فهرست کتاب


جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه جلد 6

ابن ابی الحدید دکتر محمود مهدوی دامغانی‏

سخن درباره فرود آمدن فرشتگان روز جنگ بدر و نبرد کردن آنان با مشرکان

مسلمانان در این مورد اختلاف نظر دارند. جمهور ایشان می گویند فرشتگان به صورت حقیقی فرود آمده اند، همانگونه که مثلا جانداری یا سنگی از بالا به پایین فرود می آید. گروهی از ارباب معنی در این مورد سخن دیگر گفته اند.
دسته اول هم با یکدیگر در موردی اختلاف دارند و آن شرکت فرشتگان در جنگ است که برخی می گویند فرود آمدند و جنگ کردند و برخی می گویند فرود آمدند ولی جنگ نکردند و هر دسته در تأیید سخن خود روایاتی نقل می کنند.
واقدی در کتاب المغازی می گوید: عمر بن عقبه، از قول شعبه برده آزاد کرده ابن عباس، از قول ابن عباس برای من نقل کرد که چون مردم در جایگاههای خود ایستادند پیامبر را ساعتی خواب در ربود یا حالت وحی بر آن حضرت آشکار شد، و چون از آن حال بیرون آمد به مؤمنان مژده فرمود که جبریل (ع) همراه لشکری از فرشتگان بر میمنه مردم و میکائیل با لشکری دیگر بر میسره مردم است و اسرافیل همراه لشکر دیگری که هزار تن هستند آماده است. ابلیس هم به صورت سراقة بن جعشم مدلجی در آمده بود و مشرکان را تحریض می کرد و به آنان می گفت: کسی بر ایشان چیره نخواهد شد. همینکه چشم آن دشمن خدا به فرشتگان افتاد به هزیمت برگشت و گفت: «من از شما بیزارم که می بینم آنچه را نمی بینید.» حارث بن هشام که ابلیس را همچنان به صورت سراقه می دید، چون این سخن او را شنید با او گلاویز شد. ابلیس چنان بر سینه حارث کوفت که از اسب فرو افتاد، و ابلیس گریخت که دیده نشود و خویشتن را به دریا افکند و در همان حال دستهای خود را برافراشت و گفت: پروردگارا وعده ای که به من دادی چه شد در این هنگام ابو جهل روی به یاران خود آورد و ایشان را بر جنگ تحریض کرد و گفت: درماندگی و یاری ندادن سراقه شما را نفریبد که او با محمد و یارانش قرار گذاشته و پیمان بسته است. چون به قدید برگردیم خواهد دانست با قوم او چه خواهیم کرد، کشته شدن عتبه و شیبه و ولید هم شما را به بیم نیندازد که برای جنگ شتاب کردند و به خود شیفته شدند، و به خدا سوگند می خورم که امروز بر نمی گردیم تا محمد و یارانش را ریسمان پیچ کنیم.
نباید کسی از شما کسی از ایشان را بکشد بلکه آنان را اسیر بگیرید تا به ایشان بفهمانیم که چه کرده اند و چرا از آیین شما برگشته و از آیین پدری خود دوری جسته اند.
واقدی می گوید: عتبة بن یحیی از معاذ بن رفاعة بن رافع از قول پدرش نقل می کند که می گفته است ما آن روز از ابلیس بانگی چون بانگ گاو می شنیدیم که فریاد بدبختی و
درماندگی برداشته بود و به صورت سراقه بن جعشم در آمده بود و گریخت و به دریا فرو شد و دستهای خود را سوی آسمان برافراشت و می گفت: خداوندا، وعده ای که به من دادی بر آورده فرمای قریش پس از این جریان سراقه را سرزنش می کردند و او می گفت: به خدا سوگند من هیچ یک از این کارها را نکرده ام.
واقدی می گوید: ابو اسحاق اسلمی از حسن بن عبید الله، برده آزاد کرده بنی عباس، از عماره لیثی برای من نقل کرد که می گفته است: پیر مردی از ماهی گیران قبیله که روز جنگ بدر کنار دریا بوده می گفته است: صدای بسیار بلندی شنیدم که می گوید: ای وای بر این اندوه و ای وای بر این جنگ. و آن صدا همه صحرا را پر کرد. نگریستم، ناگاه سراقة بن جعشم را دیدم، نزدیکش رفتم و گفتم: پدر و مادرم فدای تو باد، ترا چه می شود.
پاسخی به من نداد و سپس دیدم به دریا در آمد و هر دو دست خود را برافراشت و گفت: پروردگارا، وعده ای که به من دادی چون شد. با خود گفتم سوگند به خانه خدا که سراقه دیوانه شده است، و این به هنگام نیمروز بود که خورشید به سوی باختر میل کرده بود و هنگامی بود که قریش در جنگ بدر، شکست خورده بود.
واقدی می گوید: گفته اند فرشتگان در آن روز دارای عمامه هایی از نور بودند به رنگهای سبز و زرد و سرخ و دنباله آن را میان دوش خود افکنده بودند و پیشانی اسبهای ایشان کاکل داشت.
واقدی می گوید: محمد بن صالح از عاصم بن عمر از محمود بن لبید نقل می کرد که روز جنگ بدر پیامبر (ص) به مسلمانان فرمود «فرشتگان بر خویش نشان زده اند شما هم نشان بزنید» و مسلمانان بر کلاهخود و شب کلاه خویش پشم زدند.
واقدی می گوید: محمد بن صالح برای من نقل کرد که چهار تن از یاران پیامبر (ص) میان صفها دارای نشان بودند. حمزه بن عبد المطلب پر شتر مرغ زده بود و علی (ع) دستار پشمی سپید و زبیر دستاری زرد و ابو دجانه دستاری سرخ داشتند. زبیر می گفته است: فرشتگان روز بدر بر اسبهای ابلق فرود آمدند و عمامه های زرد داشتند و از این جهت شبیه زبیر بودند.
واقدی می گوید: از سهیل بن عمرو روایت شده که گفته است: روز جنگ بدر مردان سپید چهره ای که نشان بر خود زده بودند و بر اسبان ابلق سوار بودند میان آسمان و زمین دیدم که می کشتند و اسیر می گرفتند.
واقدی می گوید: ابو اسید ساعدی پس از اینکه چشمش کور شده بود می گفت: اگر هم اکنون با شما در بدر می بودم و چشم می داشتم، درّه ای را که فرشتگان از آن بیرون آمدند به شما نشان می دادم و در آن هیچ شک و تردید نداشتم. اسید از قول مردی از قبیله بنی غفار نقل می کرده که به او گفته است: روز جنگ بدر من و پسر عمویم که مشرک بودیم برفراز کوهی رفتیم تا به صحنه جنگ بنگریم و ببینیم کدام گروه پیروز می شود تا با آنان شروع به تاراج کنیم، در همین حال ابری را دیدم که به ما نزدیک شد و از آن صدای همهمه اسبها و برخورد لگامهای آهنی شنیده می شد و شنیدم گوینده ای می گوید: حیزوم به پیش پسر عمویم از ترس بند دلش پاره شد و مرد. من هم نزدیک بود بمیرم.
به هر صورت بود خود را نگاه داشتم و با چشم خود مسیر ابر را تعقیب کردم. ابر به سوی پیامبر و یارانش رفت و برگشت و دیگر از آن صداها که شنیده بودم خبری نبود.
واقدی می گوید: خارجة بن ابراهیم بن محمد بن ثابت بن قیس بن شماس از قول پدرش نقل می کند که می گفته است: پیامبر (ص) از جبریل (ع) پرسید: چه کسی روز بدر می گفت: حیزوم به پیش جبریل (ع) گفت: ای محمد من همه اهل آسمان را نمی شناسم.
واقدی می گوید: عبد الرحمان بن حارث از پدرش از جدش عبیدة بن ابی عبیده از ابو رهم غفاری از قول یکی از پسر عموهایش برایم نقل کرد که می گفته است: همراه یکی دیگر از پسر عموهایم کنار آبهای بدر بودیم همینکه شمار اندک همراهان محمد و بسیاری قریش را دیدیم با یکدیگر گفتیم همینکه این دو گروه درگیر شوند ما آهنگ لشکرگاه محمد و یارانش می کنیم و چیزی به تاراج می بریم. این بود که به کناره چپ لشکرگاه محمد رفتیم و با خود می گفتیم اینان یک چهارم قریشند. در همان حال که بر کناره چپ لشکرگاه حرکت می کردیم ناگهان ابری آمد و ما را فرو گرفت. چشم به سوی آن ابر بستیم، آوای مردان و صدای سلاح شنیدیم و گوینده ای به اسب خود می گفت: «حیزوم به پیش» و به یکدیگر می گفتند: «آهسته تر تا دیگران هم برسند.» آنان بر میمنه لشکرگاه رسول خدا فرود آمدند. سپس ابری دیگر همچون آن یکی از پی آمد و همراه پیامبر شدند. و چون به یاران محمد نگریستیم آنان را دو برابر قریش دیدیم. پسر عمویم مرد، اما من خود را نگه داشتم و این خبر را به پیامبر (ص) دادم و مسلمان شدم.
واقدی می گوید: و از پیامبر (ص) روایت شده که فرموده است: هیچ گاه شیطان کوچکتر و ناتوان تر و درمانده تر و خشمگین تر از روز عرفه دیده نشده است مگر روز بدر، که او به روز عرفه نزول رحمت و گذشت خداوند را از گناهان بزرگ دیده است، گفته شد ای رسول خدا در جنگ بدر چه دیده است فرمود: او جبریل (ع) را دید که فرشتگان را سرپرستی و تقسیم می کرد.
واقدی می گوید: همچنین روایت است که پیامبر (ص) به روز بدر فرموده است: این جبریل (ع) است که به صورت دحیه کلبی در آمده است و باد را می راند، من با باد صبا پیروز شدم و حال آنکه قوم عاد با باد دبور نابود شدند.
واقدی می گوید: عبد الرحمان بن عوف می گفته است: روز بدر نخست دو مرد را دیدم که یکی بر جانب راست و دیگری بر جانب چپ پیامبر به شدت جنگ می کردند، سپس مردی از پیش رو و مردی در پشت سر آن حضرت آشکار شدند که همچنان سخت جنگ می کردند.
واقدی می گوید: سعد بن ابی وقاص هم نظیر همین را روایت کرده و گفته است: دو مرد را در بدر دیدم که یکی سمت راست و دیگری سمت چپ پیامبر جنگ و از آن حضرت دفاع می کردند و پیامبر (ص) با خشنودی از پیروزی الهی گاهی به این و گاهی به آن می نگریست.
واقدی می گوید: اسحاق بن یحیی از حمزة بن صهیب از پدرش نقل می کند که می گفته است نمی دانم چه اندازه دستهای بریده و ضربه های استوار نیزه در جنگ بدر دیدم که از محل آن خونی بیرون نمی آمد.
واقدی همچنین می گوید: ابو بردة بن نیار می گفته است: روز جنگ بدر سه سر آوردم و مقابل پیامبر نهادم و گفتم: ای رسول خدا دو تن را من کشتم، اما در مورد سومی مردی بلند بالا، و سپید چهره را دیدم که به او ضربت زد و او بر خود پیچید و بر زمین افتاد و من سرش را برگرفتم. پیامبر فرمود: آری او فلان فرشته بوده است.
واقدی می گوید: ابن عباس، که خدایش رحمت کناد، می گفته است: فرشتگان جز به روز بدر جنگ نکردند. ابن ابی حبیبه از داود بن حصین از عکرمه از ابن عباس نقل می کرد که می گفته است: به روز جنگ بدر فرشتگان به صورت کسانی که مسلمانان آنان را می شناختند در می آمدند و مردم را به پایداری تشویق می کردند و می گفتند: نزدیک مشرکان رفتیم، شنیدیم می گفتند: اگر مسلمانان حمله کنند پایداری نخواهیم کرد، بنابراین چیزی نیستند و اهمیتی ندارند، بر آنان حمله برید. و این همان گفتار خداوند است که می فرماید: «هنگامی که خدای تو به فرشتگان وحی فرمود که من همراه شمایم کسانی را که ایمان آورده اند قوی و پایدار سازید و هر آینه به زودی بر دل آنان که کافرند ترسی خواهم افکند.» تا آخر آیه.
واقدی می گوید: موسی بن محمد از پدرش برایم نقل کرد که می گفته است: سائب بن ابی حبیش اسدی به روزگار عمر بن خطاب می گفته است: به خدا سوگند در جنگ بدر کسی از مردم مرا اسیر نکرد. می گفتند: چه کسی ترا اسیر کرد می گفت: همینکه قریش روی به گریز نهاد، من هم گریختم. مردی بلند بالا و سپید چهره که بر اسبی ابلق میان زمین و آسمان حرکت می کرد به من رسید و مرا ریسمان پیچ کرد و عبد الرحمان بن عوف رسید مرا ریسمان پیچ دید. میان لشکر ندا داد که چه کسی این مرد را اسیر کرده است هیچ کس مدعی نشد که مرا اسیر کرده باشد. عبد الرحمان مرا به حضور پیامبر برد. پیامبر از من پرسید: ای پسر ابی حبیش چه کسی ترا اسیر کرده است گفتم: او را نشناختم و نمی شناسمش و خوش نداشتم آنچه را دیده ام بگویم. پیامبر (ص) فرمود: او را فرشته ای بزرگوار اسیر گرفته است، ای پسر عوف اسیرت را با خود ببر.» سائب می گفته است این سخن را همچنان به خاطر داشتم و اسلام من به تأخیر افتاد و سرانجام مسلمان شدم.
واقدی می گوید: حکیم بن حزام می گفته است: روز بدر چنان دیدم که در وادی خلص در آسمان کلیمی سیاه آشکار شد که سراسر افق را پوشاند- وادی خلص همان ناحیه رویثه است- ناگاه سراسر وادی از مورچه آکنده شد، در دلم افتاد که این چیزی است که از آسمان برای تأیید محمد نازل شده است. چیزی نگذشت که شکست ما صورت گرفت و آنان فرشتگان بودند.
واقدی می گوید: گفته اند که چون جنگ در گرفت پیامبر (ص) دستهای خود را برافراشت و از خداوند خواست تا پیروزی را که وعده فرموده است عنایت کند و عرضه داشت: بار خدایا اگر این گروه پیروز شوند شرک پیروز می شود و آیینی برای تو پایدار نمی ماند. ابو بکر می گفت: به خود خدا سوگند که خداوندت نصرت می دهد و چهره ات را سپید می فرماید. خداوند متعال هزار فرشته از پی یکدیگر را کنار شانه ها و روبه روی دشمن فرود آورد. پیامبر (ص) فرمودند: «ای ابو بکر مژده باد این جبریل (ع) است که با عمامه زرد لگام اسب خویش را گرفته و میان آسمان و زمین آشکار گردیده است.» سپس فرمود: چون جبریل (ع) بر زمین فرود آمد نخست ساعتی از نظر پنهان شد، آنگاه دوباره آشکار شد در حال که بر دندانهایش غبار نشسته بود و می گفت: چون خدا را فرا خواندی پیروزی خدایی برای تو رسید.
واقدی می گوید: موسی بن یعقوب از قول عمویش برایم نقل کرد که می گفته است: از ابو بکر بن سلیمان بن ابی خیثمه شنیدم که می گفت: خود شنیدم که مروان بن حکم از حکیم بن حزام درباره جنگ بدر می پرسید و آن پیر مرد خوش نداشت پاسخ دهد تا آنکه اصرار کرد. حکیم گفت: رویاروی شدیم، جنگ کردیم، ناگاه از آسمان صدای مهیبی چون ریختن سنگ بر طشت شنیدم و پیامبر (ص) مشتی ریگ برگرفت و به سوی ما پرتاب کرد و ما گریختیم.
واقدی می گوید: عبد الله بن ثعلبة بن صغیر هم گفته است: از نوفل بن معاویه دؤلی شنیدم که می گفت: روز بدر در حالی که صداهایی چون ریختن و کوفتن سنگ به طشتها از رو به رو و پشت سر خود می شنیدم و ترسی شدید از آن بر ما چیره بود گریختیم.
