فهرست کتاب


جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه جلد 6

ابن ابی الحدید دکتر محمود مهدوی دامغانی‏

سخن درباره مسلمانانی که در جنگ بدر شهید شدند

واقدی می گوید: عبد الله بن جعفر برای من نقل کرد و گفت: از زهری پرسیدم در بدر چند تن از مسلمانان کشته شدند گفت: چهارده تن، شش تن از مهاجران و هشت تن از انصار.
گوید: از خاندان مطلب بن عبد مناف، عبیدة بن حارث که او را شیبة بن ربیعة کشته است و در روایت واقدی عتبه او را کشته است و پیامبر (ص) عبیده را در منطقه صفراء به خاک سپردند.
از خاندان زهره، عمیر بن ابی وقاص که او را عمرو بن عبدود سوار کار احزاب کشته است و عمیر بن عبدود ذو الشمالین هم پیمان بنی زهرة بن خزاعة که او را ابو اسامة جشمی کشته است.
از خاندان عدی بن کعب، عاقل بن ابو البکیر که اصل او از قبیله سعد بن بکر و هم پیمان بنی عدی است و او را مالک بن زهیر جشمی کشته است و مهجع برده آزاد کرده عمر بن خطاب که او را عامر بن حضرمی کشته است و گفته شده است مهجع نخستین کسی از مهاجران است که کشته شده است.
از خاندان حارث بن فهر، صفوان بن بیضاء که او را طعیمة بن عدی کشته است و اینان شش تنی هستند که از مهاجران در جنگ بدر شهید شده اند.
از انصار، از خاندان عمرو بن عوف، مبشر بن عبد المنذر که او را ابو ثور کشته است و سعد بن خیثمه که او را عمرو بن عبدود و نیز گفته شده طعیمة بن عدی کشته است و از خاندان عمرو بن نجّار، حارثة بن سراقه که حبان بن عرقه تیری به او زد که به حنجره اش خورد و او را کشت.
از خاندان مالک بن نجار، عوف و معوذ دو پسر عفراء که آن دو را ابو جهل کشته است.
از خاندان سلمه بن حرام، عمیر بن حمام بن جموح که او را خالد بن اعلم عقیلی کشته است و گفته می شود عمیر بن حمام نخستین شهید از انصار است و نیز گفته شده است نخستین شهید انصار حارث بن سراقة است.
از خاندان زریق، رافع بن معلی که او را عکرمة بن ابی جهل کشته است از خاندان حارث بن خزرج، یزید بن حارث بن قسحم که او را نوفل بن معاویه دیلی کشته است و این هشت تن شهیدان انصارند.
واقدی می گوید: عکرمة از ابن عباس نقل می کند که می گفته است: انسة برده آزاد کرده پیامبر (ص) هم در جنگ بدر کشته شده است.
و روایت شده است که معاذ بن ماعص در جنگ بدر زخمی شد و از همان زخم در مدینه درگذشت و عبید بن سکن هم زخمی شد و زخمش چرکین گردید و چون به مدینه آمد از همان زخم درگذشت.
سخن درباره کسانی از مشرکان که در بدر کشته شدند و نام کشندگان ایشان
واقدی می گوید: از خاندان عبد شمس بن عبد مناف، حنظلة پسر ابو سفیان بن حرب که او را علی بن ابی طالب (ع) کشته است. و حارث بن حضرمی که او را عمار بن یاسر کشته است. و عامر بن حضرمی که او را عاصم بن ثابت بن ابی الافلح کشته است. و عمیر بن ابی عمیر و پسرش که از موالی خاندان عبد شمس بودند عمیر بن ابی عمیر را سالم برده آزاد کرده ابو حذیفه کشته است و واقدی نام کشنده پسر او را ننوشته است. و عبیدة بن سعید بن عاص که او را زبیر بن عوام کشته است. و عاص بن سعید بن عاص که او را علی (ع) کشته است. و عقبة بن ابی معیط را به فرمان رسول خدا (ص) عاصم بن ثابت گردن زد و او را اعدام کرد.
بلاذری روایت کرده است که او را پس از اعدام بر دار کشیدند و او نخستین بردار کشیده در اسلام است و ضرار بن خطاب درباره او چنین سروده است: ای چشم بر عقبة بن ابان که شاخه تنومند قبیله فهر و سوار کار همه دلیران بود بگری. و عتبة بن ربیعة که او را حمزة بن عبد المطلب کشته است و شیبة بن ربیعة که او را عبیدة بن حارث و حمزه و علی کشته اند و هر سه در کشتن او شریکند، و ولید بن عتبة بن ربیعه که او را علی بن ابی طالب علیه السّلام کشته است. و عامر بن عبد الله هم پیمان ایشان که او را هم علی (ع) کشته است و نیز گفته شده است سعد بن معاذ او را کشته است، جمعا دوازده تن.
از خاندان نوفل به عبد مناف، حارث بن نوفل که او را خبیب بن یساف کشته است، و طعیمة بن عدی که کنیه اش ابو الریان بوده است به روایت واقدی، حمزة بن عبد المطلب و به روایت محمد بن اسحاق، علی (ع) او را کشته اند. بلاذری روایت غریبی نقل کرده و گفته است طعیمة بن عدی در جنگ بدر اسیر شد و پیامبر (ص) به دست حمزه او را اعدام کرد، جمعا دو تن.
از خاندان اسد بن عبد العزی، زمعة بن اسود که او را ابو دجانه کشته است و هم گفته اند که او را حارث بن جذع کشته است، و پسرش حارث بن زمعة که او را علی، (ع)، کشته است. و عقیل بن اسود بن مطلب که او را علی و حمزه کشته اند و هر دو در کشتن او شرکت داشته اند. واقدی می گوید: ابو معشر برای من نقل کرد که علی، (ع)، به تنهایی او را کشته است و هم گفته اند ابو داود مازنی به تنهایی او را کشته است، و ابو البختری که همان عاص بن هشام است، و او را مجذر بن زیاد، و گفته اند ابو الیسر کشته اند. و نوفل بن خویلد بن اسد بن عبد العزی که همان ابن العدویه است و او را علی (ع) کشته است، جمعا پنج تن.
از خاندان عبد الدار بن قصی، نضر بن حارث بن کلدة که علی (ع) به فرمان پیامبر (ص) او را با شمشیر گردن زد. نضر را مقداد بن عمرو اسیر کرده بود و او به مقداد وعده داده بود که با فدیه گرانی خود را آزاد خواهد کرد و چون او را پیش آوردند که گردنش را بزنند، مقداد گفت: ای رسول خدا، من عائله مندم و دین را هم بسیار دوست می دارم. پیامبر (ص) عرضه داشت: پروردگارا مقداد را از فضل خود بی نیاز فرمای، ای علی برخیز و گردنش را بزن. و زید بن ملیص، که برده آزاد کرده عمرو بن هاشم بن عبد مناف بود و اصل او از خاندان عبد الدار است، او را علی (ع) و نیز گفته شده است بلال کشته اند، جمعا دو تن.
از خاندان تیم بن مرة، عمیر بن عثمان بن عمرو بن کعب بن سعد بن تیم بن مرة که او را علی (ع) کشته است و عثمان بن مالک بن عبید الله بن عثمان که صهیب او را کشته است، جمعا دو تن. ضمنا بلاذری عثمان بن مالک را نام نبرده است.
از خاندان مخزوم بن یقظه، از اعقاب مغیرة بن عبد الله بن عمیر بن مخزوم، ابو جهل عمرو بن هشام بن مغیره که معاذ بن عمرو بن جموح و معوذ و عوف پسران عفراء بر او ضربت زدند و عبد الله بن مسعود سرش را از تن جدا کرد. و عاص بن هاشم بن مغیره، دایی عمر بن خطاب، که او را عمر کشته است. و عمرو بن یزید بن تمیم تمیمی هم پیمان ایشان که او را عمار بن یاسر و هم گفته شده است علی (ع) کشته است. از اعقاب ولید بن مغیرة، ابو قیس ولید بن ولید برادر خالد بن ولید که او را علی، (ع)، کشته است. و از اعقاب فاکه بن مغیره، ابو قیس فاکه بن مغیره که او را حمزة بن عبد المطلب و گفته شده است حباب بن منذر کشته اند.
از اعقاب امیة بن مغیره، مسعود بن ابی امیه که او را علی بن ابی طالب (ع) کشته است. از اعقاب عائذ بن عبد الله بن عمیر بن مخزوم، از تیره بنی رفاعة، امیة بن عائذ بن رفاعة که سعد بن ربیع او را کشته است، و ابو المنذر بن ابی رفاعه که سعد بن عدی عجلانی او را کشته است، و عبد الله بن ابی رفاعه که علی (ع) او را کشته است و زهیر بن ابی رفاعة که ابو اسید ساعدی او را کشته است، و سائب بن ابی رفاعة که عبد الرحمان بن عوف او را کشته است.
از اعقاب ابو السائب مخزومی، که همان صیفی بن عائذ بن عبد الله بن عمر بن مخزوم است، سائب بن ابی السائب که او را زبیر بن عوام کشته است، و اسود بن عبد الاسد بن هلال بن عبد الله بن عمر بن مخزوم که او را حمزة بن عبد المطلب کشته است و هم پیمانی از ایشان به نام عمرو بن شیبان که او را یزید بن قیس کشته است و هم پیمان دیگری به نام جبار بن سفیان که برادر عمرو بن سفیان است و او را ابو بردة بن نیار کشته است.
از اعقاب عمران بن مخزوم، حاجز بن سائب بن عویمر بن عائذ که علی (ع)، او را کشته است، بلاذری روایت می کند که ابن حاجز و برادرش عویمر بن سائب را علی بن ابی طالب (ع) کشته است، و عویمر بن عمرو بن عائذ بن عمران بن مخزوم که نعمان بن ابی مالک او را کشته است. جمعا نوزده تن.
از خاندان جمح بن عمرو بن هصیص، امیة بن خلف که او را خبیب بن یساف و بلال با یکدیگر کشته اند.
واقدی می گوید: معاذ بن رفاعة بن رافع می گفته است او را ابو رفاعة بن رافع کشته است، و علی بن امیة بن خلف که او را عمار بن یاسر کشته است، و اوس بن مغیرة بن لوذان که او را علی (ع) و عثمان بن مظعون کشته اند و هر دو در کشتن او شرکت داشته اند، جمعا سه تن.
از خاندان سهم، منبه بن حجاج که او را علی (ع) کشت و نیز گفته شده است ابو اسید ساعدی او را کشته است، و نبیه بن حجاج که او را علی (ع) کشته است و عاص بن منبه بن حجاج که او را هم علی (ع) کشته است، و ابو العاص بن قیس بن عدی بن سعد بن سهم که ابو دجانه او را کشت. واقدی می گوید: ابو معشر برای من از قول اصحاب خود نقل کرد که او را هم علی (ع) کشته است، و عاص بن ابی عوف بن صبیرة بن سعید بن سعد که او را ابو دجانه کشته است، جمعا پنج تن.
و از خاندان عامر بن لوی از اعقاب مالک بن حسل، معاویة بن عبد قیس که از هم پیمانان ایشان است و عکاشة بن محصن او را کشته است و هم پیمانی دیگر به نام معبد بن وهب از قبیله کلب که او را ابو دجانه کشته است، جمعا دو تن.
بنا به روایت واقدی همه مشرکانی که در جنگ بدر کشته یا اعدام شده اند پنجاه و دو مردند که علی (ع) از این گروه بیست و چهار تن را کشته یا در کشتن آنها شرکت داشته است. روایات بسیاری نقل شده است که شمار مشرکان کشته شده در بدر هفتاد تن بوده اند ولی آنانی که شناخته و نام برده شده اند همین ها هستند که نام بردیم.
در روایات شیعه آمده است که زمعة بن اسود بن مطلب را علی کشته است ولی روایات مشهور حاکی از آن است که او حارث بن زمعه را کشته است و زمعة را ابو دجانه کشته است.
سخن درباره مسلمانانی که در جنگ بدر حاضر شدند
واقدی می گوید: شمار آنان و هشت نفری که غایب بودند و پیامبر (ص) سهم آنان را از غنایم پرداخت، سیصد و سیزده مرد بوده است، واقدی می گوید: که همین شمار در اغلب روایات آمده است. او افزوده است که در جنگ بدر از مسلمانان هیچ کس غیر از افراد قرشی و هم پیمان ایشان و افراد انصار و هم پیمان یا وابستگان ایشان شرکت نکرده است. همچنین مشرکانی که در جنگ بدر شرکت کردند فقط قرشی یا هم پیمان یا وابسته ایشان بودند.
گوید: شمار مسلمانان قرشی و وابستگان و هم پیمانان ایشان هشتاد و شش تن و شمار انصار و وابستگان و هم پیمانان ایشان دویست و بیست و هفت تن بودند. تفصیل اسامی مسلمانانی که در بدر شرکت داشتند در کتابهای محدثان آمده است و من از نقل آن در این موضع خود داری می کنم.

داستان جنگ احد

فصل چهارم در شرح جنگ احد است و ما به عادت خود که در جنگ بدر داشتیم، نخست آن را از کتاب مغازی واقدی، که خدایش رحمت کناد، می آوریم و سپس افزونیهایی را که ابن اسحاق و بلاذری آورده اند، به مقتضای حال ذکر می کنیم.
واقدی می گوید: چون مشرکانی که در بدر شرکت کرده بودند به مکه بازگشتند، کالاهایی را که ابو سفیان بن حرب همراه کاروان از شام آورده بود در دار الندوه موجود دیدند. قریش همواره همین گونه رفتار می کردند. ابو سفیان هم به سبب حاضر نبودن صاحبان کالا آن را از جای خود تکان نداد و پراکنده نساخت.
اشراف قریش، اسود بن عبد المطلب بن اسد، جبیر بن مطعم، صفوان بن امیة، عکرمة بن ابی جهل، حارث بن هشام، عبد الله بن ابی ربیعه و حویطب بن عبد العزی پیش ابو سفیان رفتند و گفتند: ای ابو سفیان بنگر این کالاهایی را که آورده و نگه داشته ای، می دانی که اموال مردم مکه و کالاهای قریش است و همگی خوشحال خواهند بود که بتوانند با آن لشکری گران به جنگ محمد گسیل دارند و خود به خوبی می دانی که چه کسانی از پدران و پسران و خاندان ما کشته شده اند، ابو سفیان گفت: قریش به این کار راضی هستند گفتند: آری. گفت: من نخستین کس هستم که به این خواسته پاسخ مثبت می دهم و خاندان عبد مناف هم با من هم عقیده اند و به خدا سوگند که من خود خونخواه سوگوار و کینه توزم که پسرم حنظله و اشراف قوم من در بدر کشته شده اند. اموال و کالاهای آن کاروان همچنان بر جای ماند تا آماده خروج برای احد شدند و آن هنگام آنها را فروختند و تبدیل به طلا کردند. همچنین گفته شده است که آنان به ابو سفیان گفتند کالاها را بفروش و سودش را کنار بگذار. شمار شتران آن کاروان هزار شتر بود و ارزش اموال پنجاه هزار دینار. قریش معمولا در بازرگانی خود از هر دینار یک دینار سود می برد و مقصد بازرگانی ایشان در شام، غزّه بود و از آن به جای دیگر نمی رفتند.
ابو سفیان کالاهای خاندان زهره را به بهانه اینکه آنان از میان راه جنگ بدر برگشته اند توقیف کرده بود. ابو سفیان آماده پرداخت اموال خاندان مخرمة بن نوفل و اعقاب پدری او و خاندان عبد مناف بن زهره بود ولی مخرمة از پذیرش آن خود داری کرد، مگر اینکه همه اموال بنی زهره پرداخت شود. اخنس هم اعتراض کرد و گفت: چرا باید از میان همه فقط کالاهای بنی زهره تسلیم نشود. ابو سفیان گفت: چون ایشان از همراهی با قریش برگشته اند. اخنس گفت: این تو بودی که به قریش پیام فرستادی برگردید که ما کاروان را از خطر رهاندیم و بیهوده بیرون نروید، و ما برگشتیم، و بدین گونه بنی زهره اصل سرمایه خویش را گرفتند. برخی از مردم مکه هم که ناتوان بودند و عشیره و حمایت کننده ای نداشتند تمام سرمایه و سود خود را گرفتند.
واقدی می گوید: این مسأله نشان می دهد که آن قوم فقط سود سرمایه خود را برای هزینه لشکر کشی پرداخته اند و خداوند در مورد ایشان این آیه را نازل فرموده است: «همانا آنان که کافرند مالهای خود را هزینه می کنند که از راه خدا باز دارند...» تا آخر آیه. واقدی می گوید: چون تصمیم به حرکت گرفتند، گفتند: میان اعراب می رویم و از ایشان یاری می جوییم که پرستندگان بت منات از فرمان ما سرپیچی و از یاری ما خود داری نمی کنند، آنان از همه عرب پیوند خویشاوندی ما را بیشتر رعایت می کنند و از احابیش- هم پیمانان قریش از قبیله قاره- وفادارتر و فرمانبردارترند. و بر این عقیده شدند که چهار تن را برای دعوت اعراب بفرستند و آنان میان قبایل بروند و از ایشان یاری بجویند. عمرو بن عاص و هبیرة بن وهب و ابن زبعری و ابو عزه جمحی را نامزد این کار کردند. ابو عزه نپذیرفت. و گفت: محمد در جنگ بدر بر من منّت نهاده است و من هم سوگند خورده و پیمان بسته ام که هرگز دشمنی را بر ضد او یاری ندهم. صفوان بن امیه پیش او رفت و گفت: برای انجام این کار برو. او نپذیرفت و گفت: من در جنگ بدر با محمد پیمان بسته ام که هرگز دشمنی را بر ضد او یاری ندهم و من باید به پیمانی که با او بسته ام وفادار باشم. او بر من منت نهاده و آزادم کرده است و حال آنکه نسبت به هیچ اسیری چنان نکرده است یا او را کشته است یا از او فدیه گرفته است.
صفوان به او گفت: همراه ما بیا، اگر به سلامت ماندی آنچه مال بخواهی به تو خواهم داد و اگر کشته شدی زن و فرزند و نانخورهای تو همراه نانخورهای خود من خواهند بود، ولی ابو عزه همچنان نپذیرفت، فردای آن روز صفوان و جبیر بن مطعم با یکدیگر پیش او رفتند و صفوان همان سخن خود را تکرار کرد و او نپذیرفت. جبیر بن مطعم به ابو عزه گفت: نمی پنداشتم چندان زنده بمانم که ببینم ابو وهب صفوان پیش تو آید و تقاضایی کند و تو نپذیری، حرمت او را پاس دار. ابو عزه گفت: خواهم آمد. گوید: ابو عزه میان قبایل عرب بیرون شد و آنان را فرا می خواند و جمع می کرد و این ابیات را می سرود: ای پسران رزمنده و پایدار پرستندگان منات، شما حمایت کنندگانید و پدرتان هم حمایت کننده است- از اعقاب حام پسر نوح هستید- مرا تسلیم نکنید که اسلام همه جا را فرا گیرد و تسلیم کردن روا نیست و نصرت خود را برای سال آینده به من وعده مدهید. گروههای جنگجو همراه ابو عزّه حرکت کردند و اعراب را بر انگیختند و گرد آوردند و چون به مردم ثقیف رسیدند آنان هم جمع شدند و آمدند. چون قریش تصمیم به حرکت گرفت و اعرابی که با آنان همراه بودند آماده و فراهم شدند برای بردن زنان اختلاف نظر پیدا شد. صفوان بن امیه گفت: زنان را با خود ببرید و من نخستین کس خواهم بود که این کار را می کنم و زنان شایسته تر هستند تا کشتگان بدر را به یاد شما آورند و شما را حفظ کنند.
موضوع بدر موضوعی تازه است و ما مردمی خونخواه و تن به مرگ داده ایم نمی خواهیم به دیار خود برگردیم مگر اینکه انتقام خون خود را بگیریم یا در آن کشته شویم. عکرمة بن ابی جهل و عمرو عاص به صفوان گفتند، ما نخستین کسان هستیم که دعوت ترا می پذیریم. نوفل بن معاویه دیلی در این باره مخالفت کرد و گفت: ای گروه قریش این کار شما درست نیست که زنهای خود را به مقابله دشمنتان ببرید، من در امان نیستم که پیروزی از ایشان نباشد و در آن صورت درباره زنان خود رسوا می شوید. صفوان گفت: جز آنچه گفته ام هرگز نخواهد شد، نوفل پیش ابو سفیان بن حرب رفت و سخن خود را به او گفت. هند دختر عتبه فریاد برآورد و به نوفل گفت: تو روز جنگ بدر جان به سلامت بردی و پیش زنانت برگشتی، آری ما حتما می آییم تا جنگ را ببینیم. در جنگ بدر کنیزکان آوازه خوان را از جحفه برگرداندند و بسیاری از دوستان محبوب کشته شدند. ابو سفیان به نوفل گفت: من با قریش مخالفت نمی کنم که یکی از ایشانم. هر کاری انجام دهند من هم انجام می دهم، و زنان را با خود بردند.
ابو سفیان دو زن خود را همراه برد، هند دختر عتبة بن ربیعة و امیمة دختر سعد بن وهب بن اشیم بن کنانة را. صفوان بن امیه هم دو زن خود را همراه برد، برزه دختر مسعود ثقفی را که مادر عبد الله اکبر است و بغوم دختر معذل از قبیله کنانه را که مادر عبد الله اصغر است.
طلحة بن ابی طلحه هم همسر خود سلافة دختر سعد بن شهید را که از قبیله اوس است و مادر چهار پسرش مسافع و حارث و کلاب و جلاس است. عکرمة بن ابی جهل هم همسر خود ام حکیم دختر حارث بن هشام را با خود برد و حارث بن هشام هم همسر خود فاطمه دختر ولید بن مغیره را همراه برد. عمرو بن عاص همسر خود هند دختر منبه بن حجاج را که مادر عبد الله بن عمرو عاص است همراه برد و محمد بن اسحاق گفته است نام آن زن ریطة بوده است. خناس دختر مالک بن مضرب که از خاندان مالک بن حسل است همراه پسر خود ابو عزیز بن عمیر که برادر مصعب بن عمیر و از خاندان عبد الدار است بیرون آمد. حارث بن سفیان بن عبد الاسد هم همسرش رملة دختر طارق بن علقمه کنانی را همراه برد. کنانة بن علی بن ربیعة بن عبد العزی بن عبد شمس بن عبد مناف هم همسر خود ام حکیم دختر طارق را همراه برد. سفیان بن عویف همسر خود قتیله دختر عمرو بن هلال را همراه برد. نعمان بن عمرو و برادر مادریش جابر که معروف به مسک الذئب است، مادر خود دغنیه را همراه بردند. غراب بن سفیان بن عویف هم همسر خود عمرة دختر حارث بن علقمه کنانی را با خود برد و او همان زنی است که چون پرچم قریش سرنگون شد آن را دوباره بر افراشت و قریش گرد پرچم خود جمع شدند و حسان بن ثابت در این باره چنین سروده است: اگر پرچم آن زن حارثی نمی بود قریش چنان به بردگی می افتاد که در بازارها به کمترین ارزش فروخته می شدند.
گویند: سفیان به عویف با ده تن از پسران خویش برای جنگ احد بیرون آمد و افراد قبیله بنی کنانة هم بسیار جمع شده بودند. روزی که از مکه بیرون آمدند پرچمهای ایشان سه پرچم بود که در دار الندوه آن را فراهم کرده و برافراشته بودند. پرچمی را سفیان بن عویف برای بنی کنانة بر دوش می کشید و پرچم احابیش را مردی از خودشان بر دوش می کشید و پرچم قریش که طلحة بن ابی طلحه بر دوش داشت.
واقدی می گوید: و گفته شده است که قریش و همه افرادی که به آنان پیوسته بودند از بنی کنانه و احابیش و دیگران همگی یک پرچم داشتند که طلحة بن ابی طلحه بر دوش می کشید و همین در نظر ما ثابت تر است.
گوید: قریش هنگامی که بیرون آمد با کسانی که به ایشان پیوسته بودند سه هزار تن بودند. از ثقیف صد تن همراهشان بود، و با ساز و برگ و سلاح بسیار بیرون آمدند.
دویست اسب را یدک می کشیدند و هفتصد تن از ایشان زره بر تن داشتند و سه هزار شتر همراهشان بود.
همینکه قریش مصمم به حرکت شدند، عباس بن عبد المطلب نامه ای نوشت و آن را بست و مهر و موم کرد و مردی از بنی غفار را اجیر کرد و با او شرط کرد که در سه شبانه روز خود را به پیامبر (ص) برساند. عباس در آن نامه به پیامبر (ص) خبر داده بود که قریش تصمیم به حرکت به سوی تو گرفته اند هر چه می خواهی به هنگام رسیدن آنان انجام دهی انجام بده. شمارشان سه هزار تن است که دویست اسب یدک می کشند، هفتصد تن زره دار هستند و شمار شترانشان سه هزار است و سلاح بسیار فراهم ساخته اند.
آن مرد غفاری چون به مدینه رسید پیامبر (ص) را در مدینه نیافت و چون دانست که آن حضرت در قباء است آنجا رفت و بر در مسجد قباء پیامبر (ص) را دید که در حال سوار شدن بر خر خود بود. نامه را به ایشان سپرد. ابی بن کعب نامه را برای پیامبر (ص) خواند و آن حضرت از ابی خواست مطلب را پوشیده بدارد. پیامبر (ص) به منزل سعد بن ربیع رفت و پرسید: در خانه کسی هست سعد گفت: نه، خواسته خود را بیان فرمای. رسول خدا (ص) موضوع نامه عباس را به او فرمود. سعد گفت: ای رسول خدا امیدوارم در این کار خیر باشد.
