فهرست کتاب


جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه جلد 6

ابن ابی الحدید دکتر محمود مهدوی دامغانی‏

سخن درباره کسانی از قریش که برای کشتن پیامبر (ص) پیمان بستند و آنچه در آوردگاه جنگ احد بر آن حضرت آوردند.

واقدی می گوید: از میان افراد قریش عبد الله بن شهاب زهری و ابن قمیئة که یکی از خاندان حارث بن فهر بود و عتبة بن ابی وقاص زهری و ابی بن خلف جمحی با یکدیگر هم پیمان شدند که رسول خدا (ص) را بکشند. چون در جنگ احد خالد بن ولید از پشت سر به مسلمانان حمله کرد و صفها در هم آمیختند و مشرکان بر مسلمانان شمشیر نهادند، عتبة بن ابی وقاص چهار سنگ به رسول خدا (ص) زد و دندانهای پیشین آن حضرت را شکست و چهره رسول خدا را چنان در هم کوفت که حلقه های مغفر در گونه های پیامبر (ص) فرو شد و هر دو لب آن حضرت زخمی گردید.
واقدی می گوید: و روایت شده است که عتبة دندانهای پیامبر (ص) را شکسته است، ولی آنچه در نظر ما ثابت است این است که کسی که بر گونه های پیامبر (ص) سنگ زده و آنها را زخمی کرده است ابن قمیئة بوده است و آن کس که بر لب پیامبر (ص) سنگ زده و دندانهای آن حضرت را شکسته است عتبة بن ابی وقاص بوده است.
واقدی می گوید: ابن قمیئة روز جنگ احد پیش آمد و می گفت: مرا به محمد راهنمایی کنید، سوگند به کسی که به او سوگند می خورند اگر او را ببینم می کشمش. او کنار رسول خدا رسید و شمشیر خود را بالا برد و در همان حال عتبة بن ابی وقاص هم به پیامبر (ص) سنگ انداخت و پیامبر (ص) سوار بر اسب بود و چون دو زره پوشیده بود سنگین بود و از اسب در گودالی که پیش روی اسب قرار داشت در افتاد.
واقدی می گوید: و چون پیامبر (ص) در آن گودال افتاد، هر دو زانویش خراشیده و زخمی شد. ابو عامر فاسق میان آوردگاه گودالهایی کنده بود که شبیه خندقهای مسلمانان بود و پیامبر (ص) بدون آنکه متوجه باشد. کنار یکی از آنها ایستاده بود که در آن افتاد و زانوهایش زخمی شد. شمشیر ابن قمیئة کارگر واقع نشد. ولی سنگینی شمشیر و ضربه موجب به زمین افتادن رسول خدا گردید و پیامبر (ص) در حالی که علی (ع) دست او را گرفته بود و طلحه از پشت سر کمک می کرد خود را از گودال بیرون کشید و بر پای ایستاد واقدی می گوید: ضحاک بن عثمان از حمزة بن سعید از ابو بشر مازنی نقل می کند که می گفته است: من که نوجوانی بودم در جنگ احد حضور داشتم. ابن قمیئة را دیدم که شمشیر خود را فراز سر رسول خدا برد و دیدم پیامبر (ص) با دو زانوی خود در گودالی که پیش پایش بود افتاد و از نظر پوشیده ماند. من که نوجوان بودم شروع به فریاد کشیدن کردم تا آنکه دیدم مردم به سوی پیامبر (ص) دویدند و نگریستم که طلحة بن عبید الله کمر بند پیامبر (ص) را گرفت تا از جای برخاست.
واقدی می گوید: و گفته شده است آن کسی که چهره پیامبر (ص) را زخمی کرده است ابن شهاب زهری بوده است و کسی که دو دندان رسول خدا را شکسته و لبهای ایشان را زخمی کرده است عتبة بن ابی وقاص بوده است و آن کسی که گونه های پیامبر (ص) را چنان زخمی کرد که حلقه های مغفر در آن فرو شد ابن قمیئة بوده است. از شکاف زخمی که بر پیشانی پیامبر (ص) رسیده بود چندان خون روان شد که ریش آن حضرت را از خون خیس کرد. سالم، برده آزاد کرده و وابسته ابو حذیفة، خون را از چهره رسول خدا می زدود و می گفت: چگونه ممکن است مردمی که نسبت به پیامبر خود که ایشان را به سوی خدا فرا می خواند این چنین می کنند رستگار شوند. در این هنگام خداوند متعال این گفتار خود را نازل فرمود که می فرماید: «نیست برای تو از امر چیزی یا توبه دهد ایشان را یا عذاب کند ایشان را که ستمکارانند.» واقدی می گوید: سعد بن ابی وقاص روایت کرده است که پیامبر (ص) در آن هنگام فرمود: خشم خداوند بر قومی که دهان رسول خدا را خون آلود کردند شدید است. خشم خداوند بر قومی که چهره رسول خدا را زخم و خونی کردند سخت است.