اما درباره کسانی که گفته اند فرشتگان فرود آمدند ولی جنگ نکردند، زمخشری در کتاب تفسیر قرآن خود که به کشاف معروف است می گوید: گروهی جنگ کردن فرشتگان را در جنگ بدر منکر شده و گفته اند، اگر یک فرشته با همه بشر جنگ کند همگان از پایداری در قبال او عاجز خواهند بود و فرشته با اندکی از نیروی خود همگان را درمانده و ریشه کن می سازد. که در خبر آمده است جبریل (ع) همه شهرهای قوم لوط را با گوشه بال خویش برگرفت و بر آسمان برد و واژگون ساخت، آنچنان که زیر و زبر شد. بنابراین مگر نیروی هزار مرد از قریش چه اندازه است که برای مقاومت در برابر آنان و جنگ با ایشان نیاز به هزار فرشته از آسمان به اضافه نیروی سیصد و سیزده مرد از بنی آدم باشد. این گروه خطابی را که در آیه مبارکه آمده و فرموده است: «به بالای گردنها ضربه بزنید» امر و خطاب به مسلمانان می دانند نه امر به فرشتگان.
این گروه در تأیید گفتار خود روایاتی هم نقل می کنند و می گویند فرود آمدن فرشتگان فقط برای این بوده است که شمار مسلمانان در چشم مشرکان افزون شود و مشرکان در آغاز کار آنان را اندک می دیدند خداوند هم فرموده است: «و شما را در چشم ایشان اندک می نمود.» این برای آن بود که مشرکان بر آنان طمع بندند و بر جنگ با ایشان گستاخ شوند و همینکه آتش جنگ در گرفت، خداوند با شمار فرشتگان، شمار مسلمانان را در چشم مشرکان افزون نمود تا بگریزند و پایداری نکنند. همچنین می گویند فرشتگان به صورت آدمیانی فرود آمدند که مسلمانان ایشان را می شناختند و فرشتگان همان سخنانی را به مسلمانان می گفتند که معمولا در آن هنگام برای پایداری کردن و قوت بخشیدن به دلها گفته می شود، مانند این سخن فرشتگان که مشرکان چیزی نیستند، نیرویی ندارند، دل و حوصله ندارند و اگر به آنان حمله کنید آنان را شکست خواهید داد و نظیر این.
ممکن است کسی بگوید، در صورتی که خداوند قادر است که سیصد انسان را در چشم قریش چنان کم نشان دهد که آنان را صد نفر تصور کنند، همان گونه هم قادر است که پس از درگیری آنان را در چشم ایشان بسیار نشان دهد، آنچنان که ایشان را دو هزار یا بیشتر تصور کنند، بدون آنکه نیازی به فرستادن فرشتگان باشد. و اگر بگویی شاید در فرو فرستادن فرشتگان لطفی برای مکلفان نهفته باشد، می گویم این تصور در جنگ کردن آنان هم هست ولی اصحاب معانی این سخن را بر ظاهرش حمل نمی کنند و آنان را در تأویل این موضوع سخنی است که اینجا موضع بازگو کردن آن نیست.

سخن درباره آنچه در غنیمتها و اسیران پس از گریز و برگشتن قریش به مکه انجام شده است

واقدی می گوید: چون مسلمانان و مشرکان برابر یکدیگر صف کشیدند پیامبر (ص) فرمودند: «هر کس، کسی را بکشد او را چنین و چنان خواهد بود و هر کس کسی را به اسیری بگیرد، برای او چنین و چنان خواهد بود.» چون مشرکان شکست خوردند و گریختند مردم سه گروه بودند. گروهی کنار خیمه پیامبر (ص) برجای ماندند، ابو بکر هم با پیامبر (ص) در خیمه بود. گروهی به تاراج و جمع آوری غنیمت روی آوردند و گروهی به تعقیب دشمن پرداختند و افراد دشمن را به اسارت خود در آوردند و بدان گونه به غنیمت رسیدند. سعد بن معاذ که از کسانی بود که کنار خیمه پیامبر (ص) درنگ کرده بود عرضه داشت: ای رسول خدا پارسایی و ترس موجب آن نشد که ما دشمن را تعقیب نکنیم، بلکه ترسیدیم که اگر محل اقامت شما را خالی کنیم و تنها بگذاریم گروهی از سواران یا پیادگان مشرکان به اینجا حمله آورند. کنار خیمه شما روی شناسان مردم از مهاجر و انصار ایستاده اند و شمار مردم هم بسیار است و اگر به این گروه بسیار بخشی برای یارانت چیزی باقی نمی ماند. کشتگان و اسیران زیادند و غنایم اندک است، و اختلاف پیدا کردند و خداوند عز و جل این آیه را نازل فرمود: «درباره انفال از تو می پرسند بگو انفال از خدا و رسول است...» تا آخر آیه. مسلمانان برگشتند و برای آنان چیزی از غنیمت منظور نبود. سپس خداوند متعال این آیه را نازل فرمود: «و بدانید از هر چیز که غنیمت به دست آرید همانا یک پنجم آن از خدا و رسول است...» و بر آن مبنا غنایم را میان ایشان تقسیم فرمود.
واقدی می گوید: عبادة بن ولید بن عباده از قول جد خود عبادة بن صامت روایت می کند که می گفته است: غنایم جنگ بدر را برای خدا و رسولش تسلیم کردیم و در جنگ بدر پیامبر خمس غنایم را بر نداشت تا آنکه بعد آن آیه نازل شد که «بدانید از هر چه که غنیمت به دست آرید...» پیامبر (ص) در نخستین غنیمتی که پس از جنگ بدر به دست آمد خمس برداشت.
واقدی می گوید: از ابو اسید ساعدی هم روایتی نظیر این نقل شده است: عکرمه روایت می کند که مردم در مورد غنایم جنگ بدر اختلاف کردند. پیامبر (ص) فرمان داد همه غنیمتها را در محلی جمع کنند و هیچ چیز باقی نماند مگر آنکه یکجا جمع شد.
دلیران پنداشتند پیامبر (ص) غنایم را به آنان خواهد داد بدون آنکه سهمی برای اشخاص ناتوان منظور شود. ولی پیامبر (ص) فرمان داد غنایم میان آنان به صورت مساوی تقسیم شود. سعد بن ابی وقاص گفت: ای رسول خدا آیا به سوار کار و دلیری که ایشان را حمایت کرده است همان گونه می پردازی که به اشخاص ناتوان پیامبر (ص) فرمود: مادرت سوگوارت شود، مگر چنین نیست که فقط به پای ضعیفان پیروزی نصیب شما شده است.
واقدی می گوید: محمد بن سهل بن خیثمه روایت کرده است که پیامبر (ص) فرمان داد همه اسیران و جامه ها و سلاح و هر چه به غنیمت گرفته اند یکجا جمع شود. سپس در مورد اسیران قرعه کشید. جامه و سلاح کشته شدگانی را که قاتل ایشان شناخته شده بودند به همان کس که او را کشته بود بخشید و آنچه را که از لشکرگاه به دست آمده بود میان همه مسلمانان به تساوی تقسیم فرمود.
واقدی می گوید: عبد الحمید بن جعفر برایم نقل کرد که از موسی بن سعد بن زید بن ثابت پرسیدم: پیامبر (ص) در جنگ بدر در مورد اسیران و جامه های جنگی و دیگر غنایم چگونه رفتار فرمود گفت: منادی پیامبر (ص) در آن روز ندا داد هر کس دشمنی را کشته است جامه و سلاح مقتول از آن اوست و هر کس دشمنی را اسیر کند آن اسیر از خود اوست. آنگاه فرمان داد آنچه از لشکرگاه بدون جنگ به دست آمده است میان همگان به تساوی تقسیم شود. به عبد الحمید گفتم: جامه و سلاح ابو جهل را پیامبر به چه کسی داد گفت: هم گفته اند به معاذ بن عمرو بن جموح و هم گفته اند به عبد الله بن مسعود داده است.
گوید: علی (ع) زره ولید بن عتبه و کلاهخود و مغفرش را برداشت و حمزه اسلحه عتبه را برداشت و عبیدة بن حارث اسلحه شیبة را و پس از مرگ عبیده به وارث او رسید.
واقدی می گوید: غنایم بدر بر مبنای سیصد و هفده سهم تقسیم شد که سیصد و سیزده مرد بودند و همراه ایشان دو اسب بود که چهار سهم برای آن دو اسب منظور شد.
علاوه بر آن هشت سهم برای کسانی که در جنگ بدر حاضر نشده بودند- و عذر موجه داشتند- منظور شد. سه تن از ایشان از مهاجران اند و هیچ اختلافی در آن باره نیست و ایشان عثمان بن عفان است که پیامبر (ص) او را برای مواظبت از همسرش رقیه دختر پیامبر (ص) که بیمار بود در مدینه باقی گذاشت، و همان روز که زید بن حارثه با مژده فتح به مدینه آمد رقیه درگذشت. دو تن دیگر طلحة بن عبید الله و سعد بن زید بن عمرو بن فضیل بودند که پیامبر آن دو را برای کسب خبر از کاروان گسیل فرموده بود. پنج تن هم از انصار بودند: ابو لبابة بن عبد المنذر که به جانشینی در مدینه گماشته شده بود، و عاصم بن عدی که به جانشینی در قبا و ساکنان منطقه بالای مدینه گماشته شده بود، و حارث بن حاطب که برای انجام کاری به قبیله بنی عمرو بن عوف فرستاده شده بود، و خوّات بن جبیر و حارث بن صمّه که در روحاء بیمار و از لشکر بازمانده شدند. و در مورد این پنج تن هم اختلافی نیست ولی در مورد چهار تن دیگر اختلاف است. آنچنان که روایت شده است پیامبر (ص) برای سعد بن عباده سهمی از غنایم کنار نهاد و فرمود بر فرض که در این جنگ شرکت نکرده است ولی بسیار راغب به شرکت بود. سعد بن عباده مردم را برای حرکت به بدر تشویق می کرد و گرفتار مارگزیدگی شد و مانع حرکت او گردید.
و روایت است که پیامبر (ص) برای سعد بن مالک ساعدی هم سهمش را کنار گذاشت. او هم آماده حرکت به بدر بود که بیمار و در مدینه بستری شد و پس از حرکت پیامبر به بدر درگذشت و پیش از مرگ پیامبر (ص) را وصی خود کرد.
و روایت است که پیامبر (ص) برای دو مرد دیگر از انصار که نامشان برده نشده است سهمی از غنایم منظور فرمود. واقدی می گوید: در این مورد و اسامی این چهار تن اختلاف نظر است و همچون آن هشت تن مورد اجماع نیست.
گوید: در این موضوع هم اختلاف است که آیا برای مسلمانانی که در جنگ بدر کشته شده اند سهمی از غنایم منظور شده است یا نه بیشتر مورخان گفته اند سهمی منظور نشده است. برخی هم گفته اند برای آنان سهمی منظور شده است. ابن ابی سبرة از یعقوب بن زید از پدرش نقل می کند که پیامبر (ص) برای چهارده تنی که در جنگ بدر شهید شدند سهم معین فرمود و عبد الله بن سعد بن خیثمه می گفته است ما سهم پدرم را که پیامبر به هنگام تقسیم غنایم برای او مقرر داشته بود و آن را عویمر بن ساعده برای ما آورد گرفتیم. سائب بن ابی لبانة هم می گوید: پیامبر (ص) برای مبشر بن عبد المنذر سهمی از غنایم مقرر فرمود و معز بن عدی سهم او را برای ما آورد.
واقدی می گوید: شترانی که در جنگ بدر مسلمانان به غنیمت گرفتند یکصد و پنجاه شتر بود همراه مقدار زیادی چرم و پوست دباغی شده که آن را برای بازرگانی آورده بودند و قطیفه ای سرخ که همه را به غنیمت گرفته بودند. در این میان یکی گفت: آن قطیفه سرخ کجاست که آن را نمی بینم لابد پیامبر آن را برداشته است. خداوند این آیه را نازل فرمود: «و نیاید از هیچ پیامبری که خیانت در غنیمت کند.» در همان حال مردی به حضور پیامبر آمد و گفت: ای رسول خدا فلان کس آن قطیفه را برداشته است.
پیامبر (ص) از آن مرد پرسید، گفت: چنین کاری نکرده ام. آن کس که خبر آورده بود گفت: ای رسول خدا این نقطه را حفر کنید، گوید زمین را کندیم و قطیفه بیرون آورده شد. گوینده ای دو یا چند بار گفت: ای رسول خدا برای فلان کس- آنکه قطیفه را برداشته بود- آمرزش خواهی فرمای. پیامبر (ص) فرمود: درباره مجرمان چنین چیزی مخواهید- آزادم بگذارید- واقدی می گوید: مسلمانان ده اسب از سوارکاران قریش به غنیمت گرفتند. شتر ابو جهل هم از چیزهایی بود که به غنیمت گرفتند، که پیامبر (ص) آن را در سهم خود قرار داد. آن شتر همواره در زمره شتران پیامبر بود و رسول خدا برای جنگ سوار بر آن می شد تا آنکه در حدیبیه آن را در زمره شتران قربانی قرار داد. مشرکان از پیامبر خواستند در قبال صد شتر به ایشان بدهد. فرمود: اگر او را جزء شتران قربانی قرار نداده بودم، این کار را می کردم.
واقدی می گوید: پیامبر (ص) از غنایم پیش از تقسیم اندکی را ویژه خود قرار داده بود، از جمله شمشیر ذو الفقار را که از منبه بن حجاج بود برای خود انتخاب فرمود.
پیامبر (ص) هنگام حرکت به جنگ بدر شمشیری را که سعد بن عباده به آن حضرت بخشیده بود و عضب (بسیار تیز) نام داشت همراه داشت.
گوید و شنیدم، ابن ابی سبرة می گفت: از صالح بن کیسان شنیدم که می گفت: رسول خدا در جنگ بدر شمشیری نداشت و نخستین شمشیری که بر شانه آویخت همان شمشیر منبه بن حجاج بود که در جنگ بدر به غنیمت گرفته بود.
بلاذری می گوید: ذو الفقار از آن عاص بن منبه بن حجاج بود و گفته شده است از منبه یا از شیبه بوده است و آنچه در نظر ما ثابت است این است که از عاص بن منبه بوده است.
واقدی می گوید: ابو اسید ساعدی هرگاه نام ارقم بن ابی ارقم به میان می آمد می گفت: گرفتاری من از او فقط یکی نیست که مکرر است. پرسیدند چگونه است گفت: پیامبر (ص) روز جنگ بدر نخست به مسلمانان فرمودند هر غنیمتی که در دست آنان است پس دهند. من شمشیر ابو عائد مخزومی را که نامش مرزبان و گرانبها بود پس دادم و طمع وا می داشتم که پیامبر (ص) آن را به خودم برگرداند، ولی ارقم در آن باره با پیامبر سخن گفت و رسول خدا اگر چیزی از او خواسته می شد محروم نمی فرمود و آن شمشیر را به او عنایت فرمودند. پسرک چابکی از من از خانه بیرون رفت. ماده غولی او را ربود و بر پشت گرفت و با خود برد، به ابو اسید گفتند مگر به روزگار پیامبر (ص) غول بوده است می گفت: آری ولی دیگر نابود شده اند. به هر حال پسرکم در همان حال ارقم را دید و شتابان و گریان از او کمک و پناه خواست، ارقم گفت: تو کیستی پسرم داستان را به او گفت، ولی ماده غول گفت: من دایه این پسرم و آنچه پسرم آن ماده غول را تکذیب کرد ارقم گوش نداد و تاکنون به او دسترس پیدا نشده است، یکی از اسبهای من هم ریسمانش را پاره کرد و از خانه من گریخت. ارقم آن را در غابه- بیشه- گرفت و سوارش شد و چون نزدیک مدینه رسید آن اسب گریخت. گریختن و از دست دادن آن اسب هم بر من دشوار است و تا این ساعت هم بر آن دست نیافته ام.
