فهرست کتاب


جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه جلد 4

ابن ابی الحدید دکتر محمود مهدوی دامغانی‏

جنگ جمل و حرکت عایشه برای جنگ

ابو مخنف روایت خود را از اسماعیل بن خالد، از قیس بن ابی حازم، و کلبی روایت خود را از ابو صالح، از ابن عباس، و جریر بن یزید از عامر شعبی، و محمد بن اسحاق از جبیب بن عمیر و همگی به اتفاق چنین نقل کرده اند که چون عایشه و طلحه و زبیر از مکه آهنگ بصره کردند از کنار آب حوأب- که در منطقه
سکونت بنی عامر بن صعصعه است- گذشتند و سگها چنان بر آنان پارس کردند که شتران سرکش و چموش هم رم کردند. یکی از آن میان گفت: نفرین خدا بر حوأب باد که سگهایش چه بسیار است. همین که عایشه نام حوأب را شنید گفت: آیا اینجا محل آب حوأب است گفتند: آری. گفت: مرا بر گردانید، برگردانید. از او پرسیدند: به چه سبب، چه پیش آمده است گفت: خودم از پیامبر (ص) شنیدم که فرمود: «گویی می بینم که سگهای منطقه یی که نامش حوأب است بر یکی از زنان من پارس می کنند» و سپس به من فرمود «ای حمیراء بر حذر باش که تو آن زن نباشی». زبیر گفت: خدایت رحمت کناد آرام بگیر که ما فرسنگهای بسیاری از آب حوأب گذشته ایم. عایشه گفت: آیا گواهانی داری که شهادت دهند که این سگهای پارس کننده کنار آب حوأب نیستند طلحه و زبیر پنجاه اعرابی را که برای آنان جایزه یی تعیین کرده بودند فرا خواندند که برای عایشه سوگند خوردند و گواهی دادند که آن آب، آب حوأب نیست. این نخستین گواهی دروغ در اسلام بود. و عایشه به حرکت خویش ادامه داد.
ابو مخنف می گوید: عصام بن قدامه، از عکرمه، از ابن عباس نقل می کند که روزی پیامبر (ص) به زنانش که در محضرش حاضر بودند فرمود «ای کاش می- دانستم کدامیک از شما صاحب شتر پر مویی است که سگهای حوأب بر آن زن پارس می کنند و گروهی بسیار در سمت راست و چپش کشته می شوند و همگی در آتش خواهند بود و آن زن پس از آنکه نزدیک به هلاکت می رسد نجات پیدا می کند.» می گویم: یاران معتزلی، ما که خدایشان رحمت کناد گفتار پیامبر (ص) را که فرموده است «نجات پیدا می کند» به نجات عایشه از آتش معنی می کنند ولی امامیه آن را به نجات او از کشته شدن معنی می کنند. معنی ما بهتر است زیرا جمله «در آتش خواهند بود» در عبارت به فعل «نجات پیدا می کند» نزدیکتر است تا جمله « [کشتکان بر گرد او ]کشته می شوند» و در این مورد نزدیکی آن جمله معتبرتر است.
مگر نمی بینی که دانشمندان علم نحو بصره با توجه به نزدیکی عامل آن را معتبر می شمرند. ابو مخنف می گوید: کلبی، از ابو صالح، از ابن عباس برای من نقل کرد که زبیر و طلحه شتابان عایشه را بردند تا به منطقه «حفر ابو موسی» که نزدیک بصره بود رسیدند، و به عثمان بن حنیف انصاری که کارگزار علی علیه السلام بر بصره بود نوشتند: دار الاماره را برای ما خالی کن. چون نامه ایشان به عثمان بن حنیف رسید کسی نزد احنف بن قیس فرستاد و به او پیام داد که این قوم آهنگ ما کرده اند و همسر رسول خدا (ص) همراه ایشان است و همین گونه که می بینی مردم شتابان در حال پیوستن به اویند [نظرت چیست ]احنف گفت: این گروه برای خونخواهی عثمان آهنگ تو کرده اند و حال آنکه همانها بودند که مردم را بر عثمان شوراندند و خونش را ریختند و به خدا سوگند چنین می بینم که دست بردار نیستند تا آنکه میان ما دشمنی در افکنند و خون ما را بریزند وانگهی به خدا سوگند، چنین گمان می کنم که بزودی در مورد تو کارهایی انجام خواهند داد که یارای ایستادگی در برابر آن نداری و باید که آماده شوی و همراه کسانی از بصره که همراه تو هستند آهنگ ایشان کنی که تو امروز والی ایشانی و تو را فرمانبردارند. بنابر این، با مردم آهنگ ایشان کن و پیش از آنکه آنان با تو در یک خانه قرار گیرند به جنگ ایشان مبادرت ورز که در غیر این صورت مردم نسبت به ایشان فرمانبردارتر از تو خواهند بود.
