فهرست کتاب


جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه جلد 6

ابن ابی الحدید دکتر محمود مهدوی دامغانی‏

هماهنگی قریش بر ضد بنی هاشم و محاصره آنان در دره

اینک درباره فصل اول آنچه را که محمد بن اسحاق بن یسار در کتاب السیرة و المغازی آورده است نقل می کنیم، که کتاب مورد اعتماد در نظر همه مورخان و ارباب حدیث است و مصنف آن شیخ همه مردم است.
محمد بن اسحاق که خدایش رحمت کناد می گوید: هیچکس از مردم در ایمان آوردن به خدا و پیامبری محمد (ص) بر علی (ع) پیشی نگرفته است، فقط ممکن است خدیجه همسر رسول خدا (ص) در این مورد بر او پیشی گرفته باشد، ابن اسحاق می گوید: پیامبر (ص) در حالی که فقط علی همراه او بود پوشیده از مردم بیرون می رفتند و نمازها را در یکی از درّه های مکّه می گزاردند و چون روز را به شب می رساندند، بر می گشتند.
مدتها همینگونه رفتار می کردند و شخص سومی با آنان نبود تا آنکه ابو طالب روزی در حالی که آن دو نماز می گزاردند، ایشان را دید و به محمد (ص) گفت: ای برادر زاده این کاری که انجام می دهید، چیست فرمود: ای عمو این دین خدا و دین فرشتگان و رسولان او و دین پدرمان ابراهیم است و افزود که خداوند مرا به پیامبری برای بندگان برانگیخته است و تو ای عمو جان سزاوار تر کسی هستی که من باید خیر خواهی خود را بر او عرضه دارم و او را به هدایت فرا خوانم، و شایسته تر کسی هستی که باید آن را بپذیرد و مرا بر آن کار یاری دهد. نقل است که ابو طالب گفته است: ای برادر زاده من نمی توانم از آیین خود و آیین پدران خویش و آنچه ایشان بر آن بوده اند، جدا شوم. ولی به خدا سوگند تا هنگامی که من زنده باشم هیچ ناخوشایندی به تو نخواهد رسید. آورده اند که ابو طالب به علی فرموده است: پسر جان این چیست که انجام می دهی گفت: پدر جان من به خدا و پیامبرش ایمان آورده ام و آنچه را آورده است، تصدیق کرده ام و برای خداوند نماز می گزارم و از گفتار پیامبرش پیروی می کنم. چنین گفته اند که ابو طالب به او فرموده است، بدون تردید محمد (ص) هرگز ترا جز به کار خیر دعوت نمی کند، همراه او باش. ابن اسحاق می گوید: سپس زید بن حارثه برده آزاد کرده پیامبر (ص) مسلمان شد و او نخستین کسی است که پس از علی بن ابی طالب (ع) اسلام آورده و همراه پیامبر (ص) نماز گزارده است.
پس از او ابو بکر بن ابی قحافة مسلمان شد و سومی آن دو بود، آنگاه عثمان بن عفان و طلحه و زبیر و عبد الرحمن و سعد ابن ابی وقاص مسلمان شدند و آنان همان هشت تنی هستند که در مکه پیش از همه مردم ایمان آوردند. پس از آن هشت تن ابو عبیدة بن جراح و ابو سلمة بن عبد الاسد و ارقم بن ابی ارقم مسلمان شدند و سپس اسلام در مکه منتشر و نامش بر زبانها افتاد و آشکار شد و خداوند به پیامبر (ص) فرمان داد، با صدای بلند آنچه را که مأمور است اظهار کند. مدت پوشیده ماندن پیامبری پیامبر (ص) تا هنگامی که مأمور به آشکار ساختن دین شد آن چنان که به من خبر رسیده است سه سال بوده است. محمد بن اسحاق می گوید: در آن هنگام قریش این کار پیامبر (ص) را به طور کلی زشت نمی شمرد، ولی همینکه بتها و الهه های ایشان را نام برد و بر آنان خرده گرفت، این کار را گناه بزرگ و بسیار زشت شمردند و بر دشمنی و ستیز با او هماهنگ شدند.
ابو طالب عموی پیامبر (ص) به دفاع از او قیام کرد و خود را متوجه او ساخت تا آنکه پیامبر (ص) امر خدا را آشکار ساخت و هیچ چیز او را از آن کار باز نمی داشت.
ابن اسحاق می گوید: چون قریش طرفداری ابو طالب از پیامبر (ص) و قیام او را در دفاع و خود داری او را از تسلیم کردن آن حضرت دیدند، گروهی از اشراف قریش پیش او رفتند که از جمله ایشان عتبة بن ربیعة و برادرش شیبة و ابو سفیان بن حرب و ابو البختری بن هشام و اسود بن مطلب و ولید بن مغیرة و ابو جهل عمرو بن هشام و عاص بن وائل و نبیه و منبه دو پسر حجاج و دیگر امثال ایشان که از سران قریش بودند و به او گفتند: ای ابو طالب این برادر زاده ات خدایان ما را دشنام می دهد و بر دین ما خرده می گیرد و خرد ما را سفلگی و اندیشه های ما را گمراهی می شمرد، یا او را از ما باز دار و کفایت کن، یا آنکه میان ما و او را آزاد بگذار. ابو طالب با آنان سخنی نرم گفت و به صورتی پسندیده برگرداند. آنان از حضور ابو طالب بازگشتند و پیامبر (ص) هم راه خویش را ادامه می داد و دین خدا را آشکار می کرد و مردم را بر آن فرا می خواند. پس از آن کینه و ستیز میان قریش و رسول خدا (ص) افزون شد، بدانگونه که قریش میان خود درباره پیامبر (ص) بسیار سخن می گفتند و یکدیگر را به ستیز با آن حضرت وا می داشتند و برای بار دوم پیش ابو طالب رفتند و به او گفتند: ای ابو طالب تو میان ما دارای سن و سال و شرف و منزلتی و ما از تو خواهش کردیم برادر زاده ات را از در افتادن با ما باز داری ولی تو او را از آن کار باز نداشتی و به خدا سوگند که ما نمی توانیم نسبت به دشنام دادن به نیاکان خود و نابخرد شمردن خرد خویش و عیب گرفتن از خدایان خود شکیبا باشیم، اینک یا او را از ما باز دار یا اینکه با او و تو جنگ خواهیم کرد تا آنکه یکی از دو گروه نابود شود، و برگشتند. فراق و ستیز آن قوم بر ابو طالب گران آمد و از سوی دیگر راضی نبود و نمی توانست خود را راضی کند که برادر زاده را یاری ندهد و او را به ایشان تسلیم کند. بدین سبب به پیامبر (ص) پیام داد و چون آمد به او گفت: ای برادر زاده قوم تو پیش من آمدند و چنین و چنان گفتند، اینک نسبت به من و خودت مدارا کن و کاری را که یارای آن را ندارم بر من بار مکن.
گوید: پیامبر (ص) چنان گمان برد که برای عمویش تغییر عقیده ای پیش آمده است و او را یاری نخواهد داد و تسلیم خواهد کرد و پنداشت که ابو طالب از یاری دادن و دفاع از او ناتوان شده است، بدین سبب فرمود: ای عمو جان به خدا سوگند که اگر خورشید را در دست راست و ماه را در دست چپم نهند که این کار را رها کنم رها نخواهم کرد تا آنکه خداوند آن را ظاهر و پیروز فرماید یا من نابود شوم. سپس بغض گلویش را گرفت و گریان برخاست. همین که پیامبر (ص) پشت فرمود، ابو طالب او را صدا کرد و گفت: ای برادر زاده برگرد و پیامبر (ص) برگشت، ابو طالب به او گفت: برو و هر چه دوست می داری بکن که به خدا سوگند هرگز در قبال هیچ چیز ترا تسلیم نخواهم کرد ابن اسحاق می گوید: ابو طالب در مورد اینکه قریش بر جنگ با او هماهنگ شده بودند و این به سبب قیام ابو طالب به حضرت محمد (ص) بود اشعار زیر را سروده است: به خدا سوگند تا هنگامی که به خاک سپرده شوم، آنان با همه توان خویش به تو دست نخواهند یافت. کار خویش را انجام بده که بر تو بیمی نیست و از این خبر چشم تو روشن و بر تو مژده باد. مرا هم به آیین خود دعوت کردی و می گویی خیر اندیش منی، آری که راست می گویی و پیش از این هم همواره امین بوده ای... محمد بن اسحاق می گوید: پس از اینکه قریش دانست که ابو طالب از تسلیم رسول خدا (ص) به آنان و یاری ندادن آن حضرت خود داری می کند و مصمم به دشمنی و دوری کردن از قریش است عمارة بن ولید بن مغیره مخزومی را که زیباترین جوان قریش بود با خود پیش ابو طالب بردند و به او گفتند: ای ابو طالب این عمارة بن ولید زیبا و دلیرترین جوان قریش است، او را برای خود و به فرزندی خویش بپذیر و از آن تو باشد و این برادر زاده ات را که با دین تو و آیین نیاکانت مخالف است و یگانگی و جماعت قوم ترا به پراکندگی کشانده است به ما بسپار تا او را بکشیم و در این صورت مردی در قبال مردی دیگر است.
