی هدایت شده را کامیاب فرماید.» می گوید [ابن ابی الحدید ]:محدثان اتفاق نظر دارند که امیر نخست، زید بن حارثه بوده است ولی شیعیان منکر این هستند و می گویند امیر نخست جعفر بن ابی طالب بوده است و پیامبر فرموده است: اگر او کشته شد زید بن حارثه امیر است و اگر او کشته شد عبد الله بن رواحه امیر خواهد بود. و در این باره روایاتی نقل کرده اند. من هم در اشعاری که محمد بن اسحاق در کتاب مغازی خود نقل می کند شواهدی برای گفتار شیعیان یافته ام و از جمله اشعاری است که ابن اسحاق از حسان بن ثابت نقل می کند: در آن هنگام که در مدینه مردم خفته و آرمیده بودند شبی دشوار و درد و اندوه که موجب بی خوابی بود به سراغ من آمد... [تا آنجا که می گوید ]خداوند شهیدانی را که از پی یکدیگر در موته شهید شدند از رحمت خود دور مداراد که جعفر ذوالجناحین و زید و عبد الله بودند و در حالی که شمشیرهای مرگ به اهتزاز درآمده بود، از پی یکدیگر درآمدند... همچنین کعب بن مالک انصاری هم در قصیده ای که مطلع آن این بیت است: چشمها خفتند و آرمیدند و حال آنکه اشک چشم تو فرو می ریزد... [چنین می گوید ]اندوه بر آن چند تنی است که روزی در موته پیاپی به جنگ رفتند و همانجا استوار ماندند و به جای دیگر منتقل نشدند... هنگامی که با جعفر هدایت می شدند و رایت او پیشاپیش آنان بود و چه نیکو پیشاهنگی.
تا آنکه صفها درهم ریخت و جعفر در آوردگاه کشته بر خاک افتاد.
واقدی می گوید: ابن ابی سبرة از اسحاق بن عبد الله بن ابی طلحه از رافع بن اسحاق از زید بن ارقم برای من نقل کرد که پیامبر (ص) برای آنان خطبه خواند و چنین سفارش فرمود: «به شما سفارش می کنم نسبت به خدا پرهیزگار و نسبت به مسلمانانی که همراه شمایند خیر اندیش باشید. به نام خدا و در راه خدا جهاد و با کسانی که به خدا کافرند جنگ کنید. مکر و فریب و غل و غش مکنید، و هیچ کودکی را مکشید و چون با دشمن مشرک برخوردید نخست او را به یکی از این سه چیز دعوت کنید و هر کدام را پذیرفتند از آنان بپذیرند و دست از ایشان بدارید. آنان را به مسلمان شدن دعوت کن، اگر پذیرفتند فوری بپذیر و دست از آنان بدار و از آنان دعوت کن تا از سرزمین خود به سرزمینهای مهاجران هجرت کنند و به ایشان بگو که در آن صورت برای آنان همان حقوق که برای مهاجران است و همان وظایفی که بر مهاجران است خواهد بود، و اگر مسلمان شدند ولی سکونت در سرزمینهای خود را ترجیح دادند به ایشان بگو که حکم آنان هم مانند حکم دیگر اعرابی است که مسلمان شده اند، یعنی احکام خدا در موردشان اجراء می شود و برای آنان از فی ء و غنایم سهمی نخواهد بود مگر اینکه همراه مسلمانان در جنگ شرکت کنند. اگر از پذیرفتن خودداری کردند، آنان را به پرداخت جزیه دعوت کن، اگر پذیرفتند، بپذیر و دست از ایشان بردار و اگر نپذیرفتند از خدا یاری بخواه و با آنان کار زار کن.
اگر مردم حصار یا شهری را محاصره کردی و آنها از تو خواستند که در قبال حکم خدا تسلیم شوند، آنان را به حکم خدا امان مده بلکه به حکم خودت امان بده، زیرا نمی دانی آیا آنچه می کنی مطابق با حکم خداوند است یا نه. همچنین اگر مردم حصار یا شهری را محاصره کردی و خواستند که ایشان را در ذمه خدا و رسول خدا (ص) قرار دهی مپذیر و بگو ذمه خودت و پدرت و یارانت را بپذیرند، که اگر شما پیمان و ذمه خود و پدرانتان را بشکنید بهتر از آن است که ذمه خدا و رسولش را بشکنید.
واقدی می گوید: ابو صفوان از خالد بن یزید برای من نقل کرد که پیامبر (ص) برای بدرقه سپاهیان موته بیرون آمد و چون به دروازه وداع رسید، توقف فرمود و سپاهیان هم برگرد او ایستادند. فرمود: «به نام خدا جهاد کنید و با دشمن خدا و دشمن خودتان در شام جنگ کنید. آنجا مردانی را در صومعه هایی می بینید که از مردم کناره گرفته اند، متعرض ایشان نشوید، البته گروهی دیگر را هم خواهید یافت که شیطان در سرشان لانه گرفته است، آنان را با شمشیرها ریشه کن سازید. هرگز زن و کودک و پیر فرتوت را مکشید و هیچ خرما بن و درختی را مبرید و هیچ بنایی را ویران مکنید.» واقدی می گوید: و چون عبد الله بن رواحه با پیامبر (ص) بدرود کرد، گفت: ای رسول خدا چیزی برای من بگو و فرمانی بده که آن را از تو حفظ کنم. فرمود: فردا به سرزمینی می روی که سجده کردن در آن اندک است، فراوان سجده کن. عبد الله عرض کرد: ای رسول خدا بیشتر بهره مندم فرمای. فرمود: خدا را فرا یاد آور که در هر چه بخواهی یار و مددکار توست. عبد الله بن رواحه برخاست و رفت و بازگشت و گفت: ای رسول خدا، خداوند فرد است و عدد فرد را دوست می دارد، پیامبر فرمود: ای پسر رواحه هرگز عجزی نخواهی داشت که اگر ده کار بد می کنی یک کار پسندیده هم انجام دهی. عبد الله گفت: دیگر و از این پس از چیزی از تو سؤال نخواهم کرد.
