فهرست کتاب


جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه جلد 4

ابن ابی الحدید دکتر محمود مهدوی دامغانی‏

فخر فروشی میان دو تن از پسران علی (ع) و طلحه

قاسم بن محمد بن یحیی بن طلحة بن عبید الله تیمی که ملقب به ابو بعرة بود از سوی عیسی بن موسی بن محمد بن علی بن عبد الله بن عباس سرپرست شرطه کوفه بود، او با اسماعیل پسر امام صادق علیه السلام گفتگو و بگو و مگویی کرد که منجر به فخر فروشی به یکدیگر و بیان کارهای نیاکان شد. قاسم بن محمد گفت: ای بنی هاشم، فضل و احسان ما همواره بر شما و بر همه افراد بنی عبد مناف ریزش داشته است.
اسماعیل گفت: کدام فضل و احسان را نسبت به خاندان عبد مناف مبذول داشته اید پدرت طلحه جد بزرگوارم را با این گفتار خود به خشم آورد که گفت: بدون تردید محمد خواهد مرد و ما میان خلخالهای زنان او جولان خواهیم داد همان گونه که او نسبت به زنان ما این کار را کرد. و خداوند برای اینکه بینی پدرت را به خاک بمالد این آیه را نازل فرمود «شما را نرسد که پیامبر را رنجه سازید و نه آنکه زنان او را پس از او هرگز به همسری بگیرید» و پسر عمویت [ابو بکر ]حق مادرم [فاطمه علیها السلام ]را از فدک و چیزهای دیگر میراث او از پدرش را غصب کرد و او را محروم ساخت. و پدرت [طلحه ]مردم را بر عثمان شوراند و او را محاصره کرد تا کشته شد، سپس بیعت با علی را شکست و شمشیر بر چهره اش کشید و دلهای مسلمانان را بر او تباه ساخت.
اینک فدایت گردم اگر نسبت به گروهی دیگر از فرزندان عبد مناف غیر از اینان که گفتم احسان و فضیلتی ارزانی داشته اید بگو و مرا نسبت به آن آگاه کن.