گوید: عامر بن سعد بن ابی وقاص از قول پدرش نقل می کند که می گفته است: او در جنگ بدر از پیامبر استدعا کرد شمشیر عاص بن منبه را به او بدهند و پیامبر چنان فرمودند. گویند پیامبر (ص) بردگانی را که در جنگ بدر حضور داشتند و سه برده بودند- برده حاطب بن ابی بلتعه و برده عبد الرحمان بن عوف و برده سعد بن معاذ- چیزی از غنایم دادند ولی سهم ویژه ای برای آنان معین نفرمودند. پیامبر (ص) شقران برده خود را بر اسیران گماشت و اسیران آن قدر به او دادند که اگر آزاد می بود از غنایم سهمش آن اندازه نمی شد.
عامر بن سعد بن ابی وقاص از قول پدرش روایت می کند که می گفته است: در جنگ بدر به سهیل بن عمرو تیری زدم که به رگ پایش خورد و آن را برید. او را از رد خون تعقیب کردم. دیدم مالک بن دخشم او را گرفته است و کاکل او را در دست دارد.
گفتم: این اسیر من است که من او را با تیر زده ام. مالک گفت: اسیر من است که او را گرفته ام. هر دو پیش پیامبر آمدیم، آن حضرت سهیل را گرفت که از هر دوی ما باشد. قضا را سهیل در روحاء گریخت، پیامبر (ص) با صدای بلند به مردم دستور داد به جستجوی او بپردازند و فرمود هر کس او را پیدا کرد بکشدش. خود پیامبر (ص) او را پیدا کرد و نکشت.
واقدی می گوید: ابو بردة بن نیار، از مشرکان، اسیری به نام معبد بن وهب گرفت که از قبیله بنی سعد بن لیث بود. عمر بن خطاب او را دید و پیش از آنکه مردم پراکنده شوند عمر آنان را به کشتن اسیران تشویق می کرد. او در دست هیچ کس اسیری نمی دید مگر اینکه به کشتن اسیر اشاره می کرد. معبد در همان حال که در دست ابو برده اسیر بود عمر را دید و گفت: ای عمر چنین می پندارید که شما پیروز شدید، نه، سوگند به لات و عزّی که چنین نیست. عمر گفت: ای مسلمانان، ای بندگان خدا بنگرید. و به معبد گفت: تو با آنکه در دست ما اسیری طعنه هم می زنی و او را از ابو برده گرفت و کشت. و گویند خود ابو برده معبد را کشته است.
واقدی می گوید: ابو بکر بن اسماعیل از پدرش از عامر بن سعد روایت می کند که پیامبر (ص) روز بدر فرمود: به سعد بن ابی وقاص خبر کشته شدن برادرش را ندهید که همه اسیرانی را که در دست شما هستند خواهد کشت.» واقدی می گوید: و چون اسیران را آوردند سعد بن معاذ را خوش نیامد، پیامبر (ص) به او فرمود گویا بر تو دشوار آمده است که اسیر شده اند گفت: آری، ای رسول خدا این نخستین جنگی بود که با مشرکان رویاروی شدیم، دوست می داشتم خداوند خوارشان فرماید و آتش کشتار میان ایشان گرم گردد.
واقدی می گوید: نضر بن حارث را مقداد در جنگ بدر اسیر گرفت و چون پیامبر (ص) از بدر بیرون آمد و به منطقه اثیل رسید اسیران را بر او عرضه داشتند. پیامبر به نضر نگریست و نگاه خود را بر چهره او دوخت. نضر به مردی که کنارش بود گفت: به خدا سوگند که محمد کشنده من است. دو چشمی به من نگریست که مرگ در آن دو بود.
آن کس که کنار او بود، گفت: به خدا سوگند این جز بیم تو چیز دیگری نیست، نضر به مصعب بن عمیر گفت: ای مصعب تو از همه کسانی که اینجا هستند به لحاظ خویشاوندی به من نزدیکتری، با سالار خودت گفتگو کن که مرا هم چون یکی دیگر از یارانم قرار دهد که به خدا سوگند اگر چنین نکنی او قاتل من خواهد بود. مصعب گفت: تو درباره کتاب خدا و درباره پیامبرش چنین و چنان می گفتی. نضر گفت: محمد، مرا همچون یکی از یارانم قرار دهد اگر آنان کشته شدند، مرا هم بکشند و اگر بر آنان منت می نهد، بر من هم منت نهد. مصعب گفت: تو یاران محمد را شکنجه می دادی. نضر گفت: به خدا سوگند اگر قریش ترا اسیر می گرفت تا هنگامی که من زنده بودم هرگز کشته نمی شدی. مصعب گفت: آری به خدا سوگند که می دانم راست می گویی ولی من مثل تو نیستم، چون اسلام پیمانها را بریده است.
واقدی می گوید: اسیران را به پیامبر (ص) عرضه داشتند، چون نضر بن حارث را دید فرمود: گردنش را بزنید. مقداد گفت: ای رسول خدا این اسیر من است. فرمود: بار خدایا مقداد را با فضل خود بی نیاز فرمای، ای علی برخیز و گردن نضر را بزن و علی برخاست و گردنش را زد و این کار در اثیل بود. خواهرش او را با این ابیات مرثیه گفت: ای سوار همانا اثیل آبشخور شتران به روز پنجم است و تو مردی موفقی، از سوی من به کسی که آنجا کشته شد درود ابلاغ کن، درودی جاودانه که تا هنگامی که سرعت شتران تیزرو ادامه دارد ادامه داشته باشد...» واقدی می گوید: روایت شده است که چون این شعر به اطلاع پیامبر (ص) رسید رقت کرد و فرمود: «اگر این شعر را پیش از کشتن او شنیده بودم او را نمی کشتم.» واقدی می گوید: چون سهیل بن عمرو اسیر شد عمر بن خطاب گفت: ای رسول خدا دستور فرمای دندانهای پیشین و زبان او را قطع کنند تا دیگر نتواند علیه تو خطبه ایراد کند. پیامبر (ص) فرمود: هرگز او را مثله نمی کنم که با آنکه پیامبرم خداوند مرا مثله فرماید. وانگهی شاید در آینده کاری انجام دهد که آن را ناخوش نداشته باشی.» چون خبر رحلت پیامبر (ص) به مکه رسید سهیل بن عمرو برخاست و خطبه ای همچون خطبه ابو بکر در مدینه ایراد کرد، آنچنان که گویی همان را می شنود و بازگو می کند و چون این موضوع به اطلاع عمر رسید گفت: گواهی می دهم که تو رسول خدایی و منظورش پیشگویی آن حضرت در این مورد بود که فرموده بود شاید در آینده کاری انجام دهد که آن را ناخوش نداشته باشی.
واقدی می گوید: علی (ع) می گفته است: روز جنگ بدر جبریل (ع) به حضور پیامبر آمد و او را مخیر گردانید که اسیران را بکشد یا از ایشان فدیه بگیرد ولی در ازای فدیه گرفتن به شمار اسیران در سال بعد از مسلمانان شهید خواهند شد. پیامبر (ص) اصحاب خود را فرا خواند و فرمود این جبریل (ع) است که شما را در مورد اسیران مخیر می کند که گردنشان زده شود یا از آنان فدیه گرفته شود ولی در سال آینده از شما به شمار ایشان شهید خواهند شد. گفتند: فدیه می گیریم که فعلا کمکی برای زندگی باشد و کسانی هم که از ما شهید شوند به بهشت خواهند رفت و بدین گونه پیامبر از ایشان فدیه گرفت و به شمار اسیران در سال بعد در جنگ احد از مسلمانان شهید شدند.
می گوید [ابن ابی الحدید ]:اگر این حدیث درست می بود مسلمانان مورد عتاب قرار نمی گرفتند و خداوند متعال نمی فرمود: «نشاید پیامبر را که برای او اسیرانی باشد تا آنکه بسیاری را در زمین بکشد، شما نعمت این جهانی را می خواهید و خداوند نعمت آخرت را و خدا نیرومند درست کردار است.» و پس از این آیه فرموده است: و اگر نوشته ای از خداوند که- بر لوح تقدیر- پیشی گرفته است نمی بود شما را در آنچه گرفتید عذابی بزرگ می رسید.» زیرا اگر این موضوع را بر آنان حلال فرموده بود و گرفتن فدیه را هم برای ایشان روا دانسته و فرموده بود کار پسندیده ای است دیگر درست نبود که این کار را بر آنان زشت بشمرد و بفرماید ناپسند است.
واقدی می گوید: و چون اسیران زندانی شدند و شقران بر آنان گماشته شد، طمع به زندگی و زنده ماندن بستند و گفتند مناسب است به ابو بکر پیام فرستیم که از همگان بیشتر رعایت پیوند خویشاوندی ما را می کند، به او پیام فرستادند پیش ایشان آمد. گفتند: ای ابو بکر می دانی که میان ما پیوندهای پدری و پسری و برادری و عمویی و پسر عمویی است و به هر حال دورترین ما هم باز پیوند نزدیک دارد. با سالار خود گفتگو کن که بر ما منت نهد و از ما فدیه بپذیرد. گفت: آری به خواست خداوند از هیچ خیری درباره شما فرو گذار نخواهم کرد. ابو بکر پیش رسول خدا برگشت. اسیران گفتند: پیش عمر بن خطاب هم بفرستید که او همان کسی است که می دانید و در امان نیستیم که کار را تباه نکند، شاید بدین گونه دست از شما بدارد. به او پیام دادند. پیش ایشان آمد. اسیران همان سخنانی را که برای ابو بکر گفته بودند، برای او هم گفتند: او گفت: از هیچ شرّی درباره شما فرو گذار نخواهم کرد. عمر همینکه به حضور پیامبر برگشت متوجه شد ابو بکر پیش آن حضرت است و مردم هم گرد ایشان ایستاده اند و ابو بکر خشم پیامبر را تسکین می داد و آرامش می ساخت و می گفت: ای رسول خدا پدر و مادرم فدای تو باد. این اسیران خویشاوندان و قوم تواند، میان آنان پیوند پدری و پسر و برادری و عمویی و عمو زادگی است و دورترین آنان به تو نزدیکند. بر آنان منت گزار که خدای بر تو منت گزارد.
یا آنکه از ایشان فدیه بگیر که مایه افزایش نیروی مالی مسلمانان شود و شاید خداوند دلهای آنان را هم متوجه تو فرماید. ابو بکر سپس برخاست و به گوشه ای رفت و پیامبر (ص) خاموش ماند و او را پاسخی نفرمود. آنگاه عمر آمد و جای ابو بکر نشست و گفت: ای رسول خدا ایشان دشمنان خدایند که ترا تکذیب کردند و ترا از مکه بیرون و با تو جنگ کردند، این گردنهای ایشان را بزن که همگان سران کفر و پیشوایان گمراهی اند و خداوند بدین گونه اسلام را عزت و آرامش و شرک را زبونی بخشد. پیامبر (ص) همچنان خاموش ماند و او را پاسخی نفرمود. دوباره ابو بکر بر جای نخست آمد و گفت: پدر و مادرم فدای تو باد اینان قوم تواند. که پدران و پسران و عموها و برادران و پسر عموها میان ایشان هستند و دورترین آنان به تو نزدیک است، بر آنان منت گزار یا از ایشان فدیه بگیر که آنان قوم و عشیره تو هستند و تو نخستین کسی مباش که آنان را ریشه کن می سازد و اگر خداوندشان هدایت فرماید بهتر از آن است که نابودشان فرماید. رسول خدا همچنان سکوت فرمود و پاسخی به او نداد، ابو بکر برخاست و به گوشه ای رفت و عمر برخاست و بر جای او نشست و گفت: ای رسول خدا منتظر چه هستی گردنهایشان را بزن تا خداوند اسلام را آرامش بخشد و اهل شرک را زبون فرماید. آنان دشمنان خدایند که ترا تکذیب و از مکه بیرون کردند. ای رسول خدا دلهای مؤمنان را شفا بخش که اگر بر ما چیره می شدند، هیچ فرصتی به ما نمی دادند.
عمر برخاست و به گوشه ای رفت و نشست. باز ابو بکر آمد و همان سخن خود را باز گو کرد و پیامبر پاسخی نفرمود. او رفت و عمر آمد و همان گونه که سخن گفته بود گفت، و پیامبر پاسخ نفرمود. آنگاه پیامبر برخاست و به خیمه خویش رفت و ساعتی درنگ فرمود و سپس بیرون آمد و مردم درباره اسیران سخن می گفتند.
گروهی می گفتند سخن درست همان است که ابو بکر گفت و گروهی دیگر می گفتند سخن درست همان است که عمر گفت. پیامبر (ص) چون از خیمه بیرون آمد به مردم فرمود درباره این دو دوست خود چه می گویید آنان را آزاد بگذارید که برای هر کدام مثلی است. ابو بکر مانند میکائیل میان فرشتگان است که خوشنودی و عفو خداوند را برای بندگان فرو می آورد و مثل او میان پیامبران همچون ابراهیم است که میان قوم خود از عسل نرمتر- و شیرین تر- بود. قومش برای او آتش افروخت و او را در آن افکند با وجود این فقط می گفت: «زهی شرم بر شما و بر آنچه غیر از خدا می پرستید آیا نمی اندیشید.» و به پیشگاه خداوند عرضه می داشت: «هر کس از من پیروی کند از من است و هر که مرا نافرمانی کند، تو بخشاینده و مهربانی.» و همچون عیسی است که عرضه می داشت: «اگر عذابشان کنی بندگان تواند و اگر آنان را بیامرزی همانا که تو عزیز و صواب کاری.» مثل عمر میان فرشتگان مانند جبریل (ع) است که به خشم و غضب خداوند بر دشمنان خدا نازل می شود و مثل او میان پیامبران مانند نوح است که بر قوم خود از سنگ هم سخت تر بود که عرضه می داشت: «پروردگارا بر زمین هیچ کس از کافران را باقی مگذار.» و بر ایشان چنان نفرینی کرد که خداوند همه اهل زمین را غرق کرد و مثل موسی است که می گفت: «ای پروردگار ما نا پیدا کن نشان اموال ایشان را و سخت کن دلهای ایشان را تا ایمان نیاورند و ببینند عذاب دردناک.
» پیامبر (ص) سپس خطاب به مسلمانان فرمود شما مردمی تنگدست هستید، بنابراین هیچ یک از این اسیران از دست شما رهایی نیابد مگر به پرداخت فدیه یا آنکه گردنش زده شود، عبد الله بن مسعود عرض کرد: ای رسول خدا بجز سهیل بن بیضاء.
واقدی می گوید: موضوع سخن عبد الله بن مسعود را ابن ابی حبیبه این چنین روایت کرده است و این گمان یاوه ای است، زیرا سهیل بن بیضاء از مهاجران به حبشه است و در بدر حضور نداشته است بلکه او را برادری به نام سهل بوده و منظور عبد الله بن مسعود همان برادر سهیل است. گوید: عبد الله بن مسعود گفت: من او را در مکه دیدم که اسلام خود را آشکار ساخته بود. پیامبر (ص) سکوت فرمود. عبد الله بن مسعود می گفته است: هیچ ساعتی بر من سخت تر از آن نگذشته است و شروع به نگریستن به آسمان کردم و بیم آن داشتم که به سبب این پیشنهاد و سخن گفتن در قبال خدا و رسولش بر من سنگ فرو افتد. سپس پیامبر (ص) سرخود را بلند کرد و فرمود: «غیر از سهیل بن بیضاء.» ابن مسعود می گوید: و هیچ ساعتی بر من روشنی بخش تر برای چشمهایم از آن نبوده است که پیامبر (ص) موافقت خود را اعلام فرمود. گوید: پیامبر (ص) پس از آن فرمود: «خداوند متعال گاه دلی را چنان سخت قرار می دهد که از سنگ هم سخت تر است و گاه دلی را چنان نرم قرار می دهد که از سر شیر هم نرم تر است.» آنگاه پیامبر (ص) فدیه پرداختن آنان را پذیرفت و بعد فرمود: «اگر روز بدر عذاب نازل می شد، هیچ کس جز عمر از آن رهایی نمی یافت.» واقدی می گوید: و این بدان سبب بود که عمر می گفت اسیران را بکش و فدیه مپذیر و سعد بن معاذ هم می گفت اسیران را بکش و فدیه مپذیر.
