فهرست کتاب


جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه جلد 6

ابن ابی الحدید دکتر محمود مهدوی دامغانی‏

سخن درباره کسانی که در جنگ احد با پیامبر (ص) پایداری کردند

واقدی می گوید: موسی بن یعقوب از قول عمه اش از مادرش از مقداد نقل می کند که می گفته است: روز جنگ احد همینکه مردم برای جنگ صف کشیدند پیامبر (ص) زیر پرچم مصعب بن عمیر نشست و چون پرچمداران قریش کشته و مشرکان در حمله اول فراری شدند و مسلمانان بر لشکرگاه آنان حمله بردند و تاراج کردند، برای بار دوم مشرکان حمله آوردند و مسلمانان را از پشت سر غافلگیر ساختند. مصعب بن عمیر که پرچمدار پیامبر (ص) بود کشته شد. رأیت خزرج را سعد بن عباده در دست گرفت و پیامبر (ص) زیر آن ایستاد و یارانش گرد او ایستاده بودند. پیامبر (ص) پرچم مهاجران را به ابو الروم داد که یکی از افراد خاندان عبد الدار بود، مقداد می گوید: رأیت اوسیان را همراه اسید بن حضیر دیدم. مشرکان ساعتی جنگ و کشتار کردند و صفها از هم پاشیده و در هم آمیخته بود و مشرکان همان شعار خود را که «زنده باد عزّی و زنده باد هبل» بود تکرار می کردند و به خدا سوگند کشتاری سخت از ما کردند و نسبت به پیامبر (ص) هم آنچه توانستند انجام دادند. سوگند به کسی که او را به حق مبعوث فرموده است پیامبر (ص) از جای خود یک وجب هم تکان نخورد و همچنان رویاروی دشمن باقی ماند. گاهی گروهی از یارانش پیش او می رفتند و گاه پراکنده می شدند و من همواره رسول خدا را بر پا می دیدم که یا با کمان خود تیر می انداخت یا سنگ پرتاب می کرد، تا آنکه دشمنان کناره گرفتند و دو گروه از یکدیگر جدا شدند.
گروهی که با پیامبر (ص) ایستادگی کردند فقط چهارده مرد بودند، هفت تن از مهاجران و هفت تن از انصار.
مهاجران عبارت بودند از علی (ع) و ابو بکر و عبد الرحمان بن عوف و سعد بن ابی وقاص و طلحة بن عبید الله و ابو عبیدة بن جراح و زبیر بن عوّام، و انصار عبارت بودند از حباب بن منذر و ابو دجانة و عاصم بن ثابت بن ابی الافلح و حارث بن صمّه و سهل بن حنیف و سعد بن معاذ و اسید بن حضیر.
واقدی می گوید: و روایت شده است که سعد بن عبادة و محمد بن مسلمه هم در آن روز پایداری کردند و نگریختند و افرادی که این موضوع را روایت می کنند، آن دو را به جای سعد بن معاذ و اسید بن حضیر نام می برند.
واقدی می گوید: هشت تن هم در آن روز با پیامبر (ص) بیعت ایستادگی تا مرگ را کردند که سه تن از مهاجران و پنج تن از انصار بودند. مهاجران، علی (ع) و طلحه و زبیر بودند و انصار ابو دجانة و حارث بن صمّة و حباب بن منذر و عاصم بن ثابت و سهل بن حنیف بودند. هیچ یک از ایشان در جنگ احد کشته نشد و دیگر مسلمانان همگی گریختند و پیامبر (ص) از پی آنان ایشان را فرا می خواند و برخی از مسلمانان نزدیک مهراس رسیدند. واقدی همچنین می گوید: عتبة بن جبیر، از یعقوب بن عمیر بن قتادة برایم نقل کرد که می گفته است، به روز جنگ احد سی مرد همراه پیامبر (ص) پایداری کردند و هر یک از ایشان می گفت: جان و آبروی من فدای جان و آبروی تو باد، و سلام بر تو باد، سلام جاودانه نه برای بدرود.
می گوید [ابن ابی الحدید ]:در مورد عمر بن خطاب اختلاف است که آیا در جنگ احد پایداری کرده است یا نه. ولی همه راویان اتفاق نظر دارند که عثمان پایداری نکرده است. واقدی می گوید: عمر پایداری نکرده است، ولی محمد بن اسحاق و بلاذری او را در زمره کسانی قرار داده اند که پایداری کرده و نگریخته است و همگان در این مورد اتفاق نظر دارند که ضرار بن خطاب فهری با نیزه بر سر عمر زد و گفت: ای پسر خطاب، شکر این نعمت را داشته باش که سوگند خورده ام هیچ مردی از قریش را نکشم.
این موضوع را محمد بن اسحاق و دیگران هم روایت کرده اند و در آن اختلاف ندارند ولی اختلاف نظر در این است که آیا ضرار بن خطاب به عمر در حالی که می گریخته و بیمناک بوده است نیزه ای ملایم زده یا در حالی که ثابت قدم و پیشرو بوده است. کسانی که می گویند در حال فرار بوده است نگفته اند که عمر هنگام گریز عثمان گریخته باشد یا به سویی که عثمان رفته است رفته باشد، بلکه می گویند برای پناه بردن به کوه می گریخته است و این عیب و گناهی نیست. زیرا سرانجام همه آنانی هم که با پیامبر ایستادگی کردند به کوه پناه بردند و از دامنه آن بالا رفتند. البته فرق است میان کسانی که در آخر کار و پس از فروکش کردن آتش جنگ به کوه رفته اند و آنانی که ضمن جنگ گریخته اند و به کوه پناه برده اند. اگر عمر در آخر کار به کوه پناه برده باشد، همه مسلمانان حتی پیامبر (ص) همین گونه رفتار کرده اند. ولی اگر عمر هنگامی که آتش جنگ شعله ور بوده است به کوه پناه برده باشد، بدون تردید گریخته است. ولی راویان اهل حدیث در این اختلاف ندارند که ابو بکر نگریخته است و پایدار مانده است، هر چند از او هیچ گونه مشارکت در جنگ و کشت و کشتاری نقل نشده است ولی خود همان پایداری جهاد است و در همان حد است.
اما راویان شیعه روایت می کنند که کسی جز علی و طلحه و زبیر و ابو دجانه و سهل بن حنیف و عاصم بن ثابت پایداری نکرده است. برخی از راویان شیعه هم روایت کرده اند که همراه پیامبر (ص) چهارده مرد از مهاجران و انصار پایداری کرده اند ولی ابو بکر و عمر را از آن گروه نمی شمارند. بسیاری از ارباب حدیث روایت کرده اند که عثمان سه روز پس از احد به حضور پیامبر (ص) آمد، پیامبر (ص) از او پرسید: مگر به کجا رسیده بودی و تا کجا عقب نشسته بودی گفت: تا ناحیه اعرض. پیامبر (ص) فرمود: عجب گسترده گریخته ای واقدی روایت می کند: به روزگار حکومت عثمان میان او و عبد الرحمن بن عوف کدورت و بگو مگویی صورت گرفت، عبد الرحمن بن عوف به ولید بن عقبه پیام فرستاد که بیاید و چون آمد گفت: پیش برادرت برو و آنچه را به تو می گویم از قول من به او ابلاغ کن که کسی دیگر جز ترا نمی دانم که این پیام را به او برساند. ولید گفت: انجام خواهم داد. گفت: به عثمان بگو عبد الرحمان به تو می گوید من در جنگ بدر شرکت کردم و تو شرکت نکردی و روز جنگ احد پایداری کردم و تو گریختی و در بیعت رضوان- شجرة- من حضور داشتم و تو حضور نداشتی. چون ولید این پیام را گزارد، عثمان گفت: برادرم راست گفته است. من از شرکت در جنگ بدر بازماندم و به پرستاری دختر پیامبر (ص) که بیمار بود سرگرم بودم و پیامبر (ص) سهم مرا از غنیمت منظور فرمود و به منزله کسانی بودم که در جنگ بدر حضور داشتند.
روز جنگ احد هم گریختم و پشت به جنگ دادم ولی خداوند در کتاب محکم خود از این گناه درگذشته و عفو فرموده است. اما در مورد بیعت رضوان من به مکه رفته بودم که پیامبر (ص) مرا فرستاده بود و خود فرموده بود که عثمان در اطاعت خدا و رسول اوست و با دست چپ خود از سوی من با دست راست خویش بیعت فرمود و دست چپ پیامبر (ص) از دست راست من بهتر است و چون ولید این پاسخ را برای عبد الرحمان آورد، عبد الرحمان گفت: برادرم راست گفته است.