عثمان بن حنیف گفت: اندیشه درست همین اندیشه توست ولی من شر را خوش ندارم و نمی خواهم جنگ با ایشان را آغاز کنم و امیدوار به صلح و سلامت هستم تا آنکه نامه و رأی و فرمان امیر المومنین به من برسد و طبق آن عمل کنم.
پس از احنف بن قیس، حکیم بن جبلة عبدی که از خاندان عمرو بن ودیعه بود پیش عثمان بن حنیف آمد. عثمان نامه طلحه و زبیر را برای او خواند، او هم همان سخن احنف بن قیس را گفت و عثمان هم همان پاسخ را داد. حکیم گفت: اجازه بده تا من با مردم آهنگ ایشان کنم اگر در اطاعت امیر المومنین در آمدند چه بهتر و گرنه با آنان جنگ خواهم کرد. عثمان گفت: اگر اعتقاد من به جنگ می بود خودم آهنگ ایشان می کردم.
حکیم گفت: همانا به خدا سوگند، اگر آنان در این شهر بر تو در آیند دلهای بسیاری از مردم متوجه ایشان می شود و تو را از این مجلس و جایگاه بر می دارند، و تو داناتری. عثمان سخنش را نپذیرفت. [ابو مخنف ]گوید: چون به علی علیه السلام خبر رسید که آن قوم آهنگ بصره دارند و نزدیک آن رسیده اند برای عثمان بن حنیف چنین نوشت: از بنده خدا علی امیر المومنین به عثمان بن حنیف. اما بعد، همانا ستمگران نخست با خدا پیمان بستند و سپس آن را گسستند و آهنگ شهر تو دارند و شیطان ایشان را در جستجوی چیزی که خداوند بر آن راضی نیست کشانده است و خداوند نیرومندتر و سخت عقوبت تر است. چون پیش تو رسیدند نخست ایشان را به اطاعت و بازگشت به وفاداری نسبت به عهد و میثاقی که داشتند و با آن از ما جدا شدند، فرا خوان، اگر پذیرفتند تا هنگامی که پیش تو باشند با ایشان خوشرفتاری کن و اگر چیزی را جز دست یازیدن به ریسمان پیمان گسلی و ستیزه گری نپذیرفتند با آنان جنگ کن تا خداوند میان تو و ایشان حکم کند و او بهترین حکم کنندگان است. من این نامه خویش را برای تو از ربذه نوشتم و به خواست خداوند متعال شتابان به سوی تو می آیم. این نامه را عبید الله بن ابی رافع به سال سی و شش نوشته است.
گوید: چون نامه علی علیه السلام به عثمان بن حنیف رسید ابو الاسود دوئلی و عمران بن حصین خزاعی را فرا خواند و به هر دو فرمان داد پیش آن قوم بروند و خبر آنان را برای او بیاورند و بپرسند که چه چیز آنان را آنجا کشانده است آن دو حرکت کردند و به حفر ابو موسی که لشکرگاه قوم بود رسیدند و پیش عایشه رفتند و با او سخن گفتند و پندش دادند و به خداوند سوگندش دادند. عایشه به آنان گفت: با طلحه و زبیر دیدار کنید. آن دو از پیش او برخاستند و با زبیر دیدار و گفتگو کردند، زبیر به ایشان گفت: ما برای طلب خون عثمان اینجا آمده ایم و مردم را فرا می خوانیم که خلافت را به شورا واگذارند تا مردم برای خود کسی را برگزینند. آن دو به زبیر گفتند: عثمان در بصره کشته نشده است که خونش آنجا مطالبه شود و تو بخوبی می دانی قاتلان عثمان چه کسانی و کجا هستند و تو و دوست تو و عایشه از همه مردم بر او سخت گیرتر بودید و از همگان بیشتر مردم را بر او شوراندید، اینک باید از خویشتن دادخواهی کنید، اما اینکه کار خلافت به شورا برگردد چگونه ممکن است و حال آنکه شما با علی در حالی که مختار بودید و بدون زور و اجبار بیعت کرده اید، وانگهی تو ای ابا عبد الله، هنوز چیزی نگذشته است که به هنگام رحلت رسول خدا (ص) به دفاع از حق این مرد قیام کردی، دسته شمشیرت را در دست گرفته بودی و می گفتی هیچ کس سزاوار و شایسته تر از علی برای خلافت نیست و از بیعت با ابو بکر خودداری کردی، آن کار تو را با این سخنت چه مناسبت است زبیر به آنان گفت: بروید با طلحه دیدار کنید.
