فهرست کتاب


جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه جلد 6

ابن ابی الحدید دکتر محمود مهدوی دامغانی‏

سخن درباره همه مسلمانانی که در جنگ احد در گذشته اند

واقدی می گوید: سعید بن مسیب و ابو سعید خدری نقل کرده اند که از انصار هفتاد و یک تن در جنگ احد شهید شده اند، مجاهد هم همین گونه گفته است.
گوید: چهار تن هم از قریش- مهاجران- شهید شده اند که بدین شرح است: حمزة بن عبد المطلب که او را وحشی کشت، عبد الله بن جحش بن رئاب که او را ابو الحکم بن اخنس بن شریق کشت، شماس بن عثمان بن شرید از خاندان مخزوم که او را ابی بن خلف کشت، مصعب بن عمیر که او را ابن قمیئة کشت.
گوید: گروهی نفر پنجمی را هم افزوده اند که سعد آزاد کرده و وابسته حاطب از خاندان اسد بن عبد العزّی است. برخی هم گفته اند: ابو سلمة بن عبد الاسد مخزومی هم در جنگ احد زخمی شد و پس از چند روز از همان زخم درگذشت.
واقدی می گوید: گروهی هم گفته اند دو پسر هبیب از خاندان سعد بن لیث که عبد الله و عبد الرحمان نام داشته اند و دو مرد از خاندان مزینه که وهب بن قابوس و برادر زاده اش حارث بن عتبه بن قابوس بوده اند شهید شده اند و بدینگونه جمع شهیدان مسلمان در آن روز حدود هشتاد و یک تن بوده اند. تفصیل اسامی انصاری که شهید شده اند در کتابهای محدثان آمده است و اینجا محل بر شمردن آنها نیست.

سخن درباره کشته شدگان مشرکان در جنگ احد

واقدی می گوید: از افراد خاندان عبد الدار، طلحة بن ابی طلحه که رأیت قریش را بر دوش داشت و او را علی بن ابی طالب (ع) در جنگ تن به تن کشت، و عثمان بن ابی طلحه که او را حمزة بن عبد المطلب کشت، و ابو سعید بن ابی طلحه که او را سعد بن ابی وقاص کشت، و مسافع بن طلحة بن ابی طلحه که او را عاصم بن ثابت بن ابی الاقلح کشت، و کلاب بن طلحة بن ابی طلحة که او را زبیر بن عوّام کشت، و حارث بن طلحة بن ابی طلحة که او را عاصم بن ثابت کشت، و جلاس بن طلحة بن ابی طلحه که او را طلحة بن عبید الله کشت، و ارطاة بن عبد شرحبیل که او را علی بن ابی طالب (ع) کشت و قارظ بن شریح بن عثمان بن عبد الدار- که نامش به صورت قاسط هم آمده است- و واقدی می گوید معلوم نشد چه کسی او را کشته است و بلاذری می گوید علی (ع) او را کشته است. و صواب، برده آزاد کرده خاندان عبد الدار، که او را هم علی (ع) و به قولی دیگر قزمان کشته اند، و ابو عزیز بن عمیر برادر مصعب بن عمیر که او را هم قزمان کشته است، جمعا یازده تن.
از خاندان اسد بن عبد العزی، عبد الله بن حمید بن زهیر بن حارث بن اسد که به روایت واقدی ابو دجانه و به روایت محمد بن اسحاق علی بن ابی طالب (ع) او را کشته اند.
بلاذری می گوید ابن کلبی گفته است که عبد الله بن حمید در جنگ بدر کشته شده است.
از بنی زهرة، ابو الحکم بن اخنس بن شریق که علی بن ابی طالب (ع) او را کشت و سباع بن عبد العزّی خزاعی که نام اصلی پدرش عمرو بن نضلة بن عباس بن سلیم است، و پسر ام انمار خونگیر مکه بوده است و او را حمزة بن عبد المطلب کشت، دو تن.
از خاندان مخزوم، امیة بن ابی حذیفة بن مغیره که او را علی (ع) کشت و هشام بن ابی امیة بن مغیره که او را قزمان کشت، و ولید بن عاص بن هشام که او را هم قزمان کشت، و خالد بن اعلم عقبلی که او را هم قزمان کشت و عثمان بن عبد الله بن مغیره که او را حارث بن صمه کشت، پنج تن.
