فهرست کتاب


جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه جلد 6

ابن ابی الحدید دکتر محمود مهدوی دامغانی‏

داستان جنگ بدر

فصل سوم در شرح داستان جنگ بدر است. ما این موضوع را نخست از کتاب المغازی محمد بن عمر واقدی نقل می کنیم و سپس اضافاتی را که محمد بن اسحاق در کتاب المغازی خود و احمد بن یحیی بن جابر بلاذری در کتاب تاریخ الاشراف خود آورده اند نقل خواهیم کرد.
واقدی می گوید: چون به پیامبر (ص) خبر رسید که کاروان قریش از مکه به آهنگ شام بیرون آمده است و قریش همه اموال خویش را در آن کاروان جمع کرده است، یاران خود را بر آن کار فراخواند و به قصد فرو گرفتن کاروان در آغاز شانزدهمین ماه هجرت خویش همراه یکصد و پنجاه و گفته اند دویست مرد بیرون آمد، ولی با کاروان رویاروی نشد و به کاروان که به سوی شام می رفت نرسید. این همان است که به جنگ ذو العشیرة معروف است. پیامبر (ص) از آنجا بدون اینکه جنگی انجام دهد به مدینه برگشت. چون زمان برگشت آن کاروان از شام فرا رسید پیامبر (ص) یاران خود را برای فرو گرفتن آن کاروان فرا خواند و طلحة بن عبید الله و سعید بن زید بن عمرو بن نفیل را ده شب پیش از خروج خود از مدینه برای تجسس از خبر کاروان گسیل داشت و آن دو بر شخصی به نام کشد جهنی در منطقه ای که موسوم به نخبار و در ساحل دریا و پس از ذو المروة است فرود آمدند. او آن دو را پناه داد و پذیرایی کرد و ایشان در پناه و سایه خیمه ای مویین بودند و همچنان بر جای خود ثابت ماندند تا کاروان از آنجا گذشت.
کشد جهنی آن دو را بر نقطه بلندی از زمین برد و آن دو بر آن قوم و چیزهایی که کاروان با خود می برد نگریستند. کاروانیان پیش از آن از کشد می پرسیدند آیا کسی از جاسوسان محمد را ندیده ای او در پاسخ می گفت: پناه بر خدا می برم جاسوسان محمد در نخبار چه می کنند چون کاروان از آن منطقه گذشت آن دو آن شب را همانجا گذراندند و فردای آن شب بیرون آمدند و کشد هم برای بدرقه آنان بیرون آمد و آن دو را به ذو المروة رساند. کاروان هم شتابان راه ساحلی را پیش گرفت و شب و روز از بیم تعقیب در حرکت بود. طلحه و سعید همان روزی به مدینه رسیدند که پیامبر (ص) در بدر با قریش رویاروی شده بود، آنان برای رسیدن به پیامبر (ص) بیرون آمدند و در تربان پیامبر (ص) را ملاقات کردند. تربان میان ملل و ساله و بر کنار شاهراه است و محل زندگی عروة بن اذینه شاعر بوده است. پس از این هنگام، کشد که طلحه و سعید به پیامبر (ص) گفته بودند که با آنان نیکو رفتار کرده است، به حضور پیامبر (ص) آمد. رسول خدا (ص) به او خیر مقدم گفت و گرامی داشت و فرمود: آیا میل داری ینبع را در اختیارت قرار دهم گفت: من سالخورده ام و عمرم سپری شده است، لطف کن و آن را در اختیار برادر زاده ام بگذار و پیامبر (ص) چنان فرمود. گویند: پیامبر (ص) مسلمانان را فرا خواند و آماده ساخت و فرمود: این کاروان قریش است که اموال ایشان در آن است، شاید خداوند آن را به غنیمت به شما ارزانی فرماید.
برای آن کار آنان که باید شتاب گیرند شتاب گرفتند و کار چنان شد که گاه پسری با پدر خود در مورد اینکه کدامیک بروند و قرعه کشی کردند. از جمله کسانی که در این بار با پدر خویش قرعه کشید سعد بن خیثمه بود. سعد به پدرش گفت: اگر چیز دیگری جز بهشت می بود ترا ویژه آن می کردم و بر تو ایثار می داشتم و من در این راه آرزوی بهشت دارم و امید شهادت. پدرش خیثمه گفت: مرا برای این کار ترجیح بده و خودت همراه و با زنان خویش باش، سعد نپذیرفت. خیثمه گفت: فرزندم ناچار باید یکی از ما دو تن اینجا بماند، قرعه کشیدند و قرعه به نام سعد برآمد و سعد در جنگ بدر شهید شد. گروه بسیاری از یاران پیامبر (ص) از همراهی با آن حضرت خود داری کردند و بیرون شدن او را از مدینه خوش نمی داشتند و در این مورد سخن و گفتگو بسیار شد. گروهی از اهل بینش و افراد دارای حسن نیت هم از همراهی با پیامبر (ص) خودداری کردند که نمی پنداشتند جنگی در پیش باشد، بلکه گمان آن داشتند که این سفر برای کسب غنیمت است و اگر گمان می کردند که جنگ خواهد بود هرگز تخلف نمی کردند. از جمله ایشان اسید بن حضیر است، چون رسول خدا (ص) باز آمد، اسید گفت: سپاس خداوندی را که ترا شاد و بر دشمنت پیروز گردانید، و سوگند به آنکه ترا به حق فرستاده است، من به منظور حفظ جان خود از همراهی با تو باز نایستادم، بلکه اصلا نمی پنداشتم که تو با دشمن برخورد می کنی و گمان نمی بردم که جز گرفتن کاروان مسأله دیگری هم خواهد بود. پیامبر (ص) فرمود: راست می گویی.
گوید: پیامبر (ص) بیرون آمد و چون به ناحیه معروف به بقع که همان خانه های سقیا و در واقع متصل به مدینه است رسید، فرود آمد و لشکرگاه ساخت و جنگجویان را سان دید و از میان ایشان عبد الله بن عمر، اسامة بن زید، رافع بن خدیج، براء بن عازب، اسید بن ظهیر، زید بن ارقم و زید بن ثابت را برگرداند و به آنان اجازه شرکت در جنگ نداد.
واقدی می گوید: ابوبکر بن اسماعیل از پدرش از عامر بن سعد بن ابی وقاص از قول پدرش برای من نقل کرد که می گفته است: در آن روز پیش از آنکه پیامبر (ص) ما را سان ببیند برادرم عمیر بن ابی وقاص را دیدم که خویش را مخفی می کند. گفتم: برادر ترا چه می شود گفت: بیم آن دارم که پیامبر (ص) مرا ببیند و سنّ مرا کم بشمرد و برگرداند و من دوست دارم بیرون بیایم، شاید خداوند شهادت را روزی من فرماید. گوید: چون از مقابل پیامبر (ص) عبور کرد سنّ او را کم شمرد و فرمود: برگرد. عمیر گریست و پیامبر (ص) به او اجازه شرکت در جنگ فرمود.
گوید: سعد بن ابی وقاص می گفته است: به سبب کوچکی او من حمایل شمشیرش را گره می زدم و بر او می بستم و او در حالی که شانزده ساله بود در بدر شهید شد. واقدی گوید: چون پیامبر (ص) در کنار خانه های سقیا فرود آمد به یاران خود فرمان داد از چاه آنان آب بردارند و خود از آب آن چاه نوشید و نخستین کس بود که از آن آب نوشید و کنار آن چاه نماز گزارد و سپس برای مردم مدینه دعا کرد و چنین عرضه داشت: «پروردگارا همانا ابراهیم بنده و دوست و پیامبر تو برای مردم مکه دعا کرد و من، محمد، که بنده و پیامبر تو هستم برای مردم مدینه فرا می خوانم که در پیمانه و کشت و کارو
میوه های آنان برکت دهی، خدایا مدینه را برای ما دوست داشتنی قرار بده و وبایی- تب و نوبه ای- را که در آن است به منطقه خم ببر، پروردگارا من میان دو سنگلاخ مدینه را- این سو و آن سوی آن را- محترم و جای امان قرار دادم همانگونه که دوست تو ابراهیم مکه را آنچنان قرار داد.» واقدی می گوید: خم در حدود 3 میلی جحفه قرار دارد.
پیامبر (ص)، عدی بن ابی الزغباء و بسبس بن عمرو را پیشاپیش گسیل فرمود. در این هنگام عبد الله بن عمرو بن حزام به حضور پیامبر (ص) آمد و گفت: ای رسول خدا از آنکه اینجا فرود آمدی و سپاه خویش را سان دیدی بسیار شاد شدم و فال فرخنده زدم، چه اینجا لشکرگاه ما که بنی سلمه هستیم بود، در آن جنگی که میان ما و مردم حسیکه صورت گرفت.
واقدی می گوید: منظور همان حسیکة الذباب است، و ذباب نام کوهی کنار مدینه است و یهودیان آنجا خانه و سکونت داشتند. عبد الله بن عمرو بن حزام گفت: ای رسول خدا ما هم همینجا سپاه خود را سان دیدیم و به هر کس که یارای حمل سلاح داشت، اجازه شرکت در جنگ دادیم و کسانی را که کوچک بودند و یارای حمل سلاح نداشتند برگرداندیم. سپس به جنگ یهودیان حسیکه که عزیزترین یهودیان آن روزگار بودند رفتیم و آنان را آنچنان که می خواستیم کشتیم، و نتیجه آن شد که یهودیان دیگر تا امروز برای ما خوار و زبونند، و ای رسول خدا آرزومندم ما و قریش هم که رویاروی می شویم، خداوند چشمت را روشن فرماید.
واقدی می گوید: چون روز بر آمد، خلاد بن عمرو بن جموح به خانه خود در خرباء برگشت، پدرش عمرو بن جموح به او گفت: فکر می کردم رفته اید. خلاد گفت: پیامبر (ص) مردم را در بقع سان می بیند. عمرو گفت: چه فال فرخنده ای، به خدا سوگند امیدوارم غنیمت یابید و به مشرکان قریش پیروز شوید، همینجا محل فرود آمدن ما بود روزی که به حسیکه می رفتیم.
گوید: پیامبر (ص) نام آنجا را تغییر داد و سقیا نام نهاد. خلاد گوید: در نظر داشتم آن چاه را بخرم که سعد بن ابی وقاص آن را به دو شتر نر جوانه خرید و هم گفته اند برای آن هفت وقیه پرداخت کرد. چون به پیامبر (ص) گفته شد که سعد آن را خریده است فرمود معامله پر سودی انجام داده است.
واقدی می گوید: پیامبر (ص) دوازده شب گذشته از رمضان از سقیا کوچ فرمود و مسلمانانی که همراهش رفتند سیصد و پنج تن بودند و هشت تن هم عقب ماندند که پیامبر (ص) سهم آنان را هم از غنایم عنایت فرمود. شمار شترانی که همراه مسلمانان بود هفتاد شتر بود. که هر دو تن یا سه و چهار تن به ترتیب از یک شتر استفاده می کردند.
پیامبر (ص) و علی بن ابی طالب (ع) و مرثد بن ابی مرثد و بعضی به جای مرثد زید بن حارثه را نام برده اند از یک شتر استفاده می کردند و به نوبت سوار می شدند. حمزة بن عبد المطلب و زید بن حارثه و ابو کبشة و انسه بردگان آزاد کرده رسول خدا (ص) هم از یک شتر استفاده می کردند. عبیدة بن حارث و طفیل و حصین پسران حارث و مسطح بن اثاثه هم یک شتر داشتند که شتر آبکش و متعلق به عبیدة بن حارث بود و آن را از ابو داود مازنی خریده بود. معاذ و عوف و معوذ پسران عفراء و ابو الحمراء وابسته ایشان هم یک شتر داشتند. ابی بن کعب و عمارة بن حزام و حارثه بن نعمان هم بر یک شتر سوار می شدند. خراش بن صمّه و قطبة بن عامر بن حدیده و عبد الله بن عمرو بن حزام هم یک شتر داشتند. عتبة بن غزوان و طلیب بن عمیر یک شتر داشتند که متعلق به عتبة بود و عبس نام داشت. مصعب بن عمیر و سویبط بن حرمله و مسعود بن ربیع یک شتر داشتند که از مصعب بود. عمار بن یاسر و عبد الله بن مسعود یک شتر داشتند، عبد الله بن کعب و ابو داوود مازنی و سلیط بن قیس شتر نری داشتند که از عبد الله بن کعب بود. عثمان بن عفان و قلامه و عبد الله پسران مظعون و سائب بن عثمان هم به نوبت بر یک شتر سوار می شدند.
ابو بکر و عمرو عبد الرحمان بن عوف هم یک شتر داشتند، سعد بن معاذ و برادرش و برادر زاده اش حارث بن اوس و حارث بن انس یک شتر آبکش داشتند که از سعد بن معاذ بود و ذیّال نام داشت. سعید بن زید و سلمة بن سلامة بن وقش و عباد بن بشر و رافع بن یزید بر شتری آبکش که از سعید بن زید بود سوار می شدند و چیزی جز یک صاع خرما زاد و توشه نداشتند.
واقدی می گوید: معاذ بن رفاعه از قول پدرش نقل می کند که می گفته است همراه پیامبر (ص) به جنگ بدر رفتیم. هر سه تن به نوبت سوار یک شتر می شدیم. من وبرادرم خلّاد بن رافع شتر نوجوانه ای داشتیم، عبیدة بن یزید بن عامر هم با ما بود و به نوبت سوار می شدیم، حرکت کردیم و چون به روحاء رسیدیم شتر ما درمانده شد و به زانو در آمد و رنجه شد. برادرم گفت: بار خدایا اگر ما را بر همین شتر تا مدینه برگردانی نذر می کنم آن را در راه تو قربان کنم، در این هنگام پیامبر (ص) از کنار ما گذشت و ما بر آن حال بودیم.
گفتیم: ای رسول خدا شتر ما رنجه شده است و به زانو در آمده است. آب خواست، مضمضه کرد و در ظرفی وضو گرفت و فرمود: دهانش را بگشایید، چنان کردیم، از آن آب در دهان شتر ریخت و بر سر و گردن و شانه و کوهان و پاشنه و دمش پاشید و فرمود: سوار شوید. پیامبر (ص) حرکت کرد و رفت و ما پایین تر از جایی که منصرف نام داشت به آن حضرت رسیدیم، و شترمان ما را می برد. در بازگشت از بدر همینکه به مصلی رسیدیم زانو به زمین زد. برادرم شتر را کشت و گوشتش را پخش کرد و صدقه داد.
واقدی می گوید: روایت شده است که سعد بن عبادة در جنگ بدر بر بیست شتر مردم را سوار کرد، یا او را بر بیست شتر به بدر برده بودند. یعنی هر چندی بر شتر یکی از همراهان سوار می شد. گوید: از سعد بن ابی وقاص نقل شده است که می گفته است: همراه رسول خدا (ص) به بدر رفتیم و هفتاد شتر همراهمان بود که هر دو و سه و چهار تن به نوبت بر شتری سوار می شدند و من در میان یاران پیامبر (ص) از بزرگترین چاره اندیشان و توانگر بودم و از همگان بر پیاده روی تواناتر و تیر اندازتر بودم. در رفت و برگشت یک گام هم سوار نشدم.
واقدی می گوید: هنگامی که پیامبر (ص) از سقیا حرکت کرد عرضه داشت: بار خدایا اینان پای برهنگان پیاده اند، سوارشان فرمای. برهنگانند، جامه بر ایشان بپوشان.
گرسنگانند، سیرشان فرمای. بی نوایانند، به فضل خود بی نیازشان فرمای.
گوید: هیچیک از مسلمانان از جنگ بدر برنگشت مگر اینکه اگر می خواست سوار شود، مرکوب داشت. به هر مرد یک یا دو شتر رسید و هر آن کس که برهنه بود جامه دار شد و به زاد و توشه قریش دست یافتند. چون فدیه اسیران را گرفتند هر نیازمندی از ایشان بی نیاز و توانگر شد.
گوید: پیامبر (ص) قیس بن ابی صعصعه را که نام و نسب پدرش عمر بن یزید بن عوف بن مبذول است به فرماندهی پیادگان گماشت و به او فرمان داد مسلمانان را بشمرد.
قیس آنان را کنار چاه ابو عبیدة فرود آورد و شمرد و به پیامبر (ص) خبر داد.
پیامبر (ص) از بیوت السقیا حرکت فرمود، دره عقیق را پیمود و سپس راه مکیمن را پیمود و چون به ریگزار ابن ازهر رسید زیر درختی که آنجا بود فرود آمد. ابو بکر برخاست و از چند سنگی که آنجا بود محراب و سجده گاهی فراهم آورد که پیامبر (ص) آنجا نماز گزارد، و تا صبح دوشنبه همانجا بود. آنگاه آهنگ ملل و تربان کرد که میان حفیره و ملل است.
واقدی می گوید: سعد بن ابی وقاص می گفت: هنگامی که در تربان بودیم پیامبر (ص) به من فرمود: ای سعد این آهو را ببین. من تیری در کمان نهادم، پیامبر برخاست و چانه خود را میان شانه و گوش من نهاد و عرضه داشت: پروردگارا تیر او را استوار بدار و به هدف بنشان. تیر من به گلوی آهو خورد. پیامبر (ص) لبخند زد، من دویدم و آهو را که هنوز رمق داشت گرفتم و سرش را بریدم و لاشه اش را با خود بردیم و چون در فاصله نزدیکی فرود آمدیم پیامبر (ص) دستور فرمود گوشت آن را میان یارانش تقسیم کردند.
واقدی می گوید: همراه یاران رسول خدا فقط دو اسب بود، یکی از مرثد بن ابی مرثد غنوی و دیگری از مقداد بن عمرو بهرانی، هم پیمان بنی زهره. و گفته شده است اسب دیگر از زبیر بوده است. در اینکه بیش از دو اسب نبوده است اختلافی نیست، و این هم قطعی است که یک اسب از مقداد بوده است. از قول ضباعة دختر زبیر از مقداد روایت شده که گفته است: در جنگ بدر همراه من اسبی بود که سبحة نام داشت. سعد بن مالک غنوی هم از پدران خود نقل می کند که مرثد بن ابی مرثد غنوی در جنگ بدر شرکت کرد و بر اسبی به نام سیل سوار بود. واقدی می گوید: قریش همراه کاروان خود به شام رسید. کاروان مرکب از هزار شتر بود با سرمایه های بزرگ، در مکه هیچ مرد و زن قرشی باقی نمانده بود که یک مثقال طلا یا هر چه بیشتر که داشته بود همراه کاروان کرده بود و برخی از زنان سرمایه های بسیار اندک فرستاده بودند، گفته اند در آن کاروان پنجاه هزار دینار سرمایه بوده است، برخی هم کمتر گفته اند. و گفته اند بیشترین سرمایه ای که در آن کاروان بوده به خاندان سعید بن العاص و ابو احیحه مربوط بوده است. بدین صورت که یا سرمایه خودشان و یا سرمایه دیگران بر مبنای سود نصف به نصف بوده است. و به هر حال بیشترین سهم سرمایه کاروان از ایشان بوده است و گفته اند. خاندان مخزوم در آن کاروان دویست شتر و چهار یا پنج هزار دینار سرمایه داشته اند و هم گفته می شده است که حارث بن عامر بن نوفل در آن کاروان هزار دینار سرمایه داشته است.
واقدی می گوید: هشام بن عمارة بن ابی الحویرث برایم نقل کرد که خاندان عبد مناف در آن کاروان ده هزار مثقال طلا سرمایه داشتند و محل بازرگانی ایشان شهر غزه از شام بوده است.
واقدی می گوید: عبد الله بن جعفر از ابو عون برده آزاد کرده مسور، از مخرمة بن نوفل برای من نقل کرد که می گفته است: چون به شام رسیدیم مردی از قبیله جذام به ما رسید و به ما خبر داد که محمد در آغاز حرکت ما مترصد فرو گرفتن کاروان بوده است و هم اکنون هم او را در حالی پشت سر گذاشته که منتظر باز گشت ماست. او گفت: محمد بر ضد ما با همه مردم طول راه هم پیمان شده و سوگند خورده است. مخرمه گوید: ما از شام ترسان بیرون آمدیم که از کمین می ترسیدیم بدین سبب بود که چون از شام بیرون آمدیم ضمضم بن عمرو را گسیل داشتیم. واقدی می گوید: عمرو بن عاص هم در آن کاروان بوده است. او پس از آن چنین می گفته است: همینکه به زرقاء که از ناحیه شام و در دو منزلی اذرعات است رسیدیم و آهنگ مکه داشتیم، مردی از قبیله جذام ما را دید و گفت محمد هنگام آمدن شما قصد حمله به کاروان شما را با یاران خود داشت، گفتیم: متوجه نشدیم. گفت: آری این چنین بود، یک ماه در کمین بود و سپس به یثرب برگشت، شما آن روز که محمد قصد حمله به شما را داشت سبکبار بودید و امروز او آماده تر است که متعرض شما شود و بر شما روز می شمرد، شمردنی. مواظب کاروان خود باشید و رایزنی و چاره اندیشی کنید که به خدا سوگند نمی بینم شما ساز و برگ و اسلحه و شمار کافی داشته باشید، در این هنگام بود که تصمیم خود را گرفتند و ضمضم بن عمرو را گسیل داشتند.
ضمضم در کاروان بود، قریش هنگامی که از کنار دریا می گذشتند به او که دو شتر نر جوان همراه داشت برخوردند و او را به بیست مثقال اجیر کردند. ابو سفیان به او گفت برود و به قریش خبر دهد که محمد حتماً قصد حمله به کاروان دارد و به او دستور داد بینی شتر خویش را ببرد و به هنگام ورود به مکه پالان و جهاز آن را واژگونه کند و جلو و پشت پیراهن خود را پاره کند و فریاد بر آورد: کمک... کمک گفته اند ضمضم بن عمرو را از تبوک گسیل داشته اند، در آن کاروان سی مرد قرشی بودند که از جمله ایشان عمرو عاص و مخرمة بن نوفل را نام برده اند.
واقدی می گوید: پیش از آمدن ضمضم به مکه، عاتکه دختر عبد المطلب خوابی دیده بود که او را ترسانده و در سینه اش بزرگ آمده بود. عاتکه به عباس بن عبد المطلب پیام فرستاد و چون آمده به او گفت: ای برادر به خدا سوگند خوابی دیده ام که مرا ترسانده است و بیم آن دارم که مصیبت و شری بر قوم تو برسد و آنچه را که برای تو می گویم پوشیده بدار. خواب دیدم شتر سواری آمد و کنار ابطح ایستاد و با صدای بسیار بلند فریاد بر آورد که: ای فریبکاران تا سه روز دیگر به کشتارگاههای خود بروید و این موضوع را سه بار فریاد کشید و چنان دیدم که مردم پیش او جمع شدند، او را به مسجد درآمد و مردم هم از پی او بودند. آنگاه شترش او را بر فراز کعبه برد و او همچنان سه بار با صدای بلند همان سخن را تکرار کرد و سپس شترش او را بر قله کوه ابو قبیس برد، آنجا هم همان سخن را سه بار با صدای بلند گفت و سپس سنگی از کوه ابو قبیس بر گرفت و آن را رها کرد. سنگ همچنان فرو می آمد و چون به دامنه کوه رسید پاره پاره شد و هیچ خانه و حجره ای در مکه باقی نماند مگر اینکه پاره ای از آن سنگ در آن افتاد.
واقدی می گوید: پس از آن عمرو عاص می گفته است من هم همه این امور را در خواب دیدم و در خانه خودمان هم پاره ای از آن سنگ را دیدم که از ابو قبیس جدا شده بود. و همه این امور مایه عبرت بود ولی خداوند در آن هنگام اراده نفرموده بود که مسلمان شویم و اسلام ما را تا هنگامی که اراده فرموده بود به تأخیر انداخت.
می گوید [ابن ابی الحدید ]:یکی از یاران ما می گفت: آیا برای عمرو عاص کافی نبود که از طریق استهزاء و مسخرگی و سبک شمردن خرد مسلمانان و از روی نفاق بگوید که من خود آشکارا پاره سنگ را در خانه های مکه دیدم که به آن بسنده نکرده و به صراحت می گوید خداوند متعال نمی خواست و اراده نفرموده بود که ما در آن هنگام مسلمان شویم.
واقدی می گوید: در هیچیک از خانه ها و حجره های بنی هاشم و بنی زهره چیزی از پاره های آن سنگ نیفتاد. گوید: عباس گفت: خوابی شگفت است و اندوهگین بیرون رفت. ولید بن عتبة بن ربیعه را که با او دوست بود دید و آن خواب را برای او بازگو کرد و از او خواست آن را پوشیده بدارد، ولی این سخن میان مردم پراکنده شد. عباس می گوید: بامداد فردایش که برای طواف کعبه رفتم، ابو جهل همراه گروهی از قریش درباره آن خواب گفتگو می کردند، ابو جهل از من پرسید: داستان این خواب عاتکه چیست گفتم: چه بوده است و موضوع چیست گفت: ای خاندان عبد المطلب به این بسنده نکردید و خوشنود نشدید که مردان شما پیشگویی کنند که اینک زنان شما هم پیشگویی- پیامبری- می کنند. عاتکه می پندارد که چنین و چنان در خواب دیده است. ما سه روز منتظر می مانیم و به شما فرصت می دهیم. اگر آنچه گفته است حق باشد که صورت خواهد گرفت ولی اگر سه روز بگذرد و چنان اتفاقی نیفتد عهد نامه ای بر ضد شما خواهیم نوشت که شما دروغگوترین خاندان در عرب هستید عباس به او گفت: ای کسی که نشیمنگاهت زرد است، تو به دروغ و پستی سزاوارتر از مایی ابو جهل گفت: ما و شما در مجد و بزرگواری با یکدیگر همپایه بودیم. گفتید: سقایت با ما باشد، گفتیم: مهم نیست شما حاجیان را آب بدهید، سپس گفتید: پرده داری میان ما باشد، گفتیم: به آن اهمیتی نمی دهیم پرده داری از آن شما باشد. سپس گفتید: ریاست ندوه- انجمن خانه- با ما باشد، گفتیم: مهم نیست شما عهده دار فراهم ساختن خوراک و خوراندن آن به مردم باشید. پس از آن گفتید: رفاده و مواظبت از ضعیفان با ما باشد، گفتیم: مهم نیست، شما هر چه را که با آن می توانید به ضعیفان کمک کنید فراهم آورید و چون ما و شما مردم را خوراک می دادیم و مسابقه به اوج خود رسید و ما و شما چون دو اسب مسابقه بودیم و ما به بزرگی پیشی می گرفتیم، ناگاه گفتید: میان ما پیامبر مردی وجود دارد، بس نکردید و گفتید: پیامبر زن هم دارید. نه سوگند به لات و عزّی که این دیگر هرگز نخواهد بود. می گوید [ابن ابی الحدید ]:سخن ابو جهل را پیوسته و مرتب نمی بینم، زیرا در صورتی که همه این صفات و خصال پسندیده را که مایه شرف و مباهات قبایل بر یکدیگر است برای عباس می پذیرد، چگونه می گوید مهم نیست و اهمیت نمی دهیم، وانگهی چگونه می گوید همینکه ما و شما برای مردم خوراک فراهم ساختیم، و حال آنکه سخن ابو جهل در صورتی که منظّم بود که می گفت برای ما در قبال این افتخارات شما چه افتخاراتی وجود دارد، بعد هم می گوید ما همچون دو اسب مسابقه بودیم و بر مجد پیشی گرفتیم و مسابقه به اوج خود رسید و سواران شانه به شانه پیش می تاختند و حال آنکه هیچ چیزی را بیان نمی کند و افتخارات خود را نمی شمرد و شاید ابو جهل سخنانی گفته است که نقل نشده است.
واقدی می گوید: عباس می گفته است به خدا سوگند از من کاری جز انکار ساخته نبود و بدین سبب منکر شدم که عاتکه اصلًا چنان خوابی دیده باشد. چون روز را به شب رساندم هیچ زنی که نسبش به عبد المطلب برسد باقی نماند مگر آنکه پیش من آمد، و همگی به من گفتند: نخست راضی شدید که این تبهکار- ابو جهل- در پوستین مردان شما در افتد و یاوه سرایی کند و اینک درباره زنانتان سخن می گوید و تو در این باره هیچ غیرت نداری. گفتم: به خدا سوگند از این جهت سخنی نگفتم که برای سخن او ارزشی قائل نیستم و اینک به خدا سوگند می خورم که فردا مترصدش هستم و اگر تکرار کرد، از سوی شما از عهده اش برخواهم آمد.
چون فردای آن روزی که عاتکه خواب دیده بود فرا رسید، ابو جهل گفت: یک روز سپری شد. روز بعد گفت: امروز دو روز گذشت. روز سوم گفت: این هم روز سوم و چیز دیگری باقی نمانده است. عباس می گوید: بامداد روز سوم در حالی که سخت خشمگین و آتشی بودم دوست داشتم ابو جهل را ببینم و گذشته را جبران کنم و مخصوصاً آنچه را زنها گفته اند به او بگویم. به خدا سوگند همانگونه که به سوی ابو جهل می رفتم، ناگاه دیدم شتابان از طرف در بنی سهم از مسجد بیرون رفت. ابو جهل مردی سبک و دارای چهره خشن و بد زبان و تیز چشم بود. همینکه دیدم شتابان از در بنی سهم بیرون می رود، با خود گفتم خدایش لعنت کناد، همه این بازیها از بیم آن است که من دشنامش خواهم داد. معلوم شد او ناگهان صدای ضمضم بن عمرو را شنیده است که می گفته است: ای معشر قریش ای آل بن غالب، کالا و کاروان خود را دریابید که محمد همراه یاران خود متعرض آن شده است، کمک کمک به خدا سوگند خیال نمی کنم بتوانید آن را دریابید.
ضمضم میان دره مکه چنین فریاد می کشید. او هر دو گوش شتر خود را بریده و جهاز آن را باژگونه کرده بود و جلو و پشت پیراهن خویش را دریده بود و می گفت: من پیش از آنکه وارد مکه شوم همچنان که بر شتر خود بودم خوابم برد و به خواب دیدم در وادی مکه از سوی بالا به پایین خون روان است. ترسان از خواب بیدار شدم و آن را برای قریش خوش نداشتم و بر دلم چنان گذشت که برای جانهای ایشان مصیبتی خواهد بود.
واقدی می گوید: عمیر بن وهب جمحی می گفته است: من هرگز چیزی شگفت انگیزتر از کار ضمضم ندیده ام، شیطان بر زبان او سخن می گفت و تصریح می کرد که گویی ما از خود هیچ اختیاری نداشتیم، آنچنان که همگی بر شتران هموار و سرکش بیرون آمدیم.
حکیم بن حزام هم می گفته است: آن کسی که آمد و از ما خواست که برای نجات کاروان حرکت کنیم انسان نبود که بدون تردید شیطان بود. به او گفته شد: ای ابو خالد چگونه بود می گفت: من از این جهت شگفت می کنم که هیچ اختیاری از خود نداشتیم.
واقدی می گوید: مردم آماده شدند و چنان بود که از کار یکدیگر غافل شدند و مردم بر دو گونه بودند، گروهی خود عازم شدند و گروهی کسی را به جای خود گسیل می داشتند. قریش از خواب عاتکه ترسان شدند و بنی هاشم شاد گردیدند، و سخنگوی بنی هاشم گفت: هرگز نه چنان است که شما پنداشته اید که ما دروغ می گوییم و عاتکه دروغ می گوید. قریش سه روز و گفته اند دو روز بر جای ماندند و خود را مجهز می ساختند و سلاحهای خود را بیرون می آوردند و سلاح می خریدند و نیرومندان ایشان ناتوانان را تقویت می کردند. سهیل بن عمرو همراه تنی چند از سران قریش برخاست و گفت: ای گروه قریش این محمد و جوانان از دین برگشته شما و مردم یثرب که همراه اویند بر کاروان و کالاهای شما حمله آورده اند، اینک هر کس مرکب می خواهد این مرکب آماده و هر کس نیرو و یاری می خواهد، آماده است. زمعة بن اسود برخاست و گفت: سوگند به لات و عزّی که هیچ کاری و خطری بزرگتر از طمع محمد و اهل یثرب برای شما وجود ندارد که می خواهند متعرض کاروانی شوند که همه گنجینه و اندوخته شما در آن است. همگان آماده شوید و هیچکس از شما باز نایستد و هر کس نیرو و توان ندارد، اینک فراهم است، به خدا سوگند اگر محمد و یارانش کاروان شما را فرو گیرند چیزی شما را از اینکه به خانه هایتان در آیند باز نمی دارد و به ناگاه خواهید دید به خانه هایتان وارد شدند. طعیمة بن عدی گفت: ای گروه قریش به خدا سوگند کاری بزرگتر از این برای شما پیش نیامده است که کاروان و کالاهای شما را که در واقع همه اموال و گنجینه های شماست حلال بشمرند و فرو گیرند.
به خدا سوگند که من هیچ مرد و زنی از نسل عبد مناف را نمی شناسم مگر اینکه در این کاروان سرمایه دارد، از چند نخود طلا گرفته تا هر چه بیشتر. اینک هر کس امکانات حرکت ندارد، ما امکانات داریم، مرکب که سوارش کنیم و زاد و توشه که در اختیارش نهیم. طعیمة بیست تن را بر بیست شتر روانه کرد و به آنان زاد و توشه داد و هزینه خانواده آنان را هم پرداخت کرد.
حنظله و عمرو پسران ابو سفیان برخاستند و مردم را به خروج تشویق کردند ولی هیچگونه تعهدی برای فراهم ساختن مرکب و پرداخت هزینه نکردند. به آن دو گفته شد آیا در این مورد تعهدی برای روانه و سوار کردن کسی نمی کنید گفتند: به خدا سوگند که ما ثروتی نداریم و همه اموال از ابو سفیان و در اختیار اوست.
نوفل بن معاویه دیلمی پیش توانگران قریش رفت و با آنان درباره پرداخت هزینه و فراهم ساختن مرکب گفتگو کرد. و چون با عبد الله بن ابی ربیعة سخن گفت، او پانصد دینار به او داد و گفت: هر گونه که صلاح می دانی هزینه کن. با حویطب بن عبد العزی هم گفتگو کرد و از او هم دویست یا سیصد دینار گرفت و آن را هزینه فراهم ساختن سلاح و مرکب کرد.
واقدی می گوید: گفته اند هیچکس از قریش از حرکت خودداری نکرد، مگر اینکه به جای خویش کسی را گسیل داشت. قریش پیش ابو لهب رفتند و به او گفتند تو یکی از سروران قریشی و اگر تو از حرکت باز ایستی افراد دیگر قوم آن را دستاویز قرار می دهند. ابو لهب گفت: سوگند به لات و عزّی که نه خود می آیم و نه کسی را گسیل می دارم. ابو جهل پیش او آمد و گفت: ای ابو عتبة، برخیز که به خدا سوگند ما فقط برای آیین تو و نیاکانت به خشم آمده ایم و برای جنگ بیرون می رویم. ابو جهل بیم آن داشت که مبادا ابو لهب مسلمان شود. ابو لهب خاموش ماند، نه خود بیرون آمد و نه کسی را به جای خود گسیل داشت. هیچ چیز جز ترس از خواب عاتکه، مانع بیرون آمدن ابو لهب نشد و او می گفت خواب عاتکه دست را بسته است و تحقق خواهد یافت. گفته شده است ابو لهب به جای خود عاص بن هشام بن مغیرة را گسیل داشته و چنین بوده است که از او طلبی داشته است. به او گفته است تو برو و طلب من از تو برای خودت باشد، و عاص به جای او رفته است.
محمد بن اسحاق در کتاب مغازی خود گفته است: طلب ابو لهب از عاص بن هشام چهار هزار درهم بود، و او در پرداخت وام خود چندان امروز و فردا کرد که مفلس شد.
ابو لهب آن را به او بخشید به شرط آنکه به جای او برود و عاص به جای او رفت.
واقدی می گوید: عتبه و شیبه زره های خود را بیرون آوردند، و سرگرم اصلاح آنها و دیگر سلاحهای خود شدند. برده آنان عدّاس به آن دو نگریست و پرسید چه می کنید گفتند: آیا آن مردی را که از تاکستان خودمان در طائف همراه تو برایش انگور فرستادیم به خاطر داری گفت: آری گفتند: برای جنگ با او بیرون می رویم. عدّاس گریست و گفت: بیرون مروید که به خدا سوگند او پیامبر است. آن دو نپذیرفتند و بیرون رفتند.
عدّاس هم همراهشان رفت و در بدر با آن دو کشته شد.
می گوید [ابن ابی الحدید ]:داستان فرستادن انگور و تاکستان پسران ربیعه را در طائف سیره نویسان نوشته اند و طبری هم در تاریخ خود آن را مشروح آورده است، طبری می گوید: همینکه ابو طالب در مکه در گذشت، قریش نسبت به آزار دادن پیامبر (ص) طمع بست و کارها انجام داد که به روزگار زندگی ابو طالب انجام نمی داد.
پیامبر (ص) در حالی که بر جان خود بیمناک بود، به قصد مهاجرت در اجرای فرمان پروردگارش از مکه بیرون رفت و آهنگ طائف کرد، به این امید که مردم آن شهر را به اسلام فرا خواند و دعوتش را بپذیرند و این کار در ماه شوال سال دهم بعثت بود. رسول خدا (ص) ده روز و گفته شده است یک ماه آنجا درنگ کرد و هیچیک از اشراف ثقیف را از یاد نبرد و پیش آنان رفت و گفتگو فرمود، ولی پاسخ مثبت ندادند و به آن حضرت گفتند از سرزمین ایشان بیرون رود و به سرزمینهای ناشناس و جایی که او را نشناسند برود.
در همان حال سفلگان خویش را تحریک کردند و آنان چندان سنگ به آن حضرت زدند که هر دو پایش زخمی و خون آلوده شد. زید بن حارثه هم همراه پیامبر (ص) بود که خود را سپر قرار می داد تا آنجا که سرش شکسته شد. شیعیان روایت می کنند که علی بن ابی طالب هم در هجرت به طائف همراه پیامبر (ص) بوده است، پیامبر (ص) اندوهگین از پیش ثقیفیان برگشت. او پیش عبد یالیل و مسعود و حبیب پسران عمرو بن عمیر که در آن هنگام سران قبیله ثقیف بودند رفته بود و کنارشان نشسته و آنان را به خدا و یاری دادن خود فرا خوانده بود و تقاضا کرده بود با او بر ضد قریش قیام کنند. یکی از آنان گفته بود: من بر در خانه کعبه پلیدی کرده باشم اگر خداوند ترا به پیامبری فرستاده باشد، دیگری گفته بود: مگر خداوند کس دیگری جز تو پیدا نکرد که به پیامبری بفرستد، سومی گفته بود: به خدا سوگند من با تو کلمه ای سخن نمی گویم که اگر همانگونه که می گویی پیامبر خدا باشی گرانقدر تر از آنی که من سخنت را نپذیرم یا پاسخ به آن دهم و اگر بر خداوند دروغ می بندی در شأن من نیست که با تو سخن بگویم. پیامبر (ص) از پیش ایشان اندوهگین برخاست و از خیر ایشان نا امید شد. در این هنگام کودکان و سفلگان ثقیف جمع شدند و بر سر پیامبر (ص) فریاد می کشیدند و دشنامش می دادند و او را از پیش خود می راندند و مردم هم جمع شدند و از آن حضرت در شگفت بودند.
سرانجام چندان با سنگ و دشنام آن حضرت را راندند که به تاکستانی که از عتبه و شیبه پسران ربیعه بود پناه برد، قضا را آن دو هم در تاکستان بودند. همینکه پیامبر (ص) وارد تاکستان شد. سفلگان ثقیف بازگشتند و پیامبر (ص) به سایه تاکی پناه برد و همانجا نشست، دو پسر ربیعه می دیدند و می نگریستند که چه بر سر آن حضرت از سفلگان رسیده است.
طبری می گوید: آنچنان که برای من گفته اند پیامبر (ص) همینکه آرام گرفت چنین عرضه داشت: پروردگارا من از ناتوانی و اندکی چاره خویش و زبونیم در نظر مردم به پیشگاه تو شکایت می کنم. ای مهربان ترین مهربانان، تو پروردگار مستضعفانی و تو خود پروردگار منی، بار خدایا مرا به چه کسی وا می گذاری به بیگانه ای دور که با من ترشرویی می کند یا دشمنی که او را بر کار من چیره فرموده ای با خدایا این همه اگر از خشم تو بر من سرچشمه نگیرد، بر من آسان است و مهم نمی گیرم که عافیت تو بر من گشاده تر است.
بار خدایا به پرتو چهره تو که همه تاریکیها را با آن روشن می فرمایی پناه می برم.
بار خدایا اگر خشم تو مرا فرو نگیرد و غضب تو بر من وارد نشود کار دنیا و آخرت سامان می گیرد. بار خدایا ترا از سوی من چندان پوزش خواهی است تا خشنود شوی و هیچ توان و نیرویی جز به یاری تو نیست.