خشم خداوند بر مردی که پیامبر (ص) او را بکشد، سخت است.
سعد می گوید: این نفرین پیامبر (ص) تا حدودی خشم مرا نسبت به برادرم تسکین داد و چندان به کشتن او حریص بودم که به هیچ چیز چنان حرصی نداشتم و هر چند تا آنجا که می دانستم مردی بدخو و نسبت به پدر سرکش و نا فرمان بود، دو بار صفهای مشرکان را شکافتم و به جستجوی برادرم پرداختم تا او را بکشم ولی او همچون روباه از من می گریخت. بار سوم پیامبر (ص) به من فرمود: ای بنده خدا چه می خواهی آیا می خواهی خودت را به کشتن دهی و من خود داری کردم. پیامبر (ص) سپس عرضه داشت پروردگارا امسال را بر هیچ یک از ایشان تمام مفرمای. سعد بن ابی وقاص می گوید: به خدا سوگند آن سال بر هیچ یک از کسانی که به پیامبر (ص) سنگ زده و او را زخمی کرده بود به پایان نرسید. عتبة بن ابی وقاص مرد، در مورد ابن قمیئة اختلاف است، برخی گفته اند او در آوردگاه کشته شده است و برخی گفته اند او در جنگ احد تیری به مصعب بن عمیر زد که به مصعب خورد و او را کشت و در همان حال می گفت: بگیر که من پسر قمیئة ام. رسول خدا (ص) فرمود: خداوند خوار و زبونش فرماید. ابن قمیئة در حالی که می خواست ماده بزی را بدوشد، ماده بز او را شاخ زد و کشت و جسد او را میان کوهها پیدا کردند و این به سبب نفرین پیامبر (ص) بر او بود. ابن قمیئة هنگامی که پیش یاران خود برگشته بود گفته بود که او محمد (ص) را کشته است.
او یکی از افراد خاندان ادرم و از قبیله بنی فهر بود.
بلاذری نام عبد الله بن حمید بن زهیر بن حارث بن اسد بن عبد العزی بن قصی را هم در زمره کسانی که در جنگ احد برای کشتن پیامبر (ص) پیمان بستند آورده است. بلاذری همچنین می گوید آن کسی که پیشانی پیامبر (ص) را زخمی کرد و شکست ابن شهاب بوده است که همان عبد الله بن شهاب زهری است و او نیای محدث و فقیه مشهور محمد بن مسلم بن عبید الله بن عبد الله بن شهاب است. ابن قمیئة هم مردی بی دندان و دارای چانه کوتاه و ناقص بود. نه بلاذری و نه واقدی نام اصل ابن قمیئة را ننوشته اند. می گوید [ابن ابی الحدید ]:از نقیب ابو جعفر درباره نام او پرسیدم، گفت: عمرو بوده است. گفتم: آیا همان عمرو بن قمیئة شاعر است گفت: نه، کس دیگری است. گفتم: بنی زهره را چه چیز واداشته است که در جنگ احد با آنکه داییهای پیامبر (ص) شمرده می شوند، آن کارهای گران را انجام دادند. به ویژه ابن شهاب و عتبة بن ابی وقاص. گفت: ای برادر زاده، ابو سفیان آنان را تحریک کرد و به هیجان آورد و به انجام بدی وادار کرد، که آنان در جنگ بدر از میان راه به مکه برگشتند و در آن جنگ حاضر نشدند. ابو سفیان کالاهای ایشان در کاروان را توقیف کرد و به ایشان نپرداخت و سفلگان مردم مکه را برایشان شوراند و آنان بنی زهره را سرزنش می کردند که چرا بازگشته اند و آنان را به ترس و محافظه کاری در کار محمد (ص) متهم می کردند و چنان اتفاق افتاد که ابن شهاب و عتبه در جنگ احد حضور داشتند و از آنان چنان کارها سر زد.
بلاذری می گوید: عتبة بن ابی وقاص همان روز جنگ احد گرفتار دردی سخت شد که پس از تحمل رنج بسیار درگذشت و ابن قمیئة در معرکه کشته شد و هم گفته شده است که او را بزی شاخ زد و از آن درگذشت.
بلاذری می گوید: واقدی چگونگی مرگ ابن شهاب زهری را ننوشته است و گمان می کنم فراموش کرده است. یکی از افراد قریش برای من نقل کرد که عبد الله بن شهاب را در راه بازگشت به مکه افعی گزید و مرد. بلاذری می گوید: از یکی از افراد خاندان بنی زهرة در مورد ابن شهاب پرسیدم، منکر آن شد که پیامبر (ص) بر او نفرین فرموده باشد یا آنکه او پیشانی پیامبر (ص) را شکسته باشد و گفتند: آن کس که چهره پیامبر (ص) را زخمی کرده است عبد الله بن حمید اسدی بوده است عبد الله بن حمید فهری را هر چند واقدی در زمره کسانی که برای کشتن پیامبر (ص) پیمان بستند نام نبرده است ولی چگونگی کشته شدن او را نقل کرده است.