واقدی می گوید: عمر به عثمان بن عفان نگریست و گفت: این از کسانی است که خداوند گناهش را عفو کرده است یعنی کسانی که به هنگام رویاروی شدن دو لشکر از جنگ گریخته و پشت به جنگ داده اند و خداوند از چیزی که عفو فرمود دیگر مؤاخذه نمی فرماید. گوید: مردی از عبد الله بن عمر درباره عثمان پرسید، گفت: او در جنگ احد مرتکب گناهی بزرگ شده است و خداوند او را عفو فرموده است و حال آنکه میان شما مرتکب گناهی کوچک شد و شما او را کشتید، کسانی که می گویند عمر در جنگ احد گریخته است، به این روایت استدلال می کنند که گفته شده است به روزگار حکومت عمر زنی آمد و یکی از بردهایی را که پیش عمر بود مطالبه کرد. همراه او یکی از دختران عمر هم آمد و بردی مطالبه کرد، عمر به آن زن برد را بخشید و دختر خویش را از آن محروم کرد. چون در این باره از او پرسیدند، گفت: پدر آن زن روز احد پایداری کرد و پدر این یکی روز جنگ احد گریخت و پایداری نکرد. و واقدی روایت می کند: که عمر خودش می گفته است: همینکه شیطان فریاد برآورد که محمد کشته شد گفتم: باید به کوه پناه برم و بالا روم گویی همچون بز کوهی بودم. برخی همین سخن را حجت و دلیل گریز عمر می دانند و در نظر من- ابن ابی الحدید- این حجت نیست، زیرا دنباله خبر چنین است که به حضور پیامبر (ص) رسیدم و پیامبر (ص) این آیه را تلاوت می فرمود: «و محمد جز پیامبری نیست که پیش از او پیامبران بودند و در گذشتند» و ابو سفیان در دامنه کوه همراه فوج خود بود و کوشش می کرد که بالای کوه برسد. پیامبر (ص) عرضه داشت بار خدایا ایشان را نسزد که بر ما برتری جویند و آنان پراکنده شدند، و این نشانه آن است که بالا رفتن عمر بر کوه پس از آن بوده که رسول خدا (ص) به کوه رفته و این موضوع برای عمر به منقبت شبیه تر است تا نکوهش.
همچنین واقدی نقل می کند و می گوید: ابن ابی سبرة از ابو بکر بن عبد الله بن ابی جهم، که نام اصلی ابو جهم عبید است، برای من نقل کرد که خالد بن ولید در شام می گفت: سپاس خداوندی را که مرا به اسلام هدایت فرمود، همانا خودم عمر بن خطاب را به هنگام فرار مسلمانان و گریز ایشان دیدم که هیچ کس همراه عمر نبود و من همراه فوجی گران و کاملا مسلح بودم، از آن فوج هیچ کس جز من عمر را نشناخت و ترسیدم اگر همراهان را متوجه کنم آهنگ او کنند و من به عمر نگریستم که آهنگ کوه داشت.
می گوید [ابن ابی الحدید ]:ممکن است این درست باشد و در این مسأله خلافی نیست که عمر جنگ را رها کرده و آهنگ کوه کرده است ولی ممکن است این کار در پایان کار و پس از نا امید شدن مسلمانان از پیروزی صورت گرفته باشد که در آن هنگام همگی آهنگ کوه کردند. وانگهی خالد در مورد عمر بن خطاب متهم است و میان آن دو کینه و ستیز بوده است و بعید نیست که خالد حرکات عمر را مورد نکوهش قرار دهد.
صحت این خبر هم که خالد از کشتن عمر خود داری کرد معلوم است که به سبب خویشاوندی نسبی میان آنان بوده است. عمر و خالد از سوی مادر خویشاوندند، مادر عمر حنتمه دختر هاشم بن مغیره است و خالد هم پسر ولید بن مغیره است، بنابراین مادر عمر دختر عموی خالد و خویشاوند نزدیک اوست و خویشاوندی مایه عطوفت و مهربانی است. در سال ششصد و هشت در دروازه دواب بغداد به خانه و حضور محمد بن معد علوی موسوی، فقیه معروف شیعه، که خدایش رحمت کناد، رفتم. کسی پیش او مغازی واقدی را می خواند و چون این عبارت را خواند که «واقدی از قول ابن ابی سبرة از خالد بن رباح از ابو سفیان آزاد کرده ابن ابی احمد نقل می کرد که او گفته است از محمد بن مسلمه شنیدم که می گفت: همین دو گوشم شنید و همین دو چشم من دید که روز جنگ احد مردم به سوی کوه می گریختند و پیامبر (ص) آنان را فرا می خواند و آنان توجهی نمی کردند و شنیدم پیامبر (ص) می فرمود: ای فلان و ای فلان پیش من آیید، من رسول خدایم و هیچ یک از آن دو هم اعتنایی نکردند و رفتند.» در این هنگام ابن معد به من اشاره کرد که گوش بده، گفتم: مگر در این عبارت چه چیزی است گفت: این فلان و بهمان کنایه از عمر و ابو بکر است. گفتم: و جایز است که کنایه از آن دو نباشد بلکه کنایه از دو تن دیگر باشد. گفت: میان صحابه کسی جز آن دو نیست که در مورد فرار و دیگر کارهای نکوهیده نام برده نشوند و گوینده ناچار از به کار بردن کنایه باشد و فقط همان دو تن هستند که این گونه اند. گفتم: این گمانی بیش نیست. گفت: از این جدل و ستیز خود رهایمان کن. ابن معد سپس سوگند یاد کرد که واقدی منظورش ابو بکر و عمر بوده است و اگر کس دیگری غیر از آن دو بود به طور صریح می گفت، و دیدم که بر چهره اش نشانه های ناراحتی از مخالفت من با عقیده اش آشکار شد.
واقدی روایت می کند: چون ابلیس فریاد برآورد که محمد کشته شد، مردم پراکنده شدند و برخی از آنان به مدینه رسیدند و نخستین کس که وارد مدینه شد و خبر داد که محمد کشته شد، سعد بن عثمان پدر عبادة بن سعد بود. پس از او مردان دیگری وارد شدند و چون به خانه های خود رفتند زنها گفتند: ای وای که از التزام رکاب پیامبر گریخته اید. ابن ام مکتوم هم که پیامبر (ص) او را برای پیشنمازی در مدینه باقی گذاشته بود به ایشان گفت: از حضور پیامبر (ص) گریخته اند سپس گفت: مرا به راه احد ببرید و چون او را به راه احد بردند، شروع به پرسیدن از هر کسی که با او بر می خورد کرد تا آنکه قومی دیگر رسیدند و او از سلامتی پیامبر آگاه شد و برگشت. از جمله کسانی که گریخته بودند عمر و عثمان و حارث بن حاطب و ثعلبة بن حاطب و سواد بن غزیّه و سعد بن عثمان و عقبة بن عثمان بودند. در این میان خارجة بن عمر خود را به ملل رسانده بود و اوس بن قیظی همراه تنی چند از بنی حارثه خود را به شقره رسانده بودند. ام ایمن آنان را دید بر چهره شان خاک پاشاند و به یکی از ایشان گفت: بیا این دوک را بگیر و دوک بریس کسانی که معتقد به فرار کردن عمر هستند به روایت دیگری هم که واقدی در مغازی آورده است استدلال می کنند. واقدی در موضوع صلح حدیبیه می نویسد که عمر در آن هنگام به پیامبر (ص) گفت: مگر به ما نمی گفتی که به زودی وارد مسجد الحرام می شوی و کلید کعبه را می گیری و همراه کسانی که در عرفات وقوف می کنند وقوف خواهی کرد و حال آنکه هنوز قربانیهای ما کنار کعبه نرسیده و قربانی نشد است.
پیامبر (ص) فرمود: آیا به شما گفتم در این سفر این چنین خواهد بود عمر گفت: نه. پیامبر فرمود: همانا به زودی وارد مسجد الحرام می شوید و من کلید کعبه را می گیرم و من و شما سرهای خود را در مکه می تراشیم و با وقوف کنندگان در عرفات وقوف می کنیم. سپس پیامبر (ص) روی به عمر فرمود و گفت: آیا روز احد را فراموش کرده اید «هنگامی که به کوه بالا می رفتید و به هیچ کس توجه نداشتید» و من در پی شما، شما را فرا می خواندم. آیا جنگ احزاب را فراموش کرده اید، «هنگامی که دشمن از منطقه بالا و پایین آمدند و چشمها تیره شد و دلها به حنجره ها رسید» آیا روز فلان را فراموش کرده اید و همچنین شروع به بر شمردن فرمود. مسلمانان گفتند: خدای و رسولش درست گفته اند و تو ای رسول خدا به خدا داناتر از مایی، و چون پیامبر (ص) عمرة القضا را انجام داد و سر خود را تراشید فرمود: این است آنچه به شما وعده دادم و چون روز فتح مکه فرا رسید و پیامبر کلید کعبه را گرفت فرمود: عمر بن خطاب را پیش من فرا خوانید و چون عمر آمد پیامبر فرمود: این آن چیزی که به شما گفتم. آنان می گویند اگر عمر در جنگ احد نگریخته بود، پیامبر (ص) خطاب به او نمی فرمود آیا روز جنگ احد را فراموش کرده اید هنگامی که بر کوه بالا می رفتید و می گریختید و بر کسی توجه نمی کردید.

سخن درباره آنچه برای مسلمانان پس از رفتن به کوه پیش آمده است

واقدی می گوید: موسی بن محمد بن ابراهیم از قول پدرش برای من نقل کرد که چون ابلیس، که نفرین خدا بر او باد، برای آنکه مسلمانان را اندوهگین سازد، بانگ برداشت که محمد کشته شده است، مسلمانان به هر سو پراکنده شدند. مردم از کنار پیامبر (ص) می گذشتند و هیچ کس از ایشان به آن حضرت توجه نمی کرد و حال آنکه پیامبر (ص) در پی آنان، ایشان را صدا می کرد. کار به آنجا کشید که گروهی از مسلمانان تا مهراس گریختند و عقب نشستند. پیامبر (ص) هم برای اینکه یاران خود را فرا خواند، آهنگ دامنه کوه کرد و به دامنه کوه رسید و یارانش در کوه پراکنده بودند و درباره چگونگی کشته شدن کشتگان خویش و خبر کشته شدن پیامبر (ص) که به ایشان رسیده بود، سخن می گفتند. کعب بن مالک می گوید: من نخستین کس بودم که با وجود آنکه پیامبر (ص) مغفر داشت او را شناختم و در همان حال که در دامنه کوه بودم بانگ برداشتم که این رسول خداست که زنده است و آن حضرت با دست خود به دهان خویش اشاره می فرمود که من ساکت و خاموش شوم، آنگاه جامه های جنگی مرا پوشید و جامه های جنگی خود را بیرون آورد.