و چون عتبه و شیبه دیدند چه بر سر پیامبر (ص) آمده است، حس خویشاوندی آنان به حرکت آمد، غلام مسیحی خود را که نامش عدّاس بود فرا خواندند و به او گفتند: خوشه ای انگور در این بشقاب بگذار و پیش این مرد ببر و به او بگو از آن بخورد. عداس چنان کرد و آن ظرف انگور را به حضور پیامبر (ص) آورد و پیش او نهاد. رسول خدا چون دست بر انگور نهاد نام خدا را بر زبان آورد و شروع به خوردن فرمود. عداس گفت: به خدا سوگند که این کلمه را مردم این شهر بر زبان نمی آورند. پیامبر (ص) به او گفت: تو از کدام سرزمین و بر چه آیینی گفت: من نصرانی و از مردم نینوایم. فرمود: از شهر آن بنده صالح خدا یونس بن متّی عداس گفت: تو از کجا می دانی یونس بن متی کیست فرمود: او برادر من است، او پیامبر (ص) بوده است و من پیامبرم. عداس بر دست و پای رسول خدا افتاد و دست و سر پیامبر (ص) را می بوسید. گوید: در این هنگام یکی از پسران ربیعه به دیگری گفت: این غلامت را بر تو تباه ساخت. چون عداس پیش ایشان باز آمد گفتند: ای عداس وای تو ترا چه پیش آمد که بر سر و دست و پای این مرد بوسه می زدی گفت: ای سرور من در زمین بهتر و گزینه تر از این کسی نیست که مرا از کاری آگاه ساخت که جز پیامبر (ص) از آن آگاه نیست. واقدی می گوید: قریش برای بیرون رفتن به جنگ کنار بت هبل با تیرهای خود فال زدند.
امیة بن خلف و عتبة و شیبه با تیرهای امر کننده و نهی کننده قرعه کشیدند، تیر نهی کننده بیرون آمد، تصمیم گرفتند در مکه بمانند، ولی ابو جهل به آنها پیچید و گفت: من قرعه نکشیدم و هرگز از نجات کاروان خود باز نمی ایستیم.
واقدی می گوید: زمعة بن اسود هم همینکه بیرون آمد در ذو طوی- که یکی از دره های مکه است- تیرهای خود را بیرون آورد و قرعه کشید. تیری که از خروج نهی می کرد بیرون آمد. آن را خشمگین برکناری افکند و دوباره تیری بیرون کشید که مثل همان بود، آن را شکست و گفت: به مانند امروز تیری اینچنین دروغگو ندیده ام. سهیل بن عمرو در همان حال از کنار او گذشت و گفت: چه شده است که چنین خشمگین می بینمت زمعه به او خبر داد که موضوع چیست. سهیل گفت: ای ابو حکیمه دست بردار که هیچ چیز دروغگو تر از این تیرها نیست. عمیر بن وهب هم به من گفت تیرهایش چنین بوده است، و در حالی که در این باره سخن می گفتند حرکت کردند.
واقدی می گوید: موسی بن ضمرة بن سعید از قول پدرش برایم نقل کرد که ابو سفیان به ضمضم گفته است چون پیش قریش رسیدی به آنان بگو با تیرها قرعه نکشند.
واقدی می گوید: محمد بن عبد الله از زهری از ابو بکر بن سلیم بن ابی خیثمه برایم نقل کرد که می گفته است از حکیم بن حزام شنیدم که می گفت: هیچگاه به جایی که برایم از بدر ناخوشایندتر باشد نرفته ام و در هیچ موردی هم پیش از حرکت آن همه دلیل برای من روشن نشده است. سپس چنین افزود که چون ضمضم رسید و بانگ بیرون شدن برداشت با تیرهای خود قرعه کشیدم، مرتباً تیرهایی بیرون می آمد که خوش نمی داشتم.
بر همان حال بیرون آمدم. چون به مرّ الظهران رسیدیم، ابن الحنظلیه چند شتر کشت که یکی از آنها نیم جانی داشت و جست و خیز کرد و هیچ خیمه ای از خیمه های لشکرگاه باقی نماند مگر اینکه به خون آغشته شد و این دلیلی روشن بود. تصمیم به بازگشت گرفتم و ابن الحنظلیه و شومی او را به خاطر می آوردم و تصمیم به بازگشت در من شدت پیدا می کرد و با همه این احوال به راه خود ادامه دادم. حکیم بن حزام می گفته است: و چون به ثنیة البیضاء- گردنه سپید، که گردنه ای است که هنگام بازگشت از مدینه از آن که فرود آیی به فخّ می رسی- رسیدیم عداس را دیدم که بر آن گردنه نشسته است و مردم از کنارش می گذشتند. در این هنگام دو پسر ربیعه از کنار ما گذشتند، عداس برجست و پاهای آن دو را که در رکاب بود گرفت و گفت: پدر و مادرم فدای شما باد، به خدا سوگند که او پیامبر خداوند است، درود خدا بر او باد، و شما جز به سوی کشتارگاه خود نمی روید، از دو چشم عداس بر گونه هایش اشک فرو می ریخت. آنجا هم آهنگ بازگشت کردم ولی باز به راه خود ادامه دادم. در این هنگام عاص بن منبّه بن حجاج از کنار عداس گذشت، و چون عتبه و شیبه رفته بودند، ایستاد و از عداس پرسید: چرا گریه می کنی گفت: وضع این دو سرورم که سروران مردم این وادی هستند مرا به گریه واداشته است که آن دو به سوی کشتارگاههای خود می روند و می خواهند با پیامبر خدا جنگ کنند. عاص گفت: مگر محمد پیامبر خداوند است در این هنگام عداس به هیجان آمد و موهایش سیخ شد و با گریه گفت: آری به خدا سوگند که او رسول خدا برای همه مردم است. گوید: عاص بن منبه مسلمان شد و همچنان با شک و تردید با آنان بود و سرانجام همراه مشرکان کشته شد. در مورد عداس برخی گفته اند بازگشته و در بدر حاضر نبوده است، برخی هم گفته اند در بدر حاضر بوده و کشته شده است. واقدی می گوید سخن نخست در نظر ما ثابت شده است.
واقدی می گوید: پیش از جنگ بدر سعد بن معاذ برای عمره به مکه آمد و بر امیة بن خلف وارد شد. ابو جهل پیش او آمد و گفت: این شخص را که به محمد پناه و به ما اعلان جنگ داده است به حال خود وا می گذاری سعد بن ابو جهل گفت: هر چه می خواهی بگو، به هر حال راه کاروان شما از کنار ما می گذرد. امیة بن خلف به سعد گفت: خاموش باش و به ابو الحکم که سرور مردم این سرزمین است چنین مگو. سعد بن معاذ گفت: ای امیه تو اینچنین سخن می گویی همانا به خدا سوگند شنیدم که محمد می گفت: امیة بن خلف را حتما خواهم کشت. امیه گفت: تو خود این سخن را شنیدی سعد بن معاذ گفت: آری. این سخن بر دلش نشست و از آن ترسید و بدین جهت چون بانگ کوچ برای جنگ بدر برخاست، امیة بن خلف از اینکه با آنان برود خودداری کرد، عقبة بن ابی معیط و ابو جهل پیش او آمدند، عقبة همراه خود عود سوزی آورد که در آن مواد خوشبو بود و ابو جهل هم سرمه دان و میل سرمه همراه داشت. عقبه آن عود سوز را زیر دامن امیة نهاد و گفت بخور بده و عود بسوزان که تو زن هستی. ابو جهل هم گفت: سرمه بکش که تو زن هستی. امیة گفت: برای من بهترین شتری را که در این وادی موجود است بخرید و برای او شتر نری را به سیصد دینار خریدند که از شتران بنی حشیر بود. مسلمانان در جنگ بدر آن شتر را به غنیمت گرفتند و آن در سهم حبیب بن یساف قرار گرفت.
واقدی می گوید: گفته اند هیچکس از رفتن به سوی کاروان و بدر به اندازه حارث بن عامر کراهت نداشت. او می گفت: ای کاش قریش تصمیم به نشستن و انصراف بگیرد هر چند اموال من و اموال همه خاندان عبد مناف در کاروان از میان برود. به او می گفتند: تو سروری از سروران قریشی، مگر نمی توانی ایشان را از خروج باز داری گفت: می بینم که قریش در این باره تصمیم قطعی گرفته اند و هیچکس بدون علت از رفتن خودداری نمی کند. به همین سبب نمی خواهم با آنان مخالف کنم، وانگهی دوست ندارم قریش آنچه را می گویم بداند. ضمنا ابو جهل هم مردی شوم و برای قوم خود نامبارک است، سرنوشتی برای او نمی بینم جز اینکه قوم خویش را دستخوش سلطه مردم یثرب قرار خواهد داد. حارث بخشی از اموال خود را میان فرزندان خویش تقسیم کرد و در دلش چنین افتاده بود که به مکه بر نخواهد گشت. ضمضم بن عمرو که حارث بر او حق نعمت فراوان داشت پیش حارث آمد و گفت: ای ابو عامر خوابی دیده ام که آن را خوش نمی دارم، من سوار شتر خود میان خواب و بیداری و گویی در بیداری چنین دیدم که در این وادی شما از بالا به پایین خون جاری است. حارث گفت: هیچکس به راهی ناخوشتر از این راه که می روم نرفته است. ضمضم گفت: به خدا من برای تو چنین مصلحت می بینم که باز نشینی. حارث گفت: اگر این سخنت را پیش از آنکه بیرون می آمدم شنیده بودم یک گام هم بر نمی داشتم، اینک از این سخن در گذر و به آگهی قریش مرسان که آنان هر کسی را که از حرکت بازشان دارد متهم می سازند. ضمضم این خبر را در بطن یأجج به حارث داده بود. گویند: خردمندان قریش رفتن به بدر را ناخوش داشتند و برخی به سراغ برخی دیگر رفتند. از جمله کسانی که در آن کار درنگ می کردند و تردید داشتند حارث بن عامر و امیة بن خلف و عتبه و شیبه دو پسر ربیع و حکیم بن حزام و ابو البختری و علی بن امیة بن خلف و عاص بن منبه بودند. سرانجام ابو جهل آنان را متهم به ترس کرد.
عقبة بن ابی معیط و نضر بن حارث بن کلده هم ابو جهل را یاری می دادند و آنان را به خروج تشویق می کردند و می گفتند این ترس و بیم و خودداری از خروج کار زنان است، و می گفتند همگی هماهنگ شوید. قریش هم می گفتند نباید هیچکس از دشمنان را پشت سر خود- در مکه- باقی بگذارید.
واقدی می گوید: از چیزهایی که دلیل بر کراهت حارث بن عامر و عتبه و شیبه برای بیرون شدن به جنگ بدر دارد یکی هم این است که نه هیچیک آنان به کسی مرکبی داد و نه کسی را سوار کردند. اگر کسی از هم پیمانها که در شمار ایشان بود و مرکب نداشت پیش آنان می آمد و مرکب از آنان می خواست می گفتند: اگر مال داری و می خواهی حرکت کنی چنان کن، و گرنه بر جای خود باش و این موضوع در حدی بود که قریش هم دانستند.
واقدی می گوید: و چون قریش تصمیم به خروج و حرکت گرفتند از دشمنی و ستیز میان خود و قبیله بنی بکر یاد آوردند و ترسیدند که آنان بر کسانی که در مکه باقی می گذارند حمله آورند، و از همه بیشتر عقبة بن ربیعة از این موضوع بیم داشت و می گفت: ای گروه قریش بر فرض که شما بر آنچه می خواهید پیروز شوید، ما نسبت به کسانی که اینجا می مانند و زنان و کودکان و افراد ناتوان هستند تأمین نداریم. در این باره نیک بیندیشید و رایزنی کنید. ابلیس به صورت سراقة بن جعشم مدلجی برای ایشان ظاهر شد و گفت: ای گروه قریش شما شرف و مکانت مرا در قوم من می دانید، من متعهد می شوم اگر قبیله کنانه بخواهند کاری را که ناخوش دارید نسبت به شما انجام دهند از عهده برآیم. عتبه آرام گرفت و ابو جهل به او گفت: دیگر چه می خواهی این سالار کنانه است که پناه افرادی که باقی می مانند خواهد بود. عتبه گفت: دیگر چیزی نیست و من بیرون خواهم آمد. واقدی می گوید: آنچه میان بنی کنانة و قریش بود، چنین است که پسر بچه ای از حفص بن احنف یکی از افراد خاندان بنی معیط بن عامر بن لوی به جستجوی شتر گم شده ای بیرون شد. او پسرکی بود که بر سر زلف و کاکل و بر تن جامه ای زیبا داشت و خوش چهره بود. پسرک از کنار عامر بن یزید بن عامر بن ملوّح بن یعمر که یکی از سران بنی کنانه و ساکن ضجنان- نام کوهی نزدیک مکه- بوده است گذشت. عامر به او گفت: پسر تو کیستی گفت: پسر حفص بن احنفم. عامر گفت: ای بنی بکر مگر شما از قریش خونی نمی خواهید گفتند: چرا. گفت: هر کس این پسر را به جای مردی هم بکشد حسابش را کامل گرفته است. مردی از بنی بکر که خونی از قریش می خواست آن پسر را تعقیب کرد و کشت. قریش در آن باره اعتراض و گفتگو کردند. عامر بن یزید گفت: ما خونهای بسیاری بر عهده شما داریم، چه می خواهید اگر می خواهید دیه هایی را که ما از شما می خواهیم بپردازید تا ما هم آنچه را بر عهده ماست بپردازیم. و اگر می خواهید این خونی است که ریخته شده است و مردی در قبال مردی. و اگر می خواهید شما از آنچه بر ما دارید بگذرید ما هم از آنچه بر شما داریم می گذریم. خون آن پسر بچه در نظر قریش خوار آمد و گفتند: راست می گوید، مردی به مردی. و خون او را مطالبه نکردند. در این میان برادر آن پسر مکرز بن حفص در مر الظهران به طور ناگهانی به عامر بن یزید برخورد که سوار بر شتر خویش بود.
عامر بن یزید سالار بنی بکر بود، مکرز همین که عامر را دید گفت: اینک پس از آنکه به اصل چیزی رسیده ام چرا در جستجوی آثارش باشم. او که شمشیر به دست داشت شتر خود را خواباند و بر عامر حمله کرد و او را کشت و شبانه به مکه آمد و شمشیر عامر بن یزید را بر پرده های کعبه آویخت. بامداد آن شب که قریش شمشیر عامر را بر پرده های کعبه دیدند دانستند مکرز بن حفص او را کشته است که قبلا از او در این باره سخنی شنیده بودند. بنی بکر هم از کشته شدن سالار خویش افسرده و بی تاب شدند و آماده بودند که در قبال او دو یا سه تن از سران قریش را بکشند. در همین حال خبر کاروان و فریاد خواهی رسید و بدین سبب بود که قریش از بنی بکر نسبت به زنان و کودکانی که در مکه می ماندند نگران بودند و چون سراقه از زبان شیطان چنان گفت قریش گستاخ شدند.
واقدی می گوید: قریش شتابان بیرون رفتند و همراه خود زنان آوازه خوان همراه با ساز و برگ نوازندگی بردند. ساره کنیز عمرو بن هاشم بن عبد المطّلب و عزه کنیز اسود بن مطّلب و فلانه کنیز امیة بن خلف را همراه بردند و آنان در همه منازل طول راه آواز می خواندند. قریش شتران پروار می کشتند، با سپاه و به قصد جنگ حرکت کردند. نهصد و پنجاه جنگجو بودند، صد اسب هم برای خود نمایی و تکبر یدک می کشیدند، همانگونه که خداوند متعال در کتاب خود فرموده است «و مباشید چون آن کافران که از خانه های خود به قصد سرکشی و نمایش به مردم بیرون آمدند» و ابو جهل می گفت: آیا محمد می پندارد که او و اصحابش از ما به همان بهره می رسند که در نخله رسیدند، به زودی خواهد دانست که ما کاروان خود را حفظ می کنیم یا نه.
می گوید [ابن ابی الحدید ]:سریه نخله، سریه ای است که پیش از جنگ بدر صورت گرفت و امیرش عبد الله بن جحش بود و در آن سریه عمرو بن حضرمی هم پیمان بنی عبد شمس کشته شد. او را واقد بن عبد الله تمیمی با تیری که به او زد کشت. حکم بن کیسان و عثمان بن عبد الله بن مغیره هم اسیر شدند و مسلمانان شتران ایشان را که پانصد شتر بود به غنیمت در ربودند. پیامبر (ص) آن غنایم را به پنج بخش کرد و چهار صد شتر را میان مسلمانانی که در آن سریه شرکت داشتند و شمارشان دویست تن بود تقسیم فرمود که به هر مرد دو شتر رسید. واقدی می گوید: اسبها در اختیار توانگران و نیرومندان ایشان بود، سی اسب در خاندان مخزوم بود. شمار شتران هفتصد بود. اسب سواران همگی زره بر تن داشتند و شمارشان صد بود. علاوه بر آن میان پیادگان هم کسانی زره داشتند.
واقدی می گوید: ابو سفیان همراه کاروان همچنان پیش می آمد. او و یارانش همین که نزدیک مدینه رسیدند به شدت ترسیدند. به نظر آنان مدت خبر بردن ضمضم و بیرون آمدن قریش بسیار دیر شده بود. چون شبی فرا رسید که فردای آن کنار آب بدر می رسیدند شتران متوجه رسیدن به آب بودند، کاروانیان آن شب را در محلی دورتر از بدر مانده بودند و در این فکر بودند که اگر مورد حمله قرار نگیرند فردا صبح در بدر باشند. ولی شتران برای رسیدن به آب آرام نداشتند. ناچار به آنان پای بند زدند، حتی به برخی از شتران دو پای بند زدند ولی آنان از شوق رسیدن به آب نعره می کشیدند. با اینکه نیازی نداشتند، که روز قبل آب خورده بودند. کاروانیان می گفتند: عجیب است که این شتران از هنگام بیرون آمدن از مکه تا کنون چنین نکرده بودند. کاروانیان نقل می کردند که در آن شب چنان تاریکی سختی ما را فرا گرفت که هیچ چیز نمی دیدیم.
واقدی می گوید: بسبس بن عمرو و عدیّ بن ابی الزغباء هم که برای کسب خبر به بدر آمده بودند در قبیله مجدّی بن عمر فرود آمدند و چون کنار آب بدر رسیدند شتران خود را نزدیک چاه خواباندند و مشکهای خود را به منظور آب گیری برداشتند، در همین حال شنیدند دو زن جوان که نام یکی از ایشان برزه و از زنان جهینه بودند با یکدیگر سخن می گویند. برزه درباره یک درهمی که از زن دیگر طلب داشت سخن می گفت. او می گفت صبر کن کاروان فردا یا پس فردا اینجا خواهد رسید. مجدیّ بن عمر هم که حرف او را شنید گفت راست می گوید. بسبس و عدی همین که این سخن را شنیدند حرکت کردند که به حضور پیامبر (ص) برگردند و در عرق الظبیه به حضور رسول خدا رسیدند و خبر را به اطلاع رساندند.
واقدی می گوید: کثیر بن عبد الله بن عمرو بن عوف مزنی از قول پدرش از جدش که یکی از بسیار گریه کنندگان بود نقل می کرد که پیامبر (ص) می فرموده است: موسی (ع) این تنگه روحاء را همراه هفتاد هزار تن از بنی اسرائیل پیموده است و همگان در مسجدی که در عرق الظبیه است نماز گزارده اند.
واقدی می گوید: عرق الظبیه در دو میلی [حدود 3 کیلومتر ]روحاء بر جانب مدینه و در سمت راست جاده به طرف مدینه است.
واقدی می گوید: ابو سفیان صبح زود آن شب، در حالی که از کمین می ترسید، پیش از کاروان به بدر آمد و به مجدیّ بن عمر گفت: آیا احساس نکردی کسی اینجا باشد، و کسی را ندیده ای تو می دانی که در مکه هیچ مرد و زن قرشی نیست مگر آنکه از بیست درهم تا هر چند بیشتر در این کاروان سرمایه گذاری کرده است و با ما فرستاده است، اگر تو اخبار دشمن را از ما پوشیده بداری تا دنیا دنیاست و دریا خروشان، هیچکس از قریش با تو آشتی نخواهد کرد. مجدیّ گفت: به خدا سوگند من هیچکس را که نشناسم اینجا ندیدم و در فاصله میان تو تا مدینه هم دشمنی نیست که اگر می بود بر ما پوشیده نمی ماند، وانگهی من بر تو پوشیده نمی داشتم. فقط دو سوار دیدم که اینجا آمدند و شتران خود را خواباندند- مجدیّ در همین حال اشاره به جایی می کرد که شتران آن دو زانو بر زمین زده بودند- و با مشکهای خود آب برداشتند رفتند. ابو سفیان خود را به جایی که شتران خوابیده بودند رساند و چند پشکل را شکافت و چون هسته خرما داشت، گفت: به خدا سوگند این نشانه علوفه یثرب است و این دو تن جاسوسان محمد بوده اند و از یاران او، و من این قوم را نزدیک می بینم. این بود که کاروان را به سرعت راند و بدر را سمت چپ خویش قرار داد و به طرف ساحل پیش رفت. قریش هم از مکه پیش می آمدند، در هر آبشخور فرو می آمدند، شتران پروار می کشتند، و هر کسی را که پیش ایشان می آمد اطعام می کردند.
همچنانکه در راه بودند عتبه و شیبه خود را عقب می کشیدند و در حال شک و تردید بودند، ضمن گفتگو یکی از آن دو به دیگری گفت: آیا خواب عاتکه دختر عبد المطلب را به خاطر داری، من از آن ترسیدم و بیم دارم، دیگری گفت: دوباره آن را برای من بگو و او شروع به گفتن کرد، در همین حال ابو جهل به ایشان رسید و پرسید: درباره چه چیزی گفتگو می کردید گفتند: درباره خواب عاتکه. ابو جهل گفت: شگفتا از فرزندان عبد المطلب به این بسنده نکردند که مردانشان برای ما پیامبری و پیشگویی کنند که اینک زنان ایشان هم برای ما پیامبری و پیشگویی می کنند. به خدا سوگند اگر به مکه برگردیم با آنان چنین و چنان خواهیم کرد. عتبه گفت: برای آنان حق خویشاوندی نزدیک محفوظ است آنگاه یکی از آن دو برادر به دیگری گفت: آیا عقیده نداری برگردیم ابو جهل گفت: اینک که مقداری از راه را پیموده اید می خواهید برگردید و قوم خود را یاری ندهید و آنان را خوار سازید، آن هم پس از اینکه خونهایی را که طلب دارید مقابل چشم می بینید شاید تصور می کنید که محمد و یارانش به ملاقات خصوصی شما می آیند، به خدا سوگند هرگز چنین نیست. وانگهی یکصد و هشتاد تن همراه منند که همگان خویشاوندان و افراد خانواده من هستند که چون بار بگشایم و فرود آیم چنان می کنند، و چون بار بندم و حرکت کنم همانگونه رفتار می کنند. اگر شما دو نفر می خواهید برگردید چنان کنید. عتبه و شیبه گفتند: به خدا سوگند که خود و قوم خود را به هلاکت می افکنی.
پس از آن عتبه به برادرش شیبه گفت: این ابو جهل مردی شوم و نافرخنده است وانگهی خویشاوندی ما را با محمد ندارد. از طرفی فرزند من هم همراه محمد است، بیا برگردیم و به سخن او اعتنا مکن.
می گویم: مقصود از این سخن عتبه که می گوید فرزندم همراه محمد است، ابو حذیفة پسر عتبه است که مسلمان شده بود و در جنگ بدر در التزام رکاب رسول خدا (ص) بود.
واقدی می گوید: شیبه گفت: ای ابو الولید اینک پس از آنکه مقداری راه را پیموده ایم اگر برگردیم مایه سرزنش و دشنام است و همچنان به راه ادامه دادند. شامگاه به جحفه رسیدند، جهیم بن صلت بن مخرمة بن مطلب بن عبد مناف خوابید و خوابی دید و گفت: میان خواب و بیداری بودم، دیدم مردی که سوار بر اسب بود و شتری هم همراه داشت آمد و کنار من ایستاد و گفت: عتبة بن ربیعة و شیبة بن ربیعه و زمعة بن اسود و امیة بن خلف و ابو البختری و ابو الحکم- ابو جهل- و نوفل بن خویلد همراه مردانی دیگر که از اشراف قریش بودند و نامشان را برد کشته شدند و سهیل بن عمرو اسیر شد و حارث بن هشام از برادرش گریخت. در همین حال گوینده ای می گفت: به خدا سوگند ایشان را همان گروهی می پنداریم که به کشتارگاههای خود می روند. آنگاه دیدم آن مرد ضربتی زیر گلوی شتر خود زد و آن را میان لشگر رها کرد- و هیچ خیمه ای از خیمه های لشکرگاه باقی نماند مگر اینکه از خون آن شتر آغشته شد- . ابو جهل گفت: این هم پیشگو و پیامبری دیگر از فرزندان عبد مناف به زودی فردا خواهی دانست چه کسی کشته خواهد شد، ما یا محمد و یارانش. قریشیان هم به جهیم گفتند: شیطان در خواب ترا بازی داده است و به زودی فردا خلاف آنچه را که در خواب دیده ای خواهی دید. گوید: عتبه با برادر خود شیبة خلوت کرد و گفت: آیا نمی خواهی برگردی این خواب هم مانند خواب عاتکه است و همچون سخن عدّاس است و به خدا سوگند عدّاس به ما دروغ نگفته است و به جان خودم سوگند که اگر محمد دروغگو باشد افراد دیگری در عرب هستند که شر او را از ما کفایت کنند، و اگر راستگو باشد ما کامیاب ترین اعراب به وجود او خواهیم بود که خویشاوندان نزدیک و پاره تن اوییم.
شیبه گفت: چنان است که تو می گویی، آیا می توانیم از میان مردم لشکرگاه برگردیم در همین حال که آن دو چنین می گفتند ابو جهل رسید و پرسید آهنگ چه دارید گفتند: بازگشت، مگر خواب عاتکه و خواب جهیم بن صلت و سخنان عداس را به ما نشنیدی گفت: شما دو تن قوم خود را خوار و زبون خواهید کرد. آن دو هم به ابو جهل گفتند: به خدا سوگند که تو خود و قومت را به هلاک خواهی انداخت، و با وجود این بر همان حال به راه خود ادامه دادند.
واقدی می گوید: و چون ابو سفیان کاروان را در برد و دانست که آن را و مردم همراهش را از خطر نجات داده است، قیس بن امرو القیس را که از مکه همراه کاروان بود و از کاروانیان به حساب می آمد پیش قریش گسیل داشت و به آنان فرمان بازگشت داد و گفت: کاروان و کالاهای شما از خطر جست، خود را با مردم یثرب درگیر مکنید و به کشتن مدهید، که شما را خواسته و هدفی غیر از این نبوده است، بیرون آمده اید که کاروان و اموال خود را پاس دارید و خداوند آن را نجات بخشیده است. ابو سفیان به قیس گفت: و اگر این موضوع را نپذیرفتند باید موضوع دیگری را که برگرداندن کنیزکان آوازه خوان است حتما انجام دهند. قیس بن امرو القیس آنچه با قریش گفتگو کرد از بازگشت خود داری کردند و گفتند کنیزکان آوازه خوان را به زودی برمی گردانیم، و ایشان را از جحفة برگرداندند.
می گوید [ابن ابی الحدید ]:نمی دانم مقصود ابو سفیان از فرمان دادن به برگرداندن کنیزکان آوازه خوان چه بوده است و حال آنکه خود ابو سفیان در جنگ احد آنان را همراه خود برد تا قریش را به خونخواهی تحریض کنند و آواز بخوانند و دایره و دف بزنند، چگونه از این کار در جنگ بدر نهی می کند و حال آنکه خود در جنگ احد آن را انجام می دهد. من خیال می کنم هر کس در این کار تأمل کند می داند که برای قریش در جنگ بدر امکان انتقام گیری فراهم نبوده است زیرا میان آنان سستی و زبونی و کار را بر دیگری واگذاشتن و خوش نداشتن جنگ و دوست داشتن بازگشت و دون همتی و سست رأیی ریشه دوانده بود، وانگهی بنی زهره و کسان دیگری هم از میان راه بازگشتند و اختلاف نظر آنان درباره جنگ چنان بود که اگر با مردمی ترسو و غیر شجاع هم رو به رو می شدند، پاره ای از این گرفتاریها که بر شمردیم برای شکست ایشان کافی بود، تا چه رسد به اینکه آنان می خواستند با افراد قبیله های اوس و خزرج که شجاع ترین قبایل عربند رو به رو شوند. علی بن ابی طالب (ع) و حمزة بن عبد المطلب هم که شجاع ترین افراد بشرند و گروهی از مهاجران که همگی دلیران نامدارند با اوس و خزرج بودند و سالار همگان محمد بن عبد الله بوده است که رسول خدا و فرا خواننده به حق و عدل و توحید و مؤید به نیروی خداوندی است، بگذر از اینکه همانگونه که قرآن فرموده است فرشتگان آسمان هم در جنگ بدر به یاری مسلمانان شتافته اند. واقدی می گوید: فرستاده ابو سفیان در هدّة که نام جایی در هفت میلی گردنه عسفان و سی و نه میلی مکه است پیش ابو سفیان برگشت و به او خبر داد که قریش رفتند، ابو سفیان گفت: وای بر قوم من این کار عمرو بن هشام- ابو جهل- است که خوش نمی دارد برگردد زیرا بر مردم ریاست می کند و ستم می ورزد و ستمکاری مایه کاستی و نا فرخندگی است و اگر یاران محمد نیکو و با درستی حرکت کنند ما زبون شدیم و آنان وارد مکه هم خواهند شد.
واقدی می گوید: ابو جهل گفت: به خدا سوگند بر نمی گردیم تا وارد بدر شویم- بدر در دوره جاهلی یکی از محلهای اجتماع اعراب بود و بازاری داشت- و باید آنجا برسیم و سه روز اقامت کنیم، پرواریها بکشیم و اطعام کنیم و شراب بیاشامیم و نوازندگان برای ما بنوازند و آواز بخوانند تا آنکه عرب همواره از ما بترسد.
قریش همینکه از مکه بیرون آمدند فرات بن حیان عجلی را پیش ابو سفیان فرستادند تا خبر بیرون آمدن و مسیرشان را به اطلاع او برساند و بگوید چه چیزها فراهم ساخته اند، ولی او از راهی رفت که غیر از راه ابو سفیان بود که ابو سفیان از راه کناره و ساحلی بر می گشت و فرات از شاهراه معمولی رفت.
فرات در جحفه به مشرکان قریش پیوست و گفتار ابو جهل را شنید که می گفت بر نمی گردیم، فرات به ابو جهل گفت: من در قبال تو دیگر رغبتی به آنان ندارم و آن کس که امکان خونخواهی خود را نزدیک ببیند و برگردد ناتوان است، این بود که فرات با قریش رفت و ابو سفیان را رها ساخت. فرات روز جنگ بدر زخمهای بسیاری برداشت و پیاده گریخت و می گفت: هیچ کاری را اینچنین نافرخنده ندیدم و همانا که ابو جهل و کار او نافرخنده است.
واقدی می گوید: اخنس بن شریق که نام اصلی او ابیّ است و هم پیمان بنی زهره بود به بنی زهره گفت: خداوند کاروان و اموال شما را نجات داد، و سالارتان مخرمة بن نوفل هم رهایی یافت. شما برای این بیرون آمدید که از او و اموالش دفاع کنید، محمد هم مردی از شما و پسر خواهرتان است، اگر پیامبر باشد شما با انتساب به او از همگان نیک بخت تر خواهید بود و اگر دروغگو باشد، بگذارید کس دیگری غیر از شما عهده دار کشتن او باشد که بهتر از آن است که خودتان خواهر زاده خویش را بکشید، برگردید، ترس و بدنامی آن را هم به گردن من بگذارید، شما را چه نیازی است که در کاری که برای شما مهم نیست بیرون روید، آنچه را که این مرد یعنی ابو جهل می گوید رها کنید که او هلاک کننده قوم خود و شتابان در تباهی ایشان است.
بنی زهره از اخنس بن شریق که میان ایشان مورد احترام بود و رأی او را فرخنده می دانستند اطاعت کردند و به او گفتند اینک برای بازگشت چه چاره اندیشی کنیم تا بتوانیم باز گردیم اخنس گفت: امروز را همراه ایشان می رویم، من شبانگاه خود را از شتر خویش فرو می افکنم و شما بگویید اخنس را چیزی گزید، و چون به شما گفتند بروید و حرکت کنید بگویید ما نمی توانیم از این دوست و سالار خود جدا شویم تا ببینیم زنده می ماند یا می میرد و اگر مرد او را به خاک بسپریم و همینکه آنان رفتند ما به مکه بر می گردیم. بنی زهره همینگونه رفتار کردند و فردا که ایشان را در ابواء در حال بازگشت دیدند، برای مردم روشن شد که بنی زهره باز گشته اند، و هیچکس از بنی زهره در جنگ بدر شرکت نکرد. آنان صد تن بودند و گفته اند کمتر از صد بوده اند و همین صحیح تر است. برخی هم گفته اند ایشان سیصد تن بوده اند ولی این موضوع ثابت شده نیست.
واقدی می گوید: عدی بن ابی الزغباء در حالی که از بدر به مدینه برمی گشت و سواران و مسافران بر گرد او پراکنده بودند چنین سرود: ای بسبس برای جنگ سینه شتران را بر پا دار، همانا اشراف قوم بازداشته نمی شوند، بردن آنان به شاهراه زیرکانه تر است، خداوند نصرت فرمود و اخنس گریخت. واقدی می گوید: ابو بکر بن عمر بن عبد الرحمان بن عبد الله بن عمر بن خطاب برایم نقل کرد و گفت بنی عدی نخست که بانگ حرکت کردن برخاسته بود با قریش بیرون آمده بودند ولی چون به گردنه لفت رسیدند سحرگاه خود را به کنار دریا کشاندند و آهنگ مکه کردند. ابو سفیان با آنان برخورد کرد و گفت: ای بنی عدی چگونه برگشته اید نه همراه کاروانید و نه همراه سپاه. گفتند: تو برای قریش پیام فرستادی که برگردند. گروهی برگشتند و گروهی رفتند. و بدینگونه هیچکس از بنی عدی هم در جنگ بدر شرکت نکرد. و گفته اند ابو سفیان با آنان در مر الظهران برخورد کرد و این سخن را گفت.
واقدی می گوید: و اما پیامبر (ص) به راه خود ادامه داد و صبح زود چهاردهم رمضان در عرق الظبیه بود. در این هنگام مردی عرب از سوی تهامه آمد. یاران پیامبر (ص) به او گفتند: آیا می دانی ابو سفیان بن حرب کجاست گفت: از او خبری ندارم، گفتند: بیا به رسول خدا سلام کن. گفت: مگر میان شما کسی رسول خداوند است گفتند: آری. مرد عرب پرسید: کدامتان رسول خدایید گفتند: این. او به پیامبر (ص) گفت: آیا تو رسول خدایی فرمود: آری. گفت: اگر راست می گویی در شکم این ماده شتر من چیست- کره اش نر است یا ماده- سلمة بن سلامة بن وقش به مرد عرب گفت: خودت با او نزدیکی کرده ای و از تو باردار است. پیامبر (ص) را این سخن سلمة بن سلامة بن وقش خوش نیامد و از او روی برگرداند.
واقدی می گوید: پیامبر (ص) به راه خود ادامه داد و شب چهارشنبه نیمه رمضان در روحاء بود و به یاران خود فرمود: اینجا سجاسج یعنی وادی روحاء و بهترین وادیهای عرب است. پیامبر (ص) در روحاء نماز شب گزارد و چون سر از رکوع رکعت آخر برداشت کافران را لعنت و برایشان نفرین فرمود و عرضه داشت: پروردگارا اجازه مفرمای ابو جهل بن هشام که فرعون این امت است و زمعة بن اسود بگریزند. خدایا چشم پدر زمعه را بر او بگریان، خدایا چشم پدرش را کور فرمای، بار خدایا سهیل بن عمرو مگریزد. سپس برای قومی از قریش دعا فرمود و چنین عرضه داشت: بار خدایا سلمة بن هشام و عیاش بن ابی ربیعه و مؤمنان مستضعف را رها فرمای. در آن هنگام برای ولید بن ولید دعا نفرمود، ولید در جنگ بدر اسیر شد و چون پس از جنگ بدر به مکه برگشت مسلمان شد و آهنگ مدینه کرد، او را گرفتند و زندانی کردند و در آن هنگام پیامبر (ص) برای او هم دعا فرمود.
واقدی می گوید: خبیب بن یساف مردی شجاع بود که از اسلام آوردن خود داری کرده بود ولی چون پیامبر (ص) برای بدر بیرون آمدند، او و قیس بن محرّث که نام پدرش را حارث هم گفته اند در حالی که بر آیین خود بودند بیرون آمدند و در عقیق به پیامبر رسیدند. خبیب سرا پا پوشیده در آهن بود و روی خود را هم با مغفر پوشانده بود.
پیامبر (ص) او را از زیر مغفر شناخت و به سعد بن معاذ که کنارش بود فرمود: این خبیب بن یساف نیست سعد گفت: آری. خبیب جلو آمد و تنگ ناقه پیامبر (ص) را به دست گرفت، پیامبر (ص) به او و قیس بن محرث فرمود: چه چیزی شما را همراه ما بیرون آورده است خبیب گفت: خواهر زاده و در پناه ما هستی، ما همراه قوم خود برای غنیمت بیرون آمده ایم. پیامبر (ص) فرمود: کسی که بر آیین ما نیست نباید با ما بیرون آید.
خبیب گفت: قوم من می داند که من در جنگ دلیر و آزموده و جنگجویم، اینک اسلام نمی آوردم و برای کسب غنیمت همراه تو جنگ می کنم. پیامبر (ص) فرمود: نه، نخست مسلمان شو و سپس جنگ کن. چون به روحاء رسیدند، خبیب به حضور پیامبر (ص) آمد و گفت: ای رسول خدا من تسلیم فرمان خدای جهانیان شدم و گواهی می دهم که تو رسول خدایی. پیامبر (ص) خوشحال شد و فرمود: در جنگ شرکت کن و او در جنگ بدر و دیگر جنگها پر کار بود. اما قیس بن حارث- محرث- آنجا مسلمان نشد و به مدینه برگشت و چون پیامبر (ص) از بدر مراجعت فرمود مسلمان شد و در جنگ احد شرکت کرد و کشته شد.
واقدی می گوید: چون پیامبر (ص) از مدینه بیرون آمد یک یا دو روز روزه گرفت و سپس منادی آن حضرت ندا داد که ای گروه سرکشان من روزه گشادم شما هم روزه بگشایید و این بدان سبب بود که پیش از آن فرمان داده بود روزه بگشایند و نگشاده بودند.
می گوید [ابن ابی الحدید ]:این راز نبوت و ویژگی آن است و هرگاه کسی دقت کند می بیند که دوستی پیامبر (ص) و دوستی اطاعت از او و پذیرش فرمانش چنان بوده که کار دشواری مثل روزه گرفتن را برای آنان مقرر فرموده است و آنان چنان با محبت و توجه آن را می پذیرند که چون آن حکم را از ایشان بر می دارد، و وجوب آن را- در سفر- ساقط می فرماید، آن کار را خوش نمی دارند و از خود ساقط نمی کنند مگر پس از تأکید تمام. این موضوع مهم تر از معجزات و کارهای خارق العاده است، بلکه خود این معجزه ای مهم تر از شکافتن دریا و مبدل ساختن عصا به اژدهاست.
واقدی می گوید: پیامبر (ص) همچنان به راه خود ادامه داد و همینکه نزدیک بدر رسید از خبر آمدن قریش آگاه شد و مردم را از حرکت قریش آگاه فرمود و با آنان رایزنی کرد و نظرشان را خواست. ابو بکر برخاست و سخن گفت و نیکو گفت، سپس عمر برخاست و سخنی نیکو گفت و چنین افزود که ای رسول خدا، این قریش است که به خدا سوگند از هنگامی که عزت یافته اند هیچگان زبون نشده اند و از هنگامی که کافر شده اند ایمان نیاورده اند و به خدا سوگند که عزت خود را از دست نمی دهد و با تو به سختی جنگ خواهد کرد. باید برای آن آماده شوی و ساز و برگش را فراهم سازی. سپس مقداد بن عمرو برخاست و گفت: ای رسول خدا برای انجام فرمان خداوند حرکت فرمای و ما همراه تو هستیم. به خدا سوگند ما آنچنان که بنی اسرائیل به پیامبر خود گفتند: «تو و خدایت بروید و جنگ کنید و ما اینجا نشستگانیم» نمی گوییم بلکه عرضه می داریم، تو و خدایت بروید و جنگ کنید و ما هم همراه شما جنگ کنندگانیم. سوگند به کسی که ترا به حق مبعوث فرموده است اگر ما را به برک الغماد ببری همراه تو خواهیم آمد. برک الغماد در فاصله پنج شب راه از مکه از راه کناره و هشت شب راه از مکه در راه یمن قرار دارد.