می گوید [ابن ابی الحدید ]:مرا در این مورد سخنی است، نخست در اصل متن حدیث که در آن آمده است پیامبر (ص) فرموده اند مثل ابو بکر مثل عیسی است که عرضه داشته است: «اگر آنان را عذاب کنی. بندگان تواند و اگر آنان را بیامرزی همانا که تو نیرومند درست کرداری.» این آیه از سوره مائده است و سوره مائده در آخر عمر حضرت ختمی مرتبت (ص) نازل شده است و پس از آن فقط سوره توبه نازل شده است و جنگ بدر در سال دوم هجرت بوده است، و این چگونه ممکن است مگر آنکه بگوییم این آیات در مکه یا در مدینه پیش از جنگ بدر نازل شده است و هنگامی که عثمان قرآن را جمع می کرده است آن را ضمیمه سوره مائده کرده است. البته ممکن است این کار صورت گرفته باشد ولی مشکل است و باید در این مسأله با دقت بنگریم.
اما در مورد سهیل بن بیضاء، چنین به نظر می رسد که مذهب موسی بن عمران را در نظر داشته که پیامبر (ص) در وقایع به هر گونه که می خواسته حکم می فرموده است و به آن حضرت گفته شده است به هر چه می خواهی حکم کن که جز بر حق حکم نمی کنی، و این مذهب متروکی است، مگر اینکه بگوییم هنگامی که پیامبر (ص) پس از پیشنهاد ابن مسعود سکوت فرموده اند وحی بر ایشان نازل شده است که غیر از سهیل بن بیضاء و پیامبر (ص) پس از وحی فرموده است: «غیر از سهیل بن بیضاء.» اما آن حدیثی که در آن آمده است که اگر عذاب نازل می شد کسی جز عمر رهایی نمی یافت، خود واقدی و محدثان دیگر اتفاق نظر دارند که سعد بن معاذ هم همان گونه می گفت که عمر اظهار می داشت، بلکه او نخستین کسی بود که این رأی را پیشنهاد کرد و در آن هنگام پیامبر (ص) در سایبان بود و جمع مشرکان آنچنان پراکنده نشده بودند. بنابراین چگونه عمر به تنهایی به این موضوع اختصاص پیدا کرده است بدون آنکه سعد در آن شریک باشد. شاید بتوان گفت که شدت عمر در تحریض بر کشتن اسیران و اصرار او به پیامبر (ص) بیشتر بوده است و این رأی به او نسبت داده شده است، هر چند دیگری هم با او شریک بوده است.
واقدی می گوید: معمر از زهری از محمد بن جبیر بن مطعم از پدرش نقل می کند که پیامبر (ص) روز جنگ بدر فرموده است: «اگر مطعم بن عدی زنده می بود، همه این اسیران گندیده را به او می بخشیدم.» گوید: مطعم بن عدی را بر پیامبر (ص) حق نعمتی بود که چون رسول خدا از طائف برگشت مطعم او را پناه داد.
واقدی می گوید: محمد بن عبد الله- برادر زاده زهری- از زهری، از سعید بن مسیب برای من نقل کرد که پیامبر (ص) روز بدر ابو عزّه عمرو بن عبد الله بن عمیر جمحی را که شاعر بود امان داد و او را بدون دریافت فدیه آزاد فرمود. ابو عزّه به پیامبر (ص) گفت: من پنج دختر بینوا دارم که چیزی ندارند. ای محمد، به پاس آنان بر من مرحمت فرمای، و پیامبر (ص) پذیرفت. ابو عزه گفت: من عهد استوار می بندم که دیگر با تو جنگ نکنم و مردم را بر ضد تو جمع نسازم و پیامبر (ص) او را رها فرمود. ولی همینکه قریش می خواست برای جنگ احد بیرون آید صفوان بن امیه پیش ابو عزّه آمد و گفت: همراه ما بیا. ابو عزه گفت: من با محمد عهد بسته ام که هرگز به جنگ او نروم و مردم را بر ضد او جمع نکنم و او بر من منت نهاده و بدون دریافت فدیه آزادم کرده است و بر هیچ کس جز من منت ننهاده است و از آنان فدیه گرفته است یا آنان را کشته است. صفوان برای او تعهد کرد که اگر کشته شود دخترانش را همراه دختران خود جمع خواهد کرد و اگر زنده بماند به او چندان مال خواهد داد که تمام نشود. ابو عزه برای فرا خواندن و جمع کردن قبایل عرب بیرون آمد و سپس همراه قریش به جنگ احد آمد و اسیر شد و هیچ کس غیر او از قریش اسیر نشد. او گفت: ای محمد مرا به زور آوردند و مرا دخترکانی است بر من منت بنه.
پیامبر (ص) فرمود: آن عهد و میثاق که با من بستی کجاست، نه به خدا سوگند دیگر نخواهی توانست در مکه دست به گونه های خود بکشی و بگویی دو بار محمد را مسخره کردم و فرمان قتل او را صادر فرمود.
گوید: سعید بن مسیب می گفته است: پیامبر (ص) در آن روز فرمود: «مؤمن از سوراخی دو بار گزیده نمی شود، ای عاصم بن ثابت او را ببر و گردنش را بزن.» عاصم او را برد و گردنش را زد.
واقدی می گوید: روز جنگ بدر پیامبر (ص) دستور فرمود چاهها را کور کردند و سپس جسد همه کشتگان مشرکان را در آنها افکندند، جز لاشه امیة بن خلف را که چون بسیار فربه بود همان روز آماس کرده بود و چون خواستند او را حرکت دهند گوشتش فرو می ریخت. پیامبر (ص) فرمود: همانجا رهایش کنید.
ابن اسحاق می گوید: جسد امیة بن خلف میان زرهش چنان ورم کرد که همه آن را انباشته کرد و چون خواستند او را حرکت دهند از هم فرو پاشید. همانجا رهایش کردند و چندان خاک و سنگ بر او ریختند که زیر آن پنهان شد. واقدی می گوید: پیامبر (ص) به لاشه عتبه نگریست که به سوی چاه می بردند، عتبه هم مردی فربه و آبله رو بود. در این هنگام چهره ابو حذیفه پسر عتبه در هم شد.
پیامبر (ص) فرمود: ترا چه می شود، مثل آنکه از آنچه بر سر پدرت آمده است ناراحتی گفت: ای رسول خدا (ص) به خدا سوگند که اینچنین نیست، ولی من برای پدرم عقل و شرفی می دیدم و امیدوار بودم همان عقل و شرف او را به اسلام هدایت فرماید. و چون این آرزو بر آورده نشد و آنچه را بر سرش آمد دیدم افسرده شدم و به خشم آمدم. ابو بکر هم گفت: ای رسول خدا به خدا سوگند که عتبه در عشیره خود از دیگران بهتر بود و با زور به این راه کشانده شد و سرنوشت شوم و مرگ او را به این معرکه انداخت.
پیامبر (ص) گفت: سپاس خداوند را که چهره ابو جهل را خوار ساخت و او را کشت و ما را از او آسوده فرمود. همه اجساد مشرکان را در چاه انداختند. در حالی که آنان کشته شده و بر زمین افتاده بودند. پیامبر (ص) میان کشتگان حرکت می کرد و ابو بکر نام هر یک از آنان را می گفت. پیامبر (ص) سپاس و ستایش خداوند را بر زبان می آورد و عرضه می داشت: سپاس خدایی را که آنچه را به من وعده فرمود بر آورد که پیروزی بر یکی از این دو گروه- کاروان یا لشکر قریش- را به من نوید داده بود. سپس کنار چاه ایستاد و نام یک یک آنان را بر زبان آورد و چنین گفت: «ای عتبة بن ربیعة، ای شیبة بن ربیعه، ای امیة بن خلف، ای ابو جهل بن هشام آیا آنچه را که خداوندتان وعده فرموده بود راست و حق دیدید من که آنچه را خدایم وعده داده بود به حق و درست دیدم، شما چه بد مردمی برای پیامبرتان بودید، مرا تکذیب کردید و مردم تصدیقم کردند، بیرونم کردید و مردم پناهم دادند و شما با من جنگ کردید و حال آنکه مردم یاریم دادند.» حاضران گفتند: ای رسول خدا با مردمی که مرده اند سخن می گویی فرمود: همانا دانستند که آنچه خدایشان وعده فرمود حق است.
ابن اسحاق در کتاب مغازی خود می گوید: عایشه هم این خبر را نقل می کرده و می گفته است مردم می گویند: پیامبر (ص) فرموده است: «همانا آنچه را برای ایشان گفتم شنیدند.» و حال آنکه چنین نبوده و پیامبر (ص) گفته است: «همانا دانستند آنچه خدایشان وعده فرموده است حق است.» محمد بن اسحاق می گوید: حمید طویل از انس بن مالک برای من نقل کرد که می گفته است: چون رسول خدا (ص) کشتگان را مورد خطاب قرار داد مسلمانان گفتند: ای رسول خدا آیا قومی را که گندیده شده اند مورد خطاب قرار می دهی فرمود: شما از آنان شنواتر نیستید ولی ایشان یارای پاسخ دادن به من را ندارند.
می گوید [ابن ابی الحدید ]:ممکن و جایز است که کسی به عایشه بگوید وقتی که جایز و ممکن باشد که آنان با آنکه مرده اند بدانند و علم پیدا کنند همان گونه هم ممکن است که ایشان بشنوند، و اگر عایشه بگوید من نگفتم آنان در حالی که مرده اند علم پیدا می کنند، بلکه ارواح آنان به پیکرهایشان باز می گردد و در همان حال که در چاه- گور- هستند، عذاب را می بینند و علم پیدا می کنند که آنچه رسول خدا (ص) به آنان بیم و وعید می داد بر حق است. به عایشه پاسخ داده می شود هر گاه ارواح آنان باز گردد چه مانعی دارد که گفتار پیامبر (ص) را هم بشنوند و بنابراین راهی برای انکار سخن مردم که گفته اند پیامبر (ص) فرموده است آنچه را به ایشان گفتم شنیدند باقی نمی ماند.
البته ممکن است سخن عایشه را به طریق سخنان فلاسفه تأیید کرد که می گویند نفس پس از مفارقت از بدن امکان علم پیدا کردن دارد ولی امکان شنیدن ندارد، زیرا احساس منوط به داشتن ابزار حس است و پس از مرگ ابزارها و اندامها فاسد می شود، اما علم نیازمند به اندام نیست که نفس، فقط با جوهر خود می تواند علم پیدا کند.
واقدی می گوید: شکست قریش و پشت به جنگ دادن آنان هنگام زوال خورشید و نیمرزو بود. پیامبر (ص) همچنان در بدر ماند و به عبد الله بن کعب دستور داد غنایم را جمع و بار کند و به تنی چند از یاران خود فرمود او را یاری دهند، و چون نماز عصر را در بدر گزارد حرکت کرد و پیش از نماز مغرب در اثیل فرود آمد و شب را همانجا گذراند. شماری اندک از یارانش زخمی بودند و فرمود: امشب چه کسی از ما پاسداری می کند قوم خاموش ماندند، مردی برخاست. پیامبر (ص) پرسید: تو کیستی گفت: ذکوان بن عبد قیس. فرمود: بنشین. آنگاه سخن خود را تکرار فرمود، مردی برخاست: پیامبر (ص) پرسید تو کیستی گفت: ابن عبد القیس. فرمود: بنشین. اندکی درنگ فرمود و برای بار سوم سخن خود را تکرار کرد، مردی برخاست. پیامبر (ص) پرسید: تو کیستی گفت: ابو سبع. پیامبر (ص) سکوت و درنگ کرد و سپس فرمود: هر سه تن برخیزید. ذکوان بن عبد قیس به تنهایی برخاست. پیامبر (ص) فرمود: دو تن دیگر کجایند ذکوان گفت: ای رسول خدا فقط خود من بودم که امشب هر سه بار پاسخ دادم.
پیامبر (ص) فرمود: خدایت حفظ کند و ذکوان آن شب را شب زنده داری و پاسداری کرد و اواخر شب پیامبر (ص) از اثیل کوچ فرمود.
واقدی می گوید: و روایت شده است که پیامبر (ص) نماز عصر را در اثیل گزارد و چون رکعت نخست را خواند لبخند زد و چون سلام داد از سبب لبخندش پرسیدند، فرمود: میکائیل در حالی که بر بالش گرد و خاک نشسته بود از کنارم گذشت و بر من لبخند زد و گفت: من در تعقیب آن قوم بودم. در همین حال جبریل (ع) در حالی که سوار بر مادیانی بود که موهای کاکلش گره خورده بود و گرد و غبار دندانهای پیشین او را فرو گرفته بود پیش من آمد و گفت: ای محمد خدای من مرا پیش تو گسیل داشته و فرمان داده است تا راضی نشوی از تو جدا نشوم، آیا راضی شدی گفتم: آری.
واقدی می گوید: پیامبر (ص) همچنان اسیران را با خود می آورد و چون به منطقه عرق الظبیه رسید به عاصم بن ثابت بن ابی الافلح فرمان داد گردن عقبة بن ابی معیط بن ابی عمرو بن امیة بن عبد شمس را بزند. عقبة را عبد الله بن سلمه عجلانی اسیر گرفته بود.
عقبة گفت: ای وای بر من ای گروه قریش چرا فقط باید من از میان کسانی که اینجایند کشته شوم رسول خدا (ص) فرمود: به سبب دشمنی تو با خدا و رسولش. عقبة گفت: ای محمد منت نهادن تو بهتر است مرا هم مانند یکی دیگر از افراد قوم من قرار بده. اگر آنان را کشتی مرا هم بکش و اگر بر ایشان منت نهادی بر من هم منت بنه و اگر از ایشان فدیه گرفتی من هم یکی از ایشان خواهم بود. ای محمد چه کسی سرپرست کودکان من خواهد بود فرمود: آتش. ای عاصم او را ببر و گردنش را بزن و عاصم چنان کرد. و پیامبر (ص) خطاب به عقبه فرمود: به خدا سوگند تا آنجا که می دانم چه بد مردی بودی، کافر به خدا و پیامبر (ص) و کتاب خدا و آزار دهنده پیامبرش بودی، خداوند را که ترا کشت و چشم مرا از کشتن تو روشن فرمود سپاسگزارم.
محمد بن اسحاق می گوید: عکرمة برده آزاد کرده ابن عباس، از ابو رافع نقل کرده که می گفته است: من برده عباس بن عبد المطلب بودم، اسلام میان ما نفوذ پیدا کرده بود.
عباس و همسرش ام الفضل مسلمان شده بودند. عباس هیبت قوم خود را می داشت و مخالفت با آنان را خوش نمی داشت و اموال بسیار داشت که میان قومش پراکنده بود و به همین سبب اسلام خود را پوشیده می داشت. ابو لهب دشمن خدا از رفتن به جنگ بدر خود داری کرده بود و به جای خویش عاص بن هشام بن مغیره را فرستاده بود و چنین بود که هر کس به بدر نرفته بود از سوی خود کسی را گسیل داشته بود. و چون خبر کشته شدن افراد قریش در بدر رسید خداوند ابو لهب را خوار و زبون ساخت و ما در دل خویش احساس قدرت و عزت می کردیم.
ابو رافع گوید: من مردی ضعیف بودم که تیر می تراشیدم و معمولًا کنار حجره زمزم تیرها را می تراشیدم، و به خدا سوگند در حالی که نشسته بودم و تیر می تراشیدم و ام الفضل هم کنار من نشسته بود و از خبری که رسیده بود خوشحال بودیم ناگهان ابو لهب که برای بدی و شر گام بر می داشت آمد و کنار حجره زمزم نشست و پشت او به پشت سرم قرار داشت. همان گونه که او نشسته بود گفته شد ابو سفیان بن حارث بن عبد المطلب که همراه مشرکان در جنگ بدر شرکت کرده بود آمده است. ابو لهب به ابو سفیان بن حارث گفت: ای برادر زاده پیش من بیا که به خدا سوگند خبر درست پیش تو است. ابو رافع می گوید: ابو سفیان کنار ابو لهب نشست و مردم هم گرد او ایستاده بودند.