ابو طالب گفت: به خدا سوگند که نسبت به من انصاف نمی دهید، فرزند خودتان را به من می دهید که او را برای شما پرورش دهم و فرزندم را به شما بدهم که او را بکشید به خدا سوگند که این کار هرگز صورت نخواهد گرفت. مطعم بن عدی بن نوفل که از دوستان با صفای ابو طالب بود به او گفت: ای ابو طالب به خدا سوگند ترا چنان نمی بینم که از قوم خود پیشنهادی را بپذیری و به جان خودم سوگند آنان کوشش کردند که از آنچه تو خوش نمی داری خود را کنار کشند، ولی می بینم که تو نسبت به ایشان انصاف نمی دهی، ابو طالب گفت: به خدا سوگند نه آنان نسبت به من انصاف دادند و نه تو انصاف می دهی، ولی چنان است که تو تصمیم بر زبون ساختن من و یاری دادن آن قوم بر ضد من گرفته ای، هر چه می خواهی بکن.
گوید: در این هنگام کینه ها به جوش آمد و آن قوم دشمنی را آغاز کردند و به یکدیگر گفتند و از یکدیگر یاری خواستند و قرار بر این نهادند که بر هر مسلمانی که در هر قبیله باشد هجوم برند، و در هر قبیله مسلمانانی را که میان ایشان بودند گرفتند و شکنجه می دادند و کوشش می کردند آنان را از دین برگردانند، و خداوند متعال پیامبر (ص) را در پناه عمویش ابو طالب محفوظ داشت. ابو طالب چون دید قریش چگونه رفتار می کند، میان بنی هاشم و بنی عبد المطلب قیام کرد و آنان را به دفاع از پیامبر (ص) و حمایت از آن حضرت فراخواند که پذیرفتند، جز ابو لهب که بر این کار با آنان هماهنگ نشد، و ابو طالب برای او اشعاری می سرود و می فرستاد و تقاضای یاری می کرد، از جمله قطعه ای است که مطلع آن چنین است: «سخنی از ابو لهب به ما رسیده است که در آن مورد مردانی هم یاریش می دهند»، و قطعه ای دیگر که مطلع آن چنین است: «آیا گمان می بری که من زبون شده ام و غائله های تو پس از سپید شدن موهایم به سبب سالخوردگی مرا فرو می گیرد»، و قطعه ای دیگر که مطلع آن چنین است: «ما عذر همه اقوام را می پذیریم و هر عذری هم که تو بگویی و بیاوری.» محمد بن اسحاق می گوید: هرگز از ابو لهب خیری ظاهر نشده است جز آنچه روایت شده است که چون خویشاوندان ابو سلمة بن عبد الاسد مخزومی خواستند او را بگیرند و شکنجه دهند و از اسلام او را برگردانند گریخت و به ابو طالب پناه برد.
مادر ابو طالب که مادر عبد الله پدر رسول خدا (ص) هم هست از قبیله بنی مخزوم است و ابو طالب به همین جهت به ابو سلمه پناه داد. مردانی چند از بنی مخزوم پیش ابو طالب رفتند و به او گفتند: بر فرض که برادر زاده ات محمد را از تسلیم کردن به ما باز می داری، اینک ترا چه می شود که این یکی را از ما باز می داری، گفت: او به من پناه آورده است و خواهر زاده من است و من اگر از خواهر زاده خود حمایت نکنم از برادر زاده خویش هم حمایت نکرده ام. در این هنگام صداهای ایشان بلند شد و صدای ابو طالب هم بلند شد ابو لهب که هرگز نه پیش از این موضوع و نه پس از آن ابو طالب را یاری نداده است از جای برخاست و گفت: ای گروه قریش به خدا سوگند نسبت به این مرد محترم بسیار سخن می گویید و همواره در مورد پناه دادن او اعتراض می کنید، شما را به خدا سوگند می دهم بس کنید و دست از او بردارید و گرنه ما هم همراه او قیام می کنیم تا به آنچه می خواهد برسد. آنان گفتند: ای ابو عتبة از هر کاری که تو ناخوش داشته باشی منصرف می شویم و برخاستند و رفتند. ابو لهب دوست ایشان بود و بر ضد رسول خدا (ص)، و ابو طالب آنان را یاری می داد و آنان بیم کردند و ترسیدند که مبادا تعصب خانوادگی او را به مسلمان شدن وا دارد. ابو طالب هم که این سخن را از ابو لهب شنید بر او طمع بست و امیدوار شد که شاید در یاری دادن به پیامبر (ص) همراه او قیام کند و برای تشویق او این ابیات را سرود: همانا مردی که ابو عتبة عمویش باشد باید از اینکه بر او ستمها فرو ریزد در امان باشد... همچنین قصیده دیگری خطاب به ابو لهب سروده است که ضمن آن گفته است: برای محمد (ص) نزد تو خویشاوندی نزدیک است او هم پیمان و وابسته تو نیست بلکه از نژاده ترین افراد خاندان هاشم است... محمد بن اسحاق می گوید: چون سختی و گرفتاری و شکنجه بر مسلمانان افزون و طولانی شد و کار به آنجا رسید که بسیاری از مسلمانان به زبان نه به اعتقاد و دل از اسلام برگشتند، و چون آنان را شکنجه می دادند می گفتند: گواهی می دهیم که این خداوند است و لات و عزّی الهه هستند، و چون از آنان دست بر می داشتند باز به اسلام برمی گشتند.
آنان را زندانی می کردند و به ریسمان می بستند و در گرمای آفتاب روی سنگها و شنها می افکندند و روزگار سختی آنان همچنان ادامه داشت و مشرکان قریش به سبب قیام ابو طالب در حمایت از پیامبر (ص) به او دست نمی یافتند. قریش هماهنگ شدند که پیمانی میان خود درباره بنی هاشم بنویسند و در آن متعهد شوند که با آنان ازدواج و معامله و همنشینی نکنند. آن پیمان نامه را نوشتند و برای آنکه تأکید بیشتری در آن بشود آن را درون کعبه آویختند. نویسنده آن پیمان نامه منصور بن عکرمة بن هاشم بن عبد مناف بن عبد الدار بن قصی بود، و چون عهد نامه را نوشتند همه افراد خاندان هاشم و مطلب از دیگران جدا شدند و همگی در آن دره با ابو طالب همراه شدند و فقط ابو لهب از آنان کناره گرفت و به قریش پیوست و آن قوم را بر ضد خویشاوندان خویش یاری داد.
محمد بن اسحاق می گوید: کار بر بنی هاشم سخت شد و دسترسی به خوراک نداشتند، مگر آنچه پوشیده و نهانی برای آنان برده می شد که بسیار اندک بود و کفاف قوت روزانه شان نبود. قریش آنان را سخت به وحشت انداخته بودند، آن چنان که هیچکس از ایشان آشکار نمی شد و هیچکس هم پیش ایشان نمی رفت، و این سخت ترین حالتی بود که پیامبر (ص) و اهل بیت آن حضرت در مکه می دیدند.
محمد بن اسحاق می گوید: دو یا سه سال بر آن حال بودند و درمانده شدند و قریش کوشش می کردند چیزی به آنان نرسد مگر اندک خوراکی که برخی از قریش به منظور رعایت پیوند خویشاوندی به آنان می رساندند. ابو جهل بن هشام، حکیم بن حزام بن خویلد بن اسد بن عبد العزی را همراه غلامی دید که انبان گندمی بر دوش می کشد.
حکیم می خواست آن گندم را برای عمه خویش خدیجه دختر خویلد که همراه پیامبر (ص) در آن دره و در حال محاصره بود ببرد. ابو جهل به او در آویخت و گفت: آیا گندم برای بنی هاشم می بری به خدا سوگند تو و گندمت نباید از جای خود تکان بخورید تا ترا در مکّه رسوا سازم. در این هنگام ابو البختری، یعنی عاص بن هشام بن حارث بن اسد بن عبد العزی، رسید و به ابو جهل گفت: موضوع میان تو و او چیست ابو جهل گفت: او گندم برای بنی هاشم می برد. ابو البختری گفت: ای فلانی گندمی از عمه اش پیش او امانت بوده و پیام داده است که برایش بفرستد آیا از اینکه گندم خودش را برای او روانه کند، جلوگیری می کنی آزادش بگذار، ابو جهل نپذیرفت و کار به آنجا کشید که هر یک به دیگری دشنام داد. ابو البختری استخوان چانه شتری را برداشت و چنان ضربتی به ابو جهل زد که سرش را شکست و سخت او را در هم کوبید. ابو جهل برگشت که خوش نمی داشت پیامبر (ص) و بنی هاشم از آن موضوع آگاه شوند و آنان را سرزنش کنند و شاد شوند.