پیامبر (ص) پاسخی پسندیده به مقداد داد و برای او دعای خیر فرمود. آنگاه پیامبر (ص) باز فرمود: ای مردم آرای خود را به من بگویید و مقصود آن حضرت انصار بودند، که گمان می فرمود انصار جز در مدینه او را یاری نمی دهند و این به آن سبب بود که انصار شرط کرده بودند که همانگونه که از خود و فرزندان خود دفاع می کنند از آن حضرت دفاع خواهند کرد، این بود که پیامبر (ص) باز هم فرمود: رایزنی کنید و آرای خود را به من عرضه دارید. در این هنگام سعد بن معاذ برخاست و گفت: من از جانب انصار پاسخ می دهم و ای رسول خدا گویی ما را اراده فرموده ای فرمود: آری. سعد گفت: شاید لازم باشد از کاری که به تو وحی شده است با وحی به کار دیگری روی آوری، به هر حال ما به تو ایمان آورده ایم و ترا تصدیق کرده و گواهی داده ایم که آنچه آورده ای و برای آن آمده ای بر حق است و عهد و پیمان استوار خود را به شنیدن و فرمانبرداری با تو بسته ایم. اینک ای پیامبر خدا به هر کاری که اراده فرموده ای قیام کن و سوگند به کسی که ترا به حق گسیل فرموده است اگر پهنه این دریا را بپیمایی و در آن فرو شوی همگان با تو خواهیم بود حتی اگر فقط یک تن از ما باقی بماند. اینک به هر کس که می خواهی بپیوند و از هر کس که می خواهی بگسل و آنچه از اموال ما می خواهی بگیر که هر چه را بگیری برای ما خوشتر از آن است که باقی بگذاری، سوگند به کسی که جان من در دست اوست با آنکه این راه را هرگز نپیموده ام و مرا به آن علمی نیست اگر فردا با دشمن خویش رویاروی شویم ناخوش نمی داریم که ما در جنگ شکیبا و به هنگام رویارویی راست و استواریم و شاید خداوند کاری از ما به تو ارائه دهد که چشمت به آن روشن شود.
واقدی می گوید: محمد بن صالح از عاصم بن عمر بن قتادة از محمود بن لبید نقل می کرد که در آن روز سعد بن معاذ گفت: ای رسول خدا گروهی از قوم ما در مدینه مانده اند که محبت ما نسبت به تو از آنان بیشتر نیست و ما مطیع تر و راغب تر از آنان به جهاد نیستیم. اگر، ای رسول خدا آنان می پنداشتند که تو با دشمن رویاروی می شوی هرگز از همراهی با تو باز نمی ایستادند ولی آنان پنداشتند که فقط کاروان خواهد بود و بس. اینک برای تو سایبانی می سازیم و مرکوبهای ترا پیش تو آماده می داریم، آنگاه ما با دشمن رویاروی می شویم، اگر خدایمان عزت و بر دشمنان پیروزی داد که همان چیزی است که دوست می داریم و اگر کار بر گونه ای دیگر شد، تو سوار مرکبهای خود می شوی و به کسانی که پشت سر ما- در مدینه- هستند می پیوندی. پیامبر (ص) به او پاسخی پسندیده داد و فرمود: امید است که خداوند خیر مقدر فرماید.
واقدی می گوید: چون سعد رأی خود را اظهار داشت و سخنش تمام شد پیامبر فرمود: در پناه برکت خداوند حرکت کنید که خداوند پیروزی بر یکی از دو طایفه- کاروان یا قریش- را به من وعده فرموده است. به خدا سوگند گویی هم اکنون بر کشتارگاههای آن قوم می نگرم.
واقدی می گوید: گفته اند که پیامبر (ص) در آن هنگام محل کشته شدن آنان را به ما نشان داد و فرمود: اینجا محل کشته شدن فلان است و اینجا محل کشته شدن بهمان، و هیچکس از همان محلی که پیامبر (ص) نشان داده بود مستثنی نگشت. گوید: در این هنگام مسلمانان دانستند که با جنگ رویاروی خواهند بود و کاروان گریخته است و به سبب گفتار پیامبر (ص) آرزوی پیروزی داشتند.
واقدی می گوید: پیامبر (ص) آن روز درفشها را که سه درفش بود بر افراشت و سلاحها را آشکار ساخت و حال آنکه از مدینه بدون اینکه درفش برافراشته باشد بیرون آمده بود. پیامبر (ص) همچنان که با قتادة بن نعمان و معاذ بن جبل در حال حرکت بود به سفیان ضمری برخورد، پیامبر (ص) از او پرسید: تو کیستی ضمری گفت: شما کیستید پیامبر (ص) فرمود: تو به ما خبر بده ما هم به تو خبر می دهیم. گفت: باشد این به آن. پیامبر فرمود: آری. ضمری گفت: از هر چه می خواهید بپرسید. پیامبر (ص) به او فرمود: درباره قریش به ما خبر بده. ضمری گفت: به من خبر رسیده است که ایشان فلان روز از مکه بیرون آمده اند، اگر این خبر درست باشد آنان باید کنار همین وادی باشند ضمری گفت: حالا بگویید شما کیستید پیامبر (ص) فرمود ما از آب هستیم و با دست خود به عراق اشاره فرمود. ضمری گفت: عجب از آب هستید کدام آب آب عراق یا جای دیگر و پیامبر (ص) پیش یاران خود برگشت. واقدی می گوید هر دو گروه آن شب را سپری کردند بدون اینکه هر یک از جای دیگری آگاه باشد که میان آنان تپه های نسبتاً مرتفع شنی قرار داشت.
واقدی می گوید: پیامبر (ص) از کنار دو کوه عبور کرد و پرسید نام آن دو چیست گفتند: مسلح و مخری. فرمود: چه کسانی در آن ساکنند گفتند: بنی نار و بنی حراق. از آنجا گذشت و آن دو کوه را سمت چپ خویش قرار داد. در این هنگام بسبس بن عمرو و عدی بن ابی الزغباء به حضور ایشان رسیدند و گزارش کار قریش را دادند.
پیامبر (ص) شامگاه شب جمعه هفدهم رمضان در وادی بدر فرود آمد- یعنی غروب پنجشنبه شانزدهم رمضان- علی (ع) و زبیر و سعد بن ابی وقاص و بسبس بن عمرو را روانه کرد که از کنار آب بررسی کنند و برای آنان به کوه کوتاهی اشاره کرد و فرمود: امیدوارم کنار چاهی که در دامنه همین کوه کوتاه قرار دارد خیری به دست آورید. آنان به آن سو رفتند و کنار همان چاه شتران آبکش و سقاهای قریش را دیدند و آنان را اسیر کردند، برخی از آنان گریختند و از جمله کسانی که گریخت و او را شناختند عجیر بود. عجیر نخستین کسی بود که خبر پیامبر (ص) و یارانش را برای قریش آورد و فریاد کشید که ای آل غالب این ابن ابی کبشة- پیامبر (ص)- و یاران اویند و سقاهای شما را به اسیری گرفتند. لشگر از این خبر به جنب و جوش افتاد و خبری را که آورد خوش نداشتند.
واقدی می گوید: حکیم بن حزام می گفته است در آن هنگام در خیمه خود بودیم و می خواستیم از گوشت شتر کباب تهیه کنیم و سرگرم آن کار بودیم که ناگاه خبر را شنیدیم و اشتهای ما کور شد و برخی به دیدار برخی دیگر می رفتند. عتبة بن ربیعه مرا دید و گفت: ای ابو خالد هیچکس را نمی شناسم و نمی دانم که راهی شگفت تر از راه ما بپیماید، کاروان ما نجات یافته است و ما به قصد ظلم و ستم به سرزمین قومی آمده ایم و آن را کاری دشوار می بینم در عین حال کسی که اطاعت نشود رأیی ندارد- چه بگویم که کسی فرمان نمی برد- و این نافرخندگی ابو جهل است. آنگاه عتبه به من گفت: آیا بیم آن داری که ایشان بر ما شبیخون زنند گفتم: من از این کار احساس ایمنی نمی کنم، مگر تو احساس امان می کنی گفت: چاره چیست گفتم: امشب را پاسداری می دهیم تا صبح شود و بیندیشید و تصمیم بگیرید. عتبة گفت: آری رأی درست همین است. گوید: آن شب را تا صبح پاسداری دادیم. ابو جهل گفت: این فرمان عتبه است که از جنگ با محمد و یارانش کراهت دارد، و به راستی شگفت آور است، مگر شما گمان می کنید که محمد و یارانش متعرض شما می شوند به خدا سوگند من با خویشاوندان خود گوشه ای جمع می شویم، هیچکس هم از ما پاسداری نکند. او به گوشه ای رفت و بر او باران هم می بارید. عتبه گفت: به هر حال این مرد مایه شومی و نافرخندگی است.
واقدی می گوید: از سقاهایی که کنار آن چاه بودند، یسار، غلام سعید بن عاص و اسلم، غلام منبّه بن حجاج و ابو رافع، غلام امیة بن خلف اسیر شدند و آنان را به حضور پیامبر (ص) بردند. آن حضرت به پا ایستاده و در حال نماز بود. مسلمانان از ایشان پرسیدند کیستند گفتند: ما سقاهای قریشیم که برای آب بردن فرستاده اند. مسلمانان این خبر را خوش نمی داشتند که امیدوار بودند آنان سقاهای ابو سفیان باشند، آنان را زدند و چون ایشان را به ستوه آوردند گفتند: ما از افراد کاروان و سقاهای ابو سفیانیم و کاروان پشت این تپه است و چون این سخن را گفتند از زدن آنان خودداری کردند. پیامبر (ص) نماز خود را سلام داد و فرمود: عجیب است وقتی که به شما راست می گویند آنان را می زنید و هنگامی که دروغ می گویند آنان را رها می کنید. یاران پیامبر (ص) گفتند: ای رسول خدا ایشان می گویند قریش آمده اند. فرمود: کاملا درست می گویند، قریش از شما بر کاروان خود ترسیده اند و برای حفظ آن آمده اند. آنگاه خود روی به سقایان فرمود و پرسید: قریش کجایند گفتند: پشت این تپه ها که می بینید. فرمود: شمارشان چند است گفتند: بسیارند. فرمود: شمارشان چند است گفتند: نمی دانیم. فرمود: چند شتر می کشند گفتند: یک روز ده شتر و یک روز نه شتر. پیامبر (ص) فرمود: شمارشان میان نهصدو
هزار است. سپس به سقاها فرمود: چه اندازه از مردم مکه بیرون آمده اند گفتند: هر کس که توان داشته، بیرون آمده است. پیامبر (ص) روی به مردم کرد و فرمود: مکه پاره های جگر خود را به سوی شما افکنده است.
پیامبر (ص) سپس از ایشان پرسید: آیا کسی هم برگشته است گفتند: آری ابن ابی شریق- اخنس- با بنی زهره برگشته است. پیامبر فرمود: با آنکه خود کامیاب و رهنمون شده نیست آنان را کامیاب ساخته است، هر چند تا آنجا که می دانم با خدا و کتاب خدا ستیزه گر است. پیامبر (ص) سپس پرسید: آیا کس دیگری هم غیر از ایشان برگشته است گفتند: آری، خاندان و اعقاب عدی بن کعب هم برگشته اند. پیامبر (ص) آنان را رها کرد و به یاران خود فرمود: رأی خود را در مورد این جایگاه که در آن فرود آمده ایم باز گو کنید و به من بگویید. حباب بن منذر برخاست و گفت: ای رسول خدا آیا اینجا که فرود آمده ای جایگاهی است که خداوندت فرمان داده و فرود آورده است اگر چنین است که ما را نشاید گامی از آن فراتر یا عقب تر رویم، اگر چاره اندیشی و جنگ و رایزنی است سخن گوییم. رسول خدا فرمود: حتما جنگ و رایزنی و چاره اندیشی است. حباب گفت: در آن صورت اینجا لشگرگاه مناسبی نیست. ما را به نزدیکترین آبهای این قوم ببر که من به همه جا و چاههای آن دانایم، آنجا چاهی است که شیرینی آب آن را می دانم وانگهی آبش چندان فراوان است که فروکش نخواهد کرد، کنار آن حوضی می سازیم و در آن ظرفها را قرار می دهیم و آب می آشامیم و جنگ می کنیم و دهانه چاههای دیگر را با خاک انباشته می کنیم.
واقدی می گوید: ابن عباس می گفته است: جبریل (ع) بر پیامبر (ص) نازل شد و گفت: رأی درست همان است که حباب می گوید. پیامبر (ص) فرمود: ای حباب رأی درست زدی، و برخاست و پیشنهادهای او را انجام داد.
واقدی می گوید: خداوند آن شب آسمان را برانگیخت- باران آمد- دره بدر در جانب مسلمانان نرم و ملایم بود و راه رفتن برای آنان دشوار نبود و حال آنکه در جانب قریش چنان نبود و با آمدن باران قادر به حرکت و کوچ کردن از آن نبودند و میان دو لشکر تپه ها و بر آمدگیهای شنی بود.
واقدی همچنین می گوید: در آن شب بر مسلمانان خواب چیره شد و آسوده خوابیدند و باران چندان نبود که آنان را آزار دهد. زبیر بن عوام می گوید: خداوند آن شب چنان خواب را بر مسلمانان چیره ساخت که من با آنکه سخت پایداری می کردم و زمین زیرم ناهموار بود ولی طاقت نیاوردم و جز خواب چاره نبود. پیامبر (ص) و یارانش هم بر همان حال بودند. سعد بن ابی وقاص می گوید: چنان خوابم گرفت که چانه ام روی سینه ام می افتاد و دیگر چیزی نفهمیدم و به پهلو دراز کشیدم. رفاعة بن رافع بن مالک هم می گوید: چنان خواب بر من چیره شد که خوابیدم و محتلم شدم و آخر شب غسل کردم.
واقدی می گوید: هنگامی که پیامبر (ص) پس از گرفتن سقاها از جایگاه نخست به جای دیگر کوچ فرمود عمار بن یاسر و عبد الله بن مسعود را برای بررسی به اطراف لشکرگاه قریش روانه فرمود. آن دو گرد قریش دوری زدند و برگشتند و گفتند: ای رسول خدا قریش سخت ترسیده اند و بیمناکند، آسمان هم که برایشان به شدت می بارد و آنچنان ترسیده اند که چون اسبها می خواهند شیهه بکشند، بر چهره شان می زنند تا آرام گیرند.
واقدی می گوید: قریش چون صبح کردند منبّه بن حجاج که مردی کف بین و پی شناس بود گفت: این رد پای پسر سمیه است و این دیگری نشان پای ابن ام عبد- عمار و عبد الله بن مسعود- است و هر دو را می شناسم. همانا محمد همراه با سفلگان خودمان و سفلگان اهل یثرب آهنگ ما کرده است و سپس این بیت را خواند: گرسنگی اجازه خوابیدن و آسایش شبانه را به ما نمی دهد، ناچار باید بمیریم یا بمیرانیم. ابو عبد الله گوید: به محمد بن یحیی بن سهیل بن ابی خیثمه گفتم: منبّه چنان گفته است که گرسنگی اجازه خوابیدن و آسایش شبانه را به ما نمی دهد. گفت: به جان خودم سوگند که گرسنه بودند. پدرم برایم نقل کرد که از نوفل بن معاویه شنیده که می گفته است: شب جنگ بدر ده شتر کشته بودیم و در یکی از خیمه ها سرگرم درست کردن کباب جگر و کوهان و گوشتهای پاکیزه بودیم ولی از شبیخون می ترسیدیم و تا هنگامی که سپیده دمید پاسداری دادیم. چون صبح شد شنیدم که منبّه می گوید: این نشان پای پسر سمیه و ابن مسعود است و شنیدم این بیت را می خواند: ترس اجازه خوابیدن و آسایش را به ما نمی دهد، ناچار باید بمیریم یا بمیرانیم.
ای گروه قریش بنگرید فردا اگر با محمد و یارانش رو به رو شدیم جوانان و جوانمردان دلیر خود را بپایید که کشته نشوند، مردم مدینه را بکشید که ما اگر جوانان خود را به مکه برگردانیم از گمراهی خود بر می گردند و از آیین پدران خود جدا نمی شوند.
واقدی می گوید: چون پیامبر (ص) کنار چاه فرود آمد برای ایشان سایبانی از چوبهای خرما ساخته شد، سعد بن معاذ با شمشیر آویخته به گردن بر در سایبان ایستاد و پیامبر (ص) و ابو بکر وارد آن شدند.
می گوید [ابن ابی الحدید ]:من از موضوع ساختن سایبان شگفت می کنم که از کجا برای آنان ممکن بوده است شاخه و چوب خرما به اندازه ای که سایبانی بسازند داشته باشند یا همراه خود آورده باشند. سرزمین بدر هم نخلستانی ندارد و اگر مقدار اندکی هم چوب خرما با آنان بوده است جنبه سلاح داشته است. گفته شده است در دست هفت تن از مسلمانان چوبهای خرما در عوض شمشیر بوده است، و دیگران همگی مسلح به شمشیر و تیر و کمان بوده اند. این هم سخن نادری است و صحیح آن است که هیچیک از مسلمانان بدون سلاح نبوده است، مگر اینکه چند شاخه ای همراهشان بوده است که با انداختن پارچه بر آن سایه ای فراهم می کرده اند، و گرنه من امکانی برای ساختن و بر پا کردن سایبانی از چوبها و شاخه های خرما در آنجا نمی بینم.
واقدی می گوید: پیامبر (ص) پیش از آنکه قریش فرود آیند اصحاب خود را به صف کرد. قریش در حالی ظاهر شدند که پیامبر (ص) یاران خود را به صف کرده بود و آرایش جنگی می داد. یاران پیامبر (ص) حوضی کنده بودند و از هنگام سحر در آن آب ریخته بودند و ظرفها را در آن انداخته بودند. پیامبر (ص) رایت خویش را به مصعب بن عمیر داد و او آن را پیش برد و جایی که پیامبر (ص) فرمان داده بود قرار داد. پیامبر (ص) ایستاد و به صفها نگریست، صفها را رو به مغرب مرتب فرموده و آفتاب را پشت سر قرار داده بود. مشرکان چون آمدند ناچار رو به خورشید ایستادند. پیامبر (ص) بر کناره نزدیکتر و سمت چپ لشکرگاه کرده بود و مشرکان بر کناره دورتر که سمت راست بود قرار گرفتند. در این هنگام مردی از یاران پیامبر (ص) آمد و عرضه داشت که ای رسول خدا اگر این کار را طبق وحی انجام داده ای بر همین حال باش و گرنه من چنین مصلحت می بینم که بر بخش بالای این وادی بروی و می بینم بر فراز آن نسیمی به جنبش آمده است و می پندارم برای یاری تو وزیدن گرفته است. پیامبر (ص) فرمود: «اینک که صفهای خود را مرتب و درفش خود را مستقر داشته ام آن را تغییر نمی دهم»، سپس دعا فرمود و خداوندش با فرشتگان یاریش داد- و جبریل (ع) این آیه را نازل کرد: «یاد آورید هنگامی را که از خدای خود می خواستید یاریتان کند، اجابت فرمود شما را، که من هزار فرشته را که از پی یکدیگرند به یاری شما می فرستم.
»- واقدی می گوید: عروة بن زبیر روایت کرده است که پیامبر (ص) در آن هنگام صفها را استوار و بر یک خط مرتب فرموده بود. سواد بن غزیه اندکی جلوتر از صفها قرار داشت، پیامبر (ص) با چوبه تیری به شکم او زد و فرمود: سواد در خط و ردیف بایست.
سواد گفت: سوگند به کسی که ترا بر حق مبعوث فرموده است به دردم آوردی و اینک قصاص مرا باز ده. پیامبر (ص) شکم خویش را برهنه فرمود و گفت: انتقام بگیر و قصاص کن. سواد، رسول خدا را در آغوش کشید و ایشان را بوسید. فرمود: چه چیزی ترا بر این کار واداشت گفت: ای رسول خدا می بینی که فرمان خدا در رسیده است، از کشته شدن ترسیدم، خواستم آخرین عهد من با تو چنین باشد که در آغوشت کشم و ببوسم.
واقدی می گوید: موسی بن یعقوب از ابو الحویرث، از محمد بن جبیر بن مطعم، از قول مردی از قبیله اود برایم نقل کرد که می گفته است: شنیدم علی علیه السّلام بر منبر کوفه ضمن خطبه ای فرمود: همچنان که سرگرم آب کشیدن از چاه بدر بودم بادی سخت وزیدن گرفت که به آن شدت ندیده بودم و چون آن سپری شد، بادی دیگر وزید که فقط همان باد نخست را به آن شدت دیده بودم. سپس بادی دیگر وزید که فقط آن دو باد نخستین را به آن شدت دیده بودم. نخست جبریل (ع) بود که همراه هزار فرشته در خدمت رسول خدا (ص) قرار گرفت، دومی میکائیل بود که با هزار فرشته بر میمنه سپاه مستقر شد و سومی اسرافیل بود که با هزار فرشته بر میسره سپاه مستقر شد. چون خداوند دشمنان را منهزم ساخت رسول خدا مرا بر اسبی سوار فرمود، که شتابان رم کرد و مرا با خود برداشت. من خود را روی گردن اسب خم کردم و خدای خود را فرا خواندم. مرا نگهداشت و توانستم مستقر شوم. مرا با اسب سواری چه کار که من صاحب گوسپندم- شتر سوارم- و چون بر اسب مستقر شدم با این دست خود چندان بر دشمنان نیزه زدم که تا زیر بغلم خون آلوده شد.
می گوید [ابن ابی الحدید ]:بیشتر راویان روایت بالا را این چنین نقل کرده اند که «پیامبر (ص) مرا بر اسب خود سوار فرمود» ولی صحیح همین است که ما می آوریم، زیرا در جنگ بدر پیامبر (ص) از خود اسبی نداشته است و در آن جنگ در حالی که سوار بر شتر بوده حاضر شده است، ولی همینکه صفها درگیر شدند و گروهی از سوارکاران مشرکان کشته شدند پیامبر (ص) علی (ع) را بر یکی از اسبهایی که از ایشان گرفته شده بود سوار کرد.
واقدی می گوید: فرمانده میمنه لشگر پیامبر (ص) ابو بکر بود و فرمانده میسره علی (ع). فرمانده میمنه قریش هبیرة بن ابی وهب مخزومی و فرمانده میسره ایشان عمرو بن عبدود، و گفته شده است زمعة بن اسود بوده است، و هم گفته اند زمعة فرمانده اسب سواران بوده است، همچنین گفته اند کسی که فرمانده سوارکاران بوده حارث بن هشام است. گروهی هم گفته اند هبیرة فرمانده میمنه نبوده است بلکه حارث بن عامر بن نوفل فرمانده میمنه بوده است.
واقدی می گوید: محمد بن صالح، از یزید بن رومان و ابن ابی حبیبه برای من نقل کرد که می گفته اند: بر میمنه و میسره سپاه رسول خدا در جنگ بدر هیچکس فرماندهی نداشته است و از کسی نام برده نشده است، همچنین بر میمنه و میسره مشرکان فرمانده خاصی نبوده است و نام هیچکس را در این مورد نشنیده ایم. واقدی می گوید: در نظر ما هم سخن صحیح همین است.
پرچم بزرگ پیامبر (ص) که همان رایت مهاجران است در جنگ بدر به دست مصعب بن عمیر بود، و رایت قبیله خزرج با حباب بن منذر، و رایت قبیله اوس به دست سعد بن معاذ بود. قریش هم سه رایت داشتند: رایتی همراه ابو عزیزه و رایتی همراه منذر بن حارث و رایتی هم همراه طلحة بن ابی طلحه بود.
واقدی می گوید: پیامبر (ص) در آن روز برای مسلمانان خطبه خواند و پس از ستایش و نیایش خداوند چنین فرمود: «اما بعد، من شما را به چیزی بر می انگیزم که خدایتان بر آن برانگیخته است و از چیزی نهی می کنم که خدایتان از آن باز داشته است.
پروردگار که منزلتش بسیار بزرگ است به حق فرمان می دهد و صدق و درستی را دوست می دارد. خداوند اهل خیر را در قبال کار خیر و به نسبت منزلتهای ایشان پاداش می دهد و آنان بر حسب منزلت در پیشگاه خدا نام برده می شوند و فضیلت و برتری می یابند. اینک شما در منزلی از منازل حق قرار گرفته اید، و خداوند چیزی را در این منزل از هیچکس نمی پذیرد مگر اینکه فقط برای رضای او باشد. شکیبایی در گرفتاری و سختی از چیزهایی است که خداوند به وسیله آن اندوه را می زداید و از غم رهایی می بخشد و با شکیبایی رستگاری در آخرت را به دست می آورید. پیامبر خدا میان شماست، شما را
وه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6 ، صفحه ی 92
هشدار و فرمان می دهد، پس امروز شرم کنید از اینکه خداوند بر کار ناپسندی از شما آگاه شود و در آن مورد بر شما خشم گیرد که خدای متعال می فرماید: «همانا خشم خداوند به مراتب بزرگتر از خشم شما بر خودتان است» توجه کنید به آنچه در کتاب خود به شما فرمان داده است و آیاتی که به شما ارائه فرموده است و پس از زبونی به شما عزت بخشیده است. به کتاب خدا تمسک جویید تا خدایتان از شما خشنود گردد. برای خدای خود عهده دار کاری شوید که با آن سزاوار رحمت و آمرزش خداوند شوید که آن را به شما وعده فرموده است، که وعده خداوند حق و گفتارش راست و شکنجه اش شدید است. همانا که من و شما و همگان متوکل به خداوند زنده و پاینده ایم، تکیه بر او داده ایم و بر او پناه برده و توکل کرده ایم، و بازگشت به سوی اوست و خداوند من و همه مسلمانان را بیامرزد.
» واقدی می گوید: همینکه پیامبر (ص) قریش را دید که پیش می آیند و نخستین کس که آشکار شد، زمعة بن اسود بود که سوار بر اسبی بود و پسرش هم از پی او روان بود. زمعه با اسب خویش گردشی کرد تا جایی برای فرود آمدن لشکر در نظر گیرد، پیامبر (ص) به پیشگاه خداوند چنین عرضه داشت: «بار خدایا تو بر من کتاب نازل فرمودی و به من فرمان جنگ دادی و تصرف یکی از دو گروه- کاروان یا قریش- را به من وعده فرمودی و تو خلاف وعده نمی فرمایی. پروردگارا این قریش است که با همه نخوت و غرور خود برای ستیز با تو و تکذیب فرستاده ات پیش می آید، بار خدایا نصرتی را که وعده فرمودی عنایت فرمای. خدایا همین بامداد نابودشان فرمای.» در این هنگام عتبة بن ربیعه بر شتری سرخ موی آشکار شد، پیامبر (ص) فرمود: اگر در یکی از این قوم خیری باشد در همین صاحب شتر سرخ موی است و اگر قریش از او فرمان برند رستگار و کامیاب خواهند شد.
واقدی می گوید: ایماء بن رحضة یکی از پسران خود را هنگامی که قریش از کنار سرزمین او می گذشتند همراه ده شتر پروار پیش آنان فرستاد و پیام داد اگر دوست می دارید شما را از لحاظ نیرو و سلاح کمک کنیم و ما آماده این کاریم و انجام می دهیم.
قریش به او پیام دادند پیوند خویشاوندی را رعایت کردی و آنچه بر عهده ات بود انجام دادی، به جان خودمان سوگند اگر با مردم عادی جنگ کنیم در مقابل ایشان ضعفی نداریم. و اگر چنانچه محمد می پندارد قرار باشد با خدا جنگ کنیم هیچکس را یارا و توان جنگ با خدا نیست.
واقدی می گوید: خفاف پسر ایماء بن رحضه می گفته است: برای پدرم هیچ چیز بهتر و دوست داشتنی تر از اصلاح میان مردم نبود و همواره عهده دار این کار بود، همینکه کاروان قریش از پیش ما گذشت مرا با ده شتر پروار که به ایشان هدیه داده بود روانه کرد، من شتران را پیشاپیش بردم و پدرم از پی من می آمد، من شتران را تسلیم قریش کردم پذیرفتند و میان قبایل توزیع کردند. در این هنگام پدرم رسید و با عتبة بن ربیعة که در آن زمان سالار قریش به حساب می آمد ملاقات کرد و به او گفت: ای ابو الولید این چه راهی است که می روید گفت: به خدا سوگند نمی فهمم، من مغلوب شده ام، پدرم گفت: تو سالار عشیره ای، چه چیز می تواند مانع تو باشد که با این مردم برگردی و پرداخت خونبهای هم سوگند خود و کالاها و شترانی را که در نخلة گرفته اند بر عهده بگیری و سپس میان قوم خود تقسیم کنی. به خدا سوگند شما از محمد بیش از این چیزی مطالبه نمی کنید و ای ابو ولید به خدا قسم شما در جنگ با محمد و اصحاب او فقط خود را به کشتن می دهید.
واقدی می گوید: ابن ابی الزناد از قول پدرش برایم نقل کرد که می گفته است نشنیده ام هیچکس بدون مال حرکت کرده باشد، مگر عتبة بن ربیعه.
واقدی همچنین می گوید: محمد بن جبیر بن مطعم روایت می کند که چون قریش فرود آمدند پیامبر (ص) عمر بن خطاب را پیش ایشان گسیل داشت و فرمود: برگردید، اگر کس دیگری غیر از شما عهده دار جنگ با من شود بهتر است و آن را بیشتر دوست می دارم و اگر من عهده دار جنگ با دیگران غیر از شما بشوم برایم بهتر و دوست داشتنی تر است. حکیم بن حزام گفت: او منصفانه پیشنهاد کرده است. از او بپذیرید و به خدا سوگند اینک پس از آنکه او منصفانه پیشنهاد کرده است شما بر او پیروز نخواهید شد. ابو جهل گفت: اینک که خداوند آنان را در اختیار ما گذاشته است هرگز برنمی گردیم و نقد را با نسیه عوض نمی کنیم و از این پس هیچکس متعرض کاروان ما نخواهد شد.
واقدی می گوید: تنی چند از قریش که حکیم بن حزام هم در زمره ایشان بود پیش آمدند و خود را کنار حوض رساندند. مسلمانان خواستند ایشان را از آن دور کنند.
پیامبر (ص) فرمود: آزادشان بگذارید، آنان کنار حوض آمدند و آب آشامیدند. هر کس از ایشان که آب آشامید کشته شد، مگر حکیم بن حزام.
واقدی می گوید: سعید بن مسیب هم می گفت: چون خداوند برای حکیم بن حزام اراده خیر فرموده بود او دو بار از مرگ رهایی یافت، یک بار گروهی از مشرکان به قصد آزار پیامبر (ص) نشسته بودند، رسول خدا (ص) از کنارشان عبور فرمود و سوره «یس» را خواند و مشتی خاک بر سرشان افشاند و هیچکس از آنان جز حکیم بن حزام از کشته شدن نجات پیدا نکرد. بار دیگر روز جنگ بدر بود که همراه گروهی از مشرکان خود را کنار حوض رساند، هر کس از مشرکان که کنار حوض آمد کشته شد مگر حکیم بن حزام که زنده ماند.
واقدی می گوید: و چون قریش آرام گرفتند و مطمئن شدند عمیر بن وهب جمحی را که تیرهای قرعه کشی را در اختیار داشت فرستادند و گفتند: شمار یاران محمد را برای ما تخمین بزن. او اسب خود را گرد لشکرگاه مسلمانان به حرکت آورد و سمت بالا و پایین دره را بررسی کرد که کمین و نیروی امدادی نداشته باشند، برگشت و گفت: نه نیروی امدادی دارند و نه در کمین کسی دارند و شمارشان سیصد تن است یا اندکی افزون و هفتاد شتر و دو اسب دارند. آنگاه خطاب به قریش گفت: ای گروه قریش ناقه ها و شتران آبکش یثرب مرگ سختی را همراه خود می کشند، این قوم هیچ پناهگاه و مدافعی جز شمشیرهای خود ندارند، مگر نمی بینید چگونه خاموش مانده اند و سخن نمی گویند و فقط زبانهای خود را همچون زبان افعیها بیرون می آورند، به خدا سوگند نمی بینم هیچیک از ایشان کشته شوند مگر اینکه یکی را خواهند کشت و اگر قرار باشد از شما به شمار ایشان کشته شوند پس از آن خیری در زندگی نیست، نیکو رایزنی کنید و بیندیشید.
واقدی می گوید: یونس بن محمد ظفری از قول پدرش برایم نقل کرد که چون عمیر بن وهب این سخنان را به قریش گفت آنان ابو اسامه جشمی را که سوار کار دلیری بود فرستادند. او گرد پیامبر (ص) و یارانش گشتی زد و برگشت: پرسیدند چه دیدی گفت: به خدا سوگند نه مردم چابک و دلیری دیدم و نه شماری و نه ساز و برگ و اسلحه ای، اما قسم به خدا مردمی را دیدم که آهنگ بازگشت پیش زن و فرزند خود را ندارند، تن به مرگ داده اند و هیچ مدافع و پناهگاهی جز شمشیرهایشان ندارند، کبود چشمانی هستند که گویی زیر سپرهایشان همچون سنگ استوارند. ابو اسامه سپس گفت: می ترسم که نیروهای امدادی یا گروهی در کمین داشته باشند. او بالا و پایین دره را بررسی کرد و برگشت و گفت: نه کمین دارند و نه نیروی امدادی، نیکو بیندیشید و رایزنی کنید.
واقدی می گوید: چون حکیم بن حزام سخنان عمیر بن وهب را شنید میان مردم راه افتاد و خود را پیش عتبة بن ربیعة رساند و گفت: ای ابو الولید تو بزرگ و سرور قریشی و فرمانت اطاعت می شود. آیا می توانی کاری انجام دهی که با توجه به آنچه در جنگ عکاظ انجام داده ای تا پایان روزگار از آن به نیکی یاد شود عتبه که در آن هنگام سالار مردم بود به حکیم بن حزام گفت: آن چه کار است گفت: اینکه با مردم برگردی و خون بهای هم پیمان خود و غرامت کالاهایی را که محمد در سریه نخله گرفته است بپردازی که شما چیزی از محمد غیر از همان خون بها و غرامت کالا را نمی خواهید. عتبه گفت: پذیرفتم و تو خود در این مورد وکیل منی. سپس عتبه بر سر شتر خویش نشست و میان مشرکان قریش حرکت کرد و گفت: ای قوم، فرمان مرا بپذیرید و با این مرد و یارانش جنگ مکنید و گناه و ترس آن را هم بر گردن من بیندازید و بر سر من ببندید، گروهی از ایشان خویشاوندی نزدیک با ما دارند و همواره بر قاتل پدر یا برادر خود نظر می افکنید و این موجب کینه و ستیز می شود، وانگهی بر فرض که همه یاران محمد را بکشید این در صورتی خواهد بود که آنان به شمار خودشان از شما کشته باشند. از این گذشته من ایمن نیستم که شما شکست نخورید، شما که چیزی جز خون بهای آن کشته خود و غرامت کالاهای غارت شده را نمی خواهید، من خود پرداخت آن را بر عهده می گیرم.
ای قوم، اگر محمد دروغگو باشد گرگهای عرب شر او را از شما کفایت می کنند و اگر پادشاه شود شما در سلطنت برادر زاده خود بهره مند خواهید بود و اگر پیامبر (ص) باشد کامیاب ترین مردم خواهید بود. ای مردم، پند مرا رد مکنید و رأی و اندیشه مرا بیخردانه مدانید.

ابو جهل همینکه سخن عتبه را شنید بر او رشک برد و با خود گفت اگر مردم بر اثر سخنان عتبه برگردند، عتبه سالار قوم خواهد شد، و عتبه از همگان گویاتر و زبان آورتر و زیباتر بود. عتبه سپس خطاب به مردم گفت: شما را در مورد حفظ این چهره های تابان چون چراغ سوگند می دهم که برابر آن چهره ها که همچون چهره مارهاست قرار ندهید. و چون عتبه از سخن خویش فارغ شد ابو جهل گفت: عتبه از این سبب به شما چنین می گوید که محمد پسر عموی اوست و از سوی دیگر بیم دارد و خوش نمی دارد که پسرش و پسر عمویش کشته شوند. ای عتبه فزون از قدر خود سخن گفتی و اینک که حلقه را تنگ و کار را دشوار می بینی ترسیدی و می خواهی ما را زبون سازی و فرمان به بازگشت می دهی. نه، به خدا سوگند برنمی گردیم تا خداوند میان ما و محمد حکم کند. در این هنگام عتبه خشمگین شد و گفت: ای کسی که نشیمنگاهت زرد است، به زودی خواهی دانست کدامیک از ما ترسوتر و نافرخنده تریم. قریش هم به زودی خواهد دانست کدامیک ترسو و تباه کننده قوم خود است و این شعر را خواند: آیا من ترسویم که چنین فرمان می دهم، ام عمرو را به گریستن مژده بده. واقدی می گوید: در این هنگام ابو جهل پیش عامر بن حضرمی، برادر عمرو بن حضرمی که در سریه نخله کشته شده بود رفت و به او گفت: این هم پیمان تو- عتبه- می خواهد با مردم برگردد و پس از اینکه تو قاتل برادرت را دیده ای و خون برادرت را طلب داری زبون گردی، و پنداشته است که تو خون بها می پذیری، شرم نمی داری که با آنکه به قاتل برادرت دست یافته ای خون بها بگیری اینک برخیز و خون خود را فرایاد آور و انتقام خویش را بگیر.
عامر بن حضرمی برخاست سر خود را برهنه کرد و بر سر خویش خاک پاشید و فریاد برآورد: ای وای بر عمرو من با این کار عتبه را که هم پیمان او بود مورد نکوهش قرار داد و رأی پسندیده ای را که عتبه مردم را به آن فرا خوانده بود باطل ساخت. عامر سوگند خورد که باز نخواهد گشت مگر آنکه کسی از یاران محمد را بکشد. ابو جهل به عمیر بن وهب گفت مردم را برانگیز و حمله کن. عمیر حمله کرد و آهنگ مسلمانان نمود تا صف آنان در هم ریخته شود، ولی مسلمانان در صف خود پایدار ماندند و تکان نخوردند. در این هنگام عامر بن حضرمی پیش آمد و حمله آورد و آتش جنگ برافروخته شد.
واقدی می گوید: نافع بن جبیر از حکیم بن حزام نقل می کرد که می گفته است چون ابو جهل آن رأی عتبه را تباه ساخت و عامر بن حضرمی اسب براند و آتش جنگ را برافروخت، نخستین کس از مسلمانان که به جنگ او آمد مهجع غلام عمر بن خطاب بود که عامر او را کشت و نخستین کشته انصار حارثة بن سراقه بود که او را حبّان بن عرقه کشت. واقدی می گوید: عمر به هنگام حکومت خود در دار الحکومه به عمیر بن وهب گفت: تو در جنگ بدر ما را برای مشرکان بررسی می کردی، گویی هم اکنون پیش چشم من است که سوار بر اسبت بودی و در دره بالا و پایین می رفتی و به مشرکان خبر می دادی که ما نه نیروی امدادی داریم و نه کمین. گفت: آری، ای امیر المؤمنین همینگونه بود و بدتر آنکه این من بودم که آتش جنگ را برافروختم. سپاس خدا را که اسلام را آورد و ما را به آن هدایت فرمود ولی شرک و کفری که در آن گرفتار بودیم گناهش بزرگتر از شرکت در جنگ بدر بود. عمر گرفت: آری همینگونه است، راست می گویی.
واقدی می گوید: عتبة بن ربیعه با حکیم بن حزام گفتگو کرد و گفت هیچکس جز ابو جهل با پیشنهاد من مخالف نخواهد بود، پیش او برو و به او بگو عتبه پرداخت خون بهای هم سوگند خویش و غرامت کالاهای کاروان را بر عهده می گیرد. حکیم می گوید: پیش ابو جهل رفتم مشغول مالیدن عطر و مواد خوشبو بود، زره او کنارش بود.
گفتم: عتبة بن ربیعة مرا پیش تو فرستاده است. ابو جهل خشمگین بر من نگریست و گفت: عتبه کس دیگری را پیدا نکرد که بفرستد گفتم: به خدا سوگند اگر کس دیگری جز او می خواست مرا بفرستد نمی پذیرفتم و من به قصد اصلاح میان مردم پذیرفتم، وانگهی عتبه سالار و سرور عشیره است. دوباره خشمگین شد و گفت: تو هم به او سالار می گویی گفتم: هم من این را می گویم و هم تمام قریش. ابو جهل به عامر بن حضرمی فرمان داد بانگ خون خواهی بردارد. عامر سر خود را برهنه کرد و بانگ برداشت و گفت: عتبه خمار است، شرابش دهید مشرکان هم این اشعار را تکرار کردند و بانگ برداشتند عتبه خمار است، شرابش دهید. ابو جهل از این کار مشرکان نسبت به عتبه شاد شد. حکیم گوید: من پیش منبه بن حجاج رفتم به او هم همان سخنی را که به ابو جهل گفته بودم گفتم. او را نرمتر و بهتر از ابو جهل یافتم. گفت: چیزی که عتبه به آن فرا می خواند و کاری که تو انجام می دهی بسیار خوب است، پیش عتبه برگشتم، دیدم از سخن قریش خشمگین شده و از شتر خود فرود آمده است. او قبلا سوار بر شتر میان لشکر حرکت کرده بود و آنان را به خودداری از جنگ فرا خوانده بود که نپذیرفته بودند، به همین سبب برافروخته شده و از شتر پیاده شده بود. عتبه زره خود را پوشید. برای او به جستجوی کلاه خود بر آمدند ولی میان لشکر کلاه خودی چنان بزرگ پیدا نشد که سر عتبه بزرگ و درشت بود.
او که چنین دید، عمامه ای بزرگ بر سر خود بست و پیاده در حالی که میان برادرش شیبة و پسرش ولید حرکت می کرد به میدان آمد و آهنگ نبرد کرد. در همان حال ابو جهل در صف سوار بر مادیانی ایستاده بود. عتبه همینکه از کنار او گذشت شمشیر خود را بیرون کشید، مردم گفتند به خدا سوگند ابو جهل را خواهد کشت. عتبه با شمشیر پی پاشنه های اسب ابو جهل را قطع کرد، اسب از عقب بر زمین افتاد. عتبه به ابو جهل گفت: پیاده شو که امروز هنگام سواری نیست و همه قوم تو سوار نیستند، ابو جهل پیاده شد. عتبه گفت: به زودی معلوم می شود کدامیک از ما در این بامداد برای عشیره خود شوم تر است. حکیم می گوید: با خود گفتم به خدا سوگند که تا کنون چنین روزی ندیده ام.
