فهرست کتاب


جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه جلد 6

ابن ابی الحدید دکتر محمود مهدوی دامغانی‏

سخن درباره فرشتگان که آیا در جنگ احد فرود آمده و جنگ کرده اند یا نه

واقدی می گوید: زبیر بن سعید از عبد الله بن فضل برای من نقل کرد که می گفته است: پیامبر (ص) لوای لشکر خود را به مصعب بن عمیر داد و سپس فرشته ای به صورت مصعب آن را گرفت. پیامبر (ص) در پایان آن روز می فرمود: ای مصعب به پیش فرشته به سوی پیامبر (ص) برگشت و گفت: من مصعب نیستم. و رسول خدا دانست او فرشته ای است که با او تأیید شده است.
واقدی می گوید: از ابو معشر هم شنیدم که همین سخن را می گفت.
گوید: عبیده دختر نایل از قول عایشه دختر سعد بن ابی وقاص از قول سعد برایم نقل کرد که می گفته است: در جنگ احد می دیدم به سوی من تیر زده می شود ولی مردی سپید و خوش چهره که او را نمی شناختم آن را از من برمی گرداند و بعدها چنان پنداشتم که او فرشته بوده است.
واقدی می گوید: ابراهیم بن سعد از قول پدرش از جدش سعد بن ابی وقاص برای من نقل کرد که می گفته است: در جنگ احد دو مرد را دیدم که جامه های سپید بر تن دارند، یکی بر جانب راست و دیگری بر جانب چپ رسول خدا به سختی نبرد می کردند، آن دو را نه پیش از آن و نه پس از آن دیدم.
گوید: عبد الملک بن سلیمان از قطن بن وهب از عبید بن عمیر برایم نقل کرد که می گفته است چون قریش از جنگ احد برگشتند ضمن گفتگو درباره پیروزیهای خود در انجمنهای خویش می گفتند اسبان ابلق و مردان سپید چهره ای را که در جنگ بدر می دیدیم ندیدیم.
گوید: عبید بن عمیر می گفته است: فرشتگان در جنگ احد جنگ نکردند.
واقدی می گوید: ابن ابی سبرة از عبد المجید بن سهیل از عمر بن حکم برای من نقل کرد که می گفته است: در جنگ احد حتی یک فرشته هم به یاری رسول خدا نیامد و امداد و حضور فرشتگان در جنگ بدر بود و نظیر همین سخن از عکرمه هم نقل شده است.
گوید: مجاهد می گفته است: فرشتگان در جنگ احد حاضر شدند ولی جنگ نکردند و آنان فقط در جنگ بدر جنگ کردند.
گوید: و از ابو هریره روایت است که گفته است: خداوند مسلمانان را وعده فرموده بود که اگر پایداری کنند آنان را مدد رساند و چون پراکنده شدند، فرشتگان در آن روز جنگ نکردند.

سخن در چگونگی کشته شدن حمزة بن عبد المطلب رضی الله عنه

واقدی می گوید: وحشی- قاتل حمزة- برده دختر حارث بن عامر بن نوفل بن عبد مناف بوده است و هم گفته اند برده جبیر بن مطعم بن عدی بن نوفل بن عبد مناف بوده است. دختر حارث به او گفت: پدرم در جنگ بدر کشته شده است، اگر تو یکی از این سه تن را بکشی آزاد خواهی بود. محمد، علی بن ابی طالب یا حمزة بن عبد المطلب را که من در این قوم کسی جز این سه تن را همپای و همتای پدرم نمی بینم. وحشی گفت: در مورد محمد خودت هم می دانی که من بر او دست نخواهم یافت و یارانش او را هرگز رها نمی کنند، در مورد حمزه هم به خدا سوگند اگر او را در حال خفته بودنش هم ببینم یارای بیدار کردنش را ندارم، اما در مورد علی او را تعقیب و جستجو خواهم کرد. وحشی می گوید: به روز جنگ احد در جستجوی علی بودم که در همان حال علی ظاهر شد، او را مردی آزموده و دور اندیش دیدم که فراوان اطراف خود را می پاید. با خود گفتم: این کسی نیست که من در جستجویش باشم، ناگاه متوجه حمزه شدم که سر از پای نشناخته حمله می کند. پشت سنگی برای او کمین کردم. چشم حمزه کم نور بود و صدای نفس او که با خشم بیرون می آمد شنیده می شد. سباع بن ام نیار راه را بر حمزه بست، مادر سباع که کنیز شریف بن علاج بن عمرو بن وهب ثقفی بود در مکه کودکان را ختنه می کرد، کنیه سباع ابو نیار بود. حمزه به او گفت ای پسر زن برنده چوچوله ها کار تو هم به آنجا کشیده است که بر ما حمله کنی و مردم را بر ضد ما یاری دهی پیش آی، حمزه او را چند قدمی با خود کشید و سپس او را افکند و زانو بر سینه اش نهاد و سرش را برید همان گونه که سر گوسپند را می برند.