ابو لهب گفت: ای برادر زاده به من بگو کار مردم چگونه بود گفت: به خدا قسم خبری نبود، همینکه با آنان رویاروی شدیم شانه های خود را در اختیارشان گذاشتیم، به هر گونه که خواستند ما را کشتند و اسیر کردند. به خدا سوگند با وجود این مردم را سرزنش نمی کنیم که مردانی سپید چهره را بر اسبان ابلق میان زمین و آسمان دیدیم که هیچ چیز را باقی نمی گذاشتند و هیچ چیز در برابرشان یارای مقاومت نداشت. ابو رافع می گوید: در همین حال من ریسمانهای کنار حجره زمزم را تکان دادم و گفتم: به خدا سوگند که آنان فرشتگان بودند. ابو لهب دست یازید و مرا بر زمین افکند و زانوهای خود را روی سینه ام نهاد و شروع به زدن من کرد و من مردی ناتوان بودم. در این هنگام ام الفضل برخاست و یکی از چوبهای حجره را برداشت و چنان بر سر ابو لهب زد که سر او را بسیار بد شکست و خطاب به ابو لهب گفت: اینک که سالار ابو رافع- عباس- غایب است او را ناتوان و زبون پنداشته ای. ابو لهب برخاست و خوار و زبون پشت کرد و رفت و به خدا سوگند فقط هشت شب زنده ماند و خداوند او را گرفتار عدسه کرد و کشت. پسرانش لاشه او را دو یا سه شبانه روز به حال خود رها کردند و به خاک نسپردند تا آنکه در خانه خود متعفن شد و قریش از بیماری عدسه و واگیری آن همان گونه بیم داشتند که مردم از طاعون. سرانجام مردی از قریش به پسران ابو لهب گفت: ای وای بر شما آزرم نمی دارید که لاشه پدرتان در خانه اش متعفن شده است و او را به خاک نمی سپارید گفتند: ما از سرایت این بیماری بیم داریم.
گفت: بروید من هم همراهتان می آیم، و به خدا سوگند که جسدش را غسل ندادند و ترسیدند به آن دست بزنند و فقط از دور مقداری آب بر او پاشیدند و سپس آن را بیرون آوردند و بالای مکه بردند و در شکافی افکندند و آن قدر شن و سنگ از دور بر آن پاشیدند که پوشیده شد.
محمد بن اسحاق می گوید: عباس در جنگ بدر حاضر شد و با دیگر اسیران اسیر گردید. او را ابو الیسر کعب بن عمرو که فردی از قبیله بنی سلمه بود اسیر گرفت. چون شب فرا رسید و اسیران در بند بودند پیامبر (ص) نتوانست در آن شب بخوابد تا آنکه یارانش پرسیدند که ای رسول خدا شما را چه می شود که نمی خوابید فرمود: صدای ناله عباس را می شنوم، برخاستند و بندهای عباس را گشودند و پیامبر (ص) خوابید. گوید، ابن عباس، که خدایش رحمت کناد، می گفته است: ابو الیسر مردی کوچک اندام و عباس مردی کشیده قامت و تنومند بود. پیامبر (ص) به ابو الیسر فرمود: چگونه عباس را اسیر گرفتی گفت: ای رسول خدا، مردی مرا در اسیر گرفتن او یاری داد که پیش از آن او را ندیده بودم و آن مرد چنین و چنان بود. پیامبر (ص) فرمود: «ترا بر آن کار فرشته ای بزرگوار یاری داده است.» محمد بن اسحاق می گوید: پیامبر (ص) در همان آغاز جنگ بدر فرموده بود نباید هیچ کس از بنی هاشم کشته شود. می گوید: این موضوع را زهری برای من از عبد الله بن ثعلبه هم سوگند بنی زهره و همچنین عباس بن عبد الله بن معبد بن عباس از قول یکی از خویشاوندان خود از عبد الله بن عباس، که خدایش رحمت کناد، برای من نقل کردند که پیامبر (ص) به اصحاب خود فرموده است: می دانم که مردانی از بنی هاشم و خاندانهای دیگر را به زور به جنگ آورده اند، ما را نیازی به کشتن آنان نیست. هر کس از شما با کسی از بنی هاشم رویاروی شد او را نکشد و هر کس با ابو البختری رویاروی شد او را نکشد و هر کس با عباس عموی پیامبر (ص) رویاروی شد او را نکشد که او با زور و اکراه به جنگ آمده است، ابو حذیفة پسر عتبة بن ربیعه گفت: آیا باید پدران و برادران و خویشاوندان خود را بکشیم و عباس را رها کنیم به خدا سوگند اگر من با او رویاروی شوم با شمشیر بر چهره اش خواهم زد.
پیامبر (ص) این سخن را شنید و به عمر بن خطاب فرمود: ای ابو حفص- عمر می گوید: به خدا سوگند این نخستین بار بود که پیامبر (ص) به من کنیه ابو حفص داد- آیا باید چهره عموی رسول خدا (ص) را شمشیر زد عمر گفت: ای رسول خدا اجازه فرمای با شمشیر گردن ابو حذیفة را بزنم که به خدا سوگند منافق شد. گوید: ابو حذیفه پس از آن می گفته است، به خدا سوگند من از عذاب خداوند درباره آن سخن که روز بدر گفتم در امان نیستم، مگر اینکه خداوند با روزی کردن شهادت این گناه مرا بپوشاند، و او در جنگ یمامه شهید شد.
محمد بن اسحاق می گوید: چون پیامبر (ص) با ابو بکر و عمر و سعد بن معاذ درباره اسیران رایزنی فرمود عمر نسبت به اسیران خشونت بسیار نشان داد و گفت: ای رسول خدا در آنچه اشاره می کنم از من اطاعت فرمای که من از هیچ خیر خواهی در مورد شما فروگذار نیستم نخست عمویت عباس را پیش بیاور و به دست خود گردنش را بزن و عقیل را هم به برادرش علی بسپار تا گردنش را بزند و هر اسیری را به نزدیکترین خویشاوندش بسپر تا او را بکشد. پیامبر (ص) این پیشنهاد را بسیار ناخوش داشت و آن را نپسندید.
محمد بن اسحاق می گوید: و چون اسیران را به مدینه آوردند رسول خدا (ص) به عباس فرمود: ای عباس فدیه خودت و دو برادر زاده ات عقیل بن ابی طالب و نوفل بن حارث را بپرداز و چون توانگری فدیه هم پیمان خود عقبة بن عمرو را هم پرداخت کن.
عباس گفت: ای رسول خدا من مسلمان بودم و این قوم به زور مرا آوردند. فرمود: خداوند به اسلام تو داناتر است و اگر آنچه می گویی بر حق است خداوندت پاداش خواهد داد ولی ظاهر کار تو این است که بر ضد مایی، و اینک فدیه بپرداز. هنگامی که عباس اسیر شده بود پیامبر (ص) بیست وقیه طلایی را که همراه داشت از او گرفته بود.
عباس گفت: همان را از فدیه من حساب کن. پیامبر (ص) فرمود: آن غنیمتی است که خداوند به ما ارزانی فرموده است. گفت: ای رسول خدا من مالی ندارم. فرمود: آن مالی که هنگام بیرون آمدن از مکه به همسرت ام الفضل دختر حارث سپردی و هیچ کس با شما دو تن نبود، کجاست بعد هم به ام الفضل گفتی: اگر در این سفر کشته شدم از این مال چه مقدار از آن فضل و چه مقدار از آن عبد الله و چه مقدار از آن قثم باشد. عباس گفت: سوگند به کسی که ترا به حق مبعوث فرموده است هیچ کس غیر از من و ام الفضل این موضوع را نمی داند و علم دارم که تو رسول خدایی. و عباس فدیه خود و دو برادر زاده و هم پیمانش را پرداخت کرد.
واقدی می گوید: پیامبر (ص) از اثیل، زید بن حارثه و عبد الله بن رواحه را برای مژده دادن به مردم به مدینه گسیل فرمود. آنان روز یکشنبه هنگام ظهر به مدینه رسیدند. عبد الله بن رواحه در منطقه عقیق از زید بن حارثه جدا شد تا به بخشهای بالای مدینه رود.
عبد الله بن رواحه بانگ برداشت که ای گروه انصار شما را مژده باد به سلامت پیامبر (ص) و کشته و اسیر شدن مشرکان، هر دو پسر ربیعه هر دو پسر حجاج و ابو جهل و زمعة بن اسود و امیة بن خلف کشته شدند و سهیل بن عمرو که دارای دندانهای نیش آشکار بود با گروهی بسیار اسیر شد. عاصم بن عدی می گوید: برخاستم و عبد الله بن رواحه را کناری کشیدم و گفتم: ای پسر رواحه آیا آنچه می گویی حقیقت دارد گفت: آری به خدا سوگند و به خواست خدا فردا رسول خدا (ص) خواهد آمد و اسیران در بند کشیده شده همراهش خواهند بود. عبد الله بن رواحه سپس به یک یک خانه های انصار در منطقه بالای مدینه مراجعه کرد و کودکان هم همراهش می دویدند و می گفتند: ابو جهل تبهکار کشته شد تا آنکه به خانه های خاندان امیة بن زید رسیدند.
زید بن حارثه هم در حالی که سوار بر ناقه قصوای پیامبر (ص) بود برای مژده دادن به دیگر مردم مدینه آمد و چون به مصلای مدینه رسید، همچنانکه سوار بر ناقه بود، فریاد برآورد که عتبه و شیبه پسران ربیعه و دو پسر حجاج و ابو جهل و ابو البختری و زمعة بن اسود و امیة بن خلف کشته شدند و سهیل بن عمرو نیش دار همراه گروه بسیاری اسیر شد. مردم سخن زید را تصدیق نمی کردند و می گفتند: زید گریخته است و این سخن مسلمانان را خشمگین ساخت و به بیم انداخت. گوید: زید هنگامی به مدینه رسید که در بقیع مردم از صاف کردن گور رقیه دختر رسول خدا (ص) برمی گشتند، مردی از منافقان به اسامة بن زید گفت: سالار شما و کسانی که همراهش بودند کشته شده اند و مردی از منافقان به ابو لبابة بن عبد المنذر گفت: یاران شما چنان پراکنده شدند که دیگر هرگز جمع نخواهند شد و بزرگان اصحاب شما و خود محمد کشته شده اند و این ناقه محمد است و آن را می شناسیم و این زید بن حارثه هم از ترس نمی داند چه می گوید و گریزان آمده است. ابو لبابة به او گفت: خداوند این سخن ترا تکذیب فرماید. یهودیان هم گفتند: زید گریزان آمده است. اسامة بن زید می گوید: من آمدم و با پدر خویش خلوت کردم و به او گفتم آیا آنچه می گویی بر حق است گفت: آری، به خدا سوگند پسرکم راست می گویم و من قویدل شدم و پیش آن منافق برگشتم و گفتم: تو شایعه پراکنی و یاوه سرایی نسبت به رسول خدا و مسلمانان می کنی چون رسول خدا (ص) بیاید بدون تردید ترا پیش او می بریم و گردنت را خواهد زد.
گفت: ای ابو محمد این چیزی بود که شنیدم مردم می گفتند. واقدی می گوید: اسیران در حالی که شقران بر آنان گماشته بود آمدند. کسانی را که شمرده و نام برده اند چهل و نه اسیرند، اما شمار ایشان بدون هیچ شک هفتاد تن بوده است که نام دیگران برده نشده است. مردم به استقبال پیامبر (ص) رفتند و در روحاء شادباش پیروزی گفتند. روی شناسان خزرج هم به استقبال شتافتند. سلمة بن سلامة بن وقش به آنان گفت: چیزی نبود که قابل شاد باش باشد، به خدا سوگند فقط گروهی ناتوان کله طاس را کشتیم. پیامبر (ص) لبخند زد و فرمود: ای برادر زاده آنان سر شناسان بودند که اگر آنان را می دیدی از ایشان می ترسیدی و هر فرمانی می دادند، اطاعت می کردی و اگر کارهای خود را با کار آنان می سنجیدی، کوچک می شمردی و با وجود این چه بد مردمی نسبت به پیامبر (ص) خود بودند، سلمه گفت: از خشم خدا و پیامبرش به خدا پناه می برم و ای رسول خدا شما از هنگامی که در روحاء بودیم همچنان از من روی گردانی.
پیامبر (ص) فرمود: آن سخنی که به مرد عرب گفتی که خودت با ناقه ات در آمیخته ای و ناقه از تو آبستن است ناسزا و دشنام دادی و چیزی که آن را نمی دانستی بر زبان آوردی.
اما آنچه درباره این قوم گفتی بدون توجه یا به عمد نعمتی بزرگ از نعمتهای خدا را کوچک شمردی. پیامبر (ص) عذر سلمه را پذیرفت و او از بزرگان اصحاب بود.
واقدی می گوید: زهری روایت می کند که ابو هند بیاضی، برده آزاد کرده و وابسته فروة بن عمرو، رسول خدا (ص) را ملاقات کرد و خیکی که از خرمای آمیخته با کشک و روغن پر بود به ایشان هدیه داد و پیامبر (ص) فرمود: «همانا ابو هند مردی از انصار است، به او زن بدهید و از خانواده اش زن بگیرید.» واقدی همچنین می گوید: اسید بن حضیر هم به دیدار رسول خدا (ص) آمد و گفت: ای رسول خدا سپاس خداوندی که ترا پیروز و چشمت را روشن فرمود. ای رسول خدا، به خدا سوگند که من گمان نمی کردم با دشمن رویاروی می شوی و می پنداشتم فقط موضوع کاروان است و به همین سبب در بدر شرکت نکردم. اگر گمان می کردم رویارویی با دشمن است، هرگز از شرکت در آن باز نمی ایستادم. پیامبر (ص) فرمود: راست می گویی.
گوید: عبد الله بن قیس هم در تربان به دیدار پیامبر (ص) شتافت و عرضه داشت: ای رسول خدا سپاس و ستایش خدا را بر سلامت و پیروزی تو، من آن هنگام که شما رفتید تب داشتم و آن تب تا دیروز از تنم بیرون نرفت و اینک به دیدارت شتافتم. فرمود: خدایت پاداش دهاد. واقدی می گوید: سهیل بن عمرو که همراه مالک بن دخشم که او را به اسیری گرفته بود حرکت می کرد، چون به تنوکه که میان سقیا و ملل است رسیدند، به مالک گفت: برای قضای حاجت آزادم بگذار. مالک همچنان کنار او ایستاد. سهیل گفت: شرم دارم، اندکی از من فاصله بگیر. مالک فاصله گرفت، سهیل دست خویش را از بند بیرون کشید و راه خود را گرفت و رفت. چون دیر کرد مالک بن دخشم روی به مردم کرد و فریاد برآورد و مردم به تعقیب سهیل پرداختند و پیامبر (ص) هم به تن خویش به تعقیب او پرداخت و فرمود هر کس او را پیدا کند بکشدش. قضا را پیامبر (ص) خود او را یافت که خویش را میان خار بن ها مخفی کرده بود، فرمان داد دستهایش را به گردنش بستند و او را به مرکب خود بست و سهیل تا رسیدن به مدینه یک قدم هم سوار نشد. واقدی می گوید: اسحاق بن حازم بن عبد الله بن مقسم از جابر بن عبد الله انصاری برایم نقل کرد که می گفته است: پیامبر (ص) در حالی که سوار بر ناقه قصوای خود بود اسامة بن زید را دید. او را سوار کرد و جلو خود نشاند.
در همان حال سهیل بن عمرو دستهایش بر گردنش بسته بود. و کنار ناقه حرکت می کرد و چون اسامه سهیل را دید گفت: ای رسول خدا این ابو یزید است فرمود: آری این همان است که در مکه نان اطعام می کرد.