محمد بن اسحاق می گوید: عبد الله بن رواحه به هنگام وداع با رسول خدا (ص) با شعری که سروده بود با آن حضرت بدرود کرد که از جمله آن این بیت است: خداوند نیکیهایی را که به تو ارزانی فرموده است همچون موسی (ع) پایدار بدارد و پیروزی ای همچون پیروزی آنان بهره فرماید... محمد بن اسحاق همچنین می گوید: و چون عبد الله بن رواحه با مسلمانان بدرود کرد، گریست. گفتند: ای عبد الله چه چیز ترا به گریه واداشته است گفت: به خدا سوگند مرا محبت به دنیا و شوقی بر، آن نیست ولی شنیدم رسول خدا (ص) این آیه را تلاوت می فرمود: «و هیچ کس از شما نیست مگر آنکه وارد دوزخ- یا پل صراط- می شود.» و نمی دانم چگونه ممکن است که پس از وارد شدن از آن بیرون آیم.
واقدی می گوید: زید بن ارقم می گفته است: من یتیم بودم و تحت تکفل عبد الله بن رواحه و در خانه او زندگی می کردم. هرگز ندیده ام که سرپرست یتیمی بهتر از او باشد. من همراهش به موته رفتم. او به من علاقه مند بود و من هم به او علاقه داشتم، او مرا پشت سر خود بر شترش سوار می کرد. شبی همچنان که بر شتر و میان دو لنگه بار سوار بود، این ابیات را خواند: اینک که چهار روز مرا در راهی که ریگزار بود بر خود کشاندی و رساندی نعمتهای تو افزون و بدی از تو دور باد که این آخرین سفر من است و دیگر پیش خانواده خود برنمی گردم، مسلمانان برمی گردند و مرا در سرزمین شام می گذارند که اقامت در آن گوار است... زید بن ارقم می گوید: چون این شعر را از او شنیدم گریستم. با تازیانه اش به من زد و گفت: ای فرومایه، ترا چه می شود، اگر خداوند به من شهادت را روزی فرماید و از دنیا و رنج آن و اندوهها و پیش آمدهایش آسوده شوم، تو به راحتی در حالی که به تنهایی میان دو لنگه بار شتر نشسته ای باز می گردی. واقدی می گوید: مسلمانان به راه خود ادامه دادند و در وادی القری فرود آمدند و چند روزی آنجا ماندند و سپس حرکت کردند و در موته فرود آمدند و به ایشان خبر رسید که هرقل پادشاه روم با صد هزار سپاه از قبایل بکر و بهراء و لخم و جذام و دیگران کنار آبی از آبهای بلقاء فرود آمده است و مردی از قبیله بلیّ بر ایشان فرماندهی دارد.
مسلمانان دو شب آنجا ماندند و در کار خود نگریستند، و گفتند: باید نامه ای به حضور پیامبر بنویسیم و این خبر را به اطلاعش برسانیم که فرمان به بازگشت ما دهد یا نیروی امدادی گسیل فرماید. در همان حال که مردم سرگرم این گفتگو بودند، عبد الله بن رواحه پیش آنان آمد و ایشان را تشجیع کرد و گفت: به خدا سوگند ما با مردم به اتکاء شمار بسیار و بسیاری اسب و سلاح جنگ نکرده ایم بلکه فقط در پناه و اتکاء به این دینی که خداوند ما را با آن گرامی داشته است جنگ کرده ایم. اینک هم حرکت و جنگ کنید که به خدا سوگند ما جنگ بدر را دیده ایم در حالی که فقط دو اسب با ما بوده است، و همانا یکی از دو کار خوب اتفاق می افتاد یا بر آنان پیروز می شویم، همان چیزی است که خدای ما و رسولش به ما وعده داده اند و وعده او را خلافی نیست یا شهادت است که به برادران خود ملحق خواهیم شد و در بهشت با آنان رفاقت خواهیم کرد و مردم با این سخن ابن رواحه دلیر شدند.
واقدی می گوید: ابو هریره گفته است: در جنگ موته حضور داشتم، همینکه دیدیم مشرکان چندان شمار و ساز و برگ و سلاح و اسب و دیبا و حریر دارند که ما را یارای جنگ با آنان نیست، برق از چشم من پرید. ثابت بن ارقم گفت: ای ابو هریره ترا چه می شود، گویی لشکری گران دیده ای گفتم: آری. گفت: تو در بدر با ما نبودی ما هرگز به شمار بسیار نصرت نیافته ایم.