واقدی می گوید: عبد الله بن حمید بن زهیر همینکه پیامبر (ص) را دید که از ضربت ابن قمیئة از اسب سقوط کرد. در حالی که سراپا پوشیده از آهن بود، اسب خود را به تاخت و تاز درآورد و می گفت: من پسر زهیرم، محمد را به من نشان دهید که به خدا سوگند او را می کشم یا در آن راه کشته می شوم، ابو دجانه راه را بر او بست و گفت: پیش بیا و با کسی که با جان خود جان محمد را حفظ می کند جنگ کن. ابو دجانه اسب او را پی کرد و اسب به زانو در آمد و سپس با شمشیر بر او ضربه زد و گفت: بگیر که من پسر خرشه ام و او را کشت. پیامبر (ص) ایستاده بود و بر او می نگریست و می فرمود: بار خدایا از پسر خرشة راضی باش که من از او خوشنودم. این روایت واقدی است که بلاذری هم آن را نقل کرده و گفته است، عبد الله بن حمید را ابو دجانه کشته است. اما محمد بن اسحاق می گوید: کسی که عبد الله بن حمید را کشته است علی بن ابی طالب (ع) است و شیعه هم همین عقیده را دارند. واقدی و بلاذری هر دو گفته اند: که گروهی را عقیده بر این است که عبد الله حمید در جنگ بدر کشته شده است و همان سخن نخست صحیح است که او در جنگ احد کشته شده است و بسیاری از محدثان روایت کرده اند که چون پیامبر (ص) بر زمین افتاد و برخاست به علی (ع) فرمود: این گروه را که آهنگ من دارند کفایت کن. و علی بر آنان حمله کرد و ایشان را به هزیمت راند و از میان ایشان عبد الله بن حمید را که از خاندان اسد بن عبد العزی بود کشت. آنگاه گروهی دیگر بر پیامبر (ص) حمله آوردند، باز به علی فرمود: ایشان را از من کفایت کن. و علی بر آنان حمله برد و آنان از برابرش گریختند و علی (ع) از میان آنان امیة بن ابی حذیفة بن مغیره مخزومی را کشت.
گوید: در مورد ابیّ بن خلف واقدی نقل می کند که او در حالی که اسب خود را به شدت می تاخت پیش آمد و چون نزدیک رسول خدا رسید گروهی از اصحاب پیامبر (ص) راه را بر او بستند که او را بکشند. پیامبر (ص) فرمود: کنار روید و خود در حالی که زوبین در دست داشت برخاست و بر او زوبین انداخت و زوبین به فاصله ای که میان کلاهخود و زره ابی بن خلف قرار داشت برخورد و او را از اسب در افکند و یکی از دنده هایش شکست. گروهی از مشرکان او را که بد حال بود در ربودند و با خود بردند و چون به مکه بر می گشتند میان راه مرد. گوید در مورد او این آیه نازل شد که «تو تیر نینداختی آنگاه که تیر انداختی بلکه خدای تیر انداخت» گوید منظور پرتاب کردن زوبین بر اوست.
واقدی می گوید: یونس بن محمد ظفری از عاصم بن عمر از عبد الله بن کعب بن مالک از پدرش برای من نقل کرد که می گفته است: ابیّ بن خلف برای پرداخت فدیه پسرش به مدینه آمد و پسرش در جنگ بدر اسیر شده بود. ابیّ به پیامبر (ص) گفت: مرا اسبی است که هر روز پیمانه بزرگی ذرت می دهمش تا ترا بر آن بکشم. پیامبر (ص) فرمود: نه که به خواست خداوند متعال من ترا در حالی که سوار بر آن خواهی بود می کشم.
و گفته شده است: ابیّ این سخن را در مکه گفته بود و چون در مدینه به اطلاع پیامبر (ص) رسید فرمود: نه که به خواست خداوند متعال من او را در حالی که سوار بر آن اسب است خواهم کشت.
گوید: پیامبر (ص) هیچ گاه در جنگ به پشت سر خود بر نمی گشت و توجهی نمی فرمود، در جنگ احد به یاران خود فرمود: بیم آن دارم که ابی بن خلف مرا از پشت سر مورد حمله قرار دهد، هرگاه او را دیدید مرا آگاه کنید. ناگاه ابیّ در حالی که بر اسب خود با تاخت می آمد آشکار شد و پیامبر (ص) را دید و شناخت و با صدای بلند فریاد کشید که ای محمد اگر تو نجات یابی من نجات نخواهم یافت. یاران پیامبر (ص) گفتند: ای رسول خدا هر کار که می خواستی به هنگام آمدن ابیّ انجام دهی انجام بده که فرا رسید و اگر اجازه فرمایی یکی از ما بر او حمله برد پیامبر (ص) نپذیرفت و ابی نزدیک آمد.