بلاذری می گوید: اسامة بن زید که در آن هنگام نوجوانی بود گفت: ای رسول خدا این همان کسی است که در مکه به مردم ثرید- تریت- می داد و آن را با سین تلفظ کرد.
می گوید [ابن ابی الحدید ]:این نوعی لکنت معکوس است. چون معمولا سین را به صورت «ث» تلفظ می کنند ولی اسامه «ث» را به سین تلفظ کرده است. بعضی هم می گویند اسامه گفت: این کسی است که به مردم در مکه شرید می دهد و آن را «شین» ضبط کرده اند.
بلاذری همچنین می گوید: مصعب بن عبد الله زبیری از قول مشایخ خود نقل می کرد که چون اسامه در آن روز سهیل بن عمرو را دید گفت: ای رسول خدا این همان است که در مکه به مردم ترید می خوراند پیامبر (ص) فرمود: آری، این ابو یزید است که در مکه خوراک اطعام می کرد ولی در راه خاموش کردن پرتو خداوند کوشش می کرد و خداوند بر او چیره شد.
گوید: امیة بن ابی الصلت ثقفی درباره او چنین سروده است: ای ابا یزید، دهش و بخشش ترا گسترده می بینم و آسمان جود تو باران فراوان فرو می ریزد.
گوید: مالک بن دخشم که سهیل را در جنگ بدر اسیر گرفته بود در مورد او چنین سروده است: سهیل را اسیر گرفتم و از میان همه امتها کسی را با او عوض نمی کنم، خندف- نام مادر قبیله قریش- می داند که به هنگام زور و ستم جوانمردترین جوانانش سهیل است. با شمشیر برّان خویش بر او چندان ضربه زدم که خمیده شد و خود را در برابر این لب شکری به زحمت انداختم.
سهیل چون لب بالایش شکافته بود، دندانهای نیش او آشکار و به همین سبب به ذو الانیاب مشهور بود.
واقدی می گوید: چون اسیران به مدینه رسیدند سوده، دختر زمعه همسر پیامبر (ص)، برای شرکت در سوگواری خاندان عفراء برای عوف و معوذ پیش آنان رفته بود و این پیش از آن بود که حکم حجاب نازل شود. سوده می گوید: کسی پیش ما آمد و گفت: اینک اسیران را آوردند، من به خانه خود رفتم که پیامبر (ص) هم آنجا بود. ناگاه ابو یزید سهیل بن عمرو را دیدم که در گوشه خانه نشسته و دستهایش به گردنش بسته است و به خدا سوگند همینکه آنچنان دیدم نتوانستم طاقت بیاورم و گفتم: ای ابو یزید، چگونه تسلیم شدید و تن به اسیری دادید، ای کاش با بزرگواری می مردید و به خدا سوگند ناگاه سخن پیامبر (ص) مرا به خود آورد که از درون حجره می فرمود: «ای سوده آیا بر ضد خدا و رسولش تحریض و ترغیب می کنی» گفتم: ای رسول خدا سوگند به کسی که ترا به حق مبعوث فرموده است همینکه ابو یزید را دیدم که دستهایش به گردنش بسته است نتوانستم خود داری کنم و این سخن را بر زبان آوردم. واقدی می گوید: خالد بن الیاس برای من از قول ابو بکر بن عبد الله بن ابی جهم نقل کرد که می گفته است: در آن روز خالد بن هشام بن مغیره و امیة بن ابی حذیفه وارد خانه ام سلمه شدند، ام سلمه هم در سوگواری خاندان عفراء شرکت کرده بود. به او گفتند اسیران آمدند. او آمد و به خانه خود رفت و با آن دو هیچ سخنی نگفت و برگشت و پیامبر (ص) را در خانه عایشه پیدا کرد و گفت: ای رسول خدا این پسر عموهای من خواسته اند به خانه من بیایند و از ایشان میزبانی کنم و بر سرشان روغن بمالم و از اندوه ایشان بکاهم و من دوست نمی دارم پیش از اجازه گرفتن از شما هیچ یک از این کارها را انجام دهم.
پیامبر (ص) فرمود: «من هیچ یک از این کارها را ناخوش نمی دارم، هر چه مصلحت می دانی انجام بده.» واقدی می گوید: محمد بن عبد الله از زهری برای من نقل کرد که ابو العاص بن ربیع می گفته است: در دست گروهی از انصار اسیر بودم، خدایشان خیر دهاد که چون چاشت یا شام می خوردیم نان را که پیش آنان کمیاب بود و بیشتر خوراکشان خرما بود به من اختصاص می دادند و خودشان خرما می خوردند. گاه سهم کسی فقط پاره نانی می شد همان را به من می داد. ولید بن ولید بن مغیره هم همین گونه می گفته و می افزوده است آنان ما را بر مرکبهای خود سوار می کردند و خود پیاده می رفتند.
محمد بن اسحاق در کتاب خود می گوید: ابو العاص بن ربیع بن عبد العزی بن عبد شمس داماد پیامبر (ص) و شوهر زینب دختر رسول خدا (ص) بود. ابو العاص در زمره چند تنی از مردان مکه بود که مشهور به ثروت و امانت و بازرگانی بودند، ابو العاص پسر هاله دختر خویلد و خواهر خدیجه بود. ربیع بن عبد العزی شوهر هاله بود. ابو العاص برای خاله خود خدیجه همچون پسر بود و خدیجه پیش از بعثت از پیامبر (ص) تقاضا کرد زینب را به ازدواج ابو العاص درآورد و پیامبر (ص) مخالف خواسته خدیجه رفتار نمی فرمود و دختر خود زینب را به ازدواج او در آورد. چون خداوند محمد (ص) را به پیامبری گرامی داشت خدیجه و همه دختران رسول خدا (ص) به آن حضرت ایمان آوردند و گواهی دادند که هر چه آورده است بر حق است و آیین او را پذیرفتند، اما ابو العاص به شرک خود باقی ماند. پیامبر (ص) همچنین پیش از بعثت یکی از دو دختر خود رقیه یا ام کلثوم را به همسری عتبة بن ابی لهب در آورد. چون وحی بر آن حضرت نازل شد و قوم خود را به فرمان خدا فرا خواند از او دوری جستند و به یکدیگر گفتند شما محمد را از غم و اندوه رهانیده اید، دخترانش را به همسری گرفته اید و هزینه آنان را از دوش او برداشته اید، دخترانش را پیش او برگردانید و او را به آنان سرگرم و اندوهگین سازید. آنان پیش ابو العاص بن ربیع رفتند و گفتند: از همسرت دختر محمد جدا شو، ما هر دختری از قریش را که بخواهی به همسری تو در می آوریم.
گفت: هرگز خداوند چنین نخواهد و من از همسر خود جدا نمی شوم و هیچ دوست ندارم که به جای او زنی دیگر از قریش همسر من باشد. و رسول خدا (ص) هر گاه از ابو العاص نام می برد او را از لحاظ رعایت حق دامادی ستایش می فرمود. آنان سپس پیش آن تبهکار، عتبة بن ابی لهب، رفتند و به او گفتند: دختر محمد را طلاق بده و ما هر دختری از قریش را که بخواهی به همسری تو در می آوریم. او گفت: اگر دختر ابان بن سعید بن عاص یا دختر سعید بن عاص را به ازدواج من در آورید از او جدا می شوم. آنان دختر سعید بن عاص را به همسری او در آوردند و او که هنوز با دختر پیامبر (ص) عروسی نکرده بود او را طلاق داد و خداوند بدین گونه به قصد گرامی داشتن آن دختر و زبون ساختن عتبه او را از چنگ عتبه نجات داد و پس از عتبه عثمان بن عفان با او ازدواج کرد. پیامبر (ص) در مکه مغلوب بود و نمی توانست حلالی را به اجرا در آورد و از حرامی جلوگیری فرماید و با آنکه طبق حکم اسلام میان زینب و ابو العاص جدایی پدید آمده بود ولی پیامبر (ص) در مکه قادر به اجرای این حکم نبود که آن دو را از یکدیگر جدا فرماید. ناچار زینب با مسلمانی خویش همچنان به زندگی با ابو العاص که بر شرک خود بود ادامه می داد، تا آنکه پیامبر (ص) به مدینه هجرت فرمود و زینب در مکه همراه ابو العاص ماند. چون قریش به جنگ بدر آمدند، ابو العاص هم با آنان آمد و همراه دیگر اسیران اسیر شد و او را به حضور پیامبر آوردند و با اسیران دیگر همانجا بود و چون اهل مکه برای فدیه اسیران خود اموالی فرستادند، زینب هم برای فدیه اسیر خود یعنی شوهرش اموالی فرستاد که ضمن آن گلو بندی بود که خدیجه مادرش شب زفاف به او هدیه داده بود.
همینکه پیامبر (ص) آن را دید بر حال زینب سخت رقت آورد و به مسلمانان فرمود: اگر مصلحت بدانید اسیرش را رها کنید و فدیه ای را که فرستاده است برای او برگردانید. مسلمانان گفتند: آری ای رسول خدا چنین می کنیم. ما جانها و اموال خویش را فدای تو می سازیم، و آنچه را که زینب فرستاده بود برای او برگرداندند و ابو العاص را به پاس زینب بدون دریافت فدیه آزاد ساختند. می گوید [ابن ابی الحدید ]:من این خبر را در حضور ابو جعفر یحیی بن ابی زید بصری، که خدایش رحمت کناد، خواندم، گفت: آیا گمان می کنی ابو بکر و عمر این موضوع را نمی دانسته اند و آنجا حضور نداشته اند آیا اقتضای کرم و احسان این نبوده است که آن دو هم دل فاطمه را در مورد فدک خشنود سازند و از مسلمانان بخواهند که آن را به فاطمه ببخشند. مگر منزلت فاطمه در نظر رسول خدا (ص) از منزلت زینب خواهرش کمتر بوده است و حال آنکه فاطمه بانوی بانوان جهانیان است. و تازه این در موردی است که برای فاطمه حقی به ارث یا بخشش فدک را به او ثابت نشده باشد. من به ابو جعفر نقیب گفتم: فدک به موجب خبری که ابو بکر آن را روایت می کرده است حقی از حقوق مسلمانان شده بوده است، و برای ابو بکر جایز نبوده است که آن را از ایشان بگیرد. نقیب گفت: فدیه ابو العاص بن ربیع هم حقی از حقوق مسلمانان بوده است و پیامبر (ص) آن را از ایشان گرفت. گفتم: رسول خدا (ص) صاحب شریعت است.
و حکم، حکم اوست و ابو بکر چنان نیست. گفت: من که نگفتم ابو بکر آن را به زور از مسلمانان می گرفت و به فاطمه می داد بلکه می گویم ای کاش از مسلمانان می خواست که از حق خود در آن مورد منصرف می شدند و آن را می بخشیدند همان گونه که پیامبر (ص) در مورد فدیه ابو العاص رفتار فرمود. آیا می پنداری اگر ابو بکر می گفت این دختر پیامبر شماست و آمده است چند خرما بن می خواهد، آیا به این کار خشنود نیستید آیا مسلمانان فاطمه را از آن منع و محروم می ساختند گفتم: قاضی القضاة عبد الجبار بن احمد هم همین گونه گفته است که ابو بکر و عمر بر طبق میزان کرم و بزرگداشت کار پسندیده نکرده اند، هر چند که از لحاظ دینی کارشان پسندیده باشد.
محمد بن اسحاق می گوید: چون رسول خدا (ص) ابی العاص را رها فرمود، آن چنان که ما تصور می کنیم از او عهد گرفت یا با او شرط فرمود یا آنکه خود ابو العاص قول داد که زینب را به مدینه خواهد فرستاد. این موضوع را نه پیامبر (ص) و نه ابو العاص آشکار نساختند ولی پس از آنکه ابو العاص آزاد شد و به مکه رفت پیامبر (ص) اندکی بعد زید بن حارثه و مردی از انصار را به مکه گسیل داشت و فرمود فلان جا باشید. زینب خواهد آمد، با او همراهی کنید و او را پیش من آورید. آن دو به سوی مکه حرکت کردند و این یک ماه پس از جنگ بدر بود، یا حدود یک ماه، و چون ابو العاص به مکه رسید به زینب گفت می تواند به پدر ملحق شود و زینب آماده شد.
محمد بن اسحاق می گوید: از خود زینب برای من نقل شده است که می گفته است: در همان حال که من برای پیوستن به پدرم آماده می شدم هند دختر عتبة مرا دید و گفت: ای دختر محمد به من خبر رسیده است که می خواهی پیش پدر خویش بروی. گفتم: چنین قصدی ندارم. گفت: ای دختر عمو از من پوشیده مدار و اگر ترا نیازی به مال یا چیز دیگری است که برای سفرت لازم است من می توانم بر آورم. از من آزرم مکن که میان زنان کینه هایی که میان مردان موجود است وجود ندارد. زینب می گفته است: به خدا سوگند در آن هنگام او را راستگو دیدم و گمان کردم آنچه می گوید عمل خواهد کرد ولی از او ترسیدم و منکر شدم که چنان قصدی دارم. چون آماده شدم و از کارهای خود آسوده گردیدم برادر شوهرم کنانة بن ربیع مرا راه انداخت.
محمد بن اسحاق می گوید: کنانة بن ربیع برای زینب شتری آورد و او را سوار کرد و کمان و تیردان خویش را برداشت و روز روشن لگام شتر را به دست گرفت و زینب هم میان کجاوه ای بود که برای او فراهم شده بود. زنان و مردان قریش در این باره به گفتگو پرداختند و یکدیگر را سرزنش کردند و ترسیدند که دختر محمد بر آن حال از میان ایشان کوچ کند و قریش شتابان به تعقیب او پرداختند و در ذو طوی به او رسیدند. نخستین کسانی که به زینب رسیدند هبّار بن اسود بن عبد المطلب بن اسد بن عبد العزی بن قصیّ و نافع بن عبد القیس فهری بودند. هبّار با نیزه زینب را که در هودج بود سخت به وحشت انداخت. زینب که بار دار بود گرفتار خونریزی شد و پس از بازگشت به مکه کودک خود را سقط کرد و به همین سبب پیامبر (ص) روز فتح مکه خون هبّار را حلال فرمود.
می گوید [ابن ابی الحدید ]:این خبر را هم بر نقیب ابو جعفر، که خدایش رحمت کناد، خواندم، گفت: در صورتی که پیامبر (ص) خون هبّار را حلال فرموده باشد آن هم به جرم اینکه زینب را ترسانده و موجب سقط کودکش شده است بدیهی و روشن است که اگر پیامبر (ص) زنده می بود خون کسانی را که فاطمه را ترساندند تا کودکش را سقط کند حلال می فرمود. گفتم: آیا این موضوع را که گروهی می گویند فاطمه چندان وحشت کرد که محسن را سقط کرد از قول تو روایت کنم گفت: نه تأیید آن و نه بطلانش را از قول من نقل کن. زیرا در این مورد متوقفم و اخبار در نظر متعارض یکدیگرند.
واقدی می گوید: کنانة بن ربیع زانو بر زمین زد و تیردان خویش را مقابل خود نهاد.
تیری از آن گرفت و در چله کمان خود نهاد و گفت: به خدا سوگند می خورم امروز هیچ مردی به هودج زینب نزدیک نخواهد شد مگر اینکه او را هدف تیر قرار خواهم داد.
ناچار مردم از گرد او دور شدند.
گوید: در این هنگام ابو سفیان بن حرب همراه بزرگان قریش پیش آمد و گفت: ای مرد تیرهای خود را نگه دار تا با تو سخن گوییم. کنانة از تیر اندازی خود داری کرد.
ابو سفیان جلو آمد و کنار او ایستاد و گفت: کار درست و پسندیده نکردی که آشکارا و در قبال چشم مردم این زن را با خود بیرون آوردی و حال آنکه خودت از بدبختی و سوگ ما و آنچه از محمد پدر این زن به ما رسیده است آگاهی و اینک که دختر محمد را آشکارا می خواهی پیش او ببری مردم چنین گمان می کنند که این نشانه زبونی و سستی ماست و به جان خودم سوگند که ما را نیازی به بازداشت این زن از پیوستن به پدرش نیست. وانگهی از این زن خونی نمی خواهیم، اکنون او را برگردان و چون هیاهو آرام گرفت و مردم گفتند او را برگرداندیم، آرام و پوشیده او را ببر و به پدرش ملحق ساز.