واقدی می گوید: دو گروه رویاروی شدند. زید بن حارثه لوای مسلمانان را در دست گرفت و جنگ کرد تا کشته شد، او را با ضربه نیزه ها کشتند. سپس رأیت را جعفر به دست گرفت و از اسب سرخی که داشت پیاده شد و آن را پی زد و سپس چندان جنگ کرد تا کشته شد.
واقدی می گوید: گفته شده است مردی از رومیان چنان ضربتی با شمشیر به جعفر زد که او را دو نیم ساخت، نیمی از بدنش روی تا کی که آنجا بود افتاد و بر آن نیمه سی یا سی و چند زخم یافتند.
واقدی می گوید: نافع از ابن عمر روایت می کند که می گفته است: در بدن جعفر بن ابی طالب نشان هفتاد و دو زخم شمشیر و نیزه یافتند. بلاذری می گوید: هر دو دست او قطع شد و بدین سبب پیامبر (ص) فرمود: «خداوند به جای آن دو دست، دو بال به او عنایت فرمود که با آنها در بهشت پرواز می کند.» و به همین سبب به طیّار موسوم شده است.
واقدی می گوید: آنگاه رأیت را عبد الله بن رواحه در دست گرفت، اندکی درنگ کرد و سپس حمله و جنگ کرد تا کشته شد، و چون او کشته شد مسلمانان به بدترین صورت به هر سو گریختند و سپس بازگشتند و پرچم را ثابت بن ارقم در دست گرفت و انصار را با فریاد فرا خواند، گروهی اندک از انصار پیش او جمع شدند. ثابت بن ارقم به خالد بن ولید گفت: ای ابا سلیمان این پرچم را بگیر. خالد گفت: نه که خودت آن را در دست داشته باش که در جنگ بدر شرکت داشته ای و از تو سن و سالی گذشته است. ثابت گفت: ای مرد آن را بگیر که به خدا سوگند من آن را جز برای تو نگرفته ام. خالد آن را گرفت و ساعتی حمله کرد و مشرکان از هر سو بر او حمله آوردند و گروهی بسیار او را محاصره کردند، خالد با مسلمانان شروع به عقب نشینی کرد و آنان را از میدان جنگ بیرون کشید. واقدی می گوید: و روایت شده است که خالد با مسلمانان پایداری کردند و منهزم نشدند و صحیح همان است که خالد با مردم عقب نشینی کرد.
واقدی می گوید: محمد بن صالح از عاصم بن عمر بن قتادة نقل کرد که چون دو گروه در موته رویاروی شدند، پیامبر (ص) در مدینه بر منبر نشست و فاصله میان مدینه و شام برای او برداشته شد و پیامبر (ص) به آوردگاه ایشان می نگریست. فرمود: هم اکنون رأیت را زید بن حارثه در دست گرفت، ابلیس پیش او آمد، زندگی را در نظرش آراست و مرگ را در نظرش ناخوش نشان داد. زید گفت: هم اکنون باید در دل مؤمنان ایمان استوار گردد و تو آمده ای دنیا را در نظرم بیارایی و دوست داشتنی جلوه دهی. پیامبر فرمود: زید همچنان پیش رفت تا شهید شد، آنگاه رسول خدا بر او درود فرستاد و به مسلمانان فرمود برای او آمرزش خواهی کنید هر چند که او دوان دوان به بهشت درآمد.
پیامبر (ص) فرمود: رأیت را جعفر بن ابی طالب گرفت و ابلیس پیش او آمد تا او را به زندگی آزمند سازد و مرگ را در نظرش ناخوش سازد. جعفر گفت: اینک هنگامی است که باید ایمان در دل مؤمنان استوار گردد و تو آرزوی دنیا داری، و پیش رفت و شهید شد.
پیامبر (ص) برای او دعای خیر فرمود و بر او درود فرستاد و سپس به مسلمانان گفت: برای برادرتان استغفار کنید، هر چند که شهیدی است که وارد بهشت شد و با دو بال از یاقوت در هر جای بهشت که می خواهد پرواز می کند. پیامبر (ص) فرمود: اینک رأیت را عبد الله بن رواحه گرفت و با اعتراض وارد شد، این موضوع بر انصار گران آمد. پیامبر (ص) فرمود: اینک زخمها بر پیکرش رسید، گفته شد: ای رسول خدا اعتراض او چه بود فرمود: چون زخمها بر پیکرش رسید اندکی درنگ کرد و خویشتن را عتاب نمود و دلیر شد و به شهادت رسید و به بهشت در آمد و بدین گونه ناراحتی از دل قوم عبد الله بن رواحه بیرون آمد.
محمد بن اسحاق می گوید: چون پیامبر (ص) شهید شدن جعفر و زید را بیان فرموده در مورد عبد الله بن رواحه سکوت کرد تا آنجا که چهره انصار تغییر کرد و پنداشتند از عبد الله کاری که ناخوش می دارند سرزده است. پیامبر سپس فرمود: رأیت را عبد الله بن رواحه گرفت و چندان جنگ کرد تا شهید شد، سپس فرمود: در خواب مقام آن سه در بهشت برای من آشکار شد و آنان را بر سه تخت زرین دیدم که تخت عبد الله بن رواحه اندکی کژی داشت، گفتم: این کژی برای چیست گفتند: آن دو بدون هیچ تردید پیش رفتند و این یکی اندکی تردید و درنگ کرد و سپس به جنگ رفت.
