فهرست کتاب


جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه جلد 6

ابن ابی الحدید دکتر محمود مهدوی دامغانی‏

سخن درباره مؤمنان و کافران بنی هاشم

فصل دوم درباره تفسیر و شرح این گفتار علی (ع) است که فرموده است: مؤمن ما در قبال این کار خواهان پاداش بود و کافر ما از ریشه و تبار خود حمایت می کرد، کسی از قریش که مسلمان می شد از این آزاری که ما گرفتارش بودیم بر کنار بود، به سبب هم سوگندی که او را پاس می داشت یا خویشاوندی که در دفاع از او قیام می کرد و آنان از کشته شدن در امان بودند.
می گوییم: بنی هاشم که پس از حمایت از پیامبر (ص) در قبال قریش در آن دره محاصره شدند دو گروه بودند. برخی مسلمان و برخی کافر، علی (ع) و حمزة بن عبد المطلب مسلمان بودند. در مورد جعفر بن ابی طالب اختلاف است که آیا در آن دره محاصره شده است یا نه، گفته شده است در آن هنگام او به حبشه هجرت کرده بوده است و در آن محاصره حضور نداشته است و همین گفتار صحیح است. از مسلمانانی که در آن دره با بنی هاشم در محاصره بود عبیدة بن حارث بن مطلّب بن عبد مناف است. او هر چند از بنی هاشم نیست ولی در حکم ایشان است، زیرا خاندان مطلب و خاندان هاشم همواره متحد بودند و نه در دوران اسلام و نه در دوره جاهلی از یکدیگر جدا نشدند.
عباس، که خدایش رحمت کناد، همراه ایشان در آن دره بود ولی بر آیین قوم خود بود. عقیل و طالب پسران ابو طالب هم، و نوفل بن حارث بن عبد المطلب و ابو سفیان برادرش و حارث پسر نوفل هم همچنان بودند. جز اینکه حارث نسبت به پیامبر (ص) سخت خشمگین بود و بر آن حضرت کینه می ورزید و با اشعار خود ایشان را نکوهش می کرد، ولی هرگز راضی به کشتن پیامبر (ص) نبود و با قریش هم در مورد خون آن حضرت فقط برای حفظ حرمت نسب موافقت نمی کرد. سرور و سالار و پیر مرد همه محاصره شدگان ابو طالب بن عبد المطلب بود و همو کفیل و حمایت کننده اصلی بود.

اختلاف نظر درباره ایمان ابو طالب

مردم درباره ایمان ابو طالب اختلاف دارند. امامیه و بیشتر زیدیه معتقدند که ابو طالب مسلمان مرده است. برخی از مشایخ معتزلی ما هم همین عقیده را دارند که شیخ ابو القاسم بلخی و ابو جعفر اسکافی و کسانی دیگر از ایشانند.
بیشتر مردم و اهل حدیث و عموم مشایخ بصری ما و دیگران معتقدند که او بر دین قوم خود مرده است، و در این باره حدیث مشهوری را نقل می کنند که پیامبر (ص) هنگام مرگ ابو طالب به او فرمود: ای عمو جان کلمه ای بگو که من خود در پیشگاه خداوند برای تو در آن مورد گواهی دهم. گفت: اگر نه این است که عرب خواهند گفت ابو طالب هنگام مرگ بی تابی کرد چشمت را با گفتن آن روشن می کردم.
و روایت شده است که ابو طالب گفته است من بر آیین مشایخ هستم.
و نقل شده است که او گفته است من بر آیین عبد المطلب هستم و چیزهایی دیگر هم گفته شده است.
بسیاری از محدثان روایت کرده اند که این گفتار خداوند متعال که می فرماید: «پیامبر (ص) و مؤمنانی را که با اویند نسزد که برای مشرکان هر چند خویشاوند باشند آمرزش خواهی کنند. پس از اینکه برای آنان روشن شده است که ایشان دوزخی هستند، و آمرزش خواهی ابراهیم برای پدرش فقط به سبب وعده ای بود که به او داده بود و چون برای او روشن شد که وی دشمن خداوند است، از او بیزاری جست...» در مورد ابو طالب نازل شده است زیرا پیامبر (ص) پس از مرگ ابو طالب برای او آمرزش خواهی فرموده بود.
و نیز روایت کرده اند که این گفتار خداوند که فرموده است: «همانا که تو نمی توانی هر که را دوست می داری هدایت کنی.» درباره ابو طالب نازل شده است.
و روایت کرده اند که علی (ع) پس از مرگ ابو طالب به حضور پیامبر (ص) آمد و عرض کرد که عموی گمراهت درگذشت، در مورد او چه فرمان می دهی و نیز اینچنین حجت آورده اند که هیچکس نقل نکرده که ابو طالب را در حال نماز دیده باشد و نماز چیزی است که فرق میان مسلمان و کافر را روشن می کند. همچنین می گویند علی و جعفر چیزی از میراث ابو طالب نگرفتند. از پیامبر (ص) روایت می کنند که فرموده است: «خداوند به من وعده فرموده است که به سبب آنچه ابو طالب در حق من انجام داده است از عذابش بکاهد و او بر کرانه آتش است.» همچنین روایت می کنند که به پیامبر (ص) گفته شد چه خوب است برای پدر و مادر خویش آمرزش خواهی کنی، فرمود: «اگر قرار باشد برای آن دو آمرزش خواهی کنم، بی شک برای ابو طالب آمرزش خواهی می کردم که او برای من نیکیهایی انجام داده است که آن دو انجام نداده اند، و همانا که عبد الله و آمنه و ابو طالب سنگریزه هایی از سنگریزه های دوزخند.» اما کسانی که پنداشته اند ابو طالب مسلمان بوده است بر خلاف این روایت می کنند و خبری را به امیر المؤمنین (ع) اسناد می دهند که گفته است، پیامبر (ص) فرموده است: جبریل (ع) به من فرمود خداوند شفاعت ترا در شش مورد می پذیرد، شکمی که ترا حمل کرده و او آمنه دختر وهب است، و پشتی که ترا بر خود داشته و او عبد الله پسر عبد المطلب است، و دامنی که ترا کفالت کرده و او ابو طالب است، و خانه ای که ترا پناه داده و او عبد المطلب است، و برادری که در دوره جاهلی داشتی، و پستانی که ترا شیر داده است و او حلیمه دختر ابو ذؤیب است، گفته شد: ای رسول خدا آن برادرت چه کار پسندیده داشت فرمود بخشنده بود، خوراک و نعمت به دیگران ارزانی می داشت.
می گویم: از نقیب ابو جعفر یحیی بن ابی زید به هنگامی که این خبر را پیش او می خواندم پرسیدم که آیا پیامبر (ص) را در دوره جاهلی برادری پدری یا مادری یا پدر و مادری بوده است گفت: نه. منظور از برادری، دوستی و محبت است. گفتم: او که خطاب برادری به او شده که بوده است گفت: نمی دانم.
همچنین می گویند: همگان از پیامبر (ص) نقل می کنند که فرموده است ما از پشتهای پاکیزه به شکمهای پاک منتقل شده ایم، و با توجه به این سخن واجب است که همه نیاکان آن حضرت از شرک پاک باشند که اگر بت پرست می بودند، پاک نبودند.
و می گویند: آنچه در قرآن درباره ابراهیم و پدرش آزر و اینکه او مشرکی گمراه بوده، آمده است در مذهب ما زیانی نمی زند، زیرا آزر عموی ابراهیم بوده و پدرش تارخ بن ناحور است. وانگهی در قرآن از عمو گاهی به پدر نام برده شده است، آنچنان که فرموده است: «آیا حضور داشتید هنگامی که یعقوب را مرگ فرا رسید و هنگامی که به پسرانش گفت: چه چیزی را پس از من پرستش و عبادت خواهید کرد گفتند: خدای ترا و خدای پدرانت ابراهیم و اسماعیل و اسحاق را، می پرستیم. پروردگار یگانه را، و ما مطیع فرمان اوییم.» و در این آیه اسماعیل را در زمره پدران و نیاکان بر شمرده است و حال آنکه او از نیاکان یعقوب نیست، بلکه عموی اوست.
می گوید [ابن ابی الحدید ]:این احتجاج در نظر من سست است، زیرا مراد از گفتار پیامبر (ص) که فرموده است: «از پشتهای پاکیزه به ارحام پاک منتقل شده ایم مقصود پاک دانستن نیاکان پدری و مادری از زنا و ازدواج حرام است نه چیز دیگر، و این مقتضی سیاق سخن است، زیرا عرب در این مورد و اینکه در نسب کسی یا ازدواج او شبهه ای باشد بر یکدیگر خرده می گرفتند. و اینکه گفته اند اگر بت پرست می بودند طاهر نبودند صحیح نیست و به آنان گفته می شود چرا چنین می گویید که اگر بت پرست می بودند پشت و نسب ایشان طاهر نمی بود که این دو با یکدیگر منافاتی ندارد. اگر پیامبر (ص) آنچه را که ایشان می پندارند اراده فرموده بود سخن از اصلاب و ارحام نمی آورد، بلکه به جای آن از عقاید سخن می آورد. وانگهی عذری هم که در مورد ابراهیم و پدرش آورده اند در مورد ابو طالب صحیح نیست، زیرا او هم عموی پیامبر (ص) است و پدر آن حضرت نیست و هنگامی که در نظر آنان مشرک بودن عمو یعنی آزر جایز باشد، این سخن آنان در مورد اسلام ابو طالب نمی تواند حجت باشد.
همچنین در مورد مسلمانی نیاکان به روایتی که از جعفر بن محمد (ع) رسیده است حجت می آورند که فرموده است: خداوند عبد المطلب را روز قیامت در حالی مبعوث می فرماید که بر او چهره و پرتو پیامبران و فره پادشاهان است. روایت شده است که عباس بن عبد المطلب در مدینه از پیامبر (ص) پرسیده: درباره ابو طالب چه امیدی داری فرمود: از خداوند عز و جل برای او همه خیرها را امید دارم.
و روایت شده است که یکی از رجال شیعه که ابان بن محمود است برای علی بن موسی الرضا (ع) نوشت: فدایت گردم من در اسلام ابو طالب شک کرده ام، حضرت رضا برای او نوشت: «و هر کس با رسول خدا (ص) ستیز ورزد آن هم پس از آنکه هدایت برای او روشن شود و راهی غیر از راه مؤمنان را پیروی کند...» تا آخر آیه و پس از آن نوشت: اگر تو به ایمان ابو طالب اقرار نداشته باشی، سرانجامت به سوی آتش است.
همچنین از محمد بن علی الباقر (ع) روایت شده است که چون از ایشان درباره آنچه مردم می گویند که ابو طالب بر کرانه آتش است پرسیدند، فرمود: اگر ایمان ابو طالب را در یک کفه ترازو و ایمان این خلق را در کفه دیگر نهند، ایمان او فزون خواهد بود. و سپس فرمود: مگر نمی دانید که امیر المؤمنین (ع) در زنده بودن خود فرمان می داد همه ساله به نیابت از عبد الله و ابو طالب حج بگزارند و سپس در وصیت نامه خود هم وصیت فرمود که از سوی آنان حج گزارده شود. و روایت شده است که سال فتح مکه ابو بکر دست پدرش ابو قحافه را که پیری فرتوت و نابینا بود گرفته بود و در پی خود به حضور پیامبر (ص) می آورد، پیامبر (ص) به او فرمود: چه خوب بود این پیر مرد را به حال خود می گذاشتی تا ما پیش او بیاییم. گفت: ای رسول خدا خواستم با این کار خداوند او را پاداش دهد. همانا سوگند به کسی که ترا به حق مبعوث فرموده است من از اسلام عمویت ابو طالب بیشتر شاد شدم تا اسلام پدرم که می دانستم مایه روشنی چشم تو است. فرمود: آری، راست می گویی.
و روایت شده است که از علی بن حسین (ع) در این مورد پرسیدند. فرمود: جای بسی شگفتی است- که چنین سؤالی می کنید- زیرا خداوند نهی فرموده است که پیامبر (ص) زن مسلمانی را به همسری شوهر کافر باقی بدارد و فاطمه دختر اسد از زنان پیشگام در مسلمانی است و تا هنگامی که ابو طالب در گذشت او همچنان همسرش بود.
گروهی از زیدیه روایت می کنند که محدثان حدیثی را که به ابو رافع برده آزاد کرده پیامبر (ص) اسناد داده اند نقل کرده اند که می گفته است: در مکه خودم شنیدم ابو طالب می گفت: محمد برادر زاده ام برایم نقل کرد که خدایش او را با فرمان به رعایت پیوند خویشاوندی گسیل فرموده است و محمد در نظر من راستگوی امین است.
گروهی گفته اند این گفتار پیامبر (ص) که فرموده است: «من و کفالت کننده یتیم چون این دو انگشت من در بهشتیم» منظورش از کفالت کننده یتیم، ابو طالب است.
امامیه می گویند آنچه که عامه روایت کرده اند که علی (ع) و جعفر از میراث ابو طالب چیزی نگرفته اند حدیث مجعولی است و مذهب اهل بیت بر خلاف آن است. به عقیده ایشان مسلمان از کافر ارث می برد ولی کافر از مسلمان ارث نمی برد، هر چند از نظر نسب نزدیکترین درجه را داشته باشند.
و گفته اند ما هم به موجب همین سخن رسول خدا (ص) که فرموده است «میان اهل دو دین میراث بردن نیست» حکم می کنیم که توارث باب تفاعل است، و ظاهرش این است که برای هر دو طرف است ولی در میراث اینچنین نیست و ما حکم می کنیم که فقط یک طرف یعنی طرفی که مسلمان است، ارث می برد نه اینکه هر دو از یکدیگر ارث می برند. گویند: از سوی دیگر محبت پیامبر (ص) به ابو طالب چیزی معلوم و مشهور است و اگر ابو طالب کافر می بود، محبت نسبت به او برای پیامبر (ص) روا نبود، که خداوند متعال فرموده است: «هرگز قومی را که به خدا و روز قیامت ایمان آورده اند چنان نخواهی یافت که نسبت به کسانی که با خدا و رسولش دشمنی می کنند دوستی ورزند... تا آخر آیه.» گویند: و این حدیثی مشهور و متواتر است که پیامبر (ص) به عقیل فرموده است: «من ترا دو گونه دوست می دارم، یکی دوستی خودم نسبت به تو و دیگر دوستی به سبب آنکه پدرت ترا دوست می داشت.» گویند: خطبه نکاح مشهوری که ابو طالب به هنگام ازدواج محمد (ص) و خدیجه ایراد کرده است چنین است: «سپاس خداوندی را که ما را از ذریه ابراهیم و نسل اسماعیل قرار داده است و برای ما سرزمینی محترم و خانه ای که بر آن حج می گزارند معین فرموده است و ما را حاکمان بر مردم قرار داده است. و سپس همانا محمد بن عبد الله برادر زاده ام جوانی است که هیچ جوانمردی از قریش با او سنجیده نمی شود مگر اینکه محمد از لحاظ نیکی و فضیلت و خرد و دور اندیشی و اندیشه بر او برتری دارد، هر چند از لحاظ مال تهی دست است.
و مال سایه از میان رونده و عاریتی است که باز گرفته می شود. اینک او را به خدیجه دختر خویلد رغبتی است و در خدیجه هم چنین رغبتی موجود است و هر کابین که دوست داشته باشید بر عهده من است و به خدا سوگند که برای محمد از این پس خبری شایع و کاری بس بزرگ خواهد بود.» گویند: آیا ابو طالب را چنان می بینی که با آنکه از خبر شایع و کار بس گران محمد (ص) از پیش آگاه بوده است و خود از خردمندان است باز ممکن است با او ستیز و او را تکذیب کند، این کاری نادرست از لحاظ عقلهاست.
گویند: و از ابو عبد الله جعفر بن محمد (ع) روایت است که پیامبر (ص) فرموده است: اصحاب کهف ایمان خود را پوشیده و کفر را آشکار می داشتند، خداوند پاداش ایشان را دو چندان داد، ابو طالب هم ایمان خویش را پوشیده و کفر را آشکار می داشت خدایش پاداش او را دو چندان ارزانی خواهد داشت. و در حدیث مشهور آمده است که جبریل (ع) در شبی که ابو طالب رحلت کرد به پیامبر (ص) فرمود: از مکه بیرون رو که یاورت در گذشت.
گویند: حدیث کرانه آتش را همه مردم فقط از یک شخص روایت کرده اند و او هم مغیرة بن شعبه است و دشمنی و کینه او با بنی هاشم و به ویژه با علی (ع) مشهور و معلوم است و داستان فسق او پوشیده نیست.
گویند: و روایاتی با سندهای فراوان که بعضی به عباس بن عبد المطلب و بعضی به ابو بکر بن ابی قحافه می رسد نقل شده است که ابو طالب نمرده است تا آنکه «لا اله الا الله، محمد رسول الله» گفته است. و این خبر هم مشهور است که ابو طالب هنگام مرگ سخنی آهسته می گفته است، عباس گوش خود را نزدیک او برده و گوش داده است و سپس سر خود را بلند کرده و به پیامبر (ص) گفته است، ای برادر زاده به خدا سوگند عمویت کلمه توحید گفت ولی صدایش ضعیف تر از آن است که به تو برسد.
و از علی (ع) روایت شده که گفته است: ابو طالب نمرد تا آنکه پیامبر (ص) را از خود راضی کرد.
امامیه می گویند: اشعار ابو طالب هم دلالت بر آن دارد که مسلمان بوده است و هر گاه کلامی متضمن اقرار به اسلام باشد فرقی ندارد که نظم باشد یا نثر، مگر نمی بینی اگر مردی یهودی میان گروهی از مسلمانان شعری بالبداهة بسراید که متضمن اقرار او به پیامبری محمد (ص) باشد حکم می کنیم که مسلمان است، همانگونه که به نثر بگوید «اشهد ان محمدا رسول الله»، از جمله اشعار ابو طالب این شعر اوست: آنان کار بزرگی را از ما امید دارند که برای رسیدن به آن ضربه های شمشیر و نیزه زدن با نیزه های استوار لازم است، گویا امید دارند که ما برای کشته شدن محمد سخاوت ورزیم و نیزه های گندم گون برافراشته به خون آغشته نشود، سوگند به خانه خدا که دروغ می گویید مگر آنکه جمجمه هایی را بشکافید و میان حطیم و زمزم در افتد... و از اشعار ابو طالب که در موضوع صحیفه ای که قریش در مورد قطع رابطه با بنی هاشم نوشتند سروده است ابیات زیر است: آیا نمی دانید که ما محمد را پیامبری همچو موسی یافته ایم که نامش در کتابهای پیشین آمده است و میان بندگان بر او محبتی است و در کسی که خداوندش به محبت مخصوص فرموده است هیچ ستمی نیست.
تا آنجا که می گوید: و ما هرگز از جنگ خسته نمی شویم مگر آنکه جنگ از ما خسته شود و هرگز از پیش آمدن مصیبتها گله نمی گزاریم... و در همین مورد ابیات زیر را هم سروده است: خیالهای خود را درباره محمد به سفلگی آلوده مکنید و فرمان گمراهان تیره بخت را پیروی مکنید. آرزو دارید که او را بکشید و حال آنکه این آرزوی شما همچون خوابهای شخص خفته است و به خدا سوگند او را نخواهید کشت مگر جدا شدن و خراشیدن جمجمه ها و چهره ها را ببینید...- تا آنجا که می گوید- پیامبری که او را از پیشگاه پروردگارش وحی می رسد و هر کس بگوید نه، دندان ندامت بر هم خواهد فشرد. دیگر از اشعار او ابیاتی است که در مورد شکنجه عثمان بن مظعون سروده است و به پاس او خشم گرفته و چنین گفته است: آیا از یاد کردن روزگار بی امان افسرده شده ای و همچون شخص اندوهگین گریه می کنی یا از یاد کردن مردمی سفله و فرومایه که آن کسی را که به دین فرا می خواند در پرده ستم فرو می گیرند، خدای جمع شما را زبون کناد مگر نمی بینید که ما برای عثمان بن مظعون خشمگین شده ایم...- تا آنجا که می گوید- یا آنکه به کتاب شگفتی که بر پیامبری که همچون موسی یا یونس است نازل شده است ایمان آورید. و گویند: روایت شده است که ابو جهل بن هشام هنگامی که پیامبر (ص) در سجده بود سنگی برداشت و قصد کرد آن را بر سر پیامبر (ص) بکوبد. سنگ بر دستش چسبید و نتوانست قصد خود را انجام دهد.
ابو طالب در این باره ضمن ابیات دیگری چنین سروده است: ای پسر عموها به خود آیید و از گمراهی برخی از یاوه سرایان پرهیز و بس کنید و گرنه از بدبختیهایی که بر سر شما خواهد رسید بیمناکم، همانگونه که پیش از شما اقوام عاد و ثمود آن را چشیدند و چیزی از آنان باقی نماند. و از این شگفت تر برای شما موضوع سنگی است که بر دست آن مرد چسبید که با آن آهنگ مرد شکیبای پرهیزکار راستگو را داشت... گویند: مشهور است که مأمون خلیفه عباسی می گفته است به خدا سوگند ابو طالب با سرودن این ابیات خود مسلمان شده است: پیامبر (ص) یعنی پیامبر خداوند را یاری می دهم با شمشیرهای سیمگونی که همچون برق می درخشد. من از رسول خدا (ص) دفاع و حمایت می کنم، حمایت شخصی که بر او مشفق است... گویند: در سیره چنین آمده است و بیشتر مورخان آن را نقل کرده اند که چون عمرو بن عاص به حبشه رفت که برای جعفر بن ابی طالب و یارانش پیش نجاشی حیله سازی کند چنین سرود: دخترم می گوید: آهنگ کجا داری کجا، و جدایی از من در نظر ناستوده نیست می گویم: رهایم کن و آزادم بگذار که من در مورد جعفر آهنگ رفتن پیش نجاشی دارم... عمرو عاص را دشمن پسر دشمن می نامیدند زیرا پدرش چنان بود که در مکه هرگاه پیامبر (ص) از کنارش می گذشت می گفت به خدا سوگند من ترا سرزنش می کنم و دشمن می دارم و در مورد او این آیه نازل شد که: «همانا دشمن بدگوی تو دم بریده و مقطوع النسل است.
» گویند: ابو طالب برای نجاشی شعری سرود و گسیل داشت و او را به گرامی داشتن جعفر و یارانش و روی گرداندن از آنچه عمرو عاص درباره او و یارانش می گوید تشویق کرد و از جمله آنها این ابیات است.
ای کاش بدانم جعفر در برابر عمرو عاص و دیگر دشمنان نزدیک پیامبر (ص) میان مردم چگونه است، آیا احسان نجاشی جعفر و یارانش را شامل شده است یا در اثر فتنه انگیزیهای آن فتنه انگیز از آن کار باز مانده است. و قصیده ای مفصل است. گویند: از علی (ع) روایت شده که گفته است پدرم به من گفت: پسر جان ملازم و همراه پسر عمویت باش که در پناه او از همه گرفتاری حال و آینده- این جهانی و آن جهانی- به سلامت خواهی ماند، و سپس این ابیات را برای من خواند: همانا وثیقه و اعتماد در پیوستن به محمد است، در مصاحبت با او استوار باش.
از اشعار دیگر ابو طالب که با همین معنی مناسبت دارد این شعر اوست: همانا علی و جعفر در پیشامدها و گرفتاریهای روزگار مورد اعتماد منند، کوتاهی مکنید، پسر عموی خود را که پسر برادر پدری و مادری من است یاری دهید، به خدا سوگند که من از یاری پیامبر (ص) خود داری نمی کنم و هیچیک از پسران والا تبارم از یاری او خود داری نمی کند. می گویند: روایت شده است که چون ابو طالب درگذشت، علی (ع) به حضور پیامبر (ص) آمد و مرگ پدر را به اطلاع آن حضرت رساند. پیامبر (ص) سخت افسرده و اندوهگین شد و فرمود: برو خودت او را غسل بده و چون او را بر تابوت نهادید مرا آگاه کن. علی چنان کرد. پیامبر (ص) هنگامی رسید که جنازه ابو طالب بر دوش مردان برده می شد، پیامبر (ص) فرمود: ای عمو جان پیوند خویشاوندی را رعایت کردی و پاداش پسندیده داده خواهی شد و همانا که مرا در کودکی پرورش دادی و کفالت فرمودی و در بزرگی یاری دادی و همکاری کردی. آنگاه تا کنار گور جنازه را تشییع فرمود و کنار جسد ایستاد و گفت: همانا به خدا سوگند برای تو چنان آمرزش خواهی و شفاعتی خواهم کرد که آدمی و پری از آن شگفت کنند.
امامیه می گویند: برای مسلمان جایز نیست که عهده دار غسل کافر شود و برای پیامبر (ص) هم جایز نیست که برای کافر ترحم آورد و دعای خیر کند و او را به آمرزش خواهی و شفاعت وعده دهد. و علی (ع) از این جهت عهده دار غسل ابو طالب شده است که طالب و عقیل هنوز مسلمان نشده بودند و جعفر هم در حبشه بود و هنوز نماز گزاردن بر جنازه ها واجب نشده بود و رسول خدا (ص) بر جنازه خدیجه هم نماز نگزارد، بلکه مراسم عبادت از تشییع و رقت و دعا کردن بوده است.
گویند: و از اشعار ابو طالب که خطاب به برادر خود حمزه، که کنیه اش ابویعلی بوده، سروده است این ابیات است: ای ابا یعلی بر دین احمد شکیبا باش و دین را آشکار ساز که شکیبا و موفق باشی، برگرد کسی باش که از پیشگاه خدای خود بر حق و با راستی و عزم استوار آمده است. و ای حمزه کافر مباش، هنگامی که گفتی مؤمنی، مرا شاد ساخت و برای رسول خدا (ص) فقط به پاس خداوند یاور باش... گویند: و از اشعار مشهور او این ابیات است: تو محمد پیامبری، دلاور نیرومند و سالار سروران گرامی که همگان پاک و پاک زاده اند، از تباری که ریشه اش هاشم بخشنده یگانه است... گویند: همچنین از اشعار مشهور ابو طالب که خطاب به محمد (ص) سروده و آن حضرت را به آشکار ساختن دعوت فرمان داده و دلاوری خویش را هم در آن نهفته است، ابیات زیر است: مبادا دستهایی که به حمله پرداخته اند و هیاهو، ترا از حقی که بر آن قیام کرده ای باز دارد که اگر به آنان گرفتار شوی دست تو دست من است و جان من فدای جان تو در سختیها خواهد بود.
و از همین جمله اشعار او ابیات زیر است و گفته شده است سراینده این ابیات طالب پسر ابو طالب است: چون گفته شود گزیده تر مردم و نژاده ترین ایشان کیست...- تا آنجا که می گوید- گزیده ترین فرد خاندان هاشم احمد است که پیامبر خداوند در این دوره فترت است. و از همین جمله اشعار او این ابیات اوست: همانا خداوند محمد نبی را گرامی فرموده است و گرامی ترین خلق خدا میان مردم احمد است. خداوند نام او را برای تجلیل او از نام خویش مشتق فرموده است.
آری دارنده عرش محمود است و این محمد است. و ابیات زیر هم از ابو طالب است، برخی هم آن را از علی (ع) دانسته اند: ای گواه خداوند برای من گواهی بده که من بر آیین احمد مرسلم و هر کس در دین گمراهی است من هدایت یافته ام. امامیه می گویند: همه این اشعار در حکم یک چیز متواتر است، زیرا بر فرض که یک یک آن به صورت متواتر نباشد مجموعه آن بر یک موضوع مشترک و واحد دلالت می کند و آن تصدیق به نبوت محمد (ص) است و مجموع آن خبری متواتر را ثابت می کند. همانگونه که هر چند هر یک از دلیریها و جنگهای علی (ع) با شجاعان به صورت جداگانه نقل شده است، ولی از مجموعه آن یک خبر متواتر به دست ما می رسد و آن علم ضروری ما به شجاعت اوست. همینگونه است آنچه که درباره سخاوت حاتم و بردباری احنف و معاویه و تیز هوشی ایاس و نابسامانی ابو نواس و موارد دیگر آمده است.
و می گویند: همه اینها را یک طرف بگذارید، درباره قصیده لامیه ابو طالب چه می گویید که شهرت آن همچون شهرت قصیده «قفا نبک» است و اگر روا باشد و بتوان در قصیده ابو طالب یا بعضی از ابیات آن شک کرد می توان و روا خواهد بود که در قصیده «قفا نبک» یا برخی از ابیاتش شک کرد. اینک ما بخشی از آن قصیده را می آوریم: از هر سرزنش کننده که بر ما به بدی طعنه زند و یاوه سرایی کند به پروردگار خانه کعبه پناه می برم و از هر تبهکاری که از ما غیبت کند و در آیین ما آنچه را که ما قصد آن را نداریم ملحق سازد. سوگند به خانه خدا دروغ پنداشته اید که ممکن است بدون آنکه در راه حفظ محمد نیزه بزنیم و جنگ کنیم بر او چیره شوند. او را چندان یاری می دهیم که همگی بر زمین افتیم و پسران و همسران خویش را به فراموشی می سپریم...- تا آنجا که می گوید- پروردگار بندگان با نصرت خود او را تأیید می فرماید و دین حقی را که باطل نیست، آشکار می سازد.
در کتابهای سیره و مغازی نقل شده است که چون عتبة بن ربیعه یا شیبه در جنگ بدر توانست پای عبیدة بن حارث بن مطلب را قطع کند، بلا فاصله علی و حمزه به یاری او شتافتند و او را از چنگ عتبه رها کردند و عتبه را کشتند و عبیده را با خود از آوردگاه بیرون آوردند و به سایبانی که پیامبر (ص) زیر آن بود بردند و در حضور پیامبر (ص) بر زمین نهادند. مغز ساق پای عبیده بیرون می ریخت، در همان حال گفت: ای رسول خدا اگر ابو طالب زنده بود می دانست که در این اشعار خود راست گفته است: به خانه خدا سوگند به دروغ پنداشته اید که بدون آن که برای حفظ محمد نیزه بزنیم و جنگ کنیم دست از او برمی داریم. او را چندان یاری می دهیم که بر گردش بر زمین افتیم و پسران و همسران را به فراموشی می سپریم.
گویند: پیامبر (ص) برای عبیدة و ابو طالب آمرزش خواهی فرمود. عبیده همراه پیامبر (ص) تا منطقه صفراء رسید، آنجا درگذشت و همانجا به خاکش سپردند.
امامیه می گویند: و روایت است که مردی اعرابی در قحط سالی به حضور پیامبر (ص) آمد و گفت: ای رسول خدا در حالی به حضورت آمده ایم که برای ما کودکی که شیر خواره باشد باقی نمانده است و نه ماده شتری که پستانش قطره شیری تراوش کند، و سپس این ابیات را برای آن حضرت خواند: در حالی به حضرت آمده ایم که از پستان زنان از بی شیری خون می تراود و مادر کودک شیرخوار، کودک خود را فراموش کرده است...- تا آنجا که می گوید- و از چیزهایی که مردم می خوردند چیزی جز حنظل بی ارزش و گیاه- علف بی مایه- برای ما وجود ندارد و چاره ای جز گریز به حضورت برای ما نیست و مگر نه این است که گریز مردمان به پیشگاه رسولان است.