پیامبر (ص) زوبین را از حارث بن صمّه گرفت و سپس همچون شتر خشمگین به جنبش در آمد و ما همچون مگس از اطراف او پراکنده شدیم و هر گاه پیامبر (ص) به تلاش و کوشش می افتاد. هیچ کس چنو نبود و زوبین را به گردن ابی، که بر اسبش سوار بود، پرتاب فرمود. ابی از اسب سقوط نکرد ولی همچون گاو خوار می کشید و به خرخر افتاد. یارانش به او گفتند: ای ابا عامر ترا باکی نیست و اگر این زوبین به چشم یکی از ما می خورد چندان زیانی نمی رساند. گفت سوگند به لات و عزّی که این ضربت که بر من رسید اگر به همه مردم ذو المجاز می رسید همگی می مردند، مگر محمد نگفته است او را خواهم کشت.
قریش او را از معرکه با خود بردند و این کار آنان را از تعقیب رسول خدا (ص) باز داشت و آن حضرت با عمده یاران خود به دامنه کوه رسید. واقدی می گوید: و گفته شده است که پیامبر (ص) زوبین را از زبیر گرفت و در همان حال که پیامبر (ص) داشت زوبین را می گرفت، ابیّ بر رسول خدا حمله ور شد که شمشیر زند. مصعب بن عمیر با او رویاروی شد و خود را میان او و پیامبر (ص) قرار داد و با شمشیر به چهره ابیّ زد و پیامبر (ص) هم متوجه نقطه برهنه ای از گردن او شد که میان زره و خود قرار داشت و زوبین را به آنجا پراند و ابی در حالی که خوار می کشید در افتاد.
واقدی همچنین می گوید: عبد الله بن عمر می گفته است: ابیّ بن خلف در بطن رابغ به هنگام بازگشت قریش به مکه در گذشت. عبد الله بن عمر می گفته است: مدتی پس از آن در حالی که ساعتی از شب گذشته بود، از بطن رابغ می گذشتم، ناگاه دیدم آتشی بر افروخته شد که از آن ترسیدم، نزدیک رفتم و دیدم مردی که در زنجیر بسته بود از آن بیرون آمد و فریاد می کشید عطش عطش. صدای مرد دیگری را شنیدم که می گفت: آبش مده، این ابیّ بن خلف است که پیامبر (ص) او را کشته است. من گفتم: هان که از رحمت خدا دور باشی.
و گفته می شود که ابیّ در سرف در گذشته است.

سخن درباره فرشتگان که آیا در جنگ احد فرود آمده و جنگ کرده اند یا نه

واقدی می گوید: زبیر بن سعید از عبد الله بن فضل برای من نقل کرد که می گفته است: پیامبر (ص) لوای لشکر خود را به مصعب بن عمیر داد و سپس فرشته ای به صورت مصعب آن را گرفت. پیامبر (ص) در پایان آن روز می فرمود: ای مصعب به پیش فرشته به سوی پیامبر (ص) برگشت و گفت: من مصعب نیستم. و رسول خدا دانست او فرشته ای است که با او تأیید شده است.
واقدی می گوید: از ابو معشر هم شنیدم که همین سخن را می گفت.
گوید: عبیده دختر نایل از قول عایشه دختر سعد بن ابی وقاص از قول سعد برایم نقل کرد که می گفته است: در جنگ احد می دیدم به سوی من تیر زده می شود ولی مردی سپید و خوش چهره که او را نمی شناختم آن را از من برمی گرداند و بعدها چنان پنداشتم که او فرشته بوده است.
واقدی می گوید: ابراهیم بن سعد از قول پدرش از جدش سعد بن ابی وقاص برای من نقل کرد که می گفته است: در جنگ احد دو مرد را دیدم که جامه های سپید بر تن دارند، یکی بر جانب راست و دیگری بر جانب چپ رسول خدا به سختی نبرد می کردند، آن دو را نه پیش از آن و نه پس از آن دیدم.
گوید: عبد الملک بن سلیمان از قطن بن وهب از عبید بن عمیر برایم نقل کرد که می گفته است چون قریش از جنگ احد برگشتند ضمن گفتگو درباره پیروزیهای خود در انجمنهای خویش می گفتند اسبان ابلق و مردان سپید چهره ای را که در جنگ بدر می دیدیم ندیدیم.
گوید: عبید بن عمیر می گفته است: فرشتگان در جنگ احد جنگ نکردند.
واقدی می گوید: ابن ابی سبرة از عبد المجید بن سهیل از عمر بن حکم برای من نقل کرد که می گفته است: در جنگ احد حتی یک فرشته هم به یاری رسول خدا نیامد و امداد و حضور فرشتگان در جنگ بدر بود و نظیر همین سخن از عکرمه هم نقل شده است.
گوید: مجاهد می گفته است: فرشتگان در جنگ احد حاضر شدند ولی جنگ نکردند و آنان فقط در جنگ بدر جنگ کردند.