در مدینه یهودیان و منافقان شروع به شایعه پراکنی و یاوه سرایی کردند و گفتند خبر خوشی برای محمد نرسیده است. پیامبر (ص) پس از آنکه از سعد بن ربیع خواست که موضوع را پوشیده بدارد به مدینه برگشت. و همینکه پیامبر (ص) از خانه سعد بن ربیع بیرون آمد، همسر سعد به او گفت: پیامبر (ص) به تو چه فرمود گفت: ای بی مادر ترا با این چه کار او گفت: من سخنان شما را گوش می دادم و آن موضوع را برای سعد بازگو کرد. سعد «الَّذِینَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِیبَةٌ قالُوا إِنَّا» بر زبان آورد و سپس گریبان همسرش را گرفت و گفت: دیگر نبینم که سخنان ما را دزدیده گوش کنی، مخصوصا وقتی که من به رسول خدا می گویم خواسته خود را بیان فرمای. وی آنگاه همراه او دوان دوان در پی پیامبر (ص) حرکت کرد تا کنار پل به پیامبر (ص) رسیدند و همسرش از نفس افتاده بود. سعد گفت: ای رسول خدا زن من از آنچه فرموده بودی پرسید من از او پوشیده داشتم. او گفت: من خود سخن پیامبر (ص) را شنیدم و تمام خبر را برای من نقل کرد، ترسیدم که از این زن چیزی و از آن سخن مطلبی آشکار شود و گمان بری که من راز ترا آشکار ساخته ام. پیامبر فرمود: او را رها کن، و خبر میان مردم شایع شد که قریش حرکت کرده است.
در این هنگام عمرو بن سالم خزاعی همراه تنی چند از خزاعه، که چهار تن بودند، از مکه بیرون آمدند و هنگامی که قریش در ذو طوی بودند به آنان رسیدند. عمرو بن سالم و همراهانش آن خبر را به رسول خدا (ص) دادند و برگشتند و قریش را از دور در رابغ دیدند که فاصله اش تا مدینه چهار شب راه است و خود را از آنان پوشیده داشتند.
واقدی می گوید: و چون ابو سفیان به ابواء رسید، خبر دار شد که عمرو بن سالم و همراهانش عصر روز پیش از آنجا آهنگ مکه کرده اند. گفت: به خدا سوگند می خورم که آنان پیش محمد رفته اند و خبر مسیر ما و شمارمان را به او داده اند و او را از ما بر حذر داشته اند و مسلمانان هم اکنون در دژهای استوار خود جای گرفته اند و گمان نمی کنم در این راه که می رویم بتوانیم چیزی از آنان به چنگ آوریم. صفوان بن امیه گفت: اگر آنان به مقابله ما نیایند ما آهنگ نخلستانهای اوس و خزرج می کنیم و آنها را از بن در می آوریم و آنان را در حالی ترک می کنیم که اموالشان از میان رفته است، و این کار را هرگز نمی کنند و اگر به مقابله ما آیند شمار و سلاح ما از شمار و سلاح ایشان بیشتر است.
وانگهی ما اسب داریم و ایشان اسب ندارند و ما با کینه و خونخواهی جنگ می کنیم و حال آنکه آنان از ما خونی نمی خواهند.
واقدی می گوید: ابو عامر فاسق هم از همان هنگام که پیامبر (ص) به مدینه هجرت فرمود همراه پنجاه تن از قبیله اوس به مکه و پیش قریش رفت و قریش را تحریض می کرد و می گفت آنان بر حق هستند و آنچه محمد آورده باطل است. چون قریش به جنگ بدر آمد، ابو عامر با آنان همراهی نکرد و چون قریش آهنگ جنگ احد کرد، همراه آنان آمد و به قریش گفت: اگر من پیش قوم خود برسم حتی دو تن از آنان با شما مخالفت نخواهند کرد، وانگهی پنجاه تن از ایشان همراه من هستند. قریش سخنان او را تصدیق کردند و به یاری دادنش طمع بستند.
واقدی می گوید: زنان در حالی که با خود دایره زنگی داشتند بیرون آمدند و در هر منزلی که می رسیدند مردان را تحریض می کردند و کشته شدگان در بدر را به یادشان می آوردند و قریش هم در هر آبشخوری فرو می آمد و از شترانی که در کاروان ابو سفیان بوده است می کشتند و می خوردند و با مصرف زاد و توشه فراوانی که جمع کرده بودند خود را تقویت می کردند.
واقدی می گوید: و چون قریش از ابواء می گذشت گروهی از آنان گفتند شما زنان را همراه خود آورده اید و ما بر آنان بیمناکیم. بیایید گور مادر محمد را نبش کنیم که به هر حال زنان ناموسند و اگر یکی از زنان شما اسیر شد، به محمد خواهیم گفت اینک استخوانهای مادرت با ماست و اگر او آن چنان که مدعی است نسبت به مادرش نیکوکار باشد، زنان اسیر شما را با آن مبادله خواهد کرد و اگر بر زنان شما دست نیابد، باز هم در قبال استخوانهای مادرش، اگر نسبت به او مهربان باشد، مال بسیاری خواهد داد. ابو سفیان با خردمندان قریش در این باره رایزنی کرد و گفتند: اصلا در این باره هیچ سخنی مگو که اگر ما چنین کنیم بنی بکر و خزاعه همه مردگان ما را از گور بیرون می کشند.
واقدی می گوید: قریش بامداد روز پنجشنبه که همین روز بیرون آمدن ایشان از مکه بود در ذو الحلیفه بودند، و خروج ایشان از مکه روز پنجم شوال سی و دومین ماه هجرت پیامبر بود. چون به ذو الحلیفه رسیدند سوارانی از آنان بیرون آمدند و در زمین پستی فرود آمدند. پیامبر (ص) شب پنجشنبه دو جاسوس به نام آنس و مونس پسران فضاله را گسیل فرمود و آن دو در عقیق به قریش برخوردند و همراه آنان آمدند و همینکه سواران قریش در آن زمین فرود آمدند، آن دو خود را به پیامبر (ص) رساندند و خبر دادند. مسلمانان میان آن زمین که نامش وطاء بود و احد و جرف تا عرصه، که امروز به آن عرصه البقل می گویند، زراعت کاشته بودند و ساکنان آن مناطق افراد قبایل بنی سلمه و حارثه و ظفر و عبد الاشهل بودند. در آن روزگار در جرف آب نسبتا روی زمین بود، هر چند مقدارش کم بود و شترهای آبکش ساعتی معطل می شدند ولی پس از اینکه معاویه قناتهای منطقه غابه را حفر کرد، آبهای این منطقه فروکش کرد. مسلمانان شب پنجشنبه ابزار و وسایل کشاورزی خود را به مدینه منتقل کرده بودند. مشرکان که آمدند شتران و اسبهای خود را میان زراعت مسلمانان رها کردند، در آن هنگام زراعت خوشه بسته و نزدیک درو کردن بود. اسید بن حضیر در منطقه عرض بیست شتر آبکش داشت که زراعت جو او را آبیاری می کردند. مسلمانان در مورد کارگران و شتران آبکش و ابزار کشاورزی خود رعایت احتیاط را کرده بودند. مشرکان روز پنجشنبه را تا شب همانجا ماندند، شب جمعه شتران خویش را علف تازه و همان ساقه های جو دادند و روز جمعه اسبها و شتران را در مزارع رها کردند، آنچنان که وقتی از منطقه عرض بیرون شدند، در آن هیچ سبزه ای نبود.
واقدی می گوید: و چون قریش فرود آمدند و بارهای خود را گشودند و آرام گرفتند، پیامبر (ص) پنهانی حباب بن منذر بن جموح را برای کسب خبر گسیل فرمود. او میان ایشان رفت و آنان را تخمین زد و به هر چه می خواست نظر افکند. پیامبر (ص) به او فرموده بود هنگامی که برگشتی نزد هیچ یک از مسلمانان به من گزارش مده مگر اینکه دشمن را اندک ببینی. حباب برگشت و در خلوت به پیامبر (ص) گفت: شمارشان را سه هزار تن یا کمی بیشتر و کمتر تخمین زدم، اسبهای آنان دویست اسب است و افرادی را که زره داشتند حدود هفتصد تن تخمین زدم. پیامبر (ص) پرسید: آیا زنی هم دیدی گفت: آری زنانی دیدم که همراه خود دایره و طبل داشتند. فرمود: می خواهند زنان آن قوم را تحریض کنند و کشته شدگان بدر را فریادشان آورند و خبر آنان این گونه به من رسیده است و هیچ سخنی درباره ایشان مگو، خداوند ما را بسنده و بهترین کارگزار است.
بار خدایا به تو پناه می برم و به نیروی تو امیدوارم.
واقدی می گوید: سلمة بن سلامة بن وقش روز جمعه از مدینه بیرون رفت، چون نزدیک عرض رسید ناگاه به طلیعه سواران مشرکان برخورد که ده سوار بودند و آنان از پی او تاختند. سلمه بالای تپه ای در سنگلاخ مدینه ایستاد و گاهی به آنان سنگ می انداخت و گاهی تیر تا آنکه از گرد او پراکنده شدند و چون سواران پشت کردند سلمه به مزرعه خود که پایین عرض بود رفت و شمشیر و زره آهنی خود را که گوشه مزرعه زیر خاک پنهان کرده بود بیرون آورد و دوان دوان خود را به قبیله عبد الاشهل رساند و آنچه را دیده بود به قوم خود خبر داد.
واقدی می گوید: رسیدن قریش روز پنجشنبه پنجم شوال و جنگ احد روز شنبه هفتم شوال بود. سران و روی شناسان اوس و خزرج، سعد بن معاذ، اسید بن حضیر، و سعد بن عبادة شب جمعه را از بیم شبیخون مشرکان همراه گروهی که همگی مسلح بودند در مسجد و کنار خانه پیامبر (ص) گذراندند و آن شب مدینه را پاسداری دادند تا شب را به صبح آوردند. پیامبر (ص) شب جمعه خوابی دید و چون صبح شد و مردم جمع شدند برای ایشان خطبه ای ایراد فرمود.
واقدی می گوید: محمد بن صالح از عاصم بن عمر بن قتاده از محمود بن لبید برای من نقل کرد که پیامبر (ص) بر منبر ظاهر شد و پس از ستایش خداوند چنین فرمود: «ای مردم من خوابی دیده ام، به خواب چنین دیدم که گویی من در دژی استوار قرار دارم و شمشیرم ذو الفقار از قبضه شکسته و شکاف برداشته است و دیدم گاو نری کشته شد و من قوچی را از پی خود می کشم.» مردم گفتند: «ای رسول خدا خواب خود را چگونه تعبیر فرمودی» فرمود: «آن زره و دژ استوار مدینه است و همانجا درنگ کنید، اما شکستن شمشیرم از جای دسته اش اندوه و سوگی است که به خود من می رسد، گاوی هم که کشته شد نشانی از کشته شدن برخی از یاران من است. قوچی که از پی خود می کشم سالار و دلاور لشکر دشمن است که به خواست خداوند متعال او را خواهیم کشت.» واقدی می گوید: از ابن عباس روایت شده است که پیامبر (ص) فرمودند: «اما شکستن شمشیرم نشانه کشته شدن مردی از اهل بیت من است.» واقدی می گوید: مسور بن مخرمة روایت کرده است که پیامبر (ص) می فرموده است: «در خواب در شمشیر خود رخنه ای دیدم و آن را خوش نداشتم، و آن نشانه زخمی بود که بر چهره آن حضرت رسید.» واقدی می گوید: پیامبر (ص) فرمود: «آرای خود را به من بگویید» و خود به مناسبت همین خوابی که دیده بود چنان مصلحت می دانست که از مدینه بیرون نرود و دوست می داشت که با رأی او موافقت شود و همان گونه که آن خواب را تعبیر فرموده بود، در مدینه بماند.
عبد الله بن ابیّ برخاست و گفت: ای رسول خدا ما در جاهلیت در همین شهر جنگ می کردیم. زنان و کودکان را در این خانه ها قرار می دادیم و مقداری سنگ در اختیارشان می نهادیم و به خدا سوگند گاهی مدت یک ماه پسر بچه ها برای مقابله با دشمن پاره سنگ فراهم می آوردند و خانه های اطراف مدینه را به گونه ای متصل به یکدیگر می ساختیم که از هر سو چون حصاری می بود. زنان و کودکان از فراز کوشکها و پشت بامها به دشمن سنگ می انداختند و ما خودمان در کوچه ها با شمشیر جنگ می کردیم. ای رسول خدا شهر ما دست نخورده است و هرگز از هم پاشیده نشده است. ما هرگاه در برابر دشمن از مدینه بیرون رفته ایم آنان بر ما پیروز شده اند و هرگاه دشمن بر ما وارد شده است بر او پیروز شده ایم. اینک ای رسول خدا دشمن را به حال خود رها فرمای که اگر همانجا اقامت کنند چنان است که در بدترین زندان اقامت کرده اند و اگر بازگردند خوار و زبون بر می گردند و به خیری دست نمی یابند. ای رسول خدا این رأی مرا بپذیر و بدان که من این اندیشه را از بزرگان و خردمندان قوم خود ارث برده ام و آنان خردمندان کار آزموده و مرد میدان جنگ بوده اند.
واقدی می گوید: اندیشه و رأی پیامبر (ص) و رأی بزرگان اصحاب آن حضرت از مهاجر و انصار هم همین گونه و چون اندیشه عبد الله بن ابیّ بود و پیامبر (ص) خطاب به مسلمانان فرمود: در مدینه درنگ کنید، زنها و کودکان را در کوشکها بگذارید و اگر دشمن بر ما وارد شد در کوچه های مدینه که ما به پیچ و خم آن از دشمن آشناتریم با آنان جنگ می کنیم و از فراز بامها و کوشکها آنان را سنگ باران خواهند کرد. خانه های مدینه را هم از هر سو پیوسته به یکدیگر ساخته بودند و همچون دژی استوار بود.
در این هنگام نوجوانانی که در جنگ بدر شرکت نکرده بودند و رغبت به شهادت داشتند و رویارویی با دشمن را دوست می داشتند، گفتند: ما را به رویارویی دشمن ما ببر و از پیامبر (ص) خواستند به مقابله دشمن بیرون رود. برخی از کامل مردان خیر خواه مانند حمزة بن عبد المطلب و سعد بن عبادة و نعمان بن مالک بن ثعلبه و کسانی دیگر از اوس و خزرج هم گفتند: ای رسول خدا بیم داریم که دشمن گمان برد ما از ترس رویارویی با آنان بیرون رفتن از مدینه را خوش نمی داریم و این موجب گستاخی ایشان شود. شما در جنگ بدر فقط همراه سیصد مرد بودی و خداوندت به آنان پیروزی بخشید و حال آنکه امروز مردمی بسیاریم و آرزوی چنین روزی را داشته ایم و خداوند آن را در کنارمان فراهم آورده است. این گروه جامه جنگی پوشیده و شمشیر بسته بودند و همچون دلیران می نمودند و پیامبر (ص) اصرار آنان را در این باره خوش نمی داشت.
ابو سعید خدری گفت: ای رسول خدا به خدا سوگند که یکی از دو کار پسندیده و خیر بهره ما خواهد شد. یا خداوند ما را بر آنان پیروز می فرماید که همان چیزی است که می خواهیم و خداوند آنان را برای ما زبون می فرماید و این جنگ هم مانند جنگ بدر می شود و جز گروهی اندک و پراکنده از دشمن باقی نمی ماند، فرض دیگر این است که خداوند شهادت را به ما ارزانی می دارد، به خدا سوگند برای ما مهم نیست کدام یک صورت بگیرد که هر دو خیر است. به ما خبر نرسیده که پیامبر (ص) پاسخی به او فرموده باشد، ابو سعید سکوت کرد. حمزة بن عبد المطلب گفت: سوگند به کسی که بر محمد (ص) قرآن را نازل فرموده است. من امروز چیزی نخواهم خورد تا با شمشیر خود بیرون از مدینه با آنان به چالاکی نبرد کنم و گفته می شود که حمزه روز جمعه و شنبه روزه بود و با حال روزه با دشمن نبرد کرد.
نعمان بن مالک بن ثعلبه، که از بنی سالم است، گفت: ای رسول خدا من گواهی می دهم که آن گاو کشته شده که در خواب دیده ای نشانی از کشتگانی از یاران تو است و به خواست خدا من هم از آنانم، چرا ما را از بهشت محروم می فرمایی هر چند سوگند به خدایی که جز او خدایی نیست من وارد بهشت خواهم شد. پیامبر (ص) فرمود: به چه چیزی وارد بهشت می شوی گفت: من خدا و رسولش را دوست می دارم، روز جنگ هم نمی گریزم. فرمود: راست می گویی، و او در آن روز به شهادت رسید.
ایاس بن اوس بن عتیک گفت: ای رسول خدا ما فرزندان عبد الاشهل هم جزئی از همان گاو کشته شده ایم. ای رسول خدا امیدواریم ما میان آن قوم کشته شویم و آنان میان ما، ما به بهشت رویم و آنان به دوزخ روند. وانگهی ای رسول خدا من دوست نمی دارم قریش پیش اقوام خود برگردند و بگویند محمد را در کوشکها و حصارهای یثرب محاصره کردیم و این مایه گستاخی ایشان گردد، آنان تمام کشتزارهای ما را پایکوب کرده و از میان برده اند. اگر هم اکنون از آبروی خود دفاع نکنیم دیگر امکان کشاورزی نداریم و چرا محصور شویم و حال آنکه در دوره جاهلی اعراب به جنگ ما می آمدند و تا با شمشیرهای خود به سراغ آنان نمی رفتیم و آنان را از خود نمی راندیم طمع ایشان بریده نمی شد. امروز ما بر این کار سزاوارتریم که خداوند ما را به وجود تو مدد فرموده است و سرنوشت خویش را شناخته ایم و نباید خویشتن را در خانه های خود محصور کنیم.
خیثمه، پدر سعد بن خیثمه برخاست و گفت: ای رسول خدا قریش یک سال درنگ کرد و در این مدت اعراب را از صحراها، و هم پیمانان غیر عرب خود را جمع کرد و در حالی که اسبها را یدک می کشند و شتران را باره خود ساخته اند، کنار ما فرود آمده اند و ما را در خانه هایمان محاصره کرده اند، اگر همین گونه بر گردند و با آنان مقابله نشود چنان بر ما گستاخ خواهند شد که بر ما مکرر حمله می آورند و بر اطراف ما ویرانی بار می آورند و جاسوسان و کمینها برای ما می گمارند. وانگهی زراعت ما را از میان برده اند و اگر اعراب اطراف ببینند که ما برای جنگ با اینان بیرون نرفتیم، در ما طمع می بندند، و شاید خداوند ما را بر آنان پیروز فرماید و این لطف عادت خداوند است که بر ما ارزانی می فرماید، یا صورت دیگری اتفاق می افتد که آن شهادت است. در جنگ بدر با آنکه به شرکت در آن سخت آرزومند بودم و با پسرم قرعه کشیدم، قرعه من پوچ در آمد و قرعه او بیرون آمد که شهادت روزی او شد و من خود بر شهادت حریص تر بودم. دیشب پسرم را به بهترین صورت در خواب دیدم که میان جویبارها و درختان میوه بهشت می خرامید و به من می گفت: به ما بپیوند و در بهشت با ما رفاقت کن که من آنچه را پروردگارم به من وعده فرموده بود بر حق یافتم. و ای رسول خدا، به خدا سوگند که مشتاق همدمی با او در بهشت شده ام، سالخورده ام و استخوانهایم پوک شده و شیفته دیدار خداوند خویشم، دعا فرمای تا خداوند شهادت را روزی من فرماید و همدمی سعد را در بهشت به من ارزانی فرماید. رسول خدا (ص) برای او همچنان دعا فرمود و خیثمه در جنگ احد شهید شد.
انس بن قتادة گفت: ای رسول خدا، به یکی از دو کار پسندیده و خوب دست می یابیم، یا شهادت یا پیروزی و غنیمت. پیامبر (ص) فرمود: من بر شما از هزیمت می ترسم.
و چون آنان چیزی جز بیرون رفتن از مدینه و جنگ را نپذیرفتند، پیامبر (ص) روز جمعه نماز جمعه گزارد و آنان را موعظه و امر به کوشش فرمود، و به آنان خبر داد تا هنگامی که صبر و شکیبایی داشته باشند پیروز خواهند بود. مردم از اینکه پیامبر (ص) به آنان فرمود که به جنگ خواهند رفت، شاد شدند. گروه بسیاری هم از اصحاب پیامبر (ص) این موضوع را ناخوش داشتند. پیامبر (ص) فرمان داد برای رویارویی با دشمن آماده شوند و سپس با مردم نماز عصر را گزارد. مردم و ساکنان نواحی بالای مدینه از هر سوی گرد آمده بودند و زنان بر پشت بامها و کوشکها رفته بودند. تمام افراد قبیله عمرو بن عوف و وابستگان ایشان و قبیله نبیت و وابستگان ایشان سلاح پوشیده آمده بودند. پیامبر (ص) وارد خانه خود شد، ابو بکر و عمر هم همراه آن حضرت رفتند و در پوشیدن لباس و بستن عمامه به ایشان کمک کردند. مردم از کنار حجره تا منبر پیامبر (ص) برای آن حضرت صف بسته بودند و منتظر بیرون آمدن ایشان بودند. سعد بن معاذ و اسید بن حضیر پیش مردم آمدند و گفتند: هر چه می خواستید به رسول خدا (ص) پیشنهاد کردید و گفتید و او را به اکراه وادار به خروج کردید و حال آنکه فرمان از آسمان بر او نازل می شود، کار را به خود آن حضرت واگذارید و به هر چه فرمانتان می دهد کار کنید و میل و خواسته او را در هر چه می بینید، اطاعت کنید. در همان حال که مردم در این گفتگو بودند و برخی می گفتند سخن درست همان است که سعد می گوید و برخی معتقد به بیرون رفتن از مدینه بودند و برخی هم آن را خوش نمی داشتند پیامبر (ص) در حالی که جامه های جنگی خویش را پوشیده بود بیرون آمد. پیامبر (ص) زرهی روی جامه های خود پوشیده بود و کمر خود را با حمایل چرمی شمشیر خویش بسته بود. بعدها این کمربند چرمی در دست خاندان ابو رافع برده آزاد کرده پیامبر (ص) باقی ماند. پیامبر (ص) عمامه بسته و شمشیر بر دوش آویخته بود. و همینکه از خانه بیرون آمد همگی پشیمان شدند و از اصراری که ورزیده بودند پوزش خواستند و گفتند شایسته نبوده است که با تو مخالفت کنیم، اینک به هر گونه که می خواهی رفتار فرمای، و در خور ما نیست که ترا به کاری واداریم در صورتی که فرمان به دست خداوند و سپس دست تو است. حضرت فرمود: شما را به آن کار فرا خواندم. مخالفت کردید. اکنون بدانید برای پیامبر (ص) پس از اینکه جامه جنگی پوشید روا نیست که جامه جنگ را از تن خود بیرون آورد تا خداوند میان او و دشمنانش حکم فرماید. گوید: پیامبران پیش از آن حضرت هم هر گاه جامه جنگی و سلاح می پوشیدند آن را از تن بیرون نمی آوردند تا خداوند میان آنان و دشمن حکم فرماید. پیامبر (ص) سپس به مسلمانان فرمود: بنگرید آنچه به شما فرمان می دهم همان را پیروی کنید، در پناه نام خدا حرکت کنید و در صورتی که شکیبایی ورزید پیروزی از آن شما خواهد بود.
می گوید [ابن ابی الحدید ]:هر کس به احوال مسلمانان در این جنگ و درنگ و سستی و اختلاف نظرشان درباره بیرون شدن از مدینه یا اقامت در آن و ناخوش داشتن پیامبر (ص) بیرون رفتن از مدینه و سپس بیرون شدن با دلتنگی دقت کند و بنگرد که چگونه همان کسانی که به بیرون رفتن از مدینه رأی داده بودند پشیمان شدند و سپس گروهی بسیاری از شرکت در جنگ خود داری کردند و به مدینه برگشتند، خواهد دانست که اصلا امکان پیروز شدن بر دشمن برای آنان فراهم نبوده است که شرط نخست پیروزی به عزم استوار و کوشش و اتفاق سخن و بینش در جنگ بستگی دارد. هر کس در این باره تأمل کند می بیند که احوال مسلمانان در این جنگ کاملا بر عکس احوال ایشان در جنگ بدر است. احوال قریش در جنگ بدر شبیه احوال مسلمانان در جنگ احد بوده است و به همین سبب قریش در بدر شکست خورده است.
واقدی می گوید: مالک بن عمرو نجّاری همان روز جمعه درگذشت و چون پیامبر وارد خانه خود شد و جامه جنگ پوشیده بیرون آمد، جنازه مالک را در محلی که جنازه ها را می گذاشتند نهاده بودند و پیامبر (ص) بر جنازه او نماز گزارد و سپس مرکب خود را خواست و برای رفتن به احد سوار شد. واقدی می گوید: در آن هنگام جعیل بن سراقه به حضور پیامبر (ص) که آهنگ احد داشت آمد و گفت: ای رسول خدا به من گفته شده است که تو فردا کشته می شوی.
جعیل سخت غمگین بود و آه سرد می کشید، پیامبر (ص) با دست خود به نرمی به سینه او زد و فرمود: مگر همه روزگار فردا نیست. گوید: آنگاه پیامبر (ص) سه نیزه خواست و سه پرچم بست، لوای قبیله اوس را به اسید بن حضیر و لوای خزرج را به حباب بن منذر بن جموح و نیز گفته شده است به سعد بن عبادة و لوای مهاجران را به علی بن ابی طالب (ع) و هم گفته شده است به مصعب بن عمیر سپرد.
آنگاه اسب خود را خواست و سوار شد، کمان را بر دوش افکند و نیزه به دست گرفت. پیکان نیزه ها را در آن روزگار مس اندود می ساختند. مسلمانان هم سلاح پوشیده بودند و صد تن از ایشان بر روی جامه زره پوشیده بودند. همینکه رسول خدا (ص) سوار شد، دو سعد، یعنی سعد بن معاذ و سعد بن عباده، پیش روی آن حضرت می دویدند و هر دو زره بر تن داشتند و مردم بر جانب چپ و راست پیامبر (ص) حرکت می کردند.
