فهرست کتاب


جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه جلد 6

ابن ابی الحدید دکتر محمود مهدوی دامغانی‏

سخن درباره آنچه بر مشرکان پس از بازگشت به مکه گذشت

واقدی می گوید: موسی بن شیبة از قطن بن وهیب لیثی برای من نقل کرد که چون دو گروه از یکدیگر جدا شدند دست بداشتند و قریش آهنگ مکه کردند، شتران را سوار شدند و اسبها را یدک کشیدند. وحشی، غلام جبیر بن مطعم، بر مرکب خود چهار روزه خود را به مکه رساند تا مژده شکست و کشته شدن مسلمانان را بدهد. چون به گردنه و دروازه حجون رسید با صدای بلند فریاد برآورد و چند بار گفت: ای گروه قریش تا مردم پیش او جمع شدند، و بیم آن داشتند که خبر ناخوش آورده باشد و چون وحشی جمع آنان را کافی دید، گفت: مژده دهید که از یاران محمد چنان کشتاری کردیم که در هیچ حمله ای چنان کشتاری نکرده ایم، محمد را هم زخمی و زمین گیر کردیم و سر و سالار لشکر، حمزة بن عبد المطلب را کشتیم. مردم از هر سو پراکنده شدند و شروع به اظهار شادی در مورد کشته شدن یاران پیامبر کردند.
جبیر بن مطعم با وحشی خلوت کرد و گفت: بنگر چه می گویی وحشی گفت: به خدا سوگند راست گفتم: جبیر پرسید: حمزة را تو کشتی گفت: آری، به خدا سوگند که بر او زوبین پراندم که به شکمش خورد و از میان رانهایش بیرون آمد و هر چه او را صدا کردند، پاسخ نداد و من جگر حمزه را گرفته ام و با خود پیش تو آوردم که آن را ببینی.
جبیر گفت: اندوه زنهای ما را از میان بردی و سوزش دلهای ما را خنک کردی و به زنان خود فرمان داد که به استعمال بوی خوش و روغن بازگردند.
واقدی می گوید: عبد الله بن ابی امیة بن مغیرة مخزومی همینکه مشرکان در آغاز جنگ احد شکست خوردند و گریختند همچنان گریزان به راه خود ادامه داد و خوش نداشت که به مکه آید. به طائف رفت و به مردم ثقیف گفت: یاران محمد پیروز شدند و ما شکست خوردیم و من نخستین کسی هستم که پیش شما آمده است و سپس برای آنان خبر آمد که قریش پیروز شده است و دولت برای او برگشته است.
واقدی می گوید: قریش آهنگ مکه کرد و پیروز وارد آن شهر شد و شادی دل آنان در آن هنگام به اندازه اندوه و دلتنگی آنان در جنگ بدر بود و اندوه و خشمی که بر دل مسلمانان رسید همچون شادی و نشاط ایشان در جنگ بدر بود. خداوند متعال فرموده است «و این روزگاران را میان مردمان می گردانیم» و خداوند سبحان فرموده است «چون به شما مصیبتی رسید که دو برابر آن را رسانده بودید، گفتید این چگونه و از کجاست، بگو از نزد خود شماست.» منظور این است که شما در جنگ بدر هفتاد تن از قریش را کشتید و هفتاد تن اسیر گرفتید که دو برابر مصیبت شما در احد بود، و اینکه گفتید این از کجا و چگونه بود و حال آنکه ما وعده داده شده به نصرت و نزول فرشتگان بودیم و میان ما پیامبر بزرگواری است که وحی بر او نازل می شود، در پاسخ می فرماید «از نزد خود شماست» یعنی تیر اندازان- محافظان تنگه کوه- که با فرمان پیامبر مخالفت کردند و سرپیچی نمودند، و نصرت و فرود آمدن فرشتگان مشروط به اطاعت بوده است که از فرمان پیامبر سرپیچی نشود، مگر نمی بینی که خداوند می فرمای «آری اگر صبر کنید و پرهیزگار باشید شما را همان دم پروردگارتان به پنج هزار فرشته نشاندار یاری خواهد رساند.» و این کار را مشروط به آن شرط فرموده است.