پیامبر (ص) در حالی که ردای خود را از پی می کشید برخاست و به منبر رفت و نخست خدای را سپاس و ستایش کرد و عرضه داشت: «بار خدایا بارانی فریاد رس و گوارا و خوش و فراوان و دانه درشت و پیوسته و همه جا گیر بر ما فرو فرست که زمین را با آن زنده سازی و گیاهان را برویانی و پستانها را پر شیر فرمایی. خدایا آن را بارانی فوری و سودمند و بدون آنکه به تأخیر افتد قرار بده.» گویند: به خدا سوگند هنوز پیامبر (ص) دستهای خود را که بر افراشته بود پایین نیاورده بود که آسمان ابرهای پر باران خود را آشکار ساخت و باران سیل آسا فرو بارید، و مردم آمدند و فریاد می کشیدند: ای رسول خدا بیم از غرق شدن است، غرق شدن.
پیامبر (ص) عرضه داشت: پروردگارا، باران بر اطراف ما ببارد نه بر خود ما. و ابرها از آسمان مدینه بر کنار رفت و بر گرد آن همچون تاجی حلقه زد. پیامبر (ص) چنان لبخند زد که دندانهای او آشکار شد، و فرمود: پاداش ابو طالب را خداوند ارزانی فرماید که اگر زنده می بود چشمش روشن می شد، اینک چه کسی اشعار او را برای ما می خواند علی برخاست و گفت: ای رسول خدا شاید این ابیات را اراده فرموده ای که گفته است: «سپید چهره ای که به آبروی او از ابر طلب باران می شود» فرمود: آری. و علی (ع) چند بیت از آن قصیده را برای ایشان خواند و پیامبر (ص) همچنان که بر منبر بود برای ابو طالب استغفار می فرمود. سپس مردی از قبیله کنانه برخاست و ابیات زیر را برای پیامبر (ص) خواند: ستایش تراست و ستایش از آن کسی است که سپاسگذاری کند و ما به سبب آبروی پیامبر (ص) با باران سیراب شدیم. او خداوند را که آفریدگار اوست فرا خواند و چشم به رحمت او دوخت و جز ساعتی بلکه کمتر طول نکشید که ما دانه های درشت باران را دیدیم... پیامبر (ص) فرمودند: اگر شاعری نیکو سروده باشد تو نیکو سرودی.
امامیه می گویند: ابو طالب اسلام خود را آشکار نساخت که اگر آن را آشکار می ساخت امکان یاری دادن پیامبر (ص) برای او آنچنان که فراهم بود فراهم نمی شد و همچون یکی از مسلمانانی می بود که از آن حضرت پیروی کرده بودند، مانند ابو بکر و عبد الرحمان بن عوف و دیگران، و امکان یاری دادن و دفاع از پیامبر (ص) را نمی داشت ابو طالب از این جهت امکان دفاع و حمایت از پیامبر (ص) را داشت که ظاهراً بر آیین قریش بود، هر چند در باطن مسلمان بود. همان طور که اگر انسانی مثلا در باطن شیعه و ساکن یکی از شهرهایی باشد که مذهب کرامیه دارند و او در آن شهر دارای احترام و سابقه باشد، و گروهی اندک از شیعیان در آن شهر سکونت داشته باشند که همواره از مردم و بزرگان و سران شهر آزار ببینند، تا هنگامی که آن مرد تظاهر به مذهب کرامیه کند و بدانگونه حرمت خویش را محفوظ بدارد و بر اظهار آن قدرت داشته باشد بیشتر می تواند از آن چند تن شیعه دفاع کند. ولی اگر تشیع خود را آشکار سازد و با مردم آن شهر ستیز کند حکم او هم همچون حکم یکی از آن شیعیان می شود و همان آزار و زیانی که به آنان می رسد به او هم می رسد و نمی تواند آنچنان که در نخست بوده است از آنان دفاع کند.
می گوید [ابن ابی الحدید ]:اما در نظر من این موضوع مشتبه است و اخبار هم با یکدیگر تعارض دارد و خداوند به حقیقت حال او آگاه است که چگونه بوده است. در سینه من نامه محمد بن عبد الله نفس زکیه به منصور خارخار می کند که در آن نوشته است: «من پسر گزیده ترین گزیدگان و پسر سرور اهل بهشتم و من پسر بدترین بدان و پسر سالار دوزخیانم.» و این سخن گواهی او به کفر ابو طالب است و محمد نفس زکیه در واقع پسر ابو طالب است و نمی توان او را به دشمنی با ابو طالب متهم کرد و روزگارش به روزگار پیامبر (ص) نزدیک است و زمان چندان به دراز نکشیده است که این خبر ساختگی باشد.
خلاصه آنکه درباره مسلمانی ابو طالب همچنین درباره مردن او بر آیین قوم خود اخبار فراوانی رسیده است و جرح و تعدیل در این موضوع به تعارض پرداخته است.
همچون تعارض دو دلیل با یکدیگر در نظر حاکم شرع که ناچار اقتضای آن توقف است و من در کار ابو طالب متوقفم.
اما اینکه گفته اند نقل نشده که ابو طالب نماز گزارده باشد، ممکن است در آن هنگام هنوز نماز واجب نبوده است، بلکه مستحب بوده و هر کس می خواسته است نماز می گزارده است و هر کس نمی خواسته است نمی گزارده است و نماز در مدینه واجب شده است. ممکن است اصحاب حدیث بگویند اگر اینگونه که شما می گویید جرح و تعدیل تعارض داشته باشند، در نظر دانشمندان اصول فقه، جانب جرح ترجیح دارد و باید آن را پذیرفت، زیرا آن کس که کسی را جرح می کند بر کاری آگاه است که معدل و کسی که آن شخص را عادل می داند بر آن آگاه نیست.
البته ممکن است به ایشان چنین پاسخ داده شود که این سخن در اصول فقه درست است، به شرطی که در قبال تعدیل مجمل، طعن مفصلی وجود داشته باشد. مثال آن چنین است که مثلا شعبه از قول مردی حدیثی را نقل کند و با روایت خود از آن مرد او را توثیق کرده باشد و بدیهی است که اگر احوال آن مرد در نظر شعبه پوشیده باشد و ظاهرش منطبق بر عدالت باشد برای توثیق او کافی است، و در مقابل شعبه مثلا دار قطنی- نام محدثی است- بر آن مرد طعنه زند و بگوید اهل تدلیس بوده یا فلان گناه را مرتکب شده است و بدینگونه در قبال تعدیل مجملی، طعن مفصلی زده باشد. حال آنکه در مورد ابو طالب و مسأله ایمان و کفر او روایات مفصلی که با یکدیگر متعارض است رسیده و هیچکدام مجمل نیست، زیرا گروهی به تفصیل روایت می کنند که ابو طالب به هنگام مرگ شهادتین گفته است و گروهی دیگر به تفصیل روایت می کنند که گفته است من بر آیین مشایخ هستم.
و همینگونه به شیعیانی که می گویند روایات ما درباره اسلام ابو طالب ارجح است پاسخ داده می شود، زیرا ما حکمی را که ایجاب است روایت می کنیم و بر اثبات آن شاهد می آوریم و گواهی می دهیم، و حال آنکه مدعیان ما بر نفی گواهی می دهند، و در مورد نفی شهادتی نیست و این بدان جهت است که به هر حال این گواهی در هر دو مورد برای اثبات چیزی است یا اثبات ایمان یا اثبات کفر، البته دو اثباتی که با یکدیگر متضاد هستند.
در این عصر یکی از سادات طالبی کتابی درباره اسلام ابو طالب تصنیف کرده است. او کتاب خود را برای من فرستاد و تقاضا کرد که چیزی به خط خودم به نظم یا نثر بنویسم و به صحت موضوع کتاب گواهی دهم و استواری و وثاقت دلایل او را تأیید کنم.
من چون در مسأله ایمان ابو طالب متوقفم و رأی قاطعی ندارم، نخواستم در آن باره حکم قاطعی بدهم. از سوی دیگر برای خود جایز و روا ندانستم که از تعظیم ابو طالب خود داری کنم که به خوبی می دانم که اگر ابو طالب نمی بود هیچ پایه ای برای اسلام استوار نمی شد، و می دانم که حق ابو طالب تا هنگام قیامت بر گردن هر مسلمانی واجب است. بر پشت جلد آن کتاب این ابیات را که سروده ام نوشتم: اگر ابو طالب و پسرش- علی (ع)- نبودند هرگز پیکره دین آشکار و پایدار نمی شد. آن یکی در مکه پناه داد و حمایت کرد و این یکی در مدینه با مرگ پنجه در افکند. عبد مناف- یعنی ابو طالب- کفالت را عهده دار شد و چون در گذشت علی در کار تمام و کامل در آمد...- تا آنجا که می گوید- یاوه سرایی نادان و اینکه شخص بینایی خود را به کوری بزند به بزرگی ابو طالب زیانی نمی رساند، همانگونه که پندار کسی که پرتو روز را تاریکی پندارد به روشنی و پرتو بامداد زیانی نمی رساند.
بدینگونه حق بزرگداشت او را به تمام پرداختم و از ابو طالب تجلیل کردم و در عین حال در کاری که در آن متوقف بودم حکم قطعی نکردم.

داستان جنگ بدر

فصل سوم در شرح داستان جنگ بدر است. ما این موضوع را نخست از کتاب المغازی محمد بن عمر واقدی نقل می کنیم و سپس اضافاتی را که محمد بن اسحاق در کتاب المغازی خود و احمد بن یحیی بن جابر بلاذری در کتاب تاریخ الاشراف خود آورده اند نقل خواهیم کرد.
واقدی می گوید: چون به پیامبر (ص) خبر رسید که کاروان قریش از مکه به آهنگ شام بیرون آمده است و قریش همه اموال خویش را در آن کاروان جمع کرده است، یاران خود را بر آن کار فراخواند و به قصد فرو گرفتن کاروان در آغاز شانزدهمین ماه هجرت خویش همراه یکصد و پنجاه و گفته اند دویست مرد بیرون آمد، ولی با کاروان رویاروی نشد و به کاروان که به سوی شام می رفت نرسید. این همان است که به جنگ ذو العشیرة معروف است. پیامبر (ص) از آنجا بدون اینکه جنگی انجام دهد به مدینه برگشت. چون زمان برگشت آن کاروان از شام فرا رسید پیامبر (ص) یاران خود را برای فرو گرفتن آن کاروان فرا خواند و طلحة بن عبید الله و سعید بن زید بن عمرو بن نفیل را ده شب پیش از خروج خود از مدینه برای تجسس از خبر کاروان گسیل داشت و آن دو بر شخصی به نام کشد جهنی در منطقه ای که موسوم به نخبار و در ساحل دریا و پس از ذو المروة است فرود آمدند. او آن دو را پناه داد و پذیرایی کرد و ایشان در پناه و سایه خیمه ای مویین بودند و همچنان بر جای خود ثابت ماندند تا کاروان از آنجا گذشت.
کشد جهنی آن دو را بر نقطه بلندی از زمین برد و آن دو بر آن قوم و چیزهایی که کاروان با خود می برد نگریستند. کاروانیان پیش از آن از کشد می پرسیدند آیا کسی از جاسوسان محمد را ندیده ای او در پاسخ می گفت: پناه بر خدا می برم جاسوسان محمد در نخبار چه می کنند چون کاروان از آن منطقه گذشت آن دو آن شب را همانجا گذراندند و فردای آن شب بیرون آمدند و کشد هم برای بدرقه آنان بیرون آمد و آن دو را به ذو المروة رساند. کاروان هم شتابان راه ساحلی را پیش گرفت و شب و روز از بیم تعقیب در حرکت بود. طلحه و سعید همان روزی به مدینه رسیدند که پیامبر (ص) در بدر با قریش رویاروی شده بود، آنان برای رسیدن به پیامبر (ص) بیرون آمدند و در تربان پیامبر (ص) را ملاقات کردند. تربان میان ملل و ساله و بر کنار شاهراه است و محل زندگی عروة بن اذینه شاعر بوده است. پس از این هنگام، کشد که طلحه و سعید به پیامبر (ص) گفته بودند که با آنان نیکو رفتار کرده است، به حضور پیامبر (ص) آمد. رسول خدا (ص) به او خیر مقدم گفت و گرامی داشت و فرمود: آیا میل داری ینبع را در اختیارت قرار دهم گفت: من سالخورده ام و عمرم سپری شده است، لطف کن و آن را در اختیار برادر زاده ام بگذار و پیامبر (ص) چنان فرمود. گویند: پیامبر (ص) مسلمانان را فرا خواند و آماده ساخت و فرمود: این کاروان قریش است که اموال ایشان در آن است، شاید خداوند آن را به غنیمت به شما ارزانی فرماید.
برای آن کار آنان که باید شتاب گیرند شتاب گرفتند و کار چنان شد که گاه پسری با پدر خود در مورد اینکه کدامیک بروند و قرعه کشی کردند. از جمله کسانی که در این بار با پدر خویش قرعه کشید سعد بن خیثمه بود. سعد به پدرش گفت: اگر چیز دیگری جز بهشت می بود ترا ویژه آن می کردم و بر تو ایثار می داشتم و من در این راه آرزوی بهشت دارم و امید شهادت. پدرش خیثمه گفت: مرا برای این کار ترجیح بده و خودت همراه و با زنان خویش باش، سعد نپذیرفت. خیثمه گفت: فرزندم ناچار باید یکی از ما دو تن اینجا بماند، قرعه کشیدند و قرعه به نام سعد برآمد و سعد در جنگ بدر شهید شد. گروه بسیاری از یاران پیامبر (ص) از همراهی با آن حضرت خود داری کردند و بیرون شدن او را از مدینه خوش نمی داشتند و در این مورد سخن و گفتگو بسیار شد. گروهی از اهل بینش و افراد دارای حسن نیت هم از همراهی با پیامبر (ص) خودداری کردند که نمی پنداشتند جنگی در پیش باشد، بلکه گمان آن داشتند که این سفر برای کسب غنیمت است و اگر گمان می کردند که جنگ خواهد بود هرگز تخلف نمی کردند. از جمله ایشان اسید بن حضیر است، چون رسول خدا (ص) باز آمد، اسید گفت: سپاس خداوندی را که ترا شاد و بر دشمنت پیروز گردانید، و سوگند به آنکه ترا به حق فرستاده است، من به منظور حفظ جان خود از همراهی با تو باز نایستادم، بلکه اصلا نمی پنداشتم که تو با دشمن برخورد می کنی و گمان نمی بردم که جز گرفتن کاروان مسأله دیگری هم خواهد بود. پیامبر (ص) فرمود: راست می گویی.
گوید: پیامبر (ص) بیرون آمد و چون به ناحیه معروف به بقع که همان خانه های سقیا و در واقع متصل به مدینه است رسید، فرود آمد و لشکرگاه ساخت و جنگجویان را سان دید و از میان ایشان عبد الله بن عمر، اسامة بن زید، رافع بن خدیج، براء بن عازب، اسید بن ظهیر، زید بن ارقم و زید بن ثابت را برگرداند و به آنان اجازه شرکت در جنگ نداد.
واقدی می گوید: ابوبکر بن اسماعیل از پدرش از عامر بن سعد بن ابی وقاص از قول پدرش برای من نقل کرد که می گفته است: در آن روز پیش از آنکه پیامبر (ص) ما را سان ببیند برادرم عمیر بن ابی وقاص را دیدم که خویش را مخفی می کند. گفتم: برادر ترا چه می شود گفت: بیم آن دارم که پیامبر (ص) مرا ببیند و سنّ مرا کم بشمرد و برگرداند و من دوست دارم بیرون بیایم، شاید خداوند شهادت را روزی من فرماید. گوید: چون از مقابل پیامبر (ص) عبور کرد سنّ او را کم شمرد و فرمود: برگرد. عمیر گریست و پیامبر (ص) به او اجازه شرکت در جنگ فرمود.
گوید: سعد بن ابی وقاص می گفته است: به سبب کوچکی او من حمایل شمشیرش را گره می زدم و بر او می بستم و او در حالی که شانزده ساله بود در بدر شهید شد. واقدی گوید: چون پیامبر (ص) در کنار خانه های سقیا فرود آمد به یاران خود فرمان داد از چاه آنان آب بردارند و خود از آب آن چاه نوشید و نخستین کس بود که از آن آب نوشید و کنار آن چاه نماز گزارد و سپس برای مردم مدینه دعا کرد و چنین عرضه داشت: «پروردگارا همانا ابراهیم بنده و دوست و پیامبر تو برای مردم مکه دعا کرد و من، محمد، که بنده و پیامبر تو هستم برای مردم مدینه فرا می خوانم که در پیمانه و کشت و کارو
میوه های آنان برکت دهی، خدایا مدینه را برای ما دوست داشتنی قرار بده و وبایی- تب و نوبه ای- را که در آن است به منطقه خم ببر، پروردگارا من میان دو سنگلاخ مدینه را- این سو و آن سوی آن را- محترم و جای امان قرار دادم همانگونه که دوست تو ابراهیم مکه را آنچنان قرار داد.» واقدی می گوید: خم در حدود 3 میلی جحفه قرار دارد.
پیامبر (ص)، عدی بن ابی الزغباء و بسبس بن عمرو را پیشاپیش گسیل فرمود. در این هنگام عبد الله بن عمرو بن حزام به حضور پیامبر (ص) آمد و گفت: ای رسول خدا از آنکه اینجا فرود آمدی و سپاه خویش را سان دیدی بسیار شاد شدم و فال فرخنده زدم، چه اینجا لشکرگاه ما که بنی سلمه هستیم بود، در آن جنگی که میان ما و مردم حسیکه صورت گرفت.
واقدی می گوید: منظور همان حسیکة الذباب است، و ذباب نام کوهی کنار مدینه است و یهودیان آنجا خانه و سکونت داشتند. عبد الله بن عمرو بن حزام گفت: ای رسول خدا ما هم همینجا سپاه خود را سان دیدیم و به هر کس که یارای حمل سلاح داشت، اجازه شرکت در جنگ دادیم و کسانی را که کوچک بودند و یارای حمل سلاح نداشتند برگرداندیم. سپس به جنگ یهودیان حسیکه که عزیزترین یهودیان آن روزگار بودند رفتیم و آنان را آنچنان که می خواستیم کشتیم، و نتیجه آن شد که یهودیان دیگر تا امروز برای ما خوار و زبونند، و ای رسول خدا آرزومندم ما و قریش هم که رویاروی می شویم، خداوند چشمت را روشن فرماید.
واقدی می گوید: چون روز بر آمد، خلاد بن عمرو بن جموح به خانه خود در خرباء برگشت، پدرش عمرو بن جموح به او گفت: فکر می کردم رفته اید. خلاد گفت: پیامبر (ص) مردم را در بقع سان می بیند. عمرو گفت: چه فال فرخنده ای، به خدا سوگند امیدوارم غنیمت یابید و به مشرکان قریش پیروز شوید، همینجا محل فرود آمدن ما بود روزی که به حسیکه می رفتیم.
گوید: پیامبر (ص) نام آنجا را تغییر داد و سقیا نام نهاد. خلاد گوید: در نظر داشتم آن چاه را بخرم که سعد بن ابی وقاص آن را به دو شتر نر جوانه خرید و هم گفته اند برای آن هفت وقیه پرداخت کرد. چون به پیامبر (ص) گفته شد که سعد آن را خریده است فرمود معامله پر سودی انجام داده است.
واقدی می گوید: پیامبر (ص) دوازده شب گذشته از رمضان از سقیا کوچ فرمود و مسلمانانی که همراهش رفتند سیصد و پنج تن بودند و هشت تن هم عقب ماندند که پیامبر (ص) سهم آنان را هم از غنایم عنایت فرمود. شمار شترانی که همراه مسلمانان بود هفتاد شتر بود. که هر دو تن یا سه و چهار تن به ترتیب از یک شتر استفاده می کردند.
پیامبر (ص) و علی بن ابی طالب (ع) و مرثد بن ابی مرثد و بعضی به جای مرثد زید بن حارثه را نام برده اند از یک شتر استفاده می کردند و به نوبت سوار می شدند. حمزة بن عبد المطلب و زید بن حارثه و ابو کبشة و انسه بردگان آزاد کرده رسول خدا (ص) هم از یک شتر استفاده می کردند. عبیدة بن حارث و طفیل و حصین پسران حارث و مسطح بن اثاثه هم یک شتر داشتند که شتر آبکش و متعلق به عبیدة بن حارث بود و آن را از ابو داود مازنی خریده بود. معاذ و عوف و معوذ پسران عفراء و ابو الحمراء وابسته ایشان هم یک شتر داشتند. ابی بن کعب و عمارة بن حزام و حارثه بن نعمان هم بر یک شتر سوار می شدند. خراش بن صمّه و قطبة بن عامر بن حدیده و عبد الله بن عمرو بن حزام هم یک شتر داشتند. عتبة بن غزوان و طلیب بن عمیر یک شتر داشتند که متعلق به عتبة بود و عبس نام داشت. مصعب بن عمیر و سویبط بن حرمله و مسعود بن ربیع یک شتر داشتند که از مصعب بود. عمار بن یاسر و عبد الله بن مسعود یک شتر داشتند، عبد الله بن کعب و ابو داوود مازنی و سلیط بن قیس شتر نری داشتند که از عبد الله بن کعب بود. عثمان بن عفان و قلامه و عبد الله پسران مظعون و سائب بن عثمان هم به نوبت بر یک شتر سوار می شدند.
ابو بکر و عمرو عبد الرحمان بن عوف هم یک شتر داشتند، سعد بن معاذ و برادرش و برادر زاده اش حارث بن اوس و حارث بن انس یک شتر آبکش داشتند که از سعد بن معاذ بود و ذیّال نام داشت. سعید بن زید و سلمة بن سلامة بن وقش و عباد بن بشر و رافع بن یزید بر شتری آبکش که از سعید بن زید بود سوار می شدند و چیزی جز یک صاع خرما زاد و توشه نداشتند.
واقدی می گوید: معاذ بن رفاعه از قول پدرش نقل می کند که می گفته است همراه پیامبر (ص) به جنگ بدر رفتیم. هر سه تن به نوبت سوار یک شتر می شدیم. من وبرادرم خلّاد بن رافع شتر نوجوانه ای داشتیم، عبیدة بن یزید بن عامر هم با ما بود و به نوبت سوار می شدیم، حرکت کردیم و چون به روحاء رسیدیم شتر ما درمانده شد و به زانو در آمد و رنجه شد. برادرم گفت: بار خدایا اگر ما را بر همین شتر تا مدینه برگردانی نذر می کنم آن را در راه تو قربان کنم، در این هنگام پیامبر (ص) از کنار ما گذشت و ما بر آن حال بودیم.
گفتیم: ای رسول خدا شتر ما رنجه شده است و به زانو در آمده است. آب خواست، مضمضه کرد و در ظرفی وضو گرفت و فرمود: دهانش را بگشایید، چنان کردیم، از آن آب در دهان شتر ریخت و بر سر و گردن و شانه و کوهان و پاشنه و دمش پاشید و فرمود: سوار شوید. پیامبر (ص) حرکت کرد و رفت و ما پایین تر از جایی که منصرف نام داشت به آن حضرت رسیدیم، و شترمان ما را می برد. در بازگشت از بدر همینکه به مصلی رسیدیم زانو به زمین زد. برادرم شتر را کشت و گوشتش را پخش کرد و صدقه داد.
واقدی می گوید: روایت شده است که سعد بن عبادة در جنگ بدر بر بیست شتر مردم را سوار کرد، یا او را بر بیست شتر به بدر برده بودند. یعنی هر چندی بر شتر یکی از همراهان سوار می شد. گوید: از سعد بن ابی وقاص نقل شده است که می گفته است: همراه رسول خدا (ص) به بدر رفتیم و هفتاد شتر همراهمان بود که هر دو و سه و چهار تن به نوبت بر شتری سوار می شدند و من در میان یاران پیامبر (ص) از بزرگترین چاره اندیشان و توانگر بودم و از همگان بر پیاده روی تواناتر و تیر اندازتر بودم. در رفت و برگشت یک گام هم سوار نشدم.
واقدی می گوید: هنگامی که پیامبر (ص) از سقیا حرکت کرد عرضه داشت: بار خدایا اینان پای برهنگان پیاده اند، سوارشان فرمای. برهنگانند، جامه بر ایشان بپوشان.
گرسنگانند، سیرشان فرمای. بی نوایانند، به فضل خود بی نیازشان فرمای.
گوید: هیچیک از مسلمانان از جنگ بدر برنگشت مگر اینکه اگر می خواست سوار شود، مرکوب داشت. به هر مرد یک یا دو شتر رسید و هر آن کس که برهنه بود جامه دار شد و به زاد و توشه قریش دست یافتند. چون فدیه اسیران را گرفتند هر نیازمندی از ایشان بی نیاز و توانگر شد.
گوید: پیامبر (ص) قیس بن ابی صعصعه را که نام و نسب پدرش عمر بن یزید بن عوف بن مبذول است به فرماندهی پیادگان گماشت و به او فرمان داد مسلمانان را بشمرد.
قیس آنان را کنار چاه ابو عبیدة فرود آورد و شمرد و به پیامبر (ص) خبر داد.
پیامبر (ص) از بیوت السقیا حرکت فرمود، دره عقیق را پیمود و سپس راه مکیمن را پیمود و چون به ریگزار ابن ازهر رسید زیر درختی که آنجا بود فرود آمد. ابو بکر برخاست و از چند سنگی که آنجا بود محراب و سجده گاهی فراهم آورد که پیامبر (ص) آنجا نماز گزارد، و تا صبح دوشنبه همانجا بود. آنگاه آهنگ ملل و تربان کرد که میان حفیره و ملل است.
واقدی می گوید: سعد بن ابی وقاص می گفت: هنگامی که در تربان بودیم پیامبر (ص) به من فرمود: ای سعد این آهو را ببین. من تیری در کمان نهادم، پیامبر برخاست و چانه خود را میان شانه و گوش من نهاد و عرضه داشت: پروردگارا تیر او را استوار بدار و به هدف بنشان. تیر من به گلوی آهو خورد. پیامبر (ص) لبخند زد، من دویدم و آهو را که هنوز رمق داشت گرفتم و سرش را بریدم و لاشه اش را با خود بردیم و چون در فاصله نزدیکی فرود آمدیم پیامبر (ص) دستور فرمود گوشت آن را میان یارانش تقسیم کردند.
واقدی می گوید: همراه یاران رسول خدا فقط دو اسب بود، یکی از مرثد بن ابی مرثد غنوی و دیگری از مقداد بن عمرو بهرانی، هم پیمان بنی زهره. و گفته شده است اسب دیگر از زبیر بوده است. در اینکه بیش از دو اسب نبوده است اختلافی نیست، و این هم قطعی است که یک اسب از مقداد بوده است. از قول ضباعة دختر زبیر از مقداد روایت شده که گفته است: در جنگ بدر همراه من اسبی بود که سبحة نام داشت. سعد بن مالک غنوی هم از پدران خود نقل می کند که مرثد بن ابی مرثد غنوی در جنگ بدر شرکت کرد و بر اسبی به نام سیل سوار بود. واقدی می گوید: قریش همراه کاروان خود به شام رسید. کاروان مرکب از هزار شتر بود با سرمایه های بزرگ، در مکه هیچ مرد و زن قرشی باقی نمانده بود که یک مثقال طلا یا هر چه بیشتر که داشته بود همراه کاروان کرده بود و برخی از زنان سرمایه های بسیار اندک فرستاده بودند، گفته اند در آن کاروان پنجاه هزار دینار سرمایه بوده است، برخی هم کمتر گفته اند. و گفته اند بیشترین سرمایه ای که در آن کاروان بوده به خاندان سعید بن العاص و ابو احیحه مربوط بوده است. بدین صورت که یا سرمایه خودشان و یا سرمایه دیگران بر مبنای سود نصف به نصف بوده است. و به هر حال بیشترین سهم سرمایه کاروان از ایشان بوده است و گفته اند. خاندان مخزوم در آن کاروان دویست شتر و چهار یا پنج هزار دینار سرمایه داشته اند و هم گفته می شده است که حارث بن عامر بن نوفل در آن کاروان هزار دینار سرمایه داشته است.
واقدی می گوید: هشام بن عمارة بن ابی الحویرث برایم نقل کرد که خاندان عبد مناف در آن کاروان ده هزار مثقال طلا سرمایه داشتند و محل بازرگانی ایشان شهر غزه از شام بوده است.
واقدی می گوید: عبد الله بن جعفر از ابو عون برده آزاد کرده مسور، از مخرمة بن نوفل برای من نقل کرد که می گفته است: چون به شام رسیدیم مردی از قبیله جذام به ما رسید و به ما خبر داد که محمد در آغاز حرکت ما مترصد فرو گرفتن کاروان بوده است و هم اکنون هم او را در حالی پشت سر گذاشته که منتظر باز گشت ماست. او گفت: محمد بر ضد ما با همه مردم طول راه هم پیمان شده و سوگند خورده است. مخرمه گوید: ما از شام ترسان بیرون آمدیم که از کمین می ترسیدیم بدین سبب بود که چون از شام بیرون آمدیم ضمضم بن عمرو را گسیل داشتیم. واقدی می گوید: عمرو بن عاص هم در آن کاروان بوده است. او پس از آن چنین می گفته است: همینکه به زرقاء که از ناحیه شام و در دو منزلی اذرعات است رسیدیم و آهنگ مکه داشتیم، مردی از قبیله جذام ما را دید و گفت محمد هنگام آمدن شما قصد حمله به کاروان شما را با یاران خود داشت، گفتیم: متوجه نشدیم. گفت: آری این چنین بود، یک ماه در کمین بود و سپس به یثرب برگشت، شما آن روز که محمد قصد حمله به شما را داشت سبکبار بودید و امروز او آماده تر است که متعرض شما شود و بر شما روز می شمرد، شمردنی. مواظب کاروان خود باشید و رایزنی و چاره اندیشی کنید که به خدا سوگند نمی بینم شما ساز و برگ و اسلحه و شمار کافی داشته باشید، در این هنگام بود که تصمیم خود را گرفتند و ضمضم بن عمرو را گسیل داشتند.
ضمضم در کاروان بود، قریش هنگامی که از کنار دریا می گذشتند به او که دو شتر نر جوان همراه داشت برخوردند و او را به بیست مثقال اجیر کردند. ابو سفیان به او گفت برود و به قریش خبر دهد که محمد حتماً قصد حمله به کاروان دارد و به او دستور داد بینی شتر خویش را ببرد و به هنگام ورود به مکه پالان و جهاز آن را واژگونه کند و جلو و پشت پیراهن خود را پاره کند و فریاد بر آورد: کمک... کمک گفته اند ضمضم بن عمرو را از تبوک گسیل داشته اند، در آن کاروان سی مرد قرشی بودند که از جمله ایشان عمرو عاص و مخرمة بن نوفل را نام برده اند.