کنانة بن ربیع زینب را به مکه برگرداند و زینب چند شب در مکه ماند و چون هیاهو آرام شد، او را بر شترش سوار کرد و شبانه بیرون آورد و به زید بن حارثه و همراهش سپرد و آن دو او را به حضور پیامبر (ص) بردند.
محمد بن اسحاق می گوید: سلیمان بن یسار از ابو اسحاق دوسی از ابو هریره نقل می کند که می گفته است: پیامبر (ص) سریه ای را برای تصرف کاروانی از قریش که در آن کالاها و تنی چند از قریش بودند گسیل فرمود. من هم از افراد آن سریه بودم. پیامبر فرمود: اگر به هبّار بن اسود و نافع بن عبد قیس دست یافتید هر دو را در آتش بسوزانید.
فردای آن روز کسی را پیش ما گسیل داشت و فرمود: به شما دستور داده بودم که اگر آن دو مرد را گرفتید بسوزانید و سپس اندیشیدم که برای هیچ کس جز خداوند متعال شایسته و سزاوار نیست کسی را با آتش عذاب کند، بنابراین اگر بر آن دو دست یافتید آن دو را بکشید و مسوزانید.
می گوید [ابن ابی الحدید ]:این حق برای جبریان وجود دارد که کسی از ایشان بگوید، مگر این نسخ چیزی پیش از رسیدن وقت عمل به آن نیست و عدلیان- معتزله- این را روا نمی شمرند. این سؤال دشواری است و پاسخی برای آن وجود ندارد مگر اینکه اصل این خبر را دفع کنیم یا به ضعف یکی از راویانش یا ابطال احتجاج به آن از این روی که خبر واحد است یا به گونه دیگری، و آن این است که ما برای پیامبر در احکام شریعت قائل به اجتهادیم و بسیاری از مشایخ ما هم بر همین عقیده اند و مذهب قاضی ابو یوسف، دوست ابو حنیفة، هم همین گونه است. به علاوه حدیث سوره براءة و نخست فرستادن آن با ابو بکر و سپس گسیل داشتن علی (ع) و گرفتن آن را از او در بین راه و خواندن آن برای اهل مکه هم همین گونه است، با آنکه در آغاز ابو بکر مأمور بود که آن نامه را برای مردم بخواند.
اما بلاذری در این مورد چنین روایت کرده است که هبّار بن اسود از کسانی بوده است که هنگام بردن زینب از مکه به مدینه متعرض او شده است و رسول خدا (ص) به همه افراد سریه هایی که گسیل داشته فرموده است اگر بر او دست یافتند او را بسوزانند و سپس فرموده است با آتش جز خداوند شکنجه نمی کند و فرمان داد اگر بر او دست یافتند هر دو دست و هر دو پایش را قطع کنند و او را بکشند و بر او دست نیافتند. روز فتح مکه هم هبّار گریخت و سپس در مدینه، و گفته شده است در جعرانة- نام جایی است- پس از آنکه پیامبر (ص) از جنگ حنین فراغت یافت، به حضور رسول خدا (ص) آمد و مقابل ایشان ایستاد شهادتین بر زبان آورد و اسلامش پذیرفته شد و رسول خدا (ص) فرمان داد هیچ کس متعرض او نشود. سلمی کنیز پیامبر (ص) به هبّار گفت: خداوند هیچ چشمی را به تو روشن مدارد. پیامبر (ص) فرمود: «آرام بگیر که اسلام امور پیش از خود را محو کرده است.» بلاذری می گوید: زبیر بن عوّام می گفته است: پس از آن همه خشونت پیامبر (ص) نسبت به هبّار آن حضرت را می دیدم که با آزرم و بزرگواری سر خود را پایین می افکند و هبّار از ایشان پوزش می خواست و آن حضرت از او. محمد بن اسحاق می گوید: ابو العاص همچنان بر شرک خود در مکه باقی ماند و زینب نزد پدرش در مدینه مقیم بود و اسلام میان آن دو جدایی انداخته بود- بر یکدیگر حرام بودند- تا آنکه پیش از فتح مکه ابو العاص با اموال خود و اموالی که قریش به مضاربه به او داده بودند برای بازرگانی به شام رفت و او مردی امین بود و چون از بازرگانی خود در شام آسوده شد و بازگشت به سریه ای که پیامبر (ص) گسیل فرموده بود برخورد که اموالش را گرفتند و خودش از چنگ ایشان گریخت.
آن گروه اموال او را با خود به حضور پیامبر (ص) آوردند. ابو العاص شبانه بیرون آمد و خود را به مدینه و خانه زینب رساند و از او پناه خواست و زینب او را پناه داد. ابو العاص در طلب اموالی که افراد آن سریه از او گرفته بودند آمده بود. همینکه پیامبر (ص) تکبیرة الاحرام نماز صبح را فرمود و مردم هم تکبیر گفتند و اقتدا کردند زینب از صفه زنان با صدای بلند گفت: ای مردم من ابو العاص را پناه داده ام. پیامبر (ص) پس از آنکه نماز صبح را گزارد و سلام داد روی به مردم کرد و فرمود: ای مردم آیا شما هم آنچه را من شنیدم، شنیدید گفتند: آری. فرمود: همانا سوگند به کسی که جان محمد در دست اوست، من هم از آنچه گذشت تا همان هنگام که شما صدا را شنیدید اطلاع نداشتم و البته هر کس می تواند به دیگری پناه دهد. پیامبر (ص) آنگاه پیش دختر خود زینب رفت و فرمود: دختر جان او را گرامی بدار و پسندیده میزبانی کن و مبادا به تو دست یازد که تو بر او حلال نیستی.
سپس پیام داد افراد آن سریه که اموال ابو العاص را گرفته بودند پیش ایشان آیند و به آنان فرمود: وضعیت این مرد را نسبت به ما می دانید و اموالی از او گرفته اید، اگر احسان کنید و اموالش را برگردانید ما این کار را دوست می داریم و اگر نخواهید غنیمتی است که خداوند به شما ارزانی فرموده است و شما سزاوارتر بر آن هستید، گفتند: ای رسول خدا اموالش را به او برمی گردانیم. و همه اموال و کالاهای او را به او پس دادند. و چنان بود که مردی ریسمانی را و دیگری مشک آب خشکیده و دیگری آفتابه حتی چوبهای سر مشکهای او را می آورد و می داد و همه اموال و کالاهای او را پس دادند و هیچ چیزی را از دست نداد ابو العاص آنگاه به مکه رفت و چون به شهر رسید همه اموال افراد قریش را که برای مضاربه به او داده بودند به ایشان باز گرداند و چون از آن کار آسوده شد به آنان گفت: ای گروه قریش آیا برای کسی از شما مالی پیش من مانده است که نگرفته باشد گفتند: نه و خدایت پاداش دهاد که ترا با وفا و کریم یافته ایم. گفت: اینک گواهی می دهم که پروردگاری جز خداوند یکتا نیست و محمد رسول خداست. به خدا سوگند چیزی مرا از مسلمان شدن باز نداشت مگر بیم از این تصور شما که من می خواهم اموال شما را بخورم و با خود ببرم. اینک که خداوند اموالتان را به سلامت به شما برگرداند گواهی می دهم که مسلمان شده و از آیین محمد پیروی کرده ام، و سپس شتابان بیرون آمد و خود را به حضور پیامبر (ص) رساند.
محمد بن اسحاق می گوید: داود بن حصین از عکرمه از ابن عباس برای من نقل کرد که پیامبر (ص) پس از شش سال زینب را با همان عقد و نکاح نخست و بدون عقد مجدد به ابو العاص برگرداند. واقدی می گوید: و چون پیامبر (ص) از کار اسیران فراغت یافت و خداوند عز و جل در جنگ بدر میان کفر و ایمان را مشخص فرمود. مشرکان و منافقان و یهودیان زبون شدند و در مدینه هیچ یهودی و منافقی باقی نماند مگر اینکه خاضع شد. گروهی از منافقان می گفتند ای کاش با محمد بیرون می رفتیم و به غنیمتی می رسیدیم. یهودیان با خود می گفتند او همان کسی است که نشانه هایش را در کتابهای خود دیده ایم و به خدا سوگند از این پس پرچمی برای او برافراشته نمی شود مگر اینکه پیروز خواهد شد.
کعب بن اشرف گفت: امروز دل زمین بهتر از روی آن است اینان همه اشراف و سروران مردم و پادشاهان عرب و اهل منطقه امن و حرم بودند که کشته شدند. کعب به مکه رفت و به خانه وداعة بن ضبیره وارد شد و آنجا اشعاری در نکوهش مسلمانان و مرثیه کشته شدگان مشرکان در بدر سرود و از جمله چنین گفت: آسیاب بدر برای نابودی اهل آن به گردش آمد، آری که برای امثال بدر باید.
گریست و اشک ریخت. بزرگان مردم بر گرد حوض آن کشته شدند. از خیر و نیکی دور نباشید همانا پادشاهان کشته شدند. مردمی که من در قبال به قدرت رسیدن ایشان زبون می شوم می گویند ابن اشرف به صورت کعبی که بی تابی می کند در آمده است... واقدی می گوید: این ابیات را عبد الله بن جعفر و محمد بن صالح و ابن ابی الزناد برای من املاء کردند، چون کعب بن اشرف این ابیات را سرود، مردم در مکه آنها را از او فرا گرفتند و بهانه قرار دادند و مرثیه سرایی های خود را که قبلا از بیم شماتت مسلمانان حرام کرده بودند، آشکار ساختند. پسرکان و دخترکان در مکه این ابیات را می خواندند و قریش یک ماه بر کشتگان خود مویه کرد و هیچ خانه ای در مکه باقی نماند مگر آنکه در آن سوگواری و مویه بود. زنان موهای خود را آشفته کردند، گاه اسب و شتر مرد کشته شده را می آوردند و میان خود بر پا می داشتند و بر گردش مویه می کردند. زنان سوگوار به کوچه ها می آمدند و در کوچه ها پرده زده بودند و پشت آن سوگواری می کردند و مردم مکه خواب عاتکه و جهیم بن صلت را تصدیق می کردند.
واقدی می گوید: کسانی از قریش که برای پرداخت فدیه اسیران به مدینه آمدند چهارده و گفته شده است پانزده مرد بوده اند و نخستین کس که آمد مطلب بن ابو وداعه بود و بقیه هم سه شب پس از او به مدینه آمدند.
گوید: اسحاق بن یحیی برای من نقل کرد که از نافع بن جبیر پرسیدم میزان فدیه اسیران چه قدر بود گفت: از همه بیشتر چهار هزار درهم بود و سپس سه و دو هزار و هزار درهم، مگر نسبت به گروهی که مال نداشتند و پیامبر (ص) بر آنان منت نهاد و ایشان را بدون دریافت فدیه آزاد فرمود.
پیامبر (ص) در مورد ابو وداعه فرموده بود او را در مکه پسر زیرک توانگری است که فدیه او را هر چه هم گران باشد خواهد پرداخت. چون او به مدینه آمد فدیه پدر خود را چهار هزار درهم پرداخت. ابو وداعه نخستین اسیری بود که فدیه اش پرداخت شد و قریش به مطلب پسر ابو وداعه که او را در حال آماده شدن برای رفتن پیش پدرش دیدند، گفتند: شتاب مکن که می ترسیم در مورد اسیران کار ما را خراب کنی و چون محمد درماندگی ما را ببیند میزان فدیه را بالا ببرد و گران کند و بر فرض که تو توانگری همه قوم به توانگری تو نیستند. او گفت: من تا هنگامی که شما برای پرداخت فدیه نرفته اید نخواهم رفت و بدین گونه با آنان خدعه کرد و همینکه آنان غافل شدند شبانه بر مرکب خود سوار شد و در چهار شب خود را به مدینه رساند و فدیه پدر خویش را چهار هزار درهم پرداخت کرد. چون قریش او را در این مورد نکوهش کردند گفت: من نمی توانستم پدر خود را در حال اسیری رها کنم و شما آسوده و بی خیال باشید. ابو سفیان بن حرب گفت: این پسر نوجوان به خویش و اندیشه خود شیفته است و کار را بر شما تباه می کند، من که به خدا سوگند برای پسرم عمرو فدیه نخواهم پرداخت، اگر چه یک سال هم در اسارت بماند مگر اینکه محمد خود او را آزاد کند. به خدا سوگند چنین نیست که از همه شما تهیدست تر باشم ولی دوست ندارم کاری را که موجب دشواری برای شما می شود انجام دهم و عمرو هم مانند یکی دیگر از اسیران شما خواهد بود.
واقدی می گوید: نام کسانی که برای آزادی اسیران آمدند چنین است، از خاندان عبد شمس، ولید بن عقبة بن ابی معیط و عمرو بن ربیع برادر ابو العاص بن ربیع، از خاندان نوفل بن عبد مناف، جبیر بن مطعم، از خاندان عبد الدار بن قصیّ، طلحة بن ابی طلحه، از خاندان اسد بن عبد العزی بن قصی، عثمان بن ابی حبیش، از خاندان مخزوم عبد الله بن ابی ربیعه و خالد بن ولید و هشام بن ولید بن مغیرة و فروة بن سائب و عکرمة بن ابی جهل، از خاندان جمع ابیّ خلف و عمیر بن وهب از خاندان سهم مطلب بن ابی وداعه و عمرو بن قیس، از خاندان مالک بن حسل، مکرز بن حفص بن احنف، همه ایشان برای پرداخت فدیه خویشاوندان و وابستگان خود به مدینه آمدند. جبیر بن مطعم می گفته است از همان هنگام که برای پرداخت فدیه به مدینه رفتم اسلام در دل من جا گرفت و چنان بود که شنیدم پیامبر، که درود خداوند بر او و خاندانش باد، در نماز مغرب سوره «و الطور» را خواند و از همان لحظه اسلام در دل من رخنه کرد.
سخن درباره نام اسیران بدر و کسانی که آنان را اسیر کردند
واقدی می گوید: از بنی هاشم عباس بن عبد المطلب که او را ابو الیسر کعب بن عمرو اسیر کرد و عقیل بن ابی طالب که او را عبید بن اوس ظفری اسیر کرد و نوفل بن حارث بن عبد المطلب که او را جبّار بن صخر اسیر کرد و هم پیمانی از بنی هاشم که از قبیله فهر بود به نام عتبة، چهار تن.
از خاندان مطلب بن عبد مناف، سائب بن عبید و عبید بن عمرو بن علقمه، دو تن که هر دو را سلمة بن اسلم بن حریش اشهلی اسیر کرد.
واقدی می گوید: این موضوع را ابن ابی حبیبة برای من نقل کرد و گفت برای آزادی آن دو کسی نیامد و چون مالی نداشتند پیامبر (ص) بدون دریافت فدیه آزادشان فرمود.
از خاندان عبد شمس بن عبد مناف، عقبة بن ابی معیط که به فرمان رسول خدا (ص) او را عاصم بن ثابت بن ابی الافلح گردن زد، او را عبد الله بن ابو سلمه عجلانی اسیر کرده بود. حارث بن ابی وجزة بن ابی عمرو بن امیه را سعد بن ابی وقاص اسیر کرده بود و ولید بن عقبة بن ابی معیط برای پرداخت فدیه او آمد و چهار هزار درهم فدیه او را پرداخت کرد.
واقدی می گوید: هنگامی که پیامبر (ص) فرمان داد اسیران را رد کنند و سپس میان اصحاب خود قرعه کشید، ابن حارث باز هم در سهم سعد بن ابی وقاص که خودش او را اسیر کرده بود قرار گرفت. عمرو بن ابی سفیان که علی بن ابی طالب (ع) او را اسیر کرد در قرعه کشی در سهم رسول خدا (ص) قرار گرفت و پیامبر (ص) او را بدون دریافت فدیه با سعد بن نعمان بن اکال از بنی معاویه که برای عمره به مکه رفته بود و زندانی شد و مشرکان رهایش نمی کردند مبادله فرمود.