همچنین محمد بن اسحاق روایت می کند که چون جعفر بن ابی طالب رأیت را در دست گرفت جنگی سخت کرد و چون جنگ او را فرو گرفت و خون آلود کرد، از اسب سرخ رنگ فرود آمد و آن را پی کرد و سپس با آن قوم چندان جنگ کرد که کشته شد.
جعفر، که خدایش از او خوشنود باد، نخستین کسی است که در اسلام اسب خود را پی کرده است. محمد بن اسحاق می گوید و چون پرچم را عبد الله بن رواحه در دست گرفت نخست اندکی تردید و درنگ کرد و سپس خود را به پذیرفتن مرگ واداشت و پیش رفت و چنین می گفت: ای نفس سوگندت می دهم که با میل بر ژرفای مرگ فرود آی و گرنه به زودی ناچار با کراهت خواهی پذیرفت، ترا چه می شود که می بینم بهشت را ناخوش می داری آن هم اینک که مردم در هم ریخته اند و هیاهو بسیار است... در پی آن این رجز را خواند: ای نفس بر فرض که کشته نشوی، خواهی مرد، این کبوتر مرگ است که آوا سر داده است، آنچه بخواهی اگر درست عمل کنی، به تو عطا می شود و هدایت می شوی و اگر تأخیر روا داری گمراه و بدبختی.
عبد الله بن رواحه از اسبش فرود آمد و جنگ کرد، در این هنگام یکی از پسر عموهایش قطعه گوشتی برای او آورد و گفت: نیروی خود را استوار کن، آن را از دست پسر عمویش گرفت و با دهان خود اندکی از آن را گاز زد، در همین حال بانگ هیاهوی مردم را شنید که از گوشه ای برخاست. گفت: ای پسر رواحه تو باید هنوز در دنیا باشی، آن قطعه گوشت را از دست خود انداخت و شمشیرش را برداشت و پیش رفت و چندان جنگ کرد تا کشته شد.
واقدی می گوید: داود بن سنان برایم نقل کرد که از ثعلبة بن ابی مالک شنیدم که خالد بن ولید چنان شتابان با مردم عقب نشست که آنان را به گریز و فرار از جنگ سرزنش می کردند و مردم خالد را شوم و نافرخنده می شمردند.
گوید: ابو سعید خدری هم روایت می کرده است که چون خالد بن ولید همراه مردم گریخت، همینکه مردم مدینه آگاه شدند در جرف به رویارویی آنان رفتند، خاک بر چهره شان می پاشاندند و می گفتند: ای گریختگان آیا در راه خدا از جنگ گریخته اید پیامبر (ص) فرمود: آنان فرار کنندگان نیستند و به خواست خداوند حمله کنندگان خواهند بود.
واقدی می گوید: عبید الله بن عبد الله بن عتبه می گفت که هیچ لشکری به اندازه لشکر موته از مردم مدینه سرزنش نشنید. مردم مدینه با بدی به آنان برخوردند و کار چنان بود که بعضی از آنان بر در خانه خود رفتند و در زدند، زنهایشان در را نگشودند و گفتند مرگ نمی شد با یاران خودت پیشروی می کردی و کشته می شدی بزرگان ایشان از شرمساری در خانه های خود نشستند و بیرون نیامدند تا آنکه پیامبر (ص) کسی را پیش آنان فرستاد که به آنان بگوید شما حمله کنندگان در راه خدایید و آنان از خانه بیرون آمدند.
واقدی می گوید: مالک بن ابی الرجال از عبد الله بن ابی بکر بن حزم از امّ جعفر دختر محمد بن جعفر از قول مادر بزرگش اسماء بنت عمیس- همسر جعفر طیار- برای من نقل کرد که می گفته است: روزی که جعفر و یارانش کشته شده بودند من بامداد آرد خود را خمیر کردم و نان خورشی حدود چهل رطل فراهم ساختم، و چهره پسرانم را شستم و بر سرشان روغن مالیدم که ناگاه پیامبر (ص) به خانه من آمد و فرمود: ای اسماء پسران جعفر کجایند آنها را پیش پیامبر (ص) آوردم، نخست آنان را در آغوش کشید و بویید. آنگاه چشمهای پیامبر (ص) اشک آلود شد و گریست. من گفتم، ای رسول خدا شاید از جعفر به تو خبری رسیده است فرمود: آری امروز او کشته شد. من برخاستم و شروع به ضجه زدن کردم و زنان را پیش خود جمع کردم. پیامبر (ص) فرمود: ای اسماء سخن ناسزا نگویی و بر سینه خود مکوبی. سپس رسول خدا به خانه دختر خود فاطمه رفت که می گفت: وای از سوک عمویم پیامبر فرمود: آری باید بر کسی همچون جعفر گریه کنندگان بگریند. سپس فرمود: برای خانواده جعفر خوراکی فراهم سازید که امروز از خود بی خوداند.