پیامبر (ص) منطقه بدایع و کوچه های حسی را پیمود و به شیخان رسید. شیخان نام دو کوشک بود که در دوره جاهلی پیر مردی کور و پیر زنی کور که افسانه سرایی می کردند در آنها زندگی می کردند و به همین سبب شیخان نام داشت. پیامبر (ص) همینکه بالای گردنه رسید، برگشت و نگریست و فوجی گران را دید که هیاهو داشتند. فرمود: اینان کیستند گفتند: هم پیمانان یهودی ابن ابیّ هستند. پیامبر (ص) فرمود: ما از اهل شرک برای جنگ با مشرکان یاری نمی جوییم. پیامبر (ص) به راه خود ادامه داد و در شیخان سپاه خویش را سان دید. گروهی از نوجوانان را ملاحظه فرمود که عبد الله بن عمر بن خطاب، زید بن ثابت، اسامة بن زید، نعمان بن بشیر، زید بن ارقم، براء بن عازب، اسید بن ظهیر، عرابة بن اوس، ابو سعید خدری، سمرة بن جندب و رافع بن خدیج از جمله آنان بودند.
واقدی می گوید: پیامبر (ص) همه آنان را رد فرمود. رافع بن خدیج می گوید من که دو موزه بر پای کرده بودم به قد بلندی وانمود کردم، ظهیر بن رافع هم به پاس خاطر من گفت: ای رسول خدا رافع تیر انداز است و پیامبر (ص) به من اجازه شرکت داد. همینکه پیامبر (ص) به من اجازه فرمود، سمرة بن جندب به مری بن سنان شوهر مادر خود گفت: پدر جان پیامبر (ص) رافع بن خدیج را اجازه فرمود و مرا برگرداند و حال آنکه من حاضرم با رافع کشتی بگیرم. مریّ گفت: ای رسول خدا رافع بن خدیج را اجازه شرکت در جنگ دادی و پسر مرا برگرداندی و حال آنکه پسر من با او کشتی می گیرد و او را به زمین می زند. پیامبر (ص) فرمود کشتی بگیرند و کشتی گرفتند. سمره، رافع را بر زمین زد و پیامبر (ص) او را هم اجازه فرمود. واقدی می گوید: ابن ابی آمد و در گوشه لشکرگاه فرود آمد. هم پیمانان او و منافقانی که همراهش بودند به او گفتند تو رأی صحیح دادی و برای او خیر خواهی کردی و به او خبر دادی که رأی نیاکان گذشته ات همین گونه بوده است و با اینکه رأی خود محمد هم همچون رأی تو بود ولی از پذیرفتن آن خود داری کرد و از این نوجوانانی که همراه اویند اطاعت کرد. مسلمانان به نفاق و دو رویی ابن ابی برخوردند، رسول خدا (ص) آن شب را در همان شیخان گذراند. ابن ابی هم شب را میان یاران خود گذراند.
پیامبر (ص) هنگامی که از سان دیدن سپاه آسوده شد. خورشید غروب کرد. بلال اذان مغرب را گفت و پیامبر (ص) با یاران خود نماز گزارد و سپس اذان عشا را گفت و حضرت نماز عشا را گزارد. رسول خدا (ص) میان بنی نجار فرود آمده بود و محمد بن مسلمه را همراه پنجاه مرد به پاسداری گماشت و آنان بر گرد لشگر پاسداری می دادند و پیامبر آخر شب آهنگ حرکت کرد. مشرکان چه هنگامی که پیامبر (ص) آخر شب حرکت کرد و چه هنگامی که در شیخان فرود آمده بود او را دیده بودند، و اسبها و دیگر مرکوبهای خود را جمع کردند و عکرمة بن ابی جهل را همراه گروهی از سواران به سرپرستی پاسداران گماشتند. اسبهای آنان در آن شب همواره شیهه می کشیدند و آرام نمی گرفتند، پیشاهنگان ایشان چندان نزدیک شدند که به سنگلاخ متصل به مدینه رسیدند ولی سواران آنان برگشتند و از آنجا فراتر نیامدند که هم از آن سنگلاخ و هم از محمد بن مسلمه بیم داشتند.
واقدی می گوید: پیامبر (ص) پس از اینکه نماز عشاء را گزارد فرمود: امشب چه کسی نگهبانی از ما را بر عهده می گیرد مردی گفت: من. رسول خدا (ص) پرسید: تو کیستی گفت: ذکوان بن عبد قیس. فرمود: بنشین. دوباره سخن خود را تکرار فرمود، مردی برخاست. پیامبر (ص) پرسید: تو کیستی گفت: ابو سبع. فرمود: بنشین. و برای بار سوم سخن خود را تکرار فرمود. مردی برخاست. پیامبر (ص) فرمود: تو کیستی گفت: پسر عبد قیس. پیامبر (ص) اندکی درنگ فرمود و سپس گفت هر سه برخیزید، ذکوان برخاست. پیامبر (ص) پرسید دو دوست تو کجایند ذکوان گفت: من خود بودم که هر سه بار پاسخ دادم. فرمود: برو که خدایت حفظ فرماید. می گوید [ابن ابی الحدید ]:این موضوع عینا در جنگ بدر هم آمده بود و ظاهر حال این است که اینجا تکرار شده و مربوط به یک جنگ است و ممکن است در هر دو جنگ اتفاق افتاده باشد، ولی بعید می نماید.
واقدی می گوید: ذکوان زره پوشید و سپر خود را برداشت و آن شب بر گرد لشکر می گشت و گفته شده است که فقط از پیامبر (ص) پاسداری می داده و از ایشان جدا نشده است. گوید: پیامبر (ص) خوابید و چون آخر شب شد بر خاست و هنگام سحر فرمود: راهنمایان کجایند و چه کسی ما را در راه هدایت می کند و از پشت ریگزارها ما را کنار دشمن می رساند ابو خیثمه حارثی گفت: من این کار را انجام می دهم و نیز گفته شده است اوس بن قیظی یا محیّصه عهده دار آن شده است.
واقدی می گوید: در نظر ما صحیح تر و ثابت تر همان ابو خیثمه است. او پیامبر (ص) را که بر اسب خود سوار بود همراهی کرد، نخست محله بنی حارثه را پیمود و سپس وارد محله اموال شد و از میان کشتزار و نخلستان مربع بن قیظی که مردی کور و منافق بود گذشت و همینکه پیامبر (ص) وارد کشتزار او شد، مربع برخاست و خاک بر چهره مسلمانان می پراند و می گفت: اگر تو پیامبر خدایی وارد کشتزار من مشو که ورود به آن را برای تو حلال نمی دارم.
محمد بن اسحاق می گوید: گفته شده است که مربع مشتی خاک برداشته و گفته است: ای محمد به خدا سوگند اگر می دانستم که این خاک بر چهره دیگران برخورد نمی کند با آن به چهره تو می زدم.
واقدی می گوید: سعد بن زید اشهلی با کمانی که در دست داشت بر سر او زد و سرش را شکافت و خون جاری شد. برخی از افراد بنی حارثه که مانند مربع منافق بودند خشمگین شدند و گفتند: ای بنی عبد الاشهل این کار از دشمنی شما با ما سرچشمه می گیرد که هیچ گاه آن را رها نمی کنید. اسید بن حضیر گفت: به خدا سوگند که چنین نیست بلکه سرچشمه آن نفاق شماست و به خدا سوگند همین است که نمی دانم پیامبر (ص) موافق است یا نه و گرنه گردن او و گردن همه کسانی را که اندیشه شان مانند اوست می زدم. گوید: پیامبر (ص) آنان را از بگو و مگو باز داشت و همگان خاموش شدند.
محمد بن اسحاق می گوید: پیامبر (ص) فرمود: رهایش کنید که مربع بن قیظی کور چشم کور دل است. واقدی می گوید: پیامبر (ص) به راه خود ادامه داد و در همان حال که می رفتند اسب ابو بردة بن نیار دم خود را بلند کرد و به قلاب شمشیر ابو برده گیر کرد و شمشیرش بیرون کشیده شد. پیامبر (ص) فرمود: ای شمشیر دار، اینک شمشیر خویش را غلاف کن.
که می پندارم امروز به زودی شمشیرها فراوان بیرون کشیده خواهد شد، گوید: پیامبر (ص) فال نیک زدن را دوست می داشت و فال بد زدن را خوش نمی داشت. گوید: پیامبر (ص) از شیخان یک زره بر تن داشت و چون به احد رسید زره دیگری و مغفر و بالای مغفر کلاه خود پوشید، و همینکه پیامبر (ص) از شیخان حرکت کرد مشرکان سپاه خود را آراستند و موضع گیری کردند و در جایی که امروز زمین ابن عامر قرار دارد، رسیدند و درنگ کردند. پیامبر (ص) هم چون به احد رسید، جایی که امروز پل است، وقت نماز صبح فرا رسید. پیامبر (ص) مشرکان را می دید، به بلال فرمان داد اذان بگوید و نماز صبح را با یاران خود در حالی که صف بسته بودند گزارد.
عبد الله بن ابی با فوجی که او همچون شتر مرغ پیشاپیش آنان می دوید، از آنجا برگشتند. عبد الله بن عمرو بن حرام از پی آنان رفت و بانگ برداشت و گفت: من خدا و دین و پیامبرتان را فرا یادتان می آورم مگر شما شرط و پیمان نبستید که همچنان که از خود و زن و فرزندتان دفاع می کنید از او هم دفاع کنید ابن ابیّ گفت: من گمان نمی کنم که میان آنان جنگی صورت گیرد و تو هم ای ابو جابر اگر از من اطاعت کنی باید برگردی که اهل رأی و خرد همگان برگشته اند. ما از او درون شهر خویش دفاع می کنیم و من رأی درست را به او گفتم ولی او فقط اطاعت از نوجوانان را پذیرفت. عبد الله بن ابیّ پیشنهاد عبد الله بن عمرو را نپذیرفت و خود و یارانش وارد کوچه های مدینه شدند. عبد الله بن عمرو به آنان گفت خدایتان شما را از رحمت خود دور فرماید. همانا خداوند پیامبر (ص) و مؤمنان را از کمک شما بی نیاز خواهد فرمود. ابن ابی در حالی که می گفت: آیا باز هم با من مخالفت و از کودکان اطاعت خواهد کرد به مدینه برگشت. عبد الله بن عمرو هم شتابان و دوان دوان برگشت و خود را به پیامبر (ص) که در حال آراستن صفهای خود بود رساند و همینکه گروهی از یاران پیامبر (ص) کشته شدند، عبد الله بن ابی شاد شد و سرزنش آشکار ساخت و گفت: محمد از من نافرمانی و از کسانی که اندیشه ندارند فرمانبرداری کرد.
پیامبر (ص) شروع به آراستن صفهای یاران خویش کرد، پنجاه مرد تیر انداز را به سرپرستی عبد الله بن جبیر بر کوه عینین گماشت و گفته شده است فرمانده آنان سعد بن ابی وقاص بوده است و حال آنکه همان عبد الله بن جبیر درست است. کوه احد را پشت سر خویش و دهانه عینین را بر جانب چپ و مدینه را رو به روی خود قرار دادند، مشرکان آمدند و مدینه را پشت سرخویش و احد را رو به روی خود قرار دادند و گفته شده است پیامبر (ص) عینین را پشت سر خویش قرار داده و پشت به آفتاب ایستاده است و مشرکان رو به آفتاب بوده اند. ولی همان سخن اول در نظر ما ثابت است که احد پشت سر پیامبر قرار داشته است و آن حضرت روی به مدینه بوده است.
گوید: پیامبر (ص) نهی فرمود که پیش از فرمان او کسی جنگ را آغاز کند. عمارة بن یزید بن سکن گفت: با آنکه کشتزارهای اوس و خزرج مورد چرا قرار گرفته و از میان رفته است هنوز هم ضربه نزنیم. مشرکان صفهای خود را آراستند. بر میمنه خود خالد بن ولید و بر میسره خود عکرمة بن ابی جهل را گماشتند. دویست سوار کار داشتند که بر آنان صفوان بن امیه و گفته شده است عمرو بن عاص را گماشتند و بر تیر اندازان خود که یک صد تن بودند عبد الله بن ابی ربیعه را فرماندهی دادند. رأیت خود را بر طلحة بن ابی طلحة سپردند و نام ابو طلحه عبد الله بن عبد العزی بن عثمان بن عبد الدار بن قصی است.
در این هنگام ابو سفیان فریاد برآورد که ای پسران عبد الدار ما می دانیم که شما برای پرچمداری از ما سزاوارترید و آنچه روز بدر بر سر ما آمد از سرنگونی پرچم بود و مسلمانان هم از پرچم خود به پیروزی رسیدند، اینک شما فقط مواظب پرچم خود باشید و ما را با محمد وا گذارید که ما قومی خونخواه و تن به مرگ داده ایم و خونی را که هنوز تازه است مطالبه می کنیم. و گفت: چون پرچمها سرنگون شود دیگر دوام و قوامی نخواهد بود. بنی عبد الدار از سخنان ابو سفیان خشمگین شدند و گفتند مگر ما پرچم خویش را رها می کنیم، هرگز چنین نخواهد بود و در مورد حفاظت پرچم به زودی خواهی دید و به نشانه خشم نیزه های خود را به جانب او گرفتند و ابو سفیان را احاطه کردند و اندکی درشتی نسبت به او نشان دادند. ابو سفیان گفت: آیا می خواهید پرچمی دیگر هم قرار دهیم گفتند: آری، ولی آن را باید مردی از بنی عبد الدار بر دوش کشد و هرگز جز این نخواهد بود.
واقدی می گوید: پیامبر (ص) هم در حالی که پیاده حرکت می فرمود صفها را می آراست که کاملا مستقیم باشد و می گفت: فلانی اندکی جلو بیا، و فلانی اندکی عقب برو و اگر شانه مردی را می دید که از صف بیرون است آن را عقب می کشید، همان گونه که چوبه های تیر را راست می کنند آنان را بر یک خط قرار داد و چون صفها همه مستقیم شد، پیامبر فرمود: لوای مشرکان را کدام خاندان بر دوش می کشند گفته شد خاندان عبد الدار.
فرمود: ما در وفاداری از آنان شایسته تریم. مصعب بن عمیر کجاست گفت: اینجا هستم.
پیامبر (ص) فرمود: پرچم را بگیر، او پرچم را گرفت و پیشاپیش رسول خدا (ص) می برد.
بلاذری می گوید: پیامبر (ص) پرچم را از علی (ع) گرفت و به مصعب بن عمیر که از خاندان عبد الدار بود سپرد. واقدی می گوید: سپس پیامبر (ص) برخاست و برای مردم خطبه خواند و آن حضرت، که سلام و درود خدا بر او باد، چنین فرمود: ای مردم شما را سفارش می کنم به آنچه خدای من در کتاب خود مرا سفارش فرموده است و آن عمل به طاعت و دوری جستن از محرمات اوست. امروز شما در منزل مزد گرفتن و اندوختن هستید، البته آنانی که وظیفه خویش را فرایاد آرند و جان بر شکیبایی و باور و کوشش و اندوه زدایی گمارند که جهاد با دشمن سخت و ناخوش است و کسانی که بر آن شکیبایی ورزند اندک هستند، مگر آنان که برای هدایت خویش مصمم باشند. همانا خداوند همراه کسی است که او را فرمانبردار باشد و شیطان همراه کسی است که خدا را نافرمانی کند. کردار خود را با صبر و شکیبایی در جهاد آغاز کنید و بدین گونه آنچه را که خدایتان وعده فرموده است بخواهید. بر شما باد که آنچه را می گویم عمل کنید که سخت آرزومند رهنمونی شمایم.
اختلاف و ستیزه گری و پراکندگی مایه سستی و ناتوانی و از چیزهایی است که خداوند دوست نمی دارد و در آن صورت یاری و پیروزی ارزانی نمی فرماید. ای مردم بر دل من چنین خطور کرده است که هر کس از کار حرام برای به دست آوردن رضایت خدا منصرف شود خداوند گناهش را می آمرزد و هر کس یک بار بر من درود فرستد خداوند و فرشتگانش بر او ده بار درود می فرستند. هر کس، چه مسلمان و چه کافر، نیکی کند مزدش بر عهده خداوند است که در این جهان یا آن جهان پرداخت خواهد شد. و هر کس به خدا و روز رستاخیز گرویده است بر اوست که در نماز جمعه حاضر شود، بجز کودکان و زنان و بیماران و بردگان. و هر کس خود را از نماز جمعه بی نیاز بداند خداوند از او بی نیازی می جوید و خدای بی نیاز ستوده است. هیچ کاری را نمی دانم که شما را به خداوند نزدیک کند مگر اینکه آن را به شما گفته ام که به آن عمل کنید و هیچ کاری را نمی دانم که شما را به دوزخ نزدیک کند مگر اینکه شما را از آن باز داشته ام، همانا جبریل امین (ع) بر روح من القاء فرموده است که هیچ کس نمی میرد مگر اینکه به کمال روزی خود می رسد و هیچ چیز از آن کاسته نمی شود هر چند دیر انجام پذیرد. اینک از پروردگار خویش بترسید و در طلب روزی خود پسندیده اقدام کنید و دیر رسیدن روزی شما را بر آن وادار نکند که با سرپیچی از فرمان خدا در طلب آن برآیید که به نعمتهایی که در پیشگاه خداوند است نمی توان رسید جز به فرمانبرداری از او.
و خداوند حلال و حرام را برای شما روشن فرموده است، البته میان حلال و حرام اموری محل شبهه است که بسیاری از مردم آن را نمی دانند مگر کسانی که در پرده عصمت قرار گیرند. هر کس آن امور شبهه ناک را ترک کند دین و آبروی خویش را حفظ کرده است و هر کس در آن بیفتد همچون چوپانی است که کنار قرقگاهی است و ممکن است در آن منطقه ممنوعه بیفتد و مرتکب گناه شود. و هیچ پادشاهی نیست مگر اینکه او را قرقگاهی است و قرقگاه خداوند کارهایی است که آنها را حرام فرموده است. هر مؤمنی نسبت به مؤمنان دیگر چون سر نسبت به پیکر است که چون به درد آید همه بدن به خاطر آن به درد می آید و سلام بر شما باد.
واقدی می گوید: ابن ابی سبرة از خالد بن رباح از مطلب بن عبد الله برای من نقل کرد که نخستین کسی که آتش جنگ را میان دو گروه برافروخت ابو عامر بود که نام اصلی او عبد عمرو است. او با پنجاه تن از قوم خود که همراهش بودند و گروهی از بردگان قریش پیش آمد و بانگ برداشت که ای اوسیان من ابو عامرم. افراد قبیله اوس گفتند: درود و خوشامد بر تو مباد ای تبهکار. گفت: پس از رفتن من بر سر قوم من شر و بدی رسیده است. گوید: بردگان مردم مکه هم با او بودند، آنان و مسلمانان ساعتی به یکدیگر سنگ انداختند و سرانجام ابو عامر و یارانش پشت به جنگ دادند و گفته شده است که بردگان جنگ نکرده اند و قریش به آنان فرمان داده بودند که فقط از اردوگاه پاسداری کنند.
واقدی می گوید: پیش از آنکه دو گروه با یکدیگر برخورد کنند زنان مشرکان جلو صفهای ایشان دایره زنگی و طبل می زدند و سپس به پشت صفها برگشتند. همینکه مشرکان به مسلمانان نزدیک شدند زنها عقب رفتند و پشت صفها قرار گرفتند و هر مردی را که پشت به جنگ می داد تحریض می کردند که برگردد و کشته شدگان بدر را فرایادشان می آوردند. قزمان که از منافقان مدینه بود از شرکت در جنگ احد خود داری کرده بود، فردای آن روز- صبح شنبه- زنان بنی ظفر او را سرزنش کردند و گفتند: ای قزمان همه مردان به جنگ رفتند و تو باقی ماندی، از آنچه کردی شرمگین نیستی آزرم کن که گویی تو زنی که همه قوم تو بیرون رفته اند و تو باقی مانده ای و شروع به حفاظت و تیمار او کردند. قزمان که معروف به شجاعت بود به خانه خود رفت کمان و تیر دان و شمشیر خود را برداشت و شتابان بیرون رفت. هنگامی به پیامبر (ص) رسید که آن حضرت سرگرم مرتب کردن صفهای مسلمانان بود. او از پشت صفها آمد و خود را به صف اول رساند و در آن جای گرفت. او نخستین کس از مسلمانان بود که تیر انداخت. تیرهایی که او می انداخت همچون نیزه بود و هر تیری که می انداخت همچون شتر فریاد و نعره می کشید و سپس دست به شمشیر برد و کارهایی برجسته انجام داد و سرانجام خود کشی کرد و پیامبر (ص) هر گاه از او نام می برد، می فرمود: از دوزخیان است. گوید: چون مسلمانان روی به گریز نهادند او نیام شمشیر خود را شکست و می گفت: مرگ پسندیده تر از گریز است.
ای اوسیان شما هم برای حفظ تبار خود جنگ کنید و همین گونه که من رفتار می کنم رفتار کنید. گوید: او با شمشیر کشیده خود را میان مشرکان می انداخت. آنچنان که می گفتند کشته شد دوباره آشکار می شد و می گفت: من جوانمرد قبیله ظفرم و هفت تن از مشرکان را کشت و زخمهای بسیار برداشت و بر زمین افتاد. در این هنگام قتادة بن نعمان از کنارش گذشت و او را صدا زد و گفت: ای ابو الغیداق قزمان گفت: گوش به فرمانم.
قتاده گفت: شهادت بر تو گوارا باد. قزمان گفت: ای ابو عمرو به خدا سوگند من برای دین جنگ نکردم، بلکه فقط برای حفظ خودمان که دیگر قریش آهنگ ما نکند و کشتزار ما را پایمال نسازد. گوید: چون زخمهایش او را آزار می داد خود را کشت. و پیامبر (ص) فرمود: «خداوند این دین را به مرد تبهکاری تأیید فرمود.» واقدی می گوید: پیامبر (ص) روی به تیر اندازان کرد و فرمود: شما مواظب پشت سر ما باشید که می ترسم از پشت سر مورد حمله قرار گیریم. بنابراین شما در جای خود استوار بمانید و حرکت مکنید، حتی اگر دیدید که ما آنان را چنان شکست دادیم که وارد لشکرگاه ایشان شدیم، باز هم از جای خود جدا مشوید و اگر دیدید کشته می شویم، باز هم بر جای بمانید و لازم نیست از ما دفاع کنید. بار خدایا من ترا بر ایشان گواه می گیرم، و فرمود: سواران و اسبهای دشمن را تیر باران کنید که اسب و سوار در قبال تیر نمی تواند پیشروی کند. مشرکان دو گروه اسب سوار داشتند، گروهی بر جانب راست، به فرماندهی خالد بن ولید، و گروهی بر جانب چپ، به فرماندهی عکرمة بن ابی جهل.
پیامبر (ص) هم برای سپاه خود میمنه و میسره قرار داد و لوای بزرگ را به مصعب بن عمیر سپرد و لوای اوسیان را به اسید بن حضیر و لوای خزرج را به سعد بن عبادة و نیز گفته شده است به حباب بن منذر سپرد. تیراندازان همچنان پشت سر مسلمانان را حمایت می کردند و سواران دشمن را تیر باران می کردند و سواران دشمن گریزان پشت به جنگ دادند. یکی از مسلمانان تیر انداز می گفته است من به تیرهای خودمان نگاه می کردم که هیچ کدام به هدر نمی رفت یا به اسب می خورد یا به سوار. دو گروه به یکدیگر نزدیک شدند. مشرکان طلحة بن ابی طلحه را که پرچمدارشان بود پیش فرستادند و صفهای خود را آراستند و زنها پشت سر مردان ایستاده بودند و کنار شانه های آنان دایره و دف می زدند. هند و یارانش شروع به تحریض مردان کردند و آنان را به جنگ وا می داشتند و نام کشته شدگان بدر را بر زبان می آوردند و چنین می سرودند: ما دختران طارقیم که روی تشکچه ها راه می رویم، اگر پیشروی کنید دست در آغوش شما می آوریم و اگر پشت به جنگ کنید از شما دوری می جوییم.
دوری کسی که دوستدار و شیفته شما نیست.
واقدی می گوید: طلحة به میدان آمد و هماورد خواست و بانگ برداشت چه کسی با من مبارزه می کند علی (ع) فرمود: آیا با من نبرد می کنی گفت: آری. آن دو میان دو صف به نبرد پرداختند و پیامبر (ص) در حالی که دو زره و مغفر و کلاهخود پوشیده بود، زیر پرچم نشسته بود و می نگریست، همینکه آن دو رویاروی شدند علی (ع) چنان ضربتی با شمشیر بر سر طلحه زد که سر او را شکافت و به ریش او رسید. طلحه به خاک افتاد و علی (ع) برگشت. گفتند: چرا سرش را جدا نکردی گفت: چون به زمین افتاد، عورتش را برهنه به من نشان داد- نمایان شد- خویشاوندی مرا به شفقت وا داشت، وانگهی یقین دارم که خداوند او را خواهد کشت. و او پهلوان سپاه دشمن بود.
واقدی می گوید: و روایت شده است که نخست طلحه به علی (ع) حمله کرد و با شمشیر ضربتی بر او زد که علی آن را با سپر خویش گرفت و آن ضربه کاری نکرد و سپس علی (ع) بر طلحه که زره و مغفر داشت حمله کرد و ضربتی با شمشیر بر او زد که هر دو پای او را قطع کرد و چون خواست سرش را ببرد طلحه او را به حق خویشاوندی سوگند داد که چنان نکند و علی او را رها فرمود و سرش را نبرید.
واقدی می گوید: و گفته شده است که علی (ع) سر او را بریده است و نیز گفته اند یکی دیگر از مسلمانان در آوردگاه بر او گذشت و سرش را برید. چون طلحه کشته شد رسول خدا (ص) شاد شد و تکبیر بلندی گفت و همه مسلمانان با او تکبیر گفتند و سپس یاران رسول خدا (ص) بر فوجهای مشرکان حمله بردند و چنان بر چهره های ایشان زدند که صفهای مشرکان از هم پاشیده شد و کسی جز همان طلحة بن ابی طلحه کشته نشد.