سخن درباره چگونگی کشته شدن ابو عزه جمحی و معاویة بن مغیره بن ابی العاص بن امیة بن عبد شمس

واقدی می گوید: نام و نسب ابو عزه چنین است، عمرو بن عبد الله بن عمیر بن وهب بن حذافة بن جمح. پیامبر (ص) او را در جنگ احد اسیر گرفت و در آن جنگ اسیری جز او گرفته نشد. او گفت: ای محمد بر من منّت بنه. رسول خدا (ص) فرمود: همانا که مؤمن از یک سوراخ دو بار گزیده نمی شود، دیگر به مکه برنخواهی گشت که به گونه های خود دست بکشی و بگویی دو بار محمد را مسخره کردم، و به عاصم بن ثابت فرمان داد گردنش را زد. واقدی می گوید: در مورد اسیر شدن او روایت دیگری هم شنیده ایم، بکیر بن مسمار برای من نقل کرد که چون مشرکان از احد بازگشتند، ساعتی از آغاز شب را در حمراء الأسد فرود آمدند و سپس کوچ کردند و ابو عزه را که خواب مانده بود، همانجا رها کردند. چون روز بر آمد، مسلمانان آنجا رسیدند و او را که تازه بیدار شده و سرگردان به هر سو می گریخت گرفتند. کسی که او را اسیر کرد عاصم بن ثابت بود و پیامبر (ص) به او فرمان داد گردنش را بزند.
می گوید [ابن ابی الحدید ]:به نظر من همین روایت صحیح است، زیرا مسلمانان در جنگ احد حال آن را نداشته اند که به سبب سختی و شکستی که به آنان وارد شده بود، در آوردگاه کسی را از مشرکان به اسیری بگیرند.
اما در مورد معاویة بن مغیره، بلاذری روایت می کند او همان کسی است که بینی جسد حمزه را برید و او را مثله کرد و از معرکه گریخت و به راه خود ادامه داد و شب را جایی نزدیک مدینه گذراند و چون صبح شد به مدینه آمد و خود را به منزل عثمان بن عفان که پسر عموی تنی او بود رساند. در خانه را زد، ام کلثوم دختر پیامبر (ص) که همسر عثمان بود گفت: عثمان در خانه نیست. معاویة بن مغیره گفت: کسی را پیش او بفرست که بیاید تا بهای شترش را که سال پیش- نخستین سال هجرت او- از او خریده ام و اینک آورده ام بدهمش و گرنه خواهم رفت. ام کلثوم به عثمان که در محضر پیامبر (ص) بود پیام فرستاد که بیاید. عثمان آمد و به معاویة بن مغیره گفت: خودت و مرا به هلاک افکندی، چه چیزی ترا به اینجا آورده است گفت: ای پسر عمو هیچ کس از تو به من نزدیک تر و خویشاوندتر نیست، پیش تو آمده ام که پناهم دهی، عثمان او را به خانه خود برد و در گوشه ای پناهش داد و برای اینکه از پیامبر برای او امان بگیرد به حضور ایشان برگشت.
شنید که پیامبر (ص) می گوید: معاویة بن مغیره در مدینه است و امروز صبح در شهر بوده است او را جستجو کنید. یکی از حاضران گفت: او از خانه عثمان بیرون نیست، آنجا او را پیدا کنید. اصحاب وارد خانه عثمان شدند، ام کلثوم به جایی که عثمان او را پنهان کرده بود اشاره کرد و او را که زیر شکم ماده خری خود را پنهان کرده بود پیدا کردند و به حضور پیامبر آوردند. عثمان همینکه معاویة بن مغیره را دید به پیامبر گفت: سوگند به کسی که ترا به حق مبعوث فرموده است من فقط برای این به حضورت آمده ام که برای او امان بخواهم. او را به من ببخش و پیامبر (ص) او را به عثمان بخشید و سه روز به او مهلت داد و سوگند خورد که اگر پس از سه روز در مدینه و اطراف آن دیده شود او را خواهد کشت. عثمان رفت و برای او شتری خرید و او را آماده ساخت و گفت: حرکت کن و برو.
پیامبر (ص) هم به حمراء الاسد حرکت فرمود و معاویه تا روز سوم در مدینه ماند تا اخبار پیامبر را به دست آورد و به اطلاع قریش برساند. چون روز چهارم فرا رسید، رسول خدا (ص) فرمود: معاویه امروز صبح را همین نزدیکیها بوده است او را جستجو کنید. به تعقیب او پرداختند و به او که راه را اشتباه کرده بود رسیدند. دو تن که شتابان تر از دیگران به تعقیب او پرداختند، زید بن حارثه و عمار بن یاسر بودند که او را در جمّاء پیدا کردند.
زید با شمشیر او را زد و عمار گفت: مرا هم در این مورد حقی است و او هم بر معاویة بن مغیره تیر انداخت و هر دو او را کشتند و خبرش را به مدینه آوردند. همچنین گفته شده است به معاویة در هشت میلی مدینه رسیدند و زید و عمار چندان بر او تیر زدند که کشته شد. ابن معاویة بن مغیره پدر عایشه مادر عبد الملک بن مروان است. بلاذری می گوید، واقدی هم نظیر همین روایت را در کتاب خود آورده است. بلاذری همچنین می گوید، ابن کلبی گفته است معاویة بن مغیره به روز جنگ احد بینی حمزه را که شهید شده بود برید و او نزدیک احد دستگیر شد و سه روز پس از بازگشت قریش او را در احد کشتند و فرزندی جز دختری به نام عایشه نداشت که مادر عبد الملک بن مروان است. گوید و گفته شده است که علی (ع) معاویة بن مغیره را کشته است. می گوید [ابن ابی الحدید ]:به نظر من روایت ابن کلبی صحیح تر است، زیرا هزیمت مشرکان در حمله نخست و پس از کشته شدن پرچمداران ایشان که همگی از خاندان عبد الدار بودند، صورت گرفت و کشته شدن حمزه پس از آن و هنگام حمله خالد بن ولید و سواران از پشت سر مسلمانان بوده است. و در این هنگام بود که صفها در هم ریخت و با یکدیگر در آویختند و برخی، برخی را کشتند. بنابراین چگونه ممکن است که معاویة بن مغیره توانسته باشد هم بینی حمزه را ببرد و هم در فرار نخست مشرکان گریخته باشد و این موضوع متناقض است، زیرا اگر او در آغاز حرب گریخته بود دیگر امکان اینکه هنگام کشته شدن حمزه حضور داشته باشد، نبوده است. سخن صحیح همان است که ابن کلبی می گوید که معاویة بن مغیره در تمام مدت جنگ حضور داشته است و بینی جسد حمزه را همو بریده است و پس از بازگشت قریش او به سبب کاری که داشته است، از آنان عقب مانده است و به دست مسلمانان افتاده و کشته شده است.