واقدی می گوید: محمد بن مسلم از یحیی بن ابی یعلی برای من نقل کرد که می گفته است از عبد الله بن جعفر شنیدم می گفت: به خاطر دارم رسول خدا پیش مادرم آمد و خبر مرگ پدرم را آورد. من به پیامبر (ص) می نگریستم و آن حضرت در حالی که اشکهایش از ریش او فرو می چکید بر سر من و برادرم دست می کشید. سپس عرضه داشت بار خدایا جعفر برای وصول به بهترین پاداش پیشگام شد، خدایا خودت به بهترین نحوی که در مورد یکی از بندگان اعمال می فرمایی، خود بهترین جانشین برای فرزندان او باش. سپس فرمود: ای اسماء ترا مژده ای بدهم اسماء گفت: آری پدر و مادرم فدایت باد. فرمود: خداوند برای جعفر دو بال قرار داد که با آنها در بهشت پرواز می کند. مادرم گفت: پدر و مادرم فدایت باد این موضوع را به مردم هم اعلام فرمای. پیامبر (ص) برخاست و دست مرا در دست گرفت و با دست دیگر، بر سرم دست می کشید و به منبر رفت و مرا هم جلو خویش بر پله پایین تر نشاند، اندوه در چهره اش نمایان بود. پیامبر سخن گفت و فرمود: مرد با داشتن برادر و پسر عمو احساس فزونی و بیشی می کند، همانا جعفر شهید شد و خداوند برای او دو بال قرار داد که با آنها در بهشت پرواز می کند. سپس از منبر فرود آمد و به خانه خود رفت و مرا هم با خود برد و دستور داد خوراکی برای ما بسازند و پی برادرم فرستاد و ما در خانه و حضور رسول خدا غذای بسیار خوبی خوردیم. سلمی خدمتکار رسول خدا مقداری جو را دستاس کرد و پوست آن را گرفت. سپس آن را تف داد و روغن زیتون و فلفل هم بر آن افزود. سه شبانه روز همراه پیامبر و میهمان ایشان بویدم و به خانه هر یک از همسران خویش که می رفت، همراهش بودیم. سپس به خانه خود برگشتیم. پس از آن روزی پیامبر (ص) پیش من آمد و من سرگرم تعیین ارزش و فروش میشی از گوسپندهای برادرم بود. فرمود: پروردگارا به دست او برکت بده. عبد الله بن جعفر می گوید: پس از آن هیچ چیز نخریدم و نفروختم مگر اینکه در آن برکت داده شد و سود بردم.

فصلی در بیان پاره ای از مناقب جعفر بن ابی طالب

ابو الفرج اصفهانی در کتاب مقاتل الطالبیین می گوید: کنیه جعفر بن ابی طالب ابو المساکین- پدر بینوایان- بود. او برادر سوم از فرزندان ابو طالب است که بزرگترین ایشان طالب و پس از او عقیل و پس از او جعفر و سپس علی بوده است و هر یک از دیگری ده سال بزرگتر بوده و علی (ع) از همه برادران کوچکتر بوده است. مادر همگی فاطمه دختر اسد بن هاشم بن عبد مناف است و او نخستین زن هاشمی است که برای مردی هاشمی فرزند آورده است. فضایل فاطمه بنت اسد بسیار است. تقرب او به پیامبر (ص) و تعظیمی که پیامبر از او می فرموده است، پیش همه محدثان معلوم است.
ابو الفرج برای جعفر، که خدایش از او خوشنود باد، فضیلت بسیاری نقل کرده است و در آن باره احادیث بسیار هم وارد شده است. از جمله آنکه چون رسول خدا (ص) خیبر را فتح فرمود، جعفر بن ابی طالب هم از حبشه باز آمد. پیامبر (ص) او را در آغوش کشید و شروع به بوسیدن میان دو چشمش را کرد و فرمود: نمی دانم از کدام کار بیشتر شاد باشم، از آمدن جعفر یا فتح خیبر.
گوید: خالد حذّاء از عکرمه از ابو هریره نقل می کند که می گفته است: پس از رسول خدا هیچ کس با فضیلت تر از جعفر بن ابی طالب بر مرکبی سوار نشده و کفش نپوشیده است. گوید: عطیة از ابو سعید خدری نقل می کند که می گفته است، پیامبر (ص) می فرمود: بهترین مردم به ترتیب حمزه و جعفر و علی هستند.
جعفر بن محمد (ع) از قول پدرش روایت می کرده است که پیامبر (ص) می فرموده اند مردم از اشجار گوناگون آفریده شده اند ولی من و جعفر از یک شجره یا از یک طینت آفریده شده ایم. گوید: با اسناد به رسول خدا نقل شده که به جعفر فرموده است: تو از لحاظ خلق و خوی شبیه منی.
ابو عمر بن عبد البر در کتاب الاستیعاب گفته است سن جعفر (ع) روزی که کشته شد چهل و یک سال بوده است.
ابو عمر می گوید: سعید بن مسیب نقل می کرده است که رسول خدا (ص) فرمود: برای من جعفر و زید و عبد الله بن رواحه در خیمه ای که از در و مروارید بود ممثل شدند که هر یک بر سریری- تخته ای- قرار داشتند، در گردن زید و ابن رواحه خمیدگی و کژی ای دیدم و حال آنکه گردن جعفر راست و بدون خمیدگی بود. سبب آن را پرسیدم، گفته شد: چون مرگ آن دو فرا رسید، از آن روی برگرداندند ولی جعفر چنان نکرد.
ابو عمر همچنین می گوید: از شعبی روایت شده که گفته است، از عبد الله بن جعفر شنیدم می گفت: هر گاه از عمویم علی (ع) چیزی می خواستم و عنایت نمی فرمود همینکه می گفتم ترا به حق جعفر، به من عنایت می کرد.
ابو عمر همچنین در حرف «ز» ضمن شرح حال زید بن حارثه می نویسد: چون خبر کشته شدن جعفر و زید در موته به اطلاع پیامبر (ص) رسید گریست و فرمود: دو برادر و دو همدم و دو هم سخن من بودند.