واقدی می گوید: در این هنگام عتبه هماورد خواست و مسلمانان را به جنگ فرا خواند. پیامبر (ص) در سایبان بود و یارانش در صفهای خود ایستاده بودند.
پیامبر (ص) که دراز کشیده بود خوابش برد. قبلا فرموده بود تا اجازه نداده ام جنگ را شروع مکنید و اگر به شما حمله آوردند فقط تیر بارانشان کنید و شمشیر مکشید، مگر آنکه شما را فرو گیرند. ابو بکر گفت: ای رسول خدا این قوم نزدیک شدند و به ما رسیدند.
رسول خدا (ص) بیدار شد و خداوند متعال شمار مشرکان را در خواب به پیامبر (ص) اندک نشان داده بود و هر یک از دو گروه در نظر دیگری کم جلوه می کرد. پیامبر (ص) بیمناک شد، دستهای خود را بر افراشت و از خداوند مسألت کرد تا پیروزی را که وعده فرموده است عنایت فرماید و چنین عرضه داشت: «بار خدایا اگر این گروه بر من پیروز شود، شرک و کفر پیروز می شود و دینی برای تو بر پا نمی شود.» ابو بکر می گفت: به خدا سوگند که خداوند یاریت می دهد و سپید روی خواهی شد. عبد الله بن رواحه گفت: ای رسول خدا هر چند تو به لطف خدا داناتر و بزرگتر از آن هستی که من سخنی گویم و راهنمایی کنم ولی عرض می کنم که خداوند بزرگتر و شکوه مندتر از آن است که وعده ای را که فرموده است یا چیزی را که از او مسألت شود، برآورده نفرماید. پیامبر (ص) فرمود: ای پسر رواحه با آنکه می دانم که خداوند هیچگاه خلاف وعده نمی فرماید، باید از درگاهش مسألت کنم. در این هنگام عتبه روی به جنگ آورد. حکیم بن حزام گفت: ای ابو ولید آرام باشد، آرام. تو نباید در کاری که خود از آن نهی می کردی آغازگر باشی.
واقدی می گوید: خفاف بن ایماء می گفته است در جنگ بدر با آنکه مردم آماده حمله بودند دیدم یاران پیامبر (ص) شمشیرها را بیرون نکشیدند ولی کمانهای خود را آماده کرده بودند و صفهای آنان پیوسته به یکدیگر بود و برخی جلو برخی دیگر همچون سپر ایستاده بودند و میان ایشان هیچ فاصله ای نبود. حال آنکه دیگران- سپاه مشرکان- همینکه ظاهر شدند شمشیرهایشان را بیرون کشیدند، من از این موضوع شگفت کردم. پس از آن از مردی از مهاجران در آن باره پرسیدم، گفت: پیامبر (ص) به ما فرمان داده بود تا ما را فرو نگرفته اند، شمشیرهای خود را بیرون نکشیم.
واقدی گوید: چون مردم آماده حمله شدند و آهنگ جنگ کردند اسود بن عبد الاسد مخزومی همینکه نزدیک حوض آب مسلمانان رسید، گفت: با خدای عهد کرده ام که باید از حوض آنان آب بخورم یا آن را ویران کنم، هر چند در آن راه کشته شوم. اسود با شتاب حرکت کرد و همینکه نزدیک حوض رسید، حمزة بن عبد المطلب با او رویاروی شد و ضربتی به او زد که یک پایش را از مچ قطع کرد. اسود پیش رفت که سوگند خود را بر آورد کنار حوض ایستاد و از آب آن آشامید و با پای سالم خود حوض را ویران کرد، حمزه او را تعقیب کرد و میان حوض او را کشت و مشرکان همچنان که در صفهای خود ایستاده بودند به این منظره می نگریستند.
واقدی می گوید: مردم به یکدیگر نزدیک شدند، آنگاه عتبه و شیبة و ولید بیرون آمدند و از صف فاصله گرفتند و هماورد خواستند. سه جوان از انصار که معاذ و معوذ و عوف پسران عفراء و حارث بودند بیرون آمدند و گویند نفر سوم ایشان عبد الله بن رواحة بود، و آنچه در نظر ما ثابت است این است که آنان همان سه پسر عفراء هستند.
پیامبر (ص) از این موضوع آزرم فرمود که خوش نمی داشت در نخستین رویارویی مشرکان با مسلمانان انصار عهده دار آغاز جنگ باشند و خوش می داشت که زحمت آن بر عهده پسر عموها و خویشاوندان خودش باشد. رسول خدا (ص) به آنان فرمان داد به جایگاه خود برگردند و برای ایشان طلب خیر فرمود. آنگاه منادی مشرکان بانگ برداشت که ای محمد هماوردان ما را از خویشاوندان خودمان گسیل کن. پیامبر (ص) خطاب به بنی هاشم فرمود: ای بنی هاشم برخیزید و برای حق و حقیقتی که خداوند پیامبرتان را بر آن برانگیخته است، جنگ کنید که اینان با باطل خویش آمده اند نور خدا را خاموش کنند. حمزة بن عبد المطلب و علی بن ابی طالب و عبیدة بن حارث بن مطلب بن عبد مناف برخاستند و به سوی آنان رفتند. عتبه گفت: سخن بگویید تا شما را بشناسم- چون کلاه خود نقابدار پوشیده بودند ایشان را نشناختند- و اگر همتای ما بودید با شما نبرد خواهیم کرد.
محمد بن اسحاق در کتاب مغازی خود خلاف این خبر روایت کرده و گفته است بنی عفراء و عبد الله بن رواحه به نبرد عتبه و شیبه و ولید رفتند. عتبه و همراهانش به ایشان گفتند: شما کیستید گفتند: گروهی از انصار. گفتند: برگردید که ما را نیازی به نبرد با شما نیست. سپس منادی ایشان ندا داد که ای محمد هماوردان همتای ما را از میان قوم خودمان بفرست، و پیامبر (ص) فرمود: ای فلان برخیز، ای فلان برخیز، و ای فلان برخیز. می گوید [ابن ابی الحدید ]:این روایت از روایت واقدی مشهورتر است، در روایت واقدی هم مطلبی است که درستی روایت محمد بن اسحاق را تأکید می کند و آن این سخن اوست که «منادی مشرکان ندا داد که ای محمد هماوردان همتای ما را پیش ما روانه کن» اگر بنی عفراء با آنان سخن نگفته بودند و آنان ایشان را برنگردانده بودند، معنی نداشت که منادی ایشان چنین ندا دهد، وانگهی سخن یکی از قریشیها هم که نسبت به یکی از انصار فخر می کرده است دلالت بر همین دارد. او به مرد انصاری می گفته است: من از قومی هستم که مشرکان ایشان راضی نشدند، مؤمنان قوم ترا بکشند.
واقدی می گوید: حمزه گفت: من حمزة بن عبد المطلب شیر خدا و شیر رسول خدایم. عتبه گفت: همتایی گرامی، من هم شیر حلفاء- بیشه یا هم پیمانان- هستم، این دو تن که همراه تواند کیستند گفت: علی بن ابی طالب و عبیدة بن حارث بن مطّلب، گفت: دو همتای گرامی.
واقدی می گوید: ابن ابی الزناد برایم نقل کرد که پدرم می گفت: برای عتبه کلمه ای سبکتر از این نشنیده ام که بگوید شیر حلفایم و او حلفا را به معنی بیشه گرفته است.
می گوید [ابن ابی الحدید ]:کلمه حلفا به دو صورت دیگر هم روایت شده است که حلفاء و احلاف است و گفته اند منظور عتبه این بوده است که من سرور و شیر شرکت کنندگان در حلف المطیبین هستم. خاندانهایی که در آن پیمان شرکت کرده بودند پنج خاندان هستند که عبارتند از اعقاب عبد مناف و اسد بن عبد العزی و تیم و زهره و حارث بن فهر. گروهی هم این تأویل را رد کرده و گفته اند به ایشان حلفاء و احلاف نمی گفته اند، بلکه این دو کلمه بر دشمنان و مخالفان ایشان گفته می شده است که برای مقابله با ایشان پیمان بسته شده است و آنان پنج خاندان هستند که عبارتند از اعقاب عبد الدار و مخزوم و سهم و جمح و عدی بن کعب. گروهی هم در تفسیر سخن عتبه گفته اند مقصودش این بوده است که من سالار حلف الفضول هستم و آن پیمانی است که پس از حلف المطیبین بسته شده است و در خانه ابن جدعان صورت گرفته است و پیامبر (ص) هم به هنگام کودکی خود در آن شرکت فرموده است. سبب انعقاد این پیمان چنین بود که مردی از یمن کالایی به مکه آورد، عاص بن وائل سهمی از آن را خرید و در پرداخت بهای آن چندان امروز و فردا کرد که آن مرد را به ستوه آورد. ناچار میان حجر اسماعیل بر پا خاست و قریش را سوگند داد که از او رفع ستم کنند. بنی هاشم و بنی اسد و بنی زهره و بنی تمیم در خانه ابن جدعان جمع شدند و پس از اینکه دستهای خود را در آب زمزم که با آن ارکان کعبه را شسته بودند فرو بردند پیمان بستند که هر مظلومی را در مکه یاری دهند و از او رفع ستم کنند و تا دنیا بر پاست دست ستمگر را کوتاه و از هر کار ناپسندی جلوگیری کنند.
این پیمان به سبب فضل و برتری آن به حلف الفضول معروف شده است و پیامبر (ص) هم از آن یاد کرده و فرموده است: «من در آن شرکت کردم و آن را از همه شتران سرخ موی که از من باشد دوست تر می دارم و اسلام هم چیزی جز استواری بر آن نیفزوده است.» این تفسیر هم صحیح نیست زیرا خاندان عبد شمس که عتبه از ایشان است در آن شرکت نداشته اند بنابراین روشن می شود که آنچه واقدی نقل کرده، صحیح و ثابت تر است.
واقدی می گوید: سپس عتبه به پسرش ولید گفت برخیز، ولید برخاست و علی (ع) مقابل او آمد و آن دو از نظر سنّی کوچکترین افراد آن شش تن بودند. دو ضربه رد و بدل کردند و علی بن ابی طالب (ع) ولید را کشت. سپس عتبه برخاست، حمزه آهنگ او کرد.
دو ضربه رد و بدل کردند و حمزه عتبه را کشت. آن گاه شیبة برخاست و عبیدة که مسن ترین یاران پیامبر (ص) بود آهنگ او کرد، شیبه با زبانه شمشیر ضربتی به پای عبیده زد که عضله ساق پایش را قطع کرد. در این حال حمزه و علی به شیبة حمله کردند و او را کشتند و عبیده را بر دوش بردند و کنار صف رساندند، در حالی که مغز استخوان ساق عبیدة فرو می ریخت گفت: ای رسول خدا، آیا من شهید نیستم فرمود: آری که شهیدی.
عبیده گفت: همانا به خدا سوگند اگر ابو طالب زنده بود می دانست که من نسبت به شعری که سروده است سزاوارترم، آنجا که می گوید: سوگند به خانه خدا دروغ می گویید، ما محمد را رها نمی کنیم تا آنکه در دفاع از او نیزه بزنیم و تیر بیندازیم، او را تسلیم نمی کنیم تا آن هنگام که برگرد او کشته شویم و در راه او از پسران و همسران خود خواهیم گذشت. و این آیه در مورد آن گروه نازل شده است: «این دو گروه درباره پروردگارشان به مخاصمه برخاسته اند.» محمد بن اسحاق روایت می کند که عتبه با عبیدة بن حارث و شیبه با حمزه بن عبد المطلب و ولید با علی مبارزه کرده اند، حمزه و علی به شیبه و ولید مهلت ندادند و آن دو را فورا کشتند. عبیدة و عتبه هر یک به دیگری ضربتی زد که هر دو زمین گیر شدند و در این هنگام حمزه و علی با شمشیرهای خود به عتبه حمله کردند و او را کشتند و یار خود را بر دوش کشیدند و کنار صف بردند.
می گوید [ابن ابی الحدید ]:این روایت موافق است با آنچه امیر المؤمنین علی (ع) در سخن خود خطاب به معاویه فرموده است: که همان شمشیر که با آن برادر و دایی و پدر مادرت را از پای درآوردم هنوز پیش من است، و در مورد دیگری فرموده است: فرود آمدن آن شمشیر را بر برادر و دایی و پدر و مادرت به خوبی می شناسی و آن ضربه و شمشیر از برخورد به ستمگران دور نیست.
بلاذری همین روایت واقدی را برگزیده و گفته است: حمزه عتبه را کشته است و علی (ع) ولید را کشته و در کشتن شیبه هم شرکت داشته است.
مقتضای سن آن سه تن هم در قبال آن سه تن دیگر همین است، که شیبه از آن دو بزرگتر بوده است و با عبیدة که از دو یار خود بزرگتر بوده است مبارزه کند و ولید که کوچکتر بوده است با علی (ع) که کوچکتر بوده است جنگ کند و عتبه که از لحاظ سن میان شیبه و ولید بوده است با حمزه که همین حال را داشته است جنگ کند. وانگهی عتبه از آن دو تن دیگر دلیرتر بوده است و مقتضای حال آن است که هماوردش دلیرترین آن سه تن باشد و در آن هنگام حمزه معروف به دلیری و دلاوری بوده است و علی (ع) در آن هنگام بسیار مشهور به شجاعت نبوده و شهرت کامل او پس از جنگ بدر بوده است.
در عین حال کسانی که بخواهند روایت ابن اسحاق را بپذیرند که گفته است حمزه با شیبه جنگ کرده است می توانند به این ابیات هند دختر عتبه که پدرش را مرثیه گفته است، استناد کنند: دو چشم من با اشک ریزان خود بر بهترین فرد قبیله خندف که هرگز دگرگون نشد بگریید. بنی هاشم و بنی مطلب که خویشاوندان نزدیکش بودند او را فرا خواندند و سوزش شمشیرهای خود را به او چشاندند... هنگامی که هند در این ابیات گفته است که بنی هاشم و بنی مطلب سوزش شمشیرهای خود را به پدرش چشانده اند ثابت می شود که کسی که با عتبه نبرد کرده است عبیدة بوده است و اوست که از خاندان و اعقاب مطلب است، او عتبه را زخمی کرد و زمین گیر ساخت، سپس حمزه و علی (ع) بر او هجوم بردند و او را کشتند.
شیعیان چنین روایت می کنند که حمزه به جنگ با عتبه پیشی گرفت و او را کشت و اشتراک علی (ع) و حمزه در مورد کشتن شیبه است آن هم پس از اینکه عبیدة بن حارث او را زخمی کرد. این موضوع را محمد بن نعمان- شیخ مفید- در کتاب الارشاد آورده است و این موضوع بر خلاف چیزی است که در نامه های امیر المؤمنین علی (ع) به معاویه آمده است، و این امر در نظر من در این مورد مشتبه است. همچنین محمد بن نعمان از قول امیر المؤمنین علی (ع) روایت می کند که آن حضرت ضمن یاد کردن از جنگ بدر می فرموده است: من و ولید بن عتبة ضربتی رد و بدل کردیم، و ضربه او خطا کرد و چون من ضربه را وارد کردم او دست چپش را سپر قرار داد که شمشیر آن را برید و گویی هم اکنون به پرتو انگشترش در دست راستش می نگرم. سپس ضربتی دیگر بر او زدم و کشته بر زمین افکندمش و چون اسلحه او را از تنش بیرون آوردم در بدنش اثر زعفران معطر دیدم و دانستم که تازه داماد است.
واقدی می گوید: و روایت شده است که چون عتبة بن ربیعة هماورد خواست پسرش ابو حذیفة برای نبرد با او برخاست. پیامبر (ص) به او فرمود: بنشین و بر جای خود باش و چون آن اشخاص به جنگ عتبه رفتند، ابو حذیفه هم بر پدر خویش ضربتی زد.
واقدی همچنین از قول ابن ابی الزناد از پدرش نقل می کند که می گفته است شیبه از عتبه سه سال بزرگتر بوده است و حمزه از پیامبر (ص) چهار سال و عباس از آن حضرت سه سال بزرگتر بوده اند. واقدی می گوید: در جنگ بدر ابو جهل هم از خداوند پیروزی خواست و گفت: بار خدایا هر کدام از ما را که پیوند خویشاوندی را بیشتر بریده و چیزهای غیر معلوم برای ما آورده است همین بامداد نابود فرمای و خداوند متعال در این مورد این آیه را نازل فرموده است: «اگر فتح و ظفر می خواهید همانا برای شما رسید و اگر از کفر باز ایستید برای شما بهتر است.» واقدی می گوید: عروه از عایشه نقل می کند که می گفته است پیامبر (ص) در جنگ بدر برای مهاجران شعار «یا بنی الرحمن» و برای خزرجیان شعار «یا بنی عبد الله» و برای اوسیان شعار «یا بنی عبید الله» را مقرر فرمود.
گوید: زید بن علی بن حسین، علیه السّلام، روایت کرده است که شعار پیامبر (ص) در جنگ بدر «یا منصور امت» «ای یاری داده شده بمیران» بوده است.
واقدی می گوید: پیامبر (ص) از کشتن ابو البختری منع فرموده بود، زیرا پیش از هجرت که پیامبر (ص) سخت از مشرکان آزار می دید، روزی ابو البختری سلاح بر تن کرد و گفت: امروز هیچ کس متعرض محمد (ص) نخواهد شد مگر اینکه شمشیر بر او خواهم نهاد، و پیامبر (ص) سپاسگزار این موضوع بود. ابو داود مازنی می گوید: روز بدر من به ابو البختری رسیدم و به او گفتم پیامبر (ص) در صورتی که تسلیم شوی از کشتن تو نهی فرموده است، گفت پس تو از من چه می خواهی، اگر محمد از کشتن من نهی کرده است، من هم در مورد او چنین کاری کرده بودم، اما اینکه خود را تسلیم کنم، سوگند به لات و عزّی که زنان مکه هم می دانند من تسلیم نمی شوم و می دانم که تو مرا رها نمی کنی، اینک هر چه می خواهی انجام بده، ابو داود تیری بر او انداخت و گفت: پروردگارا این تیر، تیر تو و ابو البختری بنده تو است، خدایا این تیر را در محلی که او را خواهد کشت قرار بده. با آنکه ابو البختری زره پوشیده بود تیر زره او را درهم درید و او را کشت. واقدی می گوید و گفته شده است، مجذّر بن زیاد بدون اینکه ابو البختری را بشناسد او را کشته است.
مجذر در این باره ابیاتی سروده است که از آنها فهمیده می شود او قاتل ابو البختری است. در روایت محمد بن اسحاق آمده است که پیامبر (ص) روز جنگ بدر از کشتن ابو البختری که نام و نسبش ولید بن هشام بن حارث بن اسد بن عبد العزّی است، نهی فرموده بود که او در مکه مردم را از آزار دادن پیامبر (ص) باز می داشت، خودش هم آزاری نمی رساند و از کسانی بود که برای شکستن پیمان نامه ای که قریش بر ضد بنی هاشم نوشته بودند، اقدام کرد. مجذر بن زیاد بلوی هم پیمان انصار با او رویاروی شد و به او گفت: پیامبر (ص) ما را از کشتن تو منع فرموده است. همراه ابو البختری یکی از همکارانش به نام جنادة بن ملیحة بود که از مکه با او همراه شده بود. ابو البختری گفت: آیا این همکار من هم در امان است مجذر گفت: به خدا سوگند ما دوست ترا رها نمی کنیم که پیامبر (ص) ما را فقط از کشتن خودت به تنهایی منع کرده است. ابو البختری گفت: در این صورت به خدا سوگند که من و او هر دو می میریم، نباید زنان مکه درباره من بگویند که دوست و همکار خود را به سبب حرص زنده ماندن رها کرده ام، ناچار مجذر با او نبرد کرد. ابو البختری چنین رجز می خواند: فرزند زن آزاده هیچگاه دوست خود را رها نمی کند، مگر آنکه بمیرد یا راه نجات خود را بیابد.
و به نبرد پرداختند و مجذور او را کشت. آنگاه پیش پیامبر (ص) برگشت و خبر داد و گفت: سوگند به کسی که ترا به حق مبعوث فرموده است، کوشش کردم که تن به اسیری دهد و او را پیش تو آورم، ولی چیزی جز جنگ را نپذیرفت، ناچار جنگ کردم و کشتمش.
واقدی می گوید: پیامبر (ص) از کشتن حارث بن عامر بن نوفل هم نهی فرموده و گفته بود اسیرش کنید و مکشیدش. او خوش نمی داشت به بدر بیاید و او را با زور آورده بودند. خبیب بن یساف با او رویاروی شد و بدون اینکه او را بشناسد، حارث را به قتل رساند. چون این خبر به پیامبر (ص) رسید فرمود: اگر پیش از آنکه کشته شود بر او دست می یافتم او را برای زنهایش رها می کردم. پیامبر (ص) از کشتن زمعة بن اسود هم نهی فرموده بود، ثابت بن جذع بدون اینکه زمعه را بشناسد او را کشت.
واقدی می گوید: عدی بن ابی الزغباء روز بدر چنین رجز می خواند:
انا عدی و السحل - امشی بها مشی الفحل من عدی هستم و همراه زره راه می روم، راه رفتن مرد نیرومند.
و مقصودش از کلمه سحل زره خودش بود. پیامبر (ص)- که این رجز را شنیده بود- پرسید: عدی کیست مردی از مسلمانان گفت: ای رسول خدا منم پیامبر (ص) فرمود: نشانی دیگر چیست گفت: پسر فلانم. فرمود: نه تو عدی نیستی. آنگاه عدی بن ابی الزغباء برخاست و گفت: ای رسول خدا منم، فرمود: دیگر چه گفت: «و السحل...» پیامبر (ص) پرسید: سحل یعنی چه گفت: یعنی زره من. پیامبر (ص) فرمود: عدی بن ابی الزغباء چه عدی خوبی است.
واقدی می گوید: هنگامی که پیامبر (ص) از مکه به مدینه هجرت فرمود عقبة بن ابی معیط در مکه- برای تهدید پیامبر (ص)- چنین سروده بود: ای کسی که سوار بر ناقه گوش بریده از پیش ما هجرت کردی، پس از اندکی مرا سوار بر اسب خواهی دید، نیزه خود را از خون شما پیاپی سیراب خواهم کرد و شمشیر هر گونه شبهه ای را از شما خواهد زدود.
چون این سخن او به اطلاع پیامبر (ص) رسید، عرضه داشت بار خدایا او را بر روی در افکن و بکش. روز جنگ بدر پس از آنکه مردم گریختند اسب او رم کرد. عبد الله بن سلمه عجلانی او را اسیر گرفت و پیامبر (ص) به عاصم بن ابی الافلح فرمان داد گردنش را زد.
واقدی می گوید: عبد الرحمان بن عوف می گفته است: روز بدر پس از گریز مردم من مشغول جمع کردن زره ها بودم، ناگاه امیة بن خلف که در دوره جاهلی با من دوست بود مرا دید. نام من در دوره جاهلی عبد عمرو بود و همینکه اسلام آمد به عبد الرحمان نامیده شدم ولی امیة بن خلف هر گاه مرا می دید، همچنان عبد عمرو صدا می کرد و می گفت من به تو عبد الرحمان نمی گویم زیرا مسیلمه در منطقه یمن نام رحمان بر خود نهاده است و من ترا عبد الرحمان نمی گویم، من هم پاسخش نمی دادم و سرانجام به من عبد الاله می گفت. روز جنگ بدر او را همراه پسرش علی دیدم که شتابان همچون شتری که آن را برانند در حال گریز است. مرا صدا کرد که ای عبد عمرو پاسخش ندادم. صدا زد که ای عبد الاله پاسخش دادم. گفت: شما را نیازی به شیر فراوان نیست ما برای تو بهتر از این زره هایت هستیم، گفتم حرکت کنید. هر دو را پیش انداختم و می بردم. امیة بن خلف همینکه دید نسبتا امنیتی پیدا کرده است به من گفت: امروز مردی را میان شما دیدم که به سینه خود پر شتر مرغی زده بود، او کیست گفتم: حمزة بن عبد المطلب بود. گفت: همو بود که بر سر ما این همه بلا آورد، سپس گفت: آن کوچک اندام کوته قامت که دستاری سرخ بر سر بسته بود کیست گفتم: مردی از انصار است به نام سماک بن خرشه.
گفت: ای عبد الاله او هم از کسانی بود که به سبب کارهایش ما امروز قربانیان شما شدیم عبد الرحمان بن عوف می گوید: در همان حال که او و پسرش را جلو خود می بردم، ناگاه چشم بلال که مشغول خمیر کردن بود بر او افتاد، با شتاب و چالاکی دست خود را از خمیر بیرون کشید و پاک کرد و فریاد بر آورد که ای گروه انصار این امیة بن خلف سرو سالار کفر است و خطاب به امیه گفت: اگر تو رهایی یابی من رهایی نیابم گوید: مثل اینکه امیه در مکه بلال را شکنجه می داده است، در این حال انصار چنان به امیه هجوم آوردند که شتران تازه زاییده به کره های خود و امیه را بر پشت افکندند، من خود را روی او تکیه دادم تا از او حمایت کنم. خبّاب بن منذر آمد و با شمشیر خود گوشه بینی امیه را برید، همینکه امیه بینی خود را از دست داد به من گفت مرا با ایشان واگذار، عبد الرحمان می گوید: در این حال این سخن حسان را به یاد آوردم که می گوید: «آیا پس از این، بینی بریده».
گوید: در این هنگام خبیب بن یساف پیش آمد و ضربتی بر او زد و او را کشت.
امیه هم به خبیب بن یساف ضربتی زد که دستش را از شانه قطع کرد ولی پیامبر (ص) آن را به پیکر خبیب وصل فرمود که بهبود یافت و گوشت بر آورد. پس از این جریان خبیب بن یساف با دختر امیة بن خلف ازدواج کرد و چون همسرش نشانه آن ضربت را دید گفت: خداوند دست آن مردی را که چنین ضربتی زده است شل مدارد خبیب گفت: به خدا سوگند من آن مرد را به کام مرگ در آوردم. خبیب می گفته است: چنان ضربتی بر دوش او زدم که تا تهیگاه او را درید با وجود آنکه زره بر تن داشت و گفتم: بگیر که من پسر سیافم آنگاه اسلحه و زره او را برداشتم. در این هنگام علی پسر امیه پیش آمد که خبّاب بر او حمله کرد و پایش را قطع کرد. علی بن امیه چنان فریادی کشید که نظیرش شنیده نشده بود. سپس عمار با او رویاروی شد و ضربه دیگری بر او زد و او را کشت. و گفته شده است عمار او را پیش از آنکه خباب ضربه بزند دیده است و چند ضربه رد و بدل کرده اند و عمار او را کشته است. اما همان گفتار نخست در نظر ما صحیح تر است که عمار پس از آنکه پای علی قطع شده است به او ضربتی زده و او را کشته است.
واقدی می گوید: در مورد چگونگی کشته شدن امیة بن خلف به گونه دیگری هم شنیده ایم و چنین است که عبید بن یحیی از معاذ بن رفاعه از قول پدرش برای من نقل کرد که می گفته است: روز جنگ بدر امیة بن خلف را که میان مشرکان مقام و منزلتی داشت احاطه کردیم. من و او هر دو نیزه در دست داشتیم و نخست چندان نیزه به یکدیگر زدیم که سرنیزه های ما از کار افتاد، سپس دست به شمشیر بردیم و چندان ضربه زدیم که شمشیرها کند شد. من ناگهان متوجه شکافی در زره او شدم که زیر بغل او بود، شمشیر خود را همانجا فرو کردم و او را کشتم و شمشیر از سوی دیگر در حالی که آلوده به پیه و چربی بود سر برون آورد.
واقدی می گوید، در این باره گونه دیگری هم شنیده ایم: محمد بن قدامة بن موسی از قول پدرش از عایشه دختر قدامة بن مظعون برای من نقل کرد که روزی صفوان بن امیة بن خلف به قدامة بن مظعون گفت: آیا روز بدر، تو مردم را به پدرم شوراندی قدامه گفت: به خدا سوگند من چنان نکردم و اگر هم کرده بودم از کشتن یک مشرک پوزش نمی خواستم. صفوان پرسید: پس چه کسی مردم را بر او شوراند قدامه گفت: گروهی از جوانان انصار بر او حمله بردند که معمر بن حبیب بن عبید بن حارث هم میان ایشان بود. و همو شمشیرش را بلند می کرد و بر او فرو می آورد. صفوان گفت: ای بوزینه (معمر مردی زشت روی بود) حارث بن حاطب که این سخن را شنید سخت خشمگین شد و پیش مادر صفوان بن امیه رفت و گفت: صفوان چه در جاهلیت و چه در اسلام دست از آزار ما بر نمی دارد. حارث سخن صفوان را که به معمر لقب بوزینه داده بود برای او نقل کرد.
مادر صفوان به او گفت: ای صفوان آیا به معمر که از شرکت کنندگان در جنگ بدر است دشنام می دهی، به خدا سوگند تا یک سال هیچ گونه کرامتی را از تو نمی پذیرم. صفوان گفت: مادر جان به خدا سوگند هرگز این کار را تکرار نخواهم کرد و من بدون توجه و منظور کلمه ای بر زبان آورده ام.
واقدی می گوید: محمد بن قدامه از قول پدرش از عایشه دختر قدامة نقل می کرد که در مکه در حالی که مادر صفوان بن امیه به خباب بن منذر می نگریست به او گفتند: این همان کسی است که در جنگ بدر پای علی بن امیه را قطع کرده است. مادر صفوان گفت: ما را از خاطره و یاد افرادی که در شرک و کافری کشته شده اند رها کنید. خداوند علی- پسرم- را با ضربه شمشیر خباب بن منذر خوار و زبون ساخت و خباب را با کشتن علی گرامی فرمود، علی هنگامی که از اینجا رفت ظاهرا مسلمان بود و حال آنکه با شرک و کفر کشته شد.
امام محمد بن اسحاق می گوید: عبد الرحمان بن عوف می گفته است دست امیة بن خلف و پسرش علی را به صورت دو اسیر در جنگ بدر به دست گرفتم. در همان حال که با آن دو حرکت می کردم بلال ما را دید. امیة در مکه همواره بلال را شکنجه می داد، او را هنگامی که ریگها داغ و سوزان می شد بر پشت روی شنها می خوابانید و سپس فرمان می داد سنگ بزرگ داغی را روی سینه اش می نهادند و می گفت همواره در این شکنجه خواهی بود مگر آنکه از آیین محمد برگردی و بلال فقط می گفت احد احد و هیچ کلمه ای بر آن نمی افزود. بدین سبب همینکه بلال او را دید فریاد بر آورد که این سر و سالار کفر، امیة بن خلف است. و به امیه گفت اگر تو رهایی یابی، من رهایی نخواهم یافت. عبد الرحمان بن عوف می گوید به بلال گفتم: ای بلال این اسیر من است. گفت: اگر او رهایی یابد، من رهایی نخواهم یافت. گفتم: ای پسر کنیزک سیاه، گوش بده. گفت: اگر او رهایی یابد، من رهایی نخواهم یافت و با تمام نیرو فریاد برآورد که ای انصار خدا این امیة بن خلف سر و سالار کفر است، اگر او رهایی یابد، من رهایی نخواهم یافت. آنان چنان ما را در بر گرفتند که چون حلقه دست بند بود. من از او دفاع می کردم، در این هنگام عمار بن یاسر با شمشیر به علی پسر امیة ضربتی زد که به پای او برخورد و آن را قطع کرد و علی بر زمین افتاد. امیه چنان فریادی کشید که هرگز نظیرش را نشنیده بودم.
دست از او برداشتم و گفتم: خود را نجات بده، گرچه امیدی به نجات نیست و به خدا سوگند من دیگر برای تو نمی توانم کاری انجام دهم. گوید: آنان با شمشیرهای خود امیه و پسرش را پاره پاره کردند و از آن کار آسوده شدند. گوید: عبد الرحمان بن عوف می گفته است خدا بلال را رحمت کناد، زره هایی که جمع کرده بودم از دستم رفت و اسیر من را هم او از میان برد. واقدی می گوید: زبیر بن عوام می گفته است در جنگ بدر عبیدة بن سعید بن عاص را در حالی که سوار بر اسب بود و سلاح کامل پوشیده بود و فقط چشمهایش دیده می شد دیدم. دختر کوچک بیماری همراه داشت که شکمش برآمده بود و می گفت: من پدر دخترک شکم برآمده ام. زبیر می گوید: من نیزه کوتاهی در دست داشتم و با آن به چشم او زدم، در افتاد. پای خود را بر گونه اش نهادم و نیزه کوتاه خود را بیرون کشیدم و حدقه چشم او هم بیرون آمد. پیامبر (ص) آن نیزه کوتاه را از من گرفت و بعدها آن را پیشاپیش او می بردند و بعد از پیامبر (ص) آن را همچنان پیشاپیش ابو بکر و عمر و عثمان می بردند.
واقدی می گوید: همینکه مردم حمله کردند و به هم در آویختند عاصم بن ابی عوف بن صبیرة سهمی همچون گرگی پیش آمد و می گفت: ای گروه قریش بر شما باد که محمد را بگیرید، همان قطع کننده پیوند خویشاوندی و تفرقه انداز میان جماعت و آورنده آیین ناشناخته، که اگر او رهایی یابد من رهایی نیابم، در این هنگام ابو دجانة به مقابله او شتافت و دو ضربه رد و بدل کردند و ابو دجانه با ضربه خویش او را کشت و ایستاد تا جامه و سلاح او را بردارد. در همین حال عمر بن خطاب از کنار ابو دجانه گذشت و گفت: حالا جامه و سلاح او را رها کن، تا دشمن مغلوب شود و من برای تو در این مورد گواهی می دهم.
واقدی می گوید: معبد بن وهب یکی از افراد خاندان عامر بن لوی پیش آمد و بر ابو دجانه ضربتی زد که نخست همچون شتر زانو بر زمین زد و سپس برخاست و با شمشیر خود چند ضربه به معبد زد که کارساز نیامد. در این هنگام معبد در گودالی که پیش رویش قرار داشت و آن را ندیده بود، فرو افتاد. ابو دجانه خود را بر او افکند و سرش را برید و جامه و سلاحش را برگرفت.
واقدی می گوید: در آن روز چون بنی مخزوم کشته شدن یاران خود را دیدند، گفتند کسی به ابو جهل دسترسی نخواهد یافت که عتبه و شیبه پسران ربیعه مغرور شدند و عجله کردند و خویشاوندان ایشان را از آنان پشتیبانی نکردند. بنی مخزوم ابو جهل را احاطه کردند و او را همچون درخت پرخاری که دسترسی به آن ممکن نباشد، میان خویش گرفتند، سپس چنین اندیشیدند که سلاح و جامه او را بر کس دیگری بپوشانند و آن را بر عبد الله بن منذر بن ابی رفاعه پوشاندند. علی (ع) بر او حمله کرد و او را کشت و تصور می کرد که ابو جهل است و برگشت و می گفت: من پسر عبد المطلبم. سپس آن جامه را بر ابو قبیس بن فاکه بن مغیره پوشاندند. حمزه که می پنداشت همو ابو جهل است بر او حمله کرد و او را کشت و ضمن ضربه زدن می گفت: بگیر که من پسر عبد المطلبم. سپس بر حرملة بن عمرو پوشاندند. علی (ع) بر او حمله کرد و او را کشت. خواستند آن را بر خالد بن اعلم بپوشانند خود داری کرد و نپذیرفت. معاذ بن عمرو بن جموح می گوید: در آن روز نگاه کردم دیدم ابو جهل همچون درخت پر خاری است که دسترسی به او دشوار است و مشرکان می گویند هیچ کس به ابو الحکم دسترسی نخواهد یافت، دانستم که خود اوست و گفتم: به خدا سوگند امروز یا باید در این راه کشته شوم یا به ابو جهل دست یابم.
به جانب او رفتم و همینکه فرصتی دست داد که غافلگیرش کنم بر او حمله بردم و ضربتی زدم که پایش را از ساق قطع کرد و چنان شد که او را به دانه ای تشبیه کردم که از زیر سنگ آسیا بیرون می جهد. در همین هنگام پسرش عکرمه بر من حمله آورد و ضربتی بر دوشم زد که دستم را از شانه برید و فقط به پوستش آویخته ماند. آن دستم را که بر پوستش آویخته بود نخست پشت سرم آویختم و چون دیدم آزارم می دهد زیر پای خود نهادم و آن را از بن کندم. سپس عکرمه را دیدم که در جستجوی پناهگاهی است، اگر دستم درست می بود همانجا او را می کشتم. معاذ به روزگار حکومت عثمان در گذشته است.
واقدی می گوید: روایت شده است که پیامبر (ص) شمشیر ابو جهل را به معاذ بخشید و آن شمشیر امروز هم در اختیار خاندان معاذ بن عمرو است. گوید: پیامبر (ص) بعدها به عکرمه پسر ابو جهل پیام داد و پرسید پدرت را چه کسی کشت او گفت: همان کسی که من دستش را قطع کردم. و بدین سبب بود که پیامبر (ص) شمشیر ابو جهل را به معاذ بخشید که عکرمه پسر ابو جهل دستش را در جنگ بدر قطع کرده بود.
واقدی می گوید: بنی مغیره در این موضوع شک نداشتند که شمشیر ابو جهل بهره معاذ بن عمرو شده و همو در جنگ بدر قاتل ابو جهل بوده است.
واقدی می گوید: درباره چگونگی کشته شدن و گرفتن جامه و سلاح ابو جهل روایتی دیگر هم شنیده ام، عبد الحمید بن جعفر از عمر بن حکم بن ثوبان از عبد الرحمان بن عوف نقل می کند که می گفته است: پیامبر (ص) شب جنگ بدر ما را آرایش نظامی داد و شب را در حالی که به صبح آوردیم که در صفهای خود بودیم. دو پسر نوجوان کنار من بودند که هر دو به سبب کم سن و سالی حمایل شمشیر خود را بر گردن خویش آویخته بودند. یکی از آن دو به من نگریست و گفت: عمو جان کدام یک از آنان ابو جهل است گفتم: ای برادر زاده با او چه کاری داری گفت: به من خبر رسیده است که به پیامبر (ص) دشنام می دهد، سوگند خوردم که اگر او را ببینم بکشمش یا در آن راه کشته شوم. من به ابو جهل اشاره کردم، نوجوان دیگر هم به من نگریست و همان سخن را گفت و برای او هم به ابو جهل اشاره کردم و نشانش دادم. گفتم: شما که هستید گفتند: دو پسر حارث.
گوید: آن دو چشم از ابو جهل برنمی داشتند و چون جنگ در گرفت آهنگ او کردند و او را کشتند و ابو جهل هم آن دو را کشت.
واقدی می گوید: محمد بن عوف از ابراهیم بن یحیی بن زید بن ثابت نقل کرد که روز جنگ بدر عبد الرحمان بن عوف به جانب چپ و راست خویش نگریست و چون آن دو را دید گفت: ای کاش کنار من کسانی تنومندتر از این دو نوجوان می بودند. چیزی نگذشت که عوف به عبد الرحمان نگریست و گفت: ابو جهل کدام یک از ایشان است عبد الرحمان گفت: آنجا که می بینی. گوید: عوف همچون جانور درنده ای به سوی ابو جهل خیز برداشت و برادرش هم به او پیوست و به آنان نگاه می کردم که شمشیر می زدند بعد هم دیدم پیامبر (ص) که از میان کشتگان می گذشت از کنار آن دو گذشت و آنان کنار جسد ابو جهل بر زمین افتاده بودند.
واقدی می گوید: محمد بن رفاعة بن ثعلبه برای من گفت: از پدرم شنیدم که منکر چیزی بود که مردم درباره کمی سن و سال پسران عفراء می گویند. پدرم می گفت: در جنگ بدر کوچکترین آن دو برادر سی و پنج ساله بود، چگونه این سخن درست است که شمشیرش را بر گردنش آویخته باشد واقدی می گوید: همان گفتار نخست که آنها نوجوان بوده اند درست تر است.
محمد بن عمار بن یاسر از قول ربیع دختر معوذ نقل می کند که می گفته است به روزگار حکومت عمر بن خطاب همراه گروهی از زنان انصار پیش اسماء مادر ابو جهل رفتیم. پسرش عبد الله بن ابی ربیعه برای او از یمن عطری فرستاده بود و او آن را همراه با دیگر چیزهای گرانبها می فروخت. ما هم از او می خریدیم. همینکه شیشه های مرا پر کرد وزن کرد. همان گونه که از دیگران را وزن کرد و گفت: طلب خود را باید بنویسیم. گفتم: آری بر این بنویس که بر عهده ربیع دختر معوذ است. اسماء عقده به گلو گفت: من پسر مرده ام و تو دختر کسی هستی که سرور خود را کشته است. گفتم: نه، دختر کسی هستم که بنده خود را کشته است. گفت: به خدا سوگند هرگز چیزی به تو نمی فروشم.
گفتم: به خدا سوگند من هم هرگز چیزی از تو نمی خرم که به خدا سوگند عطر تو چندان خوب نیست، و حال آنکه پسرم به خدا سوگند عطری به آن خوبی نبوییده بودم، ولی خشمگین شدم.