واقدی می گوید: پس از کشته شدن طلحه برادرش عثمان بن ابو طلحه، که کنیه اش ابو شیبة بود، پرچم را گرفت و چنین رجز می خواند: بر پرچمدار است که به شایستگی نیزه را خون آلود کند یا آن را درهم شکند.
و همچنان با پرچم پیشروی می کرد. زنان پشت سر او همچنان دایره و دف می زدند و بر جنگ تحریض و ترغیب می کردند. حمزة بن عبد المطلب، که رحمت خدا بر او باد، چنان ضربتی بر دوش او زد که دوش و دست او را قطع کرد و شمشیر تا تهیگاهش رسید و ریه اش آشکار شد. حمزه در حالی که می گفت: من پسر ساقی حاجیانم، برگشت. پس از او پرچم را برادرش ابو سعد بن ابی طلحه گرفت. سعد بن ابی وقاص تیری بر او زد که به سبب برهنه بودن گلوی او با آنکه زره بر تن داشت ولی مغفرش بی دامنه بود و گلویش را نپوشانده بود، به حنجره اش خورد و زبانش چون زبان سگ بیرون افتاد.
واقدی می گوید: و روایت شده است، همینکه ابو سعد بن ابی طلحه رأیت را به دست گرفت زنان پشت سرش ایستادند و می گفتند: ای بنی عبد الدار ضربه بزنید، ای پشتیبانان درماندگان ضربه بزنید، با شمشیرهای برّان ضربه بزنید.
سعد بن ابی وقاص می گوید: بر او حمله کردم، نخست دست راست او را بریدم. او پرچم را با دست چپ گرفت، بر دست چپش ضربه زدم و آن را بریدم. او پرچم را با دو بازوی خود گرفت و خود را روی آن خرم کرد، من با گوشه کمان خود مغفر او را از زرهش جدا کردم و آن را پشت سرش افکندم و سپس ضربتی بر او زدم و او را کشتم و شروع به بیرون آوردن زره و دیگر جنگ ابزار او کردم. سبیع بن عبد عوف و تنی چند همراه او به من حمله آوردند و مرا از آن کار بازداشتند. جامه های جنگی او بهترین نوع جامه های مشرکان بود، زرهی فراخ و مغفر و شمشیری بسیار خوب، ولی به هر حال میان من و آن کار مانع شدند. واقدی می گویدهمین خبر دوم صحیح تر است.
می گوید [ابن ابی الحدید ]:چه تفاوت فاحشی میان علی و سعد بن ابی وقاص است. سعد درباره جامه جنگی متأسف می شود و بر از دست دادن آن اندوهگین می شود، و آن یکی در جنگ خندق عمرو بن عبدود را که سوار کار و دلیر نامدار قریش است می کشد و از برهنه کردن و بیرون آوردن جامه های جنگی او چشمپوشی می کند و چون به او می گویند چرا جامه های جنگی او را که بهترین است رها کردی، می گوید: خوش نداشتم جامه های جنگی او را که اینجا غریب است از تنش بیرون آورم. گویی حبیب در این شعر خود علی (ع) را در نظر داشته که می گوید: همانا شیران، شیران بیشه به روز نبرد همت ایشان در مورد از پای درآوردن دلیران است نه درباره ابزار جنگی و جامه. واقدی می گوید: پس از ابو سعد بن ابی طلحه پرچم مشرکان را مسافع بن ابی طلحه در دست گرفت. عاصم بن ثابت بن ابی الاقلح تیری بر او زد که سبب مرگ او شد او را که هنوز زنده بود پیش مادرش سلافه دختر سعد بن شهید که همراه زنان به احد آمده بود بردند. پرسید: چه کسی به تو تیر زد گفت: نمی دانم. همین قدر شنیدم که می گوید: بگیر که من پسر اقلح هستم. مادرش گفت: آری به خدا سوگند اقلحی بوده است، یعنی از خاندان من بوده است و مادر مسافع از قبیله اوس بوده است.
واقدی می گوید: و روایت شده است که چون عاصم به او تیر انداخت، گفت: بگیر که من پسر کسره هستم و این عنوانی بود که در دوره جاهلی به آنان داده بودند و به آنان فرزندان کسر الذهب می گفتند. او به مادرش گفت: نفهمیدم چه کسی بر من تیر زد جز اینکه شنیدم می گوید: بگیر که من پسر کسره ام. سلافة گفت: به خدا سوگند از قبیله اوس بوده است، یعنی از قبیله خودم. در آن هنگام سلافه عهد کرد که باید در کاسه سر عاصم بن ثابت شراب بیاشامد و برای هر کس که سر عاصم را بیاورد صد شتر جایزه قرار داد.
می گوید [ابن ابی الحدید ]:و چون مشرکان در جنگ رجیع عاصم بن ثابت را کشتند خواستند سرش را جدا کنند و پیش سلافه ببرند. آن روز گروه بسیاری زنبوران عسل از بدن و سر عاصم حمایت کردند و چون شب فرا رسید، پنداشتند زنبورها در شب نخواهند بود. سیلی گران آمد بدن و سر او را با خود برد و همه مورخان در این مورد اتفاق نظر دارند.
واقدی می گوید: پس از مسافع، پرچم را برادرش کلاب بن طلحة بن ابی طلحه در دست گرفت. زبیر بن عوّام او را کشت. پس از او پرچم را جلاس بن طلحة بن ابی طلحه به دست گرفت. او را طلحة بن عبید الله کشت. سپس پرچم را ارطاة بن عبد شرحبیل بر دوش کشید و علی بن ابی طالب (ع) او را کشت. آنگاه شریح بن قانط پرچم را برداشت و کشته شد و دانسته نشد قاتل او کیست. سپس پرچم را صواب، غلام خاندان عبد الدار، در دست گرفت و در مورد قاتل او اختلاف است. گفته شده است علی بن ابی طالب (ع) او را کشته است و نیز گفته شده است سعد بن ابی وقاص و گفته شده است قزمان او را کشته است و این صحیح تر اقوال است واقدی می گوید: قزمان خود را به صواب رساند و بر او حمله کرد و دست راستش را قطع کرد. او پرچم را به دست چپ گرفت. دست چپش را هم قطع کرد. صواب پرچم را با دو بازو و ساعد خود گرفت و خود را روی پرچم خم کرد و گفت: ای خاندان عبد الدار آیا پسندیده کوشش کردم و قزمان بر او حمله کرد و او را کشت.
واقدی می گوید: گفته اند که خداوند متعال پیامبر (ص) خویش و یارانش را در هیچ موردی مانند جنگ احد پیروزی نداده است، ولی مسلمانان از فرمان رسول خدا (ص) سرپیچی کردند و به ستیز پرداختند. در صورتی که پرچمداران مشرکان همه کشته شدند و آنان چنان پراکنده شدند که پشت سر خود را نگاه نمی کردند و زنان ایشان پس از آنکه دایره و طبل می زدند، بانگ شیون برداشته بودند.
واقدی می گوید: گروه بسیاری از صحابه که در جنگ احد شرکت داشته اند هر یک نقل کرده اند که به خدا سوگند هند و زنانی را که همراهش بودند دیدیم که در حال گریزند و برای اسیر گرفتن آنان هیچ مانعی نبود، ولی از تقدیر خداوند گریزی نیست.
خالد بن ولید هرگاه می خواست آهنگ جانب چپ لشکر رسول خدا (ص) کند تا از آنجا نفوذ کند و از سمت سفح به مسلمانان حمله کند، تیر اندازان او را با تیر باران بر می گرداندند. این کار چند بار تکرار شد. سرانجام در مسلمانان از جانب تیر اندازان رخنه افتاد و با آنکه پیامبر (ص) به آنان فرمان داده بود که به هیچ صورت جای خود را ترک نکنید و مواظب پشت سر ما باشید و اگر دیدید ما به جمع آوری غنایم پرداختیم، شما شرکت نکنید و اگر دیدید کشته می شویم ما را یاری مدهید، همینکه مسلمانان مشرکان را که در حال گریز بودند تعقیب کردند و سلاح بر آنان نهادند و ایشان را از لشکرگاه بیرون راندند و شروع به غارت کردند، برخی از تیر اندازان به برخی دیگر گفتند چرا بی جهت و بدون لزوم اینجا مانده اید خداوند دشمن را شکست داد و این برادران شما لشکرگاه ایشان را غارت می کنند، شما هم به لشکرگاه مشرکان وارد شوید و با برادران خودتان غنیمت بگیرید. برخی دیگر گفتند: رسول خدا (ص) به شما فرموده است «مواظب پشت سر ما باشید و اگر ما به جمع غنیمت پرداختیم شما در آن کار با ما شرکت مکنید» برخی دیگر گفتند: مقصود پیامبر (ص) این نبوده است، اینک که خداوند دشمن را زبون ساخت و شکست داد وارد لشکرگاه شوید و با برادران خود به غارت بپردازید. و چون در این مورد اختلاف نظر پیدا کردند، عبد الله بن جبیر فرمانده ایشان که در آن روز با پوشیدن جامه سپید مشخص بود برای آنان خطبه خواند و ایشان را به اطاعت از فرمان پیامبر تشویق کرد و گفت: نافرمانی نکنید، ولی آنان سرپیچی کردند و رفتند و جز شمار اندکی که به ده تن نمی رسیدند با او باقی ماندند که از جمله ایشان حارث بن انس بن رافع بود. او می گفت: ای قوم پیمان پیامبرتان را یاد آورید و از فرمانده خود اطاعت کنید. نپذیرفتند و به لشکرگاه مشرکان رفتند و به غارت پرداختند و دهانه کوه را رها کردند. صفهای مشرکان شکسته شد و بار و بنه آنان از هم پاشید، مسیر باد هم تغییر کرد. هنگامی که صفهای مشرکان در هم ریخت باد صبا می وزید ولی به صورت دبور تغییر کرد. خالد بن ولید به خالی شدن دهانه کوه و اندکی افرادی که آنجا باقی مانده بودند نگریست و با سواران خود به آنجا حمله برد. عکرمة بن ابی جهل هم با سواران خود او را همراهی کرد و از پی او روان شد و هر دو با سواران خویش به تیر اندازان حمله کردند. تیر اندازانی که باقی مانده بودند چندان تیر انداختند تا همگی از پای در آمدند. عبد الله بن جبیر چندان تیر انداخت که تیرهایش تمام شد، سپس چندان نیزه زد که نیزه اش شکست. آنگاه نیام شمشیر خود را شکست و با شمشیر چندان جنگ کرد که کشته شد. جعیل بن سراقه و ابو بردة بن نیار هم پس از اینکه کشته شدن عبد الله بن جبیر را دیدند گریختند و آن دو آخرین افرادی بودند که برگشتند و به مسلمانان پیوستند.
واقدی می گوید: رافع بن خدیج روایت می کند و می گوید همینکه خالد تیر اندازان را کشت با سواران خود به ما حمله آورد و عکرمة بن ابی جهل هم از پی او بود. آنان با ما به جنگ پرداختند صفهای ما از هم گسیخت. ابلیس که به صورت جعیل بن سراقه در آمده بود، سه بار فریاد کشید که محمد کشته شده است. این موضوع که ابلیس به صورت جعیل در آمده بود برای او که همراه مسلمانان به سختی جنگ می کرد. گرفتاری بزرگی شد. جعیل کنار ابو بردة بن نیار و خّوات بن جبیر جنگ می کرد. رافع بن خدیج گوید: به خدا سوگند ما هیچ پیروزی سریعتر از پیروزی مشرکان بر خودمان در آن روز ندیده ایم. مسلمانان آهنگ کشتن جعیل بن سراقه کردند و می گفتند: این همان کسی است که فریاد بر آورد محمد کشته شده است. خوات بن جبیر و ابو بردة بن نیار به نفع او گواهی دادند و گفتند: هنگامی که آن فریاد برآمده است جعیل کنار آن دو سرگرم جنگ بوده است و فریاد برآورنده کسی غیر او بوده است. واقدی می گوید: رافع بن خدیج می گفته است ما به سبب بد نفسی خودمان و سرپیچی از فرمان رسول خدا (ص) گرفتار شدیم و مورد حمله قرار گرفتیم، و مسلمانان در هم ریختند و از ترس و شتاب بدون آنکه بدانند چه می کنند شروع به کشتن و ضربت زدن به خودشان کردند. در آن روز اسید بن حضیر دو زخم برداشت که یکی را ابو برده بدون اینکه بفهمد چه کار می کند به او زده بود و گفته بود بگیر که من جوانمرد انصاری هستم.
ابو زغنه هم در میدان جنگ سرگرم حمله بود، ناشناخته و نادانسته به ابو بردة دو ضربت زد و گفت: بگیر که من ابو زغنه ام، و سپس او را شناخت، پس از آن هرگاه ابو بردة او را می دید می گفت: ببین با من چه کردی، ابو زغنه می گفت: تو هم بدون آنکه بفهمی اسید بن حضیر را زخمی کردی، ولی این زخم در راه خدا بوده است. چون این موضوع را به رسول خدا (ص) گفتند فرمود: آری در راه خدا بوده است و ای ابو برده پاداش آن برای تو خواهد بود، آن چنان که گویی یکی از مشرکان به تو زخم زده باشد، و هر کس کشته شده باشد شهید است.
واقدی می گوید: دو پیر مرد فرتوت، حسیل بن جابر- الیمان- و رفاعة بن وقش، همراه زنان بالای پشت بامها بودند. یکی از آن دو با محبت به دیگری گفت: ای بی پدر من و تو چرا می خواهیم زنده بمانیم و به خدا سوگند همین امروز و فردا خواهد بود که ما در کام مرگ فرو خواهیم شد و از عمر ما جز اندکی باقی نمانده است، چه خوب است شمشیرهای خود را برداریم و به پیامبر (ص) ملحق شویم، شاید خداوند شهادت را روزی ما فرماید. گوید: آن دو به رسول خدا (ص) پیوستند. رفاعة بن وقش را مشرکان کشتند، ولی حسیل بن جابر را، هنگامی که مسلمانان در هم ریختند، بدون اینکه او را بشناسند، بر او شمشیر می زند. پسرش حذیفه می گفت: این پدر من است، مواظب پدرم باشید ولی کسی توجه نداشت تا کشته شد. حذیفة خطاب به مسلمانان گفت: «خدایتان بیامرزد که او مهربان ترین مهربانان است.» آخر چه کار کردید پیامبر (ص) برای حذیفه آرزوی خیر بیشتری فرمود و فرمان داد خونبهای او را از اموال مسلمانان بپردازند. و گفته شده است کسی که حسیل بن جابر- الیمان- را کشته است عتبة بن مسعود بوده است و حذیفه خونبهای پدر خود را به مسلمانان بخشید.
واقدی می گوید: حباب بن منذر بن جموح فریاد می کشید که ای خاندان سلمة گروهی از مردم به سوی او آمدند و گفتند: گوش به فرمانیم ای فراخواننده به سوی خدا گوش به فرمان جبار بن صخر بدون آنکه بفهمد ضربتی سنگین بر سر او زد. سرانجام مسلمانان شعار خودشان را، که بمیران بمیران بود، آشکار ساختند و از حمله به یکدیگر دست برداشتند.
واقدی می گوید: نسطاس غلام ضرار بن امیه از کسانی بود که در جنگ احد همراه مشرکان شرکت کرد، سپس اسلام آورد و مسلمانی پسندیده بود. او می گفته است: من از کسانی بودم که آن روز در لشکرگاه باقی ماندم و از همه بردگان کسی جز وحشی و صواب، غلام خاندان عبد الدار، در جنگ شرکت نکرد. گوید: ابو سفیان خطاب به قریش فریاد برآورد که غلامان خود را برای حفظ اموال بگمارید و باید آنان برای نگهبانی بارهای شما قیام کنند. ما بارها را یکجا جمع کردیم و بر شتران پای بند زدیم و قریش برای جنگ و آرایش نظامی خود رفتند و میمنه و میسره خود را تشکیل دادند. ما روی بارها را با سفره های چرمی پوشاندیم، قوم به یکدیگر نزدیک شدند و ساعتی جنگ کردند.
ناگاه یاران ما گریختند و مسلمانان وارد لشکرگاه ما شدند و ما کنار بارها بودیم. مسلمانان ما را محاصره کردند و من هم از جمله کسانی بودم که اسیر شدم. مسلمانان لشکرگاه را به بدترین صورت غارت کردند و مردی از آنان گفت: اموال صفوان بن امیه کجاست گفتم: او چیزی جز اندازه هزینه خود بر نداشته که آن هم در همین بارهاست. او مرا با خود کشید تا آنکه از صندوقچه یکصد و پنجاه مثقال طلا بیرون آوردم. یاران ما گریخته بودند و ما از آنان نا امید شده بودیم، زنها هم سخت به وحشت افتاده و در خیمه ها آماده تسلیم شدن بودند، ن و اموال تاراج شده در دست مسلمانان قرار گرفت.
نسطاس می گفته است: در همان حال که ما تسلیم بودیم ناگاه متوجه کوه شدم که سوارانی شتابان از آنجا می آیند، وارد آوردگاه شدند و کسی هم نبود که آنان را برگرداند. تیر اندازان دهانه کوه را رها کرده و برای تاراج آمده بودند و تیر اندازان به تاراج سر گرم بودند و من آنان را می دیدم که کمانها و تیردانها را زیر بغل گرفته و چیزی که به تاراج برده بودند در دست داشتند. سواران ما همینکه حمله آوردند به گروهی که در کمال آسودگی خیال سر گرم تاراج بودند هجوم بردند و چنان شمشیر بر آنان نهادند که از ایشان کشتاری سخت کردند و مسلمانان به هر سو پراکنده شدند و آنچه را به تاراج برده بودند ریختند و رها کردند و از اردوگاه ما دور شدند. اسیران ما را هم رها کردند و ما همه کالاهای خود را پیدا کردیم. بدون آنکه چیزی از آن را از دست داده باشیم، طلاها را هم در آوردگاه یافتیم، من متوجه مردی از مسلمانان شدم که صفوان بن امیه با او چنان درگیر شده و ضربتی به او زده بود که پنداشتم مرد. چون نزدیک او رسیدم هنوز رمقی داشت. با خنجر خود بر آن مسلمان ضربتی زدم که در افتاد و سرش را بریدم. بعد که درباره او پرسیدم گفتند: مردی از خاندان ساعده بوده است، و سپس خداوند مرا به اسلام هدایت فرمود.
واقدی می گوید: ابن ابی سبرة از اسحاق بن عبد الله از عمر بن حکم برایم روایت کرد که می گفته است: هیچ یک از اصحاب پیامبر (ص) را نمی شناسم که در جنگ احد چیزی غارت کرده یا زری به دست آورده باشد و پس از هجوم دوباره مشرکان برایش باقی مانده باشد مگر دو تن که یکی از ایشان عاصم بن ثابت بن اقلح است که همیانی در لشکرگاه پیدا کرد که در آن پنجاه دینار بود و آن را از زیر پیراهن به تهیگاه خود بست.
عباد بن بشر هم کیسه چرمی با خود آورد که در آن سیزده مثقال طلا بود. و آن را در گریبان پیراهن خود که کمرش را بسته و بالای آن زره پوشیده بود انداخته بود. آن دو آنها را به حضور پیامبر (ص) آوردند و آن حضرت از آن خمس برنداشت و به خودشان بخشید.
واقدی می گوید: یعقوب بن ابی صعصعه از موسی بن ضمرة از پدرش نقل می کرد که چون شیطان «ازبّ العقبة» بانگ برداشت که محمد بدون تردید کشته شده است و این به خواست خداوند بود. مسلمانان بر دست و پای بمردند و از هر سو پراکنده شدند و به کوه بر رفتند. نخستین کس که مژده سلامت پیامبر (ص) را داد کعب بن مالک بود. کعب می گوید: من پیامبر (ص) را شناختم و فریاد برآوردم که این رسول خداوند است و پیامبر (ص) با انگشت خویش به دهانش اشاره می کرد که خاموش باشم.
واقدی می گوید: عمیره، دختر عبد الله بن کعب بن مالک، از پدرش نقل می کند که می گفته است: پدرم می گفت چون مردم از هم پاشیده شدند من نخستین کس بودم که پیامبر (ص) را شناختم و به مسلمانان مژده دادم که زنده و برپاست. من پیامبر (ص) را از چشمهایش از زیر مغفر شناختم و بانگ برداشتم که ای گروه انصار مژده دهید که این پیامبر (ص) است و رسول خدا (ص) به من اشاره می کرد که خاموش باش. گوید: پیامبر (ص) کعب را فرا خواند، جامه های جنگی او را گرفت و پوشید و جامه های جنگی خود را به کعب پوشاند. کعب در آن روز جنگ نمایانی کرد که هفده زخم برداشت.
واقدی می گوید: ابن ابی سبرة از خالد بن رباح از اعرج نقل می کرد که می گفته است: چون شیطان فریاد کشید که همانا محمد کشته شد، ابو سفیان بن حرب گفت ای گروه قریش کدام یک از شما محمد را کشته است ابن قمئة گفت: من او را کشتم. گفت: باید بر بازوی تو بازوبند و نشان ببندیم، همان گونه که ایرانیان نسبت به دلیران خود انجام می دهند. آنگاه ابو سفیان همراه ابو عامر فاسق در آوردگاه شروع به گردش کرد که ببیند آیا جسد پیامبر (ص) میان کشتگان هست. چون به جسد خارجة بن زید بن ابو زهیر رسیدند، ابو عامر به ابو سفیان گفت: می دانی این کیست گفت: نه. گفت: ابن خارجة بن زید سالار قبیله حارث بن خزرج است و چون از کنار جسد عباس بن عبادة بن نضله که کنار جسد خارجه بود گذشتند، پرسید: این را می شناسی گفت: نه. گفت: این ابن قوقل است، شریفی از خاندان شرف است، سپس از کنار جسد ذکوان بن عبد قیس گذشتند.
گفت: این هم از سروران ایشان است. و چون از کنار جسد حنظله پسر ابو عامر گذشتند ابو سفیان ایستاد و پرسید: این کیست گفت: این برای من از همه ایشان گرامی تر و عزیزتر است، این پسرم حنظله است. ابو سفیان گفت: ما جایگاه کشته شدن محمد را نمی بینم، اگر کشته شده بود جسدش را می دیدیم. ابن قمئه دروغ گفته است. در این هنگام ابو سفیان خالد بن ولید را دید از او پرسید آیا کشته شدن محمد برای تو روشن است گفت: نه خودم او را دیدم که همراه تنی چند از یارانش از کوه بالا می رفتند. ابو سفیان گفت: این درست است، ابن قمئه یاوه می گوید و پنداشته که محمد را کشته است.
می گوید [ابن ابی الحدید ]:این جنگ را از مغازی واقدی بر نقیب ابو یزید، که خدایش رحمت کناد، خواندم و گفتم: در این جنگ بر سر ایشان چه آمده است و آن را بسیار بزرگ می شمرم. گفت: به چه سبب و از چه رو آن را بزرگ می شمری. موضوع چنین بوده است که پس از کشته شدن پرچمداران قریش افرادی که در قلب لشکر مسلمانان بوده اند به قلب لشکر مشرکان حمله برده اند و آنان را در هم شکسته اند و اگر دو پهلوی لشکر اسلام که به فرماندهی اسید بن حضیر و حباب بن منذر بود ایستادگی می کردند، مسلمانان شکست نمی خوردند ولی افراد دو پهلوی لشکر مسلمانان هم به قلب لشکر مشرکان حمله بردند و خود را ضمیمه افراد قلب لشکر کردند و لشکر پیامبر (ص) فقط به صورت یک فوج در آمد و در همان حال افراد قلب لشکر قریش ایستادگی استواری کردند. چون افراد دو پهلوی لشکر قریش دیدند کسی در برابر آنان نیست حمله خود را از پشت لشکر مسلمانان آغاز کردند و گروهی بسیار از ایشان آهنگ تیر اندازانی کردند که قرار بود پشتیبان لشکر مسلمانان باشند و همه آنان را کشتند و شمار تیر اندازان که پنجاه تن بود تاب ایستادگی در قبال خالد و عکرمه را که با دو هزار تن حمله کرده بودند نداشت. وانگهی گروه بسیاری از آن پنجاه تن هم برای شرکت در تاراج مرکز خود را رها کرده بودند و به غارت روی آورده بودند.
نقیب ابو یزید، که خدایش رحمت کناد، گفت: آن کسی که در آن روز مسلمانان را شکست داد و به کمال پیروزی دست یافت خالد بن ولید بود. خالد سوار کاری دلیر بود که سوار کاران آزموده و خونخواه بسیار همراهش بودند. او کوه را دور زد و از دهانه ای که تیر اندازان می بایست آن را حفظ کنند به پشت سر مسلمانان نفوذ کرد. افراد قلب لشکر مشرکان هم پس از شکست برگشتند و مسلمانان را احاطه کردند و مسلمانان میان ایشان محاصره شدند و همگی به یکدیگر در آویختند و چنان شد که از بسیاری گرد و خاک مسلمانان یکدیگر را نمی شناختند و برخی از ایشان با شمشیر به پدر یا برادر خود حمله می برد و بیم و شتاب هم دست به دست داد و پس از اینکه نخست پیروز بودند شکست بر ایشان افتاد و نظیر این کار همواره در جنگها صورت می گیرد.
به او، که خدایش رحمت کناد، گفتم: پس از اینکه مسلمانان شکست خوردند و هر کس که باید بگریزد گریخت پیامبر (ص) در چه حالی بود گفت: با تنی چند از یاران خود که از آن حضرت حمایت می کردند پایداری فرمود. پرسیدم پس از آن چه شده است گفت: گروه اندکی از انصار همچنان پایداری کردند و یک گروه از مسلمانان هم پس از فرار بر گشتند و بدان گونه گروه مسلمانان از مشرکان شناخته شدند و مسلمانان بر یک جانب بودند و باز جنگ در گرفت و دو گروه درگیر شدند. پرسیدم: پس از آن چه شد گفت: مسلمانان همچنان از پیامبر (ص) دفاع و حمایت می کردند ولی شمار مشرکان برایشان بیشی می گرفت و همچنان از مسلمانان می کشتند تا آنجا که فقط اندکی از روز باقی ماند و پیروزی همچنان از مشرکان بود. پرسیدم: سپس چه شد گفت: کسانی که باقی مانده بودند دانستند که یارای ایستادگی با مشرکان ندارند و به کوه بر رفتند و پناه گرفتند.