محمد بن اسحاق در کتاب المغازی خود روایت می کند که عمرو بن ابی سفیان را علی (ع) در جنگ بدر اسیر کرد، مادر عمرو، دختر عقبة بن ابی معیط بود. عمرو همچنان در دست پیامبر (ص) باقی ماند و به ابو سفیان گفتند آیا فدیه پسرت عمرو را نمی پردازی گفت: آیا باید هم خون بدهم و هم مال پسرم حنظله را کشتند حالا فدیه عمرو را هم بدهم تا رهایش کنند، در دست آنان باشد و تا هر وقت می خواهند او را نگهدارند. در همان حال که عمرو در مدینه زندانی بود، سعد بن نعمان بن اکّال از قبیله بنی عمرو بن عوف که پیر مردی بود و از آنچه ابو سفیان نسبت به او انجام دهد بیم نداشت، همراه یکی از زنان خود برای انجام عمره به مکه آمد قریش هم عهد کرده بودند که متعرض حاجیان و عمره گزاران نشوند، ولی ابو سفیان او را گرفت و در مکه به عوض پسر خود عمرو زندانی کرد و برای گروهی از مردم مدینه این شعر را فرستاد: ای خویشاوندان ابن اکّال فریاد خواهی او را پاسخ دهید شما که پیمان بسته اید این سرور سالخورده را رها نکنید. ولی خاندان عمرو بن عوف زبون و فرو مایه اند اگر این قید و بند را از اسیر خود برندارند.
چون این شعر و خبر به اطلاع خاندان عمرو بن عوف رسید به حضور پیامبر (ص) رفتند و خبر را به اطلاع ایشان رساندند و تقاضا کردند عمرو پسر ابو سفیان را در اختیار ایشان بگذارد تا او را با سعد بن نعمان مبادله کنند و رسول خدا (ص) چنان فرمود و آنان عمرو را به مکه و پیش ابو سفیان فرستادند و او هم سعد را آزاد کرد. حسان بن ثابت در پاسخ ابو سفیان چنین سروده است: اگر سعد آزاد می بود آن روز در مکه پیش از آنکه اسیر شود بسیاری از شما را می کشت، با شمشیر تیز برنده و کمانی که از چوب نبع ساخته شده است و چون تیر از آن رها می شود بانگ ناله اش برمی خیزد.
ابو العاص بن ربیع را خراش بن صمه اسیر کرد و برادرش عمرو بن ربیع برای پرداخت فدیه او آمد. فدیه هم پیمانی از ایشان به نام ابو ریشه را نیز عمرو بن ربیع پرداخت و عمرو بن ازرق را هم عمرو بن ربیع آزاد کرد. عمرو بن ازرق پس از قرعه کشی در سهم تمیم، برده آزاد کرده خراش بن صمه، قرار گرفته بود. عقبة بن حارث حضرمی را عمارة بن حزم اسیر کرد ولی پس از قرعه کشی در سهم ابی بن کعب قرار گرفت و عمرو بن ابو سفیان بن امیه فدیه او را پرداخت. و ابو العاص بن نوفل بن عبد شمس که عمار بن یاسر او را اسیر کرد و برای آزادی و پرداخت فدیه او پسر عمویش آمد، جمعا هشت تن.
از خاندان نوفل بن عبد مناف، عدی بن خیار که خراش بن صمه او را اسیر کرد و عثمان بن عبد شمس برادر زاده عتبة بن غزوان که هم پیمان ایشان بود و او را حارثة بن نعمان اسیر کرده بود، و ابو ثور که او را ابو مرثد غنوی اسیر کرده بود، جمعا سه تن که هر سه تن را جبیر بن مطعم با پرداخت فدیه آزاد کرد.
از خاندان عبد الدار بن قصی ابو عزیز بن عمیر که او را ابو الیسر اسیر گرفت اما در قرعه کشی در سهم محرز بن نضله قرار گرفت. واقدی می گوید: ابو عزیز برادر پدر و مادری مصعب بن عمیر بود و مصعب به محرز بن نضله گفت: او را ارزان از دست ندهی که مادری بسیار توانگر در مکه دارد. ابو عزیز به مصعب گفت: ای برادر سفارش تو نسبت به برادرت چنین است مصعب گفت: محرز برادر من است نه تو، و مادرش برای فدیه او چهار هزار درهم فرستاد و این پس از آن بود که پرسیده بود بیشترین مبلغی که برای افراد قریش فدیه پرداخته اند چقدر است، گفته بودند چهار هزار درهم و او چهار هزار درهم را فرستاد.
اسود بن عامر بن حارث بن سباق که او را حمزة بن عبد المطلب اسیر کرده بود، جمعا دو تن که برای آزادی و پرداخت فدیه آن دو طلحة بن ابی طلحه به مدینه آمد.
از خاندان اسد بن عبد العزی بن قصی، سائب بن ابی حبیش بن مطلب بن اسد بن عبد العزی که او را عبد الرحمان بن عوف اسیر کرد و عثمان بن حویرث بن عثمان بن اسد بن عبد العزی که او را حاطب بن ابی بلتعه اسیر کرد، و سالم بن شمّاخ که او را سعد بن ابی وقاص اسیر کرد و برای پرداخت فدیه این سه تن عثمان بن ابی حبیش آمد و برای هر یک چهار هزار درهم فدیه پرداخت.
از خاندان تمیم بن مره مالک بن عبد الله بن عثمان که او را قطبه بن عامر بن حدیده اسیر گرفت و او در مدینه به حال اسیر درگذشت.
از خاندان مخزوم، خالد بن هشام بن مغیره که او را سواد بن غزیه اسیر کرد، و امیة بن ابی حذیفة بن مغیره که او را بلال اسیر کرد، و عثمان بن عبد الله بن مغیرة که در جنگ نخله گریخته بود و او را واقد بن عبد الله تمیمی در جنگ بدر اسیر کرد و به او گفت: سپاس خداوندی را که امروز مرا بر تو که در جنگ نخله گریختی پیروز فرمود. برای پرداخت فدیه این سه تن عبد الله بن ابی ربیعه آمد و برای هر یک چهار هزار درهم فدیه داد. ولید بن ولید بن مغیره که او را عبد الله بن جحش اسیر کرد، برای پرداخت فدیه او دو برادرش خالد و هشام پسران ولید آمدند، هشام می خواست برای فدیه او سه هزار درهم بپردازد ولی عبد الله بن جحش از پذیرفتن آن خودداری کرد. خالد به برادر خود هشام گفت: چون ولید برادر مادری تو نیست چنین می کنی و حال آنکه به خدا سوگند هر چه عبد الله بگوید برای آزادی ولید انجام می دهم. چون فدیه او را به چهار هزار درم پرداختند، او را با خود از مدینه آوردند و چون به ذو الحلیفه رسیدند ولید گریخت و به حضور پیامبر (ص) بازگشت و مسلمان شد. به او گفتند: کاش پیش از آنکه فدیه ات پرداخت می شد مسلمان می شدی گفت: خوش نداشتم تا همچون افراد قوم خود فدیه نپرداخته ام، مسلمان شوم.
واقدی می گوید: و گفته شده است ولید بن ولید را سلیط بن قیس مازنی اسیر گرفته است، و قیس بن سائب که او را عبدة بن حسحاس اسیر کرد و چون می پنداشت ثروتمند است او را مدتی پیش خود باز داشت تا آنکه برادرش فروة بن سائب برای پرداخت فدیه او آمد و مدتی ماند و سرانجام همان چهار هزار درم را پرداخت ولی مقداری از فدیه او کالا بود.
از خاندان ابو رفاعة، صیفی بن ابی رفاعة بن عائذ بن عبد الله بن عمیر بن مخزوم، که او را مردی از مسلمانان اسیر کرد و چون مالی نداشت مدتی همانجا ماند و سرانجام آن مرد او را رها کرد. و ابو المنذر بن ابی رفاعة بن عائذ که واقدی ننوشته است چه کسی او را اسیر کرده است و فدیه او دو هزار درهم پرداخت شد. و عبد الله بن سائب بن عائذ بن عبد الله که کنیه اش ابو عطاء بود و او را سعد بن ابی وقاص اسیر کرد و فدیه او هزار درهم پرداخت شد. و مطلب بن حنطب بن حارث بن عبید بن عمیر بن مخزوم که او را ابو ایوب انصاری اسیر کرد و چون مالی نداشت پس از مدتی ابو ایوب او را آزاد کرد. و خالد بن اعلم عقیلی هم پیمان بنی مخزوم و هموست که این بیت را سروده و گفته است: چنان نیستیم که از پاشنه های پای ما خون بریزد بلکه همواره بر پشت پاهایمان خون می چکد- یعنی هیچ گاه پشت به جنگ نمی دهیم و همیشه رویاروییم- .
محمد بن اسحاق می گوید: همو نخستین کسی بود که پشت به جنگ داد و گریخت، او را خبّاب بن منذر بن جموح اسیر کرد و برای پرداخت فدیه او عکرمة بن ابی جهل آمد. جمعا ده تن.
از خاندان جمح عبد الله بن ابیّ بن خلف که او را فروة بن ابی عمرو بیاضی اسیر کرد پدرش ابیّ بن خلف برای پرداخت فدیه او آمد و فروة مدتی از قبول فدیه خود داری کرد، و ابو عزه عمرو بن عبد الله بن وهب که رسول خدا (ص) او را بدون دریافت فدیه آزاد فرمود. او شاعری بد زبان بود و پیامبر (ص) پس از اینکه در جنگ احد او را اسیر گرفتند کشت. واقدی ننوشته است چه کسی او را در جنگ بدر اسیر کرده است. وهب بن عمیر بن وهب که او را رفاعة بن رافع زرقی اسیر گرفت و پدرش عمیر بن وهب برای پرداخت فدیه او آمد که چون مسلمان شد پیامبر (ص) پسرش را بدون دریافت فدیه آزاد فرمود، و ربیعة بن دراج بن عنبس بن وهبان بن وهب بن حذاقة بن جمح که فقیر بود و چیزی اندک از او گرفته و آزاد شد و واقدی ننوشته است چه کسی او را اسیر کرده است، وفا که، برده آزاد کرده امیة بن خلف، که سعد بن ابی وقاص اسیرش کرد، جمعا پنج تن.
از خاندان سهم بن عمرو، ابو وداعة بن ضبیرة و او نخستین اسیری بود که فدیه اش پرداخت شد. پسرش مطلب برای پرداخت فدیه او آمد و چهار هزار درهم پرداخت و واقدی ننوشته است چه کسی او را اسیر کرده است. و فروة بن قیس بن عدی بن حذافة بن سعید بن سهم که او را ثابت بن اقزم اسیر گرفت و عمرو بن قیس برای پرداخت فدیه او آمد و چهار هزار درهم پرداخت کرد. و حنظلة بن قبیصة بن حذاقة بن سعد که عثمان بن مظعون او را اسیر کرد و حجاج بن حارث بن قیس بن سعد بن سهم که او را نخست عبد الرحمان بن عوف اسیر کرد و گریخت و سپس ابو داود مازنی او را به اسیری گرفت، جمعا چهار تن. از خاندان مالک بن حسل، سهیل بن عمرو بن عبد شمس بن عبدود بن نصر بن مالک، که او را مالک بن دخشم اسیر کرد و برای پرداخت فدیه او مکرز بن حفص بن احنف آمد و در مورد مبلغ به توافق رسید که چهار هزار درهم بپردازد. گفتند: مال را بیاور، گفت: آری اینک مردی را به جای مردی دیگر یا پایی را به جای پای دیگر در بند کنید- مرا به جای او بگیرید- چنان کردند و سهیل را آزاد ساختند و مکرز بن حفص را پیش خود باز داشتند، تا آنکه سهیل از مکه مال را فرستاد و عبد الله بن زمعة بن قیس بن نصر بن مالک که او را عمیر بن عوف، برده آزاد کرده سهیل بن عمرو، اسیر گرفته بود، و عبد العزّی بن مشنوء بن وقدان بن عبد شمس بن عبدود که او را نعمان بن مالک اسیر کرد.
نام عبد العزّی را پس از اینکه مسلمان شد پیامبر (ص) به عبد الرحمان تغییر داد، جمعا سه تن.
از خاندان فهر طفیل بن ابی قنیع که جمعا چهل و شش اسیرند.
در کتاب واقدی آمده است اسیرانی که شمار و نامشان شناخته شده است چهل و نه تن بوده اند ولی واقدی توضیح دیگری درباره این جمله خود نداده است.
واقدی همچنین از قول سعید بن مسیب نقل می کند که گفته است: شمار اسیران هفتاد تن بوده است و شمار کشته شدگان بیش از هفتاد است جز اینکه اسیران معروف و شناخته شده همینها که نام بردیم هستند و مورخان نامهای اسیران دیگر را ثبت نکرده اند.

سخن درباره کسانی از مشرکان که در بدر اطعام کردند

واقدی می گوید: آنچه مورد اتفاق است و در آن خلافی نیست این است که آنان نه تن بوده اند، از خاندان عبد مناف، حارث بن عامر بن نوفل بن عبد مناف، و عتبه و شیبه پسران ربیعة بن عبد شمس.
از خاندان اسد بن عبد العزی، زمعة بن اسود بن مطلب بن اسد و نوفل بن خویلد که معروف به ابن العدویه است.
از خاندان مخزوم، ابو جهل عمرو بن هشام بن مغیرة.
از خاندان جمح، امیة بن خلف.
از خاندان سهم، نبیه و منبه پسران حجاج که همین نه تن هستند. واقدی می گوید: سعید بن مسیب می گفته است: هیچ کس در بدر اطعام نکرد مگر آنکه کشته شد. واقدی همچنین می گوید: گروهی دیگر را هم در زمره اطعام کنندگان در بدر نام برده اند که در مورد آنان اختلاف است، مثل سهیل بن عمرو و ابو البختری و کسان دیگری غیر آن دو. گوید: اسماعیل بن ابراهیم از موسی بن عقبه برای من نقل کرد که می گفته است: نخستین کس که برای مشرکان شتر کشت ابو جهل بود که در مرّ الظهران ده شتر کشت و پس از او امیة بن خلف در عسفان نه شتر کشت. سپس سهیل بن عمرو در قدید ده شتر کشت. از آنجا به سوی آبهای کنار دریا رفتند، راه را گم کردند و همانجا یک روز ماندند و شیبة برای ایشان نه شتر کشت. سپس به ابواء رسیدند و قیس جمحی برای آنان نه شتر کشت و پس از او عتبه ده شتر کشت و سپس حارث بن عمرو برای آنان نه شتر کشت و ابو البختری کنار آب بدر ده شتر و پس از او مقیس بن ضبابه هم کنار آب بدر نه شتر کشتند و آنگاه جنگ آنان را به خود مشغول داشت.
واقدی می گوید: ابن ابی الزناد می گفت: به خدا سوگند گمان نمی کردم که مقیس یارای کشتن یک شتر داشته باشد.
واقدی سپس افزوده است که من قیس جمحی را نمی شناسم، ولی ام بکر از قول پسرش مسور بن مخرمة نقل می کند که می گفته است معمولًا چند تن در طعام دادن شرکت می کردند که به نام یکی از ایشان نسبت داده و در مورد دیگران سکوت می شد.
محمد بن اسحاق روایت می کند که عباس بن عبد المطلب هم در بدر از اطعام کنندگان بوده است و همچنین طعیمة بن عدی که او و حکیم و حارث بن عامر بن نوفل با یکدیگر نوبت داشتند و ابو البختری هم با حکیم بن حزام نوبت داشت. نضر بن حارث بن کلدة بن علقمه بن عبد مناف بن عبد الدار هم از اطعام کنندگان بود.
ابن اسحاق می گوید: پیامبر (ص) کشته شدن حارث بن عامر را خوش نمی داشت و روز جنگ بدر فرمود: هر کس از شما بر او دست یافت او را برای یتیمان خاندان نوفل رها کند. قضا را او در معرکه کشته شد.