واقدی می گوید: چون جنگ پایان یافت، پیامبر (ص) فرمان داد بگردند جسد ابو جهل را پیدا کنند. ابن مسعود می گوید: من او را یافتم که هنوز رمقی داشت، پای خود را بیخ گلویش نهادم و گفتم: سپاس خداوند را که ترا خوار و زبون ساخت. گفت: خداوند برده ای را که فرزند کنیزکی است- ابن مسعود- زبون ساخته است، ای چوپانک گوسپندان، بر جایگاه بلندی بر آمده ای. آنگاه پرسید: دولت و اقبال از کیست گفتم: از خداوند و رسول اوست. کلاه خودش پشت سرش افتاده بود. گفتم: من کشنده تو هستم.
گفت: نخستین بنده ای نیستی که سرور خود را کشته است، همانا سخت ترین چیزی که امروز آن را دیده ام این است که تو مرا می کشی، مگر ممکن نبود مردی از هم پیمانان یا پاکان و افراد شرکت کننده در پیمان مطیبین عهده دار کشتن من باشد. عبد الله بن مسعود ضربتی بر او زد که سرش برابرش افتاد، سپس جامه و سلاح و زره و کلاهخود او را برداشت. و با خود آورد و مقابل پیامبر (ص) نهاد و گفت: ای پیامبر خدا مژده بده که دشمن خدا، ابو جهل، کشته شد. پیامبر (ص) فرمود: ای عبد الله واقعا چنین است سوگند به کسی که جان من در دست اوست این موضوع برای من خوشتر از داشتن شتران سرخ موی است، یا سخنی نظیر این فرموده است. پیامبر (ص) سپس فرمود: روزی بر سر سفره ابن جدعان ابو جهل را به گوشه ای پرت کردم که نشانه زخم بر زانویش مانده است، بر بدنش نگریستند و آن را نشان را دیدند.
واقدی می گوید: روایت شده است که ابو سلمة بن عبد الاسد مخزومی در آن ساعت که ابن مسعود آمده، در حضور پیامبر (ص) بوده است. ابو سلمه اندوهگین شد و روی به ابن مسعود کرد و گفت: ابو جهل را تو کشتی گفت: آری خداوند او را کشت.
ابو سلمه پرسید: مقصودم این است که تو عهده دار کشتن او بودی گفت: آری. ابو سلمه گفت: اگر می خواست ترا در آستین خودش جای می داد. ابن مسعود گفت: به خدا سوگند که من او را کشتم و برهنه کردم. ابو سلمه پرسید: چه نشانی در بدنش بود گفت: خال سیاه درشتی میان ران راست او بود. ابو سلمه که آن نشانه را شناخت به ابن مسعود گفت: چگونه او را برهنه کردی و حال آنکه قریشی دیگری جز او را برهنه نکردند. ابن مسعود گفت: به خدا سوگند میان قریش و هم پیمانهای آنان هیچ کس نسبت به خدا و رسولش از او دشمن تر نبود، و من از چیزی که نسبت به او انجام داده ام پوزش خواهی نمی کنم.
ابو سلمه سکوت کرد.
واقدی می گوید: پس از آن از ابو سلمه شنیده می شد که از این سخن خود که به طرفداری ابو جهل گفته بود استغفار می کرد.
پیامبر (ص) از کشته شدن ابو جهل خوشحال شد و عرضه داشت: بار خدایا آنچه را به من وعده فرموده بودی، بر آوردی، پروردگارا نعمت خود را بر من تمام فرمای گوید: خاندان ابن مسعود می گفته اند شمشیر ابو جهل که نقره نشان است پیش ماست و آن را عبد الله بن مسعود در جنگ بدر به غنیمت گرفته است.
واقدی می گوید: اصحاب ما بر این عقیده متفقند که معاذ بن عمرو و دو پسر عفراء نخست ابو جهل را از پای در آورده اند و ابن مسعود هنگامی که او هنوز رمقی داشته است گردنش را زده است و بدین ترتیب همگی در کشتن ابو جهل شرکت داشته اند.
واقدی می گوید: و روایت شده است که پیامبر (ص) کنار کشته دو پسر عفراء درنگ کرد و فرمود خداوند دو پسر عفراء را رحمت فرماید که هر دو در کشتن فرعون این امت و سالار پیشوایان کفر شرکت کردند. پرسیدند: ای رسول خدا چه کسی همراه آن دو ابو جهل را کشته است فرمود: فرشتگان و ابن مسعود که سرش را برید و او هم در کشتن او شریک است.
واقدی می گوید: معمر از زهری نقل می کند که پیامبر (ص) روز جنگ بدر فرمود: بار خدایا شر نوفل بن عدویه را که همان نوفل بن خویلد و از خاندان اسد بن عبد العزی است از من کفایت فرمای. نوفل در آن روز از اینکه کشته شدگان قوم خود را که در نخستین برخورد کشته شده بودند، دیده بود، ترسان بود. او پیش آمد و با صدای بسیار بلند که ظاهرا آمیخته با نشاط بود گفت: ای گروه قریش امروز روز سرافرازی و سر بلندی است، ولی همینکه دید قریش گریزان شد خطاب به انصار فریاد می کشید که شما را چه نیازی به ریختن خونهای ماست مگر اینها را که کشته اید نمی بینید مگر شما نیازمند به شیر نیستید. جبّار بن صخر او را به اسیری گرفت و پیشاپیش خود او را می آورد، نوفل که چشمش به علی (ع) افتاد که جانب او می آید، به جبار گفت: ای برادر انصاری ترا به لات و عزی سوگند این مرد کیست که می بینم آهنگ من دارد جبار گفت: این علی بن ابی طالب است. نوفل گفت: به خدا سوگند تا به امروز مردی به این چالاکی میان قومش ندیده ام. علی (ع) به او حمله کرد و با شمشیر ضربتی بر او زد ولی شمشیر علی در سپر چرمین نوفل لحظه ای گیر کرد، سپس آن را بیرون کشید و دو ساق پایش را هدف قرار داد که چو دامن زرهش بالا بود هر دو را قطع کرد و سپس او را کشت. پیامبر (ص) فرمود: چه کسی از نوفل بن خویلد خبر دارد علی (ع) فرمود: من او را کشتم.
پیامبر (ص) تکبیر گفت و فرمود: سپاس خداوندی که نفرین مرا در مورد او بر آورد.
واقدی می گوید: عاص بن سعید بن عاص هم برای جنگ آمد. او و علی (ع) رویاروی شدند و علی او را کشت. عمر بن خطاب به سعید پسر عاص می گفت: چرا ترا از خود روی گردان می بینم، آیا می پنداری من پدرت را کشته ام سعید گفت: بر فرض که تو او را کشته باشی، او بر باطل بوده است و تو بر حق. عمر گفت: قریش از همه مردم خردمندتر و امانت دار ترند، هیچ کس ستمی بر ایشان روا نمی دارد مگر اینکه خداوند پوزه اش را بر خاک می مالد و او را بر روی می افکند.
واقدی می گوید: و روایت شده است که عمر بن سعید بن عاص گفته است: چرا ترا روی گردان می بینم، گویی من پدرت را در جنگ بدر، کشته ام، و اگر هم کشته بودم از کشتن مشرکی پوزش خواهی نمی کردم که عاص بن هاشم بن مغیره دایی خودم را به دست خود کشتم.
و از کتابی غیر کتاب واقدی نقل می کنم که عثمان بن عفان و سعید بن عاص به روزگار حکومت عمر بن خطاب پیش او رفتند. سعید بن عاص گوشه ای نشست، عمر به او نگریست و گفت: چرا ترا افسرده و روی گردان می بینم، گویی پدرت را کشته ام نه من او را نکشتم، بلکه ابو الحسن او را کشت. علی (ع) هم حاضر بود، فرمود: بار خدایا آمرزش می خواهم سپس فرمود شرک و آنچه در آن بود از میان رفت و اسلام امور پیش را محو کرده است، اینک چرا دلها را به هیجان می آوری و عمر سکوت کرد. سعید گفت: همتایی گرامی پدرم را کشته است و این برای من خوشتر از آن است که اگر او را کسی که از خاندان عبد مناف نیست، می کشت.
واقدی می گوید: علی (ع) می گفته است: روز جنگ بدر پس از بر آمدن روز و هنگامی که صفهای ما و مشرکان در هم آویخت، من به تعقیب یکی از مشرکان پرداختم.
ناگاه مردی از مشرکان را روی تپه ای دیدم که مقابل سعد بن خیثمه ایستاده و جنگ می کنند و آن مرد مشرک سعد را کشت. آن مشرک که سوار بر اسب و سراپا پوشیده در آهن بود و نشانی بر سینه داشت از اسب فرود آمد مرا شناخت و صدا کرد که ای پسر ابو طالب به نبرد من بیا. من که او را نشناختم آهنگ او کردم. او هم از بالای تپه به سوی من فرود آمد، من که کوتاه قامت بودم کمی به عقب برگشتم. تا او از ارتفاع پایین آید که بر من مسلط نباشد. او گفت: ای پسر ابو طالب گریختی گفتم: ای پسر مرد دزد و فرومایه به زودی پا بر جا خواهم بود. و چون هر دو پای من استوار و مستقر شد، ایستادم. او پیش آمد و همینکه به من نزدیک شد، ضربتی بر من زد که آن را با سپر خویش گرفتم.
شمشیرش در سپرم گیر کرد. ضربتی بر دوش او زدم. با اینکه زره بر تن داشت شمشیرم زره را درید و او به لرزه درآمد. پنداشتم همین ضربت من او را خواهد کشت. ناگاه از پشت سر خویش برق شمشیری دیدم، سرم را فرو آوردم. شمشیر کاسه سر دشمن را همراه با کلاه خودش برید. کسی که ضربه زد می گفت: بگیر که من پسر عبد المطلبم. چون به پشت سرم نگریست عمویم حمزه را دیدم و معلوم شد کسی که کشته شده طعیمة بن عدی است.
می گوید [ابن ابی الحدید ]:در روایت محمد بن اسحاق بن یسار هم چنین آمده است که طعیمة بن عدی را علی بن ابی طالب (ع) کشته است و سپس گفته است و گفته می شود او را حمزه کشته است. در روایات شیعه چنین آمده است که طعیمه را علی بن ابی طالب (ع) با نیزه کشته است و گفته است به خدا سوگند از این پس هرگز در مورد خداوند با ما ستیز نخواهی کرد. محمد بن اسحاق هم این موضوع را روایت کرده است.
محمد بن اسحاق روایت کرده و گفته است: پیامبر (ص) از سایبان بیرون آمد و به مردم و صحنه جنگ نگریست و مسلمانان را تشویق کرد و فرمود: هر کس در قبال کار درستی که انجام دهد ارزش دارد. سپس فرمود: سوگند به کسی که جان محمد در دست اوست امروز هر که با این گروه پایداری و شکیبایی و جنگ کند و پیش رود و پشت به جنگ ندهد کشته نخواهد شد، مگر اینکه خداوند او را به بهشت وارد خواهد کرد. عمیر بن حمام که از قبیله بنی سلمه بود و چند دانه خرما در دست داشت و مشغول خوردن آنها بود گفت: به به برای ورود به بهشت چیزی جز اینکه اینان مرا بکشند، نیست. آن چند خرما را از دست افکند و شمشیرش را به دست گرفت و با آن قوم چندان جنگ کرد که کشته شد. محمد بن اسحاق می گوید: عاصم بن عمرو بن قتاده برایم نقل کرد که عوف بن حارث که همان عوف بن عفراء است روز بدر به پیامبر (ص) گفت: ای رسول خدا چه چیزی خداوند را از بنده اش به خنده وا می دارد فرمود: اینکه سر برهنه و بدون زره به دشمن دست یازد. عوف زرهی را که بر تن داشت، بیرون آورد و کناری افکند و شمشیر بر گرفت و با آن قوم چندان جنگ کرد که کشته شد.
واقدی و ابن اسحاق می گویند: پیامبر (ص) مشتی شن بر گرفت و بر مشرکان پاشاند و فرمود: چهره هایتان زشت باد. پروردگارا دلهای ایشان را بیمناک و پاهایشان را لرزان کن. و چنان شد که مشرکان بدون آنکه به چیزی توجه کنند، روی به گریز نهادند و مسلمانان آنان را تعقیب می کردند و می کشتند و اسیر می گرفتند.
واقدی می گوید: هبیرة بن ابو وهب مخزومی چون فرار قریش را دید، پشتش شکست و بر جای خود میخکوب شد، آنچنان که قادر به حرکت نبود. ابو اسامه جشمی هم پیمانش پیش او آمد و زره او را گشود و او را همراه خود برد. و گفته شده است ابو داود مازنی شمشیری به او زد که زرهش را درید و او بر زمین افتاد و همان گونه باقی ماند. ابو داود او را رها کرد و رفت. مالک و ابو اسامه پسران زهیر جشمی که هم پیمان هبیره بودند از او حمایت کردند و او را از معرکه بیرون بردند و نجاتش دادند. پیامبر فرمود: آن دو سگی که هم پیمانش بودند از او حمایت کردند و او را در ربودند.
واقدی می گوید: عمر بن عثمان از قول عکاشة بن محصن نقل می کند که می گفته است: در جنگ بدر شمشیرم شکست. پیامبر (ص) چوبی به من داد که ناگاه در دست من به صورت شمشیری بلند و درخشان در آمد و با آنان تا هنگامی که خداوند مشرکان را شکست داد جنگ کردم. آن شمشیر تا هنگام مرگ عکاشه همچنان در اختیار او بود.
گوید: تنی چند از مردان خاندان عبد الاشهل روایت کرده اند که شمشیر سلمة بن اسلم بن حریش روز جنگ بدر شکست و بدون سلاح باقی ماند. پیامبر (ص) چوبی از شاخه های نخلهای ابن طاب- نوعی از نخل است- در دست داشت و آن را به سلمه داد و فرمود: با این ضربه بزن و همان دم در دست او به صورت شمشیر خوبی در آمد. و آن شمشیر تا هنگامی که سلمه در جنگ پل ابو عبیده- به روزگار عمر- کشته شد، در اختیارش بود.
واقدی می گوید: حارثة بن سراقه در حالی که با دهان خود مشغول آب خوردن از حوض بود، تیری ناشناس از مشرکان به گلویش خورد و او را کشت و مردم در پایان آن روز ناچار از همان حوض که آبش با خون او آمیخته بود آشامیدند. خبر و چگونگی کشته شدن او به مادر و خواهرش که در مدینه بودند رسید. مادرش گفت: به خدا سوگند بر او نخواهم گریست تا پیامبر (ص) بیاید و از او بپرسم. اگر پسرم در بهشت باشد هرگز بر او نمی گریم و اگر در آتش باشد، به خدایی خدا سوگند که بر او سخت خواهم گریست، و چون پیامبر (ص) از بدر برگشت مادر حارثه به حضورش آمد و گفت: ای رسول خدا جایگاه پسرم را در دل من می دانی، خواستم بر او بگریم، گفتم چنین نمی کنم تا از رسول خدا بپرسم، اگر پسرم در بهشت باشد بر او نخواهم گریست و اگر در بهشت نباشد و در دوزخ باشد بر او خواهم گریست و شیون می کنم. پیامبر (ص) فرمود: دست کم گرفته ای خیال می کنی فقط یک بهشت است بهشتهای بسیاری است و سوگند به کسی که جان من در دست اوست او در فردوس برین است.
مادر حارثه گفت: هرگز بر او نخواهم گریست.
واقدی می گوید: پیامبر (ص) در این هنگام ظرف آبی خواست. دست در آن کرد و مضمضه فرمود و آن ظرف آب را به مادر حارثة بن سراقة داد که از آن آشامید و سپس به دختر خود داد که او هم از آن آشامید. آنگاه پیامبر به آنان فرمان داد که باقیمانده آن آب را در گریبان خود بریزند، چنان کردند و از حضور پیامبر برگشتند، در حالی که هیچ کس در مدینه از آن دو بانو چشم روشن تر و شادتر نبود.
واقدی می گوید: حکیم بن حزام می گفته است: روز بدر چون شکست خوردیم من شروع به دویدن کردم و گفتم: خداوند ابن الحنظلیه- ابو جهل- را بکشد که می پندارد روز به پایان رسیده است و به خدا سوگند که همچنان بر حال خود باقی است.
حکیم می گفته است: چیزی را دوست نمی داشتم مگر اینکه شب فرا رسد و تعقیب مسلمانان از ما کاستی پذیرد. عبید الله و عبد الرحمان پسران عوام که بر شتر نری سوار بودند به حکیم رسیدند، عبد الرحمان به برادرش عبید الله گفت: پیاده شو تا حکیم را سوار کنیم. عبید الله لنگ بود و یارای راه رفتن نداشت، به برادر گفت: می بینی که من یارای راه رفتن ندارم. عبد الرحمان گفت: به خدا چاره ای نداریم، باید این مرد را سوار کنیم که اگر بمیریم عهده دار جمع آوری و هزینه زن و فرزندمان خواهد بود و اگر زنده بمانیم هزینه همه ما را بر عهده می گیرد. این بود که عبد الرحمان و برادر لنگش پیاده شدند و حکیم را سوار کردند و خود پیاده از پی شتر حرکت می کردند. حکیم همینکه نزدیک مکه و به مر الظهران رسید گفت: به خدا سوگند همین جا نشانه و چیزی دیدم که هیچ کس نمی بایست پس از دیدن آن بیرون می رفت، ولی شومی ابو جهل ما را از پی خود کشاند.
حکیم افزود: اینجا چند شتر کشته شد و هیچ خیمه ای باقی نماند مگر اینکه از خون آنها آغشته شد. عبید الله و عبد الرحمان گفتند: ما هم آن را دیدیم، ولی پس از آنکه دیدیم که تو و قومت به راه خود ادامه دادید ما هم همراه شما آمدیم که در قبال شما از خود رأی و فرمانی نداشتیم.
واقدی می گوید: عبد الرحمان بن حارث از مخلد بن خفاف از پدرش نقل می کرد که می گفته است: در جنگ بدر قریش زره بسیار داشتند و چون روی به گریز نهادند زره ها را بر زمین می افکندند و مسلمانان که ایشان را تعقیب می کردند زره هایی را که آنان می انداختند جمع می کردند. من خودم در آن روز سه زره برداشتم و به خانه ام آوردم که پیش ما باقی بود. مردی از قریش که بعدها یکی از آن زره ها را پیش ما دید شناخت و گفت: این زره حارث بن هشام است.
واقدی می گوید: محمد بن حمید از عبد الله بن عمرو بن امیه برای من نقل کرد که می گفته است: یکی از افراد قریش که در آن جنگ گریخته بود به من گفت: با خود می گفتم هیچ ندیده ام که از چنین جنگی کسی غیر از زنها بگریزد.
واقدی می گوید: قباث بن اشیم کنانی می گفته است: همراه مشرکان در جنگ بدر شرکت کردم و من به کمی شمار محمد می نگریستم و شمارشان به چشم من کم می آمد و با توجه به شمار بسیاری از سواران و پیادگانی که همراه ما بودند من هم همراه دیگران گریختم و به هر سو که می نگریستم مشرکان را در حال گریز می دیدم و با خود می گفتم: شگفت است که هرگز ندیده ام از چنین جنگی کسی غیر از زنها بگریزند. مردی هم با من همراه شد، در همان حال که او با من می آمد گروهی از پشت سر به ما نزدیک می شدند، به آن مردی که همراهم بود گفتم: آیا یارای دویدن و قیام داری گفت: نه، به خدا سوگند. او عقب ماند و از پای در آمد و من شتابان گریختم و بامداد در غیقة بودم که بر سمت چپ سقیا قرار دارد، فاصله آن تا فرع یک شب راه است و فاصله فرع تا مدینه هشت چاپار است. من پیش از طلوع خورشید آنجا رسیدم و چون به راههای فرعی آشنا بودم و از تعقیب می ترسیدم راه اصلی را نپیمودم و از آن کناره گرفتم. مردی از خویشاوندانم در غیقه مرا دید و پرسید: پشت سرت چه خبر بود گفتم: خبری نبود کشته شدیم، اسیر دادیم و شکست خوردیم و گریختیم. اینک آیا تو مرکوبی داری او مرا بر شتری سوار کرد و زاد و توشه به من داد و من در جحفه به راه اصلی رسیدم و سپس رفتم تا وارد مکه شدم. در غمیم چشمم به حیسمان بن حابس خزاعی افتاد، دانستم که او برای اعلان کشته شدن قرشیان به مکه می رود، اگر می خواستم از او پیشی بگیرم می توانستم ولی خود را عقب کشیدم تا قسمتی از روز را از من جلو افتاد.
من هنگامی وارد مکه شدم که خبر کشتگان ایشان به آنان رسیده بود، حیسمان را لعنت می کردند که خبر خوشی برای ما نیاورده است. من در مکه ماندم. پس از جنگ خندق محبت اسلام در دلم افتاده بود، با خود گفتم: چه خوب است به مدینه بروم و ببینم محمد چه می گوید.
به مدینه رفتم و سراغ پیامبر را گرفتم. گفتند آنجا در سایه دیوار مسجد همراه گروهی از یاران خود نشسته است. آنجا رفتم و من او را میان ایشان نمی شناختم، سلام دادم. پیامبر فرمود ای قباث بن اشیم تو بودی که در جنگ بدر می گفتی هرگز چنین کاری ندیده ام فقط زنها از این جنگ می گریزند. گفتم: گواهی می دهم که تو رسول خدایی و این امر را هرگز به کسی نگفته ام حتی آن را بر زبان نیاورده ام بلکه فقط در دل خود گفتم و اگر تو پیامبر نمی بودی خدایت بر آن آگاه نمی کرد. دست فراز آر تا با تو بیعت کنم، و مسلمان شدم.
واقدی می گوید: روایت شده است که چون مشرکان به بدر رفتند از جمله کسانی که با ایشان همراهی نکردند و در مکه باقی ماندند دو جوان افسانه سرا بودند که در ذو طوی در نور مهتاب برای مردم تا دیرگاهی از شب گذشته افسانه می سرودند و شعر می خواندند و قصه می گفتند. شبی در همان حال آوایی نزدیک شنیدند و گوینده را ندیدند و چنین می سرود: حنیفیان چنان سوگی در بدر فزودند که پایه های حکومت خسرو و قیصر از آن شکسته خواهد شد. سنگهای سخت کوهها از آن به خروش آمد و قبایل میان و تیر و خیبر هراسان شدند دو کوه ابو قبیس و احمر به لرزه در آمد و پارچه های حریری که دلیران هم سن و سال بر سینه می بستند گشوده شد.
واقدی می گوید: این ابیات را برای من عبد الله بن ابی عبیده از محمد بن عمار بن یاسر خواند و نقل کرد. گوید: و چون آنان صدا را شنیدند و کسی را ندیدند، در جستجوی گوینده بر آمدند و هیچ کس را ندیدند. هراسان خود را به حجر اسماعیل رساندند و گروهی از پیر مردان و بزرگان افسانه سرا را دیدند و این خبر را به آنان دادند.
ایشان گفتند: اگر اینچنین که می گویید بوده است، محمد و یارانش را حنیفیان می نامند.
گوید: هیچ یک از جوانانی که در ذو طوی بودند باقی نماند مگر آنکه از ترس تب برآورد. دو یا سه شب بیشتر نگذشت که حیسمان خزاعی خبر اهل بدر و کسانی را که کشته شده بودند آورد. او شروع به خبر دادن کرد و گفت: عتبه و شیبه پسران ربیعه کشته شدند و دو پسر حجاج و ابو البختری و زمعة بن اسود کشته شدند. گوید: در آن هنگام صفوان بن امیه در حجر اسماعیل نشسته بود، گفت: این شخص نمی فهمد چه می گوید، درباره من از او بپرسید. گفتند: آیا از صفوان بن امیه خبری داری گفت: آری او که همین جا در حجر نشسته است ولی پدر و برادرش را کشته دیدم. سهیل بن عمرو و نضر بن حارث را هم دیدم که اسیر شده و با ریسمان بسته بودند.
واقدی می گوید: و چون به نجاشی خبر کشته شدن قریش و پیروزی که خداوند به رسول خود ارزانی فرموده بود رسید، دو جامه سپید پوشید و بیرون آمد و بر خاک نشست و جعفر بن ابی طالب و یارانش را احضار کرد و پرسید: کدام یک از شما منطقه بدر را می شناسد به او خبر دادند. گفت: من خود آنجا را می شناسم و مدتی در اطراف آن گوسپند چرانی می کردم، با دریا نصف روز راه است ولی می خواستم با گفته شما مطمئن تر شوم. خداوند پیامبر خویش را در بدر یاری فرمود، خدای را بر این نعمت ستایش کنید.
سردارانش گفتند: خداوند کارهای پادشاه را رو به راه فرماید. این کاری است که تاکنون انجام نمی دادی که دو جامه سپید بپوشی و بر خاک بنشینی گفت: من از گروهی هستم که چون خداوند بر ایشان نعمتی عنایت فرماید بر تواضع و فروتنی خود می افزایند. و گفته شده است که نجاشی گفت: عیسی بن مریم (ع) هر گاه نعمتی بر او ارزانی می شد، بر تواضع خود می افزود.
واقدی می گوید: و چون قریش به مکه برگشت، ابو سفیان بن حرب بر پا خاست و گفت: ای گروه قریش بر کشتگان خود مگریید و بر ایشان نوحه سرایی مکنید و هیچ شاعری بر آنان مرثیه نسراید، تظاهر به چالاکی و بردباری کنید که چون بر ایشان بگریید و مرثیه بسرایید این کار خشم شما را آرامش می بخشد و شما را از دشمنی با محمد و یارانش سست می کند. وانگهی اگر به محمد و یارانش خبر برسد، شاد می شوند و شما را سرزنش می کنند و این دشمن شادی، خود از آن سوگ بزرگتر است، و شاید بتوانید انتقام خون خود را بگیرید. اینک روغن مالیدن و گرد آمدن با زنان بر من حرام خواهد بود تا با محمد جنگ کنم. قریش مدت یک ماه شکیبایی و درنگ کرد، نه شاعری بر کشتگان مرثیه گفت و نه نوحه سرایی نوحه ای سرود.
واقدی می گوید: اسود بن مطلب نابینا شده بود و بر فرزندان کشته شده اش سخت افسرده و اندوهگین بود. دوست می داشت بر آنان بگرید و قریش او را از این کار باز می داشت. هر دو روز یک بار به غلامش می گفت: شراب بردار و مرا به درّه ای ببر که ابو حکیمه- یعنی پسرش زمعه که در جنگ بدر کشته شده بود- در آن راه می رفت.
غلامش او را کنار آن راه می برد و می نشست. چندان باده به او می آشاماند که سیاه مست می شد و بر ابو حکیمه و برادرانش می گریست و خاک بر سر خود می افشاند و به غلام خویش می گفت: ای وای بر تو باید این کار را پوشیده بداری که خوش نمی دارم قریش بر این حال من آگاه شود که می بینم جمع نمی شوند بر کشتگان خود بگریند.
واقدی می گوید: مصعب بن ثابت از عیسی بن معمر، از عباد بن عبد الله بن زبیر، از عایشه برای من نقل کرد که می گفته است: قریش چون به مکه برگشتند گفتند: بر کشتگان خود مگریید که خبر به محمد و یارانش برسد و شاد شوند و شما را سرزنش کنند و در پی آزادی اسیران خود کسی را گسیل مدارید که برای فدیه گرفتن پافشاری بیشتری خواهند کرد.
گوید: از اسود بن مطلب سه تن از پسرانش کشته شده بودند که عبارتند از زمعه و عقیل و نوه اش یعنی حارث پسر زمعه. او دوست می داشت بر کشتگان خود بگرید، در همان حال نیمه شبی صدای گریه و شیونی شنید. او که کور بود به غلامش گفت: برو بنگر آیا قریش بر کشتگان خود می گریند. اگر چنان است من هم بر ابو حکیمه، یعنی زمعه، بگریم که دلم آتش گرفته است. غلام رفت و برگشت و گفت: زنی است که بر شتر گم شده خود می گرید، اسود این ابیات را سرود: از اینکه شتری از او گم شده است می گرید و بی آرامی او را از خواب باز می دارد.
بر شتر گریه مکن بر بدر گریه کن که چهره ها را کوچک کرد و زبون ساخت. اگر می گریی بر عقیل گریه کن و بر حارث که شیر شیران بود. بر همه گریه کن و به ستوه میا که ابو حکیمه را مانندی نیست. بر بدر و کشته شدگانی که سران خاندانهای هصیص و مخزوم و ابو الولید بودند، آری پس از ایشان کسانی به سالاری رسیدند که اگر جنگ بدر نمی بود هرگز به سالاری نمی رسیدند.
واقدی می گوید: زنان قریش پیش هند دختر عتبه رفتند و به او گفتند: آیا نمی خواهی بر پدر و عمو و دایی و خویشاوندانت بگریی گفت: هرگز، و آنچه مرا از آن باز می دارد این است که به محمد و یارانش خبر می رسد و آنان و زنان خزرج شاد می شوند و ما را نکوهش می کنند، نه، به خدا سوگند، بر آنان نخواهم گریست تا انتقام خون خود را از محمد و یارانش بگیرم. بر من حرام باد که بر سر خویش روغن بمالم تا آنگاه که با محمد جنگ کنیم. وانگهی به خدا سوگند اگر بدانم با گریستن اندوه از دلم زدوده می شود خواهم گریست، ولی اندوه دلم زدوده نخواهد شد مگر اینکه به چشم خویش خون کسانی را که عزیزان را کشته اند ببینم. هند بر همان حال باقی بود، نه بر سر خود روغن مالید و نه به بستر ابو سفیان نزدیک شد تا آنکه جنگ احد سپری شد.
واقدی می گوید: به نوفل بن معاویه دیلی که همراه قریش در جنگ بدر شرکت کرده بود و در آن هنگام پیش خانواده خود بود خبر رسید که قریش بر کشتگان خود می گرید، او خود را به مکه رساند و گفت: ای گروه قریش گویا خرد شما کاسته و اندیشه شما ویران شده است و از زنان خود فرمانبرداری می کنید. مگر بر کشته شدگانی چون کشتگان شما می شود گریست آنان فراتر از گریه اند، وانگهی این گریستن دشمنی شما را نسبت به محمد و یارانش کاهش می دهد و خشم شما را فرو می نشاند. و سزاوار نیست که خشم شما از میان برود تا آنکه انتقام خون خود را از دشمن خویش بگیرید. ابو سفیان بن حرب که سخن او را شنید گفت: ای ابو معاویه، خلاف واقع به تو گفته اند، به خدا سوگند تا امروز هیچ زنی از خاندان عبد شمس بر کشته شده خود نگریسته و هیچ شاعری نخواسته است مرثیه بگوید، و من آنان را از این کار باز داشته ام تا هنگامی که انتقام خون خویش را از محمد و یارانش بگیریم و من خونخواه انتقام گیرنده هستم، پسرم حنظله و سران این سرزمین کشته شده اند و این سرزمین به سبب فقدان ایشان افسرده است.
واقدی می گوید: معاذ بن محمد انصاری از قول عاصم بن عمر بن قتاده برای من نقل کرد که چون مشرکان که سران و بزرگانشان کشته شده بودند به مکه برگشتند، عمیر بن وهب بن عمیر جمحی آمد و در حجر اسماعیل کنار صفوان بن امیه نشست. صفوان به او گفت: پس از کشته شدن کشتگان بدر زندگی زشت است، عمیر گفت: آری، به خدا سوگند که پس از آنان در زندگی خیری نیست، و اگر وام نمی داشتم که راهی برای پرداخت آن ندارم و اگر زن و فرزندانم نبودند که چیزی ندارم که برای آنان بگذارم، می رفتم و محمد را می کشتم تا چشم خود را از او پر کنم- آرام بگیرم- و به من خبر رسیده است که او آزادانه در بازارها می گردد، من بهانه ای هم دارم و می گویم برای دیدن و پرداخت فدیه پسر اسیرم آمده ام. صفوان از این سخن او شاد شد و گفت: ای ابو امیه ممکن است ببینیم که این کار را می کنی گفت: آری، سوگند به پروردگار این خانه. صفوان گفت: پرداخت وام تو بر عهده من است و زن و فرزندان تو همچون زن و فرزند خودم خواهند بود، و تو می دانی که در مکه هیچ کس چون من بر زن و فرزند خود گشایش نمی دهد. عمیر گفت: ای ابو وهب این را می دانم. صفوان گفت: نانخورهای تو همراه نانخورهای من خواهند بود، چیزی برای من فراهم نخواهد بود مگر اینکه برای آنان هم فراهم خواهد بود و پرداخت وام تو بر عهده من است. صفوان شتر خویش را در اختیار عمیر گذاشت و او را مجهز ساخت و برای زن و فرزندانش هزینه ای همچون هزینه زن و فرزند خود مقرر داشت و عمیر فرمان داد شمشیرش را تیز و زهر آلوده کنند.
چون آهنگ رفتن به مدینه کرد به صفوان گفت: چند روزی پوشیده بدار تا من به مدینه برسم. عمیر رفت و صفوان هم از او سخنی به میان نیاورد.
عمیر چون به مدینه رسید بر در مسجد فرود آمد، شتر خود را پای بند زد و شمشیر خود را برداشت و بر دوش افکند و آهنگ رسول خدا (ص) کرد. در این هنگام عمر بن خطاب همراه تنی چند از مسلمانان نشسته بودند و از نعمت خداوند نسبت به مسلمانان در بدر سخن می گفتند. عمر همینکه عمیر را با شمشیر دید ترسان شد و به یاران خود گفت: این سگ را مواظب باشید که عمیر بن وهب است، همان دشمن خدا که در جنگ بدر بالا و پایین می رفت و بر ضد ما تحریک می کرد و شمار ما را برای دشمن تخمین می زد و به آنان می گفت که ما دارای نیروی امدادی و کمین نیستیم. یاران عمر برخاستند و عمیر را گرفتند. عمر بن خطاب پیش پیامبر رفت و گفت: ای رسول خدا این عمیر بن وهب است که با اسلحه وارد مسجد شده است و او همان حیله گر ناپاکی است که نمی توان بر چیزی از او ایمنی داشت. پیامبر (ص) فرمود: او را پیش من آور، عمر رفت با یک دست حمایل شمشیر او و با دست دیگر دسته شمشیرش را گرفت و او را به حضور پیامبر (ص) آورد.
پیامبر (ص) همینکه او را دید به عمر فرمود: از او فاصله بگیر، چون عمیر به پیامبر نزدیک شد گفت: بامدادتان خوش باد پیامبر (ص) فرمود: خداوند ما را با درودی غیر از درود تو گرامی داشته و آن سلام است که درود بهشتیان است. عمیر گفت: خودت هم تا همین اواخر آن را می گفتی پیامبر فرمود: خداوند بهتر از آن را به ما ارزانی فرموده است. اینک بگو چه چیزی موجب آمدن تو شده است گفت: درباره اسیری که پیش شما دارم آمده ام که فدیه ای مناسب تعیین کنید و معامله خویشاوندی انجام دهید که خود خانواده دار و اهل عشیره اند. پیامبر (ص) فرمود: این شمشیر چیست گفت: خداوند شمشیرها را زشت و تباه سازد مگر کاری برای ما انجام داد. وقتی که پیاده شدم فراموش کردم آن را از گردن خود باز کنم و به جان خودم سوگند که کار و منظوری دیگر دارم.
پیامبر (ص) فرمود: ای عمیر راست بگو چه چیزی ترا اینجا کشانده است گفت: فقط در مورد اسیر خودم آمده ام. پیامبر فرمود: ای عمیر در حجر اسماعیل با صفوان بن امیه چه شرط کردی عمیر ترسان شد و پرسید: چه شرطی برای او کرده ام فرمود: عهده دار کشتن من شدی که در قبال این کار او وام ترا بپردازد و هزینه زن و فرزندت را بر عهده بگیرد، و خداوند مانع میان من و تو است. عمیر گفت: گواهی می دهم که تو رسول خدا و راستگویی، و گواهی می دهم که خدایی جز خداوند یگانه نیست. ای رسول خدا ما به وحی و آنچه از آسمان به تو می رسید تکذیب داشتیم، و حال آنکه این سخن فقط میان من و صفوان بوده است و هیچ کس جز من و او بر آن آگاه نشده است و به او گفتم که چند شبانه روز این سخن را پوشیده بدارد و اینک خداوندت بر آن آگاه ساخته است. من به خدا و رسولش ایمان آوردم و گواهی می دهم آنچه را که آورده ای حق است و سپاس خداوندی که مرا بر این راه کشاند. همینکه خداوند عمیر را هدایت فرمود، مسلمانان شاد شدند. عمر بن خطاب گفت: هنگامی که عمیر آشکار شد، خوکی در نظرم دوست داشتنی تر از او بود و اینک در نظرم از یکی از فرزندانم دوست داشتنی تر است. پیامبر (ص) فرمود: «به برادرتان قرآن بیاموزید و اسیرش را رها کنید.» عمیر گفت: ای رسول خدا من در راه خاموش کردن نور خدا کوشا بودم، سپاس خدای را که مرا هدایت فرمود، اینک اجازه فرمای به قریش بپیوندم و آنان را به خدا و رسولش فرا خوانم شاید خداوند هدایت فرماید و ایشان را از هلاک نجات بخشد.
پیامبر اجازه فرمود و عمیر به مکه رفت.
صفوان از هر مسافری که از مدینه می آمد، درباره عمیر بن وهب سؤال می کرد و می پرسید: آیا در مدینه اتفاقی نیفتاده است و به قریش هم می گفت: بر شما مژده باد که واقعه ای رخ می دهد که اندوه جنگ بدر را از شما خواهد زدود. مردی از مدینه آمد و چون صفوان درباره عمیر از او پرسید، گفت: عمیر مسلمان شد. صفوان و مشرکان مکه او را نفرین می کردند و می گفتند: عمیر از دین برگشته است. صفوان سوگند خود که هرگز با عمیر سخن نگوید و کار سودمندی برایش انجام ندهد و عیال او را از خود طرد کرد. عمیر چون به مکه آمد به خانه خویش رفت و پیش صفوان نیامد و اسلام خویش را آشکار ساخت. چون این خبر به صفوان رسید گفت: همینکه نخست پیش من نیامد دانستم و مردی هم به من خبر داده بود که او دگرگون شده است، از این پس یک کلمه با او سخن نمی گویم و هیچ سودی به او و خاندانش نخواهم رساند. عمیر پیش صفوان که در حجر اسماعیل نشسته بود آمد و گفت: ای ابو وهب صفوان از او روی برگرداند. عمیر گفت: تو سروری از سروران قریشی آیا می پنداری آیین قبلی ما که سنگ را پرستش و برای آن قربانی می کردیم دین و آیین بود گواهی می دهم که خدایی جز پروردگار یگانه نیست و محمد بنده و فرستاده اوست و صفوان یک کلمه هم پاسخش نداد، و همراه عمیر گروه بسیاری مسلمان شدند.
واقدی می گوید: پنج تن از جوانان قریش مسلمان شده بودند، پدرانشان آنان را زندانی کرده بودند و آنان همراه خویشاوندان خود در حال شک و تردید و بدون اینکه اسلامشان خالص باشد به بدر آمده بودند. این پنج تن عبارتند از قیس بن ولید بن مغیره، ابو قیس بن فاکه بن مغیره، حارث بن زمعة بن اسود، علی بن امیة بن خلف، عاص بن منبه بن حجاج. آنان همینکه به بدر آمدند و کمی یاران پیامبر را دیدند گفتند: اینان را دینشان فریفته است و در مورد آنان این آیه نازل شد: «هنگامی که منافقان و آنان که در دلشان بیماری است گفتند این گروه را دین ایشان فریفته است» و سپس این آیه هم درباره آنان نازل شد که می فرماید: «آنانی که فرشتگان در حالی ایشان را قبض روح می کنند که نسبت به خود ستمگرند و فرشتگان می گویند شما در چه حالی بودید می گویند: ما در زمین مردمی ناتوان و درمانده بودیم، فرشتگان می گویند: مگر زمین خدا پهناور نبود که در آن هجرت کنید» و دو آیه بعد هم در همین مورد نازل شده است.
گوید: این آیات را مهاجرانی که به مدینه آمده بودند برای مسلمانانی که ساکن مکه بودند نوشتند. جندب بن ضمره خزاعی گفت: دیگر حجت و بهانه ای برای اقامت من در مکه باقی نماند، او که بیمار بود به خانواده خود گفت: مرا از مکه بیرون برید شاید رحمتی یابم. پرسیدند کدام طرف را بیشتر دوست داری گفت: مرا به تنعیم ببرید. او را آنجا بردند. تنعیم در راه مکه و مدینه قرار دارد و فاصله اش تا مکه چهار میل است. جندب بن ضمره عرضه داشت پروردگارا من به نیت مهاجرت به سوی تو بیرون آمدم و خداوند این آیه را نازل فرمود: «هر کس از خانه خود در حال هجرت به سوی خدا و رسولش بیرون آید...» مسلمانانی که در مکه بودند و یارای بیرون آمدن داشتند بیرون آمدند. ابو سفیان همراه مردانی از کافران قریش ایشان را تعقیب کرد و برگرداند و زندانی کرد و گروهی از ایشان پس از آنکه گرفتار شدند از دین برگشتند و خداوند متعال در مورد ایشان این آیه را نازل فرمود: «برخی از مردم می گویند به خدا ایمان آوردیم و چون در راه خدا آزاری ببینند عذاب خلق را با عذاب خدا برابر می بینند...» که تمام این آیه و آیه بعد در این مورد است. مهاجرانی که در مدینه بودند این آیات را هم برای مسلمانان مکه نوشتند. و چون این نامه و آیاتی که در مورد ایشان نازل شده بود، به ایشان رسید گفتند: پروردگارا با تو عهد می کنیم که اگر از این گرفتاری رهایی یابیم، هیچ چیزی را با تو برابر نگیریم، و برای بار دوم از مکه بیرون آمدند. ابو سفیان و مشرکان به تعقیب ایشان پرداختند ولی به آنان دسترسی نیافتند که از راه کوهستانها خود را به مدینه رسانده بودند.