گوید: و از ابو هریره روایت است که گفته است: خداوند مسلمانان را وعده فرموده بود که اگر پایداری کنند آنان را مدد رساند و چون پراکنده شدند، فرشتگان در آن روز جنگ نکردند.

سخن در چگونگی کشته شدن حمزة بن عبد المطلب رضی الله عنه

واقدی می گوید: وحشی- قاتل حمزة- برده دختر حارث بن عامر بن نوفل بن عبد مناف بوده است و هم گفته اند برده جبیر بن مطعم بن عدی بن نوفل بن عبد مناف بوده است. دختر حارث به او گفت: پدرم در جنگ بدر کشته شده است، اگر تو یکی از این سه تن را بکشی آزاد خواهی بود. محمد، علی بن ابی طالب یا حمزة بن عبد المطلب را که من در این قوم کسی جز این سه تن را همپای و همتای پدرم نمی بینم. وحشی گفت: در مورد محمد خودت هم می دانی که من بر او دست نخواهم یافت و یارانش او را هرگز رها نمی کنند، در مورد حمزه هم به خدا سوگند اگر او را در حال خفته بودنش هم ببینم یارای بیدار کردنش را ندارم، اما در مورد علی او را تعقیب و جستجو خواهم کرد. وحشی می گوید: به روز جنگ احد در جستجوی علی بودم که در همان حال علی ظاهر شد، او را مردی آزموده و دور اندیش دیدم که فراوان اطراف خود را می پاید. با خود گفتم: این کسی نیست که من در جستجویش باشم، ناگاه متوجه حمزه شدم که سر از پای نشناخته حمله می کند. پشت سنگی برای او کمین کردم. چشم حمزه کم نور بود و صدای نفس او که با خشم بیرون می آمد شنیده می شد. سباع بن ام نیار راه را بر حمزه بست، مادر سباع که کنیز شریف بن علاج بن عمرو بن وهب ثقفی بود در مکه کودکان را ختنه می کرد، کنیه سباع ابو نیار بود. حمزه به او گفت ای پسر زن برنده چوچوله ها کار تو هم به آنجا کشیده است که بر ما حمله کنی و مردم را بر ضد ما یاری دهی پیش آی، حمزه او را چند قدمی با خود کشید و سپس او را افکند و زانو بر سینه اش نهاد و سرش را برید همان گونه که سر گوسپند را می برند.
آنگاه مرا دید و به سوی من خیز برداشت و همینکه به مسیل رسید پایش لغزید و در همین حال من زوبین خود را به حرکت در آوردم و رها کردم و چنان به تهیگاه حمزه خورد که از مثانه اش بیرون آمد. گروهی از یارانش گرد او جمع شدند و شنیدم که او را صدا می زنند و می گویند ابو عمارة و او پاسخ نمی دهد. گفتم: به خدا سوگند که این مرد مرده است، و سوگند هند را در مرگ پدر و برادر و عمویش به یاد آوردم. یاران حمزه همینکه یقین به مرگ او پیدا کردند از کنار جسدش پراکنده شدند و مرا ندیدند. من دویدم و شکم حمزه را دریدم و جگرش را بیرون کشیدم و خود را به هند دختر عتبه رساندم و گفتم: اگر قاتل پدرت را کشته باشم به من چه می دهی گفت: هر چه می خواهی بخواه. گفتم: این جگر حمزه است. آن را به دندان گزید و پاره ای از آن را جوید و از دهان بیرون انداخت و نفهمیدم که نتوانست بجود و بخورد یا خوشش نیامد آنگاه زر و زیور و جامه های خود را بیرون آورد و به من داد و گفت: چون به مکه رسیدیم ترا ده دینار خواهد بود. سپس به من گفت: جای کشته شدنش را به من نشان بده و نشانش دادم. اندامهای نرینه و گوشها و بینی او را برید و از آنها برای خود گوشوار و دستبند و خلخال درست کرد و آنها را و جگر حمزه را با خود به مکه آورد.
