فهرست کتاب


جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه جلد 6

ابن ابی الحدید دکتر محمود مهدوی دامغانی‏

نسب شریح و ذکر پاره ای از اخبار او

او، شریح بن حارث بن منتجع بن معاویة بن جهم بن ثور بن عفیر بن عدی بن حارث بن مرة بن ادد کندی است، و گفته شده است هم پیمان کنده و از قبیله بنی رائش است. ابن کلبی گفته است، نام پدرش حارث نیست بلکه نسب او شریح بن معاویة بن ثور است. گروهی هم گفته اند، او شریح بن هانی است. و گروهی دیگر گفته اند، او شریح بن شراحیل است. ولی صحیح آن است که او شریح بن حارث است و کنیه ابو امیه داشته است. او را عمر بن خطاب به قضای کوفه گمارد و او شصت سال پیوسته قاضی بود و کار قضاوتش جز سه سال در فتنه ابن زبیر تعطیل نشد. در آن سه سال از قضاوت امتناع کردو
سپس از حجاج تقاضا کرد او را از قضاوت معاف دارد و حجاج استعفای او را پذیرفت و دیگر تا گاه مرگ در خانه خود نشست. او عمری دراز داشت. گویند یکصد و شصت و هشت سال و برخی دیگر گویند یکصد سال بزیست. و به سال هشتاد و هفتم هجرت درگذشت.
شریح مردی سبکسر و شوخ بوده است. دو مرد پیش او آمدند و یکی از آن دو به آنچه مدعی او ادعا کرده بود، ضمن سخنانش بدون اینکه متوجه شود، اقرار کرد. شریح به زیان او حکم کرد، آن مرد به شریح گفت: چه کسی پیش تو در این مورد گواهی داده است گفت: خواهر زاده دایی تو- یعنی خودت.
و گفته شده است زنش پیش او آمد و می گریست و از خصم خود تظلم می کرد، شریح اعتنایی نکرد تا آنکه کسی که آنجا حاضر بود گفت: ای قاضی آیا به گریه او نمی نگری شریح گفت: برادران یوسف هم شامگاه در حالی که می گریستند پیش پدر خود آمدند.
علی (ع) هم شریح را با آنکه در مسائل فقهی بسیاری با او مخالف بود و آن موارد در کتابهای فقهاء آمده است همچنان بر قضاوت باقی بداشت.
شریح و قضاوت دیگری از قاضیان عثمان در همان آغاز کار و اختلاف از علی (ع) اجازه گرفتند، فرمود: اینک همانگونه که قضاوت می کردید ادامه دهید تا مردم همگی هماهنگ شوند، یا من هم همانگونه که یارانم مردند، بمیرم.
علی (ع) یک بار بر شریح خشم گرفت و او را از کوفه دور ساخت، در عین حال او را از قضاوت عزل نکرد و فرمان داد در بانقیا اقامت کند. که دهکده ای نزدیک به کوفه بود و بیشتر ساکنانش یهودی بودند. او مدتی آنجا مقام کرد تا علی (ع) از او خشنود شد و او را به کوفه برگرداند. ابو عمر بن عبد البر در کتاب الاستیعاب می گوید: شریح دوره جاهلی را هم درک کرده و از صحابه شمرده نمی شود، بلکه از تابعان است. او شاعری نکو گری و کوسه بود و موی بر چهره نداشت.

نامه (6) از نامه آن حضرت به معاویه

در این نامه که قبلا هم بخشی از آن ضمن بیان چگونگی پیام فرستادن امیر المؤمنین (ع) همراه جریر بن عبد الله بجلی برای معاویه آمده است و همه سیره نویسان آن را نقل کرده اند و شیوخ متکلمان معتزلی هم در کتابهای خود آن را آورده اند، ابن ابی الحدید پس از ایراد مباحثی کلامی، مطلبی مختصر درباره چگونگی حضور جریر بن عبد الله پیش معاویه آورده است که چنین است:

جریر بن عبد الله بجلی پیش معاویه

ما ضمن مباحث گذشته شرح این موضوع را که علی (ع) جریر را پیش معاویه گسیل فرمود به تفصیل آورده ایم. زبیر بن بکّار در کتاب الموفقیات می گوید که چون علی (ع) جریر را پیش معاویه گسیل داشت، جریر از کوفه بیرون آمد و تصور نمی کرد که هیچکس برای رفتن پیش معاویه بر او پیشی بگیرد. خودش می گوید: همین که پیش معاویه رسیدم او را در حالی دیدم که برای مردم خطبه می خواند، و آنان بر گرد او می گریستند و بر گرد پیراهن خون آلوده عثمان که بر نیزه ای همراه انگشتان قطع شده همسرش، نائله دختر فرافصة، آویخته بود، شیون می کردند. من نامه علی (ع) را به او دادم.
در راه مردی همراه من بود که پا به پای من حرکت می کرد و چون توقف می کردم توقف می کرد، در این هنگام برابر معاویه ظاهر شد و این ابیات را برای او خواند: همانا پسر عموهایت عبد المطلب بدون آنکه دروغ باشد پیر شما را کشتند و تو سزاوارترین کس برای قیامی، قیام کن و ما همه این ابیات را در مباحث گذشته آورده ایم.
گوید: سپس نامه دیگری از ولید بن عقبه بن ابی معیط را که برادر مادری عثمان بود و از کوفه به طور پوشیده برای معاویه نوشته بود به او داده و آغاز آن نامه چنین بود: «ای معاویه همانا شانه و گردن پادشاهی به تصرف غیر در آمده است و نیستی آن نزدیک است» و ما این ابیات را ضمن مباحث گذشته آورده ایم.
جریر بن عبد الله گوید معاویه به من گفت: اینک همینجا بمان که مردم از مرگ و کشتن عثمان به هیجان آمده اند و صبر کن تا آرام بگیرند. و من چهار ماه ماندم. آنگاه نامه ای دیگر از ولید بن عقبه برای معاویه رسید که در آغازش این ابیات را نوشته بود: تو با نامه نوشتن برای علی می خواهی کار را اصلاح کنی و حال آنکه مثل تو همچون زنی است که می خواهد پوستی را که بر آن کرم افتاده و فاسد شده است دباغی کند... گوید: چون این نامه برای معاویه رسید دو صفحه کاغذ سپید را به هم چسباند و آن را در هم پیچید و عنوان آن را چنین نوشت: «از معاویه بن ابی سفیان به علی بن ابی طالب» و به من داد. من که نمی دانستم چیست پنداشتم پاسخ نامه است. معاویه مردی از قبیله عبس را همراه من کرد و من نمی دانستم چه چیزی همراه دارد. از شام بیرون آمدیم و چون به کوفه رسیدیم مردم در مسجد جمع شدند و تردید نداشتند که آن نامه که همراه من است، طومار بیعت مردم شام است. ولی همینکه علی (ع) آن را گشود، نوشته ای در آن ندید. در این هنگام آن مرد عبسی برخاست و گفت: از قبایل قیس و غطفانیها و عبسیها چه کسانی حضور دارند. و سپس گفت: من به خدا سوگند می خورم که خود دیدم زیر پیراهن عثمان بیشتر از پنجاه هزار مرد محترم جمع شده اند و ریشهای ایشان از اشکهایشان خیس بود و همگان با یکدیگر پیمان بسته و سوگند خورده اند که کشندگان عثمان را در صحرا و دریا بکشند و من به خدا سوگند می خورم که پسر ابو سفیان آنان را با سپاهی که چهل هزار اسب خایه کشیده- اخته- همراه خواهد داشت، برای حمله به شما حرکت خواهد داد و خیال می کنید چه دلیرانی در آن سپاه خواهند بود.
آنگاه آن مرد عبسی نامه ای از معاویه را به علی (ع) تسلیم کرد، علی (ع) آن را گشود و در آن این ابیات را دید: مرا کاری و خبری فرا رسیده است که در آن اندوه جان نهفته است و مایه بریده شدن بینی افراد نژاده است، سوگ امیر مؤمنان و لرزشی چنان سنگین که گویی کوههای استوار برای آن فرو می ریزد.
و این اشعار را هم در گذشته آورده ایم.