آنگاه مرا دید و به سوی من خیز برداشت و همینکه به مسیل رسید پایش لغزید و در همین حال من زوبین خود را به حرکت در آوردم و رها کردم و چنان به تهیگاه حمزه خورد که از مثانه اش بیرون آمد. گروهی از یارانش گرد او جمع شدند و شنیدم که او را صدا می زنند و می گویند ابو عمارة و او پاسخ نمی دهد. گفتم: به خدا سوگند که این مرد مرده است، و سوگند هند را در مرگ پدر و برادر و عمویش به یاد آوردم. یاران حمزه همینکه یقین به مرگ او پیدا کردند از کنار جسدش پراکنده شدند و مرا ندیدند. من دویدم و شکم حمزه را دریدم و جگرش را بیرون کشیدم و خود را به هند دختر عتبه رساندم و گفتم: اگر قاتل پدرت را کشته باشم به من چه می دهی گفت: هر چه می خواهی بخواه. گفتم: این جگر حمزه است. آن را به دندان گزید و پاره ای از آن را جوید و از دهان بیرون انداخت و نفهمیدم که نتوانست بجود و بخورد یا خوشش نیامد آنگاه زر و زیور و جامه های خود را بیرون آورد و به من داد و گفت: چون به مکه رسیدیم ترا ده دینار خواهد بود. سپس به من گفت: جای کشته شدنش را به من نشان بده و نشانش دادم. اندامهای نرینه و گوشها و بینی او را برید و از آنها برای خود گوشوار و دستبند و خلخال درست کرد و آنها را و جگر حمزه را با خود به مکه آورد.
واقدی می گوید: عبد الله بن جعفر از ابن ابی عون از زهری از عبید الله بن عدی بن خیار برای من نقل کرد که می گفته است: به روزگار عثمان بن عفان در شام به جهاد رفتیم. پس از نماز عصر به شهر حمص رسیدیم و پرسیدیم: وحشی کجاست گفتند: در این ساعت نمی توانید او را ببینید که هم اکنون سرگرم باده گساری است و تا صبح شراب می آشامد. ما که هشتاد تن بودیم به خاطر دیدار او شب را همانجا ماندیم. پس از آنکه نماز صبح را خواندیم به خانه وحشی رفتیم. پیر مردی فرتوت شده بود و برای او تشکچه ای که فقط خودش روی آن جا می گرفت گسترده بودند. به او گفتیم درباره کشتن حمزه و مسیلمه برای ما حرف بزن، خوشش نیامد و سکوت کرد. گفتیم: ما فقط به خاطر تو دیشب را اینجا مانده ایم. گفت: من برده جبیر بن مطعم بن عدی بودم. چون مردم برای جنگ احد راه افتادند مرا خواست و گفت: حتما به یاد داری و دیدی که طعیمة بن عدی را در جنگ بدر حمزة بن عبد المطلب کشت و از آن روز تاکنون زنهای ما گرفتار اندوه شدیدی هستند، اگر حمزه را بکشی آزاد خواهی بود. من با مردم بیرون آمدم و با خود چند زوبین داشتم، هرگاه از کنار هند دختر عتبه می گذشتم می گفت: ای ابا دسمه امروز باید انتقام بگیری و دلها را خنک کنی. چون به احد رسیدیم حمزه را دیدم که سخت به مردم حمله می کند و سر از پا نمی شناسد، من برای او پشت درختی کمین کردم، حمزه مرا دید و آهنگ من کرد ولی همان دم سباع خزاعی راه را بر او بست، حمزه آهنگ او کرد و گفت: تو هم ای پسر برنده چوچوله ها کارت به آنجا کشیده که به ما حمله کنی، جلو بیا.
حمزه به او حمله کرد و پاهایش را کشید و او را بر زمین کوبید و کشت و شتابان آهنگ من کرد ولی گودالی پیش پای او قرار داشت که لغزید و در آن افتاد. من زوبینی پرتاب کردم که به زیر نافش خورد و از میان دو پایش بیرون آمد و او را کشت. خود را به هند دختر عتبه رساندم و خبر دادم. او جامه های گرانبها و زر و زیور خود را به من داد، بر ساقهای پای هند دو خلخال از مهره های ظفار بود و دو دستبند سیمین و چند انگشتری بر انگشتان پای خود داشت که همه را به من بخشید.
اما در مورد مسیلمه، ما وارد حدیقة الموت شدیم و همینکه مسیلمه را دیدم بر او زوبین پرتاب کردم. در همان حال مردی از انصار هم بر او شمشیر زد و خدای تو داناتر است که کدام یک از ما دو تن او را کشته ایم، البته من شنیدم که زنی از بالای دیوار فریاد می کشید که مسیلمه را آن برده حبشی کشت.
عبید الله بن عدی- راوی این روایت- می گوید: به وحشی گفتم: آیا مرا می شناسی نگاهش را به من دوخت و گفت: تو پسر عدی از عاتکه دختر عیص نیستی گفتم: چرا، گفت به خدا سوگند من پس از اینکه ترا از گهواره ات برداشتم و با قنداق به مادرت دادم که شیرت دهد دیگر ندیده ام هنوز لاغری و سپیدی پاهایت را در نظر دارم که گویی همین امروز بوده است.