آن دو برخاستند و پیش طلحه رفتند، او را سر سخت تر و خشمگین تر و در فتنه انگیزی و بر افروختن آتش جنگ استوارتر دیدند. آن دو پیش عثمان بن حنیف برگشتند و به او خبر دادند، و ابو الاسود این ابیات را برای او خواند.
«ای پسر حنیف به جنگ تو آمده اند، حرکت کن و به آن قوم نیزه بزن و دلیر و پایدار باش و سلاح پوشیده به مبارزه آنان برو و دامن بر کمر زن» عثمان بن حنیف گفت: آری، سوگند به دو حرم [مکه و مدینه ]که بدون تردید چنین خواهم کرد. و به منادی خود فرمان داد میان مردم فریاد بر آورد که سلاح برگیرید، سلاح مردم پیش او جمع شدند و ابو الاسود ابیات زیر را سرود: «زبیر پیش ما آمد و سخن نزدیک گفت و حال آنکه فاصله طلحه چون ستاره بلکه از آن هم دورتر است...» گوید: آن قوم همچنان سوی بصره پیش آمدند تا آنکه به مربد رسیدند. مردی از بنی جشم برخاست و گفت: ای مردم، من فلان کس جشمی هستم، اینک این گروه سوی شما هجوم آورده اند، شگفت است که از جایی آمده اند که آنجا پرندگان و جانوران وحشی و درندگان در امان اند و شگفت تر آنکه به طلب خون عثمان پیش شما آمده اند و حال آنکه کس دیگری غیر از ما عهده دار کشتن او بوده است.
اینک از من فرمانبرداری کنید و آنان را به همانجا که از آن آمده اند برگردانید. و و اگر چنین نکنید از جنگی تیز دندان و فتنه ای که هیچ چیز را رها نمی کند و باقی نمی گذارد در امان نخواهید بود.
گوید: گروهی از مردم بصره بر او ریگ زدند و او از سخن گفتن بازماند.
گوید: مردم بصره هم در مربد جمع شدند آن چنان که آکنده از پیادگان و سواران شد. طلحه برخاست و به مردم اشاره کرد سکوت کنند تا خطبه ایراد کند، مردم پس از کوشش بسیار سکوت کردند و طلحه چنین گفت: همانا عثمان بن عفان از پیشگامان مسلمانان و اهل فضیلت و از مهاجران نخست بود که خداوند از ایشان خشنود و آنان از خداوند خشنود بودند و قرآن در مورد فضیلت آنان سخن گفته است، و یکی از پیشوایان مسلمانان است که پس از ابو بکر و عمر، دو صحابی رسول خدا (ص)، بر شما حکومت کرد. او بدعتها و کارهایی انجام داده بود که بر او خشم گرفتیم و پیش او رفتیم و خواستیم از ما پوزش بخواهد و چنان کرد. آنگاه مردی که اینک حکومت این امت را بدون رضایت و مشورت غصب کرده است بر او ستم و شورش کرد و او را کشت و قومی که نه پرهیزگار بودند و نه نیکوکار او را بر آن کار یاری دادند و عثمان در حالی که توبه کرده و از اتهام بری بود ناروا کشته شد. ای مردم ما اینک پیش شما برای خونخواهی عثمان آمده ایم و شما را هم به خونخواهی او فرا می خوانیم و اگر خداوند ما را بر قاتلان عثمان پیروزی دهد آنان را در قبال خون او می کشیم و این حکومت را به شورایی میان مسلمانان وا می گذاریم و در آن صورت خلافت برای همه امت رحمت خواهد بود و هر کس حکومت را بدون رضایت عامه و مشورت با آنان در رباید حکومتش پادشاهی گزنده و بدعتی بزرگ است.