واقدی می گوید: پیامبر (ص) در حالی که میان دو سعد، یعنی سعد بن عبادة و سعد بن معاذ، حرکت می فرمود بر یاران خویش در دامنه کوه وارد شد و در حالی که زره بر تن داشت اندکی خمیده به جلو حرکت می فرمود و معمولا پیامبر (ص) همواره چنان راه می رفت، و گفته شده است، آن حضرت بر طلحة بن عبید الله تکیه داده بوده است.
واقدی همچنین می گوید: پیامبر (ص) به سبب زخمهایی که برداشته بود، نماز ظهر آن روز را نشسته گزاردند. طلحه به پیامبر (ص) گفت: من هنوز نیرویی دارم، برخیز تا ترا بر دوش برم. و آن حضرت را بر دوش گرفت و کنار صخره ای که بر دهانه دره قرار داشت برد و ایشان را بالای آن صخره رساند. پیامبر (ص) همراه کسانی که با ایشان پایداری کرده بودند به سوی یاران خویش رفت. مسلمانان که از دور ایشان را دیدند پنداشتند قریش هستند و پشت به ایشان کردند و بر کوه گریختند. ابو دجانه با عمامه سرخ خود شروع به اشاره کردن به آنان کرد که او را شناختند و همگان یا گروهی از ایشان برگشتند.
واقدی می گوید: و روایت شده است که چون پیامبر (ص) همراه چهارده تنی که با آن حضرت ایستادگی کرده بودند آشکار شد و آنان هفت تن از مهاجران و هفت تن از انصار بودند، دیگر مسلمانان که آنان را از مشرکان می پنداشتند ترسان شروع به فرار کردند و پیامبر (ص) به ابو بکر که کنارش ایستاده بود لبخند می زد و می فرمود به آنان اشاره کن و ابو بکر شروع به اشاره کردن نمود، ولی آنان برنمی گشتند تا آنکه ابو دجانه عمامه سرخی را که بر سر داشت، برداشت و به کوه بالا رفت و شروع به فریاد کشیدن و علامت دادن کرد تا شناختند. و چنان بود که ابو بردة بن نیار تیری بر کمان نهاده و قصد کرده بود پیامبر (ص) را- که نشناخته بود- هدف قرار دهد و یاران آن حضرت را بزند و چون مسلمانان سخن گفتند و پیامبر (ص) ایشان را فرا خواند، دست نگه داشت. مسلمانان از دیدن پیامبر (ص) چنان شاد شدند که گویی هیچ رنج و اندوهی بر ایشان نرسیده است و از سلامت پیامبر (ص) و سلامتی همراهانش از جنگ مشرکان مسرور شدند.
واقدی می گوید: سپس قومی از قریش هم بر کوه بالا رفتند و بر مسلمانان که در دامنه بودند، مشرف گردیدند. رافع بن خدیج می گفته است من در آن هنگام کنار ابو مسعود انصاری بودم و او کشته شدگان قوم خویش را یاد می کرد و از ایشان می پرسید و به او خبر می دادند که سعد بن ربیع و خارجة بن زهیر کشته شده اند و او انا لله و انا الیه راجعون بر زبان می آورد و بر ایشان رحمت می فرستاد. مسلمانان هم از یکدیگر در مورد دوستان و خویشاوندان خود می پرسیدند و به یکدیگر خبر می دادند. در همین حال خداوند مشرکان را برگرداند که آن اندوه را از ایشان بزداید و چون ناگاه فوجهای دشمن را بالای کوه و فراتر از خویش دیدند آنچه را گفتگو می کردند فراموش کردند.
پیامبر (ص) ما را فرا خواندند و تشویق به جنگ کردند و به خدا سوگند گویی هم اکنون به فلان و بهمان می نگرم که در پهنه کوه ترسان می گریختند. واقدی همچنین می گوید: عمر می گفته است چون شیطان بانگ برداشت که محمد کشته شد من همچون ماده بزی به کوه گریختم و به حضور پیامبر (ص) رسیدم که این آیه را تلاوت می فرمود: «محمد جز پیامبری نیست که پیش از او هم پیامبران بودند و در گذشتند» و ابو سفیان در دامنه کوه بود. رسول خدا (ص) در حالی که خدای خود را فرا می خواند و دعا می کرد عرضه می داشت پروردگارا ایشان را نسزد که بر ما برتری جویند. و مشرکان پراکنده شدند.
واقدی می گوید: ابو اسید ساعدی می گفته است، پیش از آنکه خواب بر ما چیره شود خود را در دامنه کوه چنان افسرده و تسلیم می دیدیم که هر کس به ما حمله می کرد تسلیم می شدیم و خداوند خواب را بر ما چیره فرمود و چنان خوابیدیم که سپرهایمان بدون توجه به یکدیگر شاخ به شاخ می شد و سپس خواب از سر ما پرید و چنان شدیم که گویی پیش از آن بر ما اندوهی نرسیده است. گوید: زبیر بن عوام می گفته است: خواب چنان ما را فرا گرفت که هیچ مردی از ما نبود مگر اینکه چانه اش روی سینه اش قرار داشت، و همان طور که میان خواب و بیداری بودم شنیدم معتب بن قشیر که از منافقان بود می گوید: اگر ما فرماندهی می داشتیم اینجا کشته نمی شدیم که در همین هنگام خداوند متعال در مورد او همین آیه را نازل فرمود. گوید: ابو الیسر می گفته است، در آن هنگام همراه تنی چند از قوم خود کنار پیامبر (ص) بودیم و خداوند برای اینکه در امان باشیم خواب را بر ما چیره ساخت و هیچ کس نماند مگر اینکه خر خر می کرد و سپرها روی یکدیگر می افتاد و خود دیدم شمشیر بشر بن البراء بن معرور از دستش بر زمین افتاد و متوجه نشد و پس از اینکه به خود آمد آن را برداشت و دشمن پایین تر از ما و زیر پایمان قرار داشت. شمشیر ابو طلحه هم از دست او افتاد، بر منافقان و اهل شک و تردید در آن روز خواب چیره نشد و خواب فقط بر اهل یقین و ایمان چیره شد و در همان حال که مؤمنان چرت می زدند، منافقان هر چه در دل داشتند می گفتند.
می گوید [ابن ابی الحدید ]:از ابن نجّار محدث درباره این موضوع پرسیدم و به او گفتم از داستان جنگ احد چنین استنباط می شود که در آغاز کار دولت و پیروزی از مسلمانان بوده است و سپس کار بر زیان آنان گردیده و شیطان فریاد بر آورده است که محمد کشته شد و بیشتر مسلمانان گریخته اند و سپس بیشترشان به حضور پیامبر (ص) بر گشته اند و مدتی طولانی که تا آخر روز طول کشیده است جنگهای بسیار کرده اند.
آنگاه از سر ناچاری به کوه پناه برده اند و پیامبر (ص) هم همراه ایشان آهنگ دامنه کوه کرده است و سپس دو گروه از یکدیگر جدا شده اند. هر کس که در داستان احد تأمل کند همین گونه استنباط می کند، ولی برخی روایاتی که واقدی نقل می کند دلالت بر گونه ای دیگر دارد، نظیر این روایت او که چون ابلیس بانگ برداشت که محمد کشته شد پیامبر (ص) مسلمانان را صدا می کرد و کسی بر آن حضرت توجه نمی کرد و همگی به کوه بالا می رفتند و آن حضرت هم ناچار آهنگ کوه فرمود و هنگامی به آنان رسید که پراکنده بودند و درباره افرادی که کشته شده بودند مذاکره می کردند این روایت دلیل آن است که پیامبر (ص) هم از همان اول جنگ و همینکه شیطان بانگ برداشت که محمد کشته شده به کوه رفته است و چنین فهمیده می شود که بانگ برداشتن شیطان هنگامی بوده است که خالد بن ولید از دهانه کوه و از پشت سر مسلمانان بر آنان حمله آورده است و مسلمانان سرگرم تاراج بوده اند و درهم ریخته اند و این چگونه بوده است ابن نجّار گفت: شیطان دوبار بانگ برداشت که محمد کشته شد. یک بار در آغاز جنگ و یک بار در پایان روز و هنگامی که فوجهای دشمن از هر سو پیامبر (ص) را احاطه کرده بودند و یاران آن حضرت کشته شده بودند و جنگ چنان آنان را از میان برده بود که جز اندکی که بیش از ده تن نبودند با او باقی نمانده بودند. این بانگ برداشتن بار دوم از بار نخست دشوارتر بود و در این بار بود که پیامبر (ص) هم به دامنه کوه پناه برد و در بار نخست پیامبر (ص) به دامنه کوه پناه نبرد.
بلکه ایستادگی فرمود و یارانش هم از او حمایت کردند. با آنکه در بار نخست پیامبر (ص) مشقت بسیار سنگینی را از ضربات ابن قمیئة و عتبة بن ابی وقاص و کسان دیگری جز آن دو متحمل شد ولی صحنه جنگ را رها نفرمود و این دفعه دوم بانگ برداشتن شیطان بود که پیامبر (ص) دانست مصلحتی برای باقی ماندن در صحنه پیکار باقی نمانده است و به دامنه کوه پناه برد.