محمد بن اسحاق در کتاب مغازی روایت می کند که هند در آن روز خود را بالای سنگی که مشرف بر آوردگاه بود رساند و با صدای بلند این ابیات را خواند: ما شما را در قبال جنگ بدر مکافات کردیم و جنگ پس از جنگ دارای سوزش و التهاب است، مرا از عتبه و برادرم و عمویش و پسر نوجوانم یارای شکیبایی نیست، خود را تسکین دادم و نذرم را برآوردم، ای وحشی جوشش سینه ام را شفا بخشیدی و در تمام عمر سپاسگزاری از وحشی بر عهده من است تا آنگاه که استخوانهایم در گورم از هم بپاشد.
هند دختر اثاثة بن مطلب بن عبد مناف او را چنین پاسخ داده است: ای هند تو در جنگ بدر و جز آن خوار و زبون شدی ای دختر مرد فرومایه و مکار کافر... محمد بن اسحاق می گوید: و از جمله اشعار دیگری که هند دختر عتبه در جنگ احد رجز خوانی کرده است این ابیات است: در جنگ احد دل خود را از حمزه تسکین دادم و شکمش را از ناحیه جگرش دریدم، این کار اندوه گران و درد انگیز مرا زدود، جنگ شما را همچون باران آمیخته با تگرگ فرو گرفت ما همچون شیران بر شما حمله آوردیم.
محمد بن اسحاق می گوید: صالح بن کیسان برای من نقل کرد که گفته اند، عمر بن خطاب به حسان بن ثابت گفت: ای ابا الفریعة ای کاش شنیده بودی که هند چه می گفت، و ای کاش سر مستی او را دیده بودی که چگونه روی سنگی ایستاده بود و رجز خوانی می کرد، و ای کاش می شنیدی که چگونه کاری را که نسبت به حمزه انجام داده است باز گو می کرد. حسان گفت: به خدا سوگند همان هنگام که در کوشک و برج بودم، زوبین را دیدم که در هوا به حرکت آمد و با خود گفتم: این سلاح از اسلحه عرب نیست و گویا همان زوبین به حمزه پرتاب شده است و دیگر چیزی نمی دانم. اینک برخی از گفتار هند را برای من بگو تا شر او را از شما کفایت کنم. عمر برخی از اشعار هند را برای حسان خواند و حسان ابیات زیر را در هجو هند دختر عتبه سرود: آن زن فرومایه سر مستی و شادی کرد و خوی او فرومایگی است که با کفر سر مستی کرده است... حسان همچنین ابیات زیر را هم در نکوهش هند سروده است: این کودکان فرومایه که در ریگزارهای «اجیاد» و میان خاکها افتاده اند و بر خاک می غلتند از کیست... با ابیات دیگری که چون فحش و دشنام است از آوردن آن می گذرم.
واقدی از قول صفیه دختر عبد المطلب نقل می کند که می گفته است: در جنگ احد ما زنها در برجها و پشت بامها مدینه بودیم، حسان بن ثابت هم همراه ما در برج فارع بود، تنی چند از یهود به سوی برج آمدند و آهنگ برجها کردند. من به حسان گفتم: ای ابن فریعه کاری بکن. گفت: به خدا سوگند من نمی توانم جنگ کنم. در همین حال یک یهودی شروع به بالا آمدن از برج کرد. من به حسان گفتم: شمشیرت را به من بده و ترا کاری نباشد، چنان کرد، من گردن آن یهودی را زدم و سرش را میان دیگران پرتاب کردم که چون آن را دیدند پراکنده شدند. صفیه می گوید: در آغاز روز همچنان که در برج فارع و مشرف بر برجهای دیگر بودم می نگریستم، ناگاه زوبینها را دیدم، با خود گفتم مگر دشمن زوبین هم دارد و نمی دانستم که همین زوبین به برادرم- حمزه- پرتاب شده است. صفیه می گوید: در آخر روز طاقت نیاوردم و خودم را به حضور پیامبر (ص) رساندم، من همان هنگام که در برج بودم از طرز رفتار حسان که به دورترین نقطه برج پناه برد دانستم که مسلمانان شکست خورده و پراکنده شده اند. او همینکه متوجه شد دوباره دولت از مسلمانان است برگشت و کنار دیوار برج ایستاد. همینکه من همراه گروهی از زنان انصار نزدیک رسیدیم، یاران پیامبر (ص) را پراکنده دیدم و نخستین کسی را که دیدم برادر زاده ام علی بود. او