پس از او زبیر برخاست و سخنانی همچون او گفت.
گروهی از مردم بصره برخاستند و به طلحه و زبیر گفتند: مگر شما همراه کسانی که با علی بیعت کرده اند بیعت نکرده اید به چه سبب نخست بیعت کردید و سپس آن را شکستید گفتند: ما بیعت نکرده ایم و بیعت هیچ کس بر گردن ما نیست و ما مجبور به بیعت شدیم. گروهی گفتند: راست و سخن درست می گویند و برای وصول به پاداش از بیعت خود را کنار کشیدند. گروهی هم گفتند: راست و درست نمی گویند. و چنان شد که هیاهو بر پا خاست.
گوید: سپس عایشه در حالی که سوار بر شترش بود آمد و با صدای بلند گفت: ای مردم، سخن کم گویید و سکوت کنید و مردم برای او خاموش شدند و او چنین گفت: همانا امیر المومنین عثمان دگرگون شده و تغییر کرده بود ولی همواره این گناه خود را با توبه می شست تا آنجا که در حال توبه و مظلومیت کشته شد. همانا کارهایی که بر او عیب گرفتند این بود که تازیانه می زند و جوانان را به امیری می گمارد و مراتع و چراگاهها را خالصه قرار می دهد. او را در ماه حرام و در شهر حرام و به ناروا سر بریدند همچنان که شتر را می کشند. همانا قریش تیرهای خود را به هدف خود زد و با دستهای خود دهان خویش را خون آلود کرد و از کشتن او به چیزی دست نیافت و راه درستی را در مورد او نپیمود. به خدا سوگند آن را به صورت بلای سختی خواهند دید که خفته را بیدار می کند و نشسته را بر پا می دارد و همانا قومی بر ایشان چیره می شوند که بر آنان رحمت نخواهند آورد و آنان را با سختی عذاب خواهند کرد.
ای مردم، گناه عثمان به آن پایه نرسیده بود که ریختن خونش روا باشد.
نخست او را همان گونه که جامه آلوده را می شویند شستید [از او خواستید توبه کند و چنان کرد ]سپس بر او ستم کردید و دست یازیدید و او را پس از توبه و بیرون شدنش از گناه کشتید و بدون اینکه با مردم مشورت شود از سر غصب و ربودن خلافت با پسر ابو طالب بیعت کردید. ای مردم، مرا چنان می پندارید که از تازیانه عثمان که بر شما فرود می آمد خشمگین شوم ولی از شمشیرهای شما که بر عثمان فرود آمد خشم نگیرم. همانا عثمان مظلوم کشته شد، در جستجوی قاتلانش باشید و چون بر آنان دست یافتید بکشیدشان سپس تعیین حکومت را به شورایی که آنان را امیر المومنین عمر بن خطاب برگزیده بود واگذار کنید و نباید کسی که شریک خون عثمان است عضو آن شورا باشد.
گوید: مردم نگران شدند و در هم آمیختند. برخی می گفتند: سخن درست همان است که عایشه گفت و برخی می گفتند: او را با این امور چه کار است او زن و فرمان یافته است که در خانه خود بنشیند. صداها برخاست و هیاهو در گرفت تا آنجا که کفش و ریگ به یکدیگر پرتاب کردند و مردم به دو گروه متمایز تقسیم شدند: گروهی با عثمان بن حنیف همراه شدند و گروهی با عایشه و یاران او.
گوید: اشعث بن سوار، از محمد بن سیرین، از ابو الخلیل برای ما نقل کرد که می گفته است: چون طلحه و زبیر در مربد فرود آمدند پیش ایشان رفتم و دیدم پیش یکدیگرند، به آنان گفتم: شما را به خدا و حرمت مصاحبت پیامبر (ص) سوگند می دهم که چه چیزی شما را به این سرزمین ما آورده است نخست هیچ پاسخی ندادند دوباره گفتم، گفتند: به ما خبر رسیده است که در این سرزمین شما دنیا وجود دارد، به جستجوی آن آمده ایم.
گوید: محمد بن سیرین، از احنف بن قیس هم روایت می کند که می گفته است: طلحه و زبیر را دیده است و گفتگو کرده و همین پاسخ را به او داده اند و گفته اند: ما به جستجوی دنیا آمده ایم.