و چون خداوند متعال اراده فرمود که موضوع آن پیمان نامه از میان برود و بنی هاشم از آن سختی و تنگنا گشایش یابند هشام بن عمرو بن حارث بن حبیب بن نصر بن مالک بن حسل بن عامر بن لوی در آن باره به بهترین وجه قیام کرد، و چنان بود که پدرش عمر و بن حارث برادر مادری نضلة بن هاشم بن عبد مناف بن قصی بود و بدین سبب از پیوستگان به بنی هاشم شمرده می شد و میان قوم خود یعنی خاندان عامر بن لوی مردی شریف شمرده می شد. او معمولًا در حالی که شتری را گندم بار کرده بود، شبانه حرکت می کرد و خود را به دهانه دره ای که بنی هاشم در آن محاصره بودند می رساند، و چون بر دهانه دره می رسید لگام از سر شتر برمی داشت و ضربه ای به پهلوی شتر می زد و شتر وارد دره می شد و بار دیگر شتر را خرما بار می کرد و همانگونه می فرستاد. هشام پیش زهیر بن ابی امیة بن مغیرة مخزومی رفت و به او گفت: ای زهیر آیا راضی هستی که خود خوراک بخوری و آشامیدنی بیاشامی و جامه ها بپوشی و با زنان همبستر شوی و داییهای تو چنان باشند که می دانی، نتوانند چیزی خرید و فروش کنند و نتوانند با کسی ازدواج کنند و کسی از ایشان زن نگیرد و هیچکس با ایشان پیوندی نداشته باشد و کسی به دیدارشان نرود.
همانا سوگند می خورم که اگر آنان داییهای ابو الحکم بن هشام بودند و تو از او می خواستی همین کاری را که از تو خواسته است انجام دهد هرگز موافقت نمی کرد و پاسخ مثبت به تو نمی داد. او گفت: ای هشام وای بر تو من چه کنم که فقط یک مردم و به خدا سوگند اگر مرد دیگری همراه من می بود در شکستن مفاد این پیمان نامه قطع کننده پیوند خویشاوندی اقدام می کردم. هشام گفت: من مرد دیگری هم یافته ام. پرسید: او کیست گفت: خودم. زهیر گفت شخص سومی را هم برای ما جستجو کن. هشام پیش مطعم بن عدی بن نوفل بن عبد مناف رفت و به او گفت: ای مطعم آیا راضی هستی که دو خانواده بزرگ از نسل عبد مناف از سختی و گرسنگی بمیرند و تو در آن کار شاهد و موافق با قریش باشی همانا به خدا سوگند اگر در این مورد به قریش فرصت دهید خواهید دید که در انجام بدیهای دیگر نسبت به شما شتابان خواهند بود. مطعم گفت: ای وای بر تو من یک تنم چه می توانم بکنم هشام گفت: من برای این کار شخص دومی هم پیدا کرده ام. مطعم پرسید، او کیست هشام گفت: خودم. مطعم گفت: شخص سومی هم پیدا کن. هشام گفت: پیدا کرده ام. مطعم پرسید: او کیست هشام گفت: زهیر بن امیه. مطعم گفت: شخص جهارمی هم پیدا کن. هشام پیش ابو البختری رفت و همانگونه که با مطعم سخن گفته بود با او هم سخن گفت. ابو البختری گفت: آیا کس دیگری هم در این باره کمک خواهد کرد گفت: آری، و آن اشخاص را نام برد.
ابو البختری گفت: شخص پنجمی هم برای این کار پیدا کن. هشام پیش زمعة بن اسود بن مطلب بن اسد بن عبد العزی رفت و با او سخن گفت. زمعة گفت: آیا در این باره کس دیگری هم کمک خواهد کرد گفت: آری و ایشان را نام برد. آن گروه قرار گذاشتند شبانه در منطقه بالای مکه کنار کوه حجون جمع شوند. چون آنجا جمع شدند با یکدیگر پیمان بستند و هماهنگ شدند که موضوع آن عهدنامه را بشکنند. زهیر گفت: من این کار را آغاز می کنم و نخستین کس از شما خواهم بود که در این باره سخن خواهم گفت. فردای آن شب همینکه در انجمنهای خود حاضر شدند، زهیر بن ابی امیه که حله ای گرانبها پوشیده بود، نخست هفت بار گرد کعبه طواف کرد و سپس روی به مردم آورد و گفت: ای اهل مکه آیا سزاوار است که ما خوراک بخوریم و آشامیدنی بیاشامیم و جامه بپوشیم و حال آنکه بنی هاشم در شرف هلاک باشند، به خدا سوگند من از پای نمی نشینم تا این عهدنامه که مایه قطع پیوند خویشاوندی و ستم است دریده شود. ابو جهل که گوشه مسجد نشسته بود گفت: دروغ می گویی، به خدا سوگند که دریده نخواهد شد. زمعة بن اسود به ابو جهل گفت: به خدا سوگند تو دروغگوتری و به خدا سوگند که هنگامی که این پیمان نوشته شده، راضی نبودیم. ابو البختری هم گفت: آری به خدا سوگند زمعة راست می گوید، ما به این عهدنامه راضی نیستیم و به آنچه در آن نوشته شده است اقرار نداریم مطعم بن عدی گفت: آری به خدا سوگند این دو راست می گویند و هر کس جز این بگوید دروغ می گوید. ما از آن عهدنامه و هر چه در آن نوشته شده است به پیشگاه خداوند بیزاری می جوییم. هشام بن عمرو هم همچون ایشان سخن گفت. ابو جهل گفت: این کاری است که پیشاپیش و شبانه قرار گذاشته شده است. در این هنگام مطعم بن عدی برخاست و آن پیمان نامه را پاره کرد، و دیدند که موریانه همه آن را بجز کلمه «باسمک اللهم» را از میان برده است. گویند نویسنده آن پیمان نامه که منصور بن عکرمه بود دستش شل شده بود، و چون آن پیمان نامه دریده شد بنی هاشم از محاصره در آن دره بیرون آمدند.
محمد بن اسحاق می گوید: ابو طالب همچنان ثابت و پایدار و شکیبا در نصرت پیامبر (ص) بود و از آن حضرت حمایت و در دفاع از او قیام می کرد تا آنکه در آغاز سال یازدهم بعثت درگذشت و در این هنگام بود که قریش نسبت به آزار پیامبر (ص) طمع بست و تا حدودی به هدف خود نائل آمدند و پیامبر (ص) ترسان از مکه بیرون رفت و خود را بر قبایل عرب برای پناهندگی عرضه می فرمود و کار بدان گونه بود تا سرانجام در پناه مطعم بن عدی وارد مکه شد و پس از آن موضوع بیعت خزرجیان، در شب عقبه پیش آمد گوید: از جمله اشعار ابو طالب که در آن از پیامبر (ص) و قیام خود به دفاع از آن حضرت سخن گفته است این ابیات است: شب زنده دار و بی خواب ماندم و حال آنکه ستارگان غروب کردند، آری شب زنده دار ماندم و اندوه ها به سلامت نیایند، این به سبب ستم عشیره ای بود که ستم و نافرمانی کردند و سرانجام این نافرمانی ایشان برای آنان خطرناک است، آنان پرده های حرمت برادر خویش را دریدند و همه کارهای آنان نکوهیده و چرکین است... و همو اشعار زیر را هم سروده است: آنان به احمد گفتند تو مردی یاوه گوی و ناتوان هستی، هر چند که احمد برای آنان حق و راستی را آورده است و دروغی برای ایشان نیاورده است... عبد اللّه بن مسعود روایت کرده است که چون پیامبر (ص) از کشتن کافران در جنگ بدر فارغ شد و فرمان داد جسد آنان را در چاه افکندند، به یاد بیتی از اشعار ابو طالب افتاد و یادش نیامد. ابو بکر عرضه داشت، ای رسول خدا (ص) شاید این بیت او در نظر داری که می گوید: به خدایی خدا سوگند که اگر کوشش ما تحقق پذیرد شمشیرهای ما اشراف و بزرگان را فرو می گیرد.
پیامبر (ص) خوشحال شد و فرمود آری به خدایی خدا که چنین است.