به من گفت: عمه جان برگرد که برخی از جنازه ها برهنه اند. گفتم: رسول خدا در چه حال است گفت: خوب است. گفتم: او را به من نشان بده تا ببینمش، علی اشاره ای پوشیده کرد و من خود را پیش آن حضرت که زخمی شده بود رساندم. واقدی می گوید: پیامبر (ص) روز احد شروع به پرس و جو درباره حمزه کرد و می فرمود: عمویم چه کرد از حمزه چه خبر حارث بن صمّه به جستجوی او رفت و چون دیر کرد، علی بن ابی طالب (ع) به آن منظور رفت و در همان حال این ابیات را می خواند: «پروردگارا حارث بن صمه از دوستان وفادار و نسبت به ما متعهد است در پی کار مهمی سرگشته و گم گشته است گویا در جستجوی بهشت است.» تا آنکه علی (ع) پیش حارث رسید و حمزه را کشته دید برگشت و پیامبر (ص) را آگاه ساخت. پیامبر (ص) پیاده آمد و کنار جسد حمزه ایستاد و فرمود: هرگز جایی که برای من خشم برانگیزتر از اینجا باشد نایستاده ام، در این هنگام صفیه آشکار شد، پیامبر (ص) به زبیر فرمود: مادرت را از من دور کن و در همان حال مشغول کندن گور برای حمزه بودند. زبیر به مادر گفت: مادر جان برگرد که برخی از جنازه ها برهنه اند. گفت: من تا پیامبر (ص) را نبینم بر نمی گردم و همینکه آن حضرت را دید گفت: ای رسول خدا برادرم حمزه کجاست فرمود: میان مردم است. صفیه گفت: تا او را نبینم برنمی گردم. زبیر می گوید: من مادر خود را همانجا روی زمین نشاندم تا جسد حمزه به خاک سپرده شد. پیامبر (ص) فرمود: اگر نه این بود که زنان ما افسرده می شدند، جسد عمویم را به خاک نمی سپردم و برای درندگان و پرندگان می گذاشتم تا روز قیامت از میان شکم و چینه دان آنان محشور شود.
واقدی می گوید: و روایت شده است که چون صفیه آمد، انصار میان او و پیامبر حائل شدند. رسول خدا فرمود: رهایش کنید و آزادش بگذارید. صفیه آمد و کنار پیامبر نشست و هرگاه که او بلند می گریست پیامبر (ص) هم بلند می گریست و هرگاه آهسته می گریست پیامبر (ص) هم آهسته گریه می کرد. فاطمه علیها السلام هم شروع به گریستن کرد که پیامبر (ص) هم از گریه او گریست و سپس فرمود: هرگز مصیبتی به بزرگی سوگ حمزه بر من نرسیده است. آنگاه خطاب به صفیه و فاطمه فرمود: شما را مژده باد که هم اکنون جبریل (ع) به من خبر داد که برای ساکنان آسمانهای هفتگانه چنین نوشته اند که حمزة بن عبد المطلب شیر خدا و شیر رسول خداست.
واقدی می گوید: و چون پیامبر (ص) دید که حمزه را به سختی مثله کرده اند سخت اندوهگین شد و فرمود: اگر بر قریش پیروز شوم سی تن از ایشان را مثله خواهم کرد و خداوند این آیه را بر او نازل فرمود: «اگر مکافات می کنید همان گونه و اندازه مکافات کنید که مکافات شده اید و اگر شکیبایی کنید به مراتب برای شکیبایان بهتر است.» پیامبر (ص) فرمود: حتماً شکیبایی می کنیم و هیچ یک از قریش را مثله نفرمود.
واقدی می گوید: ابو قتاده انصاری برخاست و چون اندوه شدید پیامبر (ص) را دید شروع به دشنام دادن به قریش کرد و پیامبر (ص) سه بار به او فرمود بنشین. سپس فرمود: ای ابو قتاده قریش اهل امانت هستند هر کس بی مورد و یاوه به آنان دشنام دهد خداوند دهانش را به خاک می مالد. شاید هم اگر عمر طولانی داشته باشی اعمال و کارهای خودت را در قبال اعمال و کارهای ایشان کوچک بشماری، اگر نه این بود که قریش سرمست می شد، خبر می دادم که چه منزلتی در پیشگاه خداوند دارد. ابو قتاده گفت: ای رسول خدا، به خدا سوگند که چون آنان نسبت به پیامبر (ص) خدا چنین کردند من به پاس خاطر خدا و رسولش خشم گرفتم. فرمود: آری راست می گویی که بد مردمی نسبت به پیامبر (ص) خود بودند.