واقدی می گوید: عبد الله بن جعفر از ابن ابی عون از زهری از عبید الله بن عدی بن خیار برای من نقل کرد که می گفته است: به روزگار عثمان بن عفان در شام به جهاد رفتیم. پس از نماز عصر به شهر حمص رسیدیم و پرسیدیم: وحشی کجاست گفتند: در این ساعت نمی توانید او را ببینید که هم اکنون سرگرم باده گساری است و تا صبح شراب می آشامد. ما که هشتاد تن بودیم به خاطر دیدار او شب را همانجا ماندیم. پس از آنکه نماز صبح را خواندیم به خانه وحشی رفتیم. پیر مردی فرتوت شده بود و برای او تشکچه ای که فقط خودش روی آن جا می گرفت گسترده بودند. به او گفتیم درباره کشتن حمزه و مسیلمه برای ما حرف بزن، خوشش نیامد و سکوت کرد. گفتیم: ما فقط به خاطر تو دیشب را اینجا مانده ایم. گفت: من برده جبیر بن مطعم بن عدی بودم. چون مردم برای جنگ احد راه افتادند مرا خواست و گفت: حتما به یاد داری و دیدی که طعیمة بن عدی را در جنگ بدر حمزة بن عبد المطلب کشت و از آن روز تاکنون زنهای ما گرفتار اندوه شدیدی هستند، اگر حمزه را بکشی آزاد خواهی بود. من با مردم بیرون آمدم و با خود چند زوبین داشتم، هرگاه از کنار هند دختر عتبه می گذشتم می گفت: ای ابا دسمه امروز باید انتقام بگیری و دلها را خنک کنی. چون به احد رسیدیم حمزه را دیدم که سخت به مردم حمله می کند و سر از پا نمی شناسد، من برای او پشت درختی کمین کردم، حمزه مرا دید و آهنگ من کرد ولی همان دم سباع خزاعی راه را بر او بست، حمزه آهنگ او کرد و گفت: تو هم ای پسر برنده چوچوله ها کارت به آنجا کشیده که به ما حمله کنی، جلو بیا.
حمزه به او حمله کرد و پاهایش را کشید و او را بر زمین کوبید و کشت و شتابان آهنگ من کرد ولی گودالی پیش پای او قرار داشت که لغزید و در آن افتاد. من زوبینی پرتاب کردم که به زیر نافش خورد و از میان دو پایش بیرون آمد و او را کشت. خود را به هند دختر عتبه رساندم و خبر دادم. او جامه های گرانبها و زر و زیور خود را به من داد، بر ساقهای پای هند دو خلخال از مهره های ظفار بود و دو دستبند سیمین و چند انگشتری بر انگشتان پای خود داشت که همه را به من بخشید.
اما در مورد مسیلمه، ما وارد حدیقة الموت شدیم و همینکه مسیلمه را دیدم بر او زوبین پرتاب کردم. در همان حال مردی از انصار هم بر او شمشیر زد و خدای تو داناتر است که کدام یک از ما دو تن او را کشته ایم، البته من شنیدم که زنی از بالای دیوار فریاد می کشید که مسیلمه را آن برده حبشی کشت.
عبید الله بن عدی- راوی این روایت- می گوید: به وحشی گفتم: آیا مرا می شناسی نگاهش را به من دوخت و گفت: تو پسر عدی از عاتکه دختر عیص نیستی گفتم: چرا، گفت به خدا سوگند من پس از اینکه ترا از گهواره ات برداشتم و با قنداق به مادرت دادم که شیرت دهد دیگر ندیده ام هنوز لاغری و سپیدی پاهایت را در نظر دارم که گویی همین امروز بوده است.
محمد بن اسحاق در کتاب مغازی روایت می کند که هند در آن روز خود را بالای سنگی که مشرف بر آوردگاه بود رساند و با صدای بلند این ابیات را خواند: ما شما را در قبال جنگ بدر مکافات کردیم و جنگ پس از جنگ دارای سوزش و التهاب است، مرا از عتبه و برادرم و عمویش و پسر نوجوانم یارای شکیبایی نیست، خود را تسکین دادم و نذرم را برآوردم، ای وحشی جوشش سینه ام را شفا بخشیدی و در تمام عمر سپاسگزاری از وحشی بر عهده من است تا آنگاه که استخوانهایم در گورم از هم بپاشد.
هند دختر اثاثة بن مطلب بن عبد مناف او را چنین پاسخ داده است: ای هند تو در جنگ بدر و جز آن خوار و زبون شدی ای دختر مرد فرومایه و مکار کافر... محمد بن اسحاق می گوید: و از جمله اشعار دیگری که هند دختر عتبه در جنگ احد رجز خوانی کرده است این ابیات است: در جنگ احد دل خود را از حمزه تسکین دادم و شکمش را از ناحیه جگرش دریدم، این کار اندوه گران و درد انگیز مرا زدود، جنگ شما را همچون باران آمیخته با تگرگ فرو گرفت ما همچون شیران بر شما حمله آوردیم.
محمد بن اسحاق می گوید: صالح بن کیسان برای من نقل کرد که گفته اند، عمر بن خطاب به حسان بن ثابت گفت: ای ابا الفریعة ای کاش شنیده بودی که هند چه می گفت، و ای کاش سر مستی او را دیده بودی که چگونه روی سنگی ایستاده بود و رجز خوانی می کرد، و ای کاش می شنیدی که چگونه کاری را که نسبت به حمزه انجام داده است باز گو می کرد. حسان گفت: به خدا سوگند همان هنگام که در کوشک و برج بودم، زوبین را دیدم که در هوا به حرکت آمد و با خود گفتم: این سلاح از اسلحه عرب نیست و گویا همان زوبین به حمزه پرتاب شده است و دیگر چیزی نمی دانم. اینک برخی از گفتار هند را برای من بگو تا شر او را از شما کفایت کنم. عمر برخی از اشعار هند را برای حسان خواند و حسان ابیات زیر را در هجو هند دختر عتبه سرود: آن زن فرومایه سر مستی و شادی کرد و خوی او فرومایگی است که با کفر سر مستی کرده است... حسان همچنین ابیات زیر را هم در نکوهش هند سروده است: این کودکان فرومایه که در ریگزارهای «اجیاد» و میان خاکها افتاده اند و بر خاک می غلتند از کیست... با ابیات دیگری که چون فحش و دشنام است از آوردن آن می گذرم.