گفتم: آیا در دفعه دوم هم مسلمانان با مشرکان همچنان درگیر بوده اند تا شیطان بانگ برداشته است که محمد کشته شد گفت: آری، مشرکان پیامبر (ص) را احاطه و یاران باقی مانده آن حضرت را محاصره کرده بودند و مسلمانان با آنان در آویخته بودند و به سبب کمی شمارشان میان مشرکان گم شده بودند. گروهی از مشرکان پنداشتند که پیامبر (ص) را کشته اند، چون کمتر با آن حضرت رویاروی شدند و شیطان هم بانگ برداشت که محمد کشته شد، و حال آنکه آن حضرت کشته نشده بود ولی کار بر مشرکان مشتبه شده بود و پیامبر (ص) را کس دیگری می پنداشتند. بیشترین دفاع را در این حال از پیامبر (ص) علی (ع) و ابو دجانه و سهل بن حنیف انجام دادند و خود پیامبر (ص) هم از خود دفاع می فرمود آن چنان که گروهی را به دست خویش گاه با شمشیر و گاه با تیر زخمی ساخت ولی به سبب گرد و خاک بسیار و آمیختگی مردم با یکدیگر قریش، پیامبر را یکی از مسلمانان می پنداشتند و اگر آن حضرت را درست می شناختند به راستی کار دشوار می شد ولی خداوند متعال پیامبر (ص) را از ایشان محفوظ داشت و چشمهای مشرکان را از او منصرف فرمود. و همواره همان سه تن که بر شمردم از آن حضرت دفاع کردند و پیامبر (ص) به تدریج خود را به دامنه کوه رساند و اندک اندک خویش را بر فراز کوه کشاند و آن سه تن هم از پی او بودند و به او پیوستند.
گفتم: پس چرا قومی از مشرکان به کوه رفتند و چرا چنین کردند و برگشتند گفت: آنان به خیال خود برای جنگ با مسلمانان باز مانده به کوه رفتند، نه در جستجوی پیامبر، زیرا می پنداشتند که پیامبر (ص) کشته شده است، و همین هم موجب شد که سریع تر از کوه برگردند که با خود گفتند به خواسته اصلی خود رسیدیم و محمد را کشتیم، دیگر چه اصراری بر سخت گیری نسبت به اوس و خزرج و دیگر یاران اوست، خاصه که خالی از خطر برای خودشان هم نبود و ممکن بود کشته شوند.
گفتم: وقتی کاری برای آنان خطرناک باشد چرا از ابتدا به کوه بروند گفت: مثل این است که نخست چیزی به خاطرت می رسد و انگیزه ای ترا به انجام کاری وا می دارد و همینکه آن را شروع می کنی افکار و انگیزه های دیگری پیدا می کنی که از تصمیم نخست منصرف می شوی و آن را تمام نمی کنی.
گفتم: این درست است ولی چرا آنان آهنگ مدینه و تاراج آن را نکردند گفت: عبد الله بن ابیّ همراه سیصد جنگجو در مدینه بود، وانگهی گروه بسیاری از اوس و خزرج که مسلمان بودند و در جنگ شرکت نکرده بودند و گروهی دیگر از منافقان و یهودیان هم در آن شهر بودند که همگی شجاع و نیرومند بودند و زن و فرزندشان در مدینه بودند و بدیهی است که آنان همگی از آن شهر دفاع می کردند و قریش در امان نبودند که پس از حمله به مدینه پیامبر (ص) همراه با یارانش از پشت سر به ایشان حمله نکند و آنان از دو سو مورد هجوم و محاصره قرار گیرند و رأی درست این بود که از هجوم به مدینه و حمله به آن منصرف شوند.
واقدی می گوید: ضحاک بن عثمان از حمزة بن سعید برای من نقل کرد که چون دو گروه از یکدیگر جدا شدند و ابو سفیان تصمیم به بازگشت گرفت، در حالی که بر مادیانی با چشم سیاه فراخ سوار بود، جلو آمد و کنار یاران پیامبر (ص) که در دامنه کوه بودند ایستاد و با صدای بلند فریاد بر آورد که زنده و بلند مرتبه باد هبل. و سپس گفت: پسر ابی کبشة- یعنی پیامبر (ص)- کجاست امروز در قبال جنگ بدر و روزگار نوبت به نوبت است. در روایت دیگری آمده است که او ابو بکر و عمر را صدا کرد و گفت: پسر ابی قحافه کجاست پسر خطاب کجاست و سپس افزود: پیروزی در جنگ نوبتی است.
حنظله ای در قبال حنظله ای، یعنی کشته شدن حنظلة بن ابی عامر در قبال کشته شدن حنظلة بن ابی سفیان، عمر گفت: ای رسول خدا پاسخش را بدهم فرمود: آری پاسخش بده. و چون ابو سفیان گفت: زنده و بلند مرتبه باد هبل، عمر گفت: خداوند بلند مرتبه تر و شکوه مندتر است. و روایت شده است که پیامبر (ص) به عمر فرمود: در پاسخش بگو خداوند بلند مرتبه تر و شکوه مندتر است. ابو سفیان سپس گفت: ما را عزّی است و شما عزّی ندارید و عمر از سوی خود یا به القای پیامبر (ص) پاسخ داد که خداوند مولای ماست و شما را مولایی نیست. ابو سفیان گفت: ای پسر خطاب عزّی نعمت را تمام کرد از او درگذر و دشنامش مده. و سپس گفت: روزگار به نوبت و جنگ و پیروزی در آن نوبتی است. عمر گفت: چنین نیست که کشتگان ما در بهشت خواهند بود و کشتگان شما در آتش. ابو سفیان گفت: شما چنین بگویید و در این صورت ما زیان کرده ایم و بیمناک خواهیم بود. ابو سفیان سپس گفت: ای پسر خطاب پیش من بیا تا با تو سخن گویم. عمر برخاست. ابو سفیان گفت: ترا به حق دینت سوگند می دهم به من بگویی آیا ما محمد را کشته ایم گفت: به خدا نه که او هم اکنون سخن ترا می شنود. ابو سفیان گفت: آری تو در نظر من از ابن قمیئة راستگوتری. ابو سفیان سپس با صدای بلند فریاد کشید و گفت: میان کشتگان خود کسانی را می بینید که آنان را مثله و پاره پاره کرده اند، این کار به خواست بزرگان ما نبوده است.
سپس تعصب جاهلی او را گرفت و گفت: البته پس از صورت گرفتن آن ناراحت نشدیم و سرانجام بانگ برداشت که سر سال آینده وعده گاه ما و شما در منطقه بدر الصفراء. عمر درنگ کرد و منتظر ماند ببیند رسول خدا چه می فرماید و پیامبر به عمر فرمود: بگو باشد. ابو سفیان برگشت و با یاران خود شروع به کوچیدن کرد.
پیامبر (ص) و مسلمانان ترسیدند که آنان به مدینه هجوم برند و زنان و کودکان کشته شوند. پیامبر (ص) به سعد بن ابی وقاص فرمود: برو خبر ایشان را برای ما بیاور، اگر دیدی بر شتران خود سوار شدند و اسبها را یدک کشیدند، آهنگ مکه دارند و اگر بر اسبها سوار شدند و شتران را یدک کشیدند، آهنگ حمله به مدینه دارند. و سوگند به کسی که جان من در دست اوست اگر آهنگ مدینه کنند به سوی آنان حرکت و با ایشان جنگ خواهم کرد.
سعد می گوید: شروع به دویدن کردم و با خود تصمیم گرفتم اگر چیزی دیدم که موجب ترس باشد. همان دم پیش پیامبر (ص) برگردم. این بود که از همان نخست به حالت دویدن حرکت کردم و در پی مشرکان رفتم و چون به محل عقیق رسیدند، من از دور آنان را می دیدم و تأمل می کرد و دیدم که سوار بر شتران شدند و اسبها را یدک کشیدند. گفتم: این نشان کوچ کردن به سرزمینهای خودشان است. گوید: مشرکان در عقیق اندکی توقف و درباره هجوم به مدینه رایزنی کردند، صفوان بن امیه به ایشان گفت: شما گروهی از آن قوم را کشته اید و اینک که پیروزی یافته اید و خسته و فرسوده هم هستید، برگردید و وارد مدینه مشوید، وانگهی نمی دانید چه پیش می آید. روز جنگ بدر هم با اینکه شما شکست خوردید و آنان پیروز شدند، به خدا سوگند که شما را تعقیب نکردند.
گفته شده است پیامبر (ص) هم فرموده است که صفوان بن امیه ایشان را از رفتن به مدینه باز داشته است.
سعد بن ابی وقاص همینکه آنان را در حال برگشت دید که وارد صحرای عقیق شدند با سیمایی افسرده به حضور پیامبر (ص) برگشت و گفت: ای رسول خدا آن قوم آهنگ مکه کردند، شتران را سوار شدند و اسبها را یدک کشیدند. پیامبر (ص) فرمود: چه می گویی سعد گفت: همین که گفتم. سعد می گوید: پیامبر (ص) با من خلوت کرد و پرسید: آیا آنچه می گویی راست است گفتم: آری. فرمود: پس چرا ترا چنین افسرده می بینم گفتم: خوش نداشتم برای رفتن و برگشت آنان به مکه با چهره شاد پیش مسلمانان بیایم- نشانی از ناتوانی ما می بود- پیامبر (ص) فرمود: سعد کار آزموده است.