واقدی می گوید: پیش از آنکه جنگ احد شروع شود، عبد الله بن جحش گفت: ای رسول خدا می بینی که کار این قوم به کجا کشیده است، من از خداوند چنین مسألت کردم و عرضه داشتم بار خدایا سوگندت می دهم که چون فردا با دشمن رویاروی شویم آنان مرا بکشند و شکم مرا بدرند و مرا مثله کنند و تو از من بپرسی به چه سبب با تو چنین کردند و من عرضه دارم در راه تو. اینک ای رسول خدا از تو تقاضای دیگری دارم و آن این است که پس از من سرپرستی اموالم را بر عهده بگیری، فرمود: آری. عبد الله به جنگ رفت و کشته شد و به بدترین صورت مثله شد. او با حمزه در یک گور به خاک سپرده شد و پیامبر (ص) سرپرستی میراث او را بر عهده گرفت و برای مادرش مزرعه ای در خیبر خرید. واقدی می گوید: حمنة دختر جحش و خواهر عبد الله پیش آمد، پیامبر فرمودند: ای حمنه خود دار باش و سوگ خود را در پیشگاه خدا محاسبه کن. گفت: ای رسول خدا در کدام مورد فرمود: نسبت به دایی خودت حمزه. حمنه گفت: الَّذِینَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِیبَةٌ قالُوا إِنَّا، خدایش رحمت فرماید و بیامرزد و شهادت بر او گوارا باد. پیامبر (ص) دوباره فرمود: سوگ خود را در پیشگاه خدا محاسبه کن. پرسید: در چه مورد و برای چه کسی فرمود: برادرت عبد الله. حمنه همچنان انا لله گفت و افزود: خدایش رحمت فرماید و بیامرزد و شهادت بر او گوارا باد. پیامبر (ص) برای بار سوم فرمود: سوگ خود را در پیشگاه خداوند محاسبه کن. پرسید در چه مورد و برای چه کسی فرمود: در مورد شوهرت مصعب بن عمیر. حمنه گفت: وای بر اندوه من، و گفته اند که گفته است: وای بر بیوگی.
محمد بن اسحاق در کتاب خود می گوید: حمنه فریاد بر آورد و ولوله انداخت.
واقدی می گوید: پیامبر (ص) فرمود: شوهر برای زن چنان منزلتی دارد که هیچ کس را چنان منزلتی نیست. ابن اسحاق هم این سخن پیامبر (ص) را همین گونه نقل کرده است.
واقدی می گوید: پیامبر (ص) به حمنه فرمود: چرا چنین گفتی گفت: یتیمی پسرانش را به یاد آوردم و مرا به بیم انداخت. پیامبر (ص) دعا فرمود که خداوند متعال سرپرست و جانشین پسندیده ای برای آنان فراهم فرماید. حمنه سپس با طلحة بن عبید الله ازدواج کرد و محمد بن طلحه را برای او زایید، طلحة بن عبید الله از همه مردم نسبت به فرزندان مصعب مهربان تر و خوش رفتارتر بود.

سخن درباره کسانی که در جنگ احد با پیامبر (ص) پایداری کردند

واقدی می گوید: موسی بن یعقوب از قول عمه اش از مادرش از مقداد نقل می کند که می گفته است: روز جنگ احد همینکه مردم برای جنگ صف کشیدند پیامبر (ص) زیر پرچم مصعب بن عمیر نشست و چون پرچمداران قریش کشته و مشرکان در حمله اول فراری شدند و مسلمانان بر لشکرگاه آنان حمله بردند و تاراج کردند، برای بار دوم مشرکان حمله آوردند و مسلمانان را از پشت سر غافلگیر ساختند. مصعب بن عمیر که پرچمدار پیامبر (ص) بود کشته شد. رأیت خزرج را سعد بن عباده در دست گرفت و پیامبر (ص) زیر آن ایستاد و یارانش گرد او ایستاده بودند. پیامبر (ص) پرچم مهاجران را به ابو الروم داد که یکی از افراد خاندان عبد الدار بود، مقداد می گوید: رأیت اوسیان را همراه اسید بن حضیر دیدم. مشرکان ساعتی جنگ و کشتار کردند و صفها از هم پاشیده و در هم آمیخته بود و مشرکان همان شعار خود را که «زنده باد عزّی و زنده باد هبل» بود تکرار می کردند و به خدا سوگند کشتاری سخت از ما کردند و نسبت به پیامبر (ص) هم آنچه توانستند انجام دادند. سوگند به کسی که او را به حق مبعوث فرموده است پیامبر (ص) از جای خود یک وجب هم تکان نخورد و همچنان رویاروی دشمن باقی ماند. گاهی گروهی از یارانش پیش او می رفتند و گاه پراکنده می شدند و من همواره رسول خدا را بر پا می دیدم که یا با کمان خود تیر می انداخت یا سنگ پرتاب می کرد، تا آنکه دشمنان کناره گرفتند و دو گروه از یکدیگر جدا شدند.
گروهی که با پیامبر (ص) ایستادگی کردند فقط چهارده مرد بودند، هفت تن از مهاجران و هفت تن از انصار.
مهاجران عبارت بودند از علی (ع) و ابو بکر و عبد الرحمان بن عوف و سعد بن ابی وقاص و طلحة بن عبید الله و ابو عبیدة بن جراح و زبیر بن عوّام، و انصار عبارت بودند از حباب بن منذر و ابو دجانة و عاصم بن ثابت بن ابی الافلح و حارث بن صمّه و سهل بن حنیف و سعد بن معاذ و اسید بن حضیر.
واقدی می گوید: و روایت شده است که سعد بن عبادة و محمد بن مسلمه هم در آن روز پایداری کردند و نگریختند و افرادی که این موضوع را روایت می کنند، آن دو را به جای سعد بن معاذ و اسید بن حضیر نام می برند.