واقدی می گوید: پیش از آمدن ضمضم به مکه، عاتکه دختر عبد المطلب خوابی دیده بود که او را ترسانده و در سینه اش بزرگ آمده بود. عاتکه به عباس بن عبد المطلب پیام فرستاد و چون آمده به او گفت: ای برادر به خدا سوگند خوابی دیده ام که مرا ترسانده است و بیم آن دارم که مصیبت و شری بر قوم تو برسد و آنچه را که برای تو می گویم پوشیده بدار. خواب دیدم شتر سواری آمد و کنار ابطح ایستاد و با صدای بسیار بلند فریاد بر آورد که: ای فریبکاران تا سه روز دیگر به کشتارگاههای خود بروید و این موضوع را سه بار فریاد کشید و چنان دیدم که مردم پیش او جمع شدند، او را به مسجد درآمد و مردم هم از پی او بودند. آنگاه شترش او را بر فراز کعبه برد و او همچنان سه بار با صدای بلند همان سخن را تکرار کرد و سپس شترش او را بر قله کوه ابو قبیس برد، آنجا هم همان سخن را سه بار با صدای بلند گفت و سپس سنگی از کوه ابو قبیس بر گرفت و آن را رها کرد. سنگ همچنان فرو می آمد و چون به دامنه کوه رسید پاره پاره شد و هیچ خانه و حجره ای در مکه باقی نماند مگر اینکه پاره ای از آن سنگ در آن افتاد.
واقدی می گوید: پس از آن عمرو عاص می گفته است من هم همه این امور را در خواب دیدم و در خانه خودمان هم پاره ای از آن سنگ را دیدم که از ابو قبیس جدا شده بود. و همه این امور مایه عبرت بود ولی خداوند در آن هنگام اراده نفرموده بود که مسلمان شویم و اسلام ما را تا هنگامی که اراده فرموده بود به تأخیر انداخت.
می گوید [ابن ابی الحدید ]:یکی از یاران ما می گفت: آیا برای عمرو عاص کافی نبود که از طریق استهزاء و مسخرگی و سبک شمردن خرد مسلمانان و از روی نفاق بگوید که من خود آشکارا پاره سنگ را در خانه های مکه دیدم که به آن بسنده نکرده و به صراحت می گوید خداوند متعال نمی خواست و اراده نفرموده بود که ما در آن هنگام مسلمان شویم.
واقدی می گوید: در هیچیک از خانه ها و حجره های بنی هاشم و بنی زهره چیزی از پاره های آن سنگ نیفتاد. گوید: عباس گفت: خوابی شگفت است و اندوهگین بیرون رفت. ولید بن عتبة بن ربیعه را که با او دوست بود دید و آن خواب را برای او بازگو کرد و از او خواست آن را پوشیده بدارد، ولی این سخن میان مردم پراکنده شد. عباس می گوید: بامداد فردایش که برای طواف کعبه رفتم، ابو جهل همراه گروهی از قریش درباره آن خواب گفتگو می کردند، ابو جهل از من پرسید: داستان این خواب عاتکه چیست گفتم: چه بوده است و موضوع چیست گفت: ای خاندان عبد المطلب به این بسنده نکردید و خوشنود نشدید که مردان شما پیشگویی کنند که اینک زنان شما هم پیشگویی- پیامبری- می کنند. عاتکه می پندارد که چنین و چنان در خواب دیده است. ما سه روز منتظر می مانیم و به شما فرصت می دهیم. اگر آنچه گفته است حق باشد که صورت خواهد گرفت ولی اگر سه روز بگذرد و چنان اتفاقی نیفتد عهد نامه ای بر ضد شما خواهیم نوشت که شما دروغگوترین خاندان در عرب هستید عباس به او گفت: ای کسی که نشیمنگاهت زرد است، تو به دروغ و پستی سزاوارتر از مایی ابو جهل گفت: ما و شما در مجد و بزرگواری با یکدیگر همپایه بودیم. گفتید: سقایت با ما باشد، گفتیم: مهم نیست شما حاجیان را آب بدهید، سپس گفتید: پرده داری میان ما باشد، گفتیم: به آن اهمیتی نمی دهیم پرده داری از آن شما باشد. سپس گفتید: ریاست ندوه- انجمن خانه- با ما باشد، گفتیم: مهم نیست شما عهده دار فراهم ساختن خوراک و خوراندن آن به مردم باشید. پس از آن گفتید: رفاده و مواظبت از ضعیفان با ما باشد، گفتیم: مهم نیست، شما هر چه را که با آن می توانید به ضعیفان کمک کنید فراهم آورید و چون ما و شما مردم را خوراک می دادیم و مسابقه به اوج خود رسید و ما و شما چون دو اسب مسابقه بودیم و ما به بزرگی پیشی می گرفتیم، ناگاه گفتید: میان ما پیامبر مردی وجود دارد، بس نکردید و گفتید: پیامبر زن هم دارید. نه سوگند به لات و عزّی که این دیگر هرگز نخواهد بود. می گوید [ابن ابی الحدید ]:سخن ابو جهل را پیوسته و مرتب نمی بینم، زیرا در صورتی که همه این صفات و خصال پسندیده را که مایه شرف و مباهات قبایل بر یکدیگر است برای عباس می پذیرد، چگونه می گوید مهم نیست و اهمیت نمی دهیم، وانگهی چگونه می گوید همینکه ما و شما برای مردم خوراک فراهم ساختیم، و حال آنکه سخن ابو جهل در صورتی که منظّم بود که می گفت برای ما در قبال این افتخارات شما چه افتخاراتی وجود دارد، بعد هم می گوید ما همچون دو اسب مسابقه بودیم و بر مجد پیشی گرفتیم و مسابقه به اوج خود رسید و سواران شانه به شانه پیش می تاختند و حال آنکه هیچ چیزی را بیان نمی کند و افتخارات خود را نمی شمرد و شاید ابو جهل سخنانی گفته است که نقل نشده است.
واقدی می گوید: عباس می گفته است به خدا سوگند از من کاری جز انکار ساخته نبود و بدین سبب منکر شدم که عاتکه اصلًا چنان خوابی دیده باشد. چون روز را به شب رساندم هیچ زنی که نسبش به عبد المطلب برسد باقی نماند مگر آنکه پیش من آمد، و همگی به من گفتند: نخست راضی شدید که این تبهکار- ابو جهل- در پوستین مردان شما در افتد و یاوه سرایی کند و اینک درباره زنانتان سخن می گوید و تو در این باره هیچ غیرت نداری. گفتم: به خدا سوگند از این جهت سخنی نگفتم که برای سخن او ارزشی قائل نیستم و اینک به خدا سوگند می خورم که فردا مترصدش هستم و اگر تکرار کرد، از سوی شما از عهده اش برخواهم آمد.
چون فردای آن روزی که عاتکه خواب دیده بود فرا رسید، ابو جهل گفت: یک روز سپری شد. روز بعد گفت: امروز دو روز گذشت. روز سوم گفت: این هم روز سوم و چیز دیگری باقی نمانده است. عباس می گوید: بامداد روز سوم در حالی که سخت خشمگین و آتشی بودم دوست داشتم ابو جهل را ببینم و گذشته را جبران کنم و مخصوصاً آنچه را زنها گفته اند به او بگویم. به خدا سوگند همانگونه که به سوی ابو جهل می رفتم، ناگاه دیدم شتابان از طرف در بنی سهم از مسجد بیرون رفت. ابو جهل مردی سبک و دارای چهره خشن و بد زبان و تیز چشم بود. همینکه دیدم شتابان از در بنی سهم بیرون می رود، با خود گفتم خدایش لعنت کناد، همه این بازیها از بیم آن است که من دشنامش خواهم داد. معلوم شد او ناگهان صدای ضمضم بن عمرو را شنیده است که می گفته است: ای معشر قریش ای آل بن غالب، کالا و کاروان خود را دریابید که محمد همراه یاران خود متعرض آن شده است، کمک کمک به خدا سوگند خیال نمی کنم بتوانید آن را دریابید.
ضمضم میان دره مکه چنین فریاد می کشید. او هر دو گوش شتر خود را بریده و جهاز آن را باژگونه کرده بود و جلو و پشت پیراهن خویش را دریده بود و می گفت: من پیش از آنکه وارد مکه شوم همچنان که بر شتر خود بودم خوابم برد و به خواب دیدم در وادی مکه از سوی بالا به پایین خون روان است. ترسان از خواب بیدار شدم و آن را برای قریش خوش نداشتم و بر دلم چنان گذشت که برای جانهای ایشان مصیبتی خواهد بود.
واقدی می گوید: عمیر بن وهب جمحی می گفته است: من هرگز چیزی شگفت انگیزتر از کار ضمضم ندیده ام، شیطان بر زبان او سخن می گفت و تصریح می کرد که گویی ما از خود هیچ اختیاری نداشتیم، آنچنان که همگی بر شتران هموار و سرکش بیرون آمدیم.
حکیم بن حزام هم می گفته است: آن کسی که آمد و از ما خواست که برای نجات کاروان حرکت کنیم انسان نبود که بدون تردید شیطان بود. به او گفته شد: ای ابو خالد چگونه بود می گفت: من از این جهت شگفت می کنم که هیچ اختیاری از خود نداشتیم.
واقدی می گوید: مردم آماده شدند و چنان بود که از کار یکدیگر غافل شدند و مردم بر دو گونه بودند، گروهی خود عازم شدند و گروهی کسی را به جای خود گسیل می داشتند. قریش از خواب عاتکه ترسان شدند و بنی هاشم شاد گردیدند، و سخنگوی بنی هاشم گفت: هرگز نه چنان است که شما پنداشته اید که ما دروغ می گوییم و عاتکه دروغ می گوید. قریش سه روز و گفته اند دو روز بر جای ماندند و خود را مجهز می ساختند و سلاحهای خود را بیرون می آوردند و سلاح می خریدند و نیرومندان ایشان ناتوانان را تقویت می کردند. سهیل بن عمرو همراه تنی چند از سران قریش برخاست و گفت: ای گروه قریش این محمد و جوانان از دین برگشته شما و مردم یثرب که همراه اویند بر کاروان و کالاهای شما حمله آورده اند، اینک هر کس مرکب می خواهد این مرکب آماده و هر کس نیرو و یاری می خواهد، آماده است. زمعة بن اسود برخاست و گفت: سوگند به لات و عزّی که هیچ کاری و خطری بزرگتر از طمع محمد و اهل یثرب برای شما وجود ندارد که می خواهند متعرض کاروانی شوند که همه گنجینه و اندوخته شما در آن است. همگان آماده شوید و هیچکس از شما باز نایستد و هر کس نیرو و توان ندارد، اینک فراهم است، به خدا سوگند اگر محمد و یارانش کاروان شما را فرو گیرند چیزی شما را از اینکه به خانه هایتان در آیند باز نمی دارد و به ناگاه خواهید دید به خانه هایتان وارد شدند. طعیمة بن عدی گفت: ای گروه قریش به خدا سوگند کاری بزرگتر از این برای شما پیش نیامده است که کاروان و کالاهای شما را که در واقع همه اموال و گنجینه های شماست حلال بشمرند و فرو گیرند.
به خدا سوگند که من هیچ مرد و زنی از نسل عبد مناف را نمی شناسم مگر اینکه در این کاروان سرمایه دارد، از چند نخود طلا گرفته تا هر چه بیشتر. اینک هر کس امکانات حرکت ندارد، ما امکانات داریم، مرکب که سوارش کنیم و زاد و توشه که در اختیارش نهیم. طعیمة بیست تن را بر بیست شتر روانه کرد و به آنان زاد و توشه داد و هزینه خانواده آنان را هم پرداخت کرد.
حنظله و عمرو پسران ابو سفیان برخاستند و مردم را به خروج تشویق کردند ولی هیچگونه تعهدی برای فراهم ساختن مرکب و پرداخت هزینه نکردند. به آن دو گفته شد آیا در این مورد تعهدی برای روانه و سوار کردن کسی نمی کنید گفتند: به خدا سوگند که ما ثروتی نداریم و همه اموال از ابو سفیان و در اختیار اوست.
نوفل بن معاویه دیلمی پیش توانگران قریش رفت و با آنان درباره پرداخت هزینه و فراهم ساختن مرکب گفتگو کرد. و چون با عبد الله بن ابی ربیعة سخن گفت، او پانصد دینار به او داد و گفت: هر گونه که صلاح می دانی هزینه کن. با حویطب بن عبد العزی هم گفتگو کرد و از او هم دویست یا سیصد دینار گرفت و آن را هزینه فراهم ساختن سلاح و مرکب کرد.
واقدی می گوید: گفته اند هیچکس از قریش از حرکت خودداری نکرد، مگر اینکه به جای خویش کسی را گسیل داشت. قریش پیش ابو لهب رفتند و به او گفتند تو یکی از سروران قریشی و اگر تو از حرکت باز ایستی افراد دیگر قوم آن را دستاویز قرار می دهند. ابو لهب گفت: سوگند به لات و عزّی که نه خود می آیم و نه کسی را گسیل می دارم. ابو جهل پیش او آمد و گفت: ای ابو عتبة، برخیز که به خدا سوگند ما فقط برای آیین تو و نیاکانت به خشم آمده ایم و برای جنگ بیرون می رویم. ابو جهل بیم آن داشت که مبادا ابو لهب مسلمان شود. ابو لهب خاموش ماند، نه خود بیرون آمد و نه کسی را به جای خود گسیل داشت. هیچ چیز جز ترس از خواب عاتکه، مانع بیرون آمدن ابو لهب نشد و او می گفت خواب عاتکه دست را بسته است و تحقق خواهد یافت. گفته شده است ابو لهب به جای خود عاص بن هشام بن مغیرة را گسیل داشته و چنین بوده است که از او طلبی داشته است. به او گفته است تو برو و طلب من از تو برای خودت باشد، و عاص به جای او رفته است.
محمد بن اسحاق در کتاب مغازی خود گفته است: طلب ابو لهب از عاص بن هشام چهار هزار درهم بود، و او در پرداخت وام خود چندان امروز و فردا کرد که مفلس شد.
ابو لهب آن را به او بخشید به شرط آنکه به جای او برود و عاص به جای او رفت.
واقدی می گوید: عتبه و شیبه زره های خود را بیرون آوردند، و سرگرم اصلاح آنها و دیگر سلاحهای خود شدند. برده آنان عدّاس به آن دو نگریست و پرسید چه می کنید گفتند: آیا آن مردی را که از تاکستان خودمان در طائف همراه تو برایش انگور فرستادیم به خاطر داری گفت: آری گفتند: برای جنگ با او بیرون می رویم. عدّاس گریست و گفت: بیرون مروید که به خدا سوگند او پیامبر است. آن دو نپذیرفتند و بیرون رفتند.
عدّاس هم همراهشان رفت و در بدر با آن دو کشته شد.
می گوید [ابن ابی الحدید ]:داستان فرستادن انگور و تاکستان پسران ربیعه را در طائف سیره نویسان نوشته اند و طبری هم در تاریخ خود آن را مشروح آورده است، طبری می گوید: همینکه ابو طالب در مکه در گذشت، قریش نسبت به آزار دادن پیامبر (ص) طمع بست و کارها انجام داد که به روزگار زندگی ابو طالب انجام نمی داد.
پیامبر (ص) در حالی که بر جان خود بیمناک بود، به قصد مهاجرت در اجرای فرمان پروردگارش از مکه بیرون رفت و آهنگ طائف کرد، به این امید که مردم آن شهر را به اسلام فرا خواند و دعوتش را بپذیرند و این کار در ماه شوال سال دهم بعثت بود. رسول خدا (ص) ده روز و گفته شده است یک ماه آنجا درنگ کرد و هیچیک از اشراف ثقیف را از یاد نبرد و پیش آنان رفت و گفتگو فرمود، ولی پاسخ مثبت ندادند و به آن حضرت گفتند از سرزمین ایشان بیرون رود و به سرزمینهای ناشناس و جایی که او را نشناسند برود.
در همان حال سفلگان خویش را تحریک کردند و آنان چندان سنگ به آن حضرت زدند که هر دو پایش زخمی و خون آلوده شد. زید بن حارثه هم همراه پیامبر (ص) بود که خود را سپر قرار می داد تا آنجا که سرش شکسته شد. شیعیان روایت می کنند که علی بن ابی طالب هم در هجرت به طائف همراه پیامبر (ص) بوده است، پیامبر (ص) اندوهگین از پیش ثقیفیان برگشت. او پیش عبد یالیل و مسعود و حبیب پسران عمرو بن عمیر که در آن هنگام سران قبیله ثقیف بودند رفته بود و کنارشان نشسته و آنان را به خدا و یاری دادن خود فرا خوانده بود و تقاضا کرده بود با او بر ضد قریش قیام کنند. یکی از آنان گفته بود: من بر در خانه کعبه پلیدی کرده باشم اگر خداوند ترا به پیامبری فرستاده باشد، دیگری گفته بود: مگر خداوند کس دیگری جز تو پیدا نکرد که به پیامبری بفرستد، سومی گفته بود: به خدا سوگند من با تو کلمه ای سخن نمی گویم که اگر همانگونه که می گویی پیامبر خدا باشی گرانقدر تر از آنی که من سخنت را نپذیرم یا پاسخ به آن دهم و اگر بر خداوند دروغ می بندی در شأن من نیست که با تو سخن بگویم. پیامبر (ص) از پیش ایشان اندوهگین برخاست و از خیر ایشان نا امید شد. در این هنگام کودکان و سفلگان ثقیف جمع شدند و بر سر پیامبر (ص) فریاد می کشیدند و دشنامش می دادند و او را از پیش خود می راندند و مردم هم جمع شدند و از آن حضرت در شگفت بودند.
سرانجام چندان با سنگ و دشنام آن حضرت را راندند که به تاکستانی که از عتبه و شیبه پسران ربیعه بود پناه برد، قضا را آن دو هم در تاکستان بودند. همینکه پیامبر (ص) وارد تاکستان شد. سفلگان ثقیف بازگشتند و پیامبر (ص) به سایه تاکی پناه برد و همانجا نشست، دو پسر ربیعه می دیدند و می نگریستند که چه بر سر آن حضرت از سفلگان رسیده است.
طبری می گوید: آنچنان که برای من گفته اند پیامبر (ص) همینکه آرام گرفت چنین عرضه داشت: پروردگارا من از ناتوانی و اندکی چاره خویش و زبونیم در نظر مردم به پیشگاه تو شکایت می کنم. ای مهربان ترین مهربانان، تو پروردگار مستضعفانی و تو خود پروردگار منی، بار خدایا مرا به چه کسی وا می گذاری به بیگانه ای دور که با من ترشرویی می کند یا دشمنی که او را بر کار من چیره فرموده ای با خدایا این همه اگر از خشم تو بر من سرچشمه نگیرد، بر من آسان است و مهم نمی گیرم که عافیت تو بر من گشاده تر است.
بار خدایا به پرتو چهره تو که همه تاریکیها را با آن روشن می فرمایی پناه می برم.
بار خدایا اگر خشم تو مرا فرو نگیرد و غضب تو بر من وارد نشود کار دنیا و آخرت سامان می گیرد. بار خدایا ترا از سوی من چندان پوزش خواهی است تا خشنود شوی و هیچ توان و نیرویی جز به یاری تو نیست.
و چون عتبه و شیبه دیدند چه بر سر پیامبر (ص) آمده است، حس خویشاوندی آنان به حرکت آمد، غلام مسیحی خود را که نامش عدّاس بود فرا خواندند و به او گفتند: خوشه ای انگور در این بشقاب بگذار و پیش این مرد ببر و به او بگو از آن بخورد. عداس چنان کرد و آن ظرف انگور را به حضور پیامبر (ص) آورد و پیش او نهاد. رسول خدا چون دست بر انگور نهاد نام خدا را بر زبان آورد و شروع به خوردن فرمود. عداس گفت: به خدا سوگند که این کلمه را مردم این شهر بر زبان نمی آورند. پیامبر (ص) به او گفت: تو از کدام سرزمین و بر چه آیینی گفت: من نصرانی و از مردم نینوایم. فرمود: از شهر آن بنده صالح خدا یونس بن متّی عداس گفت: تو از کجا می دانی یونس بن متی کیست فرمود: او برادر من است، او پیامبر (ص) بوده است و من پیامبرم. عداس بر دست و پای رسول خدا افتاد و دست و سر پیامبر (ص) را می بوسید. گوید: در این هنگام یکی از پسران ربیعه به دیگری گفت: این غلامت را بر تو تباه ساخت. چون عداس پیش ایشان باز آمد گفتند: ای عداس وای تو ترا چه پیش آمد که بر سر و دست و پای این مرد بوسه می زدی گفت: ای سرور من در زمین بهتر و گزینه تر از این کسی نیست که مرا از کاری آگاه ساخت که جز پیامبر (ص) از آن آگاه نیست. واقدی می گوید: قریش برای بیرون رفتن به جنگ کنار بت هبل با تیرهای خود فال زدند.
امیة بن خلف و عتبة و شیبه با تیرهای امر کننده و نهی کننده قرعه کشیدند، تیر نهی کننده بیرون آمد، تصمیم گرفتند در مکه بمانند، ولی ابو جهل به آنها پیچید و گفت: من قرعه نکشیدم و هرگز از نجات کاروان خود باز نمی ایستیم.
واقدی می گوید: زمعة بن اسود هم همینکه بیرون آمد در ذو طوی- که یکی از دره های مکه است- تیرهای خود را بیرون آورد و قرعه کشید. تیری که از خروج نهی می کرد بیرون آمد. آن را خشمگین برکناری افکند و دوباره تیری بیرون کشید که مثل همان بود، آن را شکست و گفت: به مانند امروز تیری اینچنین دروغگو ندیده ام. سهیل بن عمرو در همان حال از کنار او گذشت و گفت: چه شده است که چنین خشمگین می بینمت زمعه به او خبر داد که موضوع چیست. سهیل گفت: ای ابو حکیمه دست بردار که هیچ چیز دروغگو تر از این تیرها نیست. عمیر بن وهب هم به من گفت تیرهایش چنین بوده است، و در حالی که در این باره سخن می گفتند حرکت کردند.
واقدی می گوید: موسی بن ضمرة بن سعید از قول پدرش برایم نقل کرد که ابو سفیان به ضمضم گفته است چون پیش قریش رسیدی به آنان بگو با تیرها قرعه نکشند.
واقدی می گوید: محمد بن عبد الله از زهری از ابو بکر بن سلیم بن ابی خیثمه برایم نقل کرد که می گفته است از حکیم بن حزام شنیدم که می گفت: هیچگاه به جایی که برایم از بدر ناخوشایندتر باشد نرفته ام و در هیچ موردی هم پیش از حرکت آن همه دلیل برای من روشن نشده است. سپس چنین افزود که چون ضمضم رسید و بانگ بیرون شدن برداشت با تیرهای خود قرعه کشیدم، مرتباً تیرهایی بیرون می آمد که خوش نمی داشتم.
بر همان حال بیرون آمدم. چون به مرّ الظهران رسیدیم، ابن الحنظلیه چند شتر کشت که یکی از آنها نیم جانی داشت و جست و خیز کرد و هیچ خیمه ای از خیمه های لشکرگاه باقی نماند مگر اینکه به خون آغشته شد و این دلیلی روشن بود. تصمیم به بازگشت گرفتم و ابن الحنظلیه و شومی او را به خاطر می آوردم و تصمیم به بازگشت در من شدت پیدا می کرد و با همه این احوال به راه خود ادامه دادم. حکیم بن حزام می گفته است: و چون به ثنیة البیضاء- گردنه سپید، که گردنه ای است که هنگام بازگشت از مدینه از آن که فرود آیی به فخّ می رسی- رسیدیم عداس را دیدم که بر آن گردنه نشسته است و مردم از کنارش می گذشتند. در این هنگام دو پسر ربیعه از کنار ما گذشتند، عداس برجست و پاهای آن دو را که در رکاب بود گرفت و گفت: پدر و مادرم فدای شما باد، به خدا سوگند که او پیامبر خداوند است، درود خدا بر او باد، و شما جز به سوی کشتارگاه خود نمی روید، از دو چشم عداس بر گونه هایش اشک فرو می ریخت. آنجا هم آهنگ بازگشت کردم ولی باز به راه خود ادامه دادم. در این هنگام عاص بن منبّه بن حجاج از کنار عداس گذشت، و چون عتبه و شیبه رفته بودند، ایستاد و از عداس پرسید: چرا گریه می کنی گفت: وضع این دو سرورم که سروران مردم این وادی هستند مرا به گریه واداشته است که آن دو به سوی کشتارگاههای خود می روند و می خواهند با پیامبر خدا جنگ کنند. عاص گفت: مگر محمد پیامبر خداوند است در این هنگام عداس به هیجان آمد و موهایش سیخ شد و با گریه گفت: آری به خدا سوگند که او رسول خدا برای همه مردم است. گوید: عاص بن منبه مسلمان شد و همچنان با شک و تردید با آنان بود و سرانجام همراه مشرکان کشته شد. در مورد عداس برخی گفته اند بازگشته و در بدر حاضر نبوده است، برخی هم گفته اند در بدر حاضر بوده و کشته شده است. واقدی می گوید سخن نخست در نظر ما ثابت شده است.
واقدی می گوید: پیش از جنگ بدر سعد بن معاذ برای عمره به مکه آمد و بر امیة بن خلف وارد شد. ابو جهل پیش او آمد و گفت: این شخص را که به محمد پناه و به ما اعلان جنگ داده است به حال خود وا می گذاری سعد بن ابو جهل گفت: هر چه می خواهی بگو، به هر حال راه کاروان شما از کنار ما می گذرد. امیة بن خلف به سعد گفت: خاموش باش و به ابو الحکم که سرور مردم این سرزمین است چنین مگو. سعد بن معاذ گفت: ای امیه تو اینچنین سخن می گویی همانا به خدا سوگند شنیدم که محمد می گفت: امیة بن خلف را حتما خواهم کشت. امیه گفت: تو خود این سخن را شنیدی سعد بن معاذ گفت: آری. این سخن بر دلش نشست و از آن ترسید و بدین جهت چون بانگ کوچ برای جنگ بدر برخاست، امیة بن خلف از اینکه با آنان برود خودداری کرد، عقبة بن ابی معیط و ابو جهل پیش او آمدند، عقبة همراه خود عود سوزی آورد که در آن مواد خوشبو بود و ابو جهل هم سرمه دان و میل سرمه همراه داشت. عقبه آن عود سوز را زیر دامن امیة نهاد و گفت بخور بده و عود بسوزان که تو زن هستی. ابو جهل هم گفت: سرمه بکش که تو زن هستی. امیة گفت: برای من بهترین شتری را که در این وادی موجود است بخرید و برای او شتر نری را به سیصد دینار خریدند که از شتران بنی حشیر بود. مسلمانان در جنگ بدر آن شتر را به غنیمت گرفتند و آن در سهم حبیب بن یساف قرار گرفت.
واقدی می گوید: گفته اند هیچکس از رفتن به سوی کاروان و بدر به اندازه حارث بن عامر کراهت نداشت. او می گفت: ای کاش قریش تصمیم به نشستن و انصراف بگیرد هر چند اموال من و اموال همه خاندان عبد مناف در کاروان از میان برود. به او می گفتند: تو سروری از سروران قریشی، مگر نمی توانی ایشان را از خروج باز داری گفت: می بینم که قریش در این باره تصمیم قطعی گرفته اند و هیچکس بدون علت از رفتن خودداری نمی کند. به همین سبب نمی خواهم با آنان مخالف کنم، وانگهی دوست ندارم قریش آنچه را می گویم بداند. ضمنا ابو جهل هم مردی شوم و برای قوم خود نامبارک است، سرنوشتی برای او نمی بینم جز اینکه قوم خویش را دستخوش سلطه مردم یثرب قرار خواهد داد. حارث بخشی از اموال خود را میان فرزندان خویش تقسیم کرد و در دلش چنین افتاده بود که به مکه بر نخواهد گشت. ضمضم بن عمرو که حارث بر او حق نعمت فراوان داشت پیش حارث آمد و گفت: ای ابو عامر خوابی دیده ام که آن را خوش نمی دارم، من سوار شتر خود میان خواب و بیداری و گویی در بیداری چنین دیدم که در این وادی شما از بالا به پایین خون جاری است. حارث گفت: هیچکس به راهی ناخوشتر از این راه که می روم نرفته است. ضمضم گفت: به خدا من برای تو چنین مصلحت می بینم که باز نشینی. حارث گفت: اگر این سخنت را پیش از آنکه بیرون می آمدم شنیده بودم یک گام هم بر نمی داشتم، اینک از این سخن در گذر و به آگهی قریش مرسان که آنان هر کسی را که از حرکت بازشان دارد متهم می سازند. ضمضم این خبر را در بطن یأجج به حارث داده بود. گویند: خردمندان قریش رفتن به بدر را ناخوش داشتند و برخی به سراغ برخی دیگر رفتند. از جمله کسانی که در آن کار درنگ می کردند و تردید داشتند حارث بن عامر و امیة بن خلف و عتبه و شیبه دو پسر ربیع و حکیم بن حزام و ابو البختری و علی بن امیة بن خلف و عاص بن منبه بودند. سرانجام ابو جهل آنان را متهم به ترس کرد.
عقبة بن ابی معیط و نضر بن حارث بن کلده هم ابو جهل را یاری می دادند و آنان را به خروج تشویق می کردند و می گفتند این ترس و بیم و خودداری از خروج کار زنان است، و می گفتند همگی هماهنگ شوید. قریش هم می گفتند نباید هیچکس از دشمنان را پشت سر خود- در مکه- باقی بگذارید.
واقدی می گوید: از چیزهایی که دلیل بر کراهت حارث بن عامر و عتبه و شیبه برای بیرون شدن به جنگ بدر دارد یکی هم این است که نه هیچیک آنان به کسی مرکبی داد و نه کسی را سوار کردند. اگر کسی از هم پیمانها که در شمار ایشان بود و مرکب نداشت پیش آنان می آمد و مرکب از آنان می خواست می گفتند: اگر مال داری و می خواهی حرکت کنی چنان کن، و گرنه بر جای خود باش و این موضوع در حدی بود که قریش هم دانستند.