و بدان این سخنانی که سید رضی، که خدایش رحمت کناد، آورده است- یعنی نامه شماره نهم- برگرفته از نامه ای است که علی (ع) در پاسخ نامه ای که معاویه نوشته و همراه ابو مسلم خولانی فرستاده بود، نوشته است و سیره نویسان آن را در کتابهای خود آورده اند. نصر بن مزاحم در کتاب صفین از عمر بن سعد از ابو ورقاء نقل می کند که می گفته است: ابو مسلم خولانی همراه گروهی از قاریان- پارسایان- شام پیش از حرکت أمیر المؤمنین علی (ع) به صفین پیش معاویه آمدند و به او گفتند به چه سبب و با چه انگیزه با علی جنگ و ستیز می کنی و حال آنکه ترا نه چنان مصاحبت و نه سابقه هجرت و نه سابقه ایمان و نه آن خویشاوندی نزدیک است. معاویه گفت: من مدعی نیستم که مرا در اسلام حق صحبتی و هجرتی و قربتی چون اوست، ولی شما خودتان به من خبر دهید آیا نمی دانید که عثمان مظلوم کشته شده است گفتند: آری، چنین است. معاویه گفت: بنابراین علی قاتلان عثمان را به ما بسپرد تا آنان را در قبال خون عثمان بکشیم و دیگر جنگی میان ما نخواهد بود. گفتند: برای او نامه ای بنویس تا یکی از ما آن را پیش او ببرد، او همراه ابو مسلم خولانی نامه زیر را نوشت: از معاویة بن ابی سفیان به علی بن ابی طالب، سلام بر تو. من نزد تو خداوندی را که خدایی جز او نیست ستایش می کنم، و سپس، خداوند به علم خود محمد را برگزید و او را امین بر وحی خود و رسول به سوی خلق خویش قرار داد و برای او از مسلمانان یارانی برگزید که خداوند با ایشان او را تأیید فرمود که منزلت هر یک از ایشان در پیشگاه او به میزان فضیلتهای ایشان در اسلام بود.
برترین این یاران در اسلام و خیرخواه ترین ایشان برای خدا و رسولش همان خلیفه پس از پیامبر بود و سپس خلیفه او و سپس آن خلیفه سوم مظلوم عثمان که تو بر همه آنان رشک بردی و بر همه شان ستم ورزیدی و سرکشی کردی. این موضوع را از نگاه خشم آلود و گفتار ناهنجار و آههای دردمندانه و بلند تو و درنگ کردن تو از بیعت با آنان می دیدیم و می فهمیدیم و سرانجام همچون شتری نر که در بینی آن حلقه افکنده باشند با زور کشانده شدی و با اکراه بیعت کردی. وانگهی نسبت به هیچ یک از آنان بیشتر از پسر عمویت عثمان این کار را نکردی و حال آنکه او به سبب خویشاوندی و دامادی بیش از آنان سزاوار بود که با او چنین نمی کردی.
پیوند خویشاوندی او را گسستی و نکوییهای او را زشت شمردی و مردم را گاه آشکار و گاه نهان چنین کردی تا آنکه شتران و اسبهای نژاده با سواران بر او حمله کردند، و در حرم رسول خدا (ص) بر او اسلحه کشیدند و عثمان کنار تو کشته شد و تو بانگ ناله و فریاد را از خانه او می شنیدی و با هیچ گفتار و کرداری تهمت را از خود دور نکردی. و به راستی سوگند می خورم که اگر فقط یک اقدام در بازداشتن مردم از حمله به او می کردی هیچ کس از مردمی که اینجا و پیش ما هستند از تو برنمی گشتند و موجب می شد که همه کناره گیری تو از عثمان و ستم ترا بر او از میان ببرد. موضوع دیگری که از نظر یاران عثمان مورد اتهام هستی پناه دادن تو کشندگان عثمان راست که آنان اینک یاران و ویژگان و دست و بازوی تو هستند. برای من گفته شده است که تو خود را از خون عثمان بری می دانی، اگر در این موضوع راست می گویی دست ما را بر کشندگان او باز بگذار تا آنان را به قصاص خون عثمان بکشیم. و در آن صورت ما برای بیعت با تو از همه مردم شتابان تر خواهیم بود، و گرنه برای تو و یارانت چیزی جز شمشیر نخواهد بود.
سوگند به خداوندی که جز او خدایی نیست ما در کوهستانها و ریگزارها و در خشکی و دریا کشندگان عثمان را جستجو می کنیم تا خداوند آنان را به دست ما بکشد یا جان ما به خدا بپیوندد. و السلام. نصر بن مزاحم می گوید: هنگامی که ابو مسلم خولانی این نامه را به حضور علی (ع) آورد، ایستاد و پس از حمد و ثنای خداوند خطاب به علی (ع) چنین گفت: اما بعد، تو به کاری قیام کردی و کاری را به عهده گرفتی که به خدا سوگند دوست ندارم که برای کس دیگری غیر از تو باشد به شرط آنکه از خویشتن انصاف دهی. عثمان در حالی که مسلمان و محرم و مظلوم بود کشته شد. قاتلانش را به ما بسپار که تو امیر مایی و اگر کسی از مردم با تو مخالفت کرد دستهای همه ما یاور تو و زبان همه ما گواه تو است و ترا حجت و عذر خواهد بود.