واقدی می گوید: هشت تن هم در آن روز با پیامبر (ص) بیعت ایستادگی تا مرگ را کردند که سه تن از مهاجران و پنج تن از انصار بودند. مهاجران، علی (ع) و طلحه و زبیر بودند و انصار ابو دجانة و حارث بن صمّة و حباب بن منذر و عاصم بن ثابت و سهل بن حنیف بودند. هیچ یک از ایشان در جنگ احد کشته نشد و دیگر مسلمانان همگی گریختند و پیامبر (ص) از پی آنان ایشان را فرا می خواند و برخی از مسلمانان نزدیک مهراس رسیدند. واقدی همچنین می گوید: عتبة بن جبیر، از یعقوب بن عمیر بن قتادة برایم نقل کرد که می گفته است، به روز جنگ احد سی مرد همراه پیامبر (ص) پایداری کردند و هر یک از ایشان می گفت: جان و آبروی من فدای جان و آبروی تو باد، و سلام بر تو باد، سلام جاودانه نه برای بدرود.
می گوید [ابن ابی الحدید ]:در مورد عمر بن خطاب اختلاف است که آیا در جنگ احد پایداری کرده است یا نه. ولی همه راویان اتفاق نظر دارند که عثمان پایداری نکرده است. واقدی می گوید: عمر پایداری نکرده است، ولی محمد بن اسحاق و بلاذری او را در زمره کسانی قرار داده اند که پایداری کرده و نگریخته است و همگان در این مورد اتفاق نظر دارند که ضرار بن خطاب فهری با نیزه بر سر عمر زد و گفت: ای پسر خطاب، شکر این نعمت را داشته باش که سوگند خورده ام هیچ مردی از قریش را نکشم.
این موضوع را محمد بن اسحاق و دیگران هم روایت کرده اند و در آن اختلاف ندارند ولی اختلاف نظر در این است که آیا ضرار بن خطاب به عمر در حالی که می گریخته و بیمناک بوده است نیزه ای ملایم زده یا در حالی که ثابت قدم و پیشرو بوده است. کسانی که می گویند در حال فرار بوده است نگفته اند که عمر هنگام گریز عثمان گریخته باشد یا به سویی که عثمان رفته است رفته باشد، بلکه می گویند برای پناه بردن به کوه می گریخته است و این عیب و گناهی نیست. زیرا سرانجام همه آنانی هم که با پیامبر ایستادگی کردند به کوه پناه بردند و از دامنه آن بالا رفتند. البته فرق است میان کسانی که در آخر کار و پس از فروکش کردن آتش جنگ به کوه رفته اند و آنانی که ضمن جنگ گریخته اند و به کوه پناه برده اند. اگر عمر در آخر کار به کوه پناه برده باشد، همه مسلمانان حتی پیامبر (ص) همین گونه رفتار کرده اند. ولی اگر عمر هنگامی که آتش جنگ شعله ور بوده است به کوه پناه برده باشد، بدون تردید گریخته است. ولی راویان اهل حدیث در این اختلاف ندارند که ابو بکر نگریخته است و پایدار مانده است، هر چند از او هیچ گونه مشارکت در جنگ و کشت و کشتاری نقل نشده است ولی خود همان پایداری جهاد است و در همان حد است.
اما راویان شیعه روایت می کنند که کسی جز علی و طلحه و زبیر و ابو دجانه و سهل بن حنیف و عاصم بن ثابت پایداری نکرده است. برخی از راویان شیعه هم روایت کرده اند که همراه پیامبر (ص) چهارده مرد از مهاجران و انصار پایداری کرده اند ولی ابو بکر و عمر را از آن گروه نمی شمارند. بسیاری از ارباب حدیث روایت کرده اند که عثمان سه روز پس از احد به حضور پیامبر (ص) آمد، پیامبر (ص) از او پرسید: مگر به کجا رسیده بودی و تا کجا عقب نشسته بودی گفت: تا ناحیه اعرض. پیامبر (ص) فرمود: عجب گسترده گریخته ای واقدی روایت می کند: به روزگار حکومت عثمان میان او و عبد الرحمن بن عوف کدورت و بگو مگویی صورت گرفت، عبد الرحمن بن عوف به ولید بن عقبه پیام فرستاد که بیاید و چون آمد گفت: پیش برادرت برو و آنچه را به تو می گویم از قول من به او ابلاغ کن که کسی دیگر جز ترا نمی دانم که این پیام را به او برساند. ولید گفت: انجام خواهم داد. گفت: به عثمان بگو عبد الرحمان به تو می گوید من در جنگ بدر شرکت کردم و تو شرکت نکردی و روز جنگ احد پایداری کردم و تو گریختی و در بیعت رضوان- شجرة- من حضور داشتم و تو حضور نداشتی. چون ولید این پیام را گزارد، عثمان گفت: برادرم راست گفته است. من از شرکت در جنگ بدر بازماندم و به پرستاری دختر پیامبر (ص) که بیمار بود سرگرم بودم و پیامبر (ص) سهم مرا از غنیمت منظور فرمود و به منزله کسانی بودم که در جنگ بدر حضور داشتند.