واقدی می گوید: ابن ابی سبرة از یحیی بن شبل از ابو جعفر برایم نقل کرد که گفته است: پیامبر (ص) به سعد بن ابی وقاص- هنگامی که می رفت- فرمود: اگر دیدی مشرکان آهنگ مدینه کردند، فقط آرام به خودم بگو و موجب تضعیف و شکستن روحیه و بازوی مسلمانان نشوی. او رفت و چون دید سوار بر شتران شدند و اسبها را یدک کشیدند برگشت و نتوانست خویشتن داری کند و از شادی فریاد برآورد و برگشت آنان را اعلام کرد. واقدی می گوید: به عمرو بن عاص گفته شد، روز جنگ احد مشرکان و مسلمانان چگونه از یکدیگر جدا شدند گفت: چه منظوری دارید و از آن موضوع چه می خواهید خداوند متعال اسلام را آورد و کفر و کافران را نابود فرمود. سپس گفت: چون دوباره بر مسلمانان حمله کردیم و گروهی از ایشان را کشتیم، آنان نخست به هر سو پراکنده شدند و سپس گروهی از ایشان بازگشتند، قریش رایزنی کردند و گفتند: اینک که پیروزی از ماست بهتر است برگردیم که به ما خبر رسیده است عبد الله بن ابیّ همراه یک سوم از مردم بر گشته است و گروهی از اوس و خزرج هم از شرکت در جنگ خود داری کرده اند و در امان نیستیم که آنان بر ما حمله نکنند، وانگهی گروهی از ما زخمی هستیم و اسبهای ما هم به سبب تیر خوردگی از کار مانده اند. این بود که رفتیم و هنوز به روحاء نرسیده بودیم که گروهی از آنان به سراغ ما آمدند و ما هم برگشتیم.
واقدی می گوید: اسحاق بن یحیی بن طلحه، از قول عایشه برای من نقل کرد که می گفته است، شنیدم ابو بکر می گفت: در جنگ احد چون سنگ بر چهره پیامبر (ص) خورد دو حلقه از مغفر به گونه آن حضرت فرو شد، من شتابان و دوان دوان خود را به حضور پیامبر (ص) رساندم، در همان حال دیدم کسی هم از سوی مشرق چنان شتابان می آید که گویی در حال پرواز است. گفتم: خدا کند طلحة بن عبید الله باشد و چون با هم پیش پیامبر (ص) رسیدیم، دیدم ابو عبیدة بن جراح است. او بر من پیشدستی کرد و گفت: ای ابو بکر ترا به خدا سوگند می دهم که بگذار این حلقه ها را از چهره پیامبر (ص) من بیرون بکشم. ابو بکر می گوید: او را به حال خود گذاشتم. پیامبر (ص) فرمود: مواظب دوست خود هم باشید و مقصود آن حضرت، طلحة بن عبید الله بود. ابو عبیده یکی از آن حلقه ها را با دندان پیشین خود گرفت و آن را بیرون کشید. حلقه چنان استوار شده بود که ابو عبیده بر پشت به زمین افتاد و یکی از دندانهایش هم کنده شد و سپس حلقه دیگر را با دندان دیگرش گرفت و بیرون کشید که آن هم کنده شد و به این سبب ابو عبیده میان مردم معروف به اثرم- بی دندان پیشین- بود. و گفته شده است کسی که آن دو حلقه را از گونه های پیامبر (ص) بیرون کشید عقبة بن وهب بن کلدة بود و هم گفته اند ابو الیسر بوده است. واقدی می گوید: در نظر ما صحیح تر آن است که عقبة بن وهب بن کلدة بوده است.
واقدی می گوید: ابو سعید خدری می گفته است: روز جنگ احد به چهره پیامبر (ص) سنگ خورد و دو حلقه از مغفر به گونه هایش فرو شد و چون آن دو حلقه را بیرون کشیدند، از محل زخم همچون دهانه مشک خون بیرون می زد. مالک بن سنان شروع به مکیدن محل زخم کرد و چون دهانش آکنده شد آن را بیرون ریخت. پیامبر فرمود: هر کس دوست دارد به کسی بنگرد که خونش با خون من آمیخته شده است به مالک بن سنان بنگرد. به مالک گفتند: خون می آشامی گفت: آری، خون رسول خدا را می آشامم. و پیامبر (ص) فرمود: «خون هر کس به خون من بیامیزد آتش دوزخ به او نخواهد رسید.» واقدی می گوید: ابو سعید خدری می گفته است، من از جمله کسانی بودم که از محل شیخان برگردانده شدیم و اجازه جنگ به ما داده نشد. میان رو به ما خبر رسید که پیامبر (ص) صدمه دیده است و مردم از گردش پراکنده شده اند. من همراه نوجوانان بنی خدره خود را به حضور پیامبر (ص) رساندیم تا از سلامت ایشان آگاه شویم و خبر آن را برای خانواده های خود ببریم. در بطن قنات مردم را پراکنده دیدیم ولی ما را همت و هدفی جز دیدن پیامبر (ص) نبود و می خواستیم ایشان را ببینیم. همینکه چشم پیامبر (ص) به من افتاد فرمود: سعد بن مالک هستی گفتم: آری پدر و مادرم فدایت باد. نزدیک رفتم و زانوهایش را بوسیدم و آن حضرت سوار بر اسب بود به من فرمود: خداوند در سوگ پدرت پاداشت دهد، و چون به چهره اش نگریستم در هر گونه اش زخمی به اندازه درهمی دیدم و بر پیشانی او هم نزدیک رستنگاه موهایش شکافی بود و از لب پایین ایشان خون می چکید و دندانهای سمت راست هم از ریشه شکسته بود، بر زخم ایشان چیز سیاهی بود، پرسیدم چیست گفتند: بوریای سوخته است پرسیدم، چه کسی گونه های او را زخمی کرده است گفتند: ابن قمیئة.
گفتم، پیشانی او را که شکسته است گفتند: ابن شهاب. پرسیدم، لبش را چه کسی زخمی کرده است گفتند: عتبة بن ابی وقاص.
من پیشاپیش پیامبر (ص) شروع به دویدن کردم تا بر در خانه اش رسید و نتوانست پیاده شود تا آنکه کمکش کردند و آن وقت بود که هر دو زانویش را زخمی دیدم و بر دو سعد، یعنی سعد بن عبادة و سعد بن معاذ، تکیه داده بود تا وارد خانه اش شد. چون آفتاب غروب کرد و بلال برای نماز مغرب اذان گفت، بر همان حال که بر دو سعد تکیه داده بود، برای نماز بیرون آمد و سپس به خانه اش برگشت. مردم در مسجد چراغ و آتش بر افروخته بودند و خستگان و زخمیان را زخم بندی می کردند، بلال اذان نماز عشا را گفت و آن به هنگامی بود که سرخی روز از سمت مغرب هم کاملا غروب کرده بود ولی پیامبر (ص) برای نماز بیرون نیامد و بلال همچنان بر در خانه پیامبر (ص) نشسته بود و چون یک سوم از شب گذشت بلال صدا زد که ای رسول خدا نماز پیامبر (ص) که معلوم شد خوابیده بوده است، برای نماز بیرون آمد و متوجه شدم سبک تر و راحت تر از هنگامی که به خانه رفت حرکت می کند. من هم با پیامبر (ص) نماز عشاء را گزاردم و پیامبر (ص) در حالی که مردان از جایگاه نماز تا کنار حجره صف کشیده بودند به تنهایی حرکت فرمود تا وارد خانه اش شد و من پیش خانواده ام برگشتم و خبر سلامتی پیامبر (ص) را دادم که خدا را سپاس گزاردند و خوابیدند. سران و روی شناسان اوس و خزرج در مسجد پیامبر (ص) ماندند که پاسداری دهند زیرا از شبیخون و بازگشت قریش بیم داشتند.
واقدی می گوید: فاطمه علیها السلام همراه تنی چند از زنان بیرون آمده بود و چون چهره پیامبر (ص) را دید آن حضرت را در آغوش کشید و شروع به پاک کردن خون از چهره پیامبر (ص) فرمود و می گفت: خشم خداوند بر مردمی که چهره پیامبرش را خونین و زخم کنند شدید است. علی (ع) هم رفت و از مهراس آبی آورد و به فاطمه فرمود: این شمشیر غیر قابل نکوهش را از من بگیر. پیامبر (ص) را با ریش به خون خضاب بسته شده به علی (ع) نگریست و فرمود: اگر تو امروز نیکو جنگ کردی، عاصم بن ثابت و حارث بن صمّه و سهل بن حنیف هم نیکو جنگ کردند و شمشیر ابو دجانه هم غیر قابل نکوهش است. واقدی این موضوع را بدینگونه روایت کرده است: محمد بن اسحاق می گوید که علی (ع) برای فاطمه دو بیت شعر خواند که چنین بود: ای فاطمه این شمشیر غیر قابل نکوهش است و من فرومایه و ترسو نیستم به جان خودم سوگند در یاری دادن احمد و فرمانبرداری از خداوندی که به بندگان مهربان است سخت کوشیدم.
و پیامبر (ص) فرمود: اگر امروز جنگ راستین و پسندیده کردی، سماک بن خرشه و سهل بن حنیف هم با تو نیکو پایداری و جنگ کردند.