از خاندان عامر بن لوی، عبید بن حاجز که او را ابو دجانه کشت، و شیبة بن مالک بن مضرب که او را طلحة بن عبید الله کشت، دو تن.
از خاندان جمح، ابیّ بن خلف که او را پیامبر (ص) کشت و ابو عزه که او را به فرمان رسول خدا (ص) عاصم بن ثابت گردن زد، دو تن.
از خاندان عبد مناف بن کنانة، خالد بن سفیان بن عویف، و ابو الشعثاء بن سفیان بن عویف، و ابو الحمراء بن سفیان بن عویف، و غراب بن سفیان بن عویف که این چهار برادر را به روایت محمد بن حبیب، علی بن ابی طالب (ع) کشته است. واقدی در مورد این کشته شدگان مشرکان- چهار برادر- شخص معینی را به عنوان قاتل ایشان ثبت نکرده است ولی پیش از این فصل ضمن مطالب دیگر گفته است که ابو سبرة بن حارث بن علقمه یکی از پسران سفیان بن عویف را کشته است، و رشید فارسی وابسته بنی معاویه یکی دیگر از پسران سفیان را دیده است که سراپا پوشیده در آهن می گوید: من پسر عویف هستم، سعد آزاد کرده و وابسته حاطب راه را بر او بست، ابن عویف بر او ضربتی استوار زد که او را دو نیمه کرد. در این هنگام رشید فارسی بر ابن عویف حمله کرد و ضربتی بر دوش او زد که زره را درید و او را دو نیم کرد و گفت: بگیر که من غلام فارسی هستم پیامبر (ص) که او را می دید و سخنش را می شنید، فرمود: ای کاش می گفتی غلام انصاری هستم، گوید: در این هنگام برادر مقتول که یکی دیگر از پسران سفیان بن عویف بود همچون سگ بر رشید حمله کرد و می گفت: من پسر عویف ام. رشید ضربتی بر سرش زد که با وجود داشتن مغفر سرش را از هم شکافت و گفت: بگیر که من غلام انصاری ام، پیامبر (ص) لبخند زد و فرمود: احسنت ای ابا عبد الله و با آنکه رشید پسری نداشت، پیامبر به او کنیه داد.
می گوید [ابن ابی الحدید ]:بلاذری برای این چهار تن کشنده ای را نام نبرده است و آنان را در زمره کشتگان قریش در احد شمرده است. همچنین ابن اسحاق هم از قاتل این چهار تن نام نبرده است. بنابراین، اگر روایت واقدی صحیح باشد، علی (ع) فقط یکی از این چهار برادر را کشته است و اگر روایت محمد بن حبیب صحیح باشد هر چهار تن از کشته شدگان به دست علی (ع) هستند. من در یکی از کتابهای ابو الحسن مداینی هم خواندم که علی (ع) هر چهار پسر سفیان بن عویف را در جنگ احد کشته است و از خود علی هم شعری را در این مورد روایت کرده است.
از خاندان عبد شمس، معاویة بن مغیرة بن ابی العاص که در یکی از روایات نقل است که او را هم علی (ع) کشته است و هم گفته شده است که او را زید بن حارثه و عمار بن یاسر کشته اند. بنابراین جمع کشته شدگان مشرکان در جنگ احد بیست و هشت تن هستند که علی (ع) با توجه به اتفاق و اختلاف روایات دوازده تن از آنان را کشته است و نسبت کشته شدگان تقریبا همان نسبت کشته شدگان در جنگ بدر به دست اوست که نزدیک به نصف است.