مدائنی هم نظیر آنچه ابو مخنف روایت کرده آورده و گفته است که علی علیه السلام به روز جنگ جمل، پیش از آنکه جنگ در بگیرد، ابن عباس را نزد زبیر فرستاد: ابن عباس به او گفت: همانا امیر المومنین به تو سلام می رساند و می گوید: مگر تو با رغبت و بدون اجبار با من بیعت نکردی اینک چه چیز تو را در مورد من چنین به تردید انداخته است که جنگ با مرا روا می شمری ابن عباس می گوید: پاسخی نداشت جز اینکه به من گفت: ما با داشتن بیم بسیار طمع هم داریم. و چیز دیگری نگفت.
ابو اسحاق می گوید: از محمد بن علی بن حسین (ع) پرسیدم: به نظرت زبیر در این سخن خود چه می خواسته است بگوید فرمود: به خدا سوگند، ابن عباس را رها نکردم تا از او در این باره پرسیدم. گفت: مقصودش این بود که ما با همه ترس و بیمی که در آن هستیم طمع داریم و عهده دار کاری شویم که شما عهده دار آن هستید.
محمد بن اسحاق می گوید: جعفر بن محمد علیه السلام از قول پدرش، از ابن عباس برای من نقل کرد که می گفته است: روز جنگ جمل علی علیه السلام مرا با قرآنی باز که نسیم، برگ آن را حرکت می داد پیش طلحه و زبیر فرستاد و به من گفت: به آن دو بگو این کتاب خدا میان ما و شما حکم باشد، چه می خواهید آن دو را پاسخی نبود جز اینکه گفتند: ما همان چیزی را می خواهیم که او می خواهد. گویی می گفتند: حکومت می خواهیم، من پیش علی (ع) برگشتم و به او خبر دادم.
قاضی القضاة که خدایش رحمت کناد، در کتاب المغنی از وهب بن جریر نقل می کند که مردی از مردم بصره به طلحه و زبیر گفت: شما دارای فضیلت و افتخار مصاحبت هستید به من بگویید آمدن شما به این راه و جنگ شما چیست آیا چیزی است که پیامبر (ص) به شما فرمان داده است یا اندیشه یی است که خود دارید طلحه خاموش ماند و به زمین نگاه می کرد. زبیر گفت: ای وای بر تو به ما گفته اند اینجا درم و دینار بسیار است آمده ایم که از آنها بگیریم و بهره مند شویم.
قاضی القضاة این خبر را دلیل آن قرار داده که طلحه توبه کرده است و زبیر هم به جنگ اصرار نداشته است، و حال آنکه احتجاج به این خبر در این مورد بسیار سست است و اگر این خبر و اخبار پیش درست باشد همانا که دلالت بر حماقتی سخت و ضعفی بزرگ و نقص آشکار دارد. ای کاش می دانستم چه چیزی آنان را نیازمند به این گونه سخن گفتن کرده است، و بر فرض که در دل خود چنین بودند ای کاش آن را پوشیده می داشتند.
اینک به دنباله خبر طلحه و زبیر باز گردیم. ابو مخنف می گوید: همین که طلحه و زبیر از مربد حرکت و آهنگ عثمان بن حنیف کردند دیدند که او و یارانش دهانه کوچه ها را گرفته اند، آنان رفتند تا آنکه به محله دباغ ها رسیدند آنجا یاران عثمان بن حنیف با ایشان رو یا روی بودند. طلحه و زبیر و یارانشان با نیزه به آنان حمله کردند. ناچار حکیم بن جبله بر آنان حمله کرد و او و یارانش چندان با آنان جنگ کردند که ایشان را از همه کوچه ها بیرون کردند. زنها هم از فراز بامها بر آنان سنگ می زدند. آنان آهنگ گورستان بنی مازن کردند و همانجا اندکی ایستادند تا سواران ایشان برسند سپس کنار بند آب بصره و از آنجا سوی زابوقه رفتند و در شوره زاری که «دار الرزق» آنجاست فرود آمدند.