واقدی می گوید: و چون علی (ع) آب را آورد پیامبر (ص) که سخت تشنه بود، خواست آب بیاشامد، نتوانست وانگهی بویی از آب استشمام کرد که آن را ناخوش داشت و فرمود: مزه این آب تغییر کرده است. چون خون در دهانش جمع شده بود، مضمضه فرمود و آب را از دهان خویش بیرون ریخت و فاطمه علیها السلام با آن آب خونهای چهره پیامبر (ص) را شست. محمد بن مسلمه همراه زنها که چهارده زن بودند و فاطمه (ع) هم با آنها بود و از مدینه خوراک و آشامیدنی بر پشت خود آورده بودند و زخمیان را آب می دادند و زخم بندی می کردند، به جستجوی آب رفت.
واقدی می گوید: کعب بن مالک می گفته است، خودم عایشه و ام سلیم را دیدم که روز جنگ احد مشکهای آب را بر دوش می کشیدند و حمنة دختر جحش تشنگان را آب می داد و زخمیان را زخم بندی می کرد، محمد بن مسلمه پیش زنها آبی نیافت و تشنگی پیامبر (ص) هم شدت پیدا کرد، ناچار با مشک خود به سراغ آب رفت و از قنات حسی که امروز- قرن سوم هجری- کنار قصرهای بنی تمیم قرار دارد، آب گوارا و شیرین برای پیامبر (ص) آورد و رسول خدا از آن نوشید و برای او دعای خیر فرمود.
خون چهره پیامبر (ص) بند نمی آمد و آن حضرت می فرمود از این پس هرگز دشمن چنین بر ما چیره نخواهد شد تا آنکه رکن کعبه را استلام کنیم. چون فاطمه دید خون بند نمی آید، شروع به شستن زخمها کرد و علی (ع) با سپر آب می ریخت و چون بند نیامد، قطعه بوریایی برداشت و آن را سوزاند تا خاکستر شد و آن را روی زخمها پاشید و خون بند آمد. گفته شده است با پشم سوخته چنین فرمود. پیامبر (ص) پس از آن زخمهای چهره اش را با استخوانهای پوسیده معالجه می فرمود و نشان آن از میان رفت و سختی و نشانه ضربه ابن قمیئة را بر دوش خود حدود یک ماه و بیشتر تحمل کرد، ولی برای از میان رفتن نشان زخمهای چهره اش همچنان از استخوان پوسیده استفاده می فرمود.
واقدی می گوید: پیامبر (ص) پیش از آنکه به مدینه برگردد فرمود: چه کسی خبر سعد بن ربیع را برای ما می آورد که من او را در آن گوشه- و با دست خود اشاره فرمود- دیدمش که دوازده زخم نیزه خورده بود. محمد بن مسلمه و گفته می شود ابیّ بن کعب به آن سو رفت، کسی که رفته بود می گوید: من برای شناسایی کشتگان میان ایشان می گشتم که ناگاه سعد بن ربیع را دیدم که بر خاک افتاده است، صدایش زدم، پاسخ نداد.
سپس گفتم: رسول خدا (ص) مرا پیش تو فرستاده است، آهی کشید و چون مرغ نیم بسمل به پر پر آمد و گفت: رسول خدا زنده است گفتم: آری و به ما خبر داد که به تو دوازده زخم نیزه خورده است. گفت: آری، دوازده ضربه نیزه کاری خورده ام. از سوی من به انصار که قوم تو هستند سلام برسان و بگو خدا را و آنچه در شب عقبه با رسول خدا پیمان بسته اید، به خدا سوگند اگر تا هنگامی که چشمی از شما باز است به رسول خدا صدمه ای برسد شما را در پیشگاه خداوند عذری نخواهد بود. هنوز من از پیش او تکان نخورده بودم که درگذشت. من پیش پیامبر (ص) برگشتم و خبر دادم و خود دیدم که آن حضرت رو به قبله ایستاد و دستهای خود را بر افراشت و عرضه داشت: «بار خدایا سعد بن ربیع را در حالی که از او خشنود باشی به حضور بپذیر.» واقدی می گوید: سمداء دختر قیس هم که از زنان خاندان دینار بود بیرون آمد.
دو پسرش نعمان بن عبد عمرو و سلیم بن حارث در جنگ احد همراه پیامبر (ص) بودند و شهید شدند. چون خبر مرگ دو پسرش را به او دادند، پرسید پیامبر (ص) در چه حال است گفتند: خوب و خدا را شکر همان گونه است که تو دوست داری. گفت: به من نشانش دهید تا خود او را ببینم و پیامبر (ص) را به او نشان دادند گفت: ای رسول خدا هر مصیبتی در قبال سلامت تو ناچیز و در خور تحمل است، و شتری برداشت و جنازه دو پسرش را بر آن نهاد و آهنگ مدینه کرد. در راه عایشه او را دید و پرسید چه خبر است.
او را خبر داد و گفت: رسول خدا سلامت است و نمرده است و خداوند گروهی از مؤمنان را به درجه شهادت رساند و خداوند آنان را که کافرند با خشم خودشان برگرداند و خیری ندیدند. عایشه گفت اینها جنازه های کیست گفت: دو پسرم، و بدون معطلی شتر را هی کرد و به راه انداخت تا کنار گور ببرد.
واقدی می گوید: پس از بازگشت قریش جسد حمزة بن عبد المطلب نخستین جسدی بود که به حضور پیامبر (ص) آورد شده، یا از جمله نخستین جسدها بود که آوردند. پیامبر (ص) بر او نماز گزارد و فرمود: فرشتگان را دیدم که او را غسل می دهند و این بدان سبب بود که حمزه جنب بوده است. پیامبر (ص) اجساد شهیدان را غسل نداد و فرمود: آنان را با خونها و زخمهایشان بپیچید که هر کس در راه خدا مجروح شود روز قیامت با همان زخم برانگیخته می شود که رنگ آن رنگ خون و بوی آن بوی مشک خواهد بود و فرمود آنان را همین گونه بگذارید که من روز قیامت گواه ایشان خواهم بود.
حمزه نخستین کسی بود که پیامبر (ص) بر او چهار تکبیر فرمود و نماز گزارد و سپس دیگر شهیدان را آوردند. هر شهیدی را که می آوردند کنار جسد حمزه می نهادند و پیامبر بر آن شهید و حمزه نماز می گزارد و بدینگونه هفتاد مرتبه بر حمزه نماز گزارد که شمار شهیدان هفتاد بود. و گفته شده است: هر نه شهید را که می آوردند و کنار حمزه می نهادند بر آنان و حمزه نماز گزارده می شد و این کار هفت بار تکرار شد و گفته شده است پیامبر (ص) پنج یا هفت یا نه تکبیر بر او فرمود.
واقدی می گوید: در این مورد روایت مختلف است، طلحة بن عبید الله و ابن عباس و جابر بن عبد الله می گویند: پیامبر (ص) بر کشتگان احد نماز گزارد و فرمود: «من خود گواه این گروهم» و ابو بکر گفت: مگر ما برادران ایشان نیستیم که همچون ایشان اسلام آوردیم و همچون آنان جهاد کردیم. فرمود: آری، ولی این گروه بهره و نصیبی از این جنگ نبردند وانگهی نمی دانم شما پس از من چه کار خواهید کرد ابو بکر گریست و گفت: مگر ما بعد از تو زنده خواهیم بود و حال آنکه انس بن مالک و سعید بن نسیب می گویند: پیامبر (ص) بر شهیدان احد نماز نگزارد.
واقدی می گوید: پیامبر (ص) به خویشاوندان شهیدان فرمود: گورها را گشاد و گود و خوب بکنید، و هر دو یا سه تن را با هم در یک گور دفن کنید و هر کدام را که بیشتر قرآن می دانستند، زودتر به خاک بسپرید. در مورد حمزه همچنان که در گور بود دستور فرمود قطیفه اش را بر او بکشند و آن قطیفه کوتاه بود و چون بر سرش می کشیدند، پاهایش آشکار می شد و چون بر پاهایش می کشیدند، چهره اش برهنه می ماند. مسلمانان گریستند و گفتند: ای رسول خدا عموی رسول خدا کشته می شود و پارچه ای برای کفن او پیدا نمی شود. فرمود: آری شما در سرزمینی سنگلاخ و بدون درخت و کشتزار زندگی می کنید و به زودی شهرهای بزرگ و ییلاقها گشوده می شود و مردم آنجا کوچ می کنند و سپس به خویشاوندان خود پیام می دهند که بروند و حال آنکه اگر بدانند مدینه برای ایشان بهتر است. سوگند به کسی که جان من در دست اوست هیچ کس بر سختی و گرفتاری زندگی مدینه پایداری نخواهد کرد، مگر اینکه من به روز رستاخیز شفیع یا گواه او خواهم بود.
واقدی می گوید: به روزگار خلافت عثمان برای عبد الرحمان بن عوف پارچه و خوراک آوردند، گفت: اما برای حمزه و مصعب که هر دو بهتر از من بودند، کفن یافت نشد. واقدی می گوید: پیامبر (ص) از کنار جسد مصعب بن عمیر که شهید شده بود و در قطیفه ای کهنه پیچیده شده بود عبور کرد و فرمود: ترا در مکه دیدم در حالی که هیچ کس حله بهتر و گیسوی پاکیزه تر از تو نداشت و اینک خاک آلوده و ژولیده موی در چنین قطیفه ای هستی و سپس دستور فرمود، به خاکش بسپارند. برادرش ابو الروم و عامر بن ربیعه و سویبطة بن عمرو بن حرمله وارد گور او شدند و به خاکش سپردند و علی (ع) و زبیر و ابو بکر و عمر وارد گور حمزه شدند و در حالی که پیامبر (ص) کنار گور نشسته بود حمزه را به خاک سپردند.