واقدی می گوید: و چون قریش تصمیم به خروج و حرکت گرفتند از دشمنی و ستیز میان خود و قبیله بنی بکر یاد آوردند و ترسیدند که آنان بر کسانی که در مکه باقی می گذارند حمله آورند، و از همه بیشتر عقبة بن ربیعة از این موضوع بیم داشت و می گفت: ای گروه قریش بر فرض که شما بر آنچه می خواهید پیروز شوید، ما نسبت به کسانی که اینجا می مانند و زنان و کودکان و افراد ناتوان هستند تأمین نداریم. در این باره نیک بیندیشید و رایزنی کنید. ابلیس به صورت سراقة بن جعشم مدلجی برای ایشان ظاهر شد و گفت: ای گروه قریش شما شرف و مکانت مرا در قوم من می دانید، من متعهد می شوم اگر قبیله کنانه بخواهند کاری را که ناخوش دارید نسبت به شما انجام دهند از عهده برآیم. عتبه آرام گرفت و ابو جهل به او گفت: دیگر چه می خواهی این سالار کنانه است که پناه افرادی که باقی می مانند خواهد بود. عتبه گفت: دیگر چیزی نیست و من بیرون خواهم آمد. واقدی می گوید: آنچه میان بنی کنانة و قریش بود، چنین است که پسر بچه ای از حفص بن احنف یکی از افراد خاندان بنی معیط بن عامر بن لوی به جستجوی شتر گم شده ای بیرون شد. او پسرکی بود که بر سر زلف و کاکل و بر تن جامه ای زیبا داشت و خوش چهره بود. پسرک از کنار عامر بن یزید بن عامر بن ملوّح بن یعمر که یکی از سران بنی کنانه و ساکن ضجنان- نام کوهی نزدیک مکه- بوده است گذشت. عامر به او گفت: پسر تو کیستی گفت: پسر حفص بن احنفم. عامر گفت: ای بنی بکر مگر شما از قریش خونی نمی خواهید گفتند: چرا. گفت: هر کس این پسر را به جای مردی هم بکشد حسابش را کامل گرفته است. مردی از بنی بکر که خونی از قریش می خواست آن پسر را تعقیب کرد و کشت. قریش در آن باره اعتراض و گفتگو کردند. عامر بن یزید گفت: ما خونهای بسیاری بر عهده شما داریم، چه می خواهید اگر می خواهید دیه هایی را که ما از شما می خواهیم بپردازید تا ما هم آنچه را بر عهده ماست بپردازیم. و اگر می خواهید این خونی است که ریخته شده است و مردی در قبال مردی. و اگر می خواهید شما از آنچه بر ما دارید بگذرید ما هم از آنچه بر شما داریم می گذریم. خون آن پسر بچه در نظر قریش خوار آمد و گفتند: راست می گوید، مردی به مردی. و خون او را مطالبه نکردند. در این میان برادر آن پسر مکرز بن حفص در مر الظهران به طور ناگهانی به عامر بن یزید برخورد که سوار بر شتر خویش بود.
عامر بن یزید سالار بنی بکر بود، مکرز همین که عامر را دید گفت: اینک پس از آنکه به اصل چیزی رسیده ام چرا در جستجوی آثارش باشم. او که شمشیر به دست داشت شتر خود را خواباند و بر عامر حمله کرد و او را کشت و شبانه به مکه آمد و شمشیر عامر بن یزید را بر پرده های کعبه آویخت. بامداد آن شب که قریش شمشیر عامر را بر پرده های کعبه دیدند دانستند مکرز بن حفص او را کشته است که قبلا از او در این باره سخنی شنیده بودند. بنی بکر هم از کشته شدن سالار خویش افسرده و بی تاب شدند و آماده بودند که در قبال او دو یا سه تن از سران قریش را بکشند. در همین حال خبر کاروان و فریاد خواهی رسید و بدین سبب بود که قریش از بنی بکر نسبت به زنان و کودکانی که در مکه می ماندند نگران بودند و چون سراقه از زبان شیطان چنان گفت قریش گستاخ شدند.
واقدی می گوید: قریش شتابان بیرون رفتند و همراه خود زنان آوازه خوان همراه با ساز و برگ نوازندگی بردند. ساره کنیز عمرو بن هاشم بن عبد المطّلب و عزه کنیز اسود بن مطّلب و فلانه کنیز امیة بن خلف را همراه بردند و آنان در همه منازل طول راه آواز می خواندند. قریش شتران پروار می کشتند، با سپاه و به قصد جنگ حرکت کردند. نهصد و پنجاه جنگجو بودند، صد اسب هم برای خود نمایی و تکبر یدک می کشیدند، همانگونه که خداوند متعال در کتاب خود فرموده است «و مباشید چون آن کافران که از خانه های خود به قصد سرکشی و نمایش به مردم بیرون آمدند» و ابو جهل می گفت: آیا محمد می پندارد که او و اصحابش از ما به همان بهره می رسند که در نخله رسیدند، به زودی خواهد دانست که ما کاروان خود را حفظ می کنیم یا نه.
می گوید [ابن ابی الحدید ]:سریه نخله، سریه ای است که پیش از جنگ بدر صورت گرفت و امیرش عبد الله بن جحش بود و در آن سریه عمرو بن حضرمی هم پیمان بنی عبد شمس کشته شد. او را واقد بن عبد الله تمیمی با تیری که به او زد کشت. حکم بن کیسان و عثمان بن عبد الله بن مغیره هم اسیر شدند و مسلمانان شتران ایشان را که پانصد شتر بود به غنیمت در ربودند. پیامبر (ص) آن غنایم را به پنج بخش کرد و چهار صد شتر را میان مسلمانانی که در آن سریه شرکت داشتند و شمارشان دویست تن بود تقسیم فرمود که به هر مرد دو شتر رسید. واقدی می گوید: اسبها در اختیار توانگران و نیرومندان ایشان بود، سی اسب در خاندان مخزوم بود. شمار شتران هفتصد بود. اسب سواران همگی زره بر تن داشتند و شمارشان صد بود. علاوه بر آن میان پیادگان هم کسانی زره داشتند.
واقدی می گوید: ابو سفیان همراه کاروان همچنان پیش می آمد. او و یارانش همین که نزدیک مدینه رسیدند به شدت ترسیدند. به نظر آنان مدت خبر بردن ضمضم و بیرون آمدن قریش بسیار دیر شده بود. چون شبی فرا رسید که فردای آن کنار آب بدر می رسیدند شتران متوجه رسیدن به آب بودند، کاروانیان آن شب را در محلی دورتر از بدر مانده بودند و در این فکر بودند که اگر مورد حمله قرار نگیرند فردا صبح در بدر باشند. ولی شتران برای رسیدن به آب آرام نداشتند. ناچار به آنان پای بند زدند، حتی به برخی از شتران دو پای بند زدند ولی آنان از شوق رسیدن به آب نعره می کشیدند. با اینکه نیازی نداشتند، که روز قبل آب خورده بودند. کاروانیان می گفتند: عجیب است که این شتران از هنگام بیرون آمدن از مکه تا کنون چنین نکرده بودند. کاروانیان نقل می کردند که در آن شب چنان تاریکی سختی ما را فرا گرفت که هیچ چیز نمی دیدیم.
واقدی می گوید: بسبس بن عمرو و عدیّ بن ابی الزغباء هم که برای کسب خبر به بدر آمده بودند در قبیله مجدّی بن عمر فرود آمدند و چون کنار آب بدر رسیدند شتران خود را نزدیک چاه خواباندند و مشکهای خود را به منظور آب گیری برداشتند، در همین حال شنیدند دو زن جوان که نام یکی از ایشان برزه و از زنان جهینه بودند با یکدیگر سخن می گویند. برزه درباره یک درهمی که از زن دیگر طلب داشت سخن می گفت. او می گفت صبر کن کاروان فردا یا پس فردا اینجا خواهد رسید. مجدیّ بن عمر هم که حرف او را شنید گفت راست می گوید. بسبس و عدی همین که این سخن را شنیدند حرکت کردند که به حضور پیامبر (ص) برگردند و در عرق الظبیه به حضور رسول خدا رسیدند و خبر را به اطلاع رساندند.
واقدی می گوید: کثیر بن عبد الله بن عمرو بن عوف مزنی از قول پدرش از جدش که یکی از بسیار گریه کنندگان بود نقل می کرد که پیامبر (ص) می فرموده است: موسی (ع) این تنگه روحاء را همراه هفتاد هزار تن از بنی اسرائیل پیموده است و همگان در مسجدی که در عرق الظبیه است نماز گزارده اند.
واقدی می گوید: عرق الظبیه در دو میلی [حدود 3 کیلومتر ]روحاء بر جانب مدینه و در سمت راست جاده به طرف مدینه است.
واقدی می گوید: ابو سفیان صبح زود آن شب، در حالی که از کمین می ترسید، پیش از کاروان به بدر آمد و به مجدیّ بن عمر گفت: آیا احساس نکردی کسی اینجا باشد، و کسی را ندیده ای تو می دانی که در مکه هیچ مرد و زن قرشی نیست مگر آنکه از بیست درهم تا هر چند بیشتر در این کاروان سرمایه گذاری کرده است و با ما فرستاده است، اگر تو اخبار دشمن را از ما پوشیده بداری تا دنیا دنیاست و دریا خروشان، هیچکس از قریش با تو آشتی نخواهد کرد. مجدیّ گفت: به خدا سوگند من هیچکس را که نشناسم اینجا ندیدم و در فاصله میان تو تا مدینه هم دشمنی نیست که اگر می بود بر ما پوشیده نمی ماند، وانگهی من بر تو پوشیده نمی داشتم. فقط دو سوار دیدم که اینجا آمدند و شتران خود را خواباندند- مجدیّ در همین حال اشاره به جایی می کرد که شتران آن دو زانو بر زمین زده بودند- و با مشکهای خود آب برداشتند رفتند. ابو سفیان خود را به جایی که شتران خوابیده بودند رساند و چند پشکل را شکافت و چون هسته خرما داشت، گفت: به خدا سوگند این نشانه علوفه یثرب است و این دو تن جاسوسان محمد بوده اند و از یاران او، و من این قوم را نزدیک می بینم. این بود که کاروان را به سرعت راند و بدر را سمت چپ خویش قرار داد و به طرف ساحل پیش رفت. قریش هم از مکه پیش می آمدند، در هر آبشخور فرو می آمدند، شتران پروار می کشتند، و هر کسی را که پیش ایشان می آمد اطعام می کردند.
همچنانکه در راه بودند عتبه و شیبه خود را عقب می کشیدند و در حال شک و تردید بودند، ضمن گفتگو یکی از آن دو به دیگری گفت: آیا خواب عاتکه دختر عبد المطلب را به خاطر داری، من از آن ترسیدم و بیم دارم، دیگری گفت: دوباره آن را برای من بگو و او شروع به گفتن کرد، در همین حال ابو جهل به ایشان رسید و پرسید: درباره چه چیزی گفتگو می کردید گفتند: درباره خواب عاتکه. ابو جهل گفت: شگفتا از فرزندان عبد المطلب به این بسنده نکردند که مردانشان برای ما پیامبری و پیشگویی کنند که اینک زنان ایشان هم برای ما پیامبری و پیشگویی می کنند. به خدا سوگند اگر به مکه برگردیم با آنان چنین و چنان خواهیم کرد. عتبه گفت: برای آنان حق خویشاوندی نزدیک محفوظ است آنگاه یکی از آن دو برادر به دیگری گفت: آیا عقیده نداری برگردیم ابو جهل گفت: اینک که مقداری از راه را پیموده اید می خواهید برگردید و قوم خود را یاری ندهید و آنان را خوار سازید، آن هم پس از اینکه خونهایی را که طلب دارید مقابل چشم می بینید شاید تصور می کنید که محمد و یارانش به ملاقات خصوصی شما می آیند، به خدا سوگند هرگز چنین نیست. وانگهی یکصد و هشتاد تن همراه منند که همگان خویشاوندان و افراد خانواده من هستند که چون بار بگشایم و فرود آیم چنان می کنند، و چون بار بندم و حرکت کنم همانگونه رفتار می کنند. اگر شما دو نفر می خواهید برگردید چنان کنید. عتبه و شیبه گفتند: به خدا سوگند که خود و قوم خود را به هلاکت می افکنی.
پس از آن عتبه به برادرش شیبه گفت: این ابو جهل مردی شوم و نافرخنده است وانگهی خویشاوندی ما را با محمد ندارد. از طرفی فرزند من هم همراه محمد است، بیا برگردیم و به سخن او اعتنا مکن.
می گویم: مقصود از این سخن عتبه که می گوید فرزندم همراه محمد است، ابو حذیفة پسر عتبه است که مسلمان شده بود و در جنگ بدر در التزام رکاب رسول خدا (ص) بود.
واقدی می گوید: شیبه گفت: ای ابو الولید اینک پس از آنکه مقداری راه را پیموده ایم اگر برگردیم مایه سرزنش و دشنام است و همچنان به راه ادامه دادند. شامگاه به جحفه رسیدند، جهیم بن صلت بن مخرمة بن مطلب بن عبد مناف خوابید و خوابی دید و گفت: میان خواب و بیداری بودم، دیدم مردی که سوار بر اسب بود و شتری هم همراه داشت آمد و کنار من ایستاد و گفت: عتبة بن ربیعة و شیبة بن ربیعه و زمعة بن اسود و امیة بن خلف و ابو البختری و ابو الحکم- ابو جهل- و نوفل بن خویلد همراه مردانی دیگر که از اشراف قریش بودند و نامشان را برد کشته شدند و سهیل بن عمرو اسیر شد و حارث بن هشام از برادرش گریخت. در همین حال گوینده ای می گفت: به خدا سوگند ایشان را همان گروهی می پنداریم که به کشتارگاههای خود می روند. آنگاه دیدم آن مرد ضربتی زیر گلوی شتر خود زد و آن را میان لشگر رها کرد- و هیچ خیمه ای از خیمه های لشکرگاه باقی نماند مگر اینکه از خون آن شتر آغشته شد- . ابو جهل گفت: این هم پیشگو و پیامبری دیگر از فرزندان عبد مناف به زودی فردا خواهی دانست چه کسی کشته خواهد شد، ما یا محمد و یارانش. قریشیان هم به جهیم گفتند: شیطان در خواب ترا بازی داده است و به زودی فردا خلاف آنچه را که در خواب دیده ای خواهی دید. گوید: عتبه با برادر خود شیبة خلوت کرد و گفت: آیا نمی خواهی برگردی این خواب هم مانند خواب عاتکه است و همچون سخن عدّاس است و به خدا سوگند عدّاس به ما دروغ نگفته است و به جان خودم سوگند که اگر محمد دروغگو باشد افراد دیگری در عرب هستند که شر او را از ما کفایت کنند، و اگر راستگو باشد ما کامیاب ترین اعراب به وجود او خواهیم بود که خویشاوندان نزدیک و پاره تن اوییم.
شیبه گفت: چنان است که تو می گویی، آیا می توانیم از میان مردم لشکرگاه برگردیم در همین حال که آن دو چنین می گفتند ابو جهل رسید و پرسید آهنگ چه دارید گفتند: بازگشت، مگر خواب عاتکه و خواب جهیم بن صلت و سخنان عداس را به ما نشنیدی گفت: شما دو تن قوم خود را خوار و زبون خواهید کرد. آن دو هم به ابو جهل گفتند: به خدا سوگند که تو خود و قومت را به هلاک خواهی انداخت، و با وجود این بر همان حال به راه خود ادامه دادند.
واقدی می گوید: و چون ابو سفیان کاروان را در برد و دانست که آن را و مردم همراهش را از خطر نجات داده است، قیس بن امرو القیس را که از مکه همراه کاروان بود و از کاروانیان به حساب می آمد پیش قریش گسیل داشت و به آنان فرمان بازگشت داد و گفت: کاروان و کالاهای شما از خطر جست، خود را با مردم یثرب درگیر مکنید و به کشتن مدهید، که شما را خواسته و هدفی غیر از این نبوده است، بیرون آمده اید که کاروان و اموال خود را پاس دارید و خداوند آن را نجات بخشیده است. ابو سفیان به قیس گفت: و اگر این موضوع را نپذیرفتند باید موضوع دیگری را که برگرداندن کنیزکان آوازه خوان است حتما انجام دهند. قیس بن امرو القیس آنچه با قریش گفتگو کرد از بازگشت خود داری کردند و گفتند کنیزکان آوازه خوان را به زودی برمی گردانیم، و ایشان را از جحفة برگرداندند.
می گوید [ابن ابی الحدید ]:نمی دانم مقصود ابو سفیان از فرمان دادن به برگرداندن کنیزکان آوازه خوان چه بوده است و حال آنکه خود ابو سفیان در جنگ احد آنان را همراه خود برد تا قریش را به خونخواهی تحریض کنند و آواز بخوانند و دایره و دف بزنند، چگونه از این کار در جنگ بدر نهی می کند و حال آنکه خود در جنگ احد آن را انجام می دهد. من خیال می کنم هر کس در این کار تأمل کند می داند که برای قریش در جنگ بدر امکان انتقام گیری فراهم نبوده است زیرا میان آنان سستی و زبونی و کار را بر دیگری واگذاشتن و خوش نداشتن جنگ و دوست داشتن بازگشت و دون همتی و سست رأیی ریشه دوانده بود، وانگهی بنی زهره و کسان دیگری هم از میان راه بازگشتند و اختلاف نظر آنان درباره جنگ چنان بود که اگر با مردمی ترسو و غیر شجاع هم رو به رو می شدند، پاره ای از این گرفتاریها که بر شمردیم برای شکست ایشان کافی بود، تا چه رسد به اینکه آنان می خواستند با افراد قبیله های اوس و خزرج که شجاع ترین قبایل عربند رو به رو شوند. علی بن ابی طالب (ع) و حمزة بن عبد المطلب هم که شجاع ترین افراد بشرند و گروهی از مهاجران که همگی دلیران نامدارند با اوس و خزرج بودند و سالار همگان محمد بن عبد الله بوده است که رسول خدا و فرا خواننده به حق و عدل و توحید و مؤید به نیروی خداوندی است، بگذر از اینکه همانگونه که قرآن فرموده است فرشتگان آسمان هم در جنگ بدر به یاری مسلمانان شتافته اند. واقدی می گوید: فرستاده ابو سفیان در هدّة که نام جایی در هفت میلی گردنه عسفان و سی و نه میلی مکه است پیش ابو سفیان برگشت و به او خبر داد که قریش رفتند، ابو سفیان گفت: وای بر قوم من این کار عمرو بن هشام- ابو جهل- است که خوش نمی دارد برگردد زیرا بر مردم ریاست می کند و ستم می ورزد و ستمکاری مایه کاستی و نا فرخندگی است و اگر یاران محمد نیکو و با درستی حرکت کنند ما زبون شدیم و آنان وارد مکه هم خواهند شد.
واقدی می گوید: ابو جهل گفت: به خدا سوگند بر نمی گردیم تا وارد بدر شویم- بدر در دوره جاهلی یکی از محلهای اجتماع اعراب بود و بازاری داشت- و باید آنجا برسیم و سه روز اقامت کنیم، پرواریها بکشیم و اطعام کنیم و شراب بیاشامیم و نوازندگان برای ما بنوازند و آواز بخوانند تا آنکه عرب همواره از ما بترسد.
قریش همینکه از مکه بیرون آمدند فرات بن حیان عجلی را پیش ابو سفیان فرستادند تا خبر بیرون آمدن و مسیرشان را به اطلاع او برساند و بگوید چه چیزها فراهم ساخته اند، ولی او از راهی رفت که غیر از راه ابو سفیان بود که ابو سفیان از راه کناره و ساحلی بر می گشت و فرات از شاهراه معمولی رفت.
فرات در جحفه به مشرکان قریش پیوست و گفتار ابو جهل را شنید که می گفت بر نمی گردیم، فرات به ابو جهل گفت: من در قبال تو دیگر رغبتی به آنان ندارم و آن کس که امکان خونخواهی خود را نزدیک ببیند و برگردد ناتوان است، این بود که فرات با قریش رفت و ابو سفیان را رها ساخت. فرات روز جنگ بدر زخمهای بسیاری برداشت و پیاده گریخت و می گفت: هیچ کاری را اینچنین نافرخنده ندیدم و همانا که ابو جهل و کار او نافرخنده است.
واقدی می گوید: اخنس بن شریق که نام اصلی او ابیّ است و هم پیمان بنی زهره بود به بنی زهره گفت: خداوند کاروان و اموال شما را نجات داد، و سالارتان مخرمة بن نوفل هم رهایی یافت. شما برای این بیرون آمدید که از او و اموالش دفاع کنید، محمد هم مردی از شما و پسر خواهرتان است، اگر پیامبر باشد شما با انتساب به او از همگان نیک بخت تر خواهید بود و اگر دروغگو باشد، بگذارید کس دیگری غیر از شما عهده دار کشتن او باشد که بهتر از آن است که خودتان خواهر زاده خویش را بکشید، برگردید، ترس و بدنامی آن را هم به گردن من بگذارید، شما را چه نیازی است که در کاری که برای شما مهم نیست بیرون روید، آنچه را که این مرد یعنی ابو جهل می گوید رها کنید که او هلاک کننده قوم خود و شتابان در تباهی ایشان است.
بنی زهره از اخنس بن شریق که میان ایشان مورد احترام بود و رأی او را فرخنده می دانستند اطاعت کردند و به او گفتند اینک برای بازگشت چه چاره اندیشی کنیم تا بتوانیم باز گردیم اخنس گفت: امروز را همراه ایشان می رویم، من شبانگاه خود را از شتر خویش فرو می افکنم و شما بگویید اخنس را چیزی گزید، و چون به شما گفتند بروید و حرکت کنید بگویید ما نمی توانیم از این دوست و سالار خود جدا شویم تا ببینیم زنده می ماند یا می میرد و اگر مرد او را به خاک بسپریم و همینکه آنان رفتند ما به مکه بر می گردیم. بنی زهره همینگونه رفتار کردند و فردا که ایشان را در ابواء در حال بازگشت دیدند، برای مردم روشن شد که بنی زهره باز گشته اند، و هیچکس از بنی زهره در جنگ بدر شرکت نکرد. آنان صد تن بودند و گفته اند کمتر از صد بوده اند و همین صحیح تر است. برخی هم گفته اند ایشان سیصد تن بوده اند ولی این موضوع ثابت شده نیست.
واقدی می گوید: عدی بن ابی الزغباء در حالی که از بدر به مدینه برمی گشت و سواران و مسافران بر گرد او پراکنده بودند چنین سرود: ای بسبس برای جنگ سینه شتران را بر پا دار، همانا اشراف قوم بازداشته نمی شوند، بردن آنان به شاهراه زیرکانه تر است، خداوند نصرت فرمود و اخنس گریخت. واقدی می گوید: ابو بکر بن عمر بن عبد الرحمان بن عبد الله بن عمر بن خطاب برایم نقل کرد و گفت بنی عدی نخست که بانگ حرکت کردن برخاسته بود با قریش بیرون آمده بودند ولی چون به گردنه لفت رسیدند سحرگاه خود را به کنار دریا کشاندند و آهنگ مکه کردند. ابو سفیان با آنان برخورد کرد و گفت: ای بنی عدی چگونه برگشته اید نه همراه کاروانید و نه همراه سپاه. گفتند: تو برای قریش پیام فرستادی که برگردند. گروهی برگشتند و گروهی رفتند. و بدینگونه هیچکس از بنی عدی هم در جنگ بدر شرکت نکرد. و گفته اند ابو سفیان با آنان در مر الظهران برخورد کرد و این سخن را گفت.
واقدی می گوید: و اما پیامبر (ص) به راه خود ادامه داد و صبح زود چهاردهم رمضان در عرق الظبیه بود. در این هنگام مردی عرب از سوی تهامه آمد. یاران پیامبر (ص) به او گفتند: آیا می دانی ابو سفیان بن حرب کجاست گفت: از او خبری ندارم، گفتند: بیا به رسول خدا سلام کن. گفت: مگر میان شما کسی رسول خداوند است گفتند: آری. مرد عرب پرسید: کدامتان رسول خدایید گفتند: این. او به پیامبر (ص) گفت: آیا تو رسول خدایی فرمود: آری. گفت: اگر راست می گویی در شکم این ماده شتر من چیست- کره اش نر است یا ماده- سلمة بن سلامة بن وقش به مرد عرب گفت: خودت با او نزدیکی کرده ای و از تو باردار است. پیامبر (ص) را این سخن سلمة بن سلامة بن وقش خوش نیامد و از او روی برگرداند.
واقدی می گوید: پیامبر (ص) به راه خود ادامه داد و شب چهارشنبه نیمه رمضان در روحاء بود و به یاران خود فرمود: اینجا سجاسج یعنی وادی روحاء و بهترین وادیهای عرب است. پیامبر (ص) در روحاء نماز شب گزارد و چون سر از رکوع رکعت آخر برداشت کافران را لعنت و برایشان نفرین فرمود و عرضه داشت: پروردگارا اجازه مفرمای ابو جهل بن هشام که فرعون این امت است و زمعة بن اسود بگریزند. خدایا چشم پدر زمعه را بر او بگریان، خدایا چشم پدرش را کور فرمای، بار خدایا سهیل بن عمرو مگریزد. سپس برای قومی از قریش دعا فرمود و چنین عرضه داشت: بار خدایا سلمة بن هشام و عیاش بن ابی ربیعه و مؤمنان مستضعف را رها فرمای. در آن هنگام برای ولید بن ولید دعا نفرمود، ولید در جنگ بدر اسیر شد و چون پس از جنگ بدر به مکه برگشت مسلمان شد و آهنگ مدینه کرد، او را گرفتند و زندانی کردند و در آن هنگام پیامبر (ص) برای او هم دعا فرمود.
واقدی می گوید: خبیب بن یساف مردی شجاع بود که از اسلام آوردن خود داری کرده بود ولی چون پیامبر (ص) برای بدر بیرون آمدند، او و قیس بن محرّث که نام پدرش را حارث هم گفته اند در حالی که بر آیین خود بودند بیرون آمدند و در عقیق به پیامبر رسیدند. خبیب سرا پا پوشیده در آهن بود و روی خود را هم با مغفر پوشانده بود.
پیامبر (ص) او را از زیر مغفر شناخت و به سعد بن معاذ که کنارش بود فرمود: این خبیب بن یساف نیست سعد گفت: آری. خبیب جلو آمد و تنگ ناقه پیامبر (ص) را به دست گرفت، پیامبر (ص) به او و قیس بن محرث فرمود: چه چیزی شما را همراه ما بیرون آورده است خبیب گفت: خواهر زاده و در پناه ما هستی، ما همراه قوم خود برای غنیمت بیرون آمده ایم. پیامبر (ص) فرمود: کسی که بر آیین ما نیست نباید با ما بیرون آید.
خبیب گفت: قوم من می داند که من در جنگ دلیر و آزموده و جنگجویم، اینک اسلام نمی آوردم و برای کسب غنیمت همراه تو جنگ می کنم. پیامبر (ص) فرمود: نه، نخست مسلمان شو و سپس جنگ کن. چون به روحاء رسیدند، خبیب به حضور پیامبر (ص) آمد و گفت: ای رسول خدا من تسلیم فرمان خدای جهانیان شدم و گواهی می دهم که تو رسول خدایی. پیامبر (ص) خوشحال شد و فرمود: در جنگ شرکت کن و او در جنگ بدر و دیگر جنگها پر کار بود. اما قیس بن حارث- محرث- آنجا مسلمان نشد و به مدینه برگشت و چون پیامبر (ص) از بدر مراجعت فرمود مسلمان شد و در جنگ احد شرکت کرد و کشته شد.
واقدی می گوید: چون پیامبر (ص) از مدینه بیرون آمد یک یا دو روز روزه گرفت و سپس منادی آن حضرت ندا داد که ای گروه سرکشان من روزه گشادم شما هم روزه بگشایید و این بدان سبب بود که پیش از آن فرمان داده بود روزه بگشایند و نگشاده بودند.
می گوید [ابن ابی الحدید ]:این راز نبوت و ویژگی آن است و هرگاه کسی دقت کند می بیند که دوستی پیامبر (ص) و دوستی اطاعت از او و پذیرش فرمانش چنان بوده که کار دشواری مثل روزه گرفتن را برای آنان مقرر فرموده است و آنان چنان با محبت و توجه آن را می پذیرند که چون آن حکم را از ایشان بر می دارد، و وجوب آن را- در سفر- ساقط می فرماید، آن کار را خوش نمی دارند و از خود ساقط نمی کنند مگر پس از تأکید تمام. این موضوع مهم تر از معجزات و کارهای خارق العاده است، بلکه خود این معجزه ای مهم تر از شکافتن دریا و مبدل ساختن عصا به اژدهاست.
واقدی می گوید: پیامبر (ص) همچنان به راه خود ادامه داد و همینکه نزدیک بدر رسید از خبر آمدن قریش آگاه شد و مردم را از حرکت قریش آگاه فرمود و با آنان رایزنی کرد و نظرشان را خواست. ابو بکر برخاست و سخن گفت و نیکو گفت، سپس عمر برخاست و سخنی نیکو گفت و چنین افزود که ای رسول خدا، این قریش است که به خدا سوگند از هنگامی که عزت یافته اند هیچگان زبون نشده اند و از هنگامی که کافر شده اند ایمان نیاورده اند و به خدا سوگند که عزت خود را از دست نمی دهد و با تو به سختی جنگ خواهد کرد. باید برای آن آماده شوی و ساز و برگش را فراهم سازی. سپس مقداد بن عمرو برخاست و گفت: ای رسول خدا برای انجام فرمان خداوند حرکت فرمای و ما همراه تو هستیم. به خدا سوگند ما آنچنان که بنی اسرائیل به پیامبر خود گفتند: «تو و خدایت بروید و جنگ کنید و ما اینجا نشستگانیم» نمی گوییم بلکه عرضه می داریم، تو و خدایت بروید و جنگ کنید و ما هم همراه شما جنگ کنندگانیم. سوگند به کسی که ترا به حق مبعوث فرموده است اگر ما را به برک الغماد ببری همراه تو خواهیم آمد. برک الغماد در فاصله پنج شب راه از مکه از راه کناره و هشت شب راه از مکه در راه یمن قرار دارد.
پیامبر (ص) پاسخی پسندیده به مقداد داد و برای او دعای خیر فرمود. آنگاه پیامبر (ص) باز فرمود: ای مردم آرای خود را به من بگویید و مقصود آن حضرت انصار بودند، که گمان می فرمود انصار جز در مدینه او را یاری نمی دهند و این به آن سبب بود که انصار شرط کرده بودند که همانگونه که از خود و فرزندان خود دفاع می کنند از آن حضرت دفاع خواهند کرد، این بود که پیامبر (ص) باز هم فرمود: رایزنی کنید و آرای خود را به من عرضه دارید. در این هنگام سعد بن معاذ برخاست و گفت: من از جانب انصار پاسخ می دهم و ای رسول خدا گویی ما را اراده فرموده ای فرمود: آری. سعد گفت: شاید لازم باشد از کاری که به تو وحی شده است با وحی به کار دیگری روی آوری، به هر حال ما به تو ایمان آورده ایم و ترا تصدیق کرده و گواهی داده ایم که آنچه آورده ای و برای آن آمده ای بر حق است و عهد و پیمان استوار خود را به شنیدن و فرمانبرداری با تو بسته ایم. اینک ای پیامبر خدا به هر کاری که اراده فرموده ای قیام کن و سوگند به کسی که ترا به حق گسیل فرموده است اگر پهنه این دریا را بپیمایی و در آن فرو شوی همگان با تو خواهیم بود حتی اگر فقط یک تن از ما باقی بماند. اینک به هر کس که می خواهی بپیوند و از هر کس که می خواهی بگسل و آنچه از اموال ما می خواهی بگیر که هر چه را بگیری برای ما خوشتر از آن است که باقی بگذاری، سوگند به کسی که جان من در دست اوست با آنکه این راه را هرگز نپیموده ام و مرا به آن علمی نیست اگر فردا با دشمن خویش رویاروی شویم ناخوش نمی داریم که ما در جنگ شکیبا و به هنگام رویارویی راست و استواریم و شاید خداوند کاری از ما به تو ارائه دهد که چشمت به آن روشن شود.