بگو و مگو و فخر فروشی میان عبد الله بن زبیر و عبد الله بن عباس

عبد الله بن زبیر با ام عمرو دختر منظور بن زبان فزاری ازدواج کرد. شبی که برای زفاف پیش او رفت به او گفت: آیا می دانی امشب چه کسی در حجله ات و پیش تو است ام عمرو گفت: آری، عبد الله بن زبیر بن عوام بن خویلد بن اسد بن- عبد العزی است. ابن زبیر گفت: چیزی دیگر جز این نیست ام عمرو گفت: چه می- خواهی بگویی گفت: همراه تو کسی است که میان قریش چنان است که سر نسبت به پیکر، یا دو چشم نسبت به سر. ام عمرو گفت: به خدا سوگند، اگر برخی از فرزندان عبد مناف اینجا حاضر می بودند خلاف این سخن تو را می گفتند. ابن زبیر خشمگین شد و گفت: خوراک و آشامیدنی بر من حرام است تا آنکه بنی هاشم و کسان دیگری از بنی عبد مناف را پیش تو بیاورم که نتواند این موضوع را انکار کنند. ام عمرو گفت: اگر از من اطاعت می کنی این کار را مکن و گر نه خود دانی.
ابن زبیر به مسجد رفت گروهی را دید گرد یکدیگر نشسته اند که تنی چند از قریش از جمله عبد الله بن عباس و عبد الله بن حصین بن حارث بن عبد المطلب بن عبد مناف هم میان ایشان بودند. ابن زبیر به آنان گفت: دوست می دارم همراه من به خانه ام بیایید. آنان همگی برخاستند و چون بر در خانه ابن زبیر رسیدند، ابن زبیر گفت: ای زن، جامه خود را بپوش [پرده را بیفکن ].چون همگی بر جای نشستند نخست سفره خواست و صبحانه خوردند و چون فارغ شدند ابن زبیر به آنان گفت: شما را برای سخنی که با زن پشت این پرده نشسته گفته ام فرا خوانده و جمع کرده ام، این زن چنین گمان می کند که اگر برخی از بنی عبد مناف پیش من باشند آنچه را گفته ام قبول نخواهند کرد و من همه شما را حاضر کرده ام و تو ای ابن عباس چه می گویی من به او گفته ام که در حجله اش همراه او کسی است که اینک در قریش به منزله سر از بدن است یا به منزله دو چشم از سر، و او سخن مرا رد کرد. ابن عباس گفت: چنین می بینم که مقصودت من هستم، اگر می خواهی بگویم می گویم و اگر بخواهی خودداری کنم خودداری می کنم. ابن زبیر گفت: بگو و حتما بگو مگر چه می خواهی بگویی مگر نمی دانی که من پسر زبیر یار نزدیک رسول خدا (ص) هستم و مادرم اسماء ذات النطاقین و دختر ابو بکر صدیق است و عمه ام خدیجه سرور زنان جهانیان است و صفیه عمه رسول خدا (ص) مادر بزرگ من است و ام المومنین عایشه خاله من است آیا می توانی این چیزها را انکار کنی ابن عباس گفت: شرفی گرانقدر و افتخاری بلند منزلت را گفتی، جز اینکه می خواهی به کسی فخر بفروشی که به فخر و برتری او فخر و برتری یافته ای. ابن زبیر گفت: چگونه ابن عباس گفت: زیرا تو فخری جز به رسول خدا (ص) نداری و نگفتی و من به افتخار کردن به وجود او از تو سزاوارترم. ابن زبیر گفت: اگر بخواهی در مورد کسانی که پیش از پیامبری بوده اند بر تو افتخار می کنم. ابن عباس گفت: در این صورت انصاف دادی و «بیار آنچه داری زمردی و زور». ای حاضران شما را به خدا سوگند آیا میان قریش عبد المطلب شریفتر بوده است یا خویلد گفتند: عبد المطلب. گفت: آیا هاشم شریفتر بوده است یا اسد گفتند: بدون تردید هاشم. ابن عباس پرسید: آیا عبد مناف شریفتر بوده یا عبد العزی گفتند: عبد مناف. ابن عباس این دو بیت را برای او سرود: «ای پسر زبیر، با من در نسب و حسب فخر می فروشی و حال آنکه رسول خدا در این مورد به زیان تو حکم فرموده است و این سخن شوخی نیست، ای کاش بر کس دیگری غیر از ما فخر می فروختی ولی خواستی از خورشید همه نژادگان خود را فراتر بشمری».
پیامبر (ص) به برتری و فضیلت ما حکم کرده آنجا که فرموده است «هیچ دو گروهی از یکدیگر جدا نشده اند مگر آنکه من در بهترین آن دو گروه قرار داشته ام» و نسب ما از تو پس از قصی بن کلاب جدا شده است. آیا ما در گروه برتر قرار داریم اگر بگویی آری، پس مغلوب شده ای و اگر بگویی نه، کافر شده ای.
برخی از حاضران خندیدند. ابن زبیر گفت: به خدا سوگند، اگر نه این بود که بر سفره و خوراک ما نشسته و حرمت یافته ای پیش از آنکه از اینجا برخیزی چهره ات را به عرق می نشاندم ابن عباس گفت: به چه مناسبت و با چه چیز اگر به باطل باشد باطل بر حق غلبه نخواهد کرد و اگر به حق باشد که حق از باطل بیمی ندارد.
آن زن پس پرده گفت: به خدا سوگند که من ابن زبیر را از چنین مجلسی نهی کردم، نپذیرفت و چنین کرد که می بینید.
ابن عباس گفت: ای زن، خاموش باش و به شوی خویش بنگر که چه گرانقدر و چه خبری گرامی است در این هنگام آن گروه دست ابن عباس را که در آن هنگام کور شده بود گرفتند و گفتند: ای مرد برخیز که او را چند بار درمانده کردی. ابن عباس برخاست و این شعر را خواند.
«ای قوم ما، کوچ کنید و بروید که اگر مرغ قطا را به حال خود بگذارند همانا آرام می گیرد و می خوابد».
ابن زبیر گفت: ای صاحب قطا [خطاب به ابن عباس است ]پیش من بیا که دست از من بر نمی داری تا آنکه این سخن را بگویم، و به خدا سوگند همه اقوام می دانند که من پیشگامی هستم که وامانده نیستم و پسر حواری [زبیر ]و صدیق [ابو بکر ]و آن کس هستم که در شرف عمیق سر افراز و شاد است و بهتر از برده آزاد شده است. ابن عباس گفت: آنچه در چنته داشتی بیرون افکندی، آیا چیز دیگری باقی نگذاشته ای این سخن مردود از ناحیه مردی حسود است. اگر تو پیشگام هستی به سوی چه کسی پیشی گرفته ای و اگر افتخار می کنی به چه کسی فخر می کنی اگر این افتخار را از خانواده خودت بدون در نظر گرفتن خاندان ما بدست آورده ای درست خواهد بود که باید بر ما فخر کنی و اگر این افتخار را در پناه خاندان ما بدست آورده ای برای ما بر تو افتخار خواهد بود، و خاک بر دستها و دهانت باد اما آنچه در مورد برده آزاد شده گفتی به خدا سوگند که او گرفتار و آزموده شد و پایداری و شکیبایی کرد و نعمت بر او ارزانی شد و سپاس داشت و به خدا سوگند که مردی باوفا و گرامی بود و چنان نبود که بیعتی را پس از استواری بشکند و لشکری را پس از آنکه به فرماندهی آن گماشته شود رها کند.
ابن زبیر گفت: آیا زبیر را به ترس و جبان بودن سرزنش می کنی به خدا سوگند که تو خود در مورد او خلاف این مطلب را می دانی.
ابن عباس گفت: به خدا سوگند من جز این نمی دانم که گریخت و حمله نکرد و جنگ را آغاز کرد و پایدار نماند و بیعت کرد و آن را به پایان نبرد و پیوند خویشاوندی را گسیخت و فضیلت را منکر شد و آهنگ کاری کرد که شایسته آن نبود. «اندکی از آنچه را که امید داشت به چنگ آورد و از راه و روش کریمان کوتاهی کرد و سر گشته شد...» ابن زبیر گفت: ای بنی هاشم، چیزی جز دشنام دادن و ضربه زدن باقی نمانده است. عبد الله بن حصین بن حارث گفت: ای پسر زبیر، او را بلند کردیم و تو چیزی جز ستیز با او را نمی خواهی. به خدا سوگند، اگر از هم اکنون تا پایان زندگانی ات با او بگو و مگو کنی جز تشنه و گرسنه یی نخواهی بود که دهانش را برای فرو بردن هوا می گشاید نه از گرسنگی سیر می شود و نه از تشنگی رهایی می یابد. حال اگر می خواهی بگو یا دست بردار.
و آن قوم برگشتند و رفتند.