به نقیب گفتم: پیامبر (ص) چه کرد گفت: آن حضرت هم بر کوه شد.
گفتم: آیا می توان گفت که آن حضرت هم فرار کرده است گفت: فرار در مورد کسی گفته می شود که در دشت و صحرا از مقابل دشمن کاملا بگریزد، اما کسی که در دامنه کوه سرگرم جنگ است و کوه بر او مشرف است، اگر در دامنه کوه برای خود موفقیتی نبیند و بر فراز کوه رود گریخته نامیده نمی شود. نقیب، که خدایش رحمت کناد، ساعتی خاموش ماند و سپس گفت: حال بر همین گونه بوده است که گفتم، اگر می خواهی این عمل را فرار بگویی، بگو، که پیامبر (ص) روز هجرت در حالی که از شرّ مشرکان می گریخت از مکه هجرت فرمود و هیچ عیب و کاستی بر او در این مورد نیست.
به نقیب گفتم: واقدی از قول یکی از صحابه روایت می کند که می گفته است در جنگ احد تا هنگامی که دو گروه از یکدیگر جدا شدند پیامبر (ص) یک وجب هم از جای خود تکان نخورد. گفت: کسی را که این روایت را نقل کرده است رهایش کن، هر چه می خواهد بگوید، سخن صحیح همین است که من برای تو گفتم و سپس افزود آخر چگونه ممکن است گفته شود پیامبر (ص) تا هنگامی که دو گروه از یکدیگر دست برداشته اند همچنان بر جای خود ایستاده بوده است و حال آنکه دو گروه از یکدیگر جدا نشدند، مگر پس از آنکه ابو سفیان پیامبر (ص) را که بالای کوه بود مورد خطاب قرار داد و آن سخنان را گفت و همینکه دانست پیامبر (ص) زنده و بر فراز کوه است و سواران نمی توانند به سوی پیامبر (ص) بالا روند و اگر هم پیادگان بخواهند به کوه بروند به پیروزی بر پیامبر (ص) دست نخواهد یافت، زیرا بیشتر یاران پیامبر (ص) در حالی که تا پای جان ایستادگی می کردند همراهش بودند، و مشرکان نمی توانستند از ایشان یک تن را بکشند مگر اینکه دو تن یا سه تن از خودشان کشته شود و مسلمانان چون راه گریزی نداشتند و بر فراز کوه محصور بودند ایستادگی و از جان خود پاسداری می کردند، از رفتن بالای کوه خودداری کردند و به همان اندازه که در جنگ از مسلمانان کشته بودند قناعت کردند و امیدوار شدند که در جنگ دیگری پیروزی کامل بر پیامبر (ص) خواهند یافت، و باز گشتند و آهنگ مکه کردند.
واقدی از ابو سبرة از اسحاق بن عبد الله بن ابی فروة از ابو الحویرث از نافع بن جبیر نقل می کند که می گفته است: از مردی از مهاجران شنیدم که می گفت: در جنگ احد حضور داشتم و خود دیدم که تیر از هر جانب می آمد و پیامبر (ص) وسط میدان ایستاده بود و تیرها همه از کنارش می گذشت و به ایشان نمی خورد. عبد الله بن شهاب زهری را دیدم که فریاد می کشید مرا به محمد راهنمایی کنید که اگر او از این معرکه جان به در برد من جان به در نخواهم برد. در همان حال پیامبر (ص) بدون اینکه هیچ کس با او باشد، کنار عبد الله بن شهاب بود، و عبد الله از آنجا گذشت و صفوان بن امیه او را دید و گفت: خاک بر سرت مگر نمی توانستی به محمد ضربتی بزنی و این غده را قطع کنی و حال آنکه خداوند او را در دسترس تو قرار داد. ابن شهاب به صفوان گفت: تو او را دیدی گفت: آری و تو کنارش بودی. ابن شهاب گفت: به خدا سوگند که او را ندیدم و به خدا سوگند می خورم که او از ما محفوظ نگه داشته شده است. ما چهار تن بودیم که پیمان برای کشتن او بستیم و به جستجوی او پرداختیم ولی موفق نشدیم.
واقدی می گوید: ابن ابی سبرة، از نملة بن ابی نملة- که نام اصلی ابو نمله عبد الله بن معاذ و معاذ برادر مادری براء بن معرور است- برای من نقل کرد که می گفته است: چون مسلمانان در جنگ احد پراکنده و منهزم شدند، پیامبر (ص) را دیدم که فقط تنی چند از یارانش از مهاجر و انصار همراهش بودند و آن حضرت را با خود کنار درّه بردند.
مسلمانان در آن هنگام نه پرچم بر افراشته ای داشتند و نه جمعی بودند، و فوجهای مشرکان می آمدند و می رفتند و جمع و پراکنده می شدند و کسی آنان را دفع نمی کرد، یعنی هیچ کس را نمی دیدند که با آنان رویاروی شود.
واقدی می گوید: ابراهیم بن محمد بن شرحبیل عبدری- یعنی عبد الداری- از قول پدر خویش برای من نقل کرد که می گفته است: لوای مسلمانان را مصعب بن عمیر بر دوش داشت و چون مسلمانان به جولان آمدند مصعب همچنان پایدار بود. ابن قمئه که سوار بر اسب بود پیش آمد و ضربتی بر دست راست او زد که آن را قطع کرد، مصعب این آیه را تلاوت کرد: «و نیست محمد مگر پیامبری که پیش از وی پیامبران گذشته شدند.» و لوا را به دست چپ گرفت و خود را روی آن خم کرد، ضربت دیگری بر او زد و دست چپش هم قطع شد. مصعب با دو بازوی خود پرچم را به سینه خویش فشرد و همان آیه را تلاوت می فرمود. برای بار سوم با نیزه بر او حمله شد و چنان ضربه ای بود که نیزه شکست و مصعب در افتاده و رأیت سقوط کرد. همان دم دو مرد از خاندان عبد الدار برای گرفتن پرچم پیشی گرفتند- سویبط بن حرمله و ابو الروم، پرچم را ابو الروم گرفت و تا هنگام بازگشت مسلمانان به مدینه در دست او بود.
واقدی می گوید: و گفته اند چون جنگ سخت و پیامبر (ص) زخمی شد و دشمن آن حضرت را احاطه کرد، مصعب بن عمیر و ابو دجانه از آن حضرت دفاع می کردند و چون زخم پیامبر (ص) بسیار شد فرمود: «چه کسی جان خود را می فروشد» پنج جوان انصاری به یاری آمدند که عمارة بن زیاد بن سکن هم از ایشان بود. او چندان جنگ کرد تا آنکه از کار باز ماند. گروهی از مسلمانان باز آمدند و چندان پیکار کردند که دشمنان خدا را پراکنده ساختند. پیامبر (ص) به عمارة بن زیاد فرمود نزدیک من بیا و او را که چهارده زخم بر تن داشت به پاهای خود تکیه داد و عماره در گذشت. پیامبر (ص) مسلمانان را بر می انگیخت و به جنگ تحریض می فرمود. گروهی از مشرکان مسلمانان را هدف تیر قرار می دادند که از جمله ایشان حیان بن عرقه و ابو اسامه جشمی بودند و پیامبر (ص) به سعد بن ابی وقاص فرمود: «تیر بینداز پدر و مادرم فدایت.» حیان بن عرقه تیری انداخت که به دامن جامه ام ایمن خورد و آن را برگرداند و بدن ام ایمن که برای آب دادن به زخمیها در معرکه آمده بود برهنه و نمایان شد. حیان سخت خندید و این موضوع بر پیامبر (ص) گران آمد و تیری بدون پیکان را برداشت و به سعد بن ابی وقاص داد و فرمود همین تیر را بینداز. سعد چنان کرد و آن تیر به گودی گلوی حیان خورد و او بر پشت افتاد و عورتش آشکار شد. سعد بن ابی وقاص می گوید: پیامبر (ص) چنان خندید که دندانهایش آشکار شد و سپس فرمود سعد انتقام ام ایمن را گرفت، خداوند دعایت را مستجاب و تیر ترا استوار بدارد.
در آن هنگام مالک بن زهیر جشمی، که برادر ابو اسامه بود، مسلمانان را سخت تیر باران می کرد. او و ریان بن عرقه شتابان خود را پشت صخره ها پنهان می کردند و به یاران پیامبر (ص) تیر می انداختند و بسیاری از یاران پیامبر را کشتند.
در همان حال سعد بن ابی وقاص مالک بن زهیر را دید که سرش را از پشت سنگی بیرون آورد تا تیر بیندازد. سعد تیری به او زد که به چشمش خورد و از پشت سرش بیرون آمد.
مالک بن زهیر با تمام قامت به آسمان جهید و سقوط کرد و خداوند عزّ و جلّ او را کشت.
واقدی می گوید: پیامبر (ص) آن روز با کمان خود چندان تیر انداخت که زه آن پاره شد و قتادة بن نعمان آن را گرفت و آن کمان پیش او بود. در آن روز چشم قتادة تیر خورد و از حدقه بیرون آمد و برگونه اش آویخته ماند. قتادة می گوید: به حضور پیامبر رفتم و گفتم: ای رسول خدا همسری جوان و زیبا دارم، دوستش می دارم و دوستم دارد، می ترسم که این زخم چشم مرا ناخوش بدارد. پیامبر (ص) چشم مرا بر جای خود نهاد و چون حال نخست و بینا شد و هیچ ساعتی از شب یا روز ناراحتی ندارد. قتادة پس از آنکه سالخورده شده بود می گفت: این چشم من قوی تر است و از چشم دیگرش زیباتر بود. واقدی می گوید: پیامبر (ص) به تن خویش جنگ فرمود و چندان تیر انداخت که تیرهایش تمام شد و سرکمانش شکست و پیش از شکستن سر کمان زه آن هم پاره شد و کمان آن حضرت در حالی که فقط یک وجب از زه آن آویخته بود، در دستش باقی ماند. عکاشة بن محصن کمان را گرفت که زهش را متصل کند، پس از آنکه دقت کرد گفت: ای رسول خدا این زه نمی رسد. پیامبر (ص) فرمود: آن را بکش خواهد رسید.
عکاشه می گوید: سوگند به کسی که او را به حق مبعوث فرموده است همان زه را کشیدم و توانستم دو یا سه بار هم آن را به کنار کمان پیچ بدهم. پیامبر (ص) کمان را گرفت و دوباره شروع به تیر اندازی فرمود و ابو طلحه همچون سپری پیشاپیش و جلو پیامبر (ص) قرار داشت تا آنکه دیدم کمان شکست و قتادة بن نعمان آن را گرفت.
واقدی می گوید: در جنگ احد ابو طلحه تیرهای تیردان خود را بیرون آورد و جلو پیامبر (ص) نهاد خودش هم تیر انداز و دارای صدای بسیار بلندی بود و پیامبر (ص) می فرمود: «همانا صدای ابو طلحه میان لشکر بهتر از چهل مرد است.» در تیردان ابو طلحه پنجاه تیر بود که مقابل پیامبر (ص) ریخته بود و فریاد می کشید که ای رسول خدا جانم فدای تو باد و همچنان تیر می انداخت. پیامبر (ص) پشت سر ابو طلحه ایستاده بود و سر خود را از فاصله سر و دوش ابو طلحه بیرون می آورد و به هدف و جایی که تیر اصابت می کرد می نگریست، تا تیرهای ابو طلحه تمام شد و او به پیامبر می گفت: گلوی من فدای گلوی تو باد خدای مرا فدای تو گرداند. گویند پیامبر گاهی قطعه چوبی از زمین بر می داشت و می فرمود: ای ابو طلحه تیر بینداز، و ابو طلحه آن را همچون تیر خوبی به کار می برد.
واقدی می گوید: تیر اندازان نامبردار میان اصحاب رسول خدا (ص) عبارت بودند از سعد بن ابی وقاص، ابو طلحه، عاصم بن ثابت، سائب بن عثمان بن مظعون، مقداد بن عمرو، زید بن حارثه، حاطب بن ابی بلتعه، عتبة بن غزوان، خراش بن صمّه، قطبه بن عامر بن حدیده، بشر بن براء بن معرور، ابو نائله سلکان بن سلامه و قتادة بن نعمان.
واقدی می گوید: ابو رهم غفاری را تیری به گلو خورد. به حضور پیامبر (ص) آمد و رسول خدا (ص) آب دهان خود را به زخم مالید که کاملا بهبود یافت و پس از آن ابو رهم به منحور- گلو بریده- مشهور شد. ابو عمرو محمد بن عبد الواحد زاهد لغوی که غلام ثعلب بوده است، و محمد بن حبیب در امالی خود روایت کرده اند که چون بیشتر یاران پیامبر (ص) روز احد از حضور آن حضرت گریختند، فوجهای دشمن بسیار آهنگ جنگ با پیامبر (ص) کردند. فوجی از اعقاب عبد مناف بن کنانه، که چهار پسر ابو سفیان بن عویف، یعنی خالد و ابو الشعثاء و ابو الحمراء و غراب، میان ایشان بودند، حمله آوردند. پیامبر (ص) به علی فرمود: این فوج را از من کفایت کن. علی (ع) به آن فوج که حدود پنجاه تن بودند حمله کرد. علی پیاده بود و چندان ضربت زد که پراکنده شدند و باز جمع شدند و علی (ع) همچنان با شمشیر نبرد می کرد تا آنکه هر چهار پسر سفیان بن عویف را کشت و شش تن دیگر را هم که نام ایشان معلوم نیست کشت. جبرئیل (ع) به پیامبر (ص) گفت: ای محمد این مواسات است و فرشتگان از مواسات این جوانمرد در شگفتند. پیامبر (ص) فرمود: چه چیزی او را از مواسات باز می دارد که او از من و من از اویم. جبریل (ع) فرمود: من هم از شمایم. گوید: در آن هنگام سروشی از سوی آسمان بدون اینکه شخصی دیده شود شنیده شد که چند بار چنین می گفت: شمشیری جز ذوالفقار و جوانمردی جز علی نیست.
و چون از رسول خدا پرسیدند این کیست که چنین می گوید فرمود: جبریل است.
می گوید [ابن ابی الحدید ]:این خبر را گروهی از محدثان نقل کرده اند و از اخبار مشهور است و در برخی از نسخه های مغازی محمد بن اسحاق آن را دیده ام و در برخی از نسخه های مغازی نیامده است. از شیخ خود عبد الوهاب بن سکینة، که خدایش رحمت کناد، درباره این خبر پرسیدم، گفت: خبر صحیحی است. گفتم: چرا در کتابهای صحاح نیامده است گفت: مگر کتابهای صحاح تمام اخبار صحیح را نقل کرده است، چه بسیار از احادیث صحیح را که مؤلفان و گرد آورندگان کتابهای صحاح از قلم انداخته اند. واقدی می گوید: عثمان بن عبد الله بن مغیره مخزومی در حالی که اسب ابلق خود را به تاخت و تاز در آورده و مجهز به همه سلاحها بود، به قصد گرفتن و کشتن پیامبر (ص) به سوی آن حضرت آمد، این هنگامی بود که پیامبر (ص) به سوی درّه می رفت. عثمان بن عبد الله فریاد می کشید که اگر تو رستگار شوی و جان به سلامت بری من جان به سلامت نخواهم برد. پیامبر (ص) ایستاد، قضا را اسب عثمان در یکی از گودالهایی که ابو عامر فاسق برای مسلمانان کنده بود فرو شد و بر روی در آمد و عثمان از آن پایین افتاد. اسب از گودال بیرون آمد و یکی از یاران پیامبر (ص) آن را گرفت. حارث بن صمّه به جنگ عثمان بن عبد الله رفت، ساعتی با شمشیر جنگ کردند و حارث پای عثمان را که زره خود را تا کمر بالا زده بود، قطع کرد و عثمان به زانو درآمد و حارث سرش را برید و جامه های جنگی او را که زرهی خوب و مغفر و شمشیری نیکو بود برداشت و شنیده نشده است لباس جنگی کس دیگری از مشرکان غیر از او را بیرون آورده باشند.
پیامبر (ص) به جنگ آن دو می نگریست و پرسید: که آن مرد کیست گفتند: عثمان بن عبد الله بن مغیره است. فرمود: سپاس خداوندی که او را هلاک فرمود.
عثمان بن عبد الله را عبد الله بن جحش در سریه نخله اسیر کرده و به مدینه و حضور پیامبر (ص) آورده بود و او فدیه پرداخته و پیش قریش برگشته بود و با آنان در جنگ احد شرکت کرد و کشته شد. عبید بن حاجز عامری که از افراد خاندان عامر بن لوی بود همینکه کشته شدن عثمان بن عبد الله بن مغیره را دید همچون جانوری درنده شتابان پیش آمد و ضربتی بر دوش حارث بن صمه زد که حارث زخمی بر زمین افتاد و یارانش او را از معرکه بیرون بردند. ابو دجانه به جنگ عبید بن حاجز رفت و ساعتی با یکدیگر مبارزه کردند و هر یک با سپر شمشیر دیگری را رد می کرد، سرانجام ابو دجانه کمر عبید را گرفت و او را محکم بر زمین کوبید و همچنان که گوسپند را می کشند سرش را با شمشیر برید و برگشت و به پیامبر (ص) پیوست.
واقدی می گوید: روایت شده است که سهل بن حنیف با تیر اندازی شروع به دفاع از پیامبر (ص) کرد و پیامبر (ص) فرمود: به سهل تیر بدهید که تیر اندازی برای او سهل و آسان است. گویند پیامبر (ص) به ابو الدرداء نگریست که ایستادگی می کند و حال آنکه مردم از هر سو می گریزند، فرمود عویمر- ابو الدرداء- نیکو سواری است.
واقدی می گوید: برخی هم گفته اند که ابو الدرداء در جنگ احد حضور نداشته است. واقدی می گوید: حارث بن عبید الله بن کعب بن مالک می گوید کسی که خود شاهد بوده است برای من نقل کرد که ابو سبرة بن حارث بن علقمه با یکی از مشرکان به جنگ پرداخت و رویاروی شد. ضربه هایی رد و بدل کردند که هر یک خود را از ضربه دیگری حفظ می کرد، گویی دو جانور درنده بودند که گاه حمله می کردند و گاه از حمله باز می ایستادند. سپس دست به گریبان شدند و هر دو بر زمین افتادند ولی ابو سبرة توانست روی رقیب بنشیند و با شمشیر سر او را برید. همان گونه که گوسپند را سر می برند، و از روی جسد او برخاست در همین حال خالد بن ولید، در حالی که سوار بر اسب سیاهی با پیشانی و ساقهای سپید بود و نیزه بلندی در دست داشت رسید و چنان از پشت سر به ابو سبرة نیزه زد که پیکان آن از سینه ابو سبرة بیرون آمد و او مرده بر زمین افتاد و خالد بن ولید برگشت و گفت: من ابو سلیمانم.
واقدی می گوید: در آن روز طلحة بن عبید الله برای دفاع از پیامبر (ص) جنگی سخت کرد. طلحه می گفته است، دیدم که چون یاران پیامبر (ص) گریختند و دشمنان بسیار شدند، پیامبر (ص) را از هر سو احاطه کردند و من نمی دانستم در کدام سمت ایستادگی کنم، آیا جلو باشم یا به سمت چپ و راست یا مواظب پشت سر پیامبر، ناچار با شمشیرگاه از این سو و گاه از آن سو، دفاع می کردم تا مشرکان از گرد رسول خدا (ص) پراکنده شدند. پیامبر (ص) در آن روز به روایتی فرمود: همانا بهشت بر طلحه واجب شد.
به روایتی دیگر فرمود: همانا طلحه آنچه را بر عهده داشت، انجام داد.
واقدی می گوید: روایت شده است که سعد بن ابی وقاص از طلحه نام برد و گفت: خدایش رحمت کناد، که در جنگ احد از همه ما بیشتر از رسول خدا (ص) دفاع کرد.
گفتند: ای ابو اسحاق چگونه بود گفت: او همواره به رسول خدا (ص) پیوسته بود و حال آنکه ما گاهی از کنار رسول خدا (ص) پراکنده می شدیم و گاه به حضورش برمی گشتیم و خودم طلحه را دیدم که بر گرد پیامبر (ص) می گردید و خود را برای آن حضرت همچون سپری قرار داده بود.
واقدی همچنین می گوید: که از طلحه پرسیدند ای ابو محمد بر سر این انگشت تو چه آمده است گفت: مالک بن زهیر جشمی، که تیرش خطا نمی کرد، تیری به قصد پیامبر (ص) انداخت، دست خود را سپر چهره رسول خدا (ص) قرار دادم، تیر او به انگشت کوچکم خورد و آن را شل کرد.
واقدی می گوید: طلحه همینکه تیر خورد گفت: آخر پیامبر (ص) فرمود: «اگر بسم الله می گفت در حالی که مردم می دیدند وارد بهشت می شد». و سپس فرمود: هر کس دوست دارد به مردی از اهل بهشت که در دنیا گام برمی دارد بنگرد به طلحة بن عبید الله نظر افکند. طلحه از کسانی است که تعهد خود را انجام داد. طلحه خودش می گفته است: هنگامی که مسلمانان به هزیمت رفتند و برگشتند، در آن فاصله مردی از خاندان عامر بن لوی که نامش شیبة بن مالک بن مضرب بود و بر اسبی سرخ و سپید پیشانی سوار و سراپا پوشیده از آهن بود و نیزه خود را بر زمین می کشید پیش آمد و فریاد می کشید که من دارای مهره های سپید دریایی هستم، محمد را به من نشان دهید. من نخست اسب او را پی کردم که از پا در آمد، آنگاه نیزه اش را گرفتم و به او نیزه ای زدم که به حدقه چشمش فرو شد و همچون گاو بانگ برآورد، از جای خود تکان نخوردم تا آنکه پای خود را بر گونه اش نهادم و جامه مرگ بر او پوشاندم.
واقدی می گوید: در جنگ احد دو ضربه بر سر طلحه خورده بود که به شکل صلیب در آمده بود. مردی از مشرکان آن دو ضربه را بر او زده بود یکی در حالی که به او روی آورده بود و دیگری در حالی که از او برگشته بود و از زخمهای او خون جاری بود. ابو بکر می گوید: همینکه پیش پیامبر (ص) آمدم فرمود: مواظب پسر عمویت باش. به سراغ طلحه رفتم که بیهوش افتاده بود و خون روان بود. بر چهره اش آب زدم به هوش آمد و پرسید رسول خدا (ص) در چه حال است و چه کرد گفتم: خوب است و همان حضرت مرا پیش تو گسیل فرموده است. گفت: سپاس خدا را هر مصیبتی پس از او بزرگ است.
واقدی می گوید: ضرار بن خطاب فهری می گفته است: در یکی از سفرهای عمره طلحه بن عبید الله او را دیدم کنار مروه سرش را می تراشید و به نشان آن دو ضربه که به شکل صلیب بود می نگریستم، ضرار افزوده است به خدا سوگند من آن دو ضربه را بر او زده بودم. او به رویارویی من آمد، ضربتی بر او زدم سپس با اینکه از کنار من گذشته بود، دوباره بر او حمله کردم و ضربتی دیگر بر سرش زدم.
واقدی می گوید: در جنگ جمل پس از اینکه علی (ع) گروهی را کشت و وارد بصره شد، مردی عرب پیش آن حضرت آمد و برابرش ایستاده و سخن گفت و به طلحه دشنام داد. علی (ع) بر او بانگ زد و او را از ادامه سخن باز داشت و فرمود: تو در جنگ احد نبودی تا اهمیت خدمت او به اسلام و مقام او را در محضر پیامبر (ص) درک کرده باشی. آن مرد سر شکسته و خاموش شد. یکی دیگر از قوم پرسید خدمت و گرفتاری او در جنگ احد چگونه بود که خدایش رحمت کناد علی (ع) فرمود: آری، خدایش رحمت کناد، خودم او را دیدم که خویشتن را سپر رسول خدا (ص) قرار داده بود و شمشیرها پیامبر (ص) را فرا گرفته بود و تیر از هر سو می رسید و او همچون سپری برای رسول خدا (ص) بود که با جان خود از او دفاع می کرد. مرد دیگری گفت: جنگ احد چنان جنگی بود که در آن یاران رسول خدا (ص) کشته شدند و پیامبر (ص) زخمی شد.
علی (ع) فرمود: شهادت می دهم که خودم شنیدم پیامبر (ص) می فرمود: کاش من هم همراه یاران خود در دامنه کوه کشته می شدم. سپس علی (ع) فرمود: در آن روز من در ناحیه ای دشمن را می راندم و دور می کردم و ابو دجانه در ناحیه دیگری، تا خداوند همه گرفتاریها را رفع فرمود. در آن روز من یکه و تنها به گروهی خشن از دشمن که سلاح کامل بر تن داشتند و عکرمة بن ابی جهل هم با آنان بود برخوردم، با شمشیر کشیده خود را میان ایشان انداختم آنان مرا احاطه کردند، من هم چندان شمشیر زدم تا توانستم از میان ایشان بیرون آیم و دوباره حمله کردم و توانستم از همانجا که حمله کرده بودم باز گردم، ولی مرگ و اجل من به تأخیر افتاد و خداوند متعال کار شدنی را مقدر فرموده و به انجام می رساند.
واقدی می گوید: جابر بن سلیم از عثمان بن صفوان از عمارة بن خزیمة از قول کسی که به حباب بن منذر بن جموح می نگریسته است برایم نقل کرد که می گفته است: او چنان گرداگرد دشمن بر می آمد و حمله می کرد که گویی بر گله گوسپندان حمله می کند و دشمنان چنان او را محاصره کرده بودند که گفته شد حباب کشته شد و همان دم او در حالی که شمشیر در دست داشت آشکار شد و دشمن از گرد او پراکنده شد. او بر هر گروهی که حمله می کرد به سوی جمع خود می گریختند و سرانجام حباب پیش پیامبر (ص) برگشت و حباب در آن روز با دستار سبزی که بر مغفر خود بسته بود مشخص بود.