در نتیجه نسبت به مسلمانانی که به مکه بر گردانده شده بودند سختی و گرفتاری بیشتر شد.
آنان را می زدند و شکنجه می کردند و مجبور می ساختند که اسلام را رها کنند. در این هنگام ابن ابی سرح هم از مدینه گریخت و مشرک شد و به قریش گفت: محمد را ابن قمطه که برده ای مسیحی است آموزش می دهد و من هنگامی که برای محمد قرآن را می نوشتم هر چه را که می خواستم تغییر می دادم و خداوند در این مورد این آیه را نازل فرمود: «همانا می دانیم که آنان می گویند که پیامبر را انسانی تعلیم می دهد، زبان آن کس که به او چنین چیزی را نسبت می دهند زبانی عجمی است و این قرآن به زبان عربی روشن است.»

سخن درباره فرود آمدن فرشتگان روز جنگ بدر و نبرد کردن آنان با مشرکان

مسلمانان در این مورد اختلاف نظر دارند. جمهور ایشان می گویند فرشتگان به صورت حقیقی فرود آمده اند، همانگونه که مثلا جانداری یا سنگی از بالا به پایین فرود می آید. گروهی از ارباب معنی در این مورد سخن دیگر گفته اند.
دسته اول هم با یکدیگر در موردی اختلاف دارند و آن شرکت فرشتگان در جنگ است که برخی می گویند فرود آمدند و جنگ کردند و برخی می گویند فرود آمدند ولی جنگ نکردند و هر دسته در تأیید سخن خود روایاتی نقل می کنند.
واقدی در کتاب المغازی می گوید: عمر بن عقبه، از قول شعبه برده آزاد کرده ابن عباس، از قول ابن عباس برای من نقل کرد که چون مردم در جایگاههای خود ایستادند پیامبر را ساعتی خواب در ربود یا حالت وحی بر آن حضرت آشکار شد، و چون از آن حال بیرون آمد به مؤمنان مژده فرمود که جبریل (ع) همراه لشکری از فرشتگان بر میمنه مردم و میکائیل با لشکری دیگر بر میسره مردم است و اسرافیل همراه لشکر دیگری که هزار تن هستند آماده است. ابلیس هم به صورت سراقة بن جعشم مدلجی در آمده بود و مشرکان را تحریض می کرد و به آنان می گفت: کسی بر ایشان چیره نخواهد شد. همینکه چشم آن دشمن خدا به فرشتگان افتاد به هزیمت برگشت و گفت: «من از شما بیزارم که می بینم آنچه را نمی بینید.» حارث بن هشام که ابلیس را همچنان به صورت سراقه می دید، چون این سخن او را شنید با او گلاویز شد. ابلیس چنان بر سینه حارث کوفت که از اسب فرو افتاد، و ابلیس گریخت که دیده نشود و خویشتن را به دریا افکند و در همان حال دستهای خود را برافراشت و گفت: پروردگارا وعده ای که به من دادی چه شد در این هنگام ابو جهل روی به یاران خود آورد و ایشان را بر جنگ تحریض کرد و گفت: درماندگی و یاری ندادن سراقه شما را نفریبد که او با محمد و یارانش قرار گذاشته و پیمان بسته است. چون به قدید برگردیم خواهد دانست با قوم او چه خواهیم کرد، کشته شدن عتبه و شیبه و ولید هم شما را به بیم نیندازد که برای جنگ شتاب کردند و به خود شیفته شدند، و به خدا سوگند می خورم که امروز بر نمی گردیم تا محمد و یارانش را ریسمان پیچ کنیم.
نباید کسی از شما کسی از ایشان را بکشد بلکه آنان را اسیر بگیرید تا به ایشان بفهمانیم که چه کرده اند و چرا از آیین شما برگشته و از آیین پدری خود دوری جسته اند.
واقدی می گوید: عتبة بن یحیی از معاذ بن رفاعة بن رافع از قول پدرش نقل می کند که می گفته است ما آن روز از ابلیس بانگی چون بانگ گاو می شنیدیم که فریاد بدبختی و
درماندگی برداشته بود و به صورت سراقه بن جعشم در آمده بود و گریخت و به دریا فرو شد و دستهای خود را سوی آسمان برافراشت و می گفت: خداوندا، وعده ای که به من دادی بر آورده فرمای قریش پس از این جریان سراقه را سرزنش می کردند و او می گفت: به خدا سوگند من هیچ یک از این کارها را نکرده ام.
واقدی می گوید: ابو اسحاق اسلمی از حسن بن عبید الله، برده آزاد کرده بنی عباس، از عماره لیثی برای من نقل کرد که می گفته است: پیر مردی از ماهی گیران قبیله که روز جنگ بدر کنار دریا بوده می گفته است: صدای بسیار بلندی شنیدم که می گوید: ای وای بر این اندوه و ای وای بر این جنگ. و آن صدا همه صحرا را پر کرد. نگریستم، ناگاه سراقة بن جعشم را دیدم، نزدیکش رفتم و گفتم: پدر و مادرم فدای تو باد، ترا چه می شود.
پاسخی به من نداد و سپس دیدم به دریا در آمد و هر دو دست خود را برافراشت و گفت: پروردگارا، وعده ای که به من دادی چون شد. با خود گفتم سوگند به خانه خدا که سراقه دیوانه شده است، و این به هنگام نیمروز بود که خورشید به سوی باختر میل کرده بود و هنگامی بود که قریش در جنگ بدر، شکست خورده بود.
واقدی می گوید: گفته اند فرشتگان در آن روز دارای عمامه هایی از نور بودند به رنگهای سبز و زرد و سرخ و دنباله آن را میان دوش خود افکنده بودند و پیشانی اسبهای ایشان کاکل داشت.
واقدی می گوید: محمد بن صالح از عاصم بن عمر از محمود بن لبید نقل می کرد که روز جنگ بدر پیامبر (ص) به مسلمانان فرمود «فرشتگان بر خویش نشان زده اند شما هم نشان بزنید» و مسلمانان بر کلاهخود و شب کلاه خویش پشم زدند.
واقدی می گوید: محمد بن صالح برای من نقل کرد که چهار تن از یاران پیامبر (ص) میان صفها دارای نشان بودند. حمزه بن عبد المطلب پر شتر مرغ زده بود و علی (ع) دستار پشمی سپید و زبیر دستاری زرد و ابو دجانه دستاری سرخ داشتند. زبیر می گفته است: فرشتگان روز بدر بر اسبهای ابلق فرود آمدند و عمامه های زرد داشتند و از این جهت شبیه زبیر بودند.
واقدی می گوید: از سهیل بن عمرو روایت شده که گفته است: روز جنگ بدر مردان سپید چهره ای که نشان بر خود زده بودند و بر اسبان ابلق سوار بودند میان آسمان و زمین دیدم که می کشتند و اسیر می گرفتند.
واقدی می گوید: ابو اسید ساعدی پس از اینکه چشمش کور شده بود می گفت: اگر هم اکنون با شما در بدر می بودم و چشم می داشتم، درّه ای را که فرشتگان از آن بیرون آمدند به شما نشان می دادم و در آن هیچ شک و تردید نداشتم. اسید از قول مردی از قبیله بنی غفار نقل می کرده که به او گفته است: روز جنگ بدر من و پسر عمویم که مشرک بودیم برفراز کوهی رفتیم تا به صحنه جنگ بنگریم و ببینیم کدام گروه پیروز می شود تا با آنان شروع به تاراج کنیم، در همین حال ابری را دیدم که به ما نزدیک شد و از آن صدای همهمه اسبها و برخورد لگامهای آهنی شنیده می شد و شنیدم گوینده ای می گوید: حیزوم به پیش پسر عمویم از ترس بند دلش پاره شد و مرد. من هم نزدیک بود بمیرم.
به هر صورت بود خود را نگاه داشتم و با چشم خود مسیر ابر را تعقیب کردم. ابر به سوی پیامبر و یارانش رفت و برگشت و دیگر از آن صداها که شنیده بودم خبری نبود.
واقدی می گوید: خارجة بن ابراهیم بن محمد بن ثابت بن قیس بن شماس از قول پدرش نقل می کند که می گفته است: پیامبر (ص) از جبریل (ع) پرسید: چه کسی روز بدر می گفت: حیزوم به پیش جبریل (ع) گفت: ای محمد من همه اهل آسمان را نمی شناسم.
واقدی می گوید: عبد الرحمان بن حارث از پدرش از جدش عبیدة بن ابی عبیده از ابو رهم غفاری از قول یکی از پسر عموهایش برایم نقل کرد که می گفته است: همراه یکی دیگر از پسر عموهایم کنار آبهای بدر بودیم همینکه شمار اندک همراهان محمد و بسیاری قریش را دیدیم با یکدیگر گفتیم همینکه این دو گروه درگیر شوند ما آهنگ لشکرگاه محمد و یارانش می کنیم و چیزی به تاراج می بریم. این بود که به کناره چپ لشکرگاه محمد رفتیم و با خود می گفتیم اینان یک چهارم قریشند. در همان حال که بر کناره چپ لشکرگاه حرکت می کردیم ناگهان ابری آمد و ما را فرو گرفت. چشم به سوی آن ابر بستیم، آوای مردان و صدای سلاح شنیدیم و گوینده ای به اسب خود می گفت: «حیزوم به پیش» و به یکدیگر می گفتند: «آهسته تر تا دیگران هم برسند.» آنان بر میمنه لشکرگاه رسول خدا فرود آمدند. سپس ابری دیگر همچون آن یکی از پی آمد و همراه پیامبر شدند. و چون به یاران محمد نگریستیم آنان را دو برابر قریش دیدیم. پسر عمویم مرد، اما من خود را نگه داشتم و این خبر را به پیامبر (ص) دادم و مسلمان شدم.
واقدی می گوید: و از پیامبر (ص) روایت شده که فرموده است: هیچ گاه شیطان کوچکتر و ناتوان تر و درمانده تر و خشمگین تر از روز عرفه دیده نشده است مگر روز بدر، که او به روز عرفه نزول رحمت و گذشت خداوند را از گناهان بزرگ دیده است، گفته شد ای رسول خدا در جنگ بدر چه دیده است فرمود: او جبریل (ع) را دید که فرشتگان را سرپرستی و تقسیم می کرد.
واقدی می گوید: همچنین روایت است که پیامبر (ص) به روز بدر فرموده است: این جبریل (ع) است که به صورت دحیه کلبی در آمده است و باد را می راند، من با باد صبا پیروز شدم و حال آنکه قوم عاد با باد دبور نابود شدند.
واقدی می گوید: عبد الرحمان بن عوف می گفته است: روز بدر نخست دو مرد را دیدم که یکی بر جانب راست و دیگری بر جانب چپ پیامبر به شدت جنگ می کردند، سپس مردی از پیش رو و مردی در پشت سر آن حضرت آشکار شدند که همچنان سخت جنگ می کردند.
واقدی می گوید: سعد بن ابی وقاص هم نظیر همین را روایت کرده و گفته است: دو مرد را در بدر دیدم که یکی سمت راست و دیگری سمت چپ پیامبر جنگ و از آن حضرت دفاع می کردند و پیامبر (ص) با خشنودی از پیروزی الهی گاهی به این و گاهی به آن می نگریست.
واقدی می گوید: اسحاق بن یحیی از حمزة بن صهیب از پدرش نقل می کند که می گفته است نمی دانم چه اندازه دستهای بریده و ضربه های استوار نیزه در جنگ بدر دیدم که از محل آن خونی بیرون نمی آمد.
واقدی همچنین می گوید: ابو بردة بن نیار می گفته است: روز جنگ بدر سه سر آوردم و مقابل پیامبر نهادم و گفتم: ای رسول خدا دو تن را من کشتم، اما در مورد سومی مردی بلند بالا، و سپید چهره را دیدم که به او ضربت زد و او بر خود پیچید و بر زمین افتاد و من سرش را برگرفتم. پیامبر فرمود: آری او فلان فرشته بوده است.
واقدی می گوید: ابن عباس، که خدایش رحمت کناد، می گفته است: فرشتگان جز به روز بدر جنگ نکردند. ابن ابی حبیبه از داود بن حصین از عکرمه از ابن عباس نقل می کرد که می گفته است: به روز جنگ بدر فرشتگان به صورت کسانی که مسلمانان آنان را می شناختند در می آمدند و مردم را به پایداری تشویق می کردند و می گفتند: نزدیک مشرکان رفتیم، شنیدیم می گفتند: اگر مسلمانان حمله کنند پایداری نخواهیم کرد، بنابراین چیزی نیستند و اهمیتی ندارند، بر آنان حمله برید. و این همان گفتار خداوند است که می فرماید: «هنگامی که خدای تو به فرشتگان وحی فرمود که من همراه شمایم کسانی را که ایمان آورده اند قوی و پایدار سازید و هر آینه به زودی بر دل آنان که کافرند ترسی خواهم افکند.» تا آخر آیه.
واقدی می گوید: موسی بن محمد از پدرش برایم نقل کرد که می گفته است: سائب بن ابی حبیش اسدی به روزگار عمر بن خطاب می گفته است: به خدا سوگند در جنگ بدر کسی از مردم مرا اسیر نکرد. می گفتند: چه کسی ترا اسیر کرد می گفت: همینکه قریش روی به گریز نهاد، من هم گریختم. مردی بلند بالا و سپید چهره که بر اسبی ابلق میان زمین و آسمان حرکت می کرد به من رسید و مرا ریسمان پیچ کرد و عبد الرحمان بن عوف رسید مرا ریسمان پیچ دید. میان لشکر ندا داد که چه کسی این مرد را اسیر کرده است هیچ کس مدعی نشد که مرا اسیر کرده باشد. عبد الرحمان مرا به حضور پیامبر برد. پیامبر از من پرسید: ای پسر ابی حبیش چه کسی ترا اسیر کرده است گفتم: او را نشناختم و نمی شناسمش و خوش نداشتم آنچه را دیده ام بگویم. پیامبر (ص) فرمود: او را فرشته ای بزرگوار اسیر گرفته است، ای پسر عوف اسیرت را با خود ببر.» سائب می گفته است این سخن را همچنان به خاطر داشتم و اسلام من به تأخیر افتاد و سرانجام مسلمان شدم.
واقدی می گوید: حکیم بن حزام می گفته است: روز بدر چنان دیدم که در وادی خلص در آسمان کلیمی سیاه آشکار شد که سراسر افق را پوشاند- وادی خلص همان ناحیه رویثه است- ناگاه سراسر وادی از مورچه آکنده شد، در دلم افتاد که این چیزی است که از آسمان برای تأیید محمد نازل شده است. چیزی نگذشت که شکست ما صورت گرفت و آنان فرشتگان بودند.
واقدی می گوید: گفته اند که چون جنگ در گرفت پیامبر (ص) دستهای خود را برافراشت و از خداوند خواست تا پیروزی را که وعده فرموده است عنایت کند و عرضه داشت: بار خدایا اگر این گروه پیروز شوند شرک پیروز می شود و آیینی برای تو پایدار نمی ماند. ابو بکر می گفت: به خود خدا سوگند که خداوندت نصرت می دهد و چهره ات را سپید می فرماید. خداوند متعال هزار فرشته از پی یکدیگر را کنار شانه ها و روبه روی دشمن فرود آورد. پیامبر (ص) فرمودند: «ای ابو بکر مژده باد این جبریل (ع) است که با عمامه زرد لگام اسب خویش را گرفته و میان آسمان و زمین آشکار گردیده است.» سپس فرمود: چون جبریل (ع) بر زمین فرود آمد نخست ساعتی از نظر پنهان شد، آنگاه دوباره آشکار شد در حال که بر دندانهایش غبار نشسته بود و می گفت: چون خدا را فرا خواندی پیروزی خدایی برای تو رسید.
واقدی می گوید: موسی بن یعقوب از قول عمویش برایم نقل کرد که می گفته است: از ابو بکر بن سلیمان بن ابی خیثمه شنیدم که می گفت: خود شنیدم که مروان بن حکم از حکیم بن حزام درباره جنگ بدر می پرسید و آن پیر مرد خوش نداشت پاسخ دهد تا آنکه اصرار کرد. حکیم گفت: رویاروی شدیم، جنگ کردیم، ناگاه از آسمان صدای مهیبی چون ریختن سنگ بر طشت شنیدم و پیامبر (ص) مشتی ریگ برگرفت و به سوی ما پرتاب کرد و ما گریختیم.
واقدی می گوید: عبد الله بن ثعلبة بن صغیر هم گفته است: از نوفل بن معاویه دؤلی شنیدم که می گفت: روز بدر در حالی که صداهایی چون ریختن و کوفتن سنگ به طشتها از رو به رو و پشت سر خود می شنیدم و ترسی شدید از آن بر ما چیره بود گریختیم.
اما درباره کسانی که گفته اند فرشتگان فرود آمدند ولی جنگ نکردند، زمخشری در کتاب تفسیر قرآن خود که به کشاف معروف است می گوید: گروهی جنگ کردن فرشتگان را در جنگ بدر منکر شده و گفته اند، اگر یک فرشته با همه بشر جنگ کند همگان از پایداری در قبال او عاجز خواهند بود و فرشته با اندکی از نیروی خود همگان را درمانده و ریشه کن می سازد. که در خبر آمده است جبریل (ع) همه شهرهای قوم لوط را با گوشه بال خویش برگرفت و بر آسمان برد و واژگون ساخت، آنچنان که زیر و زبر شد. بنابراین مگر نیروی هزار مرد از قریش چه اندازه است که برای مقاومت در برابر آنان و جنگ با ایشان نیاز به هزار فرشته از آسمان به اضافه نیروی سیصد و سیزده مرد از بنی آدم باشد. این گروه خطابی را که در آیه مبارکه آمده و فرموده است: «به بالای گردنها ضربه بزنید» امر و خطاب به مسلمانان می دانند نه امر به فرشتگان.
این گروه در تأیید گفتار خود روایاتی هم نقل می کنند و می گویند فرود آمدن فرشتگان فقط برای این بوده است که شمار مسلمانان در چشم مشرکان افزون شود و مشرکان در آغاز کار آنان را اندک می دیدند خداوند هم فرموده است: «و شما را در چشم ایشان اندک می نمود.» این برای آن بود که مشرکان بر آنان طمع بندند و بر جنگ با ایشان گستاخ شوند و همینکه آتش جنگ در گرفت، خداوند با شمار فرشتگان، شمار مسلمانان را در چشم مشرکان افزون نمود تا بگریزند و پایداری نکنند. همچنین می گویند فرشتگان به صورت آدمیانی فرود آمدند که مسلمانان ایشان را می شناختند و فرشتگان همان سخنانی را به مسلمانان می گفتند که معمولا در آن هنگام برای پایداری کردن و قوت بخشیدن به دلها گفته می شود، مانند این سخن فرشتگان که مشرکان چیزی نیستند، نیرویی ندارند، دل و حوصله ندارند و اگر به آنان حمله کنید آنان را شکست خواهید داد و نظیر این.
ممکن است کسی بگوید، در صورتی که خداوند قادر است که سیصد انسان را در چشم قریش چنان کم نشان دهد که آنان را صد نفر تصور کنند، همان گونه هم قادر است که پس از درگیری آنان را در چشم ایشان بسیار نشان دهد، آنچنان که ایشان را دو هزار یا بیشتر تصور کنند، بدون آنکه نیازی به فرستادن فرشتگان باشد. و اگر بگویی شاید در فرو فرستادن فرشتگان لطفی برای مکلفان نهفته باشد، می گویم این تصور در جنگ کردن آنان هم هست ولی اصحاب معانی این سخن را بر ظاهرش حمل نمی کنند و آنان را در تأویل این موضوع سخنی است که اینجا موضع بازگو کردن آن نیست.

سخن درباره آنچه در غنیمتها و اسیران پس از گریز و برگشتن قریش به مکه انجام شده است

واقدی می گوید: چون مسلمانان و مشرکان برابر یکدیگر صف کشیدند پیامبر (ص) فرمودند: «هر کس، کسی را بکشد او را چنین و چنان خواهد بود و هر کس کسی را به اسیری بگیرد، برای او چنین و چنان خواهد بود.» چون مشرکان شکست خوردند و گریختند مردم سه گروه بودند. گروهی کنار خیمه پیامبر (ص) برجای ماندند، ابو بکر هم با پیامبر (ص) در خیمه بود. گروهی به تاراج و جمع آوری غنیمت روی آوردند و گروهی به تعقیب دشمن پرداختند و افراد دشمن را به اسارت خود در آوردند و بدان گونه به غنیمت رسیدند. سعد بن معاذ که از کسانی بود که کنار خیمه پیامبر (ص) درنگ کرده بود عرضه داشت: ای رسول خدا پارسایی و ترس موجب آن نشد که ما دشمن را تعقیب نکنیم، بلکه ترسیدیم که اگر محل اقامت شما را خالی کنیم و تنها بگذاریم گروهی از سواران یا پیادگان مشرکان به اینجا حمله آورند. کنار خیمه شما روی شناسان مردم از مهاجر و انصار ایستاده اند و شمار مردم هم بسیار است و اگر به این گروه بسیار بخشی برای یارانت چیزی باقی نمی ماند. کشتگان و اسیران زیادند و غنایم اندک است، و اختلاف پیدا کردند و خداوند عز و جل این آیه را نازل فرمود: «درباره انفال از تو می پرسند بگو انفال از خدا و رسول است...» تا آخر آیه. مسلمانان برگشتند و برای آنان چیزی از غنیمت منظور نبود. سپس خداوند متعال این آیه را نازل فرمود: «و بدانید از هر چیز که غنیمت به دست آرید همانا یک پنجم آن از خدا و رسول است...» و بر آن مبنا غنایم را میان ایشان تقسیم فرمود.
واقدی می گوید: عبادة بن ولید بن عباده از قول جد خود عبادة بن صامت روایت می کند که می گفته است: غنایم جنگ بدر را برای خدا و رسولش تسلیم کردیم و در جنگ بدر پیامبر خمس غنایم را بر نداشت تا آنکه بعد آن آیه نازل شد که «بدانید از هر چه که غنیمت به دست آرید...» پیامبر (ص) در نخستین غنیمتی که پس از جنگ بدر به دست آمد خمس برداشت.
واقدی می گوید: از ابو اسید ساعدی هم روایتی نظیر این نقل شده است: عکرمه روایت می کند که مردم در مورد غنایم جنگ بدر اختلاف کردند. پیامبر (ص) فرمان داد همه غنیمتها را در محلی جمع کنند و هیچ چیز باقی نماند مگر آنکه یکجا جمع شد.
دلیران پنداشتند پیامبر (ص) غنایم را به آنان خواهد داد بدون آنکه سهمی برای اشخاص ناتوان منظور شود. ولی پیامبر (ص) فرمان داد غنایم میان آنان به صورت مساوی تقسیم شود. سعد بن ابی وقاص گفت: ای رسول خدا آیا به سوار کار و دلیری که ایشان را حمایت کرده است همان گونه می پردازی که به اشخاص ناتوان پیامبر (ص) فرمود: مادرت سوگوارت شود، مگر چنین نیست که فقط به پای ضعیفان پیروزی نصیب شما شده است.
واقدی می گوید: محمد بن سهل بن خیثمه روایت کرده است که پیامبر (ص) فرمان داد همه اسیران و جامه ها و سلاح و هر چه به غنیمت گرفته اند یکجا جمع شود. سپس در مورد اسیران قرعه کشید. جامه و سلاح کشته شدگانی را که قاتل ایشان شناخته شده بودند به همان کس که او را کشته بود بخشید و آنچه را که از لشکرگاه به دست آمده بود میان همه مسلمانان به تساوی تقسیم فرمود.
واقدی می گوید: عبد الحمید بن جعفر برایم نقل کرد که از موسی بن سعد بن زید بن ثابت پرسیدم: پیامبر (ص) در جنگ بدر در مورد اسیران و جامه های جنگی و دیگر غنایم چگونه رفتار فرمود گفت: منادی پیامبر (ص) در آن روز ندا داد هر کس دشمنی را کشته است جامه و سلاح مقتول از آن اوست و هر کس دشمنی را اسیر کند آن اسیر از خود اوست. آنگاه فرمان داد آنچه از لشکرگاه بدون جنگ به دست آمده است میان همگان به تساوی تقسیم شود. به عبد الحمید گفتم: جامه و سلاح ابو جهل را پیامبر به چه کسی داد گفت: هم گفته اند به معاذ بن عمرو بن جموح و هم گفته اند به عبد الله بن مسعود داده است.
گوید: علی (ع) زره ولید بن عتبه و کلاهخود و مغفرش را برداشت و حمزه اسلحه عتبه را برداشت و عبیدة بن حارث اسلحه شیبة را و پس از مرگ عبیده به وارث او رسید.
واقدی می گوید: غنایم بدر بر مبنای سیصد و هفده سهم تقسیم شد که سیصد و سیزده مرد بودند و همراه ایشان دو اسب بود که چهار سهم برای آن دو اسب منظور شد.
علاوه بر آن هشت سهم برای کسانی که در جنگ بدر حاضر نشده بودند- و عذر موجه داشتند- منظور شد. سه تن از ایشان از مهاجران اند و هیچ اختلافی در آن باره نیست و ایشان عثمان بن عفان است که پیامبر (ص) او را برای مواظبت از همسرش رقیه دختر پیامبر (ص) که بیمار بود در مدینه باقی گذاشت، و همان روز که زید بن حارثه با مژده فتح به مدینه آمد رقیه درگذشت. دو تن دیگر طلحة بن عبید الله و سعد بن زید بن عمرو بن فضیل بودند که پیامبر آن دو را برای کسب خبر از کاروان گسیل فرموده بود. پنج تن هم از انصار بودند: ابو لبابة بن عبد المنذر که به جانشینی در مدینه گماشته شده بود، و عاصم بن عدی که به جانشینی در قبا و ساکنان منطقه بالای مدینه گماشته شده بود، و حارث بن حاطب که برای انجام کاری به قبیله بنی عمرو بن عوف فرستاده شده بود، و خوّات بن جبیر و حارث بن صمّه که در روحاء بیمار و از لشکر بازمانده شدند. و در مورد این پنج تن هم اختلافی نیست ولی در مورد چهار تن دیگر اختلاف است. آنچنان که روایت شده است پیامبر (ص) برای سعد بن عباده سهمی از غنایم کنار نهاد و فرمود بر فرض که در این جنگ شرکت نکرده است ولی بسیار راغب به شرکت بود. سعد بن عباده مردم را برای حرکت به بدر تشویق می کرد و گرفتار مارگزیدگی شد و مانع حرکت او گردید.
و روایت است که پیامبر (ص) برای سعد بن مالک ساعدی هم سهمش را کنار گذاشت. او هم آماده حرکت به بدر بود که بیمار و در مدینه بستری شد و پس از حرکت پیامبر به بدر درگذشت و پیش از مرگ پیامبر (ص) را وصی خود کرد.
و روایت است که پیامبر (ص) برای دو مرد دیگر از انصار که نامشان برده نشده است سهمی از غنایم منظور فرمود. واقدی می گوید: در این مورد و اسامی این چهار تن اختلاف نظر است و همچون آن هشت تن مورد اجماع نیست.
گوید: در این موضوع هم اختلاف است که آیا برای مسلمانانی که در جنگ بدر کشته شده اند سهمی از غنایم منظور شده است یا نه بیشتر مورخان گفته اند سهمی منظور نشده است. برخی هم گفته اند برای آنان سهمی منظور شده است. ابن ابی سبرة از یعقوب بن زید از پدرش نقل می کند که پیامبر (ص) برای چهارده تنی که در جنگ بدر شهید شدند سهم معین فرمود و عبد الله بن سعد بن خیثمه می گفته است ما سهم پدرم را که پیامبر به هنگام تقسیم غنایم برای او مقرر داشته بود و آن را عویمر بن ساعده برای ما آورد گرفتیم. سائب بن ابی لبانة هم می گوید: پیامبر (ص) برای مبشر بن عبد المنذر سهمی از غنایم مقرر فرمود و معز بن عدی سهم او را برای ما آورد.
واقدی می گوید: شترانی که در جنگ بدر مسلمانان به غنیمت گرفتند یکصد و پنجاه شتر بود همراه مقدار زیادی چرم و پوست دباغی شده که آن را برای بازرگانی آورده بودند و قطیفه ای سرخ که همه را به غنیمت گرفته بودند. در این میان یکی گفت: آن قطیفه سرخ کجاست که آن را نمی بینم لابد پیامبر آن را برداشته است. خداوند این آیه را نازل فرمود: «و نیاید از هیچ پیامبری که خیانت در غنیمت کند.» در همان حال مردی به حضور پیامبر آمد و گفت: ای رسول خدا فلان کس آن قطیفه را برداشته است.
پیامبر (ص) از آن مرد پرسید، گفت: چنین کاری نکرده ام. آن کس که خبر آورده بود گفت: ای رسول خدا این نقطه را حفر کنید، گوید زمین را کندیم و قطیفه بیرون آورده شد. گوینده ای دو یا چند بار گفت: ای رسول خدا برای فلان کس- آنکه قطیفه را برداشته بود- آمرزش خواهی فرمای. پیامبر (ص) فرمود: درباره مجرمان چنین چیزی مخواهید- آزادم بگذارید- واقدی می گوید: مسلمانان ده اسب از سوارکاران قریش به غنیمت گرفتند. شتر ابو جهل هم از چیزهایی بود که به غنیمت گرفتند، که پیامبر (ص) آن را در سهم خود قرار داد. آن شتر همواره در زمره شتران پیامبر بود و رسول خدا برای جنگ سوار بر آن می شد تا آنکه در حدیبیه آن را در زمره شتران قربانی قرار داد. مشرکان از پیامبر خواستند در قبال صد شتر به ایشان بدهد. فرمود: اگر او را جزء شتران قربانی قرار نداده بودم، این کار را می کردم.
واقدی می گوید: پیامبر (ص) از غنایم پیش از تقسیم اندکی را ویژه خود قرار داده بود، از جمله شمشیر ذو الفقار را که از منبه بن حجاج بود برای خود انتخاب فرمود.
پیامبر (ص) هنگام حرکت به جنگ بدر شمشیری را که سعد بن عباده به آن حضرت بخشیده بود و عضب (بسیار تیز) نام داشت همراه داشت.
گوید و شنیدم، ابن ابی سبرة می گفت: از صالح بن کیسان شنیدم که می گفت: رسول خدا در جنگ بدر شمشیری نداشت و نخستین شمشیری که بر شانه آویخت همان شمشیر منبه بن حجاج بود که در جنگ بدر به غنیمت گرفته بود.
بلاذری می گوید: ذو الفقار از آن عاص بن منبه بن حجاج بود و گفته شده است از منبه یا از شیبه بوده است و آنچه در نظر ما ثابت است این است که از عاص بن منبه بوده است.
واقدی می گوید: ابو اسید ساعدی هرگاه نام ارقم بن ابی ارقم به میان می آمد می گفت: گرفتاری من از او فقط یکی نیست که مکرر است. پرسیدند چگونه است گفت: پیامبر (ص) روز جنگ بدر نخست به مسلمانان فرمودند هر غنیمتی که در دست آنان است پس دهند. من شمشیر ابو عائد مخزومی را که نامش مرزبان و گرانبها بود پس دادم و طمع وا می داشتم که پیامبر (ص) آن را به خودم برگرداند، ولی ارقم در آن باره با پیامبر سخن گفت و رسول خدا اگر چیزی از او خواسته می شد محروم نمی فرمود و آن شمشیر را به او عنایت فرمودند. پسرک چابکی از من از خانه بیرون رفت. ماده غولی او را ربود و بر پشت گرفت و با خود برد، به ابو اسید گفتند مگر به روزگار پیامبر (ص) غول بوده است می گفت: آری ولی دیگر نابود شده اند. به هر حال پسرکم در همان حال ارقم را دید و شتابان و گریان از او کمک و پناه خواست، ارقم گفت: تو کیستی پسرم داستان را به او گفت، ولی ماده غول گفت: من دایه این پسرم و آنچه پسرم آن ماده غول را تکذیب کرد ارقم گوش نداد و تاکنون به او دسترس پیدا نشده است، یکی از اسبهای من هم ریسمانش را پاره کرد و از خانه من گریخت. ارقم آن را در غابه- بیشه- گرفت و سوارش شد و چون نزدیک مدینه رسید آن اسب گریخت. گریختن و از دست دادن آن اسب هم بر من دشوار است و تا این ساعت هم بر آن دست نیافته ام.
گوید: عامر بن سعد بن ابی وقاص از قول پدرش نقل می کند که می گفته است: او در جنگ بدر از پیامبر استدعا کرد شمشیر عاص بن منبه را به او بدهند و پیامبر چنان فرمودند. گویند پیامبر (ص) بردگانی را که در جنگ بدر حضور داشتند و سه برده بودند- برده حاطب بن ابی بلتعه و برده عبد الرحمان بن عوف و برده سعد بن معاذ- چیزی از غنایم دادند ولی سهم ویژه ای برای آنان معین نفرمودند. پیامبر (ص) شقران برده خود را بر اسیران گماشت و اسیران آن قدر به او دادند که اگر آزاد می بود از غنایم سهمش آن اندازه نمی شد.
عامر بن سعد بن ابی وقاص از قول پدرش روایت می کند که می گفته است: در جنگ بدر به سهیل بن عمرو تیری زدم که به رگ پایش خورد و آن را برید. او را از رد خون تعقیب کردم. دیدم مالک بن دخشم او را گرفته است و کاکل او را در دست دارد.
گفتم: این اسیر من است که من او را با تیر زده ام. مالک گفت: اسیر من است که او را گرفته ام. هر دو پیش پیامبر آمدیم، آن حضرت سهیل را گرفت که از هر دوی ما باشد. قضا را سهیل در روحاء گریخت، پیامبر (ص) با صدای بلند به مردم دستور داد به جستجوی او بپردازند و فرمود هر کس او را پیدا کرد بکشدش. خود پیامبر (ص) او را پیدا کرد و نکشت.
واقدی می گوید: ابو بردة بن نیار، از مشرکان، اسیری به نام معبد بن وهب گرفت که از قبیله بنی سعد بن لیث بود. عمر بن خطاب او را دید و پیش از آنکه مردم پراکنده شوند عمر آنان را به کشتن اسیران تشویق می کرد. او در دست هیچ کس اسیری نمی دید مگر اینکه به کشتن اسیر اشاره می کرد. معبد در همان حال که در دست ابو برده اسیر بود عمر را دید و گفت: ای عمر چنین می پندارید که شما پیروز شدید، نه، سوگند به لات و عزّی که چنین نیست. عمر گفت: ای مسلمانان، ای بندگان خدا بنگرید. و به معبد گفت: تو با آنکه در دست ما اسیری طعنه هم می زنی و او را از ابو برده گرفت و کشت. و گویند خود ابو برده معبد را کشته است.
واقدی می گوید: ابو بکر بن اسماعیل از پدرش از عامر بن سعد روایت می کند که پیامبر (ص) روز بدر فرمود: به سعد بن ابی وقاص خبر کشته شدن برادرش را ندهید که همه اسیرانی را که در دست شما هستند خواهد کشت.» واقدی می گوید: و چون اسیران را آوردند سعد بن معاذ را خوش نیامد، پیامبر (ص) به او فرمود گویا بر تو دشوار آمده است که اسیر شده اند گفت: آری، ای رسول خدا این نخستین جنگی بود که با مشرکان رویاروی شدیم، دوست می داشتم خداوند خوارشان فرماید و آتش کشتار میان ایشان گرم گردد.
واقدی می گوید: نضر بن حارث را مقداد در جنگ بدر اسیر گرفت و چون پیامبر (ص) از بدر بیرون آمد و به منطقه اثیل رسید اسیران را بر او عرضه داشتند. پیامبر به نضر نگریست و نگاه خود را بر چهره او دوخت. نضر به مردی که کنارش بود گفت: به خدا سوگند که محمد کشنده من است. دو چشمی به من نگریست که مرگ در آن دو بود.
آن کس که کنار او بود، گفت: به خدا سوگند این جز بیم تو چیز دیگری نیست، نضر به مصعب بن عمیر گفت: ای مصعب تو از همه کسانی که اینجا هستند به لحاظ خویشاوندی به من نزدیکتری، با سالار خودت گفتگو کن که مرا هم چون یکی دیگر از یارانم قرار دهد که به خدا سوگند اگر چنین نکنی او قاتل من خواهد بود. مصعب گفت: تو درباره کتاب خدا و درباره پیامبرش چنین و چنان می گفتی. نضر گفت: محمد، مرا همچون یکی از یارانم قرار دهد اگر آنان کشته شدند، مرا هم بکشند و اگر بر آنان منت می نهد، بر من هم منت نهد. مصعب گفت: تو یاران محمد را شکنجه می دادی. نضر گفت: به خدا سوگند اگر قریش ترا اسیر می گرفت تا هنگامی که من زنده بودم هرگز کشته نمی شدی. مصعب گفت: آری به خدا سوگند که می دانم راست می گویی ولی من مثل تو نیستم، چون اسلام پیمانها را بریده است.
واقدی می گوید: اسیران را به پیامبر (ص) عرضه داشتند، چون نضر بن حارث را دید فرمود: گردنش را بزنید. مقداد گفت: ای رسول خدا این اسیر من است. فرمود: بار خدایا مقداد را با فضل خود بی نیاز فرمای، ای علی برخیز و گردن نضر را بزن و علی برخاست و گردنش را زد و این کار در اثیل بود. خواهرش او را با این ابیات مرثیه گفت: ای سوار همانا اثیل آبشخور شتران به روز پنجم است و تو مردی موفقی، از سوی من به کسی که آنجا کشته شد درود ابلاغ کن، درودی جاودانه که تا هنگامی که سرعت شتران تیزرو ادامه دارد ادامه داشته باشد...» واقدی می گوید: روایت شده است که چون این شعر به اطلاع پیامبر (ص) رسید رقت کرد و فرمود: «اگر این شعر را پیش از کشتن او شنیده بودم او را نمی کشتم.» واقدی می گوید: چون سهیل بن عمرو اسیر شد عمر بن خطاب گفت: ای رسول خدا دستور فرمای دندانهای پیشین و زبان او را قطع کنند تا دیگر نتواند علیه تو خطبه ایراد کند. پیامبر (ص) فرمود: هرگز او را مثله نمی کنم که با آنکه پیامبرم خداوند مرا مثله فرماید. وانگهی شاید در آینده کاری انجام دهد که آن را ناخوش نداشته باشی.» چون خبر رحلت پیامبر (ص) به مکه رسید سهیل بن عمرو برخاست و خطبه ای همچون خطبه ابو بکر در مدینه ایراد کرد، آنچنان که گویی همان را می شنود و بازگو می کند و چون این موضوع به اطلاع عمر رسید گفت: گواهی می دهم که تو رسول خدایی و منظورش پیشگویی آن حضرت در این مورد بود که فرموده بود شاید در آینده کاری انجام دهد که آن را ناخوش نداشته باشی.
واقدی می گوید: علی (ع) می گفته است: روز جنگ بدر جبریل (ع) به حضور پیامبر آمد و او را مخیر گردانید که اسیران را بکشد یا از ایشان فدیه بگیرد ولی در ازای فدیه گرفتن به شمار اسیران در سال بعد از مسلمانان شهید خواهند شد. پیامبر (ص) اصحاب خود را فرا خواند و فرمود این جبریل (ع) است که شما را در مورد اسیران مخیر می کند که گردنشان زده شود یا از آنان فدیه گرفته شود ولی در سال آینده از شما به شمار ایشان شهید خواهند شد. گفتند: فدیه می گیریم که فعلا کمکی برای زندگی باشد و کسانی هم که از ما شهید شوند به بهشت خواهند رفت و بدین گونه پیامبر از ایشان فدیه گرفت و به شمار اسیران در سال بعد در جنگ احد از مسلمانان شهید شدند.
می گوید [ابن ابی الحدید ]:اگر این حدیث درست می بود مسلمانان مورد عتاب قرار نمی گرفتند و خداوند متعال نمی فرمود: «نشاید پیامبر را که برای او اسیرانی باشد تا آنکه بسیاری را در زمین بکشد، شما نعمت این جهانی را می خواهید و خداوند نعمت آخرت را و خدا نیرومند درست کردار است.» و پس از این آیه فرموده است: و اگر نوشته ای از خداوند که- بر لوح تقدیر- پیشی گرفته است نمی بود شما را در آنچه گرفتید عذابی بزرگ می رسید.» زیرا اگر این موضوع را بر آنان حلال فرموده بود و گرفتن فدیه را هم برای ایشان روا دانسته و فرموده بود کار پسندیده ای است دیگر درست نبود که این کار را بر آنان زشت بشمرد و بفرماید ناپسند است.