علی (ع) به او گفت: فردا بامداد برای گرفتن پاسخ نامه ات پیش من بیا. ابو مسلم رفت و فردای آن روز برای گرفتن پاسخ آمد. او مردم را که از موضوع نامه آگاه شده بودند دید که شیعیان سلاح پوشیده و مسجد را پر کرده بودند و فریاد می کشیدند که همه ما قاتل عثمانیم و این سخن را تکرار می کردند. به ابو مسلم اجازه داده شد و چون وارد شد علی (ع) پاسخ نامه معاویه را به او سپرد. ابو مسلم گفت: گروهی را دیدم که با وجود آنان ترا فرمانی نیست. علی فرمود: موضوع چیست گفت: به این قوم خبر رسیده است که تو می خواهی قاتلان عثمان را به ما تسلیم کنی، سلاح پوشیده و جمع شده اند و فریاد می کشند که همگان کشندگان عثمان هستند. علی فرمود: به خدا سوگند من برای یک چشم بر هم زدن هم تصمیم نداشته ام که آنان را به شما تسلیم کنم. من همه جوانب این کار را سنجیدم و برای خود شایسته ندیدم که ایشان را به تو یا دیگری تسلیم کنم. ابو مسلم نامه را گرفت و می گفت: اینک پیکار و زد و خورد پسندیده آمد.
پاسخ علی (ع) به نامه معاویه چنین بود: بسم الله الرحمن الرحیم. از بنده خدا علی امیر مؤمنان به معاویة بن ابی سفیان. اما بعد، آن مرد خولانی برای من نامه ات را آورد که در آن از محمد (ص) و نعمتهایی که خداوند از وحی و هدایت بر او ارزانی فرموده است یاد کرده بودی.
سپاس خدای را که وعده او را راست قرار داد و با نصرت او را تأیید کرد و قدرتش را بر سرزمینها استوار کرد و او را بر دشمنان و ستیزه گران از قوم خودش که او را دشمن می داشتند و بر او تاختند و دروغگویش خواندند و با او مبارزه کردند و برای بیرون راندن او و خاندان و یارانش همدست شدند و اعراب را بر او شوراندند و آنان را برای جنگ با او آماده کردند و تمام کوشش خود را انجام دادند و کارها را بر او دشوار ساختند پیروز فرمود. حق آمد و فرمان خدا پیروز شد و آنان آن را ناخوش می داشتند. از همگان در تحریک مردم بر ضد او افراد خاندان و اقوام خودش بیشتر پافشاری می کردند مگر آنان که خداوندشان در پرده عصمت بداشت. و گفته بودی که خداوند از مسلمانان یارانی را برای او برگزید و او را با ایشان تأیید فرمود و منزلت آنان در نظر پیامبر و پیشگاه خداوند به میزان فضایل ایشان در اسلام بود و پنداشته ای که افضل آنان در اسلام و خیر خواه ترین ایشان نسبت به خدا و پیامبرش آن خلیفه نخست و جانشین او بوده اند، به جان خودم سوگند که مکانت آن دو در اسلام بزرگ است و سوگ آن دو بر اسلام زخمی سنگین شمرده می شود، خداوند آن دو را رحمت فرماید و به بهتر از آنچه عمل کرده اند پاداش دهد. و نوشته بودی که عثمان هم در فضیلت همچون آنان بوده است. اگر عثمان نیکوکار بوده است خداوند به زودی او را به کارهای پسندیده اش پاداش خواهد داد و اگر بدکار بوده است به زودی پروردگار آمرزنده ای را خواهد دید که هیچ گناهی را اگر بخواهد بیامرزد، بزرگش نمی دارد. و به جان خودم سوگند اگر قرار باشد خداوند مردم را به اندازه فضایل آنان در اسلام و خیرخواهی ایشان برای پیامبر و خداوند پاداش دهد امیدوارم که بهره ما در این مورد فزون تر باشد. همانا هنگامی که محمد (ص) به ایمان به خدا و یکتا پرستی دعوت فرمود، اهل بیت نخستین کسان بودیم که به او ایمان آوردیم و او را تصدیق کردیم و سالها به طور کامل بر آن حال بودیم و در پهنه زمین از اعراب کسی جز ما خدا را عبادت نمی کرد. قوم ما خواستند پیامبر را بکشند و ما را ریشه کن سازند، قصدهای بزرگ نسبت به ما کردند و اندوهها بهره ما ساختند، خوار و بار و آب شیرین را از ما بازداشتند، و ما را قرین ترس و بیم کردند و جاسوسان بر ما گماشتند و ما را به رفتن به کوهی سخت و ناهموار واداشتند، و برای ما آتش جنگ برافروختند، و میان خود عهد نامه ای نبشتند که با ما خوراکی نخورند و آبی نیاشامند و با ما ازدواج نکنند و خرید و فروشی انجام ندهند. و از آنان در امان نخواهیم بود مگر اینکه محمد (ص) را به آنان بسپریم تا او را بکشند و مثله اش کنند، و ما از ایشان فقط در موسم حج امان داشتیم تا موسم دیگر.