روز جنگ احد هم گریختم و پشت به جنگ دادم ولی خداوند در کتاب محکم خود از این گناه درگذشته و عفو فرموده است. اما در مورد بیعت رضوان من به مکه رفته بودم که پیامبر (ص) مرا فرستاده بود و خود فرموده بود که عثمان در اطاعت خدا و رسول اوست و با دست چپ خود از سوی من با دست راست خویش بیعت فرمود و دست چپ پیامبر (ص) از دست راست من بهتر است و چون ولید این پاسخ را برای عبد الرحمان آورد، عبد الرحمان گفت: برادرم راست گفته است.
واقدی می گوید: عمر به عثمان بن عفان نگریست و گفت: این از کسانی است که خداوند گناهش را عفو کرده است یعنی کسانی که به هنگام رویاروی شدن دو لشکر از جنگ گریخته و پشت به جنگ داده اند و خداوند از چیزی که عفو فرمود دیگر مؤاخذه نمی فرماید. گوید: مردی از عبد الله بن عمر درباره عثمان پرسید، گفت: او در جنگ احد مرتکب گناهی بزرگ شده است و خداوند او را عفو فرموده است و حال آنکه میان شما مرتکب گناهی کوچک شد و شما او را کشتید، کسانی که می گویند عمر در جنگ احد گریخته است، به این روایت استدلال می کنند که گفته شده است به روزگار حکومت عمر زنی آمد و یکی از بردهایی را که پیش عمر بود مطالبه کرد. همراه او یکی از دختران عمر هم آمد و بردی مطالبه کرد، عمر به آن زن برد را بخشید و دختر خویش را از آن محروم کرد. چون در این باره از او پرسیدند، گفت: پدر آن زن روز احد پایداری کرد و پدر این یکی روز جنگ احد گریخت و پایداری نکرد. و واقدی روایت می کند: که عمر خودش می گفته است: همینکه شیطان فریاد برآورد که محمد کشته شد گفتم: باید به کوه پناه برم و بالا روم گویی همچون بز کوهی بودم. برخی همین سخن را حجت و دلیل گریز عمر می دانند و در نظر من- ابن ابی الحدید- این حجت نیست، زیرا دنباله خبر چنین است که به حضور پیامبر (ص) رسیدم و پیامبر (ص) این آیه را تلاوت می فرمود: «و محمد جز پیامبری نیست که پیش از او پیامبران بودند و در گذشتند» و ابو سفیان در دامنه کوه همراه فوج خود بود و کوشش می کرد که بالای کوه برسد. پیامبر (ص) عرضه داشت بار خدایا ایشان را نسزد که بر ما برتری جویند و آنان پراکنده شدند، و این نشانه آن است که بالا رفتن عمر بر کوه پس از آن بوده که رسول خدا (ص) به کوه رفته و این موضوع برای عمر به منقبت شبیه تر است تا نکوهش.
همچنین واقدی نقل می کند و می گوید: ابن ابی سبرة از ابو بکر بن عبد الله بن ابی جهم، که نام اصلی ابو جهم عبید است، برای من نقل کرد که خالد بن ولید در شام می گفت: سپاس خداوندی را که مرا به اسلام هدایت فرمود، همانا خودم عمر بن خطاب را به هنگام فرار مسلمانان و گریز ایشان دیدم که هیچ کس همراه عمر نبود و من همراه فوجی گران و کاملا مسلح بودم، از آن فوج هیچ کس جز من عمر را نشناخت و ترسیدم اگر همراهان را متوجه کنم آهنگ او کنند و من به عمر نگریستم که آهنگ کوه داشت.
می گوید [ابن ابی الحدید ]:ممکن است این درست باشد و در این مسأله خلافی نیست که عمر جنگ را رها کرده و آهنگ کوه کرده است ولی ممکن است این کار در پایان کار و پس از نا امید شدن مسلمانان از پیروزی صورت گرفته باشد که در آن هنگام همگی آهنگ کوه کردند. وانگهی خالد در مورد عمر بن خطاب متهم است و میان آن دو کینه و ستیز بوده است و بعید نیست که خالد حرکات عمر را مورد نکوهش قرار دهد.