واقدی می گوید: روز جنگ احد عبد الرحمان پسر ابو بکر- که همراه مشرکان بود- سوار بر اسب به میدان آمد و در حالی که سراپا پوشیده از آهن بود و چیزی جز دو چشمش دیده نمی شد مبارز طلبید و بانگ برداشت که من عبد الرحمان پسر عتیق هستم چه کسی به نبرد می آید ابو بکر برخاست و شمشیر خود را بیرون کشید و گفت: من با او نبرد می کنم. پیامبر (ص) فرمود: شمشیرت را در نیام کن و به جای خود برگرد و ما را از خود بهره مند ساز.
پیامبر (ص) فرمود: من برای شماس بن عثمان مثلی بهتر از سپر نمی شناسم، مقصود آن حضرت آن بود که در آن روز او بسیار پسندیده از آن حضرت دفاع کرده بود. پیامبر به هر سو که می نگریست شماس را روبروی خود می دید که با شمشیر خود دفاع می کند و چون پیامبر (ص) از هر سو محاصره شد، شماس خود را همچون سپری قرار داد تا به شهادت رسید و این است معنای سخن پیامبر (ص) که فرموده است: «برای شماس مثلی بهتر از سپر نمی یابم.» واقدی می گوید: پس از آنکه مسلمانان در اثر حمله خالد بن ولید از پشت سر به آنان گریختند، نخستین کس از مسلمانان که پس از گریز بازگشت قیس بن محرث بود که همراه گروهی از انصار که تا محله بنی حارثه عقب نشسته بودند برگشت. آنان که شتابان برگشته بودند با مشرکان روبه رو شدند و خود را میان آنان انداختند و به جنگ پرداختند و هیچ یک نگریختند تا همگان شهید شدند، قیس بن محرث همچنان به مشرکان با شمشیر خود ضربت می زد و تنی چند از آنان را کشت. سرانجام او را از هر طرف با نیزه مورد هجوم قرار دادند و کشتند، چهارده زخم عمیق نیزه و ده زخم شمشیر روی بدنش دیده می شد.
واقدی می گوید: عباس بن عبادة بن نضله که معروف به ابن قوقل بود و خارجة بن زید بن ابی زهیر و اوس بن ارقم بن زید هم با یکدیگر بودند. عباس بن عباده فریاد می کشید و می گفت: ای گروه مسلمانان شما را به خدا که خدا و پیامبرتان را فرایاد آورید، این گرفتاری را فقط به سبب نافرمانی از پیامبرتان دچار شده اید، به شما وعده پیروزی داد ولی پایداری و شکیبایی نکردید. عباس سپس مغفر خویش را از سر برداشت و زره خود را از تن در آورد و به خارجة بن زید گفت: آیا مغفر و زره مرا نمی خواهی خارجه گفت: نه، من هم می خواهم همان کاری را بکنم که تو می خواهی انجام دهی، آن دو خود را میان دشمن انداختند، عباس می گفت: اگر رسول خدا (ص) کشته شود و کسی از ما زنده بماند، عذر ما در پیشگاه خداوند چیست خارجه می گفت: هیچ عذر و بهانه ای در پیشگاه خداوند نخواهیم داشت. عباس را سفیان بن عبد شمس سلمی کشت، عباس هم دو زخم کاری به او زده بود، سفیان از معرکه گریخت و یک سالی از آن دو زخم رنجه بود و بعد بهبود یافت. خارجه را نیزه داران احاطه کردند و بیش از ده زخم برداشت و در میدان افتاد. صفوان بن امیه از کنار او گذشت و او را شناخت و گفت این از سران یاران محمد است و سر او را که هنوز رمقی داشت برید. اوس بن ارقم هم کشته شد.
صفوان گفت: خبیب بن یساف را که دیده است و همچنان در جستجوی او بود و بر او دست نیافت، او پیکر خارجه را مثله کرد و گفت: این از کسانی بود که در جنگ بدر مردم را بر پدرم- امیة بن خلف- شوراند و افزود: هم اکنون که بزرگانی از یاران محمد را کشتم، تسکین یافتم که من ابن قوتل و ابن ابی زهیر و اوس بن ارقم را کشتم.
واقدی می گوید: پیامبر (ص) روز جنگ احد فرمود: چه کسی این شمشیر را از من می گیرد که حق آن را ادا کند گفتند: ای رسول خدا حق آن چیست فرمود: با آن دشمن را ضربه بزند. عمر گفت: ای رسول خدا، من، پیامبر (ص) از او روی برگرداند و دوباره سخن خود را تکرار فرمود. زبیر برخاست و گفت: من، پیامبر (ص) از او هم روی برگرداند و چنان شد که عمر و زبیر دلتنگ شدند. پیامبر (ص) برای بار سوم سخن خود را فرمود، ابو دجانه گفت: من، و حق آن را ادا می کنم. پیامبر (ص) شمشیر را به او داد و ابو دجانه در رویارویی با دشمن حق آن را چنان که باید ادا کرد. یکی از آن دو مرد عمر یا زبیر گفت: باید ببینم این مرد که پیامبر (ص) شمشیر را به او داد و مرا محروم ساخت چه می کند. گوید: از پی او رفتم و به خدا سوگند هیچ کس را ندیدم که بهتر از او با آن شمشیر جنگ کند. او را دیدم که چندان با آن شمشیر ضربت زد که کند شد و چون ترسید که ضربه آن کاری نباشد آن را با سنگ تیز کرد و باز شروع به ضربت زدن به دشمن کرد تا آن شمشیر همچون داس خمیده شد. گوید: هنگامی که پیامبر (ص) شمشیر را به ابو دجانه داد او میان دو صف با ناز و غرور راه می رفت. پیامبر (ص) که متوجه شد فرمود: خداوند این گونه راه رفتن را خوش نمی دارد مگر در این گونه موارد. گوید: چهار تن از یاران پیامبر به هنگام جنگ و حمله نشان داشتند، یکی ابو دجانه بود که دستاری سرخ می بست و قوم او می دانستند هر گاه آن دستار را بر سر می بندد نیکو جنگ می کند.
علی (ع) با پارچه پشمی سپیدی نشان می زد، و زبیر با دستاری زرد، و حمزه با پر شتر مرغ نشان می زدند.
ابو دجانه می گفته است: در آن روز زنی از دشمن را دیدم که حمله می کرد و سخت هجوم می برد. من که او را مرد می پنداشتم شمشیر را برای زدن او بالا بردم، ولی همینکه دانستم زن است دست نگه داشتم و خوش نداشتم که با شمشیر رسول خدا (ص) به زنی ضربه بزنم و آن زن عمره دختر حارث بود.
واقدی می گوید: کعب بن مالک می گفته است، در جنگ احد زخمی شدم و بر زمین افتادم ولی همینکه دیدم مشرکان، مسلمانان کشته شده و در افتاده را به بدترین وضع مثله می کنند برخاستم و خود را از میان کشته شدگان بیرون کشیدم و به گوشه ای پناه بردم.
در همان حال خالد بن اعلم عقیلی در حالی که کاملا مسلح بود به مسلمانان حمله آورد و می گفت آنان را احاطه کنید همان گونه که پشم و کرک گوسپند را در برگرفته است. او که سرا پا پوشیده در آهن بود فریاد می کشید که ای گروه قریش محمد را مکشید، او را اسیر بگیرید تا به او نشان دهیم که چه کارها کرده است. در همین حال قزمان آهنگ او کرد و چنان ضربتی با شمشیر بر دوش او زد که ریه اش آشکار شد و من آن را دیدم. قزمان شمشیرش را بیرون کشید و رفت. مرد دیگری از مشرکان که فقط دو چشم او را می دیدم آشکار شد، قزمان بر او حمله کرد و ضربتی زد که او را دو نیم کرد و معلوم شد ولید بن عاص بن هشام مخزومی بوده است. کعب می گفته است: در آن روز با خود می گفتم مردی به این شجاعت در شمشیر زدن ندیده ام ولی سرانجام او آن چنان شد. به کعب می گفتند: سرانجام او چه شد می گفت: خودکشی کرد و دوزخی شد.
واقدی می گوید: ابو النمر کنانی می گفته است: روز جنگ احد من همراه مشرکان بودم، مسلمانان پراکنده شدند. در آغاز کار وزش باد به سود مسلمانان بود، من با ده برادر خود در جنگ شرکت کرده بودم که چهار تن از ایشان کشته شدند و ما پراکنده شدیم و پشت به جنگ دادیم و من به ناحیه جماء رسیده بودم و اصحاب پیامبر (ص) به تاراج لشکرگاه پرداختند. ناگاه دیدم سواران ما برگشتند و حمله کردند، گفتم به خدا سوگند سواران چیزی دیده اند که حمله می کنند، ما هم پیاده چنان حمله کردیم که چون سواران بودیم. مسلمانان را دیدم که درهم افتاده اند و به یکدیگر ضربت می زنند و بدون اینکه صف و پرچمی داشته باشند جنگ می کنند و نمی دانند به چه کسی ضربت می زنند. پرچم مشرکان بر دوش یکی از مردان خاندان عبد الدار بود و من شعار یاران پیامبر (ص) را که «بمیران بمیران» بود می شنیدم و با خود می گفتم یعنی چه و پیامبر (ص) را دیدم که یارانش برگرد اویند و تیرها از چپ و راست و رو به روی آن حضرت می بارید و پشت سرش فرو می ریخت. من در آن هنگام پنجاه تیر انداختم و برخی از یاران پیامبر (ص) را تیر زدم و سپس خداوند مرا به اسلام هدایت فرمود. واقدی می گوید: عمرو بن ثابت بن وقش از کسانی بود که نسبت به اسلام شک و تردید داشت و چون قوم او درباره اسلام با او سخن می گفتند می گفت: اگر بدانم آنچه می گویید حق است لحظه ای در پذیرش آن درنگ نمی کنم. روز جنگ احد در حالی که پیامبر (ص) در احد بود او مسلمان شد و شمشیر خود را برداشت و خود را به مسلمانان رساند و چندان جنگ کرد که سخت زخمی شد و میان کشتگان در افتاد، چون او را پیدا کردند هنوز رمقی داشت.
پرسیدند چه چیزی ترا به میدان آورد گفت: اسلام. من به خدا و رسولش ایمان آوردم و شمشیر خویش را برداشتم و در معرکه حاضر شدم و خداوند شهادت را بهره من فرمود. عمرو در دستهای مسلمانان درگذشت. و پیامبر (ص) فرمود: «او بدون تردید از اهل بهشت است.» واقدی می گوید: ابو هریره در حالی که مردم گرد او جمع بودند می گفته است به من خبر دهید از مردی که حتی یک سجده هم برای خدا نکرده است و وارد بهشت شده است و مردم سکوت کردند. ابو هریره می گفت: او عمرو بن ثابت بن وقش از قبیله عبد الاشهل است.
واقدی می گوید: مخیرق یهودی از دانشمندان یهود بود. روز شنبه ای که پیامبر (ص) در احد بود. به یهودیان گفت: به خدا سوگند شما می دانید که محمد پیامبر است و یاری دادن او بر شما واجب است. یهودیان گفتند: ای وای تو، امروز شنبه است.
گفت: دیگر شنبه معنایی ندارد، سلاح خود را برگرفت و خود را به پیامبر (ص) رساند و جنگ کرد و کشته شد. پیامبر (ص) فرمود: مخیرق بهترین یهودیان است. هنگامی که مخیرق به احد می رفت وصیت کرد و گفت: اگر من کشته شدم اموال من همه از محمد (ص) است که به هرگونه می خواهد در راه خدا هزینه کند و آن اموال منشأ اصلی صدقات پیامبر (ص) شد.
واقدی می گوید: حاطب بن امیه مردی منافق بود. پسرش یزید بن حاطب از مسلمانان راستین بود که در جنگ احد همراه پیامبر (ص) شرکت کرد و سخت زخمی شد. قوم او، او را در حالی که هنوز رمقی داشت به خانه اش منتقل کردند. پدرش که دید اهل خانه بر او می گریند گفت: به خدا سوگند که شما این کار را بر سر او آوردید. گفتند: چگونه گفت: او را فریفتید و به خودش مغرور کردید تا بیرون رفت و کشته شد. اینک هم فریبی دیگر پیش گرفته و او را به بهشت وعده می دهید، آری به بهشتی می رود که بر آن گیاهان گور خواهد رست. گفتند: خدایت بکشد. گفت: کشته شده اوست، و هرگز به اسلام اقرار نکرد. واقدی می گوید: قزمان برده و مزدوری از خاندان ظفر بود که نمی دانستند از چه قبیله ای است، او که فقیر و بدون زن و فرزند بود، به شجاعت معروف بود و در جنگهایی که میان آنان صورت گرفته بود مشهور شده و دوستدار ایشان بود. او در جنگ احد شرکت داشت و جنگی نمایان کرد و شش یا هفت تن از مشرکان را کشت و زخمی شد. به پیامبر گفتند: قزمان سخت زخمی شده است، لابد شهید است. فرمود: نه، که از دوزخیان است. مسلمانان پیش قزمان آمدند و گفتند: ای ابو الغیداق شهادت بر تو گوارا باد. گفت: به چه چیز مرا مژده می دهید، به خدا سوگند ما فقط برای حفظ حسب و نسب جنگ کردیم.
گفتند: ترا به بهشت مژده می دهیم. گفت: به دانه سپنج و گیاهانی که بر گور می روید، به خدا سوگند که ما برای بهشت و دوزخ جنگ نکردیم و فقط برای حفظ حسب و نسب خود جنگ کردیم. سپس تیری از تیردان خود بیرون آورد و شروع به ضربه زدن به خود کرد و چون دید پیکان آن مؤثر نیست شمشیر خود را برداشت و خود را با شکم روی آن انداخت به طوری که سرش از پشت او بیرون آمد و چون این موضوع را به پیامبر (ص) گفتند فرمود: او از دوزخیان است.
واقدی می گوید: عمرو بن جموح مردی لنگ بود. روز جنگ احد چهار پسر داشت که چون شیر همراه پیامبر (ص) در جنگها شرکت می کردند. خانواده عمرو می خواستند او را از شرکت در جنگ باز دارند و گفتند تو لنگی و بر تو تکلیفی نیست و پسرانت همراه پیامبر (ص) رفته اند. عمرو گفت: بسیار خوب که آنان به بهشت بروند و من پیش شما بنشینم همسرش هند دختر عمرو بن حزام می گوید: او را دیدم که سپرش را برداشته و در حالی که پشت به ما کرده است می گوید: پروردگارا مرا با خواری و نا امیدی پیش خانواده ام بر مگردان، یکی از خویشاوندان از پی او رفت تا با او سخن گوید که از شرکت در جنگ خودداری کند، نپذیرفت و به حضور پیامبر (ص) رفت و گفت: ای رسول خدا قوم من می خواهند مرا از این راه و بیرون آمدن با تو باز دارند، به خدا سوگند آرزومندم با همین پای لنگ خود در بهشت گام بردارم. پیامبر (ص) فرمود: خداوند ترا معذور داشته است و جهاد بر تو واجب نیست. او اصرار کرد. پیامبر (ص) به قوم او و پسرانش فرمود: بر شما واجب نیست او را منع کنید، شاید خداوند شهادت را روزی او فرماید. او را آزاد گذاشتند و او در آن روز شهید شد. ابو طلحه می گفته است: همینکه مسلمانان منهزم و پراکنده شدند و سپس برگشتند عمرو بن جموح را در رده نخست دیدم که لنگ لنگان قدم بر می داشت و می گفت: به خدا سوگند مشتاق بهشتم و یکی از پسرانش را دیدم که در پی او می دوید و هر دو شهید شدند.
عایشه همسر پیامبر (ص) در آن روز همراه گروهی از زنها برای کسب خبر بیرون آمده بود و در آن هنگام هنوز احکام حجاب نازل نشده بود. چون کنار سنگلاخ مدینه رسید و از محله بنی حارثه به جانب صحرا سرازیر شد، هند دختر عمرو بن حزام و خواهر عبد الله بن عمرو بن حزام را دید که جنازه شوهرش عمرو بن جموح و برادرش عبد الله بن عمرو- پدر جابر بن عبد الله- و پسرش خلاد را بر شتری بار کرده و عازم مدینه است.
عایشه به هند گفت: خبر اصلی پیش تو است، بگو پشت سرت چه خبر است هند گفت: خیر است، رسول خدا (ص) سلامت است و با سلامتی او هر مصیبتی اندک و قابل تحمل است، البته خداوند گروهی از مؤمنان را به شهادت نایل فرمود، و این آیه را تلاوت کرد: «خداوند کافران را با خشم آنان باز برد و پیروزی نیافتند و خداوند مؤمنان را از جنگ کفایت فرمود و خداوند قوی و عزیز است.» می گوید [ابن ابی الحدید ]:هر چند این روایت همین گونه وارد شده است ولی به نظر من همه این آیه را نخوانده بلکه گفته باشد «و خداوند کافران را به خشم آنها باز برد» و گرنه چگونه ممکن است سخن او همان سخن خداوند باشد که پس از جنگ خندق نازل شده و جنگ خندق پس از جنگ احد بوده است و بدین سبب به راستی بعید است که چنین گفته باشد.
گوید: عایشه به هند گفت: این جنازه ها کیستند گفت: برادرم و پسرم و همسرم که کشته شده اند. پرسید: آنها را کجا می بری گفت: به مدینه تا به خاک سپارم و شتر خویش را هی کرد، ولی شتر به زانو در آمد. عایشه گفت: شاید به سبب سنگینی اجساد طاقت حمل آنها را ندارد هند گفت: نه، این چیزی نیست، که گاهی به اندازه بار دو شتر را می کشد خیال می کنم سبب دیگری دارد. گوید: بر شتر نهیب زد، حیوان به پا خاست ولی همینکه روی او را به جانب مدینه کرد باز زانو بر زمین زد و چون روی شتر را به جانب احد کرد. شتابان آهنگ رفتن به احد کرد. هند پیش پیامبر (ص) برگشت و موضوع را به عرض رساند. پیامبر (ص) فرمود: شتر مأمور است، آیا عمرو بن جموح هنگام خروج از منزل سخنی نگفت هند گفت: چون آهنگ احد کرد، روی به قبله ایستاد و عرضه داشت پروردگارا مرا به خانه ام بر مگردان و شهادت روزی من فرمای. پیامبر (ص) فرمود: به همین سبب این شتر حرکت نمی کند، ای گروه انصار میان شما افرادی هستند که چون خدا را سوگند دهند، خداوند سوگندشان را می پذیرد و یکی از ایشان همین عمرو بن جموح است. آنگاه به هند فرمود: ای هند از هنگامی که برادرت کشته شده است فرشتگان بر او سایه افکنده و منتظرند که کجا به خاک سپرده می شود. سپس پیامبر (ص) همچنان منتظر ماند تا آن سه جنازه را در گور نهادند و فرمود: ای هند شوهرت عمرو و پسرت خلاد و برادرت عبد الله در بهشت دوستان یکدیگرند.
هند گفت: ای رسول خدا دعا فرمای که شاید خداوند مرا هم با ایشان قرار دهد.
واقدی می گوید: جابر بن عبد الله می گفته است: در جنگ احد گروهی صبوحی زدند و شهید شدند و پدر من هم از ایشان بود. و جابر می گفته است: نخستین شهید مسلمانان در جنگ احد پدرم بود که او را سفیان بن عبد شمس پدر ابو الاعور سلمی کشت و پیامبر (ص) پیش از هزیمت مسلمانان بر او نماز گزارد. همچنین جابر می گوید: چون پدرم به شهادت رسید عمه ام شروع به گریستن کرد. پیامبر (ص) فرمود: چه چیزی او را به گریستن وا داشته است که فرشتگان با بالهای خود بر پیکر عبد الله سایه افکنده اند تا دفن شود.
عبد الله بن عمرو بن حزام می گفته است: چند روز پیش از جنگ احد مبشر بن عبد المنذر یکی از شهیدان بدر را در خواب دیدم که به من می گفت: تو چند روز دیگر پیش ما خواهی آمد. گفتم: تو کجایی گفت: در بهشت هستم و هر جا می خواهیم می خرامیم. گفتم: مگر تو در جنگ بدر کشته نشده ای گفت: چرا ولی بعد زنده شدم. چون عبد الله این خواب را برای پیامبر (ص) نقل کرد، فرمود: «ای ابو جابر این نشانه شهادت است.» واقدی می گوید: پیامبر (ص) روز جنگ احد فرمود: عبد الله بن عمرو بن حزام و عمرو بن جموح را در یک گور به خاک بسپرید. و گفته می شود آن دو را در حالی یافتند که به شدت مثله و پاره پاره شده بودند، آن چنان که همه اندامهای آنان را بریده بودند و بدنهای ایشان شناخته نمی شد. بدین سبب پیامبر (ص) فرمود: آن دو را در یک گور دفن کنید. و گفته شده است از جهت دوستی و محبتی که میان آن دو بوده است پیامبر (ص) چنان دستوری داده و فرموده است: «این دو را که در این دنیا دوست یکدیگر بودند، در یک گور دفن کنید.» عبد الله بن عمرو بن حزام مردی سرخ و سپید و میانه بالا و دارای سر طاس بود و عمرو بن جموح مردی کشیده قامت بود و جسد آن دو را با همین نشانیها شناختند. گور آنان در مسیر سیل قرار داشت و شکافته شد، بر آنها دو پارچه خط دار کفن کرده بودند که همچنان بر جای بود. به چهره عبد الله زخمی رسیده بود که دستش روی آن قرار داشت و چون دستش را از روی زخم برداشتند، خون جاری شد و همینکه دستش را روی آن نهادند، خون بند آمد.
واقدی می گوید: جابر بن عبد الله می گفته است: جسد پدرم را چهل و شش سال پس از دفن او- که گورش بر اثر سیل شکافته شد- دیدم که گویی خواب بود و در چهره و اندام او هیچ بیشی و کمی دیده نمی شد. از جابر پرسیدند: آیا کفنهای او را هم دیدی گفت: او فقط در قطیفه پشمی کفن شده بود که سر و چهره و بالا تنه اش را پوشانده بود و بر پاهای او بوته های اسپند ریخته بودند که آن قطیفه و بوته های اسپند همچنان بر حال خود بودند. جابر با اصحاب پیامبر (ص) مشورت کرد که بر بدن پدرش مشک و مواد خوشبو بریزد و آنان مخالفت کردند و گفتند هیچ تغییری ندهید.
گفته می شود: هنگامی که معاویه می خواست قناتی را برای مدینه احداث کند، که همان قنات کظامه است، جارچی او در مدینه جار کشید تا هر کس در جنگ احد شهیدی داشته است حاضر شود. مردم کنار گورهای شهیدان خود آمدند و ایشان را تر و تازه دیدند، به پای یکی از شهیدان بیل خورد و خون تازه بیرون آمد، ابو سعید خدری چنان ناراحت شد که گفت: پس از این کار زشت، هیچ کار زشتی زشت شمرده نخواهد شد. گوید: عبد الله بن عمرو بن حزام و عمرو بن جموح را در یک گور و خارجة بن زید بن ابی زهیر و سعد بن ربیع را هم در یک گور یافتند. گور عبد الله و عمرو چون در مسیر قنات بود به جای دیگر منتقل شد، گور خارجه و سعد که از مسیر آن بر کنار بود به حال خود باقی ماند و بر آن خاک ریختند و صاف کردند. گوید: هر یک وجب که از خاک می کندند، بوی مشک بر می خاست.
گوید: پیامبر (ص) به جابر فرمود: ای جابر آیا به تو مژده ای بدهم گفت: آری که پدر و مادرم فدای تو باد. فرمود: خداوند متعال پدرت را زنده کرد و با او سخن گفت و فرمود هر تقاضایی که از خدای خود داری بکن. عرضه داشت بار خدایا آرزومندم که باز گردم و همراه پیامبرت جنگ کنم و کشته شوم. باز زنده شوم و همراه پیامبرت جنگ کنم. حق تعالی فرمود: «قضای محتوم من آن است که آنان به جهان برنگردند.» واقدی می گوید: نسیبه دختر کعب که همسر غزیة بن عمرو و مادر عمارة بن غزیه و عبد الله بن زید است، خودش و شوهرش و دو پسرش در جنگ احد شرکت کردند. او از آغاز روز مشک آبی برداشت و زخمیان را آب می داد و در آن روز ناچار به جنگ کردن شد و نیکو پایداری کرد و دوازده زخم نیزه و شمشیر برداشت. ام سعد دختر سعد بن ربیع می گفته است: پیش او رفتم و گفتم: خاله جان داستان خودت را برای من بگو.
گفت: من از آغاز صبح به احد رفتم تا ببینم مردم چه می کنند، مشک آبی همراه داشتم، به حضور پیامبر (ص) رسیدم که میان یاران خود بود و مسلمانان بر کار سوار بودند و وزش باد هم به سود ایشان بود. همینکه مسلمانان گریختند، من گرد رسول خدا (ص) می گشتم و شروع به جنگ کردم گاه با شمشیر و گاه با تیر و کمان از پیامبر (ص) دفاع می کردم تا آنکه سخت زخمی شدم. ام سعد می گوید: بر شانه اش نشانه زخم عمیقی را دیدم که همچنان گود بود، پرسیدم: ای ام عمارة چه کسی این زخم را به تو زده است گفت: هنگامی که مسلمانان از گرد رسول خدا (ص) پراکنده شدند، ابن قمئة، در حالی که فریاد می کشید: محمد را به من نشان دهید اگر او برهد من رهایی نخواهم یافت مصعب بن عمیر و تنی چند که همراهش بودند به مقابله او پرداختند. من هم همراه آنان بودم و او این ضربه را به من زد، با وجود این من هم بر او چند ضربه زدم ولی دشمن خدا دو زره بر تن داشت و کارگر نیفتاد. من گفتم: دستت چه شده است گفت: در جنگ یمامه همینکه اعراب مسلمانان را به هزیمت راندند و انصار بانگ برداشتند گرد آیید و گرد آمدند، من هم با ایشان بودم تا آنکه کنار حدیقة الموت (بوستان مرگ) رسیدیم و ساعتی آنجا جنگ کردیم و ابو دجانه بر در آن باغ کشته شد. من وارد باغ شدم و قصدم این بود که دشمن خدا مسیلمه را بکشم. مردی راه را بر من بست و ضربتی به دستم زد که آن را برید و به خدا سوگند آن ضربه مرا از کار باز نداشت، و اعتنایی به آن نکردم تا آنکه کنار جسد مسیلمه رسیدم که کشته افتاده بود.