واقدی می گوید: محمد بن صالح از عاصم بن عمر بن قتادة از محمود بن لبید نقل می کرد که در آن روز سعد بن معاذ گفت: ای رسول خدا گروهی از قوم ما در مدینه مانده اند که محبت ما نسبت به تو از آنان بیشتر نیست و ما مطیع تر و راغب تر از آنان به جهاد نیستیم. اگر، ای رسول خدا آنان می پنداشتند که تو با دشمن رویاروی می شوی هرگز از همراهی با تو باز نمی ایستادند ولی آنان پنداشتند که فقط کاروان خواهد بود و بس. اینک برای تو سایبانی می سازیم و مرکوبهای ترا پیش تو آماده می داریم، آنگاه ما با دشمن رویاروی می شویم، اگر خدایمان عزت و بر دشمنان پیروزی داد که همان چیزی است که دوست می داریم و اگر کار بر گونه ای دیگر شد، تو سوار مرکبهای خود می شوی و به کسانی که پشت سر ما- در مدینه- هستند می پیوندی. پیامبر (ص) به او پاسخی پسندیده داد و فرمود: امید است که خداوند خیر مقدر فرماید.
واقدی می گوید: چون سعد رأی خود را اظهار داشت و سخنش تمام شد پیامبر فرمود: در پناه برکت خداوند حرکت کنید که خداوند پیروزی بر یکی از دو طایفه- کاروان یا قریش- را به من وعده فرموده است. به خدا سوگند گویی هم اکنون بر کشتارگاههای آن قوم می نگرم.
واقدی می گوید: گفته اند که پیامبر (ص) در آن هنگام محل کشته شدن آنان را به ما نشان داد و فرمود: اینجا محل کشته شدن فلان است و اینجا محل کشته شدن بهمان، و هیچکس از همان محلی که پیامبر (ص) نشان داده بود مستثنی نگشت. گوید: در این هنگام مسلمانان دانستند که با جنگ رویاروی خواهند بود و کاروان گریخته است و به سبب گفتار پیامبر (ص) آرزوی پیروزی داشتند.
واقدی می گوید: پیامبر (ص) آن روز درفشها را که سه درفش بود بر افراشت و سلاحها را آشکار ساخت و حال آنکه از مدینه بدون اینکه درفش برافراشته باشد بیرون آمده بود. پیامبر (ص) همچنان که با قتادة بن نعمان و معاذ بن جبل در حال حرکت بود به سفیان ضمری برخورد، پیامبر (ص) از او پرسید: تو کیستی ضمری گفت: شما کیستید پیامبر (ص) فرمود: تو به ما خبر بده ما هم به تو خبر می دهیم. گفت: باشد این به آن. پیامبر فرمود: آری. ضمری گفت: از هر چه می خواهید بپرسید. پیامبر (ص) به او فرمود: درباره قریش به ما خبر بده. ضمری گفت: به من خبر رسیده است که ایشان فلان روز از مکه بیرون آمده اند، اگر این خبر درست باشد آنان باید کنار همین وادی باشند ضمری گفت: حالا بگویید شما کیستید پیامبر (ص) فرمود ما از آب هستیم و با دست خود به عراق اشاره فرمود. ضمری گفت: عجب از آب هستید کدام آب آب عراق یا جای دیگر و پیامبر (ص) پیش یاران خود برگشت. واقدی می گوید هر دو گروه آن شب را سپری کردند بدون اینکه هر یک از جای دیگری آگاه باشد که میان آنان تپه های نسبتاً مرتفع شنی قرار داشت.
واقدی می گوید: پیامبر (ص) از کنار دو کوه عبور کرد و پرسید نام آن دو چیست گفتند: مسلح و مخری. فرمود: چه کسانی در آن ساکنند گفتند: بنی نار و بنی حراق. از آنجا گذشت و آن دو کوه را سمت چپ خویش قرار داد. در این هنگام بسبس بن عمرو و عدی بن ابی الزغباء به حضور ایشان رسیدند و گزارش کار قریش را دادند.
پیامبر (ص) شامگاه شب جمعه هفدهم رمضان در وادی بدر فرود آمد- یعنی غروب پنجشنبه شانزدهم رمضان- علی (ع) و زبیر و سعد بن ابی وقاص و بسبس بن عمرو را روانه کرد که از کنار آب بررسی کنند و برای آنان به کوه کوتاهی اشاره کرد و فرمود: امیدوارم کنار چاهی که در دامنه همین کوه کوتاه قرار دارد خیری به دست آورید. آنان به آن سو رفتند و کنار همان چاه شتران آبکش و سقاهای قریش را دیدند و آنان را اسیر کردند، برخی از آنان گریختند و از جمله کسانی که گریخت و او را شناختند عجیر بود. عجیر نخستین کسی بود که خبر پیامبر (ص) و یارانش را برای قریش آورد و فریاد کشید که ای آل غالب این ابن ابی کبشة- پیامبر (ص)- و یاران اویند و سقاهای شما را به اسیری گرفتند. لشگر از این خبر به جنب و جوش افتاد و خبری را که آورد خوش نداشتند.
واقدی می گوید: حکیم بن حزام می گفته است در آن هنگام در خیمه خود بودیم و می خواستیم از گوشت شتر کباب تهیه کنیم و سرگرم آن کار بودیم که ناگاه خبر را شنیدیم و اشتهای ما کور شد و برخی به دیدار برخی دیگر می رفتند. عتبة بن ربیعه مرا دید و گفت: ای ابو خالد هیچکس را نمی شناسم و نمی دانم که راهی شگفت تر از راه ما بپیماید، کاروان ما نجات یافته است و ما به قصد ظلم و ستم به سرزمین قومی آمده ایم و آن را کاری دشوار می بینم در عین حال کسی که اطاعت نشود رأیی ندارد- چه بگویم که کسی فرمان نمی برد- و این نافرخندگی ابو جهل است. آنگاه عتبه به من گفت: آیا بیم آن داری که ایشان بر ما شبیخون زنند گفتم: من از این کار احساس ایمنی نمی کنم، مگر تو احساس امان می کنی گفت: چاره چیست گفتم: امشب را پاسداری می دهیم تا صبح شود و بیندیشید و تصمیم بگیرید. عتبة گفت: آری رأی درست همین است. گوید: آن شب را تا صبح پاسداری دادیم. ابو جهل گفت: این فرمان عتبه است که از جنگ با محمد و یارانش کراهت دارد، و به راستی شگفت آور است، مگر شما گمان می کنید که محمد و یارانش متعرض شما می شوند به خدا سوگند من با خویشاوندان خود گوشه ای جمع می شویم، هیچکس هم از ما پاسداری نکند. او به گوشه ای رفت و بر او باران هم می بارید. عتبه گفت: به هر حال این مرد مایه شومی و نافرخندگی است.
واقدی می گوید: از سقاهایی که کنار آن چاه بودند، یسار، غلام سعید بن عاص و اسلم، غلام منبّه بن حجاج و ابو رافع، غلام امیة بن خلف اسیر شدند و آنان را به حضور پیامبر (ص) بردند. آن حضرت به پا ایستاده و در حال نماز بود. مسلمانان از ایشان پرسیدند کیستند گفتند: ما سقاهای قریشیم که برای آب بردن فرستاده اند. مسلمانان این خبر را خوش نمی داشتند که امیدوار بودند آنان سقاهای ابو سفیان باشند، آنان را زدند و چون ایشان را به ستوه آوردند گفتند: ما از افراد کاروان و سقاهای ابو سفیانیم و کاروان پشت این تپه است و چون این سخن را گفتند از زدن آنان خودداری کردند. پیامبر (ص) نماز خود را سلام داد و فرمود: عجیب است وقتی که به شما راست می گویند آنان را می زنید و هنگامی که دروغ می گویند آنان را رها می کنید. یاران پیامبر (ص) گفتند: ای رسول خدا ایشان می گویند قریش آمده اند. فرمود: کاملا درست می گویند، قریش از شما بر کاروان خود ترسیده اند و برای حفظ آن آمده اند. آنگاه خود روی به سقایان فرمود و پرسید: قریش کجایند گفتند: پشت این تپه ها که می بینید. فرمود: شمارشان چند است گفتند: بسیارند. فرمود: شمارشان چند است گفتند: نمی دانیم. فرمود: چند شتر می کشند گفتند: یک روز ده شتر و یک روز نه شتر. پیامبر (ص) فرمود: شمارشان میان نهصدو
هزار است. سپس به سقاها فرمود: چه اندازه از مردم مکه بیرون آمده اند گفتند: هر کس که توان داشته، بیرون آمده است. پیامبر (ص) روی به مردم کرد و فرمود: مکه پاره های جگر خود را به سوی شما افکنده است.
پیامبر (ص) سپس از ایشان پرسید: آیا کسی هم برگشته است گفتند: آری ابن ابی شریق- اخنس- با بنی زهره برگشته است. پیامبر فرمود: با آنکه خود کامیاب و رهنمون شده نیست آنان را کامیاب ساخته است، هر چند تا آنجا که می دانم با خدا و کتاب خدا ستیزه گر است. پیامبر (ص) سپس پرسید: آیا کس دیگری هم غیر از ایشان برگشته است گفتند: آری، خاندان و اعقاب عدی بن کعب هم برگشته اند. پیامبر (ص) آنان را رها کرد و به یاران خود فرمود: رأی خود را در مورد این جایگاه که در آن فرود آمده ایم باز گو کنید و به من بگویید. حباب بن منذر برخاست و گفت: ای رسول خدا آیا اینجا که فرود آمده ای جایگاهی است که خداوندت فرمان داده و فرود آورده است اگر چنین است که ما را نشاید گامی از آن فراتر یا عقب تر رویم، اگر چاره اندیشی و جنگ و رایزنی است سخن گوییم. رسول خدا فرمود: حتما جنگ و رایزنی و چاره اندیشی است. حباب گفت: در آن صورت اینجا لشگرگاه مناسبی نیست. ما را به نزدیکترین آبهای این قوم ببر که من به همه جا و چاههای آن دانایم، آنجا چاهی است که شیرینی آب آن را می دانم وانگهی آبش چندان فراوان است که فروکش نخواهد کرد، کنار آن حوضی می سازیم و در آن ظرفها را قرار می دهیم و آب می آشامیم و جنگ می کنیم و دهانه چاههای دیگر را با خاک انباشته می کنیم.
واقدی می گوید: ابن عباس می گفته است: جبریل (ع) بر پیامبر (ص) نازل شد و گفت: رأی درست همان است که حباب می گوید. پیامبر (ص) فرمود: ای حباب رأی درست زدی، و برخاست و پیشنهادهای او را انجام داد.
واقدی می گوید: خداوند آن شب آسمان را برانگیخت- باران آمد- دره بدر در جانب مسلمانان نرم و ملایم بود و راه رفتن برای آنان دشوار نبود و حال آنکه در جانب قریش چنان نبود و با آمدن باران قادر به حرکت و کوچ کردن از آن نبودند و میان دو لشکر تپه ها و بر آمدگیهای شنی بود.
واقدی همچنین می گوید: در آن شب بر مسلمانان خواب چیره شد و آسوده خوابیدند و باران چندان نبود که آنان را آزار دهد. زبیر بن عوام می گوید: خداوند آن شب چنان خواب را بر مسلمانان چیره ساخت که من با آنکه سخت پایداری می کردم و زمین زیرم ناهموار بود ولی طاقت نیاوردم و جز خواب چاره نبود. پیامبر (ص) و یارانش هم بر همان حال بودند. سعد بن ابی وقاص می گوید: چنان خوابم گرفت که چانه ام روی سینه ام می افتاد و دیگر چیزی نفهمیدم و به پهلو دراز کشیدم. رفاعة بن رافع بن مالک هم می گوید: چنان خواب بر من چیره شد که خوابیدم و محتلم شدم و آخر شب غسل کردم.
واقدی می گوید: هنگامی که پیامبر (ص) پس از گرفتن سقاها از جایگاه نخست به جای دیگر کوچ فرمود عمار بن یاسر و عبد الله بن مسعود را برای بررسی به اطراف لشکرگاه قریش روانه فرمود. آن دو گرد قریش دوری زدند و برگشتند و گفتند: ای رسول خدا قریش سخت ترسیده اند و بیمناکند، آسمان هم که برایشان به شدت می بارد و آنچنان ترسیده اند که چون اسبها می خواهند شیهه بکشند، بر چهره شان می زنند تا آرام گیرند.
واقدی می گوید: قریش چون صبح کردند منبّه بن حجاج که مردی کف بین و پی شناس بود گفت: این رد پای پسر سمیه است و این دیگری نشان پای ابن ام عبد- عمار و عبد الله بن مسعود- است و هر دو را می شناسم. همانا محمد همراه با سفلگان خودمان و سفلگان اهل یثرب آهنگ ما کرده است و سپس این بیت را خواند: گرسنگی اجازه خوابیدن و آسایش شبانه را به ما نمی دهد، ناچار باید بمیریم یا بمیرانیم. ابو عبد الله گوید: به محمد بن یحیی بن سهیل بن ابی خیثمه گفتم: منبّه چنان گفته است که گرسنگی اجازه خوابیدن و آسایش شبانه را به ما نمی دهد. گفت: به جان خودم سوگند که گرسنه بودند. پدرم برایم نقل کرد که از نوفل بن معاویه شنیده که می گفته است: شب جنگ بدر ده شتر کشته بودیم و در یکی از خیمه ها سرگرم درست کردن کباب جگر و کوهان و گوشتهای پاکیزه بودیم ولی از شبیخون می ترسیدیم و تا هنگامی که سپیده دمید پاسداری دادیم. چون صبح شد شنیدم که منبّه می گوید: این نشان پای پسر سمیه و ابن مسعود است و شنیدم این بیت را می خواند: ترس اجازه خوابیدن و آسایش را به ما نمی دهد، ناچار باید بمیریم یا بمیرانیم.
ای گروه قریش بنگرید فردا اگر با محمد و یارانش رو به رو شدیم جوانان و جوانمردان دلیر خود را بپایید که کشته نشوند، مردم مدینه را بکشید که ما اگر جوانان خود را به مکه برگردانیم از گمراهی خود بر می گردند و از آیین پدران خود جدا نمی شوند.
واقدی می گوید: چون پیامبر (ص) کنار چاه فرود آمد برای ایشان سایبانی از چوبهای خرما ساخته شد، سعد بن معاذ با شمشیر آویخته به گردن بر در سایبان ایستاد و پیامبر (ص) و ابو بکر وارد آن شدند.
می گوید [ابن ابی الحدید ]:من از موضوع ساختن سایبان شگفت می کنم که از کجا برای آنان ممکن بوده است شاخه و چوب خرما به اندازه ای که سایبانی بسازند داشته باشند یا همراه خود آورده باشند. سرزمین بدر هم نخلستانی ندارد و اگر مقدار اندکی هم چوب خرما با آنان بوده است جنبه سلاح داشته است. گفته شده است در دست هفت تن از مسلمانان چوبهای خرما در عوض شمشیر بوده است، و دیگران همگی مسلح به شمشیر و تیر و کمان بوده اند. این هم سخن نادری است و صحیح آن است که هیچیک از مسلمانان بدون سلاح نبوده است، مگر اینکه چند شاخه ای همراهشان بوده است که با انداختن پارچه بر آن سایه ای فراهم می کرده اند، و گرنه من امکانی برای ساختن و بر پا کردن سایبانی از چوبها و شاخه های خرما در آنجا نمی بینم.
واقدی می گوید: پیامبر (ص) پیش از آنکه قریش فرود آیند اصحاب خود را به صف کرد. قریش در حالی ظاهر شدند که پیامبر (ص) یاران خود را به صف کرده بود و آرایش جنگی می داد. یاران پیامبر (ص) حوضی کنده بودند و از هنگام سحر در آن آب ریخته بودند و ظرفها را در آن انداخته بودند. پیامبر (ص) رایت خویش را به مصعب بن عمیر داد و او آن را پیش برد و جایی که پیامبر (ص) فرمان داده بود قرار داد. پیامبر (ص) ایستاد و به صفها نگریست، صفها را رو به مغرب مرتب فرموده و آفتاب را پشت سر قرار داده بود. مشرکان چون آمدند ناچار رو به خورشید ایستادند. پیامبر (ص) بر کناره نزدیکتر و سمت چپ لشکرگاه کرده بود و مشرکان بر کناره دورتر که سمت راست بود قرار گرفتند. در این هنگام مردی از یاران پیامبر (ص) آمد و عرضه داشت که ای رسول خدا اگر این کار را طبق وحی انجام داده ای بر همین حال باش و گرنه من چنین مصلحت می بینم که بر بخش بالای این وادی بروی و می بینم بر فراز آن نسیمی به جنبش آمده است و می پندارم برای یاری تو وزیدن گرفته است. پیامبر (ص) فرمود: «اینک که صفهای خود را مرتب و درفش خود را مستقر داشته ام آن را تغییر نمی دهم»، سپس دعا فرمود و خداوندش با فرشتگان یاریش داد- و جبریل (ع) این آیه را نازل کرد: «یاد آورید هنگامی را که از خدای خود می خواستید یاریتان کند، اجابت فرمود شما را، که من هزار فرشته را که از پی یکدیگرند به یاری شما می فرستم.
»- واقدی می گوید: عروة بن زبیر روایت کرده است که پیامبر (ص) در آن هنگام صفها را استوار و بر یک خط مرتب فرموده بود. سواد بن غزیه اندکی جلوتر از صفها قرار داشت، پیامبر (ص) با چوبه تیری به شکم او زد و فرمود: سواد در خط و ردیف بایست.
سواد گفت: سوگند به کسی که ترا بر حق مبعوث فرموده است به دردم آوردی و اینک قصاص مرا باز ده. پیامبر (ص) شکم خویش را برهنه فرمود و گفت: انتقام بگیر و قصاص کن. سواد، رسول خدا را در آغوش کشید و ایشان را بوسید. فرمود: چه چیزی ترا بر این کار واداشت گفت: ای رسول خدا می بینی که فرمان خدا در رسیده است، از کشته شدن ترسیدم، خواستم آخرین عهد من با تو چنین باشد که در آغوشت کشم و ببوسم.
واقدی می گوید: موسی بن یعقوب از ابو الحویرث، از محمد بن جبیر بن مطعم، از قول مردی از قبیله اود برایم نقل کرد که می گفته است: شنیدم علی علیه السّلام بر منبر کوفه ضمن خطبه ای فرمود: همچنان که سرگرم آب کشیدن از چاه بدر بودم بادی سخت وزیدن گرفت که به آن شدت ندیده بودم و چون آن سپری شد، بادی دیگر وزید که فقط همان باد نخست را به آن شدت دیده بودم. سپس بادی دیگر وزید که فقط آن دو باد نخستین را به آن شدت دیده بودم. نخست جبریل (ع) بود که همراه هزار فرشته در خدمت رسول خدا (ص) قرار گرفت، دومی میکائیل بود که با هزار فرشته بر میمنه سپاه مستقر شد و سومی اسرافیل بود که با هزار فرشته بر میسره سپاه مستقر شد. چون خداوند دشمنان را منهزم ساخت رسول خدا مرا بر اسبی سوار فرمود، که شتابان رم کرد و مرا با خود برداشت. من خود را روی گردن اسب خم کردم و خدای خود را فرا خواندم. مرا نگهداشت و توانستم مستقر شوم. مرا با اسب سواری چه کار که من صاحب گوسپندم- شتر سوارم- و چون بر اسب مستقر شدم با این دست خود چندان بر دشمنان نیزه زدم که تا زیر بغلم خون آلوده شد.
می گوید [ابن ابی الحدید ]:بیشتر راویان روایت بالا را این چنین نقل کرده اند که «پیامبر (ص) مرا بر اسب خود سوار فرمود» ولی صحیح همین است که ما می آوریم، زیرا در جنگ بدر پیامبر (ص) از خود اسبی نداشته است و در آن جنگ در حالی که سوار بر شتر بوده حاضر شده است، ولی همینکه صفها درگیر شدند و گروهی از سوارکاران مشرکان کشته شدند پیامبر (ص) علی (ع) را بر یکی از اسبهایی که از ایشان گرفته شده بود سوار کرد.
واقدی می گوید: فرمانده میمنه لشگر پیامبر (ص) ابو بکر بود و فرمانده میسره علی (ع). فرمانده میمنه قریش هبیرة بن ابی وهب مخزومی و فرمانده میسره ایشان عمرو بن عبدود، و گفته شده است زمعة بن اسود بوده است، و هم گفته اند زمعة فرمانده اسب سواران بوده است، همچنین گفته اند کسی که فرمانده سوارکاران بوده حارث بن هشام است. گروهی هم گفته اند هبیرة فرمانده میمنه نبوده است بلکه حارث بن عامر بن نوفل فرمانده میمنه بوده است.
واقدی می گوید: محمد بن صالح، از یزید بن رومان و ابن ابی حبیبه برای من نقل کرد که می گفته اند: بر میمنه و میسره سپاه رسول خدا در جنگ بدر هیچکس فرماندهی نداشته است و از کسی نام برده نشده است، همچنین بر میمنه و میسره مشرکان فرمانده خاصی نبوده است و نام هیچکس را در این مورد نشنیده ایم. واقدی می گوید: در نظر ما هم سخن صحیح همین است.
پرچم بزرگ پیامبر (ص) که همان رایت مهاجران است در جنگ بدر به دست مصعب بن عمیر بود، و رایت قبیله خزرج با حباب بن منذر، و رایت قبیله اوس به دست سعد بن معاذ بود. قریش هم سه رایت داشتند: رایتی همراه ابو عزیزه و رایتی همراه منذر بن حارث و رایتی هم همراه طلحة بن ابی طلحه بود.
واقدی می گوید: پیامبر (ص) در آن روز برای مسلمانان خطبه خواند و پس از ستایش و نیایش خداوند چنین فرمود: «اما بعد، من شما را به چیزی بر می انگیزم که خدایتان بر آن برانگیخته است و از چیزی نهی می کنم که خدایتان از آن باز داشته است.
پروردگار که منزلتش بسیار بزرگ است به حق فرمان می دهد و صدق و درستی را دوست می دارد. خداوند اهل خیر را در قبال کار خیر و به نسبت منزلتهای ایشان پاداش می دهد و آنان بر حسب منزلت در پیشگاه خدا نام برده می شوند و فضیلت و برتری می یابند. اینک شما در منزلی از منازل حق قرار گرفته اید، و خداوند چیزی را در این منزل از هیچکس نمی پذیرد مگر اینکه فقط برای رضای او باشد. شکیبایی در گرفتاری و سختی از چیزهایی است که خداوند به وسیله آن اندوه را می زداید و از غم رهایی می بخشد و با شکیبایی رستگاری در آخرت را به دست می آورید. پیامبر خدا میان شماست، شما را
وه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6 ، صفحه ی 92
هشدار و فرمان می دهد، پس امروز شرم کنید از اینکه خداوند بر کار ناپسندی از شما آگاه شود و در آن مورد بر شما خشم گیرد که خدای متعال می فرماید: «همانا خشم خداوند به مراتب بزرگتر از خشم شما بر خودتان است» توجه کنید به آنچه در کتاب خود به شما فرمان داده است و آیاتی که به شما ارائه فرموده است و پس از زبونی به شما عزت بخشیده است. به کتاب خدا تمسک جویید تا خدایتان از شما خشنود گردد. برای خدای خود عهده دار کاری شوید که با آن سزاوار رحمت و آمرزش خداوند شوید که آن را به شما وعده فرموده است، که وعده خداوند حق و گفتارش راست و شکنجه اش شدید است. همانا که من و شما و همگان متوکل به خداوند زنده و پاینده ایم، تکیه بر او داده ایم و بر او پناه برده و توکل کرده ایم، و بازگشت به سوی اوست و خداوند من و همه مسلمانان را بیامرزد.
» واقدی می گوید: همینکه پیامبر (ص) قریش را دید که پیش می آیند و نخستین کس که آشکار شد، زمعة بن اسود بود که سوار بر اسبی بود و پسرش هم از پی او روان بود. زمعه با اسب خویش گردشی کرد تا جایی برای فرود آمدن لشکر در نظر گیرد، پیامبر (ص) به پیشگاه خداوند چنین عرضه داشت: «بار خدایا تو بر من کتاب نازل فرمودی و به من فرمان جنگ دادی و تصرف یکی از دو گروه- کاروان یا قریش- را به من وعده فرمودی و تو خلاف وعده نمی فرمایی. پروردگارا این قریش است که با همه نخوت و غرور خود برای ستیز با تو و تکذیب فرستاده ات پیش می آید، بار خدایا نصرتی را که وعده فرمودی عنایت فرمای. خدایا همین بامداد نابودشان فرمای.» در این هنگام عتبة بن ربیعه بر شتری سرخ موی آشکار شد، پیامبر (ص) فرمود: اگر در یکی از این قوم خیری باشد در همین صاحب شتر سرخ موی است و اگر قریش از او فرمان برند رستگار و کامیاب خواهند شد.
واقدی می گوید: ایماء بن رحضة یکی از پسران خود را هنگامی که قریش از کنار سرزمین او می گذشتند همراه ده شتر پروار پیش آنان فرستاد و پیام داد اگر دوست می دارید شما را از لحاظ نیرو و سلاح کمک کنیم و ما آماده این کاریم و انجام می دهیم.
قریش به او پیام دادند پیوند خویشاوندی را رعایت کردی و آنچه بر عهده ات بود انجام دادی، به جان خودمان سوگند اگر با مردم عادی جنگ کنیم در مقابل ایشان ضعفی نداریم. و اگر چنانچه محمد می پندارد قرار باشد با خدا جنگ کنیم هیچکس را یارا و توان جنگ با خدا نیست.
واقدی می گوید: خفاف پسر ایماء بن رحضه می گفته است: برای پدرم هیچ چیز بهتر و دوست داشتنی تر از اصلاح میان مردم نبود و همواره عهده دار این کار بود، همینکه کاروان قریش از پیش ما گذشت مرا با ده شتر پروار که به ایشان هدیه داده بود روانه کرد، من شتران را پیشاپیش بردم و پدرم از پی من می آمد، من شتران را تسلیم قریش کردم پذیرفتند و میان قبایل توزیع کردند. در این هنگام پدرم رسید و با عتبة بن ربیعة که در آن زمان سالار قریش به حساب می آمد ملاقات کرد و به او گفت: ای ابو الولید این چه راهی است که می روید گفت: به خدا سوگند نمی فهمم، من مغلوب شده ام، پدرم گفت: تو سالار عشیره ای، چه چیز می تواند مانع تو باشد که با این مردم برگردی و پرداخت خونبهای هم سوگند خود و کالاها و شترانی را که در نخلة گرفته اند بر عهده بگیری و سپس میان قوم خود تقسیم کنی. به خدا سوگند شما از محمد بیش از این چیزی مطالبه نمی کنید و ای ابو ولید به خدا قسم شما در جنگ با محمد و اصحاب او فقط خود را به کشتن می دهید.
واقدی می گوید: ابن ابی الزناد از قول پدرش برایم نقل کرد که می گفته است نشنیده ام هیچکس بدون مال حرکت کرده باشد، مگر عتبة بن ربیعه.
واقدی همچنین می گوید: محمد بن جبیر بن مطعم روایت می کند که چون قریش فرود آمدند پیامبر (ص) عمر بن خطاب را پیش ایشان گسیل داشت و فرمود: برگردید، اگر کس دیگری غیر از شما عهده دار جنگ با من شود بهتر است و آن را بیشتر دوست می دارم و اگر من عهده دار جنگ با دیگران غیر از شما بشوم برایم بهتر و دوست داشتنی تر است. حکیم بن حزام گفت: او منصفانه پیشنهاد کرده است. از او بپذیرید و به خدا سوگند اینک پس از آنکه او منصفانه پیشنهاد کرده است شما بر او پیروز نخواهید شد. ابو جهل گفت: اینک که خداوند آنان را در اختیار ما گذاشته است هرگز برنمی گردیم و نقد را با نسیه عوض نمی کنیم و از این پس هیچکس متعرض کاروان ما نخواهد شد.
واقدی می گوید: تنی چند از قریش که حکیم بن حزام هم در زمره ایشان بود پیش آمدند و خود را کنار حوض رساندند. مسلمانان خواستند ایشان را از آن دور کنند.
پیامبر (ص) فرمود: آزادشان بگذارید، آنان کنار حوض آمدند و آب آشامیدند. هر کس از ایشان که آب آشامید کشته شد، مگر حکیم بن حزام.
واقدی می گوید: سعید بن مسیب هم می گفت: چون خداوند برای حکیم بن حزام اراده خیر فرموده بود او دو بار از مرگ رهایی یافت، یک بار گروهی از مشرکان به قصد آزار پیامبر (ص) نشسته بودند، رسول خدا (ص) از کنارشان عبور فرمود و سوره «یس» را خواند و مشتی خاک بر سرشان افشاند و هیچکس از آنان جز حکیم بن حزام از کشته شدن نجات پیدا نکرد. بار دیگر روز جنگ بدر بود که همراه گروهی از مشرکان خود را کنار حوض رساند، هر کس از مشرکان که کنار حوض آمد کشته شد مگر حکیم بن حزام که زنده ماند.
واقدی می گوید: و چون قریش آرام گرفتند و مطمئن شدند عمیر بن وهب جمحی را که تیرهای قرعه کشی را در اختیار داشت فرستادند و گفتند: شمار یاران محمد را برای ما تخمین بزن. او اسب خود را گرد لشکرگاه مسلمانان به حرکت آورد و سمت بالا و پایین دره را بررسی کرد که کمین و نیروی امدادی نداشته باشند، برگشت و گفت: نه نیروی امدادی دارند و نه در کمین کسی دارند و شمارشان سیصد تن است یا اندکی افزون و هفتاد شتر و دو اسب دارند. آنگاه خطاب به قریش گفت: ای گروه قریش ناقه ها و شتران آبکش یثرب مرگ سختی را همراه خود می کشند، این قوم هیچ پناهگاه و مدافعی جز شمشیرهای خود ندارند، مگر نمی بینید چگونه خاموش مانده اند و سخن نمی گویند و فقط زبانهای خود را همچون زبان افعیها بیرون می آورند، به خدا سوگند نمی بینم هیچیک از ایشان کشته شوند مگر اینکه یکی را خواهند کشت و اگر قرار باشد از شما به شمار ایشان کشته شوند پس از آن خیری در زندگی نیست، نیکو رایزنی کنید و بیندیشید.
واقدی می گوید: یونس بن محمد ظفری از قول پدرش برایم نقل کرد که چون عمیر بن وهب این سخنان را به قریش گفت آنان ابو اسامه جشمی را که سوار کار دلیری بود فرستادند. او گرد پیامبر (ص) و یارانش گشتی زد و برگشت: پرسیدند چه دیدی گفت: به خدا سوگند نه مردم چابک و دلیری دیدم و نه شماری و نه ساز و برگ و اسلحه ای، اما قسم به خدا مردمی را دیدم که آهنگ بازگشت پیش زن و فرزند خود را ندارند، تن به مرگ داده اند و هیچ مدافع و پناهگاهی جز شمشیرهایشان ندارند، کبود چشمانی هستند که گویی زیر سپرهایشان همچون سنگ استوارند. ابو اسامه سپس گفت: می ترسم که نیروهای امدادی یا گروهی در کمین داشته باشند. او بالا و پایین دره را بررسی کرد و برگشت و گفت: نه کمین دارند و نه نیروی امدادی، نیکو بیندیشید و رایزنی کنید.