و از اشعار دیگر ابو طالب این ابیات اوست: هان پیامی از من که بر حق است به لویّ برسانید هر چند که پیام پیام دهنده سودی نمی رساند و کار ساز نیست... می گوید [ابن ابی الحدید ]:دوست ما علی بن یحیی البطریق که خدایش رحمت کناد می گفت: اگر ویژگی و راز نبوت نمی بود هرگز کسی چون ابو طالب که شیخ و سالار و شریف قریش است برادر زاده خود محمد (ص) را که جوانی پرورش یافته در دامن او و یتیمی تحت کفالت او و به منزله فرزندش بوده است، چنین مدح نمی گفته است: «خاندان هاشم که همگی یکی پس از دیگری سالارهای قبیله کعب بن لوی هستند به او پناه می برند» یا بدینگونه نمی ستوده است که بگوید: سپید چهره ای که از ابر به آبروی او طلب باران می شود، فریادرس یتیمان و پناه بیوه زنان، درماندگان خاندان هاشم برگرد او می گردند و آنان پیش او در نعمت و بخششها قرار دارند.
که با این اسلوب شعر افراد عادی و رعیت را نمی ستایند بلکه ویژه ستایش پادشاهان و بزرگان است، و هنگامی که در نظر بگیری که سراینده این شعر ابو طالب است، آن پیر مرد بزرگوار و پرشکوه، و آن را درباره محمد (ص) سروده است که جوانی پناهنده به او بوده و از شرّ قریش در سایه او می آسوده است و ابو طالب او را از هنگامی که پسر بچه ای بوده است بر دوش و در آغوش خویش پرورانده است و پیامبر (ص) از زاد و توشه او می خورده و در خانه اش می زیسته است متوجه ویژگی و راز نبوت و بزرگی کار پیامبر (ص) می شوی که خداوند متعال در جانها و دلها چه منزلت بلند و پایگاه جلیلی برای آن حضرت نهاده است.
همچنین در کتاب امالی ابو جعفر محمد بن حبیب که خدایش رحمت کناد خوانده ام که ابو طالب هنگامی که پیامبر (ص) را می دید، گاهی می گریست و می گفت: هرگاه او را می بینم از برادرم یاد می کنم، و عبد الله برادر پدر و مادری ابو طالب بود که به شدت مورد علاقه و محبت ابو طالب و عبد المطلب بوده است. ابو طالب بسیاری از شبها که معلوم بود پیامبر (ص) کجا خفته است و بیم داشت که مبادا مورد حمله قرار گیرد.
شبانه او را از خوابگاهش بلند می کرد و پسر خود علی را به جای او می خواباند. شبی علی به او گفت: پدر جان من کشته می شوم. ابو طالب در پاسخ او این ابیات را خواند: پسر جانم شکیبا باش که شکیبایی خردمندانه تر است و هر زنده ای فرجامش برای مرگ است... علی (ع) در پاسخ او چنین سرود: آیا در یاری دادن احمد مرا به شکیبایی فرمان می دهی و به خدا سوگند آنچه که من گفتم از بی تابی نبود، بلکه دوست داشتم که تو گواه یاری دادنم باشی و بدانی که همواره فرمانبردارت هستم. و من به پاس خداوند و برای رضای او همواره چه در کودکی و چه در جوانی و هنگام بالندگی در یاری دادن احمد که پیامبر (ص) ستوده هدایت است کوشش می کنم.

سخن درباره مؤمنان و کافران بنی هاشم

فصل دوم درباره تفسیر و شرح این گفتار علی (ع) است که فرموده است: مؤمن ما در قبال این کار خواهان پاداش بود و کافر ما از ریشه و تبار خود حمایت می کرد، کسی از قریش که مسلمان می شد از این آزاری که ما گرفتارش بودیم بر کنار بود، به سبب هم سوگندی که او را پاس می داشت یا خویشاوندی که در دفاع از او قیام می کرد و آنان از کشته شدن در امان بودند.
می گوییم: بنی هاشم که پس از حمایت از پیامبر (ص) در قبال قریش در آن دره محاصره شدند دو گروه بودند. برخی مسلمان و برخی کافر، علی (ع) و حمزة بن عبد المطلب مسلمان بودند. در مورد جعفر بن ابی طالب اختلاف است که آیا در آن دره محاصره شده است یا نه، گفته شده است در آن هنگام او به حبشه هجرت کرده بوده است و در آن محاصره حضور نداشته است و همین گفتار صحیح است. از مسلمانانی که در آن دره با بنی هاشم در محاصره بود عبیدة بن حارث بن مطلّب بن عبد مناف است. او هر چند از بنی هاشم نیست ولی در حکم ایشان است، زیرا خاندان مطلب و خاندان هاشم همواره متحد بودند و نه در دوران اسلام و نه در دوره جاهلی از یکدیگر جدا نشدند.
عباس، که خدایش رحمت کناد، همراه ایشان در آن دره بود ولی بر آیین قوم خود بود. عقیل و طالب پسران ابو طالب هم، و نوفل بن حارث بن عبد المطلب و ابو سفیان برادرش و حارث پسر نوفل هم همچنان بودند. جز اینکه حارث نسبت به پیامبر (ص) سخت خشمگین بود و بر آن حضرت کینه می ورزید و با اشعار خود ایشان را نکوهش می کرد، ولی هرگز راضی به کشتن پیامبر (ص) نبود و با قریش هم در مورد خون آن حضرت فقط برای حفظ حرمت نسب موافقت نمی کرد. سرور و سالار و پیر مرد همه محاصره شدگان ابو طالب بن عبد المطلب بود و همو کفیل و حمایت کننده اصلی بود.

اختلاف نظر درباره ایمان ابو طالب

مردم درباره ایمان ابو طالب اختلاف دارند. امامیه و بیشتر زیدیه معتقدند که ابو طالب مسلمان مرده است. برخی از مشایخ معتزلی ما هم همین عقیده را دارند که شیخ ابو القاسم بلخی و ابو جعفر اسکافی و کسانی دیگر از ایشانند.
بیشتر مردم و اهل حدیث و عموم مشایخ بصری ما و دیگران معتقدند که او بر دین قوم خود مرده است، و در این باره حدیث مشهوری را نقل می کنند که پیامبر (ص) هنگام مرگ ابو طالب به او فرمود: ای عمو جان کلمه ای بگو که من خود در پیشگاه خداوند برای تو در آن مورد گواهی دهم. گفت: اگر نه این است که عرب خواهند گفت ابو طالب هنگام مرگ بی تابی کرد چشمت را با گفتن آن روشن می کردم.
و روایت شده است که ابو طالب گفته است من بر آیین مشایخ هستم.
و نقل شده است که او گفته است من بر آیین عبد المطلب هستم و چیزهایی دیگر هم گفته شده است.
بسیاری از محدثان روایت کرده اند که این گفتار خداوند متعال که می فرماید: «پیامبر (ص) و مؤمنانی را که با اویند نسزد که برای مشرکان هر چند خویشاوند باشند آمرزش خواهی کنند. پس از اینکه برای آنان روشن شده است که ایشان دوزخی هستند، و آمرزش خواهی ابراهیم برای پدرش فقط به سبب وعده ای بود که به او داده بود و چون برای او روشن شد که وی دشمن خداوند است، از او بیزاری جست...» در مورد ابو طالب نازل شده است زیرا پیامبر (ص) پس از مرگ ابو طالب برای او آمرزش خواهی فرموده بود.
و نیز روایت کرده اند که این گفتار خداوند که فرموده است: «همانا که تو نمی توانی هر که را دوست می داری هدایت کنی.» درباره ابو طالب نازل شده است.
و روایت کرده اند که علی (ع) پس از مرگ ابو طالب به حضور پیامبر (ص) آمد و عرض کرد که عموی گمراهت درگذشت، در مورد او چه فرمان می دهی و نیز اینچنین حجت آورده اند که هیچکس نقل نکرده که ابو طالب را در حال نماز دیده باشد و نماز چیزی است که فرق میان مسلمان و کافر را روشن می کند. همچنین می گویند علی و جعفر چیزی از میراث ابو طالب نگرفتند. از پیامبر (ص) روایت می کنند که فرموده است: «خداوند به من وعده فرموده است که به سبب آنچه ابو طالب در حق من انجام داده است از عذابش بکاهد و او بر کرانه آتش است.» همچنین روایت می کنند که به پیامبر (ص) گفته شد چه خوب است برای پدر و مادر خویش آمرزش خواهی کنی، فرمود: «اگر قرار باشد برای آن دو آمرزش خواهی کنم، بی شک برای ابو طالب آمرزش خواهی می کردم که او برای من نیکیهایی انجام داده است که آن دو انجام نداده اند، و همانا که عبد الله و آمنه و ابو طالب سنگریزه هایی از سنگریزه های دوزخند.» اما کسانی که پنداشته اند ابو طالب مسلمان بوده است بر خلاف این روایت می کنند و خبری را به امیر المؤمنین (ع) اسناد می دهند که گفته است، پیامبر (ص) فرموده است: جبریل (ع) به من فرمود خداوند شفاعت ترا در شش مورد می پذیرد، شکمی که ترا حمل کرده و او آمنه دختر وهب است، و پشتی که ترا بر خود داشته و او عبد الله پسر عبد المطلب است، و دامنی که ترا کفالت کرده و او ابو طالب است، و خانه ای که ترا پناه داده و او عبد المطلب است، و برادری که در دوره جاهلی داشتی، و پستانی که ترا شیر داده است و او حلیمه دختر ابو ذؤیب است، گفته شد: ای رسول خدا آن برادرت چه کار پسندیده داشت فرمود بخشنده بود، خوراک و نعمت به دیگران ارزانی می داشت.