واقدی از قول صفیه دختر عبد المطلب نقل می کند که می گفته است: در جنگ احد ما زنها در برجها و پشت بامها مدینه بودیم، حسان بن ثابت هم همراه ما در برج فارع بود، تنی چند از یهود به سوی برج آمدند و آهنگ برجها کردند. من به حسان گفتم: ای ابن فریعه کاری بکن. گفت: به خدا سوگند من نمی توانم جنگ کنم. در همین حال یک یهودی شروع به بالا آمدن از برج کرد. من به حسان گفتم: شمشیرت را به من بده و ترا کاری نباشد، چنان کرد، من گردن آن یهودی را زدم و سرش را میان دیگران پرتاب کردم که چون آن را دیدند پراکنده شدند. صفیه می گوید: در آغاز روز همچنان که در برج فارع و مشرف بر برجهای دیگر بودم می نگریستم، ناگاه زوبینها را دیدم، با خود گفتم مگر دشمن زوبین هم دارد و نمی دانستم که همین زوبین به برادرم- حمزه- پرتاب شده است. صفیه می گوید: در آخر روز طاقت نیاوردم و خودم را به حضور پیامبر (ص) رساندم، من همان هنگام که در برج بودم از طرز رفتار حسان که به دورترین نقطه برج پناه برد دانستم که مسلمانان شکست خورده و پراکنده شده اند. او همینکه متوجه شد دوباره دولت از مسلمانان است برگشت و کنار دیوار برج ایستاد. همینکه من همراه گروهی از زنان انصار نزدیک رسیدیم، یاران پیامبر (ص) را پراکنده دیدم و نخستین کسی را که دیدم برادر زاده ام علی بود. او به من گفت: عمه جان برگرد که برخی از جنازه ها برهنه اند. گفتم: رسول خدا در چه حال است گفت: خوب است. گفتم: او را به من نشان بده تا ببینمش، علی اشاره ای پوشیده کرد و من خود را پیش آن حضرت که زخمی شده بود رساندم. واقدی می گوید: پیامبر (ص) روز احد شروع به پرس و جو درباره حمزه کرد و می فرمود: عمویم چه کرد از حمزه چه خبر حارث بن صمّه به جستجوی او رفت و چون دیر کرد، علی بن ابی طالب (ع) به آن منظور رفت و در همان حال این ابیات را می خواند: «پروردگارا حارث بن صمه از دوستان وفادار و نسبت به ما متعهد است در پی کار مهمی سرگشته و گم گشته است گویا در جستجوی بهشت است.» تا آنکه علی (ع) پیش حارث رسید و حمزه را کشته دید برگشت و پیامبر (ص) را آگاه ساخت. پیامبر (ص) پیاده آمد و کنار جسد حمزه ایستاد و فرمود: هرگز جایی که برای من خشم برانگیزتر از اینجا باشد نایستاده ام، در این هنگام صفیه آشکار شد، پیامبر (ص) به زبیر فرمود: مادرت را از من دور کن و در همان حال مشغول کندن گور برای حمزه بودند. زبیر به مادر گفت: مادر جان برگرد که برخی از جنازه ها برهنه اند. گفت: من تا پیامبر (ص) را نبینم بر نمی گردم و همینکه آن حضرت را دید گفت: ای رسول خدا برادرم حمزه کجاست فرمود: میان مردم است. صفیه گفت: تا او را نبینم برنمی گردم. زبیر می گوید: من مادر خود را همانجا روی زمین نشاندم تا جسد حمزه به خاک سپرده شد. پیامبر (ص) فرمود: اگر نه این بود که زنان ما افسرده می شدند، جسد عمویم را به خاک نمی سپردم و برای درندگان و پرندگان می گذاشتم تا روز قیامت از میان شکم و چینه دان آنان محشور شود.
واقدی می گوید: و روایت شده است که چون صفیه آمد، انصار میان او و پیامبر حائل شدند. رسول خدا فرمود: رهایش کنید و آزادش بگذارید. صفیه آمد و کنار پیامبر نشست و هرگاه که او بلند می گریست پیامبر (ص) هم بلند می گریست و هرگاه آهسته می گریست پیامبر (ص) هم آهسته گریه می کرد. فاطمه علیها السلام هم شروع به گریستن کرد که پیامبر (ص) هم از گریه او گریست و سپس فرمود: هرگز مصیبتی به بزرگی سوگ حمزه بر من نرسیده است. آنگاه خطاب به صفیه و فاطمه فرمود: شما را مژده باد که هم اکنون جبریل (ع) به من خبر داد که برای ساکنان آسمانهای هفتگانه چنین نوشته اند که حمزة بن عبد المطلب شیر خدا و شیر رسول خداست.