واقدی می گوید: چون حکیم بن حزام سخنان عمیر بن وهب را شنید میان مردم راه افتاد و خود را پیش عتبة بن ربیعة رساند و گفت: ای ابو الولید تو بزرگ و سرور قریشی و فرمانت اطاعت می شود. آیا می توانی کاری انجام دهی که با توجه به آنچه در جنگ عکاظ انجام داده ای تا پایان روزگار از آن به نیکی یاد شود عتبه که در آن هنگام سالار مردم بود به حکیم بن حزام گفت: آن چه کار است گفت: اینکه با مردم برگردی و خون بهای هم پیمان خود و غرامت کالاهایی را که محمد در سریه نخله گرفته است بپردازی که شما چیزی از محمد غیر از همان خون بها و غرامت کالا را نمی خواهید. عتبه گفت: پذیرفتم و تو خود در این مورد وکیل منی. سپس عتبه بر سر شتر خویش نشست و میان مشرکان قریش حرکت کرد و گفت: ای قوم، فرمان مرا بپذیرید و با این مرد و یارانش جنگ مکنید و گناه و ترس آن را هم بر گردن من بیندازید و بر سر من ببندید، گروهی از ایشان خویشاوندی نزدیک با ما دارند و همواره بر قاتل پدر یا برادر خود نظر می افکنید و این موجب کینه و ستیز می شود، وانگهی بر فرض که همه یاران محمد را بکشید این در صورتی خواهد بود که آنان به شمار خودشان از شما کشته باشند. از این گذشته من ایمن نیستم که شما شکست نخورید، شما که چیزی جز خون بهای آن کشته خود و غرامت کالاهای غارت شده را نمی خواهید، من خود پرداخت آن را بر عهده می گیرم.
ای قوم، اگر محمد دروغگو باشد گرگهای عرب شر او را از شما کفایت می کنند و اگر پادشاه شود شما در سلطنت برادر زاده خود بهره مند خواهید بود و اگر پیامبر (ص) باشد کامیاب ترین مردم خواهید بود. ای مردم، پند مرا رد مکنید و رأی و اندیشه مرا بیخردانه مدانید.

ابو جهل همینکه سخن عتبه را شنید بر او رشک برد و با خود گفت اگر مردم بر اثر سخنان عتبه برگردند، عتبه سالار قوم خواهد شد، و عتبه از همگان گویاتر و زبان آورتر و زیباتر بود. عتبه سپس خطاب به مردم گفت: شما را در مورد حفظ این چهره های تابان چون چراغ سوگند می دهم که برابر آن چهره ها که همچون چهره مارهاست قرار ندهید. و چون عتبه از سخن خویش فارغ شد ابو جهل گفت: عتبه از این سبب به شما چنین می گوید که محمد پسر عموی اوست و از سوی دیگر بیم دارد و خوش نمی دارد که پسرش و پسر عمویش کشته شوند. ای عتبه فزون از قدر خود سخن گفتی و اینک که حلقه را تنگ و کار را دشوار می بینی ترسیدی و می خواهی ما را زبون سازی و فرمان به بازگشت می دهی. نه، به خدا سوگند برنمی گردیم تا خداوند میان ما و محمد حکم کند. در این هنگام عتبه خشمگین شد و گفت: ای کسی که نشیمنگاهت زرد است، به زودی خواهی دانست کدامیک از ما ترسوتر و نافرخنده تریم. قریش هم به زودی خواهد دانست کدامیک ترسو و تباه کننده قوم خود است و این شعر را خواند: آیا من ترسویم که چنین فرمان می دهم، ام عمرو را به گریستن مژده بده. واقدی می گوید: در این هنگام ابو جهل پیش عامر بن حضرمی، برادر عمرو بن حضرمی که در سریه نخله کشته شده بود رفت و به او گفت: این هم پیمان تو- عتبه- می خواهد با مردم برگردد و پس از اینکه تو قاتل برادرت را دیده ای و خون برادرت را طلب داری زبون گردی، و پنداشته است که تو خون بها می پذیری، شرم نمی داری که با آنکه به قاتل برادرت دست یافته ای خون بها بگیری اینک برخیز و خون خود را فرایاد آور و انتقام خویش را بگیر.
عامر بن حضرمی برخاست سر خود را برهنه کرد و بر سر خویش خاک پاشید و فریاد برآورد: ای وای بر عمرو من با این کار عتبه را که هم پیمان او بود مورد نکوهش قرار داد و رأی پسندیده ای را که عتبه مردم را به آن فرا خوانده بود باطل ساخت. عامر سوگند خورد که باز نخواهد گشت مگر آنکه کسی از یاران محمد را بکشد. ابو جهل به عمیر بن وهب گفت مردم را برانگیز و حمله کن. عمیر حمله کرد و آهنگ مسلمانان نمود تا صف آنان در هم ریخته شود، ولی مسلمانان در صف خود پایدار ماندند و تکان نخوردند. در این هنگام عامر بن حضرمی پیش آمد و حمله آورد و آتش جنگ برافروخته شد.
واقدی می گوید: نافع بن جبیر از حکیم بن حزام نقل می کرد که می گفته است چون ابو جهل آن رأی عتبه را تباه ساخت و عامر بن حضرمی اسب براند و آتش جنگ را برافروخت، نخستین کس از مسلمانان که به جنگ او آمد مهجع غلام عمر بن خطاب بود که عامر او را کشت و نخستین کشته انصار حارثة بن سراقه بود که او را حبّان بن عرقه کشت. واقدی می گوید: عمر به هنگام حکومت خود در دار الحکومه به عمیر بن وهب گفت: تو در جنگ بدر ما را برای مشرکان بررسی می کردی، گویی هم اکنون پیش چشم من است که سوار بر اسبت بودی و در دره بالا و پایین می رفتی و به مشرکان خبر می دادی که ما نه نیروی امدادی داریم و نه کمین. گفت: آری، ای امیر المؤمنین همینگونه بود و بدتر آنکه این من بودم که آتش جنگ را برافروختم. سپاس خدا را که اسلام را آورد و ما را به آن هدایت فرمود ولی شرک و کفری که در آن گرفتار بودیم گناهش بزرگتر از شرکت در جنگ بدر بود. عمر گرفت: آری همینگونه است، راست می گویی.
واقدی می گوید: عتبة بن ربیعه با حکیم بن حزام گفتگو کرد و گفت هیچکس جز ابو جهل با پیشنهاد من مخالف نخواهد بود، پیش او برو و به او بگو عتبه پرداخت خون بهای هم سوگند خویش و غرامت کالاهای کاروان را بر عهده می گیرد. حکیم می گوید: پیش ابو جهل رفتم مشغول مالیدن عطر و مواد خوشبو بود، زره او کنارش بود.
گفتم: عتبة بن ربیعة مرا پیش تو فرستاده است. ابو جهل خشمگین بر من نگریست و گفت: عتبه کس دیگری را پیدا نکرد که بفرستد گفتم: به خدا سوگند اگر کس دیگری جز او می خواست مرا بفرستد نمی پذیرفتم و من به قصد اصلاح میان مردم پذیرفتم، وانگهی عتبه سالار و سرور عشیره است. دوباره خشمگین شد و گفت: تو هم به او سالار می گویی گفتم: هم من این را می گویم و هم تمام قریش. ابو جهل به عامر بن حضرمی فرمان داد بانگ خون خواهی بردارد. عامر سر خود را برهنه کرد و بانگ برداشت و گفت: عتبه خمار است، شرابش دهید مشرکان هم این اشعار را تکرار کردند و بانگ برداشتند عتبه خمار است، شرابش دهید. ابو جهل از این کار مشرکان نسبت به عتبه شاد شد. حکیم گوید: من پیش منبه بن حجاج رفتم به او هم همان سخنی را که به ابو جهل گفته بودم گفتم. او را نرمتر و بهتر از ابو جهل یافتم. گفت: چیزی که عتبه به آن فرا می خواند و کاری که تو انجام می دهی بسیار خوب است، پیش عتبه برگشتم، دیدم از سخن قریش خشمگین شده و از شتر خود فرود آمده است. او قبلا سوار بر شتر میان لشکر حرکت کرده بود و آنان را به خودداری از جنگ فرا خوانده بود که نپذیرفته بودند، به همین سبب برافروخته شده و از شتر پیاده شده بود. عتبه زره خود را پوشید. برای او به جستجوی کلاه خود بر آمدند ولی میان لشکر کلاه خودی چنان بزرگ پیدا نشد که سر عتبه بزرگ و درشت بود.
او که چنین دید، عمامه ای بزرگ بر سر خود بست و پیاده در حالی که میان برادرش شیبة و پسرش ولید حرکت می کرد به میدان آمد و آهنگ نبرد کرد. در همان حال ابو جهل در صف سوار بر مادیانی ایستاده بود. عتبه همینکه از کنار او گذشت شمشیر خود را بیرون کشید، مردم گفتند به خدا سوگند ابو جهل را خواهد کشت. عتبه با شمشیر پی پاشنه های اسب ابو جهل را قطع کرد، اسب از عقب بر زمین افتاد. عتبه به ابو جهل گفت: پیاده شو که امروز هنگام سواری نیست و همه قوم تو سوار نیستند، ابو جهل پیاده شد. عتبه گفت: به زودی معلوم می شود کدامیک از ما در این بامداد برای عشیره خود شوم تر است. حکیم می گوید: با خود گفتم به خدا سوگند که تا کنون چنین روزی ندیده ام.
واقدی می گوید: در این هنگام عتبه هماورد خواست و مسلمانان را به جنگ فرا خواند. پیامبر (ص) در سایبان بود و یارانش در صفهای خود ایستاده بودند.
پیامبر (ص) که دراز کشیده بود خوابش برد. قبلا فرموده بود تا اجازه نداده ام جنگ را شروع مکنید و اگر به شما حمله آوردند فقط تیر بارانشان کنید و شمشیر مکشید، مگر آنکه شما را فرو گیرند. ابو بکر گفت: ای رسول خدا این قوم نزدیک شدند و به ما رسیدند.
رسول خدا (ص) بیدار شد و خداوند متعال شمار مشرکان را در خواب به پیامبر (ص) اندک نشان داده بود و هر یک از دو گروه در نظر دیگری کم جلوه می کرد. پیامبر (ص) بیمناک شد، دستهای خود را بر افراشت و از خداوند مسألت کرد تا پیروزی را که وعده فرموده است عنایت فرماید و چنین عرضه داشت: «بار خدایا اگر این گروه بر من پیروز شود، شرک و کفر پیروز می شود و دینی برای تو بر پا نمی شود.» ابو بکر می گفت: به خدا سوگند که خداوند یاریت می دهد و سپید روی خواهی شد. عبد الله بن رواحه گفت: ای رسول خدا هر چند تو به لطف خدا داناتر و بزرگتر از آن هستی که من سخنی گویم و راهنمایی کنم ولی عرض می کنم که خداوند بزرگتر و شکوه مندتر از آن است که وعده ای را که فرموده است یا چیزی را که از او مسألت شود، برآورده نفرماید. پیامبر (ص) فرمود: ای پسر رواحه با آنکه می دانم که خداوند هیچگاه خلاف وعده نمی فرماید، باید از درگاهش مسألت کنم. در این هنگام عتبه روی به جنگ آورد. حکیم بن حزام گفت: ای ابو ولید آرام باشد، آرام. تو نباید در کاری که خود از آن نهی می کردی آغازگر باشی.
واقدی می گوید: خفاف بن ایماء می گفته است در جنگ بدر با آنکه مردم آماده حمله بودند دیدم یاران پیامبر (ص) شمشیرها را بیرون نکشیدند ولی کمانهای خود را آماده کرده بودند و صفهای آنان پیوسته به یکدیگر بود و برخی جلو برخی دیگر همچون سپر ایستاده بودند و میان ایشان هیچ فاصله ای نبود. حال آنکه دیگران- سپاه مشرکان- همینکه ظاهر شدند شمشیرهایشان را بیرون کشیدند، من از این موضوع شگفت کردم. پس از آن از مردی از مهاجران در آن باره پرسیدم، گفت: پیامبر (ص) به ما فرمان داده بود تا ما را فرو نگرفته اند، شمشیرهای خود را بیرون نکشیم.
واقدی گوید: چون مردم آماده حمله شدند و آهنگ جنگ کردند اسود بن عبد الاسد مخزومی همینکه نزدیک حوض آب مسلمانان رسید، گفت: با خدای عهد کرده ام که باید از حوض آنان آب بخورم یا آن را ویران کنم، هر چند در آن راه کشته شوم. اسود با شتاب حرکت کرد و همینکه نزدیک حوض رسید، حمزة بن عبد المطلب با او رویاروی شد و ضربتی به او زد که یک پایش را از مچ قطع کرد. اسود پیش رفت که سوگند خود را بر آورد کنار حوض ایستاد و از آب آن آشامید و با پای سالم خود حوض را ویران کرد، حمزه او را تعقیب کرد و میان حوض او را کشت و مشرکان همچنان که در صفهای خود ایستاده بودند به این منظره می نگریستند.
واقدی می گوید: مردم به یکدیگر نزدیک شدند، آنگاه عتبه و شیبة و ولید بیرون آمدند و از صف فاصله گرفتند و هماورد خواستند. سه جوان از انصار که معاذ و معوذ و عوف پسران عفراء و حارث بودند بیرون آمدند و گویند نفر سوم ایشان عبد الله بن رواحة بود، و آنچه در نظر ما ثابت است این است که آنان همان سه پسر عفراء هستند.
پیامبر (ص) از این موضوع آزرم فرمود که خوش نمی داشت در نخستین رویارویی مشرکان با مسلمانان انصار عهده دار آغاز جنگ باشند و خوش می داشت که زحمت آن بر عهده پسر عموها و خویشاوندان خودش باشد. رسول خدا (ص) به آنان فرمان داد به جایگاه خود برگردند و برای ایشان طلب خیر فرمود. آنگاه منادی مشرکان بانگ برداشت که ای محمد هماوردان ما را از خویشاوندان خودمان گسیل کن. پیامبر (ص) خطاب به بنی هاشم فرمود: ای بنی هاشم برخیزید و برای حق و حقیقتی که خداوند پیامبرتان را بر آن برانگیخته است، جنگ کنید که اینان با باطل خویش آمده اند نور خدا را خاموش کنند. حمزة بن عبد المطلب و علی بن ابی طالب و عبیدة بن حارث بن مطلب بن عبد مناف برخاستند و به سوی آنان رفتند. عتبه گفت: سخن بگویید تا شما را بشناسم- چون کلاه خود نقابدار پوشیده بودند ایشان را نشناختند- و اگر همتای ما بودید با شما نبرد خواهیم کرد.
محمد بن اسحاق در کتاب مغازی خود خلاف این خبر روایت کرده و گفته است بنی عفراء و عبد الله بن رواحه به نبرد عتبه و شیبه و ولید رفتند. عتبه و همراهانش به ایشان گفتند: شما کیستید گفتند: گروهی از انصار. گفتند: برگردید که ما را نیازی به نبرد با شما نیست. سپس منادی ایشان ندا داد که ای محمد هماوردان همتای ما را از میان قوم خودمان بفرست، و پیامبر (ص) فرمود: ای فلان برخیز، ای فلان برخیز، و ای فلان برخیز. می گوید [ابن ابی الحدید ]:این روایت از روایت واقدی مشهورتر است، در روایت واقدی هم مطلبی است که درستی روایت محمد بن اسحاق را تأکید می کند و آن این سخن اوست که «منادی مشرکان ندا داد که ای محمد هماوردان همتای ما را پیش ما روانه کن» اگر بنی عفراء با آنان سخن نگفته بودند و آنان ایشان را برنگردانده بودند، معنی نداشت که منادی ایشان چنین ندا دهد، وانگهی سخن یکی از قریشیها هم که نسبت به یکی از انصار فخر می کرده است دلالت بر همین دارد. او به مرد انصاری می گفته است: من از قومی هستم که مشرکان ایشان راضی نشدند، مؤمنان قوم ترا بکشند.
واقدی می گوید: حمزه گفت: من حمزة بن عبد المطلب شیر خدا و شیر رسول خدایم. عتبه گفت: همتایی گرامی، من هم شیر حلفاء- بیشه یا هم پیمانان- هستم، این دو تن که همراه تواند کیستند گفت: علی بن ابی طالب و عبیدة بن حارث بن مطّلب، گفت: دو همتای گرامی.
واقدی می گوید: ابن ابی الزناد برایم نقل کرد که پدرم می گفت: برای عتبه کلمه ای سبکتر از این نشنیده ام که بگوید شیر حلفایم و او حلفا را به معنی بیشه گرفته است.
می گوید [ابن ابی الحدید ]:کلمه حلفا به دو صورت دیگر هم روایت شده است که حلفاء و احلاف است و گفته اند منظور عتبه این بوده است که من سرور و شیر شرکت کنندگان در حلف المطیبین هستم. خاندانهایی که در آن پیمان شرکت کرده بودند پنج خاندان هستند که عبارتند از اعقاب عبد مناف و اسد بن عبد العزی و تیم و زهره و حارث بن فهر. گروهی هم این تأویل را رد کرده و گفته اند به ایشان حلفاء و احلاف نمی گفته اند، بلکه این دو کلمه بر دشمنان و مخالفان ایشان گفته می شده است که برای مقابله با ایشان پیمان بسته شده است و آنان پنج خاندان هستند که عبارتند از اعقاب عبد الدار و مخزوم و سهم و جمح و عدی بن کعب. گروهی هم در تفسیر سخن عتبه گفته اند مقصودش این بوده است که من سالار حلف الفضول هستم و آن پیمانی است که پس از حلف المطیبین بسته شده است و در خانه ابن جدعان صورت گرفته است و پیامبر (ص) هم به هنگام کودکی خود در آن شرکت فرموده است. سبب انعقاد این پیمان چنین بود که مردی از یمن کالایی به مکه آورد، عاص بن وائل سهمی از آن را خرید و در پرداخت بهای آن چندان امروز و فردا کرد که آن مرد را به ستوه آورد. ناچار میان حجر اسماعیل بر پا خاست و قریش را سوگند داد که از او رفع ستم کنند. بنی هاشم و بنی اسد و بنی زهره و بنی تمیم در خانه ابن جدعان جمع شدند و پس از اینکه دستهای خود را در آب زمزم که با آن ارکان کعبه را شسته بودند فرو بردند پیمان بستند که هر مظلومی را در مکه یاری دهند و از او رفع ستم کنند و تا دنیا بر پاست دست ستمگر را کوتاه و از هر کار ناپسندی جلوگیری کنند.
این پیمان به سبب فضل و برتری آن به حلف الفضول معروف شده است و پیامبر (ص) هم از آن یاد کرده و فرموده است: «من در آن شرکت کردم و آن را از همه شتران سرخ موی که از من باشد دوست تر می دارم و اسلام هم چیزی جز استواری بر آن نیفزوده است.» این تفسیر هم صحیح نیست زیرا خاندان عبد شمس که عتبه از ایشان است در آن شرکت نداشته اند بنابراین روشن می شود که آنچه واقدی نقل کرده، صحیح و ثابت تر است.
واقدی می گوید: سپس عتبه به پسرش ولید گفت برخیز، ولید برخاست و علی (ع) مقابل او آمد و آن دو از نظر سنّی کوچکترین افراد آن شش تن بودند. دو ضربه رد و بدل کردند و علی بن ابی طالب (ع) ولید را کشت. سپس عتبه برخاست، حمزه آهنگ او کرد.
دو ضربه رد و بدل کردند و حمزه عتبه را کشت. آن گاه شیبة برخاست و عبیدة که مسن ترین یاران پیامبر (ص) بود آهنگ او کرد، شیبه با زبانه شمشیر ضربتی به پای عبیده زد که عضله ساق پایش را قطع کرد. در این حال حمزه و علی به شیبة حمله کردند و او را کشتند و عبیده را بر دوش بردند و کنار صف رساندند، در حالی که مغز استخوان ساق عبیدة فرو می ریخت گفت: ای رسول خدا، آیا من شهید نیستم فرمود: آری که شهیدی.
عبیده گفت: همانا به خدا سوگند اگر ابو طالب زنده بود می دانست که من نسبت به شعری که سروده است سزاوارترم، آنجا که می گوید: سوگند به خانه خدا دروغ می گویید، ما محمد را رها نمی کنیم تا آنکه در دفاع از او نیزه بزنیم و تیر بیندازیم، او را تسلیم نمی کنیم تا آن هنگام که برگرد او کشته شویم و در راه او از پسران و همسران خود خواهیم گذشت. و این آیه در مورد آن گروه نازل شده است: «این دو گروه درباره پروردگارشان به مخاصمه برخاسته اند.» محمد بن اسحاق روایت می کند که عتبه با عبیدة بن حارث و شیبه با حمزه بن عبد المطلب و ولید با علی مبارزه کرده اند، حمزه و علی به شیبه و ولید مهلت ندادند و آن دو را فورا کشتند. عبیدة و عتبه هر یک به دیگری ضربتی زد که هر دو زمین گیر شدند و در این هنگام حمزه و علی با شمشیرهای خود به عتبه حمله کردند و او را کشتند و یار خود را بر دوش کشیدند و کنار صف بردند.
می گوید [ابن ابی الحدید ]:این روایت موافق است با آنچه امیر المؤمنین علی (ع) در سخن خود خطاب به معاویه فرموده است: که همان شمشیر که با آن برادر و دایی و پدر مادرت را از پای درآوردم هنوز پیش من است، و در مورد دیگری فرموده است: فرود آمدن آن شمشیر را بر برادر و دایی و پدر و مادرت به خوبی می شناسی و آن ضربه و شمشیر از برخورد به ستمگران دور نیست.
بلاذری همین روایت واقدی را برگزیده و گفته است: حمزه عتبه را کشته است و علی (ع) ولید را کشته و در کشتن شیبه هم شرکت داشته است.
مقتضای سن آن سه تن هم در قبال آن سه تن دیگر همین است، که شیبه از آن دو بزرگتر بوده است و با عبیدة که از دو یار خود بزرگتر بوده است مبارزه کند و ولید که کوچکتر بوده است با علی (ع) که کوچکتر بوده است جنگ کند و عتبه که از لحاظ سن میان شیبه و ولید بوده است با حمزه که همین حال را داشته است جنگ کند. وانگهی عتبه از آن دو تن دیگر دلیرتر بوده است و مقتضای حال آن است که هماوردش دلیرترین آن سه تن باشد و در آن هنگام حمزه معروف به دلیری و دلاوری بوده است و علی (ع) در آن هنگام بسیار مشهور به شجاعت نبوده و شهرت کامل او پس از جنگ بدر بوده است.
در عین حال کسانی که بخواهند روایت ابن اسحاق را بپذیرند که گفته است حمزه با شیبه جنگ کرده است می توانند به این ابیات هند دختر عتبه که پدرش را مرثیه گفته است، استناد کنند: دو چشم من با اشک ریزان خود بر بهترین فرد قبیله خندف که هرگز دگرگون نشد بگریید. بنی هاشم و بنی مطلب که خویشاوندان نزدیکش بودند او را فرا خواندند و سوزش شمشیرهای خود را به او چشاندند... هنگامی که هند در این ابیات گفته است که بنی هاشم و بنی مطلب سوزش شمشیرهای خود را به پدرش چشانده اند ثابت می شود که کسی که با عتبه نبرد کرده است عبیدة بوده است و اوست که از خاندان و اعقاب مطلب است، او عتبه را زخمی کرد و زمین گیر ساخت، سپس حمزه و علی (ع) بر او هجوم بردند و او را کشتند.
شیعیان چنین روایت می کنند که حمزه به جنگ با عتبه پیشی گرفت و او را کشت و اشتراک علی (ع) و حمزه در مورد کشتن شیبه است آن هم پس از اینکه عبیدة بن حارث او را زخمی کرد. این موضوع را محمد بن نعمان- شیخ مفید- در کتاب الارشاد آورده است و این موضوع بر خلاف چیزی است که در نامه های امیر المؤمنین علی (ع) به معاویه آمده است، و این امر در نظر من در این مورد مشتبه است. همچنین محمد بن نعمان از قول امیر المؤمنین علی (ع) روایت می کند که آن حضرت ضمن یاد کردن از جنگ بدر می فرموده است: من و ولید بن عتبة ضربتی رد و بدل کردیم، و ضربه او خطا کرد و چون من ضربه را وارد کردم او دست چپش را سپر قرار داد که شمشیر آن را برید و گویی هم اکنون به پرتو انگشترش در دست راستش می نگرم. سپس ضربتی دیگر بر او زدم و کشته بر زمین افکندمش و چون اسلحه او را از تنش بیرون آوردم در بدنش اثر زعفران معطر دیدم و دانستم که تازه داماد است.
واقدی می گوید: و روایت شده است که چون عتبة بن ربیعة هماورد خواست پسرش ابو حذیفة برای نبرد با او برخاست. پیامبر (ص) به او فرمود: بنشین و بر جای خود باش و چون آن اشخاص به جنگ عتبه رفتند، ابو حذیفه هم بر پدر خویش ضربتی زد.
واقدی همچنین از قول ابن ابی الزناد از پدرش نقل می کند که می گفته است شیبه از عتبه سه سال بزرگتر بوده است و حمزه از پیامبر (ص) چهار سال و عباس از آن حضرت سه سال بزرگتر بوده اند. واقدی می گوید: در جنگ بدر ابو جهل هم از خداوند پیروزی خواست و گفت: بار خدایا هر کدام از ما را که پیوند خویشاوندی را بیشتر بریده و چیزهای غیر معلوم برای ما آورده است همین بامداد نابود فرمای و خداوند متعال در این مورد این آیه را نازل فرموده است: «اگر فتح و ظفر می خواهید همانا برای شما رسید و اگر از کفر باز ایستید برای شما بهتر است.» واقدی می گوید: عروه از عایشه نقل می کند که می گفته است پیامبر (ص) در جنگ بدر برای مهاجران شعار «یا بنی الرحمن» و برای خزرجیان شعار «یا بنی عبد الله» و برای اوسیان شعار «یا بنی عبید الله» را مقرر فرمود.
گوید: زید بن علی بن حسین، علیه السّلام، روایت کرده است که شعار پیامبر (ص) در جنگ بدر «یا منصور امت» «ای یاری داده شده بمیران» بوده است.
واقدی می گوید: پیامبر (ص) از کشتن ابو البختری منع فرموده بود، زیرا پیش از هجرت که پیامبر (ص) سخت از مشرکان آزار می دید، روزی ابو البختری سلاح بر تن کرد و گفت: امروز هیچ کس متعرض محمد (ص) نخواهد شد مگر اینکه شمشیر بر او خواهم نهاد، و پیامبر (ص) سپاسگزار این موضوع بود. ابو داود مازنی می گوید: روز بدر من به ابو البختری رسیدم و به او گفتم پیامبر (ص) در صورتی که تسلیم شوی از کشتن تو نهی فرموده است، گفت پس تو از من چه می خواهی، اگر محمد از کشتن من نهی کرده است، من هم در مورد او چنین کاری کرده بودم، اما اینکه خود را تسلیم کنم، سوگند به لات و عزّی که زنان مکه هم می دانند من تسلیم نمی شوم و می دانم که تو مرا رها نمی کنی، اینک هر چه می خواهی انجام بده، ابو داود تیری بر او انداخت و گفت: پروردگارا این تیر، تیر تو و ابو البختری بنده تو است، خدایا این تیر را در محلی که او را خواهد کشت قرار بده. با آنکه ابو البختری زره پوشیده بود تیر زره او را درهم درید و او را کشت. واقدی می گوید و گفته شده است، مجذّر بن زیاد بدون اینکه ابو البختری را بشناسد او را کشته است.
مجذر در این باره ابیاتی سروده است که از آنها فهمیده می شود او قاتل ابو البختری است. در روایت محمد بن اسحاق آمده است که پیامبر (ص) روز جنگ بدر از کشتن ابو البختری که نام و نسبش ولید بن هشام بن حارث بن اسد بن عبد العزّی است، نهی فرموده بود که او در مکه مردم را از آزار دادن پیامبر (ص) باز می داشت، خودش هم آزاری نمی رساند و از کسانی بود که برای شکستن پیمان نامه ای که قریش بر ضد بنی هاشم نوشته بودند، اقدام کرد. مجذر بن زیاد بلوی هم پیمان انصار با او رویاروی شد و به او گفت: پیامبر (ص) ما را از کشتن تو منع فرموده است. همراه ابو البختری یکی از همکارانش به نام جنادة بن ملیحة بود که از مکه با او همراه شده بود. ابو البختری گفت: آیا این همکار من هم در امان است مجذر گفت: به خدا سوگند ما دوست ترا رها نمی کنیم که پیامبر (ص) ما را فقط از کشتن خودت به تنهایی منع کرده است. ابو البختری گفت: در این صورت به خدا سوگند که من و او هر دو می میریم، نباید زنان مکه درباره من بگویند که دوست و همکار خود را به سبب حرص زنده ماندن رها کرده ام، ناچار مجذر با او نبرد کرد. ابو البختری چنین رجز می خواند: فرزند زن آزاده هیچگاه دوست خود را رها نمی کند، مگر آنکه بمیرد یا راه نجات خود را بیابد.
و به نبرد پرداختند و مجذور او را کشت. آنگاه پیش پیامبر (ص) برگشت و خبر داد و گفت: سوگند به کسی که ترا به حق مبعوث فرموده است، کوشش کردم که تن به اسیری دهد و او را پیش تو آورم، ولی چیزی جز جنگ را نپذیرفت، ناچار جنگ کردم و کشتمش.
واقدی می گوید: پیامبر (ص) از کشتن حارث بن عامر بن نوفل هم نهی فرموده و گفته بود اسیرش کنید و مکشیدش. او خوش نمی داشت به بدر بیاید و او را با زور آورده بودند. خبیب بن یساف با او رویاروی شد و بدون اینکه او را بشناسد، حارث را به قتل رساند. چون این خبر به پیامبر (ص) رسید فرمود: اگر پیش از آنکه کشته شود بر او دست می یافتم او را برای زنهایش رها می کردم. پیامبر (ص) از کشتن زمعة بن اسود هم نهی فرموده بود، ثابت بن جذع بدون اینکه زمعه را بشناسد او را کشت.
واقدی می گوید: عدی بن ابی الزغباء روز بدر چنین رجز می خواند:
انا عدی و السحل - امشی بها مشی الفحل من عدی هستم و همراه زره راه می روم، راه رفتن مرد نیرومند.
و مقصودش از کلمه سحل زره خودش بود. پیامبر (ص)- که این رجز را شنیده بود- پرسید: عدی کیست مردی از مسلمانان گفت: ای رسول خدا منم پیامبر (ص) فرمود: نشانی دیگر چیست گفت: پسر فلانم. فرمود: نه تو عدی نیستی. آنگاه عدی بن ابی الزغباء برخاست و گفت: ای رسول خدا منم، فرمود: دیگر چه گفت: «و السحل...» پیامبر (ص) پرسید: سحل یعنی چه گفت: یعنی زره من. پیامبر (ص) فرمود: عدی بن ابی الزغباء چه عدی خوبی است.