خداوند ما را بر دفاع از محمد و حراست از او بداشت که درباره حفظ حرمت او با تیر و شمشیر در همه ساعتهای وحشتناک و شب و روز قیام کنیم، مؤمن ما از این کار خود آرزوی پاداش داشت و کافر ما برای حفظ ریشه بر آن قیام می کرد. و آن کسانی از قریش که مسلمان شده بودند، از این غم و اندوه بر کنار بودند، برخی از ایشان هم پیمان بودند که آزارشان ممنوع بود و برخی دارای قوم و عشیره بودند که از ایشان دفاع می کردند و به هیچ کس از آنان چنان گزندی که از قوم ما به ما رسید نرسید و آنان از کشته شدن هم در امن و نجات بودند. این حال تا هنگامی که خداوند می خواست ادامه داشت، سپس خداوند متعال پیامبرش را به هجرت فرمان داد و پس از آن هم اجازه جنگ با مشرکان داد. و چون آتش جنگ افروخته می شد و هماوردان به نبرد فرا خوانده می شدند اهل بیت پیامبر برمی خاستند و پیش می رفتند. پیامبر (ص) با آنان دیگر یاران خود را از لبه شمشیر و پیکان محفوظ می داشت. عبیدة در جنگ بدر کشته شد و حمزه در جنگ احد و جعفر و زید در جنگ موته شهید شدند، و کسی که اگر می خواستم از او نام می بردم- یعنی خود امیر المؤمنین- می خواست همچون آنان در رکاب پیامبر شهید شود، آن هم نه یک بار، ولی عمر آنان زودتر سر آمد و مگر او به تأخیر افتاد، و خداوند نسبت به ایشان نیکی خواهد فرمود و به سبب کارهای پسندیده که انجام دادند بر آنان منت خواهد گزارد.
من هیچ کس را ندیده و نشنیده ام که در گرفتاری و خوشی و سختی و هنگام درماندگی و مواطن دشوار همراه پیامبر (ص) خیر اندیش تر و فرمانبردارتر و شکیباتر از این گروهی که نام بردم باشد. البته در مهاجران خیر فراوان و شناخته شده بوده است و خداوندشان بهتر از کردارهایشان ایشان را پاداش دهاد. و از رشک بردن من نسبت به خلفا و درنگ و خودداری من از بیعت با ایشان و ستیزه و ستم من نام بردی. درباره ستیز و ستم پناه بر خدا اگر چنان بوده باشد. اما در مورد خودداری از بیعت با آنان و ناخوش داشتن فرماندهی ایشان، عذری از مردم نمی خواهم. زیرا هنگامی که خداوند متعال پیامبرش را، که درود و سلام خدا بر او باد، قبض روح فرمود، قریش گفتند: باید امیر از ما باشد و انصار گفتند: باید امیر از ما باشد. قریش پاسخ دادند که چون محمد (ص) از ماست ما به حکومت سزاوارتریم، انصار این حق را برای آنان شناختند و حکومت و قدرت را به ایشان تسلیم کردند. بنابراین در صورتی که قریش به سبب اینکه محمد (ص) از آنان است بر انصار مقدم و سزاوارتر برای حکومت باشند، بدون تردید شایسته ترین مردم برای حکومت نزدیکترین مردم به آن حضرت است، و در غیر این صورت نصیب انصار از همگان بیشتر است. به هر حال من نمی دانم آیا اصحاب خودم- مهاجران- از اینکه حق مرا گرفته اند به سلامت دین خود باقی مانده اند یا انصار ستم روا داشته اند. ولی آنچه می دانم و شناخته ام این است که حق من گرفته شدهاست و من حق خود را برای آنان رها کردم و خداوند از ایشان بگذرد. اما آنچه درباره عثمان و اینکه من پیوند خویشاوندی او را گسستم و مردم را بر او شوراندم گفته ای. عثمان کاری کرد که خبرش به تو رسیده است و مردم با او کاری را کردند که دیدی و تو به خوبی می دانی که من از کار عثمان بر کنار بودم، مگر اینکه بخواهی تهمت بزنی که در آن صورت هر تهمتی که می خواهی بزن. اما آنچه در مورد قاتلان عثمان گفته و پیشنهاد کرده ای. من در آن باره نگریستم و همه جوانب آن را سنجیدم و صلاح نمی بینم که آنان را به تو یا غیر تو تسلیم کنم و به جان خودم سوگند که اگر تو از گمراهی و ستیز خود دست برنداری، پس از اندک مدتی خواهی دانست که آنان به جستجوی تو برمی آیند و به تو فرصت و زحمت این را نمی دهند که در خشکی و دریا و کوهستان و دشت به تعقیب آنان پردازی. هنگامی که ابو بکر بر مردم ولایت و حکومت یافت پدرت پیش من آمد و گفت: سزاوارتر به مقام محمد و شایسته تر از همه مردم به این حکومتی و من برای تو متعهد می شوم که در قبال هر کس که مخالفت کند بایستیم. دست بگشای تا با تو بیعت کنم، و من این کار را نکردم. تو خوب می دانی که پدرت آن سخن را گفت و همان گونه می خواست و این من بودم که به سبب نزدیکی روزگار مردم به زمان کفر و بیم بروز تفرقه میان مسلمانان از پذیرش آن خود داری کردم. پدرت بیش از تو حق مرا می شناخت.
اگر تو هم همان قدر که پدرت حق مرا می شناخت آن را بشناسی به هدایت خواهی رسید و اگر چنان نکنی خداوند به زودی مرا از تو بی نیاز می فرماید.
و السلام.