صحت این خبر هم که خالد از کشتن عمر خود داری کرد معلوم است که به سبب خویشاوندی نسبی میان آنان بوده است. عمر و خالد از سوی مادر خویشاوندند، مادر عمر حنتمه دختر هاشم بن مغیره است و خالد هم پسر ولید بن مغیره است، بنابراین مادر عمر دختر عموی خالد و خویشاوند نزدیک اوست و خویشاوندی مایه عطوفت و مهربانی است. در سال ششصد و هشت در دروازه دواب بغداد به خانه و حضور محمد بن معد علوی موسوی، فقیه معروف شیعه، که خدایش رحمت کناد، رفتم. کسی پیش او مغازی واقدی را می خواند و چون این عبارت را خواند که «واقدی از قول ابن ابی سبرة از خالد بن رباح از ابو سفیان آزاد کرده ابن ابی احمد نقل می کرد که او گفته است از محمد بن مسلمه شنیدم که می گفت: همین دو گوشم شنید و همین دو چشم من دید که روز جنگ احد مردم به سوی کوه می گریختند و پیامبر (ص) آنان را فرا می خواند و آنان توجهی نمی کردند و شنیدم پیامبر (ص) می فرمود: ای فلان و ای فلان پیش من آیید، من رسول خدایم و هیچ یک از آن دو هم اعتنایی نکردند و رفتند.» در این هنگام ابن معد به من اشاره کرد که گوش بده، گفتم: مگر در این عبارت چه چیزی است گفت: این فلان و بهمان کنایه از عمر و ابو بکر است. گفتم: و جایز است که کنایه از آن دو نباشد بلکه کنایه از دو تن دیگر باشد. گفت: میان صحابه کسی جز آن دو نیست که در مورد فرار و دیگر کارهای نکوهیده نام برده نشوند و گوینده ناچار از به کار بردن کنایه باشد و فقط همان دو تن هستند که این گونه اند. گفتم: این گمانی بیش نیست. گفت: از این جدل و ستیز خود رهایمان کن. ابن معد سپس سوگند یاد کرد که واقدی منظورش ابو بکر و عمر بوده است و اگر کس دیگری غیر از آن دو بود به طور صریح می گفت، و دیدم که بر چهره اش نشانه های ناراحتی از مخالفت من با عقیده اش آشکار شد.
واقدی روایت می کند: چون ابلیس فریاد برآورد که محمد کشته شد، مردم پراکنده شدند و برخی از آنان به مدینه رسیدند و نخستین کس که وارد مدینه شد و خبر داد که محمد کشته شد، سعد بن عثمان پدر عبادة بن سعد بود. پس از او مردان دیگری وارد شدند و چون به خانه های خود رفتند زنها گفتند: ای وای که از التزام رکاب پیامبر گریخته اید. ابن ام مکتوم هم که پیامبر (ص) او را برای پیشنمازی در مدینه باقی گذاشته بود به ایشان گفت: از حضور پیامبر (ص) گریخته اند سپس گفت: مرا به راه احد ببرید و چون او را به راه احد بردند، شروع به پرسیدن از هر کسی که با او بر می خورد کرد تا آنکه قومی دیگر رسیدند و او از سلامتی پیامبر آگاه شد و برگشت. از جمله کسانی که گریخته بودند عمر و عثمان و حارث بن حاطب و ثعلبة بن حاطب و سواد بن غزیّه و سعد بن عثمان و عقبة بن عثمان بودند. در این میان خارجة بن عمر خود را به ملل رسانده بود و اوس بن قیظی همراه تنی چند از بنی حارثه خود را به شقره رسانده بودند. ام ایمن آنان را دید بر چهره شان خاک پاشاند و به یکی از ایشان گفت: بیا این دوک را بگیر و دوک بریس کسانی که معتقد به فرار کردن عمر هستند به روایت دیگری هم که واقدی در مغازی آورده است استدلال می کنند. واقدی در موضوع صلح حدیبیه می نویسد که عمر در آن هنگام به پیامبر (ص) گفت: مگر به ما نمی گفتی که به زودی وارد مسجد الحرام می شوی و کلید کعبه را می گیری و همراه کسانی که در عرفات وقوف می کنند وقوف خواهی کرد و حال آنکه هنوز قربانیهای ما کنار کعبه نرسیده و قربانی نشد است.
پیامبر (ص) فرمود: آیا به شما گفتم در این سفر این چنین خواهد بود عمر گفت: نه. پیامبر فرمود: همانا به زودی وارد مسجد الحرام می شوید و من کلید کعبه را می گیرم و من و شما سرهای خود را در مکه می تراشیم و با وقوف کنندگان در عرفات وقوف می کنیم. سپس پیامبر (ص) روی به عمر فرمود و گفت: آیا روز احد را فراموش کرده اید «هنگامی که به کوه بالا می رفتید و به هیچ کس توجه نداشتید» و من در پی شما، شما را فرا می خواندم. آیا جنگ احزاب را فراموش کرده اید، «هنگامی که دشمن از منطقه بالا و پایین آمدند و چشمها تیره شد و دلها به حنجره ها رسید» آیا روز فلان را فراموش کرده اید و همچنین شروع به بر شمردن فرمود. مسلمانان گفتند: خدای و رسولش درست گفته اند و تو ای رسول خدا به خدا داناتر از مایی، و چون پیامبر (ص) عمرة القضا را انجام داد و سر خود را تراشید فرمود: این است آنچه به شما وعده دادم و چون روز فتح مکه فرا رسید و پیامبر کلید کعبه را گرفت فرمود: عمر بن خطاب را پیش من فرا خوانید و چون عمر آمد پیامبر فرمود: این آن چیزی که به شما گفتم. آنان می گویند اگر عمر در جنگ احد نگریخته بود، پیامبر (ص) خطاب به او نمی فرمود آیا روز جنگ احد را فراموش کرده اید هنگامی که بر کوه بالا می رفتید و می گریختید و بر کسی توجه نمی کردید.