خطبه (174)

از سخنان آن حضرت (ع) [در این خطبه که آغاز آن در وصف رسول خدا (ص) است و با عبارت «امین وحیه و خاتم رسله و بشیر رحمته و نذیر نقمته» (امین وحی خداوند و خاتم پیامبران او مژده دهنده رحمت و بیم دهنده عقوبت اوست) شروع می شود، ابن ابی الحدید پس از طرح مسائلی کلامی در مورد امامت و مسائلی فقهی در مورد کسی که بر امام خروج می کند یکی دو نکته آورده که بیرون از بحث تاریخی نیست و چنین است. ]می گویم: مسلمانان پیش از جنگ جمل احکام و چگونگی جنگ با اهل قبله و مسلمانان را نمی دانستند و فقه و احکام آن را از امیر المومنین علیه السلام آموختند.
شافعی می گوید: اگر علی (ع) نبود احکام اهل بغی شناخته و دانسته نمی شد، و اینکه ضمن خطبه می گوید «این علم را جز مردمی که اهل بصیرت و شکیبایی باشند نمی دانند» به این سبب است که در نظر مسلمانان جنگ با اهل قبله کاری بس بزرگ بود و هر کس به آن کار اقدام می کرد با بیم و پرهیز به آن دست می یازید و علی (ع) می گوید، این علم را همه کس نمی داند و قومی مخصوص بر آن هستند. سپس به آنان می فرماید که به هر چه فرمان می دهد عمل کنند و از هر کار که آنان را باز می دارد باز ایستند و آنان را از صدور حکم و شتاب در آن باره در اموری که مشتبه است باز می دارد تا آنکه خود توضیح دهد و روشن سازد. سپس در مورد دنیا و اینکه سرای جاودانه نیست و طریق وصول به سرای آخرت است و مدت توقف در آن بسیار اندک است توضیح داده است.
جزء نهم از شرح نهج البلاغه تمام شد و جزء دهم در پی آن خواهد آمد.
سپاس فراوان خداوند متعال را که توفیق ترجمه مطالب تاریخی تا پایان این جلد را به این بنده گنهکار ارزانی فرموده امیدوارم به عنایت و رحمت خویش توفیق ترجمه اجزاء دیگر را هم فراهم فرماید. بمنه و کرمه، و صلی الله علی سیدنا محمد النبی و آله الطیبین الاطهار.
مشهد مقدس: کمترین بنده درگاه علوی: محمود مهدوی دامغانی بیستم رمضان 1410، بیست و هفتم فروردین 1369 شانزدهم آوریل 1990