گوید: عبد الله بن حکیم تمیمی با نامه هایی که طلحه و زبیر برای او نوشته بودند پیش آن دو آمد و به طلحه گفت: ای ابو محمد، مگر این ها نامه های تو نیست که به ما نوشته ای گفت: آری. عبد الله بن حکیم گفت: دیروز ما را به خلع عثمان و کشتن او فرا می خواندی تا سرانجام او را کشتی، اینک به خونخواهی او آمده ای به جان خودم که هدف تو خونخواهی نیست چیزی جز این دنیا را نمی خواهی، آرام بگیر، و اگر هدف تو این است پس چرا هنگامی که بیعت با علی (ع) بر تو عرضه شد با رضایت و رغبت با او بیعت کردی و اینک بیعت خود را می شکنی و آمده ای تا ما را هم در فتنه خویش در آوری. طلحه گفت: علی هنگامی مرا به بیعت با خود فرا خواند که مردم با او بیعت کرده بودند و دانستم که اگر آنچه را بر من عرضه می کند نپذیرم کار من تمام نخواهد شد و کسانی که با اویند بر من هجوم خواهند آورد.
ابو مخنف گوید: بامداد فردای آن روز طلحه و زبیر برای جنگ صف بستند، عثمان بن حنیف هم با یاران خود به مقابله آنان بیرون آمد، نخست آنان را به خدا و حق اسلام سوگند داد و بیعت آنان با علی علیه السلام را فرا یادشان آورد. گفتند: ما خون عثمان را مطالبه می کنیم. عثمان بن حنیف گفت: شما را با خونخواهی چه کار است پسران و پسر عموهای او که از شما در این باره سزاوارترند کجایند به خدا سوگند که چنین نیست و شما که امید به حکومت داشتید و برای رسیدن به آن کار می کردید همین که دیدید مردم بر او جمع شدند بر او رشک بردید. مگر کسی از شما دو تن نسبت به عثمان زشت گفتارتر بوده است طلحه و زبیر او را دشنام های ناپسند دادند و از مادرش نام بردند. او به زبیر گفت: به خدا سوگند اگر حرمت صفیه و قرب منزلتش به پیامبر (ص) نبود و همو بود که تو را به سایه پیامبر نزدیک ساخت پاسخت را می دادم، اما تو ای پسر زن تندخو و سرکش [یعنی طلحه ]کار میان من و تو سخت تر از مرحله گفتار است و همانا چیزهایی از کار شما را بازگو کردم که شما را ناخوش آمد و نتیجه کارتان را چنان که شما را درمانده سازد نشانتان خواهم داد. بار خدایا گواه باش که من حجت را بر این دو مرد تمام کردم. سپس بر آنان حمله کرد و مردم جنگی سخت کردند و سپس از یکدیگر دست بداشتند و بر آن صلح کردند که میان ایشان پیمانی نوشته شود و چنین نوشته شد: این صلحنامه یی است که عثمان بن حنیف انصاری و مومنانی که همراه او و از شیعیان امیر المومنین علی بن ابی طالب هستند و طلحه و زبیر و مومنان و مسلمانانی که پیرو ایشان اند بر آن صلح کردند، که دار الاماره و بخش عمده بصره و امور مسجد و منبر و بیت المال در اختیار و تصرف عثمان بن حنیف باشد و برای طلحه و زبیر و همراهان ایشان این حق محفوظ است که در هر جای بصره که خواهند فرود آیند و هیچ گروه مزاحم گروه دیگر در راه و بازار و آب انبار و آبشخور و موارد استفاده از آنها نگردد تا آنکه امیر المومنین علی بن ابی طالب برسد و آن گاه اگر خواستند در آن چیزی که مردم در آمده اند در آیند و اگر خواستند هر گروه به هر کس می خواهند بپیوندند و هر چه می خواهند از صلح و جنگ یا بیرون رفتن و اقامت انجام دهند، و بر هر دو گروه عهد و پیمان خدایی به همان گونه و استوارتر پیمانی که بر عهده پیامبری از پیامبران است در مورد آنچه نوشته اند می باشد.
چون صلحنامه نوشته و مهر شد، عثمان بن حنیف برگشت و داخل دار الاماره شد و به یارانش گفت: خدایتان رحمت کناد به خانه های خود و به اهل خویش بپیوندید و سلاح بر زمین نهید و خستگان و زخمیهای خویش را مداوا کنید و چند روز بر این حال درنگ کردند.