سخن درباره کشته شدن مجذر بن ذیاد بلوی و حارث بن یزید بن صامت

واقدی می گوید: مجذر بن زیاد بلوی هم پیمان بنی عوف بن خزرج بود و در جنگ بدر همراه رسول خدا (ص) شرکت کرده بود. پیش از آمدن پیامبر به مدینه و در دوره جاهلی برای مجذر داستانی به شرح زیر اتفاق افتاده بود که حضیر پدر اسید بن خضیر به قبیله بنی عمرو بن عوف آمد و با سوید بن صامت و خوّات بن جبیر و ابو لبابة بن عبد المنذر و به قولی با سهل بن حنیف گفتگو کرد و گفت: چه خوب است به دیدار من بیایید تا شما را شراب بیاشامانم و شتری برای شما بکشم و چند روزی پیش من بمانید.
گفتند: آری فلان روز خواهیم آمد و در روز موعود پیش او رفتند. حضیر برای ایشان شتری کشت و به آنان شراب داد و ایشان سه روز پیش او ماندند به طوری که گوشتها رو به فساد گذاشته بود. سوید بن صامت در آن هنگام پیری فرتوت بود، و چون سه روز سپری شد، گفتند: می خواهیم پیش زن و فرزند خود برگردیم، حضیر گفت: هر چه می خواهید، اگر دوست دارید بیشتر بمانید و اگر دوست دارید، برگردید. دو همراه سوید که جوان بودند، سوید بن صامت را که سیاه مست بود سوار بر شتری کردند و راه افتادند.
چون به سنگلاخ حومه مدینه و نزدیک قبیله بنی عیینة رسیدند، سوید که همچنان سیاه مست بود برای ادرار کردن بر زمین نشست. یکی از افراد خزرج او را دید و خود را به مجذر رساند و گفت: آیا غنیمت باد آورده ای نمی خواهی گفت: چیست گفت: سوید بن صامت بدون سلاح و سیاه مست اینجاست. مجذر با شمشیر برهنه و کشیده آهنگ آنجا کرد، آن دو جوان که بدون اسلحه بودند، همینکه مجذر را دیدند، گریختند. دشمنی میان اوس و خزرج شدید بود، آن دو جوان شتابان می گریختند و آن پیر مرد همچنان بی حرکت بر جای ماند. مجذر بر سر او ایستاد و گفت: خداوند ترا در اختیار من قرار داد. سوید گفت: با من چه می خواهی انجام دهی گفت: می خواهم بکشمت. گفت: ضربه شمشیرت را پایین تر از مخچه و بالاتر از گردن بزن و چون پیش مادرت برگشتی بگو سوید بن صامت را کشتم. مجذر او را کشت و کشتن او موجب جنگ بعاث شد. چون پیامبر به مدینه آمد هم حارث پسر سوید بن صامت و هم مجذر مسلمان شدند و در جنگ بدر شرکت کردند. حارث بن سوید در جنگ بدر در جستجوی آن بود که مجذر را در معرکه در قبال خون پدرش بکشد، ولی در آن هنگام نتوانست مقصود خود را عمل کند. در جنگ احد همینکه مسلمانان در هم ریختند، حارث از پشت سر مجذر خود را به او رساند و گردنش را زد. پیامبر (ص) از احد به مدینه برگشت و بلافاصله آهنگ حمراء الاسد فرمود چون از حمراء الاسد برگشت، جبریل (ع) به حضور پیامبر آمد و به او خبر داد که حارث بن سوید، مجذر را غافلگیر کرده و کشته است و فرمان داد که پیامبر او را قصاص کند و بکشد. در همان روز که جبریل (ع) این خبر را به پیامبر (ص) داد با آنکه روز بسیار گرمی بود برای رفتن به قباء سوار شد و معمولا پیامبر (ص) در چنان هوایی سوار نمی شد و به قباء نمی رفت و آن حضرت روزهای شنبه و دوشنبه به قباء می رفت. همینکه پیامبر (ص) به قباء رسید به مسجد رفت و چند رکعتی نماز گزارد. چون انصار شنیدند برای سلام دادن به پیامبر آمدند. هر چند از آمدن ایشان در آن ساعت متعجب شدند.