واقدی می گوید: و چون پیامبر (ص) دید که حمزه را به سختی مثله کرده اند سخت اندوهگین شد و فرمود: اگر بر قریش پیروز شوم سی تن از ایشان را مثله خواهم کرد و خداوند این آیه را بر او نازل فرمود: «اگر مکافات می کنید همان گونه و اندازه مکافات کنید که مکافات شده اید و اگر شکیبایی کنید به مراتب برای شکیبایان بهتر است.» پیامبر (ص) فرمود: حتماً شکیبایی می کنیم و هیچ یک از قریش را مثله نفرمود.
واقدی می گوید: ابو قتاده انصاری برخاست و چون اندوه شدید پیامبر (ص) را دید شروع به دشنام دادن به قریش کرد و پیامبر (ص) سه بار به او فرمود بنشین. سپس فرمود: ای ابو قتاده قریش اهل امانت هستند هر کس بی مورد و یاوه به آنان دشنام دهد خداوند دهانش را به خاک می مالد. شاید هم اگر عمر طولانی داشته باشی اعمال و کارهای خودت را در قبال اعمال و کارهای ایشان کوچک بشماری، اگر نه این بود که قریش سرمست می شد، خبر می دادم که چه منزلتی در پیشگاه خداوند دارد. ابو قتاده گفت: ای رسول خدا، به خدا سوگند که چون آنان نسبت به پیامبر (ص) خدا چنین کردند من به پاس خاطر خدا و رسولش خشم گرفتم. فرمود: آری راست می گویی که بد مردمی نسبت به پیامبر (ص) خود بودند.
واقدی می گوید: پیش از آنکه جنگ احد شروع شود، عبد الله بن جحش گفت: ای رسول خدا می بینی که کار این قوم به کجا کشیده است، من از خداوند چنین مسألت کردم و عرضه داشتم بار خدایا سوگندت می دهم که چون فردا با دشمن رویاروی شویم آنان مرا بکشند و شکم مرا بدرند و مرا مثله کنند و تو از من بپرسی به چه سبب با تو چنین کردند و من عرضه دارم در راه تو. اینک ای رسول خدا از تو تقاضای دیگری دارم و آن این است که پس از من سرپرستی اموالم را بر عهده بگیری، فرمود: آری. عبد الله به جنگ رفت و کشته شد و به بدترین صورت مثله شد. او با حمزه در یک گور به خاک سپرده شد و پیامبر (ص) سرپرستی میراث او را بر عهده گرفت و برای مادرش مزرعه ای در خیبر خرید. واقدی می گوید: حمنة دختر جحش و خواهر عبد الله پیش آمد، پیامبر فرمودند: ای حمنه خود دار باش و سوگ خود را در پیشگاه خدا محاسبه کن. گفت: ای رسول خدا در کدام مورد فرمود: نسبت به دایی خودت حمزه. حمنه گفت: الَّذِینَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِیبَةٌ قالُوا إِنَّا، خدایش رحمت فرماید و بیامرزد و شهادت بر او گوارا باد. پیامبر (ص) دوباره فرمود: سوگ خود را در پیشگاه خدا محاسبه کن. پرسید: در چه مورد و برای چه کسی فرمود: برادرت عبد الله. حمنه همچنان انا لله گفت و افزود: خدایش رحمت فرماید و بیامرزد و شهادت بر او گوارا باد. پیامبر (ص) برای بار سوم فرمود: سوگ خود را در پیشگاه خداوند محاسبه کن. پرسید در چه مورد و برای چه کسی فرمود: در مورد شوهرت مصعب بن عمیر. حمنه گفت: وای بر اندوه من، و گفته اند که گفته است: وای بر بیوگی.
محمد بن اسحاق در کتاب خود می گوید: حمنه فریاد بر آورد و ولوله انداخت.
واقدی می گوید: پیامبر (ص) فرمود: شوهر برای زن چنان منزلتی دارد که هیچ کس را چنان منزلتی نیست. ابن اسحاق هم این سخن پیامبر (ص) را همین گونه نقل کرده است.
واقدی می گوید: پیامبر (ص) به حمنه فرمود: چرا چنین گفتی گفت: یتیمی پسرانش را به یاد آوردم و مرا به بیم انداخت. پیامبر (ص) دعا فرمود که خداوند متعال سرپرست و جانشین پسندیده ای برای آنان فراهم فرماید. حمنه سپس با طلحة بن عبید الله ازدواج کرد و محمد بن طلحه را برای او زایید، طلحة بن عبید الله از همه مردم نسبت به فرزندان مصعب مهربان تر و خوش رفتارتر بود.