سخن درباره تعقیب پیامبر (ص) از مشرکان پس از بازگشت از احد

و اینکه با همه ضعفی که از لحاظ مزاجی داشت می خواست با آنان درافتد واقدی می گوید: به پیامبر (ص) خبر رسید که مشرکان تصمیم گرفته اند به مدینه باز گردند و آن را غارت کنند. پیامبر دوست می داشت به آنان قدرتی نشان دهد. چون نماز صبح یکشنبه هشتم شوال را گزارد، همه روی شناسان اوس و خزرج همراه او بودند که آن شب را برای پاسداری از شبیخون بر در خانه پیامبر (ص) گذرانده بودند. سعد بن عبادة و سعد بن معاذ و حباب بن منذر و اوس بن خولی و قتادة بن نعمان همراه گروهی دیگر در زمره ایشان بودند. چون پیامبر از نماز صبح بازگشت به بلال فرمان داد میان مردم جار زند که پیامبر به شما فرمان می دهد که دشمنتان را تعقیب کنید و نباید کسی جز شرکت کنندگان در جنگ دیروز با ما بیاید. سعد بن معاذ حرکت کرد و پیش قوم خود برگشت که فرمان حرکت دهد. زخمیان بسیار بودند، آن چنان که بیشتر بلکه همه افراد خاندان عبد الاشهل زخمی بودند، سعد بن معاذ پیش ایشان رفت و گفت: پیامبر (ص) فرمان می دهد که دشمن خود را تعقیب کنید. گوید: اسید بن حضیر در حالی که هفت زخم برداشته بود و می خواست آن را مداوا کند گفت: می شنویم و خدا و رسولش را فرمانبرداریم و سلاح خود را برداشت و اعتنایی به مداوای زخمهای خود نکرد و به رسول خدا (ص) پیوست. سعد بن عبادة هم پیش قوم خود یعنی بنی ساعده آمد و به آنان فرمان حرکت داد که جامه و سلاح پوشیدند و به پیامبر پیوستند.
ابو قتادة پیش مردم خربا که سرگرم مداوای زخمهای خود بودند آمد و گفت: منادی پیامبر به شما فرمان تعقیب دشمن را می دهد، آنان هم به برداشتن سلاح روی آوردند و اعتنایی به زخم خویش نکردند آن چنان که از بنی سلمه چهل زخمی بیرون آمدند. طفیل بن نعمان سیزده زخم و خراش بن صمّه و کعب بن مالک ده و چند زخم داشتند و قطبة بن عامر بن خدیج در دست خود نه زخم داشت. آنان در حالی که سلاح بر تن داشتند کنار گور ابو عتبه به پیامبر (ص) رسیدند و برای آن حضرت صف کشیدند و چون پیامبر به ایشان، که عموما زخمی بودند، نگریستند فرمودند: بار خدایا بر بنی سلمه رحمت آور.
واقدی می گوید: عتبة بن جبیره از قول مردانی از قول خود برای من نقل کرد که عبد الله بن سهل و رافع بن سهل از خاندان عبد الاشهل از احد برگشتند و زخمهای بسیاری داشتند و حال عبد الله و زخمهایش وخیم تر بود. فردای آن روز که سعد بن معاذ پیش قوم خود آمد و خبر آورد که پیامبر (ص) فرمان به تعقیب دشمن داده است یکی از آن دو به دیگری گفت: به خدا سوگند که اگر شرکت در جنگ و همراهی پیامبر را رها کنیم زیان است و به خدا سوگند مرکوبی هم نداریم که سوار شویم و نمی دانیم چه کنیم. عبد الله گفت: راه بیفت برویم. رافع گفت: به خدا سوگند توان راه رفتن ندارم. برادرش گفت: حرکت کن، خود را آرام آرام می کشانیم، گوید: آن دو بیرون آمدند و خود را افتان و خیزان می کشاندند. رافع سست و ناتوان شد، عبد الله گاهی او را بر دوش خود می کشید و گاهی پیاده حرکت می کرد و شامگاه که مسلمانان مشغول برافروختن آتش بودند آن دو به حضور پیامبر رسیدند. عباد بن بشر که پاسداری آن شب را بر عهده داشت آن دو را به حضور پیامبر آورد و پیامبر از آن دو پرسیدند چه چیز موجب تأخیر شما شد و چون سبب را گفتند: پیامبر برای آنان دعای خیر کرد و فرمود اگر زندگی شما به درازا کشد، صاحب ستوران و مرکوبهایی از اسب و استر و شتر خواهید شد، هر چند برای شما خوب نخواهد بود.