پیامبر نشست و شروع به سخن گفتن و احوالپرسی با مردم فرمود تا آنکه حارث بن سوید که ملافه ای رنگ شده با ورس- زرد رنگ- بر تن داشت، پیدا شد.
همینکه پیامبر (ص) او را دید عویم بن ساعده را فرا خواند و به او فرمود: حارث را بگیر و بر در مسجد گردنش را به قصاص خون مجذر بن زیاد بزن که روز جنگ احد حارث او را کشته است. عویم حارث را گرفت. حارث گفت: بگذار با پیامبر سخن بگویم و پیامبر می خواست سوار شود و خر خود را خواسته بود که بر در مسجد آورند. حارث چنین گفت: ای رسول خدا به خدا سوگند من او را کشته ام ولی چنین نبوده است که از اسلام برگشته یا در آن شک کرده باشم، ولی تعصب شیطانی موجب آمد تا کار خود را به هوای دل خویش بسپرم. اینک از کاری که کرده ام به پیشگاه خدا و رسول خدا (ص) توبه می کنم و خونبهای او را می پردازم و دو ماه پیاپی روزه می گیرم و برده ای آزاد می سازم و شصت فقیر را اطعام می کنم. ای رسول خدا من به سوی خدا توبه می کنم و شروع به گرفتن رکاب پیامبر (ص) کرد، پسران مجذر هم حاضر بودند و پیامبر (ص) به آنان چیزی نفرمود. چون سخنان حارث تمام شد پیامبر فرمود: ای عویم او را پیش ببر و گردنش را بزن. پیامبر سوار شد و عویم بن ساعده حارث را بر در مسجد برد و گردنش را زد.
واقدی می گوید: و گفته شده است کسی که کشته شدن مجذر را به دست حارث در جنگ احد به اطلاع پیامبر (ص) رساند، خبیب بن یساف بود که هنگامی که حارث مجذر را کشت دید و به حضور پیامبر آمد خبر داد. پیامبر (ص) برای تحقیق در آن مورد سوار شد و در همان حال که سوار بر خر خویش بود جبریل (ع) بر آن حضرت نازل شد و ایشان را آگاه کرد و پیامبر (ص) به عویم امر فرمود گردنش را زد. حسان بن ثابت در این مورد چنین سروده است: ای حارث گویی هنوز در خواب آلودگی و چرت دوره جاهلی خود هستی، وای بر تو شاید از جبریل (ع) غافل بوده ای... بلاذری هم این موضوع را ذکر کرده، ولی گفته است جلّاس بن سوید در جنگ احد مجذر را کشته است و او را غافلگیر کرده است، اما شعر حسان دلیلی گویا بر آن است که حارث بن سوید- برادر جلاس- مجذر را کشته است. واقدی و بلاذری هر دو گفته اند که پس از آنکه مجذر، سوید بن صامت را شمشیر زد، مجذر اندکی زنده بود و سپس مرد. او پیش از آنکه بمیرد، خطاب به فرزندان خود این ابیات را سرود: به جلاس و عبد الله این پیام را برسان که اگر سالخورده هم شدی مبادا آن دو را خوار و زبون بگیری، اگر با جذاره برخوردی او را بکش همچنین قبیله عوف را پسندیده یا ناپسند.
بلاذری می گوید: جذره و جذاره نام دو برادر است که پسران عوف بن حارث بن خزرج بودند.
می گوید [ابن ابی الحدید ]:این روایات بدین گونه است که می بینی، ولی ابن ماکولا در کتاب الاکمال خود می نویسد: حارث بن سوید پس از اینکه مجذر را در جنگ احد غافلگیر کرد او را کشت و در حالی که کافر شده بود به مکه گریخت. او این موضوع را در حرف میم کتاب خود نقل کرده است و این موضوع به نظرم صحیح تر است.