واقدی می گوید: و چون اسیران زندانی شدند و شقران بر آنان گماشته شد، طمع به زندگی و زنده ماندن بستند و گفتند مناسب است به ابو بکر پیام فرستیم که از همگان بیشتر رعایت پیوند خویشاوندی ما را می کند، به او پیام فرستادند پیش ایشان آمد. گفتند: ای ابو بکر می دانی که میان ما پیوندهای پدری و پسری و برادری و عمویی و پسر عمویی است و به هر حال دورترین ما هم باز پیوند نزدیک دارد. با سالار خود گفتگو کن که بر ما منت نهد و از ما فدیه بپذیرد. گفت: آری به خواست خداوند از هیچ خیری درباره شما فرو گذار نخواهم کرد. ابو بکر پیش رسول خدا برگشت. اسیران گفتند: پیش عمر بن خطاب هم بفرستید که او همان کسی است که می دانید و در امان نیستیم که کار را تباه نکند، شاید بدین گونه دست از شما بدارد. به او پیام دادند. پیش ایشان آمد. اسیران همان سخنانی را که برای ابو بکر گفته بودند، برای او هم گفتند: او گفت: از هیچ شرّی درباره شما فرو گذار نخواهم کرد. عمر همینکه به حضور پیامبر برگشت متوجه شد ابو بکر پیش آن حضرت است و مردم هم گرد ایشان ایستاده اند و ابو بکر خشم پیامبر را تسکین می داد و آرامش می ساخت و می گفت: ای رسول خدا پدر و مادرم فدای تو باد. این اسیران خویشاوندان و قوم تواند، میان آنان پیوند پدری و پسر و برادری و عمویی و عمو زادگی است و دورترین آنان به تو نزدیکند. بر آنان منت گزار که خدای بر تو منت گزارد.
یا آنکه از ایشان فدیه بگیر که مایه افزایش نیروی مالی مسلمانان شود و شاید خداوند دلهای آنان را هم متوجه تو فرماید. ابو بکر سپس برخاست و به گوشه ای رفت و پیامبر (ص) خاموش ماند و او را پاسخی نفرمود. آنگاه عمر آمد و جای ابو بکر نشست و گفت: ای رسول خدا ایشان دشمنان خدایند که ترا تکذیب کردند و ترا از مکه بیرون و با تو جنگ کردند، این گردنهای ایشان را بزن که همگان سران کفر و پیشوایان گمراهی اند و خداوند بدین گونه اسلام را عزت و آرامش و شرک را زبونی بخشد. پیامبر (ص) همچنان خاموش ماند و او را پاسخی نفرمود. دوباره ابو بکر بر جای نخست آمد و گفت: پدر و مادرم فدای تو باد اینان قوم تواند. که پدران و پسران و عموها و برادران و پسر عموها میان ایشان هستند و دورترین آنان به تو نزدیک است، بر آنان منت گزار یا از ایشان فدیه بگیر که آنان قوم و عشیره تو هستند و تو نخستین کسی مباش که آنان را ریشه کن می سازد و اگر خداوندشان هدایت فرماید بهتر از آن است که نابودشان فرماید. رسول خدا همچنان سکوت فرمود و پاسخی به او نداد، ابو بکر برخاست و به گوشه ای رفت و عمر برخاست و بر جای او نشست و گفت: ای رسول خدا منتظر چه هستی گردنهایشان را بزن تا خداوند اسلام را آرامش بخشد و اهل شرک را زبون فرماید. آنان دشمنان خدایند که ترا تکذیب و از مکه بیرون کردند. ای رسول خدا دلهای مؤمنان را شفا بخش که اگر بر ما چیره می شدند، هیچ فرصتی به ما نمی دادند.
عمر برخاست و به گوشه ای رفت و نشست. باز ابو بکر آمد و همان سخن خود را باز گو کرد و پیامبر پاسخی نفرمود. او رفت و عمر آمد و همان گونه که سخن گفته بود گفت، و پیامبر پاسخ نفرمود. آنگاه پیامبر برخاست و به خیمه خویش رفت و ساعتی درنگ فرمود و سپس بیرون آمد و مردم درباره اسیران سخن می گفتند.
گروهی می گفتند سخن درست همان است که ابو بکر گفت و گروهی دیگر می گفتند سخن درست همان است که عمر گفت. پیامبر (ص) چون از خیمه بیرون آمد به مردم فرمود درباره این دو دوست خود چه می گویید آنان را آزاد بگذارید که برای هر کدام مثلی است. ابو بکر مانند میکائیل میان فرشتگان است که خوشنودی و عفو خداوند را برای بندگان فرو می آورد و مثل او میان پیامبران همچون ابراهیم است که میان قوم خود از عسل نرمتر- و شیرین تر- بود. قومش برای او آتش افروخت و او را در آن افکند با وجود این فقط می گفت: «زهی شرم بر شما و بر آنچه غیر از خدا می پرستید آیا نمی اندیشید.» و به پیشگاه خداوند عرضه می داشت: «هر کس از من پیروی کند از من است و هر که مرا نافرمانی کند، تو بخشاینده و مهربانی.» و همچون عیسی است که عرضه می داشت: «اگر عذابشان کنی بندگان تواند و اگر آنان را بیامرزی همانا که تو عزیز و صواب کاری.» مثل عمر میان فرشتگان مانند جبریل (ع) است که به خشم و غضب خداوند بر دشمنان خدا نازل می شود و مثل او میان پیامبران مانند نوح است که بر قوم خود از سنگ هم سخت تر بود که عرضه می داشت: «پروردگارا بر زمین هیچ کس از کافران را باقی مگذار.» و بر ایشان چنان نفرینی کرد که خداوند همه اهل زمین را غرق کرد و مثل موسی است که می گفت: «ای پروردگار ما نا پیدا کن نشان اموال ایشان را و سخت کن دلهای ایشان را تا ایمان نیاورند و ببینند عذاب دردناک.
» پیامبر (ص) سپس خطاب به مسلمانان فرمود شما مردمی تنگدست هستید، بنابراین هیچ یک از این اسیران از دست شما رهایی نیابد مگر به پرداخت فدیه یا آنکه گردنش زده شود، عبد الله بن مسعود عرض کرد: ای رسول خدا بجز سهیل بن بیضاء.
واقدی می گوید: موضوع سخن عبد الله بن مسعود را ابن ابی حبیبه این چنین روایت کرده است و این گمان یاوه ای است، زیرا سهیل بن بیضاء از مهاجران به حبشه است و در بدر حضور نداشته است بلکه او را برادری به نام سهل بوده و منظور عبد الله بن مسعود همان برادر سهیل است. گوید: عبد الله بن مسعود گفت: من او را در مکه دیدم که اسلام خود را آشکار ساخته بود. پیامبر (ص) سکوت فرمود. عبد الله بن مسعود می گفته است: هیچ ساعتی بر من سخت تر از آن نگذشته است و شروع به نگریستن به آسمان کردم و بیم آن داشتم که به سبب این پیشنهاد و سخن گفتن در قبال خدا و رسولش بر من سنگ فرو افتد. سپس پیامبر (ص) سرخود را بلند کرد و فرمود: «غیر از سهیل بن بیضاء.» ابن مسعود می گوید: و هیچ ساعتی بر من روشنی بخش تر برای چشمهایم از آن نبوده است که پیامبر (ص) موافقت خود را اعلام فرمود. گوید: پیامبر (ص) پس از آن فرمود: «خداوند متعال گاه دلی را چنان سخت قرار می دهد که از سنگ هم سخت تر است و گاه دلی را چنان نرم قرار می دهد که از سر شیر هم نرم تر است.» آنگاه پیامبر (ص) فدیه پرداختن آنان را پذیرفت و بعد فرمود: «اگر روز بدر عذاب نازل می شد، هیچ کس جز عمر از آن رهایی نمی یافت.» واقدی می گوید: و این بدان سبب بود که عمر می گفت اسیران را بکش و فدیه مپذیر و سعد بن معاذ هم می گفت اسیران را بکش و فدیه مپذیر.
می گوید [ابن ابی الحدید ]:مرا در این مورد سخنی است، نخست در اصل متن حدیث که در آن آمده است پیامبر (ص) فرموده اند مثل ابو بکر مثل عیسی است که عرضه داشته است: «اگر آنان را عذاب کنی. بندگان تواند و اگر آنان را بیامرزی همانا که تو نیرومند درست کرداری.» این آیه از سوره مائده است و سوره مائده در آخر عمر حضرت ختمی مرتبت (ص) نازل شده است و پس از آن فقط سوره توبه نازل شده است و جنگ بدر در سال دوم هجرت بوده است، و این چگونه ممکن است مگر آنکه بگوییم این آیات در مکه یا در مدینه پیش از جنگ بدر نازل شده است و هنگامی که عثمان قرآن را جمع می کرده است آن را ضمیمه سوره مائده کرده است. البته ممکن است این کار صورت گرفته باشد ولی مشکل است و باید در این مسأله با دقت بنگریم.
اما در مورد سهیل بن بیضاء، چنین به نظر می رسد که مذهب موسی بن عمران را در نظر داشته که پیامبر (ص) در وقایع به هر گونه که می خواسته حکم می فرموده است و به آن حضرت گفته شده است به هر چه می خواهی حکم کن که جز بر حق حکم نمی کنی، و این مذهب متروکی است، مگر اینکه بگوییم هنگامی که پیامبر (ص) پس از پیشنهاد ابن مسعود سکوت فرموده اند وحی بر ایشان نازل شده است که غیر از سهیل بن بیضاء و پیامبر (ص) پس از وحی فرموده است: «غیر از سهیل بن بیضاء.» اما آن حدیثی که در آن آمده است که اگر عذاب نازل می شد کسی جز عمر رهایی نمی یافت، خود واقدی و محدثان دیگر اتفاق نظر دارند که سعد بن معاذ هم همان گونه می گفت که عمر اظهار می داشت، بلکه او نخستین کسی بود که این رأی را پیشنهاد کرد و در آن هنگام پیامبر (ص) در سایبان بود و جمع مشرکان آنچنان پراکنده نشده بودند. بنابراین چگونه عمر به تنهایی به این موضوع اختصاص پیدا کرده است بدون آنکه سعد در آن شریک باشد. شاید بتوان گفت که شدت عمر در تحریض بر کشتن اسیران و اصرار او به پیامبر (ص) بیشتر بوده است و این رأی به او نسبت داده شده است، هر چند دیگری هم با او شریک بوده است.
واقدی می گوید: معمر از زهری از محمد بن جبیر بن مطعم از پدرش نقل می کند که پیامبر (ص) روز جنگ بدر فرموده است: «اگر مطعم بن عدی زنده می بود، همه این اسیران گندیده را به او می بخشیدم.» گوید: مطعم بن عدی را بر پیامبر (ص) حق نعمتی بود که چون رسول خدا از طائف برگشت مطعم او را پناه داد.
واقدی می گوید: محمد بن عبد الله- برادر زاده زهری- از زهری، از سعید بن مسیب برای من نقل کرد که پیامبر (ص) روز بدر ابو عزّه عمرو بن عبد الله بن عمیر جمحی را که شاعر بود امان داد و او را بدون دریافت فدیه آزاد فرمود. ابو عزّه به پیامبر (ص) گفت: من پنج دختر بینوا دارم که چیزی ندارند. ای محمد، به پاس آنان بر من مرحمت فرمای، و پیامبر (ص) پذیرفت. ابو عزه گفت: من عهد استوار می بندم که دیگر با تو جنگ نکنم و مردم را بر ضد تو جمع نسازم و پیامبر (ص) او را رها فرمود. ولی همینکه قریش می خواست برای جنگ احد بیرون آید صفوان بن امیه پیش ابو عزّه آمد و گفت: همراه ما بیا. ابو عزه گفت: من با محمد عهد بسته ام که هرگز به جنگ او نروم و مردم را بر ضد او جمع نکنم و او بر من منت نهاده و بدون دریافت فدیه آزادم کرده است و بر هیچ کس جز من منت ننهاده است و از آنان فدیه گرفته است یا آنان را کشته است. صفوان برای او تعهد کرد که اگر کشته شود دخترانش را همراه دختران خود جمع خواهد کرد و اگر زنده بماند به او چندان مال خواهد داد که تمام نشود. ابو عزه برای فرا خواندن و جمع کردن قبایل عرب بیرون آمد و سپس همراه قریش به جنگ احد آمد و اسیر شد و هیچ کس غیر او از قریش اسیر نشد. او گفت: ای محمد مرا به زور آوردند و مرا دخترکانی است بر من منت بنه.
پیامبر (ص) فرمود: آن عهد و میثاق که با من بستی کجاست، نه به خدا سوگند دیگر نخواهی توانست در مکه دست به گونه های خود بکشی و بگویی دو بار محمد را مسخره کردم و فرمان قتل او را صادر فرمود.
گوید: سعید بن مسیب می گفته است: پیامبر (ص) در آن روز فرمود: «مؤمن از سوراخی دو بار گزیده نمی شود، ای عاصم بن ثابت او را ببر و گردنش را بزن.» عاصم او را برد و گردنش را زد.
واقدی می گوید: روز جنگ بدر پیامبر (ص) دستور فرمود چاهها را کور کردند و سپس جسد همه کشتگان مشرکان را در آنها افکندند، جز لاشه امیة بن خلف را که چون بسیار فربه بود همان روز آماس کرده بود و چون خواستند او را حرکت دهند گوشتش فرو می ریخت. پیامبر (ص) فرمود: همانجا رهایش کنید.
ابن اسحاق می گوید: جسد امیة بن خلف میان زرهش چنان ورم کرد که همه آن را انباشته کرد و چون خواستند او را حرکت دهند از هم فرو پاشید. همانجا رهایش کردند و چندان خاک و سنگ بر او ریختند که زیر آن پنهان شد. واقدی می گوید: پیامبر (ص) به لاشه عتبه نگریست که به سوی چاه می بردند، عتبه هم مردی فربه و آبله رو بود. در این هنگام چهره ابو حذیفه پسر عتبه در هم شد.
پیامبر (ص) فرمود: ترا چه می شود، مثل آنکه از آنچه بر سر پدرت آمده است ناراحتی گفت: ای رسول خدا (ص) به خدا سوگند که اینچنین نیست، ولی من برای پدرم عقل و شرفی می دیدم و امیدوار بودم همان عقل و شرف او را به اسلام هدایت فرماید. و چون این آرزو بر آورده نشد و آنچه را بر سرش آمد دیدم افسرده شدم و به خشم آمدم. ابو بکر هم گفت: ای رسول خدا به خدا سوگند که عتبه در عشیره خود از دیگران بهتر بود و با زور به این راه کشانده شد و سرنوشت شوم و مرگ او را به این معرکه انداخت.
پیامبر (ص) گفت: سپاس خداوند را که چهره ابو جهل را خوار ساخت و او را کشت و ما را از او آسوده فرمود. همه اجساد مشرکان را در چاه انداختند. در حالی که آنان کشته شده و بر زمین افتاده بودند. پیامبر (ص) میان کشتگان حرکت می کرد و ابو بکر نام هر یک از آنان را می گفت. پیامبر (ص) سپاس و ستایش خداوند را بر زبان می آورد و عرضه می داشت: سپاس خدایی را که آنچه را به من وعده فرمود بر آورد که پیروزی بر یکی از این دو گروه- کاروان یا لشکر قریش- را به من نوید داده بود. سپس کنار چاه ایستاد و نام یک یک آنان را بر زبان آورد و چنین گفت: «ای عتبة بن ربیعة، ای شیبة بن ربیعه، ای امیة بن خلف، ای ابو جهل بن هشام آیا آنچه را که خداوندتان وعده فرموده بود راست و حق دیدید من که آنچه را خدایم وعده داده بود به حق و درست دیدم، شما چه بد مردمی برای پیامبرتان بودید، مرا تکذیب کردید و مردم تصدیقم کردند، بیرونم کردید و مردم پناهم دادند و شما با من جنگ کردید و حال آنکه مردم یاریم دادند.» حاضران گفتند: ای رسول خدا با مردمی که مرده اند سخن می گویی فرمود: همانا دانستند که آنچه خدایشان وعده فرمود حق است.
ابن اسحاق در کتاب مغازی خود می گوید: عایشه هم این خبر را نقل می کرده و می گفته است مردم می گویند: پیامبر (ص) فرموده است: «همانا آنچه را برای ایشان گفتم شنیدند.» و حال آنکه چنین نبوده و پیامبر (ص) گفته است: «همانا دانستند آنچه خدایشان وعده فرموده است حق است.» محمد بن اسحاق می گوید: حمید طویل از انس بن مالک برای من نقل کرد که می گفته است: چون رسول خدا (ص) کشتگان را مورد خطاب قرار داد مسلمانان گفتند: ای رسول خدا آیا قومی را که گندیده شده اند مورد خطاب قرار می دهی فرمود: شما از آنان شنواتر نیستید ولی ایشان یارای پاسخ دادن به من را ندارند.
می گوید [ابن ابی الحدید ]:ممکن و جایز است که کسی به عایشه بگوید وقتی که جایز و ممکن باشد که آنان با آنکه مرده اند بدانند و علم پیدا کنند همان گونه هم ممکن است که ایشان بشنوند، و اگر عایشه بگوید من نگفتم آنان در حالی که مرده اند علم پیدا می کنند، بلکه ارواح آنان به پیکرهایشان باز می گردد و در همان حال که در چاه- گور- هستند، عذاب را می بینند و علم پیدا می کنند که آنچه رسول خدا (ص) به آنان بیم و وعید می داد بر حق است. به عایشه پاسخ داده می شود هر گاه ارواح آنان باز گردد چه مانعی دارد که گفتار پیامبر (ص) را هم بشنوند و بنابراین راهی برای انکار سخن مردم که گفته اند پیامبر (ص) فرموده است آنچه را به ایشان گفتم شنیدند باقی نمی ماند.
البته ممکن است سخن عایشه را به طریق سخنان فلاسفه تأیید کرد که می گویند نفس پس از مفارقت از بدن امکان علم پیدا کردن دارد ولی امکان شنیدن ندارد، زیرا احساس منوط به داشتن ابزار حس است و پس از مرگ ابزارها و اندامها فاسد می شود، اما علم نیازمند به اندام نیست که نفس، فقط با جوهر خود می تواند علم پیدا کند.
واقدی می گوید: شکست قریش و پشت به جنگ دادن آنان هنگام زوال خورشید و نیمرزو بود. پیامبر (ص) همچنان در بدر ماند و به عبد الله بن کعب دستور داد غنایم را جمع و بار کند و به تنی چند از یاران خود فرمود او را یاری دهند، و چون نماز عصر را در بدر گزارد حرکت کرد و پیش از نماز مغرب در اثیل فرود آمد و شب را همانجا گذراند. شماری اندک از یارانش زخمی بودند و فرمود: امشب چه کسی از ما پاسداری می کند قوم خاموش ماندند، مردی برخاست. پیامبر (ص) پرسید: تو کیستی گفت: ذکوان بن عبد قیس. فرمود: بنشین. آنگاه سخن خود را تکرار فرمود، مردی برخاست: پیامبر (ص) پرسید تو کیستی گفت: ابن عبد القیس. فرمود: بنشین. اندکی درنگ فرمود و برای بار سوم سخن خود را تکرار کرد، مردی برخاست. پیامبر (ص) پرسید: تو کیستی گفت: ابو سبع. پیامبر (ص) سکوت و درنگ کرد و سپس فرمود: هر سه تن برخیزید. ذکوان بن عبد قیس به تنهایی برخاست. پیامبر (ص) فرمود: دو تن دیگر کجایند ذکوان گفت: ای رسول خدا فقط خود من بودم که امشب هر سه بار پاسخ دادم.
پیامبر (ص) فرمود: خدایت حفظ کند و ذکوان آن شب را شب زنده داری و پاسداری کرد و اواخر شب پیامبر (ص) از اثیل کوچ فرمود.
واقدی می گوید: و روایت شده است که پیامبر (ص) نماز عصر را در اثیل گزارد و چون رکعت نخست را خواند لبخند زد و چون سلام داد از سبب لبخندش پرسیدند، فرمود: میکائیل در حالی که بر بالش گرد و خاک نشسته بود از کنارم گذشت و بر من لبخند زد و گفت: من در تعقیب آن قوم بودم. در همین حال جبریل (ع) در حالی که سوار بر مادیانی بود که موهای کاکلش گره خورده بود و گرد و غبار دندانهای پیشین او را فرو گرفته بود پیش من آمد و گفت: ای محمد خدای من مرا پیش تو گسیل داشته و فرمان داده است تا راضی نشوی از تو جدا نشوم، آیا راضی شدی گفتم: آری.
واقدی می گوید: پیامبر (ص) همچنان اسیران را با خود می آورد و چون به منطقه عرق الظبیه رسید به عاصم بن ثابت بن ابی الافلح فرمان داد گردن عقبة بن ابی معیط بن ابی عمرو بن امیة بن عبد شمس را بزند. عقبة را عبد الله بن سلمه عجلانی اسیر گرفته بود.
عقبة گفت: ای وای بر من ای گروه قریش چرا فقط باید من از میان کسانی که اینجایند کشته شوم رسول خدا (ص) فرمود: به سبب دشمنی تو با خدا و رسولش. عقبة گفت: ای محمد منت نهادن تو بهتر است مرا هم مانند یکی دیگر از افراد قوم من قرار بده. اگر آنان را کشتی مرا هم بکش و اگر بر ایشان منت نهادی بر من هم منت بنه و اگر از ایشان فدیه گرفتی من هم یکی از ایشان خواهم بود. ای محمد چه کسی سرپرست کودکان من خواهد بود فرمود: آتش. ای عاصم او را ببر و گردنش را بزن و عاصم چنان کرد. و پیامبر (ص) خطاب به عقبه فرمود: به خدا سوگند تا آنجا که می دانم چه بد مردی بودی، کافر به خدا و پیامبر (ص) و کتاب خدا و آزار دهنده پیامبرش بودی، خداوند را که ترا کشت و چشم مرا از کشتن تو روشن فرمود سپاسگزارم.
محمد بن اسحاق می گوید: عکرمة برده آزاد کرده ابن عباس، از ابو رافع نقل کرده که می گفته است: من برده عباس بن عبد المطلب بودم، اسلام میان ما نفوذ پیدا کرده بود.
عباس و همسرش ام الفضل مسلمان شده بودند. عباس هیبت قوم خود را می داشت و مخالفت با آنان را خوش نمی داشت و اموال بسیار داشت که میان قومش پراکنده بود و به همین سبب اسلام خود را پوشیده می داشت. ابو لهب دشمن خدا از رفتن به جنگ بدر خود داری کرده بود و به جای خویش عاص بن هشام بن مغیره را فرستاده بود و چنین بود که هر کس به بدر نرفته بود از سوی خود کسی را گسیل داشته بود. و چون خبر کشته شدن افراد قریش در بدر رسید خداوند ابو لهب را خوار و زبون ساخت و ما در دل خویش احساس قدرت و عزت می کردیم.
ابو رافع گوید: من مردی ضعیف بودم که تیر می تراشیدم و معمولًا کنار حجره زمزم تیرها را می تراشیدم، و به خدا سوگند در حالی که نشسته بودم و تیر می تراشیدم و ام الفضل هم کنار من نشسته بود و از خبری که رسیده بود خوشحال بودیم ناگهان ابو لهب که برای بدی و شر گام بر می داشت آمد و کنار حجره زمزم نشست و پشت او به پشت سرم قرار داشت. همان گونه که او نشسته بود گفته شد ابو سفیان بن حارث بن عبد المطلب که همراه مشرکان در جنگ بدر شرکت کرده بود آمده است. ابو لهب به ابو سفیان بن حارث گفت: ای برادر زاده پیش من بیا که به خدا سوگند خبر درست پیش تو است. ابو رافع می گوید: ابو سفیان کنار ابو لهب نشست و مردم هم گرد او ایستاده بودند.
ابو لهب گفت: ای برادر زاده به من بگو کار مردم چگونه بود گفت: به خدا قسم خبری نبود، همینکه با آنان رویاروی شدیم شانه های خود را در اختیارشان گذاشتیم، به هر گونه که خواستند ما را کشتند و اسیر کردند. به خدا سوگند با وجود این مردم را سرزنش نمی کنیم که مردانی سپید چهره را بر اسبان ابلق میان زمین و آسمان دیدیم که هیچ چیز را باقی نمی گذاشتند و هیچ چیز در برابرشان یارای مقاومت نداشت. ابو رافع می گوید: در همین حال من ریسمانهای کنار حجره زمزم را تکان دادم و گفتم: به خدا سوگند که آنان فرشتگان بودند. ابو لهب دست یازید و مرا بر زمین افکند و زانوهای خود را روی سینه ام نهاد و شروع به زدن من کرد و من مردی ناتوان بودم. در این هنگام ام الفضل برخاست و یکی از چوبهای حجره را برداشت و چنان بر سر ابو لهب زد که سر او را بسیار بد شکست و خطاب به ابو لهب گفت: اینک که سالار ابو رافع- عباس- غایب است او را ناتوان و زبون پنداشته ای. ابو لهب برخاست و خوار و زبون پشت کرد و رفت و به خدا سوگند فقط هشت شب زنده ماند و خداوند او را گرفتار عدسه کرد و کشت. پسرانش لاشه او را دو یا سه شبانه روز به حال خود رها کردند و به خاک نسپردند تا آنکه در خانه خود متعفن شد و قریش از بیماری عدسه و واگیری آن همان گونه بیم داشتند که مردم از طاعون. سرانجام مردی از قریش به پسران ابو لهب گفت: ای وای بر شما آزرم نمی دارید که لاشه پدرتان در خانه اش متعفن شده است و او را به خاک نمی سپارید گفتند: ما از سرایت این بیماری بیم داریم.
گفت: بروید من هم همراهتان می آیم، و به خدا سوگند که جسدش را غسل ندادند و ترسیدند به آن دست بزنند و فقط از دور مقداری آب بر او پاشیدند و سپس آن را بیرون آوردند و بالای مکه بردند و در شکافی افکندند و آن قدر شن و سنگ از دور بر آن پاشیدند که پوشیده شد.
محمد بن اسحاق می گوید: عباس در جنگ بدر حاضر شد و با دیگر اسیران اسیر گردید. او را ابو الیسر کعب بن عمرو که فردی از قبیله بنی سلمه بود اسیر گرفت. چون شب فرا رسید و اسیران در بند بودند پیامبر (ص) نتوانست در آن شب بخوابد تا آنکه یارانش پرسیدند که ای رسول خدا شما را چه می شود که نمی خوابید فرمود: صدای ناله عباس را می شنوم، برخاستند و بندهای عباس را گشودند و پیامبر (ص) خوابید. گوید، ابن عباس، که خدایش رحمت کناد، می گفته است: ابو الیسر مردی کوچک اندام و عباس مردی کشیده قامت و تنومند بود. پیامبر (ص) به ابو الیسر فرمود: چگونه عباس را اسیر گرفتی گفت: ای رسول خدا، مردی مرا در اسیر گرفتن او یاری داد که پیش از آن او را ندیده بودم و آن مرد چنین و چنان بود. پیامبر (ص) فرمود: «ترا بر آن کار فرشته ای بزرگوار یاری داده است.» محمد بن اسحاق می گوید: پیامبر (ص) در همان آغاز جنگ بدر فرموده بود نباید هیچ کس از بنی هاشم کشته شود. می گوید: این موضوع را زهری برای من از عبد الله بن ثعلبه هم سوگند بنی زهره و همچنین عباس بن عبد الله بن معبد بن عباس از قول یکی از خویشاوندان خود از عبد الله بن عباس، که خدایش رحمت کناد، برای من نقل کردند که پیامبر (ص) به اصحاب خود فرموده است: می دانم که مردانی از بنی هاشم و خاندانهای دیگر را به زور به جنگ آورده اند، ما را نیازی به کشتن آنان نیست. هر کس از شما با کسی از بنی هاشم رویاروی شد او را نکشد و هر کس با ابو البختری رویاروی شد او را نکشد و هر کس با عباس عموی پیامبر (ص) رویاروی شد او را نکشد که او با زور و اکراه به جنگ آمده است، ابو حذیفة پسر عتبة بن ربیعه گفت: آیا باید پدران و برادران و خویشاوندان خود را بکشیم و عباس را رها کنیم به خدا سوگند اگر من با او رویاروی شوم با شمشیر بر چهره اش خواهم زد.
پیامبر (ص) این سخن را شنید و به عمر بن خطاب فرمود: ای ابو حفص- عمر می گوید: به خدا سوگند این نخستین بار بود که پیامبر (ص) به من کنیه ابو حفص داد- آیا باید چهره عموی رسول خدا (ص) را شمشیر زد عمر گفت: ای رسول خدا اجازه فرمای با شمشیر گردن ابو حذیفة را بزنم که به خدا سوگند منافق شد. گوید: ابو حذیفه پس از آن می گفته است، به خدا سوگند من از عذاب خداوند درباره آن سخن که روز بدر گفتم در امان نیستم، مگر اینکه خداوند با روزی کردن شهادت این گناه مرا بپوشاند، و او در جنگ یمامه شهید شد.
محمد بن اسحاق می گوید: چون پیامبر (ص) با ابو بکر و عمر و سعد بن معاذ درباره اسیران رایزنی فرمود عمر نسبت به اسیران خشونت بسیار نشان داد و گفت: ای رسول خدا در آنچه اشاره می کنم از من اطاعت فرمای که من از هیچ خیر خواهی در مورد شما فروگذار نیستم نخست عمویت عباس را پیش بیاور و به دست خود گردنش را بزن و عقیل را هم به برادرش علی بسپار تا گردنش را بزند و هر اسیری را به نزدیکترین خویشاوندش بسپر تا او را بکشد. پیامبر (ص) این پیشنهاد را بسیار ناخوش داشت و آن را نپسندید.
محمد بن اسحاق می گوید: و چون اسیران را به مدینه آوردند رسول خدا (ص) به عباس فرمود: ای عباس فدیه خودت و دو برادر زاده ات عقیل بن ابی طالب و نوفل بن حارث را بپرداز و چون توانگری فدیه هم پیمان خود عقبة بن عمرو را هم پرداخت کن.
عباس گفت: ای رسول خدا من مسلمان بودم و این قوم به زور مرا آوردند. فرمود: خداوند به اسلام تو داناتر است و اگر آنچه می گویی بر حق است خداوندت پاداش خواهد داد ولی ظاهر کار تو این است که بر ضد مایی، و اینک فدیه بپرداز. هنگامی که عباس اسیر شده بود پیامبر (ص) بیست وقیه طلایی را که همراه داشت از او گرفته بود.
عباس گفت: همان را از فدیه من حساب کن. پیامبر (ص) فرمود: آن غنیمتی است که خداوند به ما ارزانی فرموده است. گفت: ای رسول خدا من مالی ندارم. فرمود: آن مالی که هنگام بیرون آمدن از مکه به همسرت ام الفضل دختر حارث سپردی و هیچ کس با شما دو تن نبود، کجاست بعد هم به ام الفضل گفتی: اگر در این سفر کشته شدم از این مال چه مقدار از آن فضل و چه مقدار از آن عبد الله و چه مقدار از آن قثم باشد. عباس گفت: سوگند به کسی که ترا به حق مبعوث فرموده است هیچ کس غیر از من و ام الفضل این موضوع را نمی داند و علم دارم که تو رسول خدایی. و عباس فدیه خود و دو برادر زاده و هم پیمانش را پرداخت کرد.
واقدی می گوید: پیامبر (ص) از اثیل، زید بن حارثه و عبد الله بن رواحه را برای مژده دادن به مردم به مدینه گسیل فرمود. آنان روز یکشنبه هنگام ظهر به مدینه رسیدند. عبد الله بن رواحه در منطقه عقیق از زید بن حارثه جدا شد تا به بخشهای بالای مدینه رود.
عبد الله بن رواحه بانگ برداشت که ای گروه انصار شما را مژده باد به سلامت پیامبر (ص) و کشته و اسیر شدن مشرکان، هر دو پسر ربیعه هر دو پسر حجاج و ابو جهل و زمعة بن اسود و امیة بن خلف کشته شدند و سهیل بن عمرو که دارای دندانهای نیش آشکار بود با گروهی بسیار اسیر شد. عاصم بن عدی می گوید: برخاستم و عبد الله بن رواحه را کناری کشیدم و گفتم: ای پسر رواحه آیا آنچه می گویی حقیقت دارد گفت: آری به خدا سوگند و به خواست خدا فردا رسول خدا (ص) خواهد آمد و اسیران در بند کشیده شده همراهش خواهند بود. عبد الله بن رواحه سپس به یک یک خانه های انصار در منطقه بالای مدینه مراجعه کرد و کودکان هم همراهش می دویدند و می گفتند: ابو جهل تبهکار کشته شد تا آنکه به خانه های خاندان امیة بن زید رسیدند.
زید بن حارثه هم در حالی که سوار بر ناقه قصوای پیامبر (ص) بود برای مژده دادن به دیگر مردم مدینه آمد و چون به مصلای مدینه رسید، همچنانکه سوار بر ناقه بود، فریاد برآورد که عتبه و شیبه پسران ربیعه و دو پسر حجاج و ابو جهل و ابو البختری و زمعة بن اسود و امیة بن خلف کشته شدند و سهیل بن عمرو نیش دار همراه گروه بسیاری اسیر شد. مردم سخن زید را تصدیق نمی کردند و می گفتند: زید گریخته است و این سخن مسلمانان را خشمگین ساخت و به بیم انداخت. گوید: زید هنگامی به مدینه رسید که در بقیع مردم از صاف کردن گور رقیه دختر رسول خدا (ص) برمی گشتند، مردی از منافقان به اسامة بن زید گفت: سالار شما و کسانی که همراهش بودند کشته شده اند و مردی از منافقان به ابو لبابة بن عبد المنذر گفت: یاران شما چنان پراکنده شدند که دیگر هرگز جمع نخواهند شد و بزرگان اصحاب شما و خود محمد کشته شده اند و این ناقه محمد است و آن را می شناسیم و این زید بن حارثه هم از ترس نمی داند چه می گوید و گریزان آمده است. ابو لبابة به او گفت: خداوند این سخن ترا تکذیب فرماید. یهودیان هم گفتند: زید گریزان آمده است. اسامة بن زید می گوید: من آمدم و با پدر خویش خلوت کردم و به او گفتم آیا آنچه می گویی بر حق است گفت: آری، به خدا سوگند پسرکم راست می گویم و من قویدل شدم و پیش آن منافق برگشتم و گفتم: تو شایعه پراکنی و یاوه سرایی نسبت به رسول خدا و مسلمانان می کنی چون رسول خدا (ص) بیاید بدون تردید ترا پیش او می بریم و گردنت را خواهد زد.
گفت: ای ابو محمد این چیزی بود که شنیدم مردم می گفتند. واقدی می گوید: اسیران در حالی که شقران بر آنان گماشته بود آمدند. کسانی را که شمرده و نام برده اند چهل و نه اسیرند، اما شمار ایشان بدون هیچ شک هفتاد تن بوده است که نام دیگران برده نشده است. مردم به استقبال پیامبر (ص) رفتند و در روحاء شادباش پیروزی گفتند. روی شناسان خزرج هم به استقبال شتافتند. سلمة بن سلامة بن وقش به آنان گفت: چیزی نبود که قابل شاد باش باشد، به خدا سوگند فقط گروهی ناتوان کله طاس را کشتیم. پیامبر (ص) لبخند زد و فرمود: ای برادر زاده آنان سر شناسان بودند که اگر آنان را می دیدی از ایشان می ترسیدی و هر فرمانی می دادند، اطاعت می کردی و اگر کارهای خود را با کار آنان می سنجیدی، کوچک می شمردی و با وجود این چه بد مردمی نسبت به پیامبر (ص) خود بودند، سلمه گفت: از خشم خدا و پیامبرش به خدا پناه می برم و ای رسول خدا شما از هنگامی که در روحاء بودیم همچنان از من روی گردانی.
پیامبر (ص) فرمود: آن سخنی که به مرد عرب گفتی که خودت با ناقه ات در آمیخته ای و ناقه از تو آبستن است ناسزا و دشنام دادی و چیزی که آن را نمی دانستی بر زبان آوردی.
اما آنچه درباره این قوم گفتی بدون توجه یا به عمد نعمتی بزرگ از نعمتهای خدا را کوچک شمردی. پیامبر (ص) عذر سلمه را پذیرفت و او از بزرگان اصحاب بود.
واقدی می گوید: زهری روایت می کند که ابو هند بیاضی، برده آزاد کرده و وابسته فروة بن عمرو، رسول خدا (ص) را ملاقات کرد و خیکی که از خرمای آمیخته با کشک و روغن پر بود به ایشان هدیه داد و پیامبر (ص) فرمود: «همانا ابو هند مردی از انصار است، به او زن بدهید و از خانواده اش زن بگیرید.» واقدی همچنین می گوید: اسید بن حضیر هم به دیدار رسول خدا (ص) آمد و گفت: ای رسول خدا سپاس خداوندی که ترا پیروز و چشمت را روشن فرمود. ای رسول خدا، به خدا سوگند که من گمان نمی کردم با دشمن رویاروی می شوی و می پنداشتم فقط موضوع کاروان است و به همین سبب در بدر شرکت نکردم. اگر گمان می کردم رویارویی با دشمن است، هرگز از شرکت در آن باز نمی ایستادم. پیامبر (ص) فرمود: راست می گویی.
گوید: عبد الله بن قیس هم در تربان به دیدار پیامبر (ص) شتافت و عرضه داشت: ای رسول خدا سپاس و ستایش خدا را بر سلامت و پیروزی تو، من آن هنگام که شما رفتید تب داشتم و آن تب تا دیروز از تنم بیرون نرفت و اینک به دیدارت شتافتم. فرمود: خدایت پاداش دهاد. واقدی می گوید: سهیل بن عمرو که همراه مالک بن دخشم که او را به اسیری گرفته بود حرکت می کرد، چون به تنوکه که میان سقیا و ملل است رسیدند، به مالک گفت: برای قضای حاجت آزادم بگذار. مالک همچنان کنار او ایستاد. سهیل گفت: شرم دارم، اندکی از من فاصله بگیر. مالک فاصله گرفت، سهیل دست خویش را از بند بیرون کشید و راه خود را گرفت و رفت. چون دیر کرد مالک بن دخشم روی به مردم کرد و فریاد برآورد و مردم به تعقیب سهیل پرداختند و پیامبر (ص) هم به تن خویش به تعقیب او پرداخت و فرمود هر کس او را پیدا کند بکشدش. قضا را پیامبر (ص) خود او را یافت که خویش را میان خار بن ها مخفی کرده بود، فرمان داد دستهایش را به گردنش بستند و او را به مرکب خود بست و سهیل تا رسیدن به مدینه یک قدم هم سوار نشد. واقدی می گوید: اسحاق بن حازم بن عبد الله بن مقسم از جابر بن عبد الله انصاری برایم نقل کرد که می گفته است: پیامبر (ص) در حالی که سوار بر ناقه قصوای خود بود اسامة بن زید را دید. او را سوار کرد و جلو خود نشاند.
در همان حال سهیل بن عمرو دستهایش بر گردنش بسته بود. و کنار ناقه حرکت می کرد و چون اسامه سهیل را دید گفت: ای رسول خدا این ابو یزید است فرمود: آری این همان است که در مکه نان اطعام می کرد.
بلاذری می گوید: اسامة بن زید که در آن هنگام نوجوانی بود گفت: ای رسول خدا این همان کسی است که در مکه به مردم ثرید- تریت- می داد و آن را با سین تلفظ کرد.
می گوید [ابن ابی الحدید ]:این نوعی لکنت معکوس است. چون معمولا سین را به صورت «ث» تلفظ می کنند ولی اسامه «ث» را به سین تلفظ کرده است. بعضی هم می گویند اسامه گفت: این کسی است که به مردم در مکه شرید می دهد و آن را «شین» ضبط کرده اند.
بلاذری همچنین می گوید: مصعب بن عبد الله زبیری از قول مشایخ خود نقل می کرد که چون اسامه در آن روز سهیل بن عمرو را دید گفت: ای رسول خدا این همان است که در مکه به مردم ترید می خوراند پیامبر (ص) فرمود: آری، این ابو یزید است که در مکه خوراک اطعام می کرد ولی در راه خاموش کردن پرتو خداوند کوشش می کرد و خداوند بر او چیره شد.
گوید: امیة بن ابی الصلت ثقفی درباره او چنین سروده است: ای ابا یزید، دهش و بخشش ترا گسترده می بینم و آسمان جود تو باران فراوان فرو می ریزد.
گوید: مالک بن دخشم که سهیل را در جنگ بدر اسیر گرفته بود در مورد او چنین سروده است: سهیل را اسیر گرفتم و از میان همه امتها کسی را با او عوض نمی کنم، خندف- نام مادر قبیله قریش- می داند که به هنگام زور و ستم جوانمردترین جوانانش سهیل است. با شمشیر برّان خویش بر او چندان ضربه زدم که خمیده شد و خود را در برابر این لب شکری به زحمت انداختم.
سهیل چون لب بالایش شکافته بود، دندانهای نیش او آشکار و به همین سبب به ذو الانیاب مشهور بود.
واقدی می گوید: چون اسیران به مدینه رسیدند سوده، دختر زمعه همسر پیامبر (ص)، برای شرکت در سوگواری خاندان عفراء برای عوف و معوذ پیش آنان رفته بود و این پیش از آن بود که حکم حجاب نازل شود. سوده می گوید: کسی پیش ما آمد و گفت: اینک اسیران را آوردند، من به خانه خود رفتم که پیامبر (ص) هم آنجا بود. ناگاه ابو یزید سهیل بن عمرو را دیدم که در گوشه خانه نشسته و دستهایش به گردنش بسته است و به خدا سوگند همینکه آنچنان دیدم نتوانستم طاقت بیاورم و گفتم: ای ابو یزید، چگونه تسلیم شدید و تن به اسیری دادید، ای کاش با بزرگواری می مردید و به خدا سوگند ناگاه سخن پیامبر (ص) مرا به خود آورد که از درون حجره می فرمود: «ای سوده آیا بر ضد خدا و رسولش تحریض و ترغیب می کنی» گفتم: ای رسول خدا سوگند به کسی که ترا به حق مبعوث فرموده است همینکه ابو یزید را دیدم که دستهایش به گردنش بسته است نتوانستم خود داری کنم و این سخن را بر زبان آوردم. واقدی می گوید: خالد بن الیاس برای من از قول ابو بکر بن عبد الله بن ابی جهم نقل کرد که می گفته است: در آن روز خالد بن هشام بن مغیره و امیة بن ابی حذیفه وارد خانه ام سلمه شدند، ام سلمه هم در سوگواری خاندان عفراء شرکت کرده بود. به او گفتند اسیران آمدند. او آمد و به خانه خود رفت و با آن دو هیچ سخنی نگفت و برگشت و پیامبر (ص) را در خانه عایشه پیدا کرد و گفت: ای رسول خدا این پسر عموهای من خواسته اند به خانه من بیایند و از ایشان میزبانی کنم و بر سرشان روغن بمالم و از اندوه ایشان بکاهم و من دوست نمی دارم پیش از اجازه گرفتن از شما هیچ یک از این کارها را انجام دهم.