واقدی می گوید: هنگامی که پیامبر (ص) از مکه به مدینه هجرت فرمود عقبة بن ابی معیط در مکه- برای تهدید پیامبر (ص)- چنین سروده بود: ای کسی که سوار بر ناقه گوش بریده از پیش ما هجرت کردی، پس از اندکی مرا سوار بر اسب خواهی دید، نیزه خود را از خون شما پیاپی سیراب خواهم کرد و شمشیر هر گونه شبهه ای را از شما خواهد زدود.
چون این سخن او به اطلاع پیامبر (ص) رسید، عرضه داشت بار خدایا او را بر روی در افکن و بکش. روز جنگ بدر پس از آنکه مردم گریختند اسب او رم کرد. عبد الله بن سلمه عجلانی او را اسیر گرفت و پیامبر (ص) به عاصم بن ابی الافلح فرمان داد گردنش را زد.
واقدی می گوید: عبد الرحمان بن عوف می گفته است: روز بدر پس از گریز مردم من مشغول جمع کردن زره ها بودم، ناگاه امیة بن خلف که در دوره جاهلی با من دوست بود مرا دید. نام من در دوره جاهلی عبد عمرو بود و همینکه اسلام آمد به عبد الرحمان نامیده شدم ولی امیة بن خلف هر گاه مرا می دید، همچنان عبد عمرو صدا می کرد و می گفت من به تو عبد الرحمان نمی گویم زیرا مسیلمه در منطقه یمن نام رحمان بر خود نهاده است و من ترا عبد الرحمان نمی گویم، من هم پاسخش نمی دادم و سرانجام به من عبد الاله می گفت. روز جنگ بدر او را همراه پسرش علی دیدم که شتابان همچون شتری که آن را برانند در حال گریز است. مرا صدا کرد که ای عبد عمرو پاسخش ندادم. صدا زد که ای عبد الاله پاسخش دادم. گفت: شما را نیازی به شیر فراوان نیست ما برای تو بهتر از این زره هایت هستیم، گفتم حرکت کنید. هر دو را پیش انداختم و می بردم. امیة بن خلف همینکه دید نسبتا امنیتی پیدا کرده است به من گفت: امروز مردی را میان شما دیدم که به سینه خود پر شتر مرغی زده بود، او کیست گفتم: حمزة بن عبد المطلب بود. گفت: همو بود که بر سر ما این همه بلا آورد، سپس گفت: آن کوچک اندام کوته قامت که دستاری سرخ بر سر بسته بود کیست گفتم: مردی از انصار است به نام سماک بن خرشه.
گفت: ای عبد الاله او هم از کسانی بود که به سبب کارهایش ما امروز قربانیان شما شدیم عبد الرحمان بن عوف می گوید: در همان حال که او و پسرش را جلو خود می بردم، ناگاه چشم بلال که مشغول خمیر کردن بود بر او افتاد، با شتاب و چالاکی دست خود را از خمیر بیرون کشید و پاک کرد و فریاد بر آورد که ای گروه انصار این امیة بن خلف سرو سالار کفر است و خطاب به امیه گفت: اگر تو رهایی یابی من رهایی نیابم گوید: مثل اینکه امیه در مکه بلال را شکنجه می داده است، در این حال انصار چنان به امیه هجوم آوردند که شتران تازه زاییده به کره های خود و امیه را بر پشت افکندند، من خود را روی او تکیه دادم تا از او حمایت کنم. خبّاب بن منذر آمد و با شمشیر خود گوشه بینی امیه را برید، همینکه امیه بینی خود را از دست داد به من گفت مرا با ایشان واگذار، عبد الرحمان می گوید: در این حال این سخن حسان را به یاد آوردم که می گوید: «آیا پس از این، بینی بریده».
گوید: در این هنگام خبیب بن یساف پیش آمد و ضربتی بر او زد و او را کشت.
امیه هم به خبیب بن یساف ضربتی زد که دستش را از شانه قطع کرد ولی پیامبر (ص) آن را به پیکر خبیب وصل فرمود که بهبود یافت و گوشت بر آورد. پس از این جریان خبیب بن یساف با دختر امیة بن خلف ازدواج کرد و چون همسرش نشانه آن ضربت را دید گفت: خداوند دست آن مردی را که چنین ضربتی زده است شل مدارد خبیب گفت: به خدا سوگند من آن مرد را به کام مرگ در آوردم. خبیب می گفته است: چنان ضربتی بر دوش او زدم که تا تهیگاه او را درید با وجود آنکه زره بر تن داشت و گفتم: بگیر که من پسر سیافم آنگاه اسلحه و زره او را برداشتم. در این هنگام علی پسر امیه پیش آمد که خبّاب بر او حمله کرد و پایش را قطع کرد. علی بن امیه چنان فریادی کشید که نظیرش شنیده نشده بود. سپس عمار با او رویاروی شد و ضربه دیگری بر او زد و او را کشت. و گفته شده است عمار او را پیش از آنکه خباب ضربه بزند دیده است و چند ضربه رد و بدل کرده اند و عمار او را کشته است. اما همان گفتار نخست در نظر ما صحیح تر است که عمار پس از آنکه پای علی قطع شده است به او ضربتی زده و او را کشته است.
واقدی می گوید: در مورد چگونگی کشته شدن امیة بن خلف به گونه دیگری هم شنیده ایم و چنین است که عبید بن یحیی از معاذ بن رفاعه از قول پدرش برای من نقل کرد که می گفته است: روز جنگ بدر امیة بن خلف را که میان مشرکان مقام و منزلتی داشت احاطه کردیم. من و او هر دو نیزه در دست داشتیم و نخست چندان نیزه به یکدیگر زدیم که سرنیزه های ما از کار افتاد، سپس دست به شمشیر بردیم و چندان ضربه زدیم که شمشیرها کند شد. من ناگهان متوجه شکافی در زره او شدم که زیر بغل او بود، شمشیر خود را همانجا فرو کردم و او را کشتم و شمشیر از سوی دیگر در حالی که آلوده به پیه و چربی بود سر برون آورد.
واقدی می گوید، در این باره گونه دیگری هم شنیده ایم: محمد بن قدامة بن موسی از قول پدرش از عایشه دختر قدامة بن مظعون برای من نقل کرد که روزی صفوان بن امیة بن خلف به قدامة بن مظعون گفت: آیا روز بدر، تو مردم را به پدرم شوراندی قدامه گفت: به خدا سوگند من چنان نکردم و اگر هم کرده بودم از کشتن یک مشرک پوزش نمی خواستم. صفوان پرسید: پس چه کسی مردم را بر او شوراند قدامه گفت: گروهی از جوانان انصار بر او حمله بردند که معمر بن حبیب بن عبید بن حارث هم میان ایشان بود. و همو شمشیرش را بلند می کرد و بر او فرو می آورد. صفوان گفت: ای بوزینه (معمر مردی زشت روی بود) حارث بن حاطب که این سخن را شنید سخت خشمگین شد و پیش مادر صفوان بن امیه رفت و گفت: صفوان چه در جاهلیت و چه در اسلام دست از آزار ما بر نمی دارد. حارث سخن صفوان را که به معمر لقب بوزینه داده بود برای او نقل کرد.
مادر صفوان به او گفت: ای صفوان آیا به معمر که از شرکت کنندگان در جنگ بدر است دشنام می دهی، به خدا سوگند تا یک سال هیچ گونه کرامتی را از تو نمی پذیرم. صفوان گفت: مادر جان به خدا سوگند هرگز این کار را تکرار نخواهم کرد و من بدون توجه و منظور کلمه ای بر زبان آورده ام.
واقدی می گوید: محمد بن قدامه از قول پدرش از عایشه دختر قدامة نقل می کرد که در مکه در حالی که مادر صفوان بن امیه به خباب بن منذر می نگریست به او گفتند: این همان کسی است که در جنگ بدر پای علی بن امیه را قطع کرده است. مادر صفوان گفت: ما را از خاطره و یاد افرادی که در شرک و کافری کشته شده اند رها کنید. خداوند علی- پسرم- را با ضربه شمشیر خباب بن منذر خوار و زبون ساخت و خباب را با کشتن علی گرامی فرمود، علی هنگامی که از اینجا رفت ظاهرا مسلمان بود و حال آنکه با شرک و کفر کشته شد.
امام محمد بن اسحاق می گوید: عبد الرحمان بن عوف می گفته است دست امیة بن خلف و پسرش علی را به صورت دو اسیر در جنگ بدر به دست گرفتم. در همان حال که با آن دو حرکت می کردم بلال ما را دید. امیة در مکه همواره بلال را شکنجه می داد، او را هنگامی که ریگها داغ و سوزان می شد بر پشت روی شنها می خوابانید و سپس فرمان می داد سنگ بزرگ داغی را روی سینه اش می نهادند و می گفت همواره در این شکنجه خواهی بود مگر آنکه از آیین محمد برگردی و بلال فقط می گفت احد احد و هیچ کلمه ای بر آن نمی افزود. بدین سبب همینکه بلال او را دید فریاد بر آورد که این سر و سالار کفر، امیة بن خلف است. و به امیه گفت اگر تو رهایی یابی، من رهایی نخواهم یافت. عبد الرحمان بن عوف می گوید به بلال گفتم: ای بلال این اسیر من است. گفت: اگر او رهایی یابد، من رهایی نخواهم یافت. گفتم: ای پسر کنیزک سیاه، گوش بده. گفت: اگر او رهایی یابد، من رهایی نخواهم یافت و با تمام نیرو فریاد برآورد که ای انصار خدا این امیة بن خلف سر و سالار کفر است، اگر او رهایی یابد، من رهایی نخواهم یافت. آنان چنان ما را در بر گرفتند که چون حلقه دست بند بود. من از او دفاع می کردم، در این هنگام عمار بن یاسر با شمشیر به علی پسر امیة ضربتی زد که به پای او برخورد و آن را قطع کرد و علی بر زمین افتاد. امیه چنان فریادی کشید که هرگز نظیرش را نشنیده بودم.
دست از او برداشتم و گفتم: خود را نجات بده، گرچه امیدی به نجات نیست و به خدا سوگند من دیگر برای تو نمی توانم کاری انجام دهم. گوید: آنان با شمشیرهای خود امیه و پسرش را پاره پاره کردند و از آن کار آسوده شدند. گوید: عبد الرحمان بن عوف می گفته است خدا بلال را رحمت کناد، زره هایی که جمع کرده بودم از دستم رفت و اسیر من را هم او از میان برد. واقدی می گوید: زبیر بن عوام می گفته است در جنگ بدر عبیدة بن سعید بن عاص را در حالی که سوار بر اسب بود و سلاح کامل پوشیده بود و فقط چشمهایش دیده می شد دیدم. دختر کوچک بیماری همراه داشت که شکمش برآمده بود و می گفت: من پدر دخترک شکم برآمده ام. زبیر می گوید: من نیزه کوتاهی در دست داشتم و با آن به چشم او زدم، در افتاد. پای خود را بر گونه اش نهادم و نیزه کوتاه خود را بیرون کشیدم و حدقه چشم او هم بیرون آمد. پیامبر (ص) آن نیزه کوتاه را از من گرفت و بعدها آن را پیشاپیش او می بردند و بعد از پیامبر (ص) آن را همچنان پیشاپیش ابو بکر و عمر و عثمان می بردند.
واقدی می گوید: همینکه مردم حمله کردند و به هم در آویختند عاصم بن ابی عوف بن صبیرة سهمی همچون گرگی پیش آمد و می گفت: ای گروه قریش بر شما باد که محمد را بگیرید، همان قطع کننده پیوند خویشاوندی و تفرقه انداز میان جماعت و آورنده آیین ناشناخته، که اگر او رهایی یابد من رهایی نیابم، در این هنگام ابو دجانة به مقابله او شتافت و دو ضربه رد و بدل کردند و ابو دجانه با ضربه خویش او را کشت و ایستاد تا جامه و سلاح او را بردارد. در همین حال عمر بن خطاب از کنار ابو دجانه گذشت و گفت: حالا جامه و سلاح او را رها کن، تا دشمن مغلوب شود و من برای تو در این مورد گواهی می دهم.
واقدی می گوید: معبد بن وهب یکی از افراد خاندان عامر بن لوی پیش آمد و بر ابو دجانه ضربتی زد که نخست همچون شتر زانو بر زمین زد و سپس برخاست و با شمشیر خود چند ضربه به معبد زد که کارساز نیامد. در این هنگام معبد در گودالی که پیش رویش قرار داشت و آن را ندیده بود، فرو افتاد. ابو دجانه خود را بر او افکند و سرش را برید و جامه و سلاحش را برگرفت.
واقدی می گوید: در آن روز چون بنی مخزوم کشته شدن یاران خود را دیدند، گفتند کسی به ابو جهل دسترسی نخواهد یافت که عتبه و شیبه پسران ربیعه مغرور شدند و عجله کردند و خویشاوندان ایشان را از آنان پشتیبانی نکردند. بنی مخزوم ابو جهل را احاطه کردند و او را همچون درخت پرخاری که دسترسی به آن ممکن نباشد، میان خویش گرفتند، سپس چنین اندیشیدند که سلاح و جامه او را بر کس دیگری بپوشانند و آن را بر عبد الله بن منذر بن ابی رفاعه پوشاندند. علی (ع) بر او حمله کرد و او را کشت و تصور می کرد که ابو جهل است و برگشت و می گفت: من پسر عبد المطلبم. سپس آن جامه را بر ابو قبیس بن فاکه بن مغیره پوشاندند. حمزه که می پنداشت همو ابو جهل است بر او حمله کرد و او را کشت و ضمن ضربه زدن می گفت: بگیر که من پسر عبد المطلبم. سپس بر حرملة بن عمرو پوشاندند. علی (ع) بر او حمله کرد و او را کشت. خواستند آن را بر خالد بن اعلم بپوشانند خود داری کرد و نپذیرفت. معاذ بن عمرو بن جموح می گوید: در آن روز نگاه کردم دیدم ابو جهل همچون درخت پر خاری است که دسترسی به او دشوار است و مشرکان می گویند هیچ کس به ابو الحکم دسترسی نخواهد یافت، دانستم که خود اوست و گفتم: به خدا سوگند امروز یا باید در این راه کشته شوم یا به ابو جهل دست یابم.
به جانب او رفتم و همینکه فرصتی دست داد که غافلگیرش کنم بر او حمله بردم و ضربتی زدم که پایش را از ساق قطع کرد و چنان شد که او را به دانه ای تشبیه کردم که از زیر سنگ آسیا بیرون می جهد. در همین هنگام پسرش عکرمه بر من حمله آورد و ضربتی بر دوشم زد که دستم را از شانه برید و فقط به پوستش آویخته ماند. آن دستم را که بر پوستش آویخته بود نخست پشت سرم آویختم و چون دیدم آزارم می دهد زیر پای خود نهادم و آن را از بن کندم. سپس عکرمه را دیدم که در جستجوی پناهگاهی است، اگر دستم درست می بود همانجا او را می کشتم. معاذ به روزگار حکومت عثمان در گذشته است.
واقدی می گوید: روایت شده است که پیامبر (ص) شمشیر ابو جهل را به معاذ بخشید و آن شمشیر امروز هم در اختیار خاندان معاذ بن عمرو است. گوید: پیامبر (ص) بعدها به عکرمه پسر ابو جهل پیام داد و پرسید پدرت را چه کسی کشت او گفت: همان کسی که من دستش را قطع کردم. و بدین سبب بود که پیامبر (ص) شمشیر ابو جهل را به معاذ بخشید که عکرمه پسر ابو جهل دستش را در جنگ بدر قطع کرده بود.
واقدی می گوید: بنی مغیره در این موضوع شک نداشتند که شمشیر ابو جهل بهره معاذ بن عمرو شده و همو در جنگ بدر قاتل ابو جهل بوده است.
واقدی می گوید: درباره چگونگی کشته شدن و گرفتن جامه و سلاح ابو جهل روایتی دیگر هم شنیده ام، عبد الحمید بن جعفر از عمر بن حکم بن ثوبان از عبد الرحمان بن عوف نقل می کند که می گفته است: پیامبر (ص) شب جنگ بدر ما را آرایش نظامی داد و شب را در حالی که به صبح آوردیم که در صفهای خود بودیم. دو پسر نوجوان کنار من بودند که هر دو به سبب کم سن و سالی حمایل شمشیر خود را بر گردن خویش آویخته بودند. یکی از آن دو به من نگریست و گفت: عمو جان کدام یک از آنان ابو جهل است گفتم: ای برادر زاده با او چه کاری داری گفت: به من خبر رسیده است که به پیامبر (ص) دشنام می دهد، سوگند خوردم که اگر او را ببینم بکشمش یا در آن راه کشته شوم. من به ابو جهل اشاره کردم، نوجوان دیگر هم به من نگریست و همان سخن را گفت و برای او هم به ابو جهل اشاره کردم و نشانش دادم. گفتم: شما که هستید گفتند: دو پسر حارث.
گوید: آن دو چشم از ابو جهل برنمی داشتند و چون جنگ در گرفت آهنگ او کردند و او را کشتند و ابو جهل هم آن دو را کشت.
واقدی می گوید: محمد بن عوف از ابراهیم بن یحیی بن زید بن ثابت نقل کرد که روز جنگ بدر عبد الرحمان بن عوف به جانب چپ و راست خویش نگریست و چون آن دو را دید گفت: ای کاش کنار من کسانی تنومندتر از این دو نوجوان می بودند. چیزی نگذشت که عوف به عبد الرحمان نگریست و گفت: ابو جهل کدام یک از ایشان است عبد الرحمان گفت: آنجا که می بینی. گوید: عوف همچون جانور درنده ای به سوی ابو جهل خیز برداشت و برادرش هم به او پیوست و به آنان نگاه می کردم که شمشیر می زدند بعد هم دیدم پیامبر (ص) که از میان کشتگان می گذشت از کنار آن دو گذشت و آنان کنار جسد ابو جهل بر زمین افتاده بودند.
واقدی می گوید: محمد بن رفاعة بن ثعلبه برای من گفت: از پدرم شنیدم که منکر چیزی بود که مردم درباره کمی سن و سال پسران عفراء می گویند. پدرم می گفت: در جنگ بدر کوچکترین آن دو برادر سی و پنج ساله بود، چگونه این سخن درست است که شمشیرش را بر گردنش آویخته باشد واقدی می گوید: همان گفتار نخست که آنها نوجوان بوده اند درست تر است.
محمد بن عمار بن یاسر از قول ربیع دختر معوذ نقل می کند که می گفته است به روزگار حکومت عمر بن خطاب همراه گروهی از زنان انصار پیش اسماء مادر ابو جهل رفتیم. پسرش عبد الله بن ابی ربیعه برای او از یمن عطری فرستاده بود و او آن را همراه با دیگر چیزهای گرانبها می فروخت. ما هم از او می خریدیم. همینکه شیشه های مرا پر کرد وزن کرد. همان گونه که از دیگران را وزن کرد و گفت: طلب خود را باید بنویسیم. گفتم: آری بر این بنویس که بر عهده ربیع دختر معوذ است. اسماء عقده به گلو گفت: من پسر مرده ام و تو دختر کسی هستی که سرور خود را کشته است. گفتم: نه، دختر کسی هستم که بنده خود را کشته است. گفت: به خدا سوگند هرگز چیزی به تو نمی فروشم.
گفتم: به خدا سوگند من هم هرگز چیزی از تو نمی خرم که به خدا سوگند عطر تو چندان خوب نیست، و حال آنکه پسرم به خدا سوگند عطری به آن خوبی نبوییده بودم، ولی خشمگین شدم.
واقدی می گوید: چون جنگ پایان یافت، پیامبر (ص) فرمان داد بگردند جسد ابو جهل را پیدا کنند. ابن مسعود می گوید: من او را یافتم که هنوز رمقی داشت، پای خود را بیخ گلویش نهادم و گفتم: سپاس خداوند را که ترا خوار و زبون ساخت. گفت: خداوند برده ای را که فرزند کنیزکی است- ابن مسعود- زبون ساخته است، ای چوپانک گوسپندان، بر جایگاه بلندی بر آمده ای. آنگاه پرسید: دولت و اقبال از کیست گفتم: از خداوند و رسول اوست. کلاه خودش پشت سرش افتاده بود. گفتم: من کشنده تو هستم.
گفت: نخستین بنده ای نیستی که سرور خود را کشته است، همانا سخت ترین چیزی که امروز آن را دیده ام این است که تو مرا می کشی، مگر ممکن نبود مردی از هم پیمانان یا پاکان و افراد شرکت کننده در پیمان مطیبین عهده دار کشتن من باشد. عبد الله بن مسعود ضربتی بر او زد که سرش برابرش افتاد، سپس جامه و سلاح و زره و کلاهخود او را برداشت. و با خود آورد و مقابل پیامبر (ص) نهاد و گفت: ای پیامبر خدا مژده بده که دشمن خدا، ابو جهل، کشته شد. پیامبر (ص) فرمود: ای عبد الله واقعا چنین است سوگند به کسی که جان من در دست اوست این موضوع برای من خوشتر از داشتن شتران سرخ موی است، یا سخنی نظیر این فرموده است. پیامبر (ص) سپس فرمود: روزی بر سر سفره ابن جدعان ابو جهل را به گوشه ای پرت کردم که نشانه زخم بر زانویش مانده است، بر بدنش نگریستند و آن را نشان را دیدند.
واقدی می گوید: روایت شده است که ابو سلمة بن عبد الاسد مخزومی در آن ساعت که ابن مسعود آمده، در حضور پیامبر (ص) بوده است. ابو سلمه اندوهگین شد و روی به ابن مسعود کرد و گفت: ابو جهل را تو کشتی گفت: آری خداوند او را کشت.
ابو سلمه پرسید: مقصودم این است که تو عهده دار کشتن او بودی گفت: آری. ابو سلمه گفت: اگر می خواست ترا در آستین خودش جای می داد. ابن مسعود گفت: به خدا سوگند که من او را کشتم و برهنه کردم. ابو سلمه پرسید: چه نشانی در بدنش بود گفت: خال سیاه درشتی میان ران راست او بود. ابو سلمه که آن نشانه را شناخت به ابن مسعود گفت: چگونه او را برهنه کردی و حال آنکه قریشی دیگری جز او را برهنه نکردند. ابن مسعود گفت: به خدا سوگند میان قریش و هم پیمانهای آنان هیچ کس نسبت به خدا و رسولش از او دشمن تر نبود، و من از چیزی که نسبت به او انجام داده ام پوزش خواهی نمی کنم.
ابو سلمه سکوت کرد.
واقدی می گوید: پس از آن از ابو سلمه شنیده می شد که از این سخن خود که به طرفداری ابو جهل گفته بود استغفار می کرد.
پیامبر (ص) از کشته شدن ابو جهل خوشحال شد و عرضه داشت: بار خدایا آنچه را به من وعده فرموده بودی، بر آوردی، پروردگارا نعمت خود را بر من تمام فرمای گوید: خاندان ابن مسعود می گفته اند شمشیر ابو جهل که نقره نشان است پیش ماست و آن را عبد الله بن مسعود در جنگ بدر به غنیمت گرفته است.
واقدی می گوید: اصحاب ما بر این عقیده متفقند که معاذ بن عمرو و دو پسر عفراء نخست ابو جهل را از پای در آورده اند و ابن مسعود هنگامی که او هنوز رمقی داشته است گردنش را زده است و بدین ترتیب همگی در کشتن ابو جهل شرکت داشته اند.
واقدی می گوید: و روایت شده است که پیامبر (ص) کنار کشته دو پسر عفراء درنگ کرد و فرمود خداوند دو پسر عفراء را رحمت فرماید که هر دو در کشتن فرعون این امت و سالار پیشوایان کفر شرکت کردند. پرسیدند: ای رسول خدا چه کسی همراه آن دو ابو جهل را کشته است فرمود: فرشتگان و ابن مسعود که سرش را برید و او هم در کشتن او شریک است.
واقدی می گوید: معمر از زهری نقل می کند که پیامبر (ص) روز جنگ بدر فرمود: بار خدایا شر نوفل بن عدویه را که همان نوفل بن خویلد و از خاندان اسد بن عبد العزی است از من کفایت فرمای. نوفل در آن روز از اینکه کشته شدگان قوم خود را که در نخستین برخورد کشته شده بودند، دیده بود، ترسان بود. او پیش آمد و با صدای بسیار بلند که ظاهرا آمیخته با نشاط بود گفت: ای گروه قریش امروز روز سرافرازی و سر بلندی است، ولی همینکه دید قریش گریزان شد خطاب به انصار فریاد می کشید که شما را چه نیازی به ریختن خونهای ماست مگر اینها را که کشته اید نمی بینید مگر شما نیازمند به شیر نیستید. جبّار بن صخر او را به اسیری گرفت و پیشاپیش خود او را می آورد، نوفل که چشمش به علی (ع) افتاد که جانب او می آید، به جبار گفت: ای برادر انصاری ترا به لات و عزی سوگند این مرد کیست که می بینم آهنگ من دارد جبار گفت: این علی بن ابی طالب است. نوفل گفت: به خدا سوگند تا به امروز مردی به این چالاکی میان قومش ندیده ام. علی (ع) به او حمله کرد و با شمشیر ضربتی بر او زد ولی شمشیر علی در سپر چرمین نوفل لحظه ای گیر کرد، سپس آن را بیرون کشید و دو ساق پایش را هدف قرار داد که چو دامن زرهش بالا بود هر دو را قطع کرد و سپس او را کشت. پیامبر (ص) فرمود: چه کسی از نوفل بن خویلد خبر دارد علی (ع) فرمود: من او را کشتم.
پیامبر (ص) تکبیر گفت و فرمود: سپاس خداوندی که نفرین مرا در مورد او بر آورد.
واقدی می گوید: عاص بن سعید بن عاص هم برای جنگ آمد. او و علی (ع) رویاروی شدند و علی او را کشت. عمر بن خطاب به سعید پسر عاص می گفت: چرا ترا از خود روی گردان می بینم، آیا می پنداری من پدرت را کشته ام سعید گفت: بر فرض که تو او را کشته باشی، او بر باطل بوده است و تو بر حق. عمر گفت: قریش از همه مردم خردمندتر و امانت دار ترند، هیچ کس ستمی بر ایشان روا نمی دارد مگر اینکه خداوند پوزه اش را بر خاک می مالد و او را بر روی می افکند.
واقدی می گوید: و روایت شده است که عمر بن سعید بن عاص گفته است: چرا ترا روی گردان می بینم، گویی من پدرت را در جنگ بدر، کشته ام، و اگر هم کشته بودم از کشتن مشرکی پوزش خواهی نمی کردم که عاص بن هاشم بن مغیره دایی خودم را به دست خود کشتم.
و از کتابی غیر کتاب واقدی نقل می کنم که عثمان بن عفان و سعید بن عاص به روزگار حکومت عمر بن خطاب پیش او رفتند. سعید بن عاص گوشه ای نشست، عمر به او نگریست و گفت: چرا ترا افسرده و روی گردان می بینم، گویی پدرت را کشته ام نه من او را نکشتم، بلکه ابو الحسن او را کشت. علی (ع) هم حاضر بود، فرمود: بار خدایا آمرزش می خواهم سپس فرمود شرک و آنچه در آن بود از میان رفت و اسلام امور پیش را محو کرده است، اینک چرا دلها را به هیجان می آوری و عمر سکوت کرد. سعید گفت: همتایی گرامی پدرم را کشته است و این برای من خوشتر از آن است که اگر او را کسی که از خاندان عبد مناف نیست، می کشت.
واقدی می گوید: علی (ع) می گفته است: روز جنگ بدر پس از بر آمدن روز و هنگامی که صفهای ما و مشرکان در هم آویخت، من به تعقیب یکی از مشرکان پرداختم.
ناگاه مردی از مشرکان را روی تپه ای دیدم که مقابل سعد بن خیثمه ایستاده و جنگ می کنند و آن مرد مشرک سعد را کشت. آن مشرک که سوار بر اسب و سراپا پوشیده در آهن بود و نشانی بر سینه داشت از اسب فرود آمد مرا شناخت و صدا کرد که ای پسر ابو طالب به نبرد من بیا. من که او را نشناختم آهنگ او کردم. او هم از بالای تپه به سوی من فرود آمد، من که کوتاه قامت بودم کمی به عقب برگشتم. تا او از ارتفاع پایین آید که بر من مسلط نباشد. او گفت: ای پسر ابو طالب گریختی گفتم: ای پسر مرد دزد و فرومایه به زودی پا بر جا خواهم بود. و چون هر دو پای من استوار و مستقر شد، ایستادم. او پیش آمد و همینکه به من نزدیک شد، ضربتی بر من زد که آن را با سپر خویش گرفتم.
شمشیرش در سپرم گیر کرد. ضربتی بر دوش او زدم. با اینکه زره بر تن داشت شمشیرم زره را درید و او به لرزه درآمد. پنداشتم همین ضربت من او را خواهد کشت. ناگاه از پشت سر خویش برق شمشیری دیدم، سرم را فرو آوردم. شمشیر کاسه سر دشمن را همراه با کلاه خودش برید. کسی که ضربه زد می گفت: بگیر که من پسر عبد المطلبم. چون به پشت سرم نگریست عمویم حمزه را دیدم و معلوم شد کسی که کشته شده طعیمة بن عدی است.
می گوید [ابن ابی الحدید ]:در روایت محمد بن اسحاق بن یسار هم چنین آمده است که طعیمة بن عدی را علی بن ابی طالب (ع) کشته است و سپس گفته است و گفته می شود او را حمزه کشته است. در روایات شیعه چنین آمده است که طعیمه را علی بن ابی طالب (ع) با نیزه کشته است و گفته است به خدا سوگند از این پس هرگز در مورد خداوند با ما ستیز نخواهی کرد. محمد بن اسحاق هم این موضوع را روایت کرده است.
محمد بن اسحاق روایت کرده و گفته است: پیامبر (ص) از سایبان بیرون آمد و به مردم و صحنه جنگ نگریست و مسلمانان را تشویق کرد و فرمود: هر کس در قبال کار درستی که انجام دهد ارزش دارد. سپس فرمود: سوگند به کسی که جان محمد در دست اوست امروز هر که با این گروه پایداری و شکیبایی و جنگ کند و پیش رود و پشت به جنگ ندهد کشته نخواهد شد، مگر اینکه خداوند او را به بهشت وارد خواهد کرد. عمیر بن حمام که از قبیله بنی سلمه بود و چند دانه خرما در دست داشت و مشغول خوردن آنها بود گفت: به به برای ورود به بهشت چیزی جز اینکه اینان مرا بکشند، نیست. آن چند خرما را از دست افکند و شمشیرش را به دست گرفت و با آن قوم چندان جنگ کرد که کشته شد. محمد بن اسحاق می گوید: عاصم بن عمرو بن قتاده برایم نقل کرد که عوف بن حارث که همان عوف بن عفراء است روز بدر به پیامبر (ص) گفت: ای رسول خدا چه چیزی خداوند را از بنده اش به خنده وا می دارد فرمود: اینکه سر برهنه و بدون زره به دشمن دست یازد. عوف زرهی را که بر تن داشت، بیرون آورد و کناری افکند و شمشیر بر گرفت و با آن قوم چندان جنگ کرد که کشته شد.