واقدی می گوید: جابر بن عبد الله گفت: ای رسول خدا جارچی جار می زند که نباید با ما کسی جز شرکت کنندگان در جنگ دیروز بیاید، من دیروز بسیار خواهان شرکت در جنگ بودم ولی پدرم مرا برای سرپرستی خواهرهایم گذاشت و به من گفت: پسرم برای تو شایسته نیست ایشان را که دخترکان ناتوانی هستند و مردی همراهشان نیست رها کنی. من با رسول خدا (ص) می روم، شاید خداوند شهادت را بهره من قرار دهد. من پیش خواهرانم ماندم و با آنکه من آرزوی شهادت داشتم پدرم آن را بر من برگزید. اینک ای رسول خدا اجازه فرمای تا من همراهت بیایم. پیامبر (ص) او را اجازه فرمود. جابر می گوید: هیچ کس جز من که در جنگ روز گذشته شرکت نکرده باشد همراه رسول خدا (ص) نبود و تنی چند از مردانی که در جنگ احد حضور پیدا نکرده بودند از آن حضرت اجازه خواستند که موافقت نفرمود، پیامبر در این هنگام پرچم خود را که از روز گذشته همچنان بسته بود خواست و آن را به علی (ع) سپرد و گفته شده است به ابو بکر سپرد سپس از خانه بیرون آمد و زخمی بود، بر دو گونه اش زخم دو حلقه مغفر بود و پشانی او نزدیک رستنگاه موها شکافته بود، دندان ایشان شکسته بود و لبش از درون آماس داشت، دوش راست او از ضربه ابن قمیئة آسیب دیده و دردمند بود و دو زانویش آماس کرده بود. پیامبر (ص) وارد مسجد شد و دو رکعت نماز گزارد. مردم جمع شده بودند و اهالی مناطق بالای مدینه هم که از فرمان و دادخواهی آگاه شده بودند، آمدند. پیامبر (ص) خواست اسبش را بر در مسجد آوردند، طلحة بن عبید الله که صدای منادی را شنیده بود، بیرون آمده و منتظر بود که پیامبر (ص) چه هنگامی حرکت می فرماید. بر در مسجد به پیامبر (ص) برخورد که زره و مغفر پوشیده بود و جز چشمهای آن حضرت چیز دیگری از چهره اش دیده نمی شد. پیامبر فرمود: ای طلحه سلاح تو کجاست گفت: همین جا. طلحه می گوید: دوان دوان رفتم، زره پوشیدم و سپر بر دوش افکندم و شمشیرم را به دست گرفتم و نه زخم داشتم ولی به زخمهای خود اهمیت نمی دادم، بلکه بیشتر نگران زخمهای پیامبر (ص) بودم. پیامبر روی به طلحه کرد و پرسید: فکر می کنی دشمن در چه منطقه ای باشد گفت: گمان می کنم در سیّاله باشند.
پیامبر فرمود: خود من هم چنین گمان می کنم. ای طلحه آنان دیگر هرگز مثل دیروز بر ما پیروز نمی شوند و خداوند مکه را برای ما می گشاید. گوید: پیامبر (ص) سه تن از قبیله اسلم را به عنوان پیشاهنگ در پی مشرکان گسیل فرمود. یکی از آنان عقب ماند و بند کفش یکی از آن دو تن دیگر پاره شد و سومی خود را به قریش رساند که با هیاهو سرگرم رایزنی برای بازگشت به مدینه بودند و صفوان بن امیه ایشان را از آن کار باز می داشت. در این هنگام آن مرد مسلمان که بند کفش او پاره شده بود به همراه خود رسید و قریش آن دو را دیدند و به آنان حمله کردند و هر دو را کشتند. مسلمانان هنگامی که به حمراء الاسد رسیدند با جسد آن دو برخوردند و پیامبر (ص) آن دو را در یک گور به خاک سپرد و آن دو قرین یکدیگرند. واقدی می گوید: اسامی آنان سلیط و نعمان بوده است.
واقدی می گوید: جابر بن عبد الله گفته است: خوراک عمده ما در آن روز خرما بود و سعد بن عباده سی شتر خرما به حمراء الاسد آورد و شتران پروار هم با خود آورد و در روز دوم و سوم آنها را کشتند و پیامبر (ص) به مسلمانان فرمان داد هیمه جمع کردند.
چون شامگاه فرا رسید دستور داد هر مرد خرمنی آتش برافروزد. جابر می گوید: ما در آن شب پانصد خرمن آتش برافروختیم، آن چنان که از راه دور دیده می شد و آوازه لشکرگاه و آتشهای ما همه جا رسید و این خود از چیزهایی بود که خداوند با آن دشمن ما را به روی درافکند و به بیم انداخت.