می گویم: از نقیب ابو جعفر یحیی بن ابی زید به هنگامی که این خبر را پیش او می خواندم پرسیدم که آیا پیامبر (ص) را در دوره جاهلی برادری پدری یا مادری یا پدر و مادری بوده است گفت: نه. منظور از برادری، دوستی و محبت است. گفتم: او که خطاب برادری به او شده که بوده است گفت: نمی دانم.
همچنین می گویند: همگان از پیامبر (ص) نقل می کنند که فرموده است ما از پشتهای پاکیزه به شکمهای پاک منتقل شده ایم، و با توجه به این سخن واجب است که همه نیاکان آن حضرت از شرک پاک باشند که اگر بت پرست می بودند، پاک نبودند.
و می گویند: آنچه در قرآن درباره ابراهیم و پدرش آزر و اینکه او مشرکی گمراه بوده، آمده است در مذهب ما زیانی نمی زند، زیرا آزر عموی ابراهیم بوده و پدرش تارخ بن ناحور است. وانگهی در قرآن از عمو گاهی به پدر نام برده شده است، آنچنان که فرموده است: «آیا حضور داشتید هنگامی که یعقوب را مرگ فرا رسید و هنگامی که به پسرانش گفت: چه چیزی را پس از من پرستش و عبادت خواهید کرد گفتند: خدای ترا و خدای پدرانت ابراهیم و اسماعیل و اسحاق را، می پرستیم. پروردگار یگانه را، و ما مطیع فرمان اوییم.» و در این آیه اسماعیل را در زمره پدران و نیاکان بر شمرده است و حال آنکه او از نیاکان یعقوب نیست، بلکه عموی اوست.
می گوید [ابن ابی الحدید ]:این احتجاج در نظر من سست است، زیرا مراد از گفتار پیامبر (ص) که فرموده است: «از پشتهای پاکیزه به ارحام پاک منتقل شده ایم مقصود پاک دانستن نیاکان پدری و مادری از زنا و ازدواج حرام است نه چیز دیگر، و این مقتضی سیاق سخن است، زیرا عرب در این مورد و اینکه در نسب کسی یا ازدواج او شبهه ای باشد بر یکدیگر خرده می گرفتند. و اینکه گفته اند اگر بت پرست می بودند طاهر نبودند صحیح نیست و به آنان گفته می شود چرا چنین می گویید که اگر بت پرست می بودند پشت و نسب ایشان طاهر نمی بود که این دو با یکدیگر منافاتی ندارد. اگر پیامبر (ص) آنچه را که ایشان می پندارند اراده فرموده بود سخن از اصلاب و ارحام نمی آورد، بلکه به جای آن از عقاید سخن می آورد. وانگهی عذری هم که در مورد ابراهیم و پدرش آورده اند در مورد ابو طالب صحیح نیست، زیرا او هم عموی پیامبر (ص) است و پدر آن حضرت نیست و هنگامی که در نظر آنان مشرک بودن عمو یعنی آزر جایز باشد، این سخن آنان در مورد اسلام ابو طالب نمی تواند حجت باشد.
همچنین در مورد مسلمانی نیاکان به روایتی که از جعفر بن محمد (ع) رسیده است حجت می آورند که فرموده است: خداوند عبد المطلب را روز قیامت در حالی مبعوث می فرماید که بر او چهره و پرتو پیامبران و فره پادشاهان است. روایت شده است که عباس بن عبد المطلب در مدینه از پیامبر (ص) پرسیده: درباره ابو طالب چه امیدی داری فرمود: از خداوند عز و جل برای او همه خیرها را امید دارم.
و روایت شده است که یکی از رجال شیعه که ابان بن محمود است برای علی بن موسی الرضا (ع) نوشت: فدایت گردم من در اسلام ابو طالب شک کرده ام، حضرت رضا برای او نوشت: «و هر کس با رسول خدا (ص) ستیز ورزد آن هم پس از آنکه هدایت برای او روشن شود و راهی غیر از راه مؤمنان را پیروی کند...» تا آخر آیه و پس از آن نوشت: اگر تو به ایمان ابو طالب اقرار نداشته باشی، سرانجامت به سوی آتش است.
همچنین از محمد بن علی الباقر (ع) روایت شده است که چون از ایشان درباره آنچه مردم می گویند که ابو طالب بر کرانه آتش است پرسیدند، فرمود: اگر ایمان ابو طالب را در یک کفه ترازو و ایمان این خلق را در کفه دیگر نهند، ایمان او فزون خواهد بود. و سپس فرمود: مگر نمی دانید که امیر المؤمنین (ع) در زنده بودن خود فرمان می داد همه ساله به نیابت از عبد الله و ابو طالب حج بگزارند و سپس در وصیت نامه خود هم وصیت فرمود که از سوی آنان حج گزارده شود. و روایت شده است که سال فتح مکه ابو بکر دست پدرش ابو قحافه را که پیری فرتوت و نابینا بود گرفته بود و در پی خود به حضور پیامبر (ص) می آورد، پیامبر (ص) به او فرمود: چه خوب بود این پیر مرد را به حال خود می گذاشتی تا ما پیش او بیاییم. گفت: ای رسول خدا خواستم با این کار خداوند او را پاداش دهد. همانا سوگند به کسی که ترا به حق مبعوث فرموده است من از اسلام عمویت ابو طالب بیشتر شاد شدم تا اسلام پدرم که می دانستم مایه روشنی چشم تو است. فرمود: آری، راست می گویی.
و روایت شده است که از علی بن حسین (ع) در این مورد پرسیدند. فرمود: جای بسی شگفتی است- که چنین سؤالی می کنید- زیرا خداوند نهی فرموده است که پیامبر (ص) زن مسلمانی را به همسری شوهر کافر باقی بدارد و فاطمه دختر اسد از زنان پیشگام در مسلمانی است و تا هنگامی که ابو طالب در گذشت او همچنان همسرش بود.
گروهی از زیدیه روایت می کنند که محدثان حدیثی را که به ابو رافع برده آزاد کرده پیامبر (ص) اسناد داده اند نقل کرده اند که می گفته است: در مکه خودم شنیدم ابو طالب می گفت: محمد برادر زاده ام برایم نقل کرد که خدایش او را با فرمان به رعایت پیوند خویشاوندی گسیل فرموده است و محمد در نظر من راستگوی امین است.
گروهی گفته اند این گفتار پیامبر (ص) که فرموده است: «من و کفالت کننده یتیم چون این دو انگشت من در بهشتیم» منظورش از کفالت کننده یتیم، ابو طالب است.
امامیه می گویند آنچه که عامه روایت کرده اند که علی (ع) و جعفر از میراث ابو طالب چیزی نگرفته اند حدیث مجعولی است و مذهب اهل بیت بر خلاف آن است. به عقیده ایشان مسلمان از کافر ارث می برد ولی کافر از مسلمان ارث نمی برد، هر چند از نظر نسب نزدیکترین درجه را داشته باشند.
و گفته اند ما هم به موجب همین سخن رسول خدا (ص) که فرموده است «میان اهل دو دین میراث بردن نیست» حکم می کنیم که توارث باب تفاعل است، و ظاهرش این است که برای هر دو طرف است ولی در میراث اینچنین نیست و ما حکم می کنیم که فقط یک طرف یعنی طرفی که مسلمان است، ارث می برد نه اینکه هر دو از یکدیگر ارث می برند. گویند: از سوی دیگر محبت پیامبر (ص) به ابو طالب چیزی معلوم و مشهور است و اگر ابو طالب کافر می بود، محبت نسبت به او برای پیامبر (ص) روا نبود، که خداوند متعال فرموده است: «هرگز قومی را که به خدا و روز قیامت ایمان آورده اند چنان نخواهی یافت که نسبت به کسانی که با خدا و رسولش دشمنی می کنند دوستی ورزند... تا آخر آیه.» گویند: و این حدیثی مشهور و متواتر است که پیامبر (ص) به عقیل فرموده است: «من ترا دو گونه دوست می دارم، یکی دوستی خودم نسبت به تو و دیگر دوستی به سبب آنکه پدرت ترا دوست می داشت.» گویند: خطبه نکاح مشهوری که ابو طالب به هنگام ازدواج محمد (ص) و خدیجه ایراد کرده است چنین است: «سپاس خداوندی را که ما را از ذریه ابراهیم و نسل اسماعیل قرار داده است و برای ما سرزمینی محترم و خانه ای که بر آن حج می گزارند معین فرموده است و ما را حاکمان بر مردم قرار داده است. و سپس همانا محمد بن عبد الله برادر زاده ام جوانی است که هیچ جوانمردی از قریش با او سنجیده نمی شود مگر اینکه محمد از لحاظ نیکی و فضیلت و خرد و دور اندیشی و اندیشه بر او برتری دارد، هر چند از لحاظ مال تهی دست است.