واقدی و ابن اسحاق می گویند: پیامبر (ص) مشتی شن بر گرفت و بر مشرکان پاشاند و فرمود: چهره هایتان زشت باد. پروردگارا دلهای ایشان را بیمناک و پاهایشان را لرزان کن. و چنان شد که مشرکان بدون آنکه به چیزی توجه کنند، روی به گریز نهادند و مسلمانان آنان را تعقیب می کردند و می کشتند و اسیر می گرفتند.
واقدی می گوید: هبیرة بن ابو وهب مخزومی چون فرار قریش را دید، پشتش شکست و بر جای خود میخکوب شد، آنچنان که قادر به حرکت نبود. ابو اسامه جشمی هم پیمانش پیش او آمد و زره او را گشود و او را همراه خود برد. و گفته شده است ابو داود مازنی شمشیری به او زد که زرهش را درید و او بر زمین افتاد و همان گونه باقی ماند. ابو داود او را رها کرد و رفت. مالک و ابو اسامه پسران زهیر جشمی که هم پیمان هبیره بودند از او حمایت کردند و او را از معرکه بیرون بردند و نجاتش دادند. پیامبر فرمود: آن دو سگی که هم پیمانش بودند از او حمایت کردند و او را در ربودند.
واقدی می گوید: عمر بن عثمان از قول عکاشة بن محصن نقل می کند که می گفته است: در جنگ بدر شمشیرم شکست. پیامبر (ص) چوبی به من داد که ناگاه در دست من به صورت شمشیری بلند و درخشان در آمد و با آنان تا هنگامی که خداوند مشرکان را شکست داد جنگ کردم. آن شمشیر تا هنگام مرگ عکاشه همچنان در اختیار او بود.
گوید: تنی چند از مردان خاندان عبد الاشهل روایت کرده اند که شمشیر سلمة بن اسلم بن حریش روز جنگ بدر شکست و بدون سلاح باقی ماند. پیامبر (ص) چوبی از شاخه های نخلهای ابن طاب- نوعی از نخل است- در دست داشت و آن را به سلمه داد و فرمود: با این ضربه بزن و همان دم در دست او به صورت شمشیر خوبی در آمد. و آن شمشیر تا هنگامی که سلمه در جنگ پل ابو عبیده- به روزگار عمر- کشته شد، در اختیارش بود.
واقدی می گوید: حارثة بن سراقه در حالی که با دهان خود مشغول آب خوردن از حوض بود، تیری ناشناس از مشرکان به گلویش خورد و او را کشت و مردم در پایان آن روز ناچار از همان حوض که آبش با خون او آمیخته بود آشامیدند. خبر و چگونگی کشته شدن او به مادر و خواهرش که در مدینه بودند رسید. مادرش گفت: به خدا سوگند بر او نخواهم گریست تا پیامبر (ص) بیاید و از او بپرسم. اگر پسرم در بهشت باشد هرگز بر او نمی گریم و اگر در آتش باشد، به خدایی خدا سوگند که بر او سخت خواهم گریست، و چون پیامبر (ص) از بدر برگشت مادر حارثه به حضورش آمد و گفت: ای رسول خدا جایگاه پسرم را در دل من می دانی، خواستم بر او بگریم، گفتم چنین نمی کنم تا از رسول خدا بپرسم، اگر پسرم در بهشت باشد بر او نخواهم گریست و اگر در بهشت نباشد و در دوزخ باشد بر او خواهم گریست و شیون می کنم. پیامبر (ص) فرمود: دست کم گرفته ای خیال می کنی فقط یک بهشت است بهشتهای بسیاری است و سوگند به کسی که جان من در دست اوست او در فردوس برین است.
مادر حارثه گفت: هرگز بر او نخواهم گریست.
واقدی می گوید: پیامبر (ص) در این هنگام ظرف آبی خواست. دست در آن کرد و مضمضه فرمود و آن ظرف آب را به مادر حارثة بن سراقة داد که از آن آشامید و سپس به دختر خود داد که او هم از آن آشامید. آنگاه پیامبر به آنان فرمان داد که باقیمانده آن آب را در گریبان خود بریزند، چنان کردند و از حضور پیامبر برگشتند، در حالی که هیچ کس در مدینه از آن دو بانو چشم روشن تر و شادتر نبود.
واقدی می گوید: حکیم بن حزام می گفته است: روز بدر چون شکست خوردیم من شروع به دویدن کردم و گفتم: خداوند ابن الحنظلیه- ابو جهل- را بکشد که می پندارد روز به پایان رسیده است و به خدا سوگند که همچنان بر حال خود باقی است.
حکیم می گفته است: چیزی را دوست نمی داشتم مگر اینکه شب فرا رسد و تعقیب مسلمانان از ما کاستی پذیرد. عبید الله و عبد الرحمان پسران عوام که بر شتر نری سوار بودند به حکیم رسیدند، عبد الرحمان به برادرش عبید الله گفت: پیاده شو تا حکیم را سوار کنیم. عبید الله لنگ بود و یارای راه رفتن نداشت، به برادر گفت: می بینی که من یارای راه رفتن ندارم. عبد الرحمان گفت: به خدا چاره ای نداریم، باید این مرد را سوار کنیم که اگر بمیریم عهده دار جمع آوری و هزینه زن و فرزندمان خواهد بود و اگر زنده بمانیم هزینه همه ما را بر عهده می گیرد. این بود که عبد الرحمان و برادر لنگش پیاده شدند و حکیم را سوار کردند و خود پیاده از پی شتر حرکت می کردند. حکیم همینکه نزدیک مکه و به مر الظهران رسید گفت: به خدا سوگند همین جا نشانه و چیزی دیدم که هیچ کس نمی بایست پس از دیدن آن بیرون می رفت، ولی شومی ابو جهل ما را از پی خود کشاند.
حکیم افزود: اینجا چند شتر کشته شد و هیچ خیمه ای باقی نماند مگر اینکه از خون آنها آغشته شد. عبید الله و عبد الرحمان گفتند: ما هم آن را دیدیم، ولی پس از آنکه دیدیم که تو و قومت به راه خود ادامه دادید ما هم همراه شما آمدیم که در قبال شما از خود رأی و فرمانی نداشتیم.
واقدی می گوید: عبد الرحمان بن حارث از مخلد بن خفاف از پدرش نقل می کرد که می گفته است: در جنگ بدر قریش زره بسیار داشتند و چون روی به گریز نهادند زره ها را بر زمین می افکندند و مسلمانان که ایشان را تعقیب می کردند زره هایی را که آنان می انداختند جمع می کردند. من خودم در آن روز سه زره برداشتم و به خانه ام آوردم که پیش ما باقی بود. مردی از قریش که بعدها یکی از آن زره ها را پیش ما دید شناخت و گفت: این زره حارث بن هشام است.
واقدی می گوید: محمد بن حمید از عبد الله بن عمرو بن امیه برای من نقل کرد که می گفته است: یکی از افراد قریش که در آن جنگ گریخته بود به من گفت: با خود می گفتم هیچ ندیده ام که از چنین جنگی کسی غیر از زنها بگریزد.
واقدی می گوید: قباث بن اشیم کنانی می گفته است: همراه مشرکان در جنگ بدر شرکت کردم و من به کمی شمار محمد می نگریستم و شمارشان به چشم من کم می آمد و با توجه به شمار بسیاری از سواران و پیادگانی که همراه ما بودند من هم همراه دیگران گریختم و به هر سو که می نگریستم مشرکان را در حال گریز می دیدم و با خود می گفتم: شگفت است که هرگز ندیده ام از چنین جنگی کسی غیر از زنها بگریزند. مردی هم با من همراه شد، در همان حال که او با من می آمد گروهی از پشت سر به ما نزدیک می شدند، به آن مردی که همراهم بود گفتم: آیا یارای دویدن و قیام داری گفت: نه، به خدا سوگند. او عقب ماند و از پای در آمد و من شتابان گریختم و بامداد در غیقة بودم که بر سمت چپ سقیا قرار دارد، فاصله آن تا فرع یک شب راه است و فاصله فرع تا مدینه هشت چاپار است. من پیش از طلوع خورشید آنجا رسیدم و چون به راههای فرعی آشنا بودم و از تعقیب می ترسیدم راه اصلی را نپیمودم و از آن کناره گرفتم. مردی از خویشاوندانم در غیقه مرا دید و پرسید: پشت سرت چه خبر بود گفتم: خبری نبود کشته شدیم، اسیر دادیم و شکست خوردیم و گریختیم. اینک آیا تو مرکوبی داری او مرا بر شتری سوار کرد و زاد و توشه به من داد و من در جحفه به راه اصلی رسیدم و سپس رفتم تا وارد مکه شدم. در غمیم چشمم به حیسمان بن حابس خزاعی افتاد، دانستم که او برای اعلان کشته شدن قرشیان به مکه می رود، اگر می خواستم از او پیشی بگیرم می توانستم ولی خود را عقب کشیدم تا قسمتی از روز را از من جلو افتاد.
من هنگامی وارد مکه شدم که خبر کشتگان ایشان به آنان رسیده بود، حیسمان را لعنت می کردند که خبر خوشی برای ما نیاورده است. من در مکه ماندم. پس از جنگ خندق محبت اسلام در دلم افتاده بود، با خود گفتم: چه خوب است به مدینه بروم و ببینم محمد چه می گوید.
به مدینه رفتم و سراغ پیامبر را گرفتم. گفتند آنجا در سایه دیوار مسجد همراه گروهی از یاران خود نشسته است. آنجا رفتم و من او را میان ایشان نمی شناختم، سلام دادم. پیامبر فرمود ای قباث بن اشیم تو بودی که در جنگ بدر می گفتی هرگز چنین کاری ندیده ام فقط زنها از این جنگ می گریزند. گفتم: گواهی می دهم که تو رسول خدایی و این امر را هرگز به کسی نگفته ام حتی آن را بر زبان نیاورده ام بلکه فقط در دل خود گفتم و اگر تو پیامبر نمی بودی خدایت بر آن آگاه نمی کرد. دست فراز آر تا با تو بیعت کنم، و مسلمان شدم.
واقدی می گوید: روایت شده است که چون مشرکان به بدر رفتند از جمله کسانی که با ایشان همراهی نکردند و در مکه باقی ماندند دو جوان افسانه سرا بودند که در ذو طوی در نور مهتاب برای مردم تا دیرگاهی از شب گذشته افسانه می سرودند و شعر می خواندند و قصه می گفتند. شبی در همان حال آوایی نزدیک شنیدند و گوینده را ندیدند و چنین می سرود: حنیفیان چنان سوگی در بدر فزودند که پایه های حکومت خسرو و قیصر از آن شکسته خواهد شد. سنگهای سخت کوهها از آن به خروش آمد و قبایل میان و تیر و خیبر هراسان شدند دو کوه ابو قبیس و احمر به لرزه در آمد و پارچه های حریری که دلیران هم سن و سال بر سینه می بستند گشوده شد.
واقدی می گوید: این ابیات را برای من عبد الله بن ابی عبیده از محمد بن عمار بن یاسر خواند و نقل کرد. گوید: و چون آنان صدا را شنیدند و کسی را ندیدند، در جستجوی گوینده بر آمدند و هیچ کس را ندیدند. هراسان خود را به حجر اسماعیل رساندند و گروهی از پیر مردان و بزرگان افسانه سرا را دیدند و این خبر را به آنان دادند.
ایشان گفتند: اگر اینچنین که می گویید بوده است، محمد و یارانش را حنیفیان می نامند.
گوید: هیچ یک از جوانانی که در ذو طوی بودند باقی نماند مگر آنکه از ترس تب برآورد. دو یا سه شب بیشتر نگذشت که حیسمان خزاعی خبر اهل بدر و کسانی را که کشته شده بودند آورد. او شروع به خبر دادن کرد و گفت: عتبه و شیبه پسران ربیعه کشته شدند و دو پسر حجاج و ابو البختری و زمعة بن اسود کشته شدند. گوید: در آن هنگام صفوان بن امیه در حجر اسماعیل نشسته بود، گفت: این شخص نمی فهمد چه می گوید، درباره من از او بپرسید. گفتند: آیا از صفوان بن امیه خبری داری گفت: آری او که همین جا در حجر نشسته است ولی پدر و برادرش را کشته دیدم. سهیل بن عمرو و نضر بن حارث را هم دیدم که اسیر شده و با ریسمان بسته بودند.
واقدی می گوید: و چون به نجاشی خبر کشته شدن قریش و پیروزی که خداوند به رسول خود ارزانی فرموده بود رسید، دو جامه سپید پوشید و بیرون آمد و بر خاک نشست و جعفر بن ابی طالب و یارانش را احضار کرد و پرسید: کدام یک از شما منطقه بدر را می شناسد به او خبر دادند. گفت: من خود آنجا را می شناسم و مدتی در اطراف آن گوسپند چرانی می کردم، با دریا نصف روز راه است ولی می خواستم با گفته شما مطمئن تر شوم. خداوند پیامبر خویش را در بدر یاری فرمود، خدای را بر این نعمت ستایش کنید.
سردارانش گفتند: خداوند کارهای پادشاه را رو به راه فرماید. این کاری است که تاکنون انجام نمی دادی که دو جامه سپید بپوشی و بر خاک بنشینی گفت: من از گروهی هستم که چون خداوند بر ایشان نعمتی عنایت فرماید بر تواضع و فروتنی خود می افزایند. و گفته شده است که نجاشی گفت: عیسی بن مریم (ع) هر گاه نعمتی بر او ارزانی می شد، بر تواضع خود می افزود.
واقدی می گوید: و چون قریش به مکه برگشت، ابو سفیان بن حرب بر پا خاست و گفت: ای گروه قریش بر کشتگان خود مگریید و بر ایشان نوحه سرایی مکنید و هیچ شاعری بر آنان مرثیه نسراید، تظاهر به چالاکی و بردباری کنید که چون بر ایشان بگریید و مرثیه بسرایید این کار خشم شما را آرامش می بخشد و شما را از دشمنی با محمد و یارانش سست می کند. وانگهی اگر به محمد و یارانش خبر برسد، شاد می شوند و شما را سرزنش می کنند و این دشمن شادی، خود از آن سوگ بزرگتر است، و شاید بتوانید انتقام خون خود را بگیرید. اینک روغن مالیدن و گرد آمدن با زنان بر من حرام خواهد بود تا با محمد جنگ کنم. قریش مدت یک ماه شکیبایی و درنگ کرد، نه شاعری بر کشتگان مرثیه گفت و نه نوحه سرایی نوحه ای سرود.
واقدی می گوید: اسود بن مطلب نابینا شده بود و بر فرزندان کشته شده اش سخت افسرده و اندوهگین بود. دوست می داشت بر آنان بگرید و قریش او را از این کار باز می داشت. هر دو روز یک بار به غلامش می گفت: شراب بردار و مرا به درّه ای ببر که ابو حکیمه- یعنی پسرش زمعه که در جنگ بدر کشته شده بود- در آن راه می رفت.
غلامش او را کنار آن راه می برد و می نشست. چندان باده به او می آشاماند که سیاه مست می شد و بر ابو حکیمه و برادرانش می گریست و خاک بر سر خود می افشاند و به غلام خویش می گفت: ای وای بر تو باید این کار را پوشیده بداری که خوش نمی دارم قریش بر این حال من آگاه شود که می بینم جمع نمی شوند بر کشتگان خود بگریند.
واقدی می گوید: مصعب بن ثابت از عیسی بن معمر، از عباد بن عبد الله بن زبیر، از عایشه برای من نقل کرد که می گفته است: قریش چون به مکه برگشتند گفتند: بر کشتگان خود مگریید که خبر به محمد و یارانش برسد و شاد شوند و شما را سرزنش کنند و در پی آزادی اسیران خود کسی را گسیل مدارید که برای فدیه گرفتن پافشاری بیشتری خواهند کرد.
گوید: از اسود بن مطلب سه تن از پسرانش کشته شده بودند که عبارتند از زمعه و عقیل و نوه اش یعنی حارث پسر زمعه. او دوست می داشت بر کشتگان خود بگرید، در همان حال نیمه شبی صدای گریه و شیونی شنید. او که کور بود به غلامش گفت: برو بنگر آیا قریش بر کشتگان خود می گریند. اگر چنان است من هم بر ابو حکیمه، یعنی زمعه، بگریم که دلم آتش گرفته است. غلام رفت و برگشت و گفت: زنی است که بر شتر گم شده خود می گرید، اسود این ابیات را سرود: از اینکه شتری از او گم شده است می گرید و بی آرامی او را از خواب باز می دارد.
بر شتر گریه مکن بر بدر گریه کن که چهره ها را کوچک کرد و زبون ساخت. اگر می گریی بر عقیل گریه کن و بر حارث که شیر شیران بود. بر همه گریه کن و به ستوه میا که ابو حکیمه را مانندی نیست. بر بدر و کشته شدگانی که سران خاندانهای هصیص و مخزوم و ابو الولید بودند، آری پس از ایشان کسانی به سالاری رسیدند که اگر جنگ بدر نمی بود هرگز به سالاری نمی رسیدند.
واقدی می گوید: زنان قریش پیش هند دختر عتبه رفتند و به او گفتند: آیا نمی خواهی بر پدر و عمو و دایی و خویشاوندانت بگریی گفت: هرگز، و آنچه مرا از آن باز می دارد این است که به محمد و یارانش خبر می رسد و آنان و زنان خزرج شاد می شوند و ما را نکوهش می کنند، نه، به خدا سوگند، بر آنان نخواهم گریست تا انتقام خون خود را از محمد و یارانش بگیرم. بر من حرام باد که بر سر خویش روغن بمالم تا آنگاه که با محمد جنگ کنیم. وانگهی به خدا سوگند اگر بدانم با گریستن اندوه از دلم زدوده می شود خواهم گریست، ولی اندوه دلم زدوده نخواهد شد مگر اینکه به چشم خویش خون کسانی را که عزیزان را کشته اند ببینم. هند بر همان حال باقی بود، نه بر سر خود روغن مالید و نه به بستر ابو سفیان نزدیک شد تا آنکه جنگ احد سپری شد.
واقدی می گوید: به نوفل بن معاویه دیلی که همراه قریش در جنگ بدر شرکت کرده بود و در آن هنگام پیش خانواده خود بود خبر رسید که قریش بر کشتگان خود می گرید، او خود را به مکه رساند و گفت: ای گروه قریش گویا خرد شما کاسته و اندیشه شما ویران شده است و از زنان خود فرمانبرداری می کنید. مگر بر کشته شدگانی چون کشتگان شما می شود گریست آنان فراتر از گریه اند، وانگهی این گریستن دشمنی شما را نسبت به محمد و یارانش کاهش می دهد و خشم شما را فرو می نشاند. و سزاوار نیست که خشم شما از میان برود تا آنکه انتقام خون خود را از دشمن خویش بگیرید. ابو سفیان بن حرب که سخن او را شنید گفت: ای ابو معاویه، خلاف واقع به تو گفته اند، به خدا سوگند تا امروز هیچ زنی از خاندان عبد شمس بر کشته شده خود نگریسته و هیچ شاعری نخواسته است مرثیه بگوید، و من آنان را از این کار باز داشته ام تا هنگامی که انتقام خون خویش را از محمد و یارانش بگیریم و من خونخواه انتقام گیرنده هستم، پسرم حنظله و سران این سرزمین کشته شده اند و این سرزمین به سبب فقدان ایشان افسرده است.
واقدی می گوید: معاذ بن محمد انصاری از قول عاصم بن عمر بن قتاده برای من نقل کرد که چون مشرکان که سران و بزرگانشان کشته شده بودند به مکه برگشتند، عمیر بن وهب بن عمیر جمحی آمد و در حجر اسماعیل کنار صفوان بن امیه نشست. صفوان به او گفت: پس از کشته شدن کشتگان بدر زندگی زشت است، عمیر گفت: آری، به خدا سوگند که پس از آنان در زندگی خیری نیست، و اگر وام نمی داشتم که راهی برای پرداخت آن ندارم و اگر زن و فرزندانم نبودند که چیزی ندارم که برای آنان بگذارم، می رفتم و محمد را می کشتم تا چشم خود را از او پر کنم- آرام بگیرم- و به من خبر رسیده است که او آزادانه در بازارها می گردد، من بهانه ای هم دارم و می گویم برای دیدن و پرداخت فدیه پسر اسیرم آمده ام. صفوان از این سخن او شاد شد و گفت: ای ابو امیه ممکن است ببینیم که این کار را می کنی گفت: آری، سوگند به پروردگار این خانه. صفوان گفت: پرداخت وام تو بر عهده من است و زن و فرزندان تو همچون زن و فرزند خودم خواهند بود، و تو می دانی که در مکه هیچ کس چون من بر زن و فرزند خود گشایش نمی دهد. عمیر گفت: ای ابو وهب این را می دانم. صفوان گفت: نانخورهای تو همراه نانخورهای من خواهند بود، چیزی برای من فراهم نخواهد بود مگر اینکه برای آنان هم فراهم خواهد بود و پرداخت وام تو بر عهده من است. صفوان شتر خویش را در اختیار عمیر گذاشت و او را مجهز ساخت و برای زن و فرزندانش هزینه ای همچون هزینه زن و فرزند خود مقرر داشت و عمیر فرمان داد شمشیرش را تیز و زهر آلوده کنند.
چون آهنگ رفتن به مدینه کرد به صفوان گفت: چند روزی پوشیده بدار تا من به مدینه برسم. عمیر رفت و صفوان هم از او سخنی به میان نیاورد.
عمیر چون به مدینه رسید بر در مسجد فرود آمد، شتر خود را پای بند زد و شمشیر خود را برداشت و بر دوش افکند و آهنگ رسول خدا (ص) کرد. در این هنگام عمر بن خطاب همراه تنی چند از مسلمانان نشسته بودند و از نعمت خداوند نسبت به مسلمانان در بدر سخن می گفتند. عمر همینکه عمیر را با شمشیر دید ترسان شد و به یاران خود گفت: این سگ را مواظب باشید که عمیر بن وهب است، همان دشمن خدا که در جنگ بدر بالا و پایین می رفت و بر ضد ما تحریک می کرد و شمار ما را برای دشمن تخمین می زد و به آنان می گفت که ما دارای نیروی امدادی و کمین نیستیم. یاران عمر برخاستند و عمیر را گرفتند. عمر بن خطاب پیش پیامبر رفت و گفت: ای رسول خدا این عمیر بن وهب است که با اسلحه وارد مسجد شده است و او همان حیله گر ناپاکی است که نمی توان بر چیزی از او ایمنی داشت. پیامبر (ص) فرمود: او را پیش من آور، عمر رفت با یک دست حمایل شمشیر او و با دست دیگر دسته شمشیرش را گرفت و او را به حضور پیامبر (ص) آورد.
پیامبر (ص) همینکه او را دید به عمر فرمود: از او فاصله بگیر، چون عمیر به پیامبر نزدیک شد گفت: بامدادتان خوش باد پیامبر (ص) فرمود: خداوند ما را با درودی غیر از درود تو گرامی داشته و آن سلام است که درود بهشتیان است. عمیر گفت: خودت هم تا همین اواخر آن را می گفتی پیامبر فرمود: خداوند بهتر از آن را به ما ارزانی فرموده است. اینک بگو چه چیزی موجب آمدن تو شده است گفت: درباره اسیری که پیش شما دارم آمده ام که فدیه ای مناسب تعیین کنید و معامله خویشاوندی انجام دهید که خود خانواده دار و اهل عشیره اند. پیامبر (ص) فرمود: این شمشیر چیست گفت: خداوند شمشیرها را زشت و تباه سازد مگر کاری برای ما انجام داد. وقتی که پیاده شدم فراموش کردم آن را از گردن خود باز کنم و به جان خودم سوگند که کار و منظوری دیگر دارم.
پیامبر (ص) فرمود: ای عمیر راست بگو چه چیزی ترا اینجا کشانده است گفت: فقط در مورد اسیر خودم آمده ام. پیامبر فرمود: ای عمیر در حجر اسماعیل با صفوان بن امیه چه شرط کردی عمیر ترسان شد و پرسید: چه شرطی برای او کرده ام فرمود: عهده دار کشتن من شدی که در قبال این کار او وام ترا بپردازد و هزینه زن و فرزندت را بر عهده بگیرد، و خداوند مانع میان من و تو است. عمیر گفت: گواهی می دهم که تو رسول خدا و راستگویی، و گواهی می دهم که خدایی جز خداوند یگانه نیست. ای رسول خدا ما به وحی و آنچه از آسمان به تو می رسید تکذیب داشتیم، و حال آنکه این سخن فقط میان من و صفوان بوده است و هیچ کس جز من و او بر آن آگاه نشده است و به او گفتم که چند شبانه روز این سخن را پوشیده بدارد و اینک خداوندت بر آن آگاه ساخته است. من به خدا و رسولش ایمان آوردم و گواهی می دهم آنچه را که آورده ای حق است و سپاس خداوندی که مرا بر این راه کشاند. همینکه خداوند عمیر را هدایت فرمود، مسلمانان شاد شدند. عمر بن خطاب گفت: هنگامی که عمیر آشکار شد، خوکی در نظرم دوست داشتنی تر از او بود و اینک در نظرم از یکی از فرزندانم دوست داشتنی تر است. پیامبر (ص) فرمود: «به برادرتان قرآن بیاموزید و اسیرش را رها کنید.» عمیر گفت: ای رسول خدا من در راه خاموش کردن نور خدا کوشا بودم، سپاس خدای را که مرا هدایت فرمود، اینک اجازه فرمای به قریش بپیوندم و آنان را به خدا و رسولش فرا خوانم شاید خداوند هدایت فرماید و ایشان را از هلاک نجات بخشد.
پیامبر اجازه فرمود و عمیر به مکه رفت.
صفوان از هر مسافری که از مدینه می آمد، درباره عمیر بن وهب سؤال می کرد و می پرسید: آیا در مدینه اتفاقی نیفتاده است و به قریش هم می گفت: بر شما مژده باد که واقعه ای رخ می دهد که اندوه جنگ بدر را از شما خواهد زدود. مردی از مدینه آمد و چون صفوان درباره عمیر از او پرسید، گفت: عمیر مسلمان شد. صفوان و مشرکان مکه او را نفرین می کردند و می گفتند: عمیر از دین برگشته است. صفوان سوگند خود که هرگز با عمیر سخن نگوید و کار سودمندی برایش انجام ندهد و عیال او را از خود طرد کرد. عمیر چون به مکه آمد به خانه خویش رفت و پیش صفوان نیامد و اسلام خویش را آشکار ساخت. چون این خبر به صفوان رسید گفت: همینکه نخست پیش من نیامد دانستم و مردی هم به من خبر داده بود که او دگرگون شده است، از این پس یک کلمه با او سخن نمی گویم و هیچ سودی به او و خاندانش نخواهم رساند. عمیر پیش صفوان که در حجر اسماعیل نشسته بود آمد و گفت: ای ابو وهب صفوان از او روی برگرداند. عمیر گفت: تو سروری از سروران قریشی آیا می پنداری آیین قبلی ما که سنگ را پرستش و برای آن قربانی می کردیم دین و آیین بود گواهی می دهم که خدایی جز پروردگار یگانه نیست و محمد بنده و فرستاده اوست و صفوان یک کلمه هم پاسخش نداد، و همراه عمیر گروه بسیاری مسلمان شدند.
واقدی می گوید: پنج تن از جوانان قریش مسلمان شده بودند، پدرانشان آنان را زندانی کرده بودند و آنان همراه خویشاوندان خود در حال شک و تردید و بدون اینکه اسلامشان خالص باشد به بدر آمده بودند. این پنج تن عبارتند از قیس بن ولید بن مغیره، ابو قیس بن فاکه بن مغیره، حارث بن زمعة بن اسود، علی بن امیة بن خلف، عاص بن منبه بن حجاج. آنان همینکه به بدر آمدند و کمی یاران پیامبر را دیدند گفتند: اینان را دینشان فریفته است و در مورد آنان این آیه نازل شد: «هنگامی که منافقان و آنان که در دلشان بیماری است گفتند این گروه را دین ایشان فریفته است» و سپس این آیه هم درباره آنان نازل شد که می فرماید: «آنانی که فرشتگان در حالی ایشان را قبض روح می کنند که نسبت به خود ستمگرند و فرشتگان می گویند شما در چه حالی بودید می گویند: ما در زمین مردمی ناتوان و درمانده بودیم، فرشتگان می گویند: مگر زمین خدا پهناور نبود که در آن هجرت کنید» و دو آیه بعد هم در همین مورد نازل شده است.
گوید: این آیات را مهاجرانی که به مدینه آمده بودند برای مسلمانانی که ساکن مکه بودند نوشتند. جندب بن ضمره خزاعی گفت: دیگر حجت و بهانه ای برای اقامت من در مکه باقی نماند، او که بیمار بود به خانواده خود گفت: مرا از مکه بیرون برید شاید رحمتی یابم. پرسیدند کدام طرف را بیشتر دوست داری گفت: مرا به تنعیم ببرید. او را آنجا بردند. تنعیم در راه مکه و مدینه قرار دارد و فاصله اش تا مکه چهار میل است. جندب بن ضمره عرضه داشت پروردگارا من به نیت مهاجرت به سوی تو بیرون آمدم و خداوند این آیه را نازل فرمود: «هر کس از خانه خود در حال هجرت به سوی خدا و رسولش بیرون آید...» مسلمانانی که در مکه بودند و یارای بیرون آمدن داشتند بیرون آمدند. ابو سفیان همراه مردانی از کافران قریش ایشان را تعقیب کرد و برگرداند و زندانی کرد و گروهی از ایشان پس از آنکه گرفتار شدند از دین برگشتند و خداوند متعال در مورد ایشان این آیه را نازل فرمود: «برخی از مردم می گویند به خدا ایمان آوردیم و چون در راه خدا آزاری ببینند عذاب خلق را با عذاب خدا برابر می بینند...» که تمام این آیه و آیه بعد در این مورد است. مهاجرانی که در مدینه بودند این آیات را هم برای مسلمانان مکه نوشتند. و چون این نامه و آیاتی که در مورد ایشان نازل شده بود، به ایشان رسید گفتند: پروردگارا با تو عهد می کنیم که اگر از این گرفتاری رهایی یابیم، هیچ چیزی را با تو برابر نگیریم، و برای بار دوم از مکه بیرون آمدند. ابو سفیان و مشرکان به تعقیب ایشان پرداختند ولی به آنان دسترسی نیافتند که از راه کوهستانها خود را به مدینه رسانده بودند.
در نتیجه نسبت به مسلمانانی که به مکه بر گردانده شده بودند سختی و گرفتاری بیشتر شد.
آنان را می زدند و شکنجه می کردند و مجبور می ساختند که اسلام را رها کنند. در این هنگام ابن ابی سرح هم از مدینه گریخت و مشرک شد و به قریش گفت: محمد را ابن قمطه که برده ای مسیحی است آموزش می دهد و من هنگامی که برای محمد قرآن را می نوشتم هر چه را که می خواستم تغییر می دادم و خداوند در این مورد این آیه را نازل فرمود: «همانا می دانیم که آنان می گویند که پیامبر را انسانی تعلیم می دهد، زبان آن کس که به او چنین چیزی را نسبت می دهند زبانی عجمی است و این قرآن به زبان عربی روشن است.»