واقدی می گوید: مردم یعنی بیشتر آنان شهیدان خویش را به مدینه بردند و گروهی از آنان در بقیع کنار خانه زید بن ثابت و گروهی در محله بنی سلمه به خاک سپرده شدند.
در این هنگام منادی رسول خدا (ص) ندا داد که شهیدان را به همانجا که کشته شده اند برگردانید، ولی چون مردم شهیدان خود را به خاک سپرده بودند هیچ جنازه ای برگردانده نشد، مگر یک تن که هنگام رسیدن فرمان هنوز دفن نشده بود و آن هم شماس بن عثمان مخزومی است که او را در حالی که هنوز رمقی داشت به مدینه آوردند و به خانه عایشه بردند. ام سلمه گفت: پسر عموی مرا به خانه کس دیگری غیر از من می برند. پیامبر (ص) فرمود: او را به خانه ام سلمه ببرید و چنان کردند و او در خانه ام سلمه درگذشت.
پیامبر (ص) دستور فرمود: جسد او را به احد بردند و آنجا خاک کردند، در همان جامه که بر تن داشت. او یک شبانه روز زنده مانده بود و چیزی نخورد، پیامبر (ص) نه او را غسل داد و نه بر او نماز گزارد.
واقدی می گوید: گورهایی که در احد کنار یکدیگر قرار دارد و گروه بسیاری از مردم آن را گورهای شهیدان احد می پندارند، چنان نیست، طلحة بن عبید الله و عبّاد بن تمیم مازنی می گفته اند آنها گورهای گروهی از اعراب است که در خشکسال روزگار حکومت عمر، که به سال خاکستر معروف است، آنجا زندگی می کردند و همانجا مردند و به خاک سپرده شدند. ابن ابی ذئب و عبد العزیز بن محمد هم می گفته اند ما این گورهایی را که کنار یکدیگر است، نمی شناسیم و بدون تردید گورهای مردمی از بادیه نشینان است و می گفتند ما گور حمزه و گور عبد الله بن حزام و گور سهل بن قیس را می شناسیم، و گور دیگری نمی شناسیم.
واقدی می گوید: رسول خدا (ص) هر سال به زیارت گورهای شهیدان احد می رفت و چون به دامنه کوه می رسید صدای خود را بلند می فرمود و می گفت: سلام بر شما باد بر آنچه شکیبایی کردید و خانه آخرت چه نیکوست، ابو بکر و عمر و عثمان هم هر سال یک بار همین کار را می کردند و معاویه هم هرگاه برای انجام حج یا عمره از مدینه می گذشت به زیارت ایشان می رفت.
گوید: فاطمه دختر رسول خدا (ص) هر دو سه روز یک بار به زیارت شهدا می رفت و کنار گور آنان می گریست و دعا می کرد. سعد ابن ابی وقاص هم هرگاه به مزرعه خود در غابه می رفت از پشت گورهای شهیدان می گذشت و سه بار می گفت سلام بر شما باد و می گفت هیچ کس تا روز قیامت بر ایشان سلام نمی دهد مگر اینکه پاسخش را می دهند. گوید: پیامبر (ص) از کنار گور مصعب بن عمیر گذشت، توقف فرمود و برای او دعا کرد و آیه بیست و چهارم سوره احزاب را تلاوت کرد که می فرماید: «از مؤمنان مردانی هستند که عهدی را که با خداوند متعال کرده بودند به راستی انجام دادند، گروهی پیمان خویش را تمام و جان فدا کردند و گروهی از ایشان منتظرند و هیچ گونه تغییر و تبدیلی ندادند»، آنگاه فرمود: اینان فردای قیامت در پیشگاه خداوند گواهان خواهند بود، کنار گور آنان و به زیارت ایشان بیایید، و بر ایشان سلام کنید و سوگند به کسی که جان من در دست اوست هیچ کس تا روز قیامت بر ایشان سلام نمی دهد مگر اینکه پاسخش می دهند. ابو سعید خدری هم کنار گور حمزه می ایستاد و دعا می کرد و قرآن می خواند و همین سخن پیامبر (ص) را می گفت. ام سلمه هم، که رحمت خدا بر او باد، در هر ماه یک روز آنجا می رفت و بر شهیدان سلام می داد و تمام روزش را همانجا می ماند. یک روز که همراه غلامش نبهان آمده بود، نبهان بر شهیدان سلام نداد، ام سلمه گفت: ای بدبخت به اینان سلام نمی دهی به خدا سوگند تا روز قیامت هیچ کس بر آنان سلام نمی دهد مگر اینکه پاسخش می دهند.
گوید: ابو هریره و عبد الله بن عمر هم به زیارت شهیدان می رفتند و بر آنان سلام می دادند. فاطمه خزاعی می گوید: روزی همراه یکی از خواهران خود بر گور حمزه سلام دادیم و از میان گور آوایی شنیدیم که سلام و رحمت خدا بر شما باد، و هیچ کس نزدیک ما نبود. واقدی می گوید: چون رسول خدا (ص) از دفن ایشان آسوده شد، اسب خود را خواست و سوار شد و مسلمانان که عموما زخمی بودند برگرد آن حضرت راه افتادند و هیچ قبیله ای به اندازه دو قبیله بنی سلمه و بنی عبد الاشهل زخمی نداشتند. چون کنار مدینه رسیدند پیامبر (ص) فرمود: به صف بایستید. مردان در دو صف ایستادند و زنها که شمارشان چهارده زن بود پشت سر مردان ایستادند. پیامبر (ص) دستهایش را بر افراشت و به پیشگاه خداوند چنین عرضه داشت: بار خدایا ستایش همه اش از آن تو است، بار خدایا آنچه را که تو بگستری و بگشایی کسی نیست که آن را ببندد، و برای آنچه تو ارزانی داری منع کننده ای نیست، و آنچه را که تو باز داری کسی عطا کننده آن نخواهد بود. آن کس را که گمراه سازی، راهنمایی برایش نیست، و آن کس را که هدایت فرمایی گمراه کننده ای برای او نیست. آنچه را دور سازی، کسی نزدیک کننده نیست و آنچه را نزدیک فرمایی، دور کننده ای برای او نیست. بار خدایا من از برکت و رحمت و فضل و عافیت تو مسألت می کنم. پروردگارا من از تو نعمت پایداری را که نابود و دگرگون نمی شود، مسألت می کنم. بار خدایا ایمنی و توانگری روز بیم و بینوایی را از پیشگاهت مسألت می کنم.
خدایا از شر آنچه ارزانی فرموده و باز داشته ای به تو پناه می برم. پروردگارا ما را مسلمان بمیران، خدایا ایمان را محبوب ما قرار بده، و آن را در دل ما بیارای و زینت بخش و کفر و تبهکاری و سرکشی را برای ما و در نظرمان ناخوشایند فرمای و ما را از رهنمون شدگان قرار بده. خدایا کافران اهل کتاب را که پیامبران ترا تکذیب می کنند و خلق را از راه تو باز می دارند شکنجه فرمای. خدایا پلیدی و عذاب بر ایشان فرو فرست آمین.
واقدی می گوید: پیامبر (ص) در سمت راست محل بنی حارثه اندکی فرود آمد و سپس به محله بنی عبد الاشهل رسید که بر کشتگان خود می گریستند. پیامبر (ص) فرمود: ولی حمزه گریه کنندگانی ندارد. زنان برای دیدن پیامبر (ص) و اطلاع از سلامت او بیرون آمدند. ام عامر اشهلی نوحه سرایی را رها کرد و به حضور پیامبر (ص) که هنوز زره بر تن داشت آمد و همینکه چشمش به پیامبر (ص) افتاد گفت: ای رسول خدا هر سوگی پس از سلامت تو قابل تحمل و اندک است. کبشه دختر عتبة بن معاویة بن بلحارث بن خزرج- که مادر سعد بن معاذ است- دوان دوان خود را به حضور پیامبر (ص) رساند که سوار بر اسب خود توقف فرموده بود و سعد بن معاذ لگام اسب را در دست داشت، سعد گفت: ای رسول خدا مادرم آمده است. فرمود: خوش آمده است. مادر سعد به پیامبر (ص) نزدیک شد و گفت: اینک که ترا سالم می بینم سوگ اندک شد. پیامبر (ص) درباره کشته شدن پسرش عمرو بن معاذ او را تسلیت گفت و افزود: ای مادر سعد بر تو مژده باد و به خانواده شهیدان هم مژده بده که آنان همگی در بهشت دوستان یکدیگرند و شفاعت آنان هم درباره افراد خاندانشان پذیرفته است- از آن قبیله دوازده تن شهید شده بودند- مادر سعد گفت: ای رسول خدا بسیار خوشنود شدیم و دیگر هرگز کسی بر آنان نمی گرید، و گفت: ای رسول خدا برای بازماندگان آنان دعا فرمای. رسول خدا عرضه داشت: پروردگارا اندوه دلهای ایشان را بزدای و مصیبت ایشان را جبران فرمای و بازماندگان ایشان را نکو حال فرمای.