و مال سایه از میان رونده و عاریتی است که باز گرفته می شود. اینک او را به خدیجه دختر خویلد رغبتی است و در خدیجه هم چنین رغبتی موجود است و هر کابین که دوست داشته باشید بر عهده من است و به خدا سوگند که برای محمد از این پس خبری شایع و کاری بس بزرگ خواهد بود.» گویند: آیا ابو طالب را چنان می بینی که با آنکه از خبر شایع و کار بس گران محمد (ص) از پیش آگاه بوده است و خود از خردمندان است باز ممکن است با او ستیز و او را تکذیب کند، این کاری نادرست از لحاظ عقلهاست.
گویند: و از ابو عبد الله جعفر بن محمد (ع) روایت است که پیامبر (ص) فرموده است: اصحاب کهف ایمان خود را پوشیده و کفر را آشکار می داشتند، خداوند پاداش ایشان را دو چندان داد، ابو طالب هم ایمان خویش را پوشیده و کفر را آشکار می داشت خدایش پاداش او را دو چندان ارزانی خواهد داشت. و در حدیث مشهور آمده است که جبریل (ع) در شبی که ابو طالب رحلت کرد به پیامبر (ص) فرمود: از مکه بیرون رو که یاورت در گذشت.
گویند: حدیث کرانه آتش را همه مردم فقط از یک شخص روایت کرده اند و او هم مغیرة بن شعبه است و دشمنی و کینه او با بنی هاشم و به ویژه با علی (ع) مشهور و معلوم است و داستان فسق او پوشیده نیست.
گویند: و روایاتی با سندهای فراوان که بعضی به عباس بن عبد المطلب و بعضی به ابو بکر بن ابی قحافه می رسد نقل شده است که ابو طالب نمرده است تا آنکه «لا اله الا الله، محمد رسول الله» گفته است. و این خبر هم مشهور است که ابو طالب هنگام مرگ سخنی آهسته می گفته است، عباس گوش خود را نزدیک او برده و گوش داده است و سپس سر خود را بلند کرده و به پیامبر (ص) گفته است، ای برادر زاده به خدا سوگند عمویت کلمه توحید گفت ولی صدایش ضعیف تر از آن است که به تو برسد.
و از علی (ع) روایت شده که گفته است: ابو طالب نمرد تا آنکه پیامبر (ص) را از خود راضی کرد.
امامیه می گویند: اشعار ابو طالب هم دلالت بر آن دارد که مسلمان بوده است و هر گاه کلامی متضمن اقرار به اسلام باشد فرقی ندارد که نظم باشد یا نثر، مگر نمی بینی اگر مردی یهودی میان گروهی از مسلمانان شعری بالبداهة بسراید که متضمن اقرار او به پیامبری محمد (ص) باشد حکم می کنیم که مسلمان است، همانگونه که به نثر بگوید «اشهد ان محمدا رسول الله»، از جمله اشعار ابو طالب این شعر اوست: آنان کار بزرگی را از ما امید دارند که برای رسیدن به آن ضربه های شمشیر و نیزه زدن با نیزه های استوار لازم است، گویا امید دارند که ما برای کشته شدن محمد سخاوت ورزیم و نیزه های گندم گون برافراشته به خون آغشته نشود، سوگند به خانه خدا که دروغ می گویید مگر آنکه جمجمه هایی را بشکافید و میان حطیم و زمزم در افتد... و از اشعار ابو طالب که در موضوع صحیفه ای که قریش در مورد قطع رابطه با بنی هاشم نوشتند سروده است ابیات زیر است: آیا نمی دانید که ما محمد را پیامبری همچو موسی یافته ایم که نامش در کتابهای پیشین آمده است و میان بندگان بر او محبتی است و در کسی که خداوندش به محبت مخصوص فرموده است هیچ ستمی نیست.
تا آنجا که می گوید: و ما هرگز از جنگ خسته نمی شویم مگر آنکه جنگ از ما خسته شود و هرگز از پیش آمدن مصیبتها گله نمی گزاریم... و در همین مورد ابیات زیر را هم سروده است: خیالهای خود را درباره محمد به سفلگی آلوده مکنید و فرمان گمراهان تیره بخت را پیروی مکنید. آرزو دارید که او را بکشید و حال آنکه این آرزوی شما همچون خوابهای شخص خفته است و به خدا سوگند او را نخواهید کشت مگر جدا شدن و خراشیدن جمجمه ها و چهره ها را ببینید...- تا آنجا که می گوید- پیامبری که او را از پیشگاه پروردگارش وحی می رسد و هر کس بگوید نه، دندان ندامت بر هم خواهد فشرد. دیگر از اشعار او ابیاتی است که در مورد شکنجه عثمان بن مظعون سروده است و به پاس او خشم گرفته و چنین گفته است: آیا از یاد کردن روزگار بی امان افسرده شده ای و همچون شخص اندوهگین گریه می کنی یا از یاد کردن مردمی سفله و فرومایه که آن کسی را که به دین فرا می خواند در پرده ستم فرو می گیرند، خدای جمع شما را زبون کناد مگر نمی بینید که ما برای عثمان بن مظعون خشمگین شده ایم...- تا آنجا که می گوید- یا آنکه به کتاب شگفتی که بر پیامبری که همچون موسی یا یونس است نازل شده است ایمان آورید. و گویند: روایت شده است که ابو جهل بن هشام هنگامی که پیامبر (ص) در سجده بود سنگی برداشت و قصد کرد آن را بر سر پیامبر (ص) بکوبد. سنگ بر دستش چسبید و نتوانست قصد خود را انجام دهد.
ابو طالب در این باره ضمن ابیات دیگری چنین سروده است: ای پسر عموها به خود آیید و از گمراهی برخی از یاوه سرایان پرهیز و بس کنید و گرنه از بدبختیهایی که بر سر شما خواهد رسید بیمناکم، همانگونه که پیش از شما اقوام عاد و ثمود آن را چشیدند و چیزی از آنان باقی نماند. و از این شگفت تر برای شما موضوع سنگی است که بر دست آن مرد چسبید که با آن آهنگ مرد شکیبای پرهیزکار راستگو را داشت... گویند: مشهور است که مأمون خلیفه عباسی می گفته است به خدا سوگند ابو طالب با سرودن این ابیات خود مسلمان شده است: پیامبر (ص) یعنی پیامبر خداوند را یاری می دهم با شمشیرهای سیمگونی که همچون برق می درخشد. من از رسول خدا (ص) دفاع و حمایت می کنم، حمایت شخصی که بر او مشفق است... گویند: در سیره چنین آمده است و بیشتر مورخان آن را نقل کرده اند که چون عمرو بن عاص به حبشه رفت که برای جعفر بن ابی طالب و یارانش پیش نجاشی حیله سازی کند چنین سرود: دخترم می گوید: آهنگ کجا داری کجا، و جدایی از من در نظر ناستوده نیست می گویم: رهایم کن و آزادم بگذار که من در مورد جعفر آهنگ رفتن پیش نجاشی دارم... عمرو عاص را دشمن پسر دشمن می نامیدند زیرا پدرش چنان بود که در مکه هرگاه پیامبر (ص) از کنارش می گذشت می گفت به خدا سوگند من ترا سرزنش می کنم و دشمن می دارم و در مورد او این آیه نازل شد که: «همانا دشمن بدگوی تو دم بریده و مقطوع النسل است.
» گویند: ابو طالب برای نجاشی شعری سرود و گسیل داشت و او را به گرامی داشتن جعفر و یارانش و روی گرداندن از آنچه عمرو عاص درباره او و یارانش می گوید تشویق کرد و از جمله آنها این ابیات است.
ای کاش بدانم جعفر در برابر عمرو عاص و دیگر دشمنان نزدیک پیامبر (ص) میان مردم چگونه است، آیا احسان نجاشی جعفر و یارانش را شامل شده است یا در اثر فتنه انگیزیهای آن فتنه انگیز از آن کار باز مانده است. و قصیده ای مفصل است. گویند: از علی (ع) روایت شده که گفته است پدرم به من گفت: پسر جان ملازم و همراه پسر عمویت باش که در پناه او از همه گرفتاری حال و آینده- این جهانی و آن جهانی- به سلامت خواهی ماند، و سپس این ابیات را برای من خواند: همانا وثیقه و اعتماد در پیوستن به محمد است، در مصاحبت با او استوار باش.