در همان حال پسرم عبد الله بن زید مازنی را دیدم که شمشیر خود را با جامه خویش پاک می کند، پرسیدم: آیا تو او را کشتی گفت: آری، برای سپاس خدای عزّ و جل سجده کردم و برگشتم.
واقدی می گوید: ضمرة بن سعید از قول مادر بزرگ خود که در جنگ احد برای آب دادن حضور داشته است نقل می کرد که می گفته است: خودم شنیدم پیامبر (ص) در آن روز می فرمود: مقام نسیبه دختر کعب در امروز بهتر و برتر از مقام فلان و بهمان است.
پیامبر (ص) در آن روز او را می دید که جامه خود را استوار بر کمر خویش بسته و سخت جنگ می کند و نسیبه در آن جنگ سیزده زخم برداشت.
می گوید [ابن ابی الحدید ]:ای کاش راوی این روایت از آن دو تن پوشیده و با کنایه سخن نمی گفت که گمانها به امور مختلف و متشابه نرود و از امانت محدث آن است که حدیث را همان گونه که گفته شده است نقل کند و چیزی از آن را پوشیده ندارد، چرا این راوی نام این دو مرد را پوشیده داشته است.
همان بانو می گوید: و چون مرگ نسیبه فرا رسید من از کسانی بودم که او را غسل دادیم و نشانه های زخمهای او را یک یک شمردم، سیزده نشان زخم بود. و گویی هم اکنون می بینم که ابن قمئة چگونه ضربتی بر دوش او زد که بزرگترین زخم او بود و یک سال آن را معالجه می کرد، و بلافاصله پس از جنگ احد منادی پیامبر (ص) برای شرکت در جنگ حمراء الأسد جار کشید، نسیبه جامه خود را محکم بر خود بست که حرکت کند ولی از شدت خونریزی از زخمهایش نتوانست، ما شب قبل را برای زخمبندی زخمیها درنگ کرده بودیم، و چون پیامبر (ص) از حمراء الاسد برگشت به خانه خود نرفت تا آنکه عبد الله بن کعب مازنی را برای احوالپرسی از او فرستاد، و چون عبد الله با خبر سلامتی او برگشت، پیامبر (ص) شاد شد.
واقدی می گوید: عبد الجبار بن عمارة بن غزیه برای من نقل کرد که ام عمارة می گفته است خود خویشتن را جایی دیدم که مردم از اطراف پیامبر (ص) پراکنده شدند و جز تنی چند که شمارشان به ده نمی رسید باقی نماندند، من و پسرانم و شوهرم برگرد رسول خدا (ص) بودیم از او دفاع می کردیم و مردم در حال گریز از کنار او می گذشتند.
من سپر نداشتم، پیامبر (ص) مردی را دید که سپر داشت و می گریخت، فرمود: ای سپر دار سپرت را به کسی بده که جنگ می کند، او سپرش را انداخت و من آن را برداشتم و با آن برای پیامبر (ص) سپرداری می کردم و سواران دشمن بر ما حمله آوردند و اگر آنان هم پیاده می بودند از عهده آنان بر می آمدیم. در همان حال مردی که بر اسب سوار بود به من حمله آورد و ضربتی زد که چون با سپر آن را رد کردم، کارگر نیفتاد، او پشت کرد و من پی اسب او را زدم که بر پشت در افتاد. پیامبر (ص) شروع به فریاد کشیدن کرد و گفت: ای پسر عماره مادرت را دریاب، پسرم مرا یاری داد و آن مرد را کشتم.
واقدی می گوید: ابن ابی سبرة از عمرو بن یحیی از پدرش از عبد الله بن زید مازنی نقل می کرد که می گفته است: روز جنگ احد من بر بازوی چپ خود زخمی برداشتم و مردی که کشیده قامت و همچون خرما بنی بود آن زخم را بر من زد، ولی بر من نپیچید و از کنارم گذشت. خونریزی بازوی من بند نمی آمد، پیامبر (ص) به من فرمود: زخم خود را ببند. مادرم که پارچه هایی را برای بستن زخم آماده داشت و آن را به بند کمر خود بسته بود پیش آمد و زخم مرا بست. پیامبر (ص) همچنان ایستاده بود و می نگریست، مادرم همینکه زخم را بست گفت: پسرکم برخیز و بر دشمن ضربه بزن. پیامبر (ص) فرمود: ای ام عمارة چه کسی این تاب و توان ترا دارد. در همین حال مردی که بر بازوی من زخم زده بود باز آمد و پیامبر (ص) فرمود ای ام عماره همین شخص ضارب پسر تو است. مادرم به مقابله او رفت و شمشیری بر ساق پایش زد که به زانو در آمد و پیامبر (ص) چنان لبخند زد که دندانهایش آشکار شد و فرمود: انتقام خود را گرفتی و ما با سلاح خود بر آن مرد هجوم بردیم و او را کشتیم. پیامبر (ص) فرمود: سپاس خداوندی را که ترا پیروزی داد و چشمت را روشن فرمود و خونبهای ترا به تو نشان داد.
واقدی می گوید: موسی بن ضمرة بن سعید از قول پدرش نقل می کند که می گفته است: به روزگار خلافت عمر بن خطاب برای او عباهای زنانه ای آوردند که یکی از آنها بسیار خوب و فراخ بود. یکی از حاضران گفت: ارزش این عبا چنین و چنان است و خوب است آن را برای صفیه دختر ابی عبید که همسر عبد الله بن عمر است و از ازدواج آن دو چیزی نگذشته است بفرستی. عمر گفت: آن را برای کسی می فرستم که از او سزاوارتر است و او ام عمارة، نسیبة دختر کعب است. و شنیدم پیامبر (ص) روز جنگ احد می فرمود: هر گاه به چپ و راست می نگریستم او را می دیدم که برای دفاع از من جنگ می کند.
واقدی می گوید: مروان بن سعید بن معلی روایت می کند و می گوید از ام عماره پرسیدند: آیا زنان قریش هم همراه مردان و همسران خود در جنگ و کشتار شرکت کردند گفت: پناه به خدا می برم، نه، به خدا سوگند من هیچ زنی از آنان را ندیدم که تیری بیندازد یا سنگی بزند ولی همراه آنان دایره و طبل بود که می زدند و کشته شدگان بدر را نام می بردند و سرمه دان و دوکدان همراه داشتند و هر گاه مردی پشت به جنگ و سستی می کرد یکی از زنها سرمه دان و دوکدانی به او می داد و می گفت تو همچون زن هستی. من خودم ایشان را دیدم که دامن خود را به کمر زده بودند و می گریختند و مردانی که اسب داشتند آنان را به فراموشی سپردند و خودشان را بر پشت اسبها از معرکه نجات دادند و زنها پیاده از پی ایشان می دویدند و میان راه به زمین می افتادند. و خودم هند دختر عتبه را که زنی سنگین وزن بود دیدم که از ترس سواران همراه زنی دیگر در گوشه ای نشسته بود و قدرت راه رفتن نداشت، تا آنکه قریش برگشتند و شمارشان بر ما افزون شد و به ما رساندند آنچه را که رساندند. ما این گرفتاری را که در آن روز به سبب سرپیچی تیر اندازان خودمان از فرمان پیامبر (ص) بر سر ما آمد در پیشگاه خدا حساب خواهیم کرد.
واقدی می گوید: ابن ابی سبرة از عبد الرحمان بن عبد الله بن ابی صعصعه از حارث بن عبد الله از عبد الله بن زید بن عاصم برای من نقل کرد که می گفته است: همراه پیامبر (ص) در جنگ احد شرکت کردم، همینکه مردم از اطراف پیامبر (ص) پراکنده شدند من خود را نزدیک آن حضرت رساندم. فرمود: ای پسر عماره گفتم: آری.
فرمود: سنگ بینداز. من در حضور پیامبر (ص) سنگی به مردی از مشرکان انداختم که به چشم اسب او خورد، اسب چنان بر خود پیچید که سرانجام بر زمین خورد و سوار خود را درافکند و من چندان سنگ بر او انداختم که رویش تلی از سنگ پدید آمد و پیامبر (ص) می نگریست و لبخند می زد. ناگهان پیامبر (ص) متوجه زخمی بر دوش مادرم شد و فرمود مادرت، مادرت زخمش را ببند. خداوند بر شما خاندان برکت خویش را فرو ریزد، همانا مقام مادرت امروز بهتر از مقام فلان و بهمان بود و مقام ناپدریت- یعنی شوهر مادرش- از مقام فلان بهتر بود، خدای خاندان شما را رحمت فرماید. مادرم گفت: ای رسول خدا، برای ما دعا فرمایید تا خداوند ما را در بهشت رفیقان تو قرار دهد و پیامبر فرمود: «بار خدایا آنان را رفیقان من در بهشت قرار بده.» مادرم گفت: دیگر اهمیت نمی دهم که از دنیا چه بر سر من آید.
واقدی می گوید: حنظلة بن ابی عامر با جمیله دختر عبد الله بن ابی بن سلول ازدواج کرد و مراسم زفاف او در شبی بود که بامدادش جنگ احد اتفاق افتاد. حنظلة از پیامبر (ص) اجازه گرفته بود که آن شب را پیش همسر خود بگذراند و پیامبر (ص) اجازه فرموده بود. حنظله چون نماز بامداد را گزارد آهنگ رفتن به حضور پیامبر (ص) کرد.
جمیله به او چسبید و حنظله باز گشت و با او بود و پس از نزدیکی با او بیرون آمد. جمیله پیش از آنکه شوهرش با او همخوابی کند به چهار تن از قوم خود پیام داد بیایند و آنان را گواه اقرار شوهرش که با او نزدیکی کرده است قرار داد. بعدها از جمیله پرسیدند: چرا بر او گواه گرفتی گفت: چنان به خواب دیدم که آسمان شکافته و حنظله وارد آن شد و آسمان به هم آمد. با خود گفتم این نشان شهادت است، و گواه گرفتم که او با من نزدیکی کرده است. جمیله از حنظله به عبد الله بن حنظله بار دار شد و بعدها ثابت بن قیس او را به همسری گرفت و محمد بن ثابت بن قیس از او متولد شد. حنظلة بن ابی عامر سلاح خویش را بر داشت و در احد خود را به پیامبر (ص) رساند و رسول خدا (ص) در آن هنگام صفها را مرتب می فرمود. چون مشرکان پراکنده شدند، حنظلة بن ابی عامر راه را بر ابو سفیان بن حرب بست و با شمشیر اسب او را پی کرد، ابو سفیان بر زمین افتاد و شروع به فریاد کشیدن کرد که ای گروه قریش من ابو سفیان بن حرب هستم و می خواست صدای خود را به مردانی که می گریختند و توجهی به او نداشتند برساند. حنظله هم می خواست سرش را ببرد تا آنکه اسود بن شعوب او را دید و با نیزه بر حنظله حمله کرد و نیزه ای کارگر بر او زد. حنظله در همان حال که نیزه بر او بود به سوی اسود بر گشت ولی اسود ضربت دیگری بر او زد و او را کشت. ابو سفیان پیاده گریخت و به یکی از سواران قریش رسید که او پیاده شد و ابو سفیان را بر ترک خود سوار کرد و این معنی اشعاری است که ابو سفیان سروده و پایداری و صبر خود را و اینکه فرار نکرده در آن گنجانیده است و آن ابیات را محمد بن اسحاق آورده است که چنین شروع می شود: اگر می خواستم اسب سیاه تندروی مرا از معرکه نجات می داد و نعمتها را برای ابن شعوب حمل نمی کردم... واقدی می گوید: ابو عامر راهب از کنار پیکر پسر خویش حنظله که کنار پیکر حمزة بن عبد المطلب و عبد الله بن جحش افتاده بود گذشت و گفت: هر چند که پیش از کشته شدن ترا از این مرد- یعنی رسول خدا (ص)- بر حذر می داشتم، ولی به خدا سوگند که تو نسبت به پدر نیکوکار بودی و در زندگی خود نیک خلق بودی و مرگت همراه مرگ بزرگان و گزیدگان قومت بود. اگر خداوند به این کشته یعنی حمزه خیر دهد یا به یکی دیگر از یاران محمد (ص) خیر دهد ترا هم پاداش عنایت خواهد کرد. سپس فریاد بر آورد که ای گروه قریش هر چند که حنظله با من و شما مخالفت کرد و در این راه خیری ندید ولی نباید مثله شود و بدین سبب بود که دیگران را مثله کردند و حنظله را رها کردند و مثله نشد.
هند دختر عتبه نخستین کس بود که جسد یاران پیامبر (ص) را مثله کرد و به زنان دیگر هم فرمان مثله کردن و بریدن گوش و بینی کشتگان را داد، و هیچ زنی باقی نماند مگر اینکه از آن اعضای بریده برای خود دو دستبند و دو بازوبند و دو خلخال درست کرد، جز جسد حنظله که او را مثله نکردند و پیامبر (ص) فرمود: «فرشتگان را دیدم که پیکر حنظله بن ابی عامر را میان آسمان و زمین با آب ابر و در سینیهای سیمین غسل می دهند.» ابو اسید ساعدی می گوید: رفتیم و پیکر او را دیدم که از سرش آب می چکید و من به حضور پیامبر (ص) برگشتم و خبر دادم. پیامبر (ص) کسی را پیش زن حنظله فرستاد و پرسید. گفته بود، هنگامی که از خانه بیرون آمد جنب بود.
واقدی می گوید: وهب بن قابوس مزنی با برادر زاده اش حارث بن عقبه بن قابوس با گوسپندانی که همراه داشتند از کوه مزینه فرود آمدند و چون مدینه را خلوت دیدند سبب آن را پرسیدند که مردم کجایند گفتند: به احد رفته اند و رسول خدا (ص) برای جنگ با مشرکان قریش در احد است. آن دو گفتند: دیگر نباید معطل شد و بیرون آمدند و خود را در احد به حضور پیامبر (ص) رساندند و دیدند که دو گروه سرگرم جنگ هستند و پیروزی از رسول خدا (ص) و یاران اوست. آن دو هم همراه مسلمانان به تاراج پرداختند که ناگاه سواران قریش همراه خالد بن ولید و عکرمة بن ابی جهل بر مسلمانان از پشت سر حمله آوردند و مردم در هم ریختند، آن دو جنگی سخت کردند. در این هنگام گروهی از کافران روی آوردند، پیامبر (ص) فرمود: چه کسی از عهده این گروه بر می آید وهب بن قابوس گفت: من، ای رسول خدا و برخاست و چندان بر ایشان تیر انداخت که بازگشتند. وهب هم باز آمد. در این هنگام گروهی دیگر از دشمنان آشکار شدند، پیامبر فرمود: چه کسی با این فوج نبرد می کند وهب همچنان گفت: من، ای رسول خدا و برخاست و با شمشیر چندان جنگ کرد که عقب نشستند و بازگشت. و فوجی دیگر پیش آمد. پیامبر (ص) فرمود: چه کسی از عهده ایشان بر می آید باز هم وهب گفت: من، ای رسول خدا پیامبر (ص) فرمود: برخیز و ترا به بهشت مژده باد. مزنی شاد برخاست و گفت: به خدا سوگند که هیچ فروگذار نخواهم کرد و با شمشیر خود را میان آنان افکند و ضربه می زد و رسول خدا (ص) و مسلمانان به او می نگریستند و او از آن سوی فوج بیرون رفت و پیامبر (ص) فرمود: بار خدایا بر او رحمت آور.
مزنی باز میان آن فوج برگشت و این کار را چند بار تکرار کرد. سرانجام دشمن او را احاطه کرد و شمشیرها و نیزه های ایشان او را فرو گرفت و کشته شد و نشان بیست زخم نیزه که هر یک به تنهایی کشنده بود بر پیکرش یافتند و او را به بدترین صورت مثله کردند. سپس برادر زاده اش برخاست و جنگی همچون جنگ عموی خویش کرد تا کشته شد. عمر بن خطاب می گفته است بهترین مرگی که دوست دارم بر آن بمیرم، همان مرگ مزنی است.
واقدی می گوید: بلال بن حارث مزنی می گفته است در جنگ قادسیه همراه سعد بن ابی وقاص بودیم، پس از اینکه خداوند پیروزی را بهره ما قرار داد و غنایم میان ما تقسیم شد، نام جوانی از خاندان قابوس مزنی از قلم افتاده بود. من هنگامی که سعد بن ابی وقاص از خواب برخاست- ظاهرا مقصود خواب نیمروزی است- پیش او رفتم و آن جوان را هم با خود بردم. سعد گفت: تو بلال هستی گفتم: آری، گفت: خوش آمدی، این کیست که همراه تو است گفتم: مردی از قوم من است. سعد به آن جوان گفت: تو با آن مزنی که روز جنگ احد کشته شد چه نسبتی داری گفت: برادر زاده اویم.
سعد گفت: خوش آمدی و درود بر تو باد، خدای چشمت را روشن بدارد، من از آن مرد در جنگ احد حالتی دیدم که هرگز از هیچ کس ندیده ام، مشرکان از هر سو ما را احاطه کرده بودند و پیامبر (ص) میان ما بود و فوجهای دشمن از هر سو پدید می آمدند.
پیامبر (ص) چشم به مردم دوخته بود و می فرمود: چه کسی از عهده این فوج بر می آید و هر بار مزنی می گفت: من، ای رسول خدا. و هر بار فوجی را به عقب می راند. فراموش نمی کنم آخرین بار که او گفت: من حاضرم، پیامبر (ص) به او فرمود برخیز و ترا به بهشت مژده باد. او برخاست، من هم از پی او روان شدم، خدا می داند که من هم آن روز مانند او خواهان شهادت بودم، ما خود را میان ایشان انداختیم و صف آنان را در هم شکستیم و باز میان آنان برگشتیم و آنان او را، که خدایش رحمت کناد، کشتند و به خدا سوگند دوست می داشتم که من هم همراه او کشته می شدم، ولی مرگ من به تأخیر افتاد.
سعد بن ابی وقاص همان دم سهم او را از غنایم پرداخت کرد و بیشتر هم داد و به او گفت: اگر می خواهی همراه ما باش و اگر می خواهی پیش اهل خود برگرد.
بلال می گوید: آن جوان دوست داشت برگردد و برگشت.
واقدی می گوید: سعد بن ابی وقاص می گفته است: گواهی می دهم که خودم پیامبر (ص) را دیدم بر بالین مزنی که شهید شده بود، ایستاد است و می فرمود: خدای از تو خوشنود باد که من از تو خوشنودم. آنگاه با آنکه آن حضرت زخمی و ایستادن برایش دشوار بود، همچنان کنار گور او ایستاد تا او را که بردی بر تن داشت که دارای خط و نشان سرخ بود در گور نهادند و پیامبر (ص) آن برد را با دست خویش بر سر و روی او انداخت و بقیه اش را روی بدنش کشید که تا نیمه ساق پایش رسید و سپس به ما فرمان داد بوته های اسپند جمع کردیم و در همان حال که او در گور بود، روی پاهایش را با آن پوشاندیم. آنگاه پیامبر (ص) برگشت. سعد می گفته است: هیچ حالی برای من بهتر از آن نیست که چون او بمیرم و خدا را بر همان حال دیدار کنم که مزنی خدا را دیدار کرد.
واقدی می گوید: پیش از جنگ احد یتیمی از انصار که در مورد خرما بنی با ابو لبابة بن عبد المنذر اختلاف داشت، داوری پیش رسول خدا (ص) آورد و پیامبر (ص) که حق را با ابو لبابة دید. به نفع او حکم فرمود. پسرک یتیم برای آن خرما بن بی تابی کرد، پیامبر (ص) از ابو لبابة خواست آن را به یتیم بدهد. نپذیرفت. پیامبر (ص) به ابو لبابة فرمود آن را به پسرک ببخش و در قبال آن برای تو خرما بنی در بهشت خواهد بود، باز هم نپذیرفت. ثابت بن دحداحه گفت: ای رسول خدا اگر مصلحت می دانی من خرما بنی از خود به یتیم بدهم. فرمود: در قبال آن خرما بنی برای تو در بهشت خواهد بود، ثابت بن دحداحة پیش ابو لبابة رفت و آن خرما بن را از او به نخلستانی خرید و آن را به پسرک داد. پیامبر (ص) فرمود: «چه بسیار خرما بنهای پربار که برای پسر دحداحه در بهشت خواهد بود.» برای او این احتمال می رفت که با دعای پیامبر (ص) به شهادت خواهد رسید و او در جنگ احد شهید شد.
واقدی می گوید: ضرار بن خطاب که سوار بر اسب بود و نیزه های بلند همراه خود می کشید از صف مشرکان جلو آمد و به عمرو بن معاذ زخمی کاری زد. عمرو به تعقیب او پرداخت ولی بر روی در افتاد، ضرار با نیشخند به او گفت: مردی را که حور العین را به همسری تو در آورد نباید از دست بدهی و نابود کنی. ضرار می گفته است: در جنگ احد ده تن از یاران محمد را به ازدواج حور العین در آوردم.
واقدی می گوید: از مشایخ حدیث پرسیدم که آیا ضرار ده تن را کشته است گفتند: خبری که به ما رسیده این است که او سه تن را کشته است. ضرار در جنگ احد هنگامی که مسلمانان می گریختند با نیزه خود ضربتی آرام به عمر بن خطاب زد و گفت: ای پسر خطاب، این برای تو نعمت قابل سپاسگزاری است و من نمی خواهم ترا بکشم.
واقدی می گوید: ضرار بن خطاب بعدها هر گاه موضوع جنگ احد را بیان می کرد از انصار نام می برد و برای آنان طلب رحمت و آمرزش می کرد و شجاعت و ارزش آنان و استقبال ایشان را از مرگ می ستود و می گفت: اشراف قوم من در جنگ بدر کشته شدند. پرسیدم: ابو جهل را چه کسی کشته است گفتند: ابن عفراء. پرسیدم: امیة بن خلف را چه کسی کشته است گفتند: خبیب بن یساف، پرسیدم: عقبة بن ابی معیط را چه کسی کشته است گفتند: عاصم بن ثابت. و در مورد هر کس که پرسیدم چه کسی او را کشته است یکی از انصار را نام بردند. و چون پرسیدم: سهیل بن عمرو را چه کسی اسیر کرده است گفتند: مالک بن دخشم. چون به جنگ احد آمدیم با خود گفتم اگر مسلمانها در حصارهای مرتفع خود بمانند که ما را به آن دسترسی نیست ناچار چند روزی می مانیم و برمی گردیم، ولی اگر از حصارهای خود بیرون آیند، انتقام خود را می گیریم که شمار ما بیشتر از شمار ایشان است وانگهی ما مردمی خونخواه هستیم، زنها را هم با خود آورده ایم که کشتگان جنگ بدر را به یاد ما آوردند و ما دارای اسبهای بسیاری هستیم که آنان ندارند و اسلحه و ساز و برگ ما از اسلحه ایشان افزون است. سرانجام تقدیر چنان شد که بیرون آمدند و رویاروی قرار گرفتیم و به خدا سوگند در قبال آنان پایداری نکردیم شکست خوردیم و پشت به جنگ دادیم و گریختیم. من با خود گفتم اینکه از جنگ بدر هم سخت تر شد. و به خالد بن ولید گفتم: بر این قوم حمله کن.
گفت: مگر راهی برای حمله می بینی ناگاه متوجه شدم کوهی که تیر اندازان بر آن بودند خالی است.
گفتم: ای خالد به پشت سرت نگاه کن، او سر اسب را برگرداند و ما هم همراه او حمله کردیم و چون به کوه رسیدیم هیچ کس را که اهمیتی داشته باشد، بر آن ندیدیم. تنی چند دیدیم که ایشان را کشتیم و به لشکرگاه مسلمانان وارد شدیم. آنان آسوده خاطر سرگرم تاراج کردن لشکرگاه ما بودند که ما اسبها را بر ایشان تاختیم و آنان از هر سو گریزان شدند و ما شمشیر بر آنان نهادیم و هر گونه خواستیم انجام دادیم. من به جستجوی بزرگان اوس و خزرج که کشندگان یاران ما بودند پرداختم. هیچ کس را ندیدم که گریخته بودند ولی به اندازه دوشیدن ناقه ای طول نکشید که انصار یکدیگر را فرا خواندند و برگشتند و با ما در آویختند. ما که سوار بر اسب بودیم در قبال آنان ایستادگی کردم و ایشان هم در قبال ما ایستادگی کردند و جانفشانی نمودند و اسب مرا پی کردند و من پیاده شدم و ده تن از ایشان را کشتم. از یکی از آنان مرگ دردناکی را برای خود تصور کردم، او که با من دست به گریبان شده بود و از من جدا نمی شد، چندان ایستادگی کرد که من بوی خون را استشمام کردم. تا آنکه نیزه ها از هر سو او را فرو گرفت و از پای در آمد. سپاس خدای را که آنان را با شهید شدن به دست من گرامی فرمود و مرا با کشته شدن به دست آنان خوار نفرمود.
واقدی می گوید: پیامبر (ص) روز جنگ احد فرمود: چه کسی از ذکوان بن عبد قیس خبر دارد علی (ع) فرمود: من سواری را دیدم که از پی او اسب می تاخت تا به او رسید و می گفت من رهایی نمی یابم اگر تو رهایی یابی، و با اسب بر ذکوان که پیاده بود حمله برد و ضربتی بر او زد و می گفت: بگیر که من پسر علاجم و ذکوان را کشت. من به سوار حمله کردم و با شمشیر ضربتی بر پایش زدم که آن را از نیمه رانش قطع کردم و سپس او را از اسب پایین کشیدم و کشتم و دیدم ابو الحکم بن اخنس بن شریق بن علاج بن عمرو بن وهب ثقفی است.