پیامبر (ص) سپس خطاب به سعد بن معاذ فرمود: ای ابا عمرو لگام اسب را رها کن، و او چنان کرد و مردم هم از پی پیامبر (ص) حرکت کردند. آنگاه پیامبر (ص) به سعد بن معاذ فرمود: ای ابا عمرو زخمیهای خاندان تو بسیارند، و هیچ مجروحی از آنان نیست مگر آنکه روز قیامت با زخم به ظاهر تازه مبعوث می شود، رنگ زخمش رنگ خون بوی آن بوی مشک است، و هر کس زخمی است در خانه خود قرار گیرد و زخم خویش را مداوا کند. سوگند می دهم که دیگر همراه من تا خانه ام نیایید، سعد میان زخمیان با صدای بلند جار کشید که خواست پیامبر (ص) چنین است که هیچ مجروحی از بنی عبد الاشهل پیامبر (ص) را نباید همراهی کند. مجروحان بنی عبد الاشهل، که سی مرد بودند، از همراهی پیامبر (ص) خود داری کردند و آن شب را آتش افروختند و مجروحان خود را مداوا کردند. سعد بن معاذ خود پیامبر (ص) را تا خانه آن حضرت همراهی کرد و سپس پیش زنان خود برگشت و آنها را به جانب خانه پیامبر (ص) برد و هیچ زنی از خاندان عبد الاشهل باقی نماند مگر اینکه بر در خانه پیامبر (ص) آمدند و فاصله میان نماز مغرب و عشا را گریستند و چون پیامبر (ص) پس از خوابیدن برای نماز شب برخاست و یک سوم از شب گذشته بود، صدای گریستن آنان را شنید و پرسید: این چیست گفتند: زنان انصار بر حمزه می گریند. رسول خدا خطاب به زنان فرمود: خدای متعال از شما و فرزندانتان خوشنود باد و به زنان فرمان داد به خانه های خود برگردند.
مادر سعد بن معاذ می گوید: پس از اینکه مدت زیادی از شب گذشته بود به خانه های خود برگشتیم و مردان ما همراهمان بودند و از آن پس هیچ کس از زنهای ما بر مرده ای نمی گریست مگر آنکه قبلا بر حمزه می گریست و این سنّت تا امروز همچنین است. گفته می شود، بعد از سعد بن معاذ، معاذ بن جبل، زنان بنی سلمه و عبد الله بن رواحة زنان بلحارث بن خزرج را برای گریستن و نوحه سرایی آوردند که پیامبر (ص) فرمود من چنین چیزی نمی خواستم و فردای آن روز زنان را به شدت از نوحه سرایی منع فرمود.
واقدی می گوید: ابن ابیّ و منافقانی که همراهش بودند، از آنچه بر مسلمانان رسیده بود اظهار شادی و آنان را سرزنش می کردند و نکوهیده ترین گفتار را می گفتند عبد الله بن ابی پیش پسرش که زخمی شده بود آمد، او زخمهای خود را داغ می کرد و مقدار زیادی بلکه تمام شب سپری شد و پدرش به او گفت: بیرون رفتن تو با محمد به این راه مطابق رأی من نبود که او از پیشنهاد من سرپیچی و از پیشنهاد پسر بچه ها اطاعت کرد و به خدا سوگند گویی می دیدم که کار چنین می شود. پسرش گفت: آنچه خداوند برای رسول خود و مسلمانان پیش آورد به خواست خودش خیر خواهد بود. یهودیان هم سخنان زشت آشکار ساختند و گفتند محمد فقط خواهان پادشاهی است که هرگز هیچ پیامبری در مورد خود و یارانش چنین زخمی نشده است، منافقان هم شروع به خودداری از یاری دادن پیامبر (ص) و یارانش کردند و مردم را به پراکنده شدن از حضور پیامبر فرمان می دادند و به اصحاب پیامبر (ص) می گفتند: کسانی از شما که کشته شدند اگر پیش ما بودند کشته نمی شدند و کار به آنجا کشید که عمر بن خطاب این موضوع را در چند جا شنید و به حضور پیامبر (ص) رفت و برای کشتن یهودیان و منافقانی که این سخن را از ایشان شنیده بود، اجازه خواست. پیامبر (ص) به او فرمود: ای عمر خداوند دین خود را آشکار و پیامبرش را عزیز خواهد کرد، یهودیان دارای عهد و در ذمه هستند و من آنان را نمی کشم. عمر گفت: در مورد این منافقان که این سخن را می گویند، چه می گویی فرمود: مگر آنان آشکارا شهادت به وحدانیت خدا و اینکه من رسول خدایم نمی دهند گفت: چرا، ولی این کار را از بیم شمشیر انجام می دهند و اینک کارشان برای ما روشن شده است و در قبال این شکست خداوند کینه های آنان را برای ما روشن ساخته است. پیامبر فرمود: من از کشتن هر کس که لا اله الا الله و محمد رسول الله بگوید نهی شده ام. و ای پسر خطاب قریش دیگر هرگز به مانند امروز بر ما چیره نخواهد شد و دست نخواهند یازید و ما رکن کعبه- حجر الاسود- را استلام خواهیم کرد.
ابن عباس روایت می کند: پیامبر (ص) به مسلمانان فرمود: این برادران شما که در جنگ احد کشته شدند، ارواح ایشان به صورت پرندگانی سبز رنگ در آمد که به جویبارهای بهشت می روند و از میوه های بهشتی می خورند و به قندیلهای زرین که در سایه عرش آویخته است پناه می گیرند و چون پاکیزگی و بوی خوش، و گوارایی خوراک و آشامیدنی خود را دیدند و دانستند که بازگشت ایشان چگونه جایی است گفتند ای کاش برادران ما می دانستند که خداوند چگونه ما را گرامی داشته و ما در چه نعمتی به سر می بریم تا در جهاد و به هنگام جنگ سستی و خود داری نکنند. خداوند متعال به ایشان فرمود، من از سوی شما این موضوع را به آنان ابلاغ می کنم و این آیه را نازل فرمود: «و کسانی را که در راه خدا کشته شده اند مردگان مپندارید که ایشان زندگانند و در پیشگاه پروردگارشان روزی داده می شوند.»

سخن درباره آنچه بر مشرکان پس از بازگشت به مکه گذشت

واقدی می گوید: موسی بن شیبة از قطن بن وهیب لیثی برای من نقل کرد که چون دو گروه از یکدیگر جدا شدند دست بداشتند و قریش آهنگ مکه کردند، شتران را سوار شدند و اسبها را یدک کشیدند. وحشی، غلام جبیر بن مطعم، بر مرکب خود چهار روزه خود را به مکه رساند تا مژده شکست و کشته شدن مسلمانان را بدهد. چون به گردنه و دروازه حجون رسید با صدای بلند فریاد برآورد و چند بار گفت: ای گروه قریش تا مردم پیش او جمع شدند، و بیم آن داشتند که خبر ناخوش آورده باشد و چون وحشی جمع آنان را کافی دید، گفت: مژده دهید که از یاران محمد چنان کشتاری کردیم که در هیچ حمله ای چنان کشتاری نکرده ایم، محمد را هم زخمی و زمین گیر کردیم و سر و سالار لشکر، حمزة بن عبد المطلب را کشتیم. مردم از هر سو پراکنده شدند و شروع به اظهار شادی در مورد کشته شدن یاران پیامبر کردند.
جبیر بن مطعم با وحشی خلوت کرد و گفت: بنگر چه می گویی وحشی گفت: به خدا سوگند راست گفتم: جبیر پرسید: حمزة را تو کشتی گفت: آری، به خدا سوگند که بر او زوبین پراندم که به شکمش خورد و از میان رانهایش بیرون آمد و هر چه او را صدا کردند، پاسخ نداد و من جگر حمزه را گرفته ام و با خود پیش تو آوردم که آن را ببینی.
جبیر گفت: اندوه زنهای ما را از میان بردی و سوزش دلهای ما را خنک کردی و به زنان خود فرمان داد که به استعمال بوی خوش و روغن بازگردند.
واقدی می گوید: عبد الله بن ابی امیة بن مغیرة مخزومی همینکه مشرکان در آغاز جنگ احد شکست خوردند و گریختند همچنان گریزان به راه خود ادامه داد و خوش نداشت که به مکه آید. به طائف رفت و به مردم ثقیف گفت: یاران محمد پیروز شدند و ما شکست خوردیم و من نخستین کسی هستم که پیش شما آمده است و سپس برای آنان خبر آمد که قریش پیروز شده است و دولت برای او برگشته است.
واقدی می گوید: قریش آهنگ مکه کرد و پیروز وارد آن شهر شد و شادی دل آنان در آن هنگام به اندازه اندوه و دلتنگی آنان در جنگ بدر بود و اندوه و خشمی که بر دل مسلمانان رسید همچون شادی و نشاط ایشان در جنگ بدر بود. خداوند متعال فرموده است «و این روزگاران را میان مردمان می گردانیم» و خداوند سبحان فرموده است «چون به شما مصیبتی رسید که دو برابر آن را رسانده بودید، گفتید این چگونه و از کجاست، بگو از نزد خود شماست.» منظور این است که شما در جنگ بدر هفتاد تن از قریش را کشتید و هفتاد تن اسیر گرفتید که دو برابر مصیبت شما در احد بود، و اینکه گفتید این از کجا و چگونه بود و حال آنکه ما وعده داده شده به نصرت و نزول فرشتگان بودیم و میان ما پیامبر بزرگواری است که وحی بر او نازل می شود، در پاسخ می فرماید «از نزد خود شماست» یعنی تیر اندازان- محافظان تنگه کوه- که با فرمان پیامبر مخالفت کردند و سرپیچی نمودند، و نصرت و فرود آمدن فرشتگان مشروط به اطاعت بوده است که از فرمان پیامبر سرپیچی نشود، مگر نمی بینی که خداوند می فرمای «آری اگر صبر کنید و پرهیزگار باشید شما را همان دم پروردگارتان به پنج هزار فرشته نشاندار یاری خواهد رساند.» و این کار را مشروط به آن شرط فرموده است.