از اشعار دیگر ابو طالب که با همین معنی مناسبت دارد این شعر اوست: همانا علی و جعفر در پیشامدها و گرفتاریهای روزگار مورد اعتماد منند، کوتاهی مکنید، پسر عموی خود را که پسر برادر پدری و مادری من است یاری دهید، به خدا سوگند که من از یاری پیامبر (ص) خود داری نمی کنم و هیچیک از پسران والا تبارم از یاری او خود داری نمی کند. می گویند: روایت شده است که چون ابو طالب درگذشت، علی (ع) به حضور پیامبر (ص) آمد و مرگ پدر را به اطلاع آن حضرت رساند. پیامبر (ص) سخت افسرده و اندوهگین شد و فرمود: برو خودت او را غسل بده و چون او را بر تابوت نهادید مرا آگاه کن. علی چنان کرد. پیامبر (ص) هنگامی رسید که جنازه ابو طالب بر دوش مردان برده می شد، پیامبر (ص) فرمود: ای عمو جان پیوند خویشاوندی را رعایت کردی و پاداش پسندیده داده خواهی شد و همانا که مرا در کودکی پرورش دادی و کفالت فرمودی و در بزرگی یاری دادی و همکاری کردی. آنگاه تا کنار گور جنازه را تشییع فرمود و کنار جسد ایستاد و گفت: همانا به خدا سوگند برای تو چنان آمرزش خواهی و شفاعتی خواهم کرد که آدمی و پری از آن شگفت کنند.
امامیه می گویند: برای مسلمان جایز نیست که عهده دار غسل کافر شود و برای پیامبر (ص) هم جایز نیست که برای کافر ترحم آورد و دعای خیر کند و او را به آمرزش خواهی و شفاعت وعده دهد. و علی (ع) از این جهت عهده دار غسل ابو طالب شده است که طالب و عقیل هنوز مسلمان نشده بودند و جعفر هم در حبشه بود و هنوز نماز گزاردن بر جنازه ها واجب نشده بود و رسول خدا (ص) بر جنازه خدیجه هم نماز نگزارد، بلکه مراسم عبادت از تشییع و رقت و دعا کردن بوده است.
گویند: و از اشعار ابو طالب که خطاب به برادر خود حمزه، که کنیه اش ابویعلی بوده، سروده است این ابیات است: ای ابا یعلی بر دین احمد شکیبا باش و دین را آشکار ساز که شکیبا و موفق باشی، برگرد کسی باش که از پیشگاه خدای خود بر حق و با راستی و عزم استوار آمده است. و ای حمزه کافر مباش، هنگامی که گفتی مؤمنی، مرا شاد ساخت و برای رسول خدا (ص) فقط به پاس خداوند یاور باش... گویند: و از اشعار مشهور او این ابیات است: تو محمد پیامبری، دلاور نیرومند و سالار سروران گرامی که همگان پاک و پاک زاده اند، از تباری که ریشه اش هاشم بخشنده یگانه است... گویند: همچنین از اشعار مشهور ابو طالب که خطاب به محمد (ص) سروده و آن حضرت را به آشکار ساختن دعوت فرمان داده و دلاوری خویش را هم در آن نهفته است، ابیات زیر است: مبادا دستهایی که به حمله پرداخته اند و هیاهو، ترا از حقی که بر آن قیام کرده ای باز دارد که اگر به آنان گرفتار شوی دست تو دست من است و جان من فدای جان تو در سختیها خواهد بود.
و از همین جمله اشعار او ابیات زیر است و گفته شده است سراینده این ابیات طالب پسر ابو طالب است: چون گفته شود گزیده تر مردم و نژاده ترین ایشان کیست...- تا آنجا که می گوید- گزیده ترین فرد خاندان هاشم احمد است که پیامبر خداوند در این دوره فترت است. و از همین جمله اشعار او این ابیات اوست: همانا خداوند محمد نبی را گرامی فرموده است و گرامی ترین خلق خدا میان مردم احمد است. خداوند نام او را برای تجلیل او از نام خویش مشتق فرموده است.
آری دارنده عرش محمود است و این محمد است. و ابیات زیر هم از ابو طالب است، برخی هم آن را از علی (ع) دانسته اند: ای گواه خداوند برای من گواهی بده که من بر آیین احمد مرسلم و هر کس در دین گمراهی است من هدایت یافته ام. امامیه می گویند: همه این اشعار در حکم یک چیز متواتر است، زیرا بر فرض که یک یک آن به صورت متواتر نباشد مجموعه آن بر یک موضوع مشترک و واحد دلالت می کند و آن تصدیق به نبوت محمد (ص) است و مجموع آن خبری متواتر را ثابت می کند. همانگونه که هر چند هر یک از دلیریها و جنگهای علی (ع) با شجاعان به صورت جداگانه نقل شده است، ولی از مجموعه آن یک خبر متواتر به دست ما می رسد و آن علم ضروری ما به شجاعت اوست. همینگونه است آنچه که درباره سخاوت حاتم و بردباری احنف و معاویه و تیز هوشی ایاس و نابسامانی ابو نواس و موارد دیگر آمده است.
و می گویند: همه اینها را یک طرف بگذارید، درباره قصیده لامیه ابو طالب چه می گویید که شهرت آن همچون شهرت قصیده «قفا نبک» است و اگر روا باشد و بتوان در قصیده ابو طالب یا بعضی از ابیات آن شک کرد می توان و روا خواهد بود که در قصیده «قفا نبک» یا برخی از ابیاتش شک کرد. اینک ما بخشی از آن قصیده را می آوریم: از هر سرزنش کننده که بر ما به بدی طعنه زند و یاوه سرایی کند به پروردگار خانه کعبه پناه می برم و از هر تبهکاری که از ما غیبت کند و در آیین ما آنچه را که ما قصد آن را نداریم ملحق سازد. سوگند به خانه خدا دروغ پنداشته اید که ممکن است بدون آنکه در راه حفظ محمد نیزه بزنیم و جنگ کنیم بر او چیره شوند. او را چندان یاری می دهیم که همگی بر زمین افتیم و پسران و همسران خویش را به فراموشی می سپریم...- تا آنجا که می گوید- پروردگار بندگان با نصرت خود او را تأیید می فرماید و دین حقی را که باطل نیست، آشکار می سازد.
در کتابهای سیره و مغازی نقل شده است که چون عتبة بن ربیعه یا شیبه در جنگ بدر توانست پای عبیدة بن حارث بن مطلب را قطع کند، بلا فاصله علی و حمزه به یاری او شتافتند و او را از چنگ عتبه رها کردند و عتبه را کشتند و عبیده را با خود از آوردگاه بیرون آوردند و به سایبانی که پیامبر (ص) زیر آن بود بردند و در حضور پیامبر (ص) بر زمین نهادند. مغز ساق پای عبیده بیرون می ریخت، در همان حال گفت: ای رسول خدا اگر ابو طالب زنده بود می دانست که در این اشعار خود راست گفته است: به خانه خدا سوگند به دروغ پنداشته اید که بدون آن که برای حفظ محمد نیزه بزنیم و جنگ کنیم دست از او برمی داریم. او را چندان یاری می دهیم که بر گردش بر زمین افتیم و پسران و همسران را به فراموشی می سپریم.
گویند: پیامبر (ص) برای عبیدة و ابو طالب آمرزش خواهی فرمود. عبیده همراه پیامبر (ص) تا منطقه صفراء رسید، آنجا درگذشت و همانجا به خاکش سپردند.
امامیه می گویند: و روایت است که مردی اعرابی در قحط سالی به حضور پیامبر (ص) آمد و گفت: ای رسول خدا در حالی به حضورت آمده ایم که برای ما کودکی که شیر خواره باشد باقی نمانده است و نه ماده شتری که پستانش قطره شیری تراوش کند، و سپس این ابیات را برای آن حضرت خواند: در حالی به حضرت آمده ایم که از پستان زنان از بی شیری خون می تراود و مادر کودک شیرخوار، کودک خود را فراموش کرده است...- تا آنجا که می گوید- و از چیزهایی که مردم می خوردند چیزی جز حنظل بی ارزش و گیاه- علف بی مایه- برای ما وجود ندارد و چاره ای جز گریز به حضورت برای ما نیست و مگر نه این است که گریز مردمان به پیشگاه رسولان است.