واقدی می گوید: علی (ع) می گفته است: چون در جنگ احد مردم روی به گریز نهادند امیة بن ابی حذیفة بن مغیره در حالی که زره بر تن داشت و سراپا پوشیده از آهن بود و جز دو چشم او چیزی دیده نمی شد، جلو آمد و گفت: امروز در قبال جنگ بدر.
مردی از مسلمانان به مقابله او پرداخت، امیة او را کشت. من آهنگ امیه کردم و با شمشیر بر فرق سرش زدم او کلاهخود بر سر داشت و زیر کلاهخود مغفر پوشیده بود، ضربت من به سبب کوتاهی قامتم کارگر نیفتاد و او با شمشیر بر من ضربتی زد که آن را با سپر خویش گرفتم و شمشیرش در سپرم گیر کرد، من بر او که دامن زرهش را بر کمر زده بود، شمشیری زدم که پای او را قطع کرد. او به زمین افتاد و چندان کوشش کرد که شمشیر خود را از سپرم بیرون کشید و همچنانکه بر زانو در آمده بود، شروع به شمشیر زدن کرد.
من متوجه شدم که قسمتی از زره او که زیر بغلش بود پاره است، شمشیرم را همانجا فرو بردم او در افتاد و مرد و من برگشتم. واقدی می گوید: پیامبر (ص) روز جنگ احد ضمن رجز خواندن و شعار دادن نسب خویش را بیان می کرد و می فرمود: «من پسر عاتکه ها هستم» و نیز می فرمود: «من پیامبری هستم که هرگز دروغ نگفته است، من پسر عبد المطلبم.» واقدی می گوید: در آن روز عمر بن خطاب همراه گروهی از مسلمانان در گوشه ای نشسته بود. انس بن نضر بن ضمضم عموی انس بن مالک از کنار آنان گذشت و پرسید: چه چیزی شما را از کار فرو نشانده است گفتند: پیامبر (ص) کشته شده است.
گفت: زندگی پس از او به چه کار شما می آید برخیزید و همان گونه که او کشته شد شما هم کشته شوید. سپس خود برخاست و با شمشیر چندان جنگ کرد که کشته شد. عمر بن خطاب می گفته است آرزومندم که خداوند او را به صورت امتی یکتا مبعوث کند، گوید تنها بر چهره او نشان هفتاد ضربه بود و شناخته نشد تا آنکه خواهرش او را شناخت.
واقدی می گوید: گفته اند که مالک بن دخشم بر خارجة بن زید بن زهیر گذشت که کناری نشسته بود و سیزده زخم کاری بر امعاء و احشاء او خورده بود. مالک گفت: چه نشسته ای مگر نمی دانی محمد کشته شده است خارجه گفت: بر فرض که محمد (ص) کشته شده باشد، خداوند زنده است نه کشته می شود و نه می میرد، محمد (ص) رسالت پروردگار خویش را تبلیغ فرمود، تو برو از دین خود پاسداری کن.
گوید: مالک بن دخشم بر سعد بن ربیع هم که دوازده زخم کاری کشنده برداشته بود گذشت و گفت: آیا می دانی که محمد کشته شده است سعد گفت: گواهی می دهم که محمد (ص) رسالت پروردگار خویش را تبلیغ فرمود، تو از دین خودت پاسداری و برای آن جنگ کن که خداوند زنده ای است که نمی میرد.
محمد بن اسحاق می گوید: محمد بن عبد الله بن عبد الرحمان بن ابی صعصعة مازنی که از قبیله بنی نجّار است برای من نقل کرد که پیامبر (ص) روز جنگ احد فرمود: چه کسی می رود ببیند بر سر سعد بن ربیع چه آمده است، آیا در زمره زندگان است یا از مردگان مردی از انصار گفت: ای رسول خدا من این کار را انجام می دهم. او را میان کشتگان پیدا کرد که هنوز رمقی داشت. آن مرد به سعد گفت: رسول خدا (ص) به من فرمان داده است جستجو کنم و ببینم تو از زندگانی یا از مردگان. سعد گفت: من از مردگانم، سلام مرا به پیامبر (ص) برسان و بگو سعد می گوید خدایت به تو از جانب ما بهترین پاداشی را که از سوی امتی به پیامبرش می دهد عنایت فرماید، و از سوی من به قوم خودت هم سلام برسان و به آنان بگو سعد بن ربیع می گوید تا هنگامی که چشمی از شما باز است اگر به پیامبر (ص) شما آسیبی برسد هیچ عذری در پیشگاه خداوند نخواهید داشت، گوید هنوز از کنار او حرکت نکرده بودم که در گذشت. به حضور پیامبر (ص) آمدم و خبر دادم. فرمود: بار خدایا از سعد بن ربیع راضی باش.
واقدی می گوید: عبد الله بن عمار از حارث بن فضیل خطمی برای من نقل کرد که به هنگامی که مسلمانان پراکنده و بر دست و پای مرده بودند، ثابت بن دحداحه شروع به فریاد کشیدن کرد و گفت: ای گروه انصار پیش من آیید، پیش من که من ثابت بن دحداحه ام، بر فرض که محمد (ص) کشته شده باشد، خداوند زنده ای است که هرگز نمی میرد، شما برای حفظ دین خود جنگ کنید که خداوند یاور و پیروزی بخش شماست. تنی چند از انصار برخاستند و به او پیوستند و او با مسلمانانی که همراهش شده بودند شروع به حمله کرد. فوجی گران از دشمن که سران ایشان همچون خالد بن ولید و عمرو بن عاص و عکرمة بن ابی جهل و ضرار بن خطاب همراهشان بودند به مقابله ایشان آمدند و نبرد کردند. خالد بن ولید با نیزه به ثابت حمله کرد و چنان نیزه ای زد که ثابت کشته در افتاد و آن افراد انصار هم که با او بودند کشته شدند.
گفته می شود: این گروه آخرین افراد مسلمان بودند که در جنگ احد کشته شدند.
عبد الله زبعری ضمن قصیده ای موضوع جنگ احد را چنین سروده است: هان که باید از دو چشمت اشکها ریزان شود که در ریسمان جوانی گسستگی آشکار شد... ابن زبعری همچنین در قصیده مشهور دیگری اینچنین سروده است: ای غراب البین- کلاغی که بانگ جدایی سر می دهد- شنیدی و بگو و همانا بر کاری که انجام یافته است مویه گری می کنی، همان خیر و شر را نهایتی است و گور توانگر و بینوا یکسان و هموار است، هر خیر و نعمتی زوال می یابد و پیشامدهای روزگار همه را بازی می دهد... [تا آنجا که می گوید ]ای کاش سالارهای پیر من که در بدر بودند- کشته شدند- اینک بیتابی خزرج را از برخورد ضربه های نیزه می دیدند... می گوید [ابن ابی الحدید ]:بسیاری از مردم معتقدند که این بیت این قصیده که می گوید «کاش سالارهای پیر من که در بدر بودند...» از یزید بن معاویه است، کسی که خوش نمی دارم از او نام ببرم. به من گفت: این بیت از یزید است. به او گفتم: یزید هنگامی که سر امام حسین (ع) را پیش او بردند به این شعر تمثل جسته است و سراینده شعر ابن زبعری است. دلش به این گفته من آرام نگرفت تا آنکه برایش توضیح دادم و گفتم مگر نمی بینی که می گوید «خزرج از ضربه های نیزه بیتاب و توان شد.» و از امام حسین (ع) افراد قبیله خزرج دفاع نکرده و در جنگ شرکت نداشته اند، و اگر شعر از یزید می بود، شایسته بود بگوید «بنی هاشم از ضربه های نیزه بیتاب و توان شدند.» یکی از حاضران گفت: شاید این بیت را یزید پس از داستان حره گفته باشد. گفتم: آنچه نقل شده این است که یزید این شعر را هنگامی که سر امام حسین (ع) را پیش او برده اند خوانده است. همچنین نقل شده است که این شعر از ابن زبعری است بنابراین جایز نیست آنچه را که نقل شده است رها کنیم و به آنچه نقل نشده است استناد شود.
درباره این شعر این را هم بگویم که من در حال نوجوانی که در نظامیه بغداد تحصیل می کردم به خانه عبد القادر داود واسطی معروف به محب رفتم و او سرپرست کتابخانه نظامیه بود. باتکین رومی هم که به تازگی والی اربل شده بود و جعفر بن مکّی حاجب هم در خانه او بودند. داستان جنگ احد و شعر ابن زبعری و اینکه مسلمانان به کوه پناه بردند و شب فرا رسید و میان ایشان و مشرکان حایل شد، به میان آمد. جعفر بن مکّی به این دو بیت ابو تمام تمثل جست که گفته است: اگر تاریکی و قلّه کوهی که به آن پناه بردند نمی بود گردنهای ایشان بدون قلّه- سر- می شد، آری باید فرا رسیدن تاریکی و کوه ذرود را سپاسگزار باشند و آنان دوستداران تاریکی و کوه ذرود هستند. باتکین گفت: چنین مگو بلکه این آیه را تلاوت کن: «همانا که خداوند وعده خود را برای شما راست گردانید، هنگامی که شما به فرمان خداوند آنان را با شتاب می کشتید تا آنگاه که سستی و نزاع در کار کردید و پس از آنکه آنچه را دوست می داشتید به شما نمود، نافرمانی کردید. برخی از شما دنیا را می خواهد و برخی آخرت را، سپس خداوند شما را از ایشان باز گرداند تا شما را بیازماید و همانا خداوندتان عفو فرمود که خداوند بر مؤمنان دارای بخشایش است.» و باتکین مسلمانی پاک نهاد بود و حال آنکه جعفر، که خداوند نسبت به او مسامحه فرماید، درباره دین او سخنها و طعنه ها گفته می شد.
جلد چهاردهم از شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید پایان یافت و جلد پانزدهم از پی خواهد آمد. بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله الواحد العدل

سخن درباره کسانی از قریش که برای کشتن پیامبر (ص) پیمان بستند و آنچه در آوردگاه جنگ احد بر آن حضرت آوردند.

واقدی می گوید: از میان افراد قریش عبد الله بن شهاب زهری و ابن قمیئة که یکی از خاندان حارث بن فهر بود و عتبة بن ابی وقاص زهری و ابی بن خلف جمحی با یکدیگر هم پیمان شدند که رسول خدا (ص) را بکشند. چون در جنگ احد خالد بن ولید از پشت سر به مسلمانان حمله کرد و صفها در هم آمیختند و مشرکان بر مسلمانان شمشیر نهادند، عتبة بن ابی وقاص چهار سنگ به رسول خدا (ص) زد و دندانهای پیشین آن حضرت را شکست و چهره رسول خدا را چنان در هم کوفت که حلقه های مغفر در گونه های پیامبر (ص) فرو شد و هر دو لب آن حضرت زخمی گردید.
واقدی می گوید: و روایت شده است که عتبة دندانهای پیامبر (ص) را شکسته است، ولی آنچه در نظر ما ثابت است این است که کسی که بر گونه های پیامبر (ص) سنگ زده و آنها را زخمی کرده است ابن قمیئة بوده است و آن کس که بر لب پیامبر (ص) سنگ زده و دندانهای آن حضرت را شکسته است عتبة بن ابی وقاص بوده است.
واقدی می گوید: ابن قمیئة روز جنگ احد پیش آمد و می گفت: مرا به محمد راهنمایی کنید، سوگند به کسی که به او سوگند می خورند اگر او را ببینم می کشمش. او کنار رسول خدا رسید و شمشیر خود را بالا برد و در همان حال عتبة بن ابی وقاص هم به پیامبر (ص) سنگ انداخت و پیامبر (ص) سوار بر اسب بود و چون دو زره پوشیده بود سنگین بود و از اسب در گودالی که پیش روی اسب قرار داشت در افتاد.
واقدی می گوید: و چون پیامبر (ص) در آن گودال افتاد، هر دو زانویش خراشیده و زخمی شد. ابو عامر فاسق میان آوردگاه گودالهایی کنده بود که شبیه خندقهای مسلمانان بود و پیامبر (ص) بدون آنکه متوجه باشد. کنار یکی از آنها ایستاده بود که در آن افتاد و زانوهایش زخمی شد. شمشیر ابن قمیئة کارگر واقع نشد. ولی سنگینی شمشیر و ضربه موجب به زمین افتادن رسول خدا گردید و پیامبر (ص) در حالی که علی (ع) دست او را گرفته بود و طلحه از پشت سر کمک می کرد خود را از گودال بیرون کشید و بر پای ایستاد واقدی می گوید: ضحاک بن عثمان از حمزة بن سعید از ابو بشر مازنی نقل می کند که می گفته است: من که نوجوانی بودم در جنگ احد حضور داشتم. ابن قمیئة را دیدم که شمشیر خود را فراز سر رسول خدا برد و دیدم پیامبر (ص) با دو زانوی خود در گودالی که پیش پایش بود افتاد و از نظر پوشیده ماند. من که نوجوان بودم شروع به فریاد کشیدن کردم تا آنکه دیدم مردم به سوی پیامبر (ص) دویدند و نگریستم که طلحة بن عبید الله کمر بند پیامبر (ص) را گرفت تا از جای برخاست.
واقدی می گوید: و گفته شده است آن کسی که چهره پیامبر (ص) را زخمی کرده است ابن شهاب زهری بوده است و کسی که دو دندان رسول خدا را شکسته و لبهای ایشان را زخمی کرده است عتبة بن ابی وقاص بوده است و آن کسی که گونه های پیامبر (ص) را چنان زخمی کرد که حلقه های مغفر در آن فرو شد ابن قمیئة بوده است. از شکاف زخمی که بر پیشانی پیامبر (ص) رسیده بود چندان خون روان شد که ریش آن حضرت را از خون خیس کرد. سالم، برده آزاد کرده و وابسته ابو حذیفة، خون را از چهره رسول خدا می زدود و می گفت: چگونه ممکن است مردمی که نسبت به پیامبر خود که ایشان را به سوی خدا فرا می خواند این چنین می کنند رستگار شوند. در این هنگام خداوند متعال این گفتار خود را نازل فرمود که می فرماید: «نیست برای تو از امر چیزی یا توبه دهد ایشان را یا عذاب کند ایشان را که ستمکارانند.» واقدی می گوید: سعد بن ابی وقاص روایت کرده است که پیامبر (ص) در آن هنگام فرمود: خشم خداوند بر قومی که دهان رسول خدا را خون آلود کردند شدید است. خشم خداوند بر قومی که چهره رسول خدا را زخم و خونی کردند سخت است.
خشم خداوند بر مردی که پیامبر (ص) او را بکشد، سخت است.
سعد می گوید: این نفرین پیامبر (ص) تا حدودی خشم مرا نسبت به برادرم تسکین داد و چندان به کشتن او حریص بودم که به هیچ چیز چنان حرصی نداشتم و هر چند تا آنجا که می دانستم مردی بدخو و نسبت به پدر سرکش و نا فرمان بود، دو بار صفهای مشرکان را شکافتم و به جستجوی برادرم پرداختم تا او را بکشم ولی او همچون روباه از من می گریخت. بار سوم پیامبر (ص) به من فرمود: ای بنده خدا چه می خواهی آیا می خواهی خودت را به کشتن دهی و من خود داری کردم. پیامبر (ص) سپس عرضه داشت پروردگارا امسال را بر هیچ یک از ایشان تمام مفرمای. سعد بن ابی وقاص می گوید: به خدا سوگند آن سال بر هیچ یک از کسانی که به پیامبر (ص) سنگ زده و او را زخمی کرده بود به پایان نرسید. عتبة بن ابی وقاص مرد، در مورد ابن قمیئة اختلاف است، برخی گفته اند او در آوردگاه کشته شده است و برخی گفته اند او در جنگ احد تیری به مصعب بن عمیر زد که به مصعب خورد و او را کشت و در همان حال می گفت: بگیر که من پسر قمیئة ام. رسول خدا (ص) فرمود: خداوند خوار و زبونش فرماید. ابن قمیئة در حالی که می خواست ماده بزی را بدوشد، ماده بز او را شاخ زد و کشت و جسد او را میان کوهها پیدا کردند و این به سبب نفرین پیامبر (ص) بر او بود. ابن قمیئة هنگامی که پیش یاران خود برگشته بود گفته بود که او محمد (ص) را کشته است.
او یکی از افراد خاندان ادرم و از قبیله بنی فهر بود.
بلاذری نام عبد الله بن حمید بن زهیر بن حارث بن اسد بن عبد العزی بن قصی را هم در زمره کسانی که در جنگ احد برای کشتن پیامبر (ص) پیمان بستند آورده است. بلاذری همچنین می گوید آن کسی که پیشانی پیامبر (ص) را زخمی کرد و شکست ابن شهاب بوده است که همان عبد الله بن شهاب زهری است و او نیای محدث و فقیه مشهور محمد بن مسلم بن عبید الله بن عبد الله بن شهاب است. ابن قمیئة هم مردی بی دندان و دارای چانه کوتاه و ناقص بود. نه بلاذری و نه واقدی نام اصل ابن قمیئة را ننوشته اند. می گوید [ابن ابی الحدید ]:از نقیب ابو جعفر درباره نام او پرسیدم، گفت: عمرو بوده است. گفتم: آیا همان عمرو بن قمیئة شاعر است گفت: نه، کس دیگری است. گفتم: بنی زهره را چه چیز واداشته است که در جنگ احد با آنکه داییهای پیامبر (ص) شمرده می شوند، آن کارهای گران را انجام دادند. به ویژه ابن شهاب و عتبة بن ابی وقاص. گفت: ای برادر زاده، ابو سفیان آنان را تحریک کرد و به هیجان آورد و به انجام بدی وادار کرد، که آنان در جنگ بدر از میان راه به مکه برگشتند و در آن جنگ حاضر نشدند. ابو سفیان کالاهای ایشان در کاروان را توقیف کرد و به ایشان نپرداخت و سفلگان مردم مکه را برایشان شوراند و آنان بنی زهره را سرزنش می کردند که چرا بازگشته اند و آنان را به ترس و محافظه کاری در کار محمد (ص) متهم می کردند و چنان اتفاق افتاد که ابن شهاب و عتبه در جنگ احد حضور داشتند و از آنان چنان کارها سر زد.
بلاذری می گوید: عتبة بن ابی وقاص همان روز جنگ احد گرفتار دردی سخت شد که پس از تحمل رنج بسیار درگذشت و ابن قمیئة در معرکه کشته شد و هم گفته شده است که او را بزی شاخ زد و از آن درگذشت.
بلاذری می گوید: واقدی چگونگی مرگ ابن شهاب زهری را ننوشته است و گمان می کنم فراموش کرده است. یکی از افراد قریش برای من نقل کرد که عبد الله بن شهاب را در راه بازگشت به مکه افعی گزید و مرد. بلاذری می گوید: از یکی از افراد خاندان بنی زهرة در مورد ابن شهاب پرسیدم، منکر آن شد که پیامبر (ص) بر او نفرین فرموده باشد یا آنکه او پیشانی پیامبر (ص) را شکسته باشد و گفتند: آن کس که چهره پیامبر (ص) را زخمی کرده است عبد الله بن حمید اسدی بوده است عبد الله بن حمید فهری را هر چند واقدی در زمره کسانی که برای کشتن پیامبر (ص) پیمان بستند نام نبرده است ولی چگونگی کشته شدن او را نقل کرده است.
واقدی می گوید: عبد الله بن حمید بن زهیر همینکه پیامبر (ص) را دید که از ضربت ابن قمیئة از اسب سقوط کرد. در حالی که سراپا پوشیده از آهن بود، اسب خود را به تاخت و تاز درآورد و می گفت: من پسر زهیرم، محمد را به من نشان دهید که به خدا سوگند او را می کشم یا در آن راه کشته می شوم، ابو دجانه راه را بر او بست و گفت: پیش بیا و با کسی که با جان خود جان محمد را حفظ می کند جنگ کن. ابو دجانه اسب او را پی کرد و اسب به زانو در آمد و سپس با شمشیر بر او ضربه زد و گفت: بگیر که من پسر خرشه ام و او را کشت. پیامبر (ص) ایستاده بود و بر او می نگریست و می فرمود: بار خدایا از پسر خرشة راضی باش که من از او خوشنودم. این روایت واقدی است که بلاذری هم آن را نقل کرده و گفته است، عبد الله بن حمید را ابو دجانه کشته است. اما محمد بن اسحاق می گوید: کسی که عبد الله بن حمید را کشته است علی بن ابی طالب (ع) است و شیعه هم همین عقیده را دارند. واقدی و بلاذری هر دو گفته اند: که گروهی را عقیده بر این است که عبد الله حمید در جنگ بدر کشته شده است و همان سخن نخست صحیح است که او در جنگ احد کشته شده است و بسیاری از محدثان روایت کرده اند که چون پیامبر (ص) بر زمین افتاد و برخاست به علی (ع) فرمود: این گروه را که آهنگ من دارند کفایت کن. و علی بر آنان حمله کرد و ایشان را به هزیمت راند و از میان ایشان عبد الله بن حمید را که از خاندان اسد بن عبد العزی بود کشت. آنگاه گروهی دیگر بر پیامبر (ص) حمله آوردند، باز به علی فرمود: ایشان را از من کفایت کن. و علی بر آنان حمله برد و آنان از برابرش گریختند و علی (ع) از میان آنان امیة بن ابی حذیفة بن مغیره مخزومی را کشت.
گوید: در مورد ابیّ بن خلف واقدی نقل می کند که او در حالی که اسب خود را به شدت می تاخت پیش آمد و چون نزدیک رسول خدا رسید گروهی از اصحاب پیامبر (ص) راه را بر او بستند که او را بکشند. پیامبر (ص) فرمود: کنار روید و خود در حالی که زوبین در دست داشت برخاست و بر او زوبین انداخت و زوبین به فاصله ای که میان کلاهخود و زره ابی بن خلف قرار داشت برخورد و او را از اسب در افکند و یکی از دنده هایش شکست. گروهی از مشرکان او را که بد حال بود در ربودند و با خود بردند و چون به مکه بر می گشتند میان راه مرد. گوید در مورد او این آیه نازل شد که «تو تیر نینداختی آنگاه که تیر انداختی بلکه خدای تیر انداخت» گوید منظور پرتاب کردن زوبین بر اوست.
واقدی می گوید: یونس بن محمد ظفری از عاصم بن عمر از عبد الله بن کعب بن مالک از پدرش برای من نقل کرد که می گفته است: ابیّ بن خلف برای پرداخت فدیه پسرش به مدینه آمد و پسرش در جنگ بدر اسیر شده بود. ابیّ به پیامبر (ص) گفت: مرا اسبی است که هر روز پیمانه بزرگی ذرت می دهمش تا ترا بر آن بکشم. پیامبر (ص) فرمود: نه که به خواست خداوند متعال من ترا در حالی که سوار بر آن خواهی بود می کشم.
و گفته شده است: ابیّ این سخن را در مکه گفته بود و چون در مدینه به اطلاع پیامبر (ص) رسید فرمود: نه که به خواست خداوند متعال من او را در حالی که سوار بر آن اسب است خواهم کشت.
گوید: پیامبر (ص) هیچ گاه در جنگ به پشت سر خود بر نمی گشت و توجهی نمی فرمود، در جنگ احد به یاران خود فرمود: بیم آن دارم که ابی بن خلف مرا از پشت سر مورد حمله قرار دهد، هرگاه او را دیدید مرا آگاه کنید. ناگاه ابیّ در حالی که بر اسب خود با تاخت می آمد آشکار شد و پیامبر (ص) را دید و شناخت و با صدای بلند فریاد کشید که ای محمد اگر تو نجات یابی من نجات نخواهم یافت. یاران پیامبر (ص) گفتند: ای رسول خدا هر کار که می خواستی به هنگام آمدن ابیّ انجام دهی انجام بده که فرا رسید و اگر اجازه فرمایی یکی از ما بر او حمله برد پیامبر (ص) نپذیرفت و ابی نزدیک آمد.
پیامبر (ص) زوبین را از حارث بن صمّه گرفت و سپس همچون شتر خشمگین به جنبش در آمد و ما همچون مگس از اطراف او پراکنده شدیم و هر گاه پیامبر (ص) به تلاش و کوشش می افتاد. هیچ کس چنو نبود و زوبین را به گردن ابی، که بر اسبش سوار بود، پرتاب فرمود. ابی از اسب سقوط نکرد ولی همچون گاو خوار می کشید و به خرخر افتاد. یارانش به او گفتند: ای ابا عامر ترا باکی نیست و اگر این زوبین به چشم یکی از ما می خورد چندان زیانی نمی رساند. گفت سوگند به لات و عزّی که این ضربت که بر من رسید اگر به همه مردم ذو المجاز می رسید همگی می مردند، مگر محمد نگفته است او را خواهم کشت.
قریش او را از معرکه با خود بردند و این کار آنان را از تعقیب رسول خدا (ص) باز داشت و آن حضرت با عمده یاران خود به دامنه کوه رسید. واقدی می گوید: و گفته شده است که پیامبر (ص) زوبین را از زبیر گرفت و در همان حال که پیامبر (ص) داشت زوبین را می گرفت، ابیّ بر رسول خدا حمله ور شد که شمشیر زند. مصعب بن عمیر با او رویاروی شد و خود را میان او و پیامبر (ص) قرار داد و با شمشیر به چهره ابیّ زد و پیامبر (ص) هم متوجه نقطه برهنه ای از گردن او شد که میان زره و خود قرار داشت و زوبین را به آنجا پراند و ابی در حالی که خوار می کشید در افتاد.
واقدی همچنین می گوید: عبد الله بن عمر می گفته است: ابیّ بن خلف در بطن رابغ به هنگام بازگشت قریش به مکه در گذشت. عبد الله بن عمر می گفته است: مدتی پس از آن در حالی که ساعتی از شب گذشته بود، از بطن رابغ می گذشتم، ناگاه دیدم آتشی بر افروخته شد که از آن ترسیدم، نزدیک رفتم و دیدم مردی که در زنجیر بسته بود از آن بیرون آمد و فریاد می کشید عطش عطش. صدای مرد دیگری را شنیدم که می گفت: آبش مده، این ابیّ بن خلف است که پیامبر (ص) او را کشته است. من گفتم: هان که از رحمت خدا دور باشی.
و گفته می شود که ابیّ در سرف در گذشته است.