پیامبر (ص) فرمود: «من هیچ یک از این کارها را ناخوش نمی دارم، هر چه مصلحت می دانی انجام بده.» واقدی می گوید: محمد بن عبد الله از زهری برای من نقل کرد که ابو العاص بن ربیع می گفته است: در دست گروهی از انصار اسیر بودم، خدایشان خیر دهاد که چون چاشت یا شام می خوردیم نان را که پیش آنان کمیاب بود و بیشتر خوراکشان خرما بود به من اختصاص می دادند و خودشان خرما می خوردند. گاه سهم کسی فقط پاره نانی می شد همان را به من می داد. ولید بن ولید بن مغیره هم همین گونه می گفته و می افزوده است آنان ما را بر مرکبهای خود سوار می کردند و خود پیاده می رفتند.
محمد بن اسحاق در کتاب خود می گوید: ابو العاص بن ربیع بن عبد العزی بن عبد شمس داماد پیامبر (ص) و شوهر زینب دختر رسول خدا (ص) بود. ابو العاص در زمره چند تنی از مردان مکه بود که مشهور به ثروت و امانت و بازرگانی بودند، ابو العاص پسر هاله دختر خویلد و خواهر خدیجه بود. ربیع بن عبد العزی شوهر هاله بود. ابو العاص برای خاله خود خدیجه همچون پسر بود و خدیجه پیش از بعثت از پیامبر (ص) تقاضا کرد زینب را به ازدواج ابو العاص درآورد و پیامبر (ص) مخالف خواسته خدیجه رفتار نمی فرمود و دختر خود زینب را به ازدواج او در آورد. چون خداوند محمد (ص) را به پیامبری گرامی داشت خدیجه و همه دختران رسول خدا (ص) به آن حضرت ایمان آوردند و گواهی دادند که هر چه آورده است بر حق است و آیین او را پذیرفتند، اما ابو العاص به شرک خود باقی ماند. پیامبر (ص) همچنین پیش از بعثت یکی از دو دختر خود رقیه یا ام کلثوم را به همسری عتبة بن ابی لهب در آورد. چون وحی بر آن حضرت نازل شد و قوم خود را به فرمان خدا فرا خواند از او دوری جستند و به یکدیگر گفتند شما محمد را از غم و اندوه رهانیده اید، دخترانش را به همسری گرفته اید و هزینه آنان را از دوش او برداشته اید، دخترانش را پیش او برگردانید و او را به آنان سرگرم و اندوهگین سازید. آنان پیش ابو العاص بن ربیع رفتند و گفتند: از همسرت دختر محمد جدا شو، ما هر دختری از قریش را که بخواهی به همسری تو در می آوریم.
گفت: هرگز خداوند چنین نخواهد و من از همسر خود جدا نمی شوم و هیچ دوست ندارم که به جای او زنی دیگر از قریش همسر من باشد. و رسول خدا (ص) هر گاه از ابو العاص نام می برد او را از لحاظ رعایت حق دامادی ستایش می فرمود. آنان سپس پیش آن تبهکار، عتبة بن ابی لهب، رفتند و به او گفتند: دختر محمد را طلاق بده و ما هر دختری از قریش را که بخواهی به همسری تو در می آوریم. او گفت: اگر دختر ابان بن سعید بن عاص یا دختر سعید بن عاص را به ازدواج من در آورید از او جدا می شوم. آنان دختر سعید بن عاص را به همسری او در آوردند و او که هنوز با دختر پیامبر (ص) عروسی نکرده بود او را طلاق داد و خداوند بدین گونه به قصد گرامی داشتن آن دختر و زبون ساختن عتبه او را از چنگ عتبه نجات داد و پس از عتبه عثمان بن عفان با او ازدواج کرد. پیامبر (ص) در مکه مغلوب بود و نمی توانست حلالی را به اجرا در آورد و از حرامی جلوگیری فرماید و با آنکه طبق حکم اسلام میان زینب و ابو العاص جدایی پدید آمده بود ولی پیامبر (ص) در مکه قادر به اجرای این حکم نبود که آن دو را از یکدیگر جدا فرماید. ناچار زینب با مسلمانی خویش همچنان به زندگی با ابو العاص که بر شرک خود بود ادامه می داد، تا آنکه پیامبر (ص) به مدینه هجرت فرمود و زینب در مکه همراه ابو العاص ماند. چون قریش به جنگ بدر آمدند، ابو العاص هم با آنان آمد و همراه دیگر اسیران اسیر شد و او را به حضور پیامبر آوردند و با اسیران دیگر همانجا بود و چون اهل مکه برای فدیه اسیران خود اموالی فرستادند، زینب هم برای فدیه اسیر خود یعنی شوهرش اموالی فرستاد که ضمن آن گلو بندی بود که خدیجه مادرش شب زفاف به او هدیه داده بود.
همینکه پیامبر (ص) آن را دید بر حال زینب سخت رقت آورد و به مسلمانان فرمود: اگر مصلحت بدانید اسیرش را رها کنید و فدیه ای را که فرستاده است برای او برگردانید. مسلمانان گفتند: آری ای رسول خدا چنین می کنیم. ما جانها و اموال خویش را فدای تو می سازیم، و آنچه را که زینب فرستاده بود برای او برگرداندند و ابو العاص را به پاس زینب بدون دریافت فدیه آزاد ساختند. می گوید [ابن ابی الحدید ]:من این خبر را در حضور ابو جعفر یحیی بن ابی زید بصری، که خدایش رحمت کناد، خواندم، گفت: آیا گمان می کنی ابو بکر و عمر این موضوع را نمی دانسته اند و آنجا حضور نداشته اند آیا اقتضای کرم و احسان این نبوده است که آن دو هم دل فاطمه را در مورد فدک خشنود سازند و از مسلمانان بخواهند که آن را به فاطمه ببخشند. مگر منزلت فاطمه در نظر رسول خدا (ص) از منزلت زینب خواهرش کمتر بوده است و حال آنکه فاطمه بانوی بانوان جهانیان است. و تازه این در موردی است که برای فاطمه حقی به ارث یا بخشش فدک را به او ثابت نشده باشد. من به ابو جعفر نقیب گفتم: فدک به موجب خبری که ابو بکر آن را روایت می کرده است حقی از حقوق مسلمانان شده بوده است، و برای ابو بکر جایز نبوده است که آن را از ایشان بگیرد. نقیب گفت: فدیه ابو العاص بن ربیع هم حقی از حقوق مسلمانان بوده است و پیامبر (ص) آن را از ایشان گرفت. گفتم: رسول خدا (ص) صاحب شریعت است.
و حکم، حکم اوست و ابو بکر چنان نیست. گفت: من که نگفتم ابو بکر آن را به زور از مسلمانان می گرفت و به فاطمه می داد بلکه می گویم ای کاش از مسلمانان می خواست که از حق خود در آن مورد منصرف می شدند و آن را می بخشیدند همان گونه که پیامبر (ص) در مورد فدیه ابو العاص رفتار فرمود. آیا می پنداری اگر ابو بکر می گفت این دختر پیامبر شماست و آمده است چند خرما بن می خواهد، آیا به این کار خشنود نیستید آیا مسلمانان فاطمه را از آن منع و محروم می ساختند گفتم: قاضی القضاة عبد الجبار بن احمد هم همین گونه گفته است که ابو بکر و عمر بر طبق میزان کرم و بزرگداشت کار پسندیده نکرده اند، هر چند که از لحاظ دینی کارشان پسندیده باشد.
محمد بن اسحاق می گوید: چون رسول خدا (ص) ابی العاص را رها فرمود، آن چنان که ما تصور می کنیم از او عهد گرفت یا با او شرط فرمود یا آنکه خود ابو العاص قول داد که زینب را به مدینه خواهد فرستاد. این موضوع را نه پیامبر (ص) و نه ابو العاص آشکار نساختند ولی پس از آنکه ابو العاص آزاد شد و به مکه رفت پیامبر (ص) اندکی بعد زید بن حارثه و مردی از انصار را به مکه گسیل داشت و فرمود فلان جا باشید. زینب خواهد آمد، با او همراهی کنید و او را پیش من آورید. آن دو به سوی مکه حرکت کردند و این یک ماه پس از جنگ بدر بود، یا حدود یک ماه، و چون ابو العاص به مکه رسید به زینب گفت می تواند به پدر ملحق شود و زینب آماده شد.
محمد بن اسحاق می گوید: از خود زینب برای من نقل شده است که می گفته است: در همان حال که من برای پیوستن به پدرم آماده می شدم هند دختر عتبة مرا دید و گفت: ای دختر محمد به من خبر رسیده است که می خواهی پیش پدر خویش بروی. گفتم: چنین قصدی ندارم. گفت: ای دختر عمو از من پوشیده مدار و اگر ترا نیازی به مال یا چیز دیگری است که برای سفرت لازم است من می توانم بر آورم. از من آزرم مکن که میان زنان کینه هایی که میان مردان موجود است وجود ندارد. زینب می گفته است: به خدا سوگند در آن هنگام او را راستگو دیدم و گمان کردم آنچه می گوید عمل خواهد کرد ولی از او ترسیدم و منکر شدم که چنان قصدی دارم. چون آماده شدم و از کارهای خود آسوده گردیدم برادر شوهرم کنانة بن ربیع مرا راه انداخت.
محمد بن اسحاق می گوید: کنانة بن ربیع برای زینب شتری آورد و او را سوار کرد و کمان و تیردان خویش را برداشت و روز روشن لگام شتر را به دست گرفت و زینب هم میان کجاوه ای بود که برای او فراهم شده بود. زنان و مردان قریش در این باره به گفتگو پرداختند و یکدیگر را سرزنش کردند و ترسیدند که دختر محمد بر آن حال از میان ایشان کوچ کند و قریش شتابان به تعقیب او پرداختند و در ذو طوی به او رسیدند. نخستین کسانی که به زینب رسیدند هبّار بن اسود بن عبد المطلب بن اسد بن عبد العزی بن قصیّ و نافع بن عبد القیس فهری بودند. هبّار با نیزه زینب را که در هودج بود سخت به وحشت انداخت. زینب که بار دار بود گرفتار خونریزی شد و پس از بازگشت به مکه کودک خود را سقط کرد و به همین سبب پیامبر (ص) روز فتح مکه خون هبّار را حلال فرمود.
می گوید [ابن ابی الحدید ]:این خبر را هم بر نقیب ابو جعفر، که خدایش رحمت کناد، خواندم، گفت: در صورتی که پیامبر (ص) خون هبّار را حلال فرموده باشد آن هم به جرم اینکه زینب را ترسانده و موجب سقط کودکش شده است بدیهی و روشن است که اگر پیامبر (ص) زنده می بود خون کسانی را که فاطمه را ترساندند تا کودکش را سقط کند حلال می فرمود. گفتم: آیا این موضوع را که گروهی می گویند فاطمه چندان وحشت کرد که محسن را سقط کرد از قول تو روایت کنم گفت: نه تأیید آن و نه بطلانش را از قول من نقل کن. زیرا در این مورد متوقفم و اخبار در نظر متعارض یکدیگرند.
واقدی می گوید: کنانة بن ربیع زانو بر زمین زد و تیردان خویش را مقابل خود نهاد.
تیری از آن گرفت و در چله کمان خود نهاد و گفت: به خدا سوگند می خورم امروز هیچ مردی به هودج زینب نزدیک نخواهد شد مگر اینکه او را هدف تیر قرار خواهم داد.
ناچار مردم از گرد او دور شدند.
گوید: در این هنگام ابو سفیان بن حرب همراه بزرگان قریش پیش آمد و گفت: ای مرد تیرهای خود را نگه دار تا با تو سخن گوییم. کنانة از تیر اندازی خود داری کرد.
ابو سفیان جلو آمد و کنار او ایستاد و گفت: کار درست و پسندیده نکردی که آشکارا و در قبال چشم مردم این زن را با خود بیرون آوردی و حال آنکه خودت از بدبختی و سوگ ما و آنچه از محمد پدر این زن به ما رسیده است آگاهی و اینک که دختر محمد را آشکارا می خواهی پیش او ببری مردم چنین گمان می کنند که این نشانه زبونی و سستی ماست و به جان خودم سوگند که ما را نیازی به بازداشت این زن از پیوستن به پدرش نیست. وانگهی از این زن خونی نمی خواهیم، اکنون او را برگردان و چون هیاهو آرام گرفت و مردم گفتند او را برگرداندیم، آرام و پوشیده او را ببر و به پدرش ملحق ساز.
کنانة بن ربیع زینب را به مکه برگرداند و زینب چند شب در مکه ماند و چون هیاهو آرام شد، او را بر شترش سوار کرد و شبانه بیرون آورد و به زید بن حارثه و همراهش سپرد و آن دو او را به حضور پیامبر (ص) بردند.
محمد بن اسحاق می گوید: سلیمان بن یسار از ابو اسحاق دوسی از ابو هریره نقل می کند که می گفته است: پیامبر (ص) سریه ای را برای تصرف کاروانی از قریش که در آن کالاها و تنی چند از قریش بودند گسیل فرمود. من هم از افراد آن سریه بودم. پیامبر فرمود: اگر به هبّار بن اسود و نافع بن عبد قیس دست یافتید هر دو را در آتش بسوزانید.
فردای آن روز کسی را پیش ما گسیل داشت و فرمود: به شما دستور داده بودم که اگر آن دو مرد را گرفتید بسوزانید و سپس اندیشیدم که برای هیچ کس جز خداوند متعال شایسته و سزاوار نیست کسی را با آتش عذاب کند، بنابراین اگر بر آن دو دست یافتید آن دو را بکشید و مسوزانید.
می گوید [ابن ابی الحدید ]:این حق برای جبریان وجود دارد که کسی از ایشان بگوید، مگر این نسخ چیزی پیش از رسیدن وقت عمل به آن نیست و عدلیان- معتزله- این را روا نمی شمرند. این سؤال دشواری است و پاسخی برای آن وجود ندارد مگر اینکه اصل این خبر را دفع کنیم یا به ضعف یکی از راویانش یا ابطال احتجاج به آن از این روی که خبر واحد است یا به گونه دیگری، و آن این است که ما برای پیامبر در احکام شریعت قائل به اجتهادیم و بسیاری از مشایخ ما هم بر همین عقیده اند و مذهب قاضی ابو یوسف، دوست ابو حنیفة، هم همین گونه است. به علاوه حدیث سوره براءة و نخست فرستادن آن با ابو بکر و سپس گسیل داشتن علی (ع) و گرفتن آن را از او در بین راه و خواندن آن برای اهل مکه هم همین گونه است، با آنکه در آغاز ابو بکر مأمور بود که آن نامه را برای مردم بخواند.
اما بلاذری در این مورد چنین روایت کرده است که هبّار بن اسود از کسانی بوده است که هنگام بردن زینب از مکه به مدینه متعرض او شده است و رسول خدا (ص) به همه افراد سریه هایی که گسیل داشته فرموده است اگر بر او دست یافتند او را بسوزانند و سپس فرموده است با آتش جز خداوند شکنجه نمی کند و فرمان داد اگر بر او دست یافتند هر دو دست و هر دو پایش را قطع کنند و او را بکشند و بر او دست نیافتند. روز فتح مکه هم هبّار گریخت و سپس در مدینه، و گفته شده است در جعرانة- نام جایی است- پس از آنکه پیامبر (ص) از جنگ حنین فراغت یافت، به حضور رسول خدا (ص) آمد و مقابل ایشان ایستاد شهادتین بر زبان آورد و اسلامش پذیرفته شد و رسول خدا (ص) فرمان داد هیچ کس متعرض او نشود. سلمی کنیز پیامبر (ص) به هبّار گفت: خداوند هیچ چشمی را به تو روشن مدارد. پیامبر (ص) فرمود: «آرام بگیر که اسلام امور پیش از خود را محو کرده است.» بلاذری می گوید: زبیر بن عوّام می گفته است: پس از آن همه خشونت پیامبر (ص) نسبت به هبّار آن حضرت را می دیدم که با آزرم و بزرگواری سر خود را پایین می افکند و هبّار از ایشان پوزش می خواست و آن حضرت از او. محمد بن اسحاق می گوید: ابو العاص همچنان بر شرک خود در مکه باقی ماند و زینب نزد پدرش در مدینه مقیم بود و اسلام میان آن دو جدایی انداخته بود- بر یکدیگر حرام بودند- تا آنکه پیش از فتح مکه ابو العاص با اموال خود و اموالی که قریش به مضاربه به او داده بودند برای بازرگانی به شام رفت و او مردی امین بود و چون از بازرگانی خود در شام آسوده شد و بازگشت به سریه ای که پیامبر (ص) گسیل فرموده بود برخورد که اموالش را گرفتند و خودش از چنگ ایشان گریخت.
آن گروه اموال او را با خود به حضور پیامبر (ص) آوردند. ابو العاص شبانه بیرون آمد و خود را به مدینه و خانه زینب رساند و از او پناه خواست و زینب او را پناه داد. ابو العاص در طلب اموالی که افراد آن سریه از او گرفته بودند آمده بود. همینکه پیامبر (ص) تکبیرة الاحرام نماز صبح را فرمود و مردم هم تکبیر گفتند و اقتدا کردند زینب از صفه زنان با صدای بلند گفت: ای مردم من ابو العاص را پناه داده ام. پیامبر (ص) پس از آنکه نماز صبح را گزارد و سلام داد روی به مردم کرد و فرمود: ای مردم آیا شما هم آنچه را من شنیدم، شنیدید گفتند: آری. فرمود: همانا سوگند به کسی که جان محمد در دست اوست، من هم از آنچه گذشت تا همان هنگام که شما صدا را شنیدید اطلاع نداشتم و البته هر کس می تواند به دیگری پناه دهد. پیامبر (ص) آنگاه پیش دختر خود زینب رفت و فرمود: دختر جان او را گرامی بدار و پسندیده میزبانی کن و مبادا به تو دست یازد که تو بر او حلال نیستی.
سپس پیام داد افراد آن سریه که اموال ابو العاص را گرفته بودند پیش ایشان آیند و به آنان فرمود: وضعیت این مرد را نسبت به ما می دانید و اموالی از او گرفته اید، اگر احسان کنید و اموالش را برگردانید ما این کار را دوست می داریم و اگر نخواهید غنیمتی است که خداوند به شما ارزانی فرموده است و شما سزاوارتر بر آن هستید، گفتند: ای رسول خدا اموالش را به او برمی گردانیم. و همه اموال و کالاهای او را به او پس دادند. و چنان بود که مردی ریسمانی را و دیگری مشک آب خشکیده و دیگری آفتابه حتی چوبهای سر مشکهای او را می آورد و می داد و همه اموال و کالاهای او را پس دادند و هیچ چیزی را از دست نداد ابو العاص آنگاه به مکه رفت و چون به شهر رسید همه اموال افراد قریش را که برای مضاربه به او داده بودند به ایشان باز گرداند و چون از آن کار آسوده شد به آنان گفت: ای گروه قریش آیا برای کسی از شما مالی پیش من مانده است که نگرفته باشد گفتند: نه و خدایت پاداش دهاد که ترا با وفا و کریم یافته ایم. گفت: اینک گواهی می دهم که پروردگاری جز خداوند یکتا نیست و محمد رسول خداست. به خدا سوگند چیزی مرا از مسلمان شدن باز نداشت مگر بیم از این تصور شما که من می خواهم اموال شما را بخورم و با خود ببرم. اینک که خداوند اموالتان را به سلامت به شما برگرداند گواهی می دهم که مسلمان شده و از آیین محمد پیروی کرده ام، و سپس شتابان بیرون آمد و خود را به حضور پیامبر (ص) رساند.
محمد بن اسحاق می گوید: داود بن حصین از عکرمه از ابن عباس برای من نقل کرد که پیامبر (ص) پس از شش سال زینب را با همان عقد و نکاح نخست و بدون عقد مجدد به ابو العاص برگرداند. واقدی می گوید: و چون پیامبر (ص) از کار اسیران فراغت یافت و خداوند عز و جل در جنگ بدر میان کفر و ایمان را مشخص فرمود. مشرکان و منافقان و یهودیان زبون شدند و در مدینه هیچ یهودی و منافقی باقی نماند مگر اینکه خاضع شد. گروهی از منافقان می گفتند ای کاش با محمد بیرون می رفتیم و به غنیمتی می رسیدیم. یهودیان با خود می گفتند او همان کسی است که نشانه هایش را در کتابهای خود دیده ایم و به خدا سوگند از این پس پرچمی برای او برافراشته نمی شود مگر اینکه پیروز خواهد شد.
کعب بن اشرف گفت: امروز دل زمین بهتر از روی آن است اینان همه اشراف و سروران مردم و پادشاهان عرب و اهل منطقه امن و حرم بودند که کشته شدند. کعب به مکه رفت و به خانه وداعة بن ضبیره وارد شد و آنجا اشعاری در نکوهش مسلمانان و مرثیه کشته شدگان مشرکان در بدر سرود و از جمله چنین گفت: آسیاب بدر برای نابودی اهل آن به گردش آمد، آری که برای امثال بدر باید.
گریست و اشک ریخت. بزرگان مردم بر گرد حوض آن کشته شدند. از خیر و نیکی دور نباشید همانا پادشاهان کشته شدند. مردمی که من در قبال به قدرت رسیدن ایشان زبون می شوم می گویند ابن اشرف به صورت کعبی که بی تابی می کند در آمده است... واقدی می گوید: این ابیات را عبد الله بن جعفر و محمد بن صالح و ابن ابی الزناد برای من املاء کردند، چون کعب بن اشرف این ابیات را سرود، مردم در مکه آنها را از او فرا گرفتند و بهانه قرار دادند و مرثیه سرایی های خود را که قبلا از بیم شماتت مسلمانان حرام کرده بودند، آشکار ساختند. پسرکان و دخترکان در مکه این ابیات را می خواندند و قریش یک ماه بر کشتگان خود مویه کرد و هیچ خانه ای در مکه باقی نماند مگر آنکه در آن سوگواری و مویه بود. زنان موهای خود را آشفته کردند، گاه اسب و شتر مرد کشته شده را می آوردند و میان خود بر پا می داشتند و بر گردش مویه می کردند. زنان سوگوار به کوچه ها می آمدند و در کوچه ها پرده زده بودند و پشت آن سوگواری می کردند و مردم مکه خواب عاتکه و جهیم بن صلت را تصدیق می کردند.
واقدی می گوید: کسانی از قریش که برای پرداخت فدیه اسیران به مدینه آمدند چهارده و گفته شده است پانزده مرد بوده اند و نخستین کس که آمد مطلب بن ابو وداعه بود و بقیه هم سه شب پس از او به مدینه آمدند.
گوید: اسحاق بن یحیی برای من نقل کرد که از نافع بن جبیر پرسیدم میزان فدیه اسیران چه قدر بود گفت: از همه بیشتر چهار هزار درهم بود و سپس سه و دو هزار و هزار درهم، مگر نسبت به گروهی که مال نداشتند و پیامبر (ص) بر آنان منت نهاد و ایشان را بدون دریافت فدیه آزاد فرمود.
پیامبر (ص) در مورد ابو وداعه فرموده بود او را در مکه پسر زیرک توانگری است که فدیه او را هر چه هم گران باشد خواهد پرداخت. چون او به مدینه آمد فدیه پدر خود را چهار هزار درهم پرداخت. ابو وداعه نخستین اسیری بود که فدیه اش پرداخت شد و قریش به مطلب پسر ابو وداعه که او را در حال آماده شدن برای رفتن پیش پدرش دیدند، گفتند: شتاب مکن که می ترسیم در مورد اسیران کار ما را خراب کنی و چون محمد درماندگی ما را ببیند میزان فدیه را بالا ببرد و گران کند و بر فرض که تو توانگری همه قوم به توانگری تو نیستند. او گفت: من تا هنگامی که شما برای پرداخت فدیه نرفته اید نخواهم رفت و بدین گونه با آنان خدعه کرد و همینکه آنان غافل شدند شبانه بر مرکب خود سوار شد و در چهار شب خود را به مدینه رساند و فدیه پدر خویش را چهار هزار درهم پرداخت کرد. چون قریش او را در این مورد نکوهش کردند گفت: من نمی توانستم پدر خود را در حال اسیری رها کنم و شما آسوده و بی خیال باشید. ابو سفیان بن حرب گفت: این پسر نوجوان به خویش و اندیشه خود شیفته است و کار را بر شما تباه می کند، من که به خدا سوگند برای پسرم عمرو فدیه نخواهم پرداخت، اگر چه یک سال هم در اسارت بماند مگر اینکه محمد خود او را آزاد کند. به خدا سوگند چنین نیست که از همه شما تهیدست تر باشم ولی دوست ندارم کاری را که موجب دشواری برای شما می شود انجام دهم و عمرو هم مانند یکی دیگر از اسیران شما خواهد بود.
واقدی می گوید: نام کسانی که برای آزادی اسیران آمدند چنین است، از خاندان عبد شمس، ولید بن عقبة بن ابی معیط و عمرو بن ربیع برادر ابو العاص بن ربیع، از خاندان نوفل بن عبد مناف، جبیر بن مطعم، از خاندان عبد الدار بن قصیّ، طلحة بن ابی طلحه، از خاندان اسد بن عبد العزی بن قصی، عثمان بن ابی حبیش، از خاندان مخزوم عبد الله بن ابی ربیعه و خالد بن ولید و هشام بن ولید بن مغیرة و فروة بن سائب و عکرمة بن ابی جهل، از خاندان جمع ابیّ خلف و عمیر بن وهب از خاندان سهم مطلب بن ابی وداعه و عمرو بن قیس، از خاندان مالک بن حسل، مکرز بن حفص بن احنف، همه ایشان برای پرداخت فدیه خویشاوندان و وابستگان خود به مدینه آمدند. جبیر بن مطعم می گفته است از همان هنگام که برای پرداخت فدیه به مدینه رفتم اسلام در دل من جا گرفت و چنان بود که شنیدم پیامبر، که درود خداوند بر او و خاندانش باد، در نماز مغرب سوره «و الطور» را خواند و از همان لحظه اسلام در دل من رخنه کرد.
سخن درباره نام اسیران بدر و کسانی که آنان را اسیر کردند
واقدی می گوید: از بنی هاشم عباس بن عبد المطلب که او را ابو الیسر کعب بن عمرو اسیر کرد و عقیل بن ابی طالب که او را عبید بن اوس ظفری اسیر کرد و نوفل بن حارث بن عبد المطلب که او را جبّار بن صخر اسیر کرد و هم پیمانی از بنی هاشم که از قبیله فهر بود به نام عتبة، چهار تن.
از خاندان مطلب بن عبد مناف، سائب بن عبید و عبید بن عمرو بن علقمه، دو تن که هر دو را سلمة بن اسلم بن حریش اشهلی اسیر کرد.
واقدی می گوید: این موضوع را ابن ابی حبیبة برای من نقل کرد و گفت برای آزادی آن دو کسی نیامد و چون مالی نداشتند پیامبر (ص) بدون دریافت فدیه آزادشان فرمود.
از خاندان عبد شمس بن عبد مناف، عقبة بن ابی معیط که به فرمان رسول خدا (ص) او را عاصم بن ثابت بن ابی الافلح گردن زد، او را عبد الله بن ابو سلمه عجلانی اسیر کرده بود. حارث بن ابی وجزة بن ابی عمرو بن امیه را سعد بن ابی وقاص اسیر کرده بود و ولید بن عقبة بن ابی معیط برای پرداخت فدیه او آمد و چهار هزار درهم فدیه او را پرداخت کرد.
واقدی می گوید: هنگامی که پیامبر (ص) فرمان داد اسیران را رد کنند و سپس میان اصحاب خود قرعه کشید، ابن حارث باز هم در سهم سعد بن ابی وقاص که خودش او را اسیر کرده بود قرار گرفت. عمرو بن ابی سفیان که علی بن ابی طالب (ع) او را اسیر کرد در قرعه کشی در سهم رسول خدا (ص) قرار گرفت و پیامبر (ص) او را بدون دریافت فدیه با سعد بن نعمان بن اکال از بنی معاویه که برای عمره به مکه رفته بود و زندانی شد و مشرکان رهایش نمی کردند مبادله فرمود.
محمد بن اسحاق در کتاب المغازی خود روایت می کند که عمرو بن ابی سفیان را علی (ع) در جنگ بدر اسیر کرد، مادر عمرو، دختر عقبة بن ابی معیط بود. عمرو همچنان در دست پیامبر (ص) باقی ماند و به ابو سفیان گفتند آیا فدیه پسرت عمرو را نمی پردازی گفت: آیا باید هم خون بدهم و هم مال پسرم حنظله را کشتند حالا فدیه عمرو را هم بدهم تا رهایش کنند، در دست آنان باشد و تا هر وقت می خواهند او را نگهدارند. در همان حال که عمرو در مدینه زندانی بود، سعد بن نعمان بن اکّال از قبیله بنی عمرو بن عوف که پیر مردی بود و از آنچه ابو سفیان نسبت به او انجام دهد بیم نداشت، همراه یکی از زنان خود برای انجام عمره به مکه آمد قریش هم عهد کرده بودند که متعرض حاجیان و عمره گزاران نشوند، ولی ابو سفیان او را گرفت و در مکه به عوض پسر خود عمرو زندانی کرد و برای گروهی از مردم مدینه این شعر را فرستاد: ای خویشاوندان ابن اکّال فریاد خواهی او را پاسخ دهید شما که پیمان بسته اید این سرور سالخورده را رها نکنید. ولی خاندان عمرو بن عوف زبون و فرو مایه اند اگر این قید و بند را از اسیر خود برندارند.
چون این شعر و خبر به اطلاع خاندان عمرو بن عوف رسید به حضور پیامبر (ص) رفتند و خبر را به اطلاع ایشان رساندند و تقاضا کردند عمرو پسر ابو سفیان را در اختیار ایشان بگذارد تا او را با سعد بن نعمان مبادله کنند و رسول خدا (ص) چنان فرمود و آنان عمرو را به مکه و پیش ابو سفیان فرستادند و او هم سعد را آزاد کرد. حسان بن ثابت در پاسخ ابو سفیان چنین سروده است: اگر سعد آزاد می بود آن روز در مکه پیش از آنکه اسیر شود بسیاری از شما را می کشت، با شمشیر تیز برنده و کمانی که از چوب نبع ساخته شده است و چون تیر از آن رها می شود بانگ ناله اش برمی خیزد.
ابو العاص بن ربیع را خراش بن صمه اسیر کرد و برادرش عمرو بن ربیع برای پرداخت فدیه او آمد. فدیه هم پیمانی از ایشان به نام ابو ریشه را نیز عمرو بن ربیع پرداخت و عمرو بن ازرق را هم عمرو بن ربیع آزاد کرد. عمرو بن ازرق پس از قرعه کشی در سهم تمیم، برده آزاد کرده خراش بن صمه، قرار گرفته بود. عقبة بن حارث حضرمی را عمارة بن حزم اسیر کرد ولی پس از قرعه کشی در سهم ابی بن کعب قرار گرفت و عمرو بن ابو سفیان بن امیه فدیه او را پرداخت. و ابو العاص بن نوفل بن عبد شمس که عمار بن یاسر او را اسیر کرد و برای آزادی و پرداخت فدیه او پسر عمویش آمد، جمعا هشت تن.
از خاندان نوفل بن عبد مناف، عدی بن خیار که خراش بن صمه او را اسیر کرد و عثمان بن عبد شمس برادر زاده عتبة بن غزوان که هم پیمان ایشان بود و او را حارثة بن نعمان اسیر کرده بود، و ابو ثور که او را ابو مرثد غنوی اسیر کرده بود، جمعا سه تن که هر سه تن را جبیر بن مطعم با پرداخت فدیه آزاد کرد.
از خاندان عبد الدار بن قصی ابو عزیز بن عمیر که او را ابو الیسر اسیر گرفت اما در قرعه کشی در سهم محرز بن نضله قرار گرفت. واقدی می گوید: ابو عزیز برادر پدر و مادری مصعب بن عمیر بود و مصعب به محرز بن نضله گفت: او را ارزان از دست ندهی که مادری بسیار توانگر در مکه دارد. ابو عزیز به مصعب گفت: ای برادر سفارش تو نسبت به برادرت چنین است مصعب گفت: محرز برادر من است نه تو، و مادرش برای فدیه او چهار هزار درهم فرستاد و این پس از آن بود که پرسیده بود بیشترین مبلغی که برای افراد قریش فدیه پرداخته اند چقدر است، گفته بودند چهار هزار درهم و او چهار هزار درهم را فرستاد.
اسود بن عامر بن حارث بن سباق که او را حمزة بن عبد المطلب اسیر کرده بود، جمعا دو تن که برای آزادی و پرداخت فدیه آن دو طلحة بن ابی طلحه به مدینه آمد.
از خاندان اسد بن عبد العزی بن قصی، سائب بن ابی حبیش بن مطلب بن اسد بن عبد العزی که او را عبد الرحمان بن عوف اسیر کرد و عثمان بن حویرث بن عثمان بن اسد بن عبد العزی که او را حاطب بن ابی بلتعه اسیر کرد، و سالم بن شمّاخ که او را سعد بن ابی وقاص اسیر کرد و برای پرداخت فدیه این سه تن عثمان بن ابی حبیش آمد و برای هر یک چهار هزار درهم فدیه پرداخت.
از خاندان تمیم بن مره مالک بن عبد الله بن عثمان که او را قطبه بن عامر بن حدیده اسیر گرفت و او در مدینه به حال اسیر درگذشت.
از خاندان مخزوم، خالد بن هشام بن مغیره که او را سواد بن غزیه اسیر کرد، و امیة بن ابی حذیفة بن مغیره که او را بلال اسیر کرد، و عثمان بن عبد الله بن مغیرة که در جنگ نخله گریخته بود و او را واقد بن عبد الله تمیمی در جنگ بدر اسیر کرد و به او گفت: سپاس خداوندی را که امروز مرا بر تو که در جنگ نخله گریختی پیروز فرمود. برای پرداخت فدیه این سه تن عبد الله بن ابی ربیعه آمد و برای هر یک چهار هزار درهم فدیه داد. ولید بن ولید بن مغیره که او را عبد الله بن جحش اسیر کرد، برای پرداخت فدیه او دو برادرش خالد و هشام پسران ولید آمدند، هشام می خواست برای فدیه او سه هزار درهم بپردازد ولی عبد الله بن جحش از پذیرفتن آن خودداری کرد. خالد به برادر خود هشام گفت: چون ولید برادر مادری تو نیست چنین می کنی و حال آنکه به خدا سوگند هر چه عبد الله بگوید برای آزادی ولید انجام می دهم. چون فدیه او را به چهار هزار درم پرداختند، او را با خود از مدینه آوردند و چون به ذو الحلیفه رسیدند ولید گریخت و به حضور پیامبر (ص) بازگشت و مسلمان شد. به او گفتند: کاش پیش از آنکه فدیه ات پرداخت می شد مسلمان می شدی گفت: خوش نداشتم تا همچون افراد قوم خود فدیه نپرداخته ام، مسلمان شوم.
واقدی می گوید: و گفته شده است ولید بن ولید را سلیط بن قیس مازنی اسیر گرفته است، و قیس بن سائب که او را عبدة بن حسحاس اسیر کرد و چون می پنداشت ثروتمند است او را مدتی پیش خود باز داشت تا آنکه برادرش فروة بن سائب برای پرداخت فدیه او آمد و مدتی ماند و سرانجام همان چهار هزار درم را پرداخت ولی مقداری از فدیه او کالا بود.
از خاندان ابو رفاعة، صیفی بن ابی رفاعة بن عائذ بن عبد الله بن عمیر بن مخزوم، که او را مردی از مسلمانان اسیر کرد و چون مالی نداشت مدتی همانجا ماند و سرانجام آن مرد او را رها کرد. و ابو المنذر بن ابی رفاعة بن عائذ که واقدی ننوشته است چه کسی او را اسیر کرده است و فدیه او دو هزار درهم پرداخت شد. و عبد الله بن سائب بن عائذ بن عبد الله که کنیه اش ابو عطاء بود و او را سعد بن ابی وقاص اسیر کرد و فدیه او هزار درهم پرداخت شد. و مطلب بن حنطب بن حارث بن عبید بن عمیر بن مخزوم که او را ابو ایوب انصاری اسیر کرد و چون مالی نداشت پس از مدتی ابو ایوب او را آزاد کرد. و خالد بن اعلم عقیلی هم پیمان بنی مخزوم و هموست که این بیت را سروده و گفته است: چنان نیستیم که از پاشنه های پای ما خون بریزد بلکه همواره بر پشت پاهایمان خون می چکد- یعنی هیچ گاه پشت به جنگ نمی دهیم و همیشه رویاروییم- .
محمد بن اسحاق می گوید: همو نخستین کسی بود که پشت به جنگ داد و گریخت، او را خبّاب بن منذر بن جموح اسیر کرد و برای پرداخت فدیه او عکرمة بن ابی جهل آمد. جمعا ده تن.
از خاندان جمح عبد الله بن ابیّ بن خلف که او را فروة بن ابی عمرو بیاضی اسیر کرد پدرش ابیّ بن خلف برای پرداخت فدیه او آمد و فروة مدتی از قبول فدیه خود داری کرد، و ابو عزه عمرو بن عبد الله بن وهب که رسول خدا (ص) او را بدون دریافت فدیه آزاد فرمود. او شاعری بد زبان بود و پیامبر (ص) پس از اینکه در جنگ احد او را اسیر گرفتند کشت. واقدی ننوشته است چه کسی او را در جنگ بدر اسیر کرده است. وهب بن عمیر بن وهب که او را رفاعة بن رافع زرقی اسیر گرفت و پدرش عمیر بن وهب برای پرداخت فدیه او آمد که چون مسلمان شد پیامبر (ص) پسرش را بدون دریافت فدیه آزاد فرمود، و ربیعة بن دراج بن عنبس بن وهبان بن وهب بن حذاقة بن جمح که فقیر بود و چیزی اندک از او گرفته و آزاد شد و واقدی ننوشته است چه کسی او را اسیر کرده است، وفا که، برده آزاد کرده امیة بن خلف، که سعد بن ابی وقاص اسیرش کرد، جمعا پنج تن.
از خاندان سهم بن عمرو، ابو وداعة بن ضبیرة و او نخستین اسیری بود که فدیه اش پرداخت شد. پسرش مطلب برای پرداخت فدیه او آمد و چهار هزار درهم پرداخت و واقدی ننوشته است چه کسی او را اسیر کرده است. و فروة بن قیس بن عدی بن حذافة بن سعید بن سهم که او را ثابت بن اقزم اسیر گرفت و عمرو بن قیس برای پرداخت فدیه او آمد و چهار هزار درهم پرداخت کرد. و حنظلة بن قبیصة بن حذاقة بن سعد که عثمان بن مظعون او را اسیر کرد و حجاج بن حارث بن قیس بن سعد بن سهم که او را نخست عبد الرحمان بن عوف اسیر کرد و گریخت و سپس ابو داود مازنی او را به اسیری گرفت، جمعا چهار تن. از خاندان مالک بن حسل، سهیل بن عمرو بن عبد شمس بن عبدود بن نصر بن مالک، که او را مالک بن دخشم اسیر کرد و برای پرداخت فدیه او مکرز بن حفص بن احنف آمد و در مورد مبلغ به توافق رسید که چهار هزار درهم بپردازد. گفتند: مال را بیاور، گفت: آری اینک مردی را به جای مردی دیگر یا پایی را به جای پای دیگر در بند کنید- مرا به جای او بگیرید- چنان کردند و سهیل را آزاد ساختند و مکرز بن حفص را پیش خود باز داشتند، تا آنکه سهیل از مکه مال را فرستاد و عبد الله بن زمعة بن قیس بن نصر بن مالک که او را عمیر بن عوف، برده آزاد کرده سهیل بن عمرو، اسیر گرفته بود، و عبد العزّی بن مشنوء بن وقدان بن عبد شمس بن عبدود که او را نعمان بن مالک اسیر کرد.
نام عبد العزّی را پس از اینکه مسلمان شد پیامبر (ص) به عبد الرحمان تغییر داد، جمعا سه تن.
از خاندان فهر طفیل بن ابی قنیع که جمعا چهل و شش اسیرند.
در کتاب واقدی آمده است اسیرانی که شمار و نامشان شناخته شده است چهل و نه تن بوده اند ولی واقدی توضیح دیگری درباره این جمله خود نداده است.
واقدی همچنین از قول سعید بن مسیب نقل می کند که گفته است: شمار اسیران هفتاد تن بوده است و شمار کشته شدگان بیش از هفتاد است جز اینکه اسیران معروف و شناخته شده همینها که نام بردیم هستند و مورخان نامهای اسیران دیگر را ثبت نکرده اند.