پیامبر (ص) در حالی که ردای خود را از پی می کشید برخاست و به منبر رفت و نخست خدای را سپاس و ستایش کرد و عرضه داشت: «بار خدایا بارانی فریاد رس و گوارا و خوش و فراوان و دانه درشت و پیوسته و همه جا گیر بر ما فرو فرست که زمین را با آن زنده سازی و گیاهان را برویانی و پستانها را پر شیر فرمایی. خدایا آن را بارانی فوری و سودمند و بدون آنکه به تأخیر افتد قرار بده.» گویند: به خدا سوگند هنوز پیامبر (ص) دستهای خود را که بر افراشته بود پایین نیاورده بود که آسمان ابرهای پر باران خود را آشکار ساخت و باران سیل آسا فرو بارید، و مردم آمدند و فریاد می کشیدند: ای رسول خدا بیم از غرق شدن است، غرق شدن.
پیامبر (ص) عرضه داشت: پروردگارا، باران بر اطراف ما ببارد نه بر خود ما. و ابرها از آسمان مدینه بر کنار رفت و بر گرد آن همچون تاجی حلقه زد. پیامبر (ص) چنان لبخند زد که دندانهای او آشکار شد، و فرمود: پاداش ابو طالب را خداوند ارزانی فرماید که اگر زنده می بود چشمش روشن می شد، اینک چه کسی اشعار او را برای ما می خواند علی برخاست و گفت: ای رسول خدا شاید این ابیات را اراده فرموده ای که گفته است: «سپید چهره ای که به آبروی او از ابر طلب باران می شود» فرمود: آری. و علی (ع) چند بیت از آن قصیده را برای ایشان خواند و پیامبر (ص) همچنان که بر منبر بود برای ابو طالب استغفار می فرمود. سپس مردی از قبیله کنانه برخاست و ابیات زیر را برای پیامبر (ص) خواند: ستایش تراست و ستایش از آن کسی است که سپاسگذاری کند و ما به سبب آبروی پیامبر (ص) با باران سیراب شدیم. او خداوند را که آفریدگار اوست فرا خواند و چشم به رحمت او دوخت و جز ساعتی بلکه کمتر طول نکشید که ما دانه های درشت باران را دیدیم... پیامبر (ص) فرمودند: اگر شاعری نیکو سروده باشد تو نیکو سرودی.
امامیه می گویند: ابو طالب اسلام خود را آشکار نساخت که اگر آن را آشکار می ساخت امکان یاری دادن پیامبر (ص) برای او آنچنان که فراهم بود فراهم نمی شد و همچون یکی از مسلمانانی می بود که از آن حضرت پیروی کرده بودند، مانند ابو بکر و عبد الرحمان بن عوف و دیگران، و امکان یاری دادن و دفاع از پیامبر (ص) را نمی داشت ابو طالب از این جهت امکان دفاع و حمایت از پیامبر (ص) را داشت که ظاهراً بر آیین قریش بود، هر چند در باطن مسلمان بود. همان طور که اگر انسانی مثلا در باطن شیعه و ساکن یکی از شهرهایی باشد که مذهب کرامیه دارند و او در آن شهر دارای احترام و سابقه باشد، و گروهی اندک از شیعیان در آن شهر سکونت داشته باشند که همواره از مردم و بزرگان و سران شهر آزار ببینند، تا هنگامی که آن مرد تظاهر به مذهب کرامیه کند و بدانگونه حرمت خویش را محفوظ بدارد و بر اظهار آن قدرت داشته باشد بیشتر می تواند از آن چند تن شیعه دفاع کند. ولی اگر تشیع خود را آشکار سازد و با مردم آن شهر ستیز کند حکم او هم همچون حکم یکی از آن شیعیان می شود و همان آزار و زیانی که به آنان می رسد به او هم می رسد و نمی تواند آنچنان که در نخست بوده است از آنان دفاع کند.
می گوید [ابن ابی الحدید ]:اما در نظر من این موضوع مشتبه است و اخبار هم با یکدیگر تعارض دارد و خداوند به حقیقت حال او آگاه است که چگونه بوده است. در سینه من نامه محمد بن عبد الله نفس زکیه به منصور خارخار می کند که در آن نوشته است: «من پسر گزیده ترین گزیدگان و پسر سرور اهل بهشتم و من پسر بدترین بدان و پسر سالار دوزخیانم.» و این سخن گواهی او به کفر ابو طالب است و محمد نفس زکیه در واقع پسر ابو طالب است و نمی توان او را به دشمنی با ابو طالب متهم کرد و روزگارش به روزگار پیامبر (ص) نزدیک است و زمان چندان به دراز نکشیده است که این خبر ساختگی باشد.
خلاصه آنکه درباره مسلمانی ابو طالب همچنین درباره مردن او بر آیین قوم خود اخبار فراوانی رسیده است و جرح و تعدیل در این موضوع به تعارض پرداخته است.
همچون تعارض دو دلیل با یکدیگر در نظر حاکم شرع که ناچار اقتضای آن توقف است و من در کار ابو طالب متوقفم.
اما اینکه گفته اند نقل نشده که ابو طالب نماز گزارده باشد، ممکن است در آن هنگام هنوز نماز واجب نبوده است، بلکه مستحب بوده و هر کس می خواسته است نماز می گزارده است و هر کس نمی خواسته است نمی گزارده است و نماز در مدینه واجب شده است. ممکن است اصحاب حدیث بگویند اگر اینگونه که شما می گویید جرح و تعدیل تعارض داشته باشند، در نظر دانشمندان اصول فقه، جانب جرح ترجیح دارد و باید آن را پذیرفت، زیرا آن کس که کسی را جرح می کند بر کاری آگاه است که معدل و کسی که آن شخص را عادل می داند بر آن آگاه نیست.
البته ممکن است به ایشان چنین پاسخ داده شود که این سخن در اصول فقه درست است، به شرطی که در قبال تعدیل مجمل، طعن مفصلی وجود داشته باشد. مثال آن چنین است که مثلا شعبه از قول مردی حدیثی را نقل کند و با روایت خود از آن مرد او را توثیق کرده باشد و بدیهی است که اگر احوال آن مرد در نظر شعبه پوشیده باشد و ظاهرش منطبق بر عدالت باشد برای توثیق او کافی است، و در مقابل شعبه مثلا دار قطنی- نام محدثی است- بر آن مرد طعنه زند و بگوید اهل تدلیس بوده یا فلان گناه را مرتکب شده است و بدینگونه در قبال تعدیل مجملی، طعن مفصلی زده باشد. حال آنکه در مورد ابو طالب و مسأله ایمان و کفر او روایات مفصلی که با یکدیگر متعارض است رسیده و هیچکدام مجمل نیست، زیرا گروهی به تفصیل روایت می کنند که ابو طالب به هنگام مرگ شهادتین گفته است و گروهی دیگر به تفصیل روایت می کنند که گفته است من بر آیین مشایخ هستم.
و همینگونه به شیعیانی که می گویند روایات ما درباره اسلام ابو طالب ارجح است پاسخ داده می شود، زیرا ما حکمی را که ایجاب است روایت می کنیم و بر اثبات آن شاهد می آوریم و گواهی می دهیم، و حال آنکه مدعیان ما بر نفی گواهی می دهند، و در مورد نفی شهادتی نیست و این بدان جهت است که به هر حال این گواهی در هر دو مورد برای اثبات چیزی است یا اثبات ایمان یا اثبات کفر، البته دو اثباتی که با یکدیگر متضاد هستند.
در این عصر یکی از سادات طالبی کتابی درباره اسلام ابو طالب تصنیف کرده است. او کتاب خود را برای من فرستاد و تقاضا کرد که چیزی به خط خودم به نظم یا نثر بنویسم و به صحت موضوع کتاب گواهی دهم و استواری و وثاقت دلایل او را تأیید کنم.
من چون در مسأله ایمان ابو طالب متوقفم و رأی قاطعی ندارم، نخواستم در آن باره حکم قاطعی بدهم. از سوی دیگر برای خود جایز و روا ندانستم که از تعظیم ابو طالب خود داری کنم که به خوبی می دانم که اگر ابو طالب نمی بود هیچ پایه ای برای اسلام استوار نمی شد، و می دانم که حق ابو طالب تا هنگام قیامت بر گردن هر مسلمانی واجب است. بر پشت جلد آن کتاب این ابیات را که سروده ام نوشتم: اگر ابو طالب و پسرش- علی (ع)- نبودند هرگز پیکره دین آشکار و پایدار نمی شد. آن یکی در مکه پناه داد و حمایت کرد و این یکی در مدینه با مرگ پنجه در افکند. عبد مناف- یعنی ابو طالب- کفالت را عهده دار شد و چون در گذشت علی در کار تمام و کامل در آمد...- تا آنجا که می گوید- یاوه سرایی نادان و اینکه شخص بینایی خود را به کوری بزند به بزرگی ابو طالب زیانی نمی رساند، همانگونه که پندار کسی که پرتو روز را تاریکی پندارد به روشنی و پرتو بامداد زیانی نمی رساند.
بدینگونه حق بزرگداشت او را به تمام پرداختم و از ابو طالب تجلیل کردم و در عین حال در کاری که در آن متوقف بودم حکم قطعی نکردم.