واقدی می گوید: معبد بن ابی معبد خزاعی که در آن هنگام هنوز مشرک بود به حضور پیامبر آمد. قبیله خزاعه نسبت به پیامبر در حال آشتی بودند. او گفت: ای محمد این صدمه ای که به تو و یارانت رسید بر ما گران آمد و دوست می داشتیم که خداوند ترا بلند آوازه می کرد و این مصیبت بر غیر تو می بود. معبد آنگاه حرکت کرد و ابو سفیان و قریش را در «روحاء» دید که با یکدیگر می گفتند نه محمد را کشتید و نه دختران نار پستان را به اسیری گرفتید و پشت سر خود سوار کردید و چه بد کردید و هماهنگ بودند که به مدینه بازگردند. سخنگوی ایشان که عکرمة بن ابی جهل بود می گفت: ما کاری در خور نکردیم، اشراف ایشان را کشتیم و پیش از آنکه آنان را درمانده و ریشه کن سازیم و کار را تمام کنیم برگشتیم. همینکه معبد پیش ابو سفیان رسید، ابو سفیان گفت: خبر صحیح پیش معبد است. ای معبد چه خبر داری گفت: محمد و یارانش را پشت سر گذاشتم که همچون آتش در پی شما بودند و همه افراد قبیله های اوس و خزرج هم که دیروز از همراهی با او خود داری کرده بودند، اینک همراه او شده اند و پیمان بسته اند که برنگردند تا آنکه خود را به شما برسانند. و از شما انتقام بگیرند و آنان به سبب آنچه بر قوم ایشان رسیده است و به سبب اینکه اشراف آنان را کشته اید سخت خشمگین شده اند.
گفتند: ای وای بر تو چه می گویی گفت: به خدا سوگند خیال می کنم پیش از کوچ کردن از اینجا پیشانی و یال اسبهای ایشان را خواهید دید، و آنچه از ایشان دیدم مرا به سرودن ابیاتی واداشت. گفتند: آن ابیات چیست و معبد اشعار زیر را برای آنان خواند: چون گروه اسبهای نژاده همچون سیل روی زمین به راه افتاد از هیاهوی آنان نزدیک بود ناقه من از پای درآید.
اسبها شتابان می تاختند و شیران بلند بالایی را همراه می بردند که به هنگام جنگ پایدارند و از آن گروه نبودند که بدون نیزه و سلاح باشند.
با خود گفتم، وای بر پسر حرب از برخورد با ایشان و هنگامی که به حمله و هجوم بپردازند. صفوان بن امیة هم پیش از آنان با سخنان خود آن قوم را به انصراف واداشت.
صفوان به آنان گفت: ای قوم من حمله مکنید که مسلمانان خشمگین شده اند و بیم دارم خزرجیانی که در جنگ احد شرکت نکرده اند برای حمله به شما جمع شوند. اینک که پیروزی از شماست بازگردید، چه من ایمن نیستم که اگر به جنگ برگردید کار بر زیان شما نباشد. گوید: به همین سبب پیامبر (ص) هم می فرمود صفوان بن امیه هر چند خودش رهنمون شده نیست ولی ایشان را در این باره هدایت کرد و سپس فرمود: و سوگند به کسی که جان من در دست اوست اگر برمی گشتند از آسمان بر سرشان سنگ می بارید و همچون روزگار گذشته نیست و نابود می شدند. گوید مشرکان از بیم تعقیب شتابان و ترسان گریختند.
گروهی از مردم عبد القیس که آهنگ مدینه داشتند به ابو سفیان برخوردند، ابو سفیان به ایشان گفت: آیا حاضرید پیامی را که می دهم به محمد برسانید و به یارانش ابلاغ کنید و چون در آینده به بازار عکاظ بیایید شتران شما را از کشمش بار کنم گفتند: آری. گفت: هر جا که محمد را دیدید به او و یارانش بگویید ما تصمیم گرفته ایم به سوی شما برگردیم و ما از پی شما خواهیم بود. ابو سفیان به سوی مکه رفت و آن گروه در حمراء الاسد به حضور پیامبر رسیدند و پیام ابو سفیان را ابلاغ کردند. پیامبر (ص) و یارانش گفتند: خداوند ما را بسنده و بهترین کارگزار است و در این مورد خداوند آیاتی در قرآن نازل فرمود. معبد هم مردی از خزاعه را به حضور پیامبر فرستاد و به ایشان اطلاع داد که ابو سفیان و یارانش ترسان و بیمناک بازگشته اند، پیامبر (ص) پس از سه شبانه روز به مدینه بازگشت.