سپس طلحه و زبیر گفتند: اگر علی برسد و ما بر این حال ضعف و شمار اندک باشیم گردن ما را خواهد گرفت، و تصمیم گرفتند به قبایل پیام فرستند و از اعراب صحرانشین دلجویی کنند. به این منظور به سرشناسان مردم و کسانی که اهل شرف و ریاست بودند پیام فرستادند و آنان را به خونخواهی عثمان و خلع علی از خلافت و بیرون کردن عثمان بن حنیف از بصره فرا خواندند. قبایل ازد و ضبه و قیس بن- عیلان همگی جز یکی دو مرد از هر قبیله که کار آنان را خوش نداشتند و از طلحه و زبیر کناره گرفتند با آن دو بیعت کردند. طلحه و زبیر کسی را پیش هلال بن وکیع تمیمی فرستادند که پیش ایشان نیامد. طلحه و زبیر به خانه اش رفتند، خود را از آن دو پوشیده داشت. مادرش به او گفت: کسی همچون تو ندیده ام، دو پیر مرد قریش به دیدارت می آیند و از آن دو خود را پوشیده می داری چندان گفت که هلال پیش آن دو رفت و بیعت کرد، همراه او قبایل عمرو بن تمیم همگی و بنی حنظله به جز بنی یربوع، که همگان شیعه علی علیه السلام بودند، بیعت کردند. همچنین همه افراد بنی دارم جز تنی چند از بنی مجاشع که اهل دین و فضیلت بودند بیعت کردند.
چون کار طلحه و زبیر استوار شد، در شبی تاریک و بارانی و طوفانی بیرون آمدند و یارانشان که بر ایشان زره پوشانده بودند و روی آن جامه بر تن داشتند همراهشان بودند. آنان هنگام نماز صبح و سحرگاه به مسجد رسیدند، عثمان بن- حنیف پیش از ایشان به مسجد رسیده بود و صفهای نماز بر پا بود. عثمان پیش رفت تا با مردم نماز گزارد، یاران طلحه و زبیر او را کنار کشیدند و زبیر را برای نماز پیش انداختند، در این هنگام «سبابجة» که پاسداران و نگهبانان بیت المال بودند آمدند و زبیر را از محراب بیرون کشیدند و خواستند عثمان بن حنیف را مقدم بدارند، یاران زبیر بر آنان چیره شدند و او را مقدم داشتند و این کار همچنان ادامه داشت تا نزدیک طلوع خورشید شد و مردمی که در مسجد حاضر بودند بر ایشان بانگ زدند که ای اصحاب محمد (ص)، آیا از خدا نمی ترسید که آفتاب برآمد زبیر چیره شد و با مردم نماز گزارد و چون نمازش تمام شد به یاران مسلح خود فریاد زد که عثمان بن حنیف را بگیرید و او را پس از اینکه با مروان بن حکم با شمشیر درگیر شده بود گرفتند، و چون گرفتار شد او را تا پای مرگ زدند و موهای ابروان و مژه ها و هر موی که بر سر و چهره اش بود از بن کندند. آن گاه سبابجه را که هفتاد مرد بودند بگرفتند و آنان و عثمان بن حنیف را پیش عایشه بردند او به ابان پسر عثمان گفت: برخیز گردن عثمان بن حنیف را بزن که انصار پدرت را کشتند و بر آن کار یاری دادند.
عثمان بن- حنیف گفت: ای عایشه وای طلحه و زبیر برادرم سهل بن حنیف کارگزار و جانشین علی بن ابی طالب بر مدینه است و به خدا سوگند می خوردم که اگر شما مرا بکشید او میان برادران و خویشان و وابستگان شما شمشیر می نهد و هیچیک از آنان را زنده نمی گذارد. ایشان از او دست بداشتند و ترسیدند که سهل بن حنیف به جان خویشان و خاندان ایشان که در مدینه اند در افتد.
آن گاه عایشه به زبیر پیام فرستاد که سبابجه را بکش که به من خبر رسیده است با تو چه کرده اند. گوید: به خدا سوگند، زبیر فرمان داد آنان را همان گونه که گوسپند را می کشند سر ببرند و پسرش عبد الله آن را بر عهده گرفت و آنان را که هفتاد مرد بودند سر برید. گروهی از آن پاسداران برای نگهبانی و پاسداری از بیت- المال ماندند و پایداری کردند و گفتند: بیت المال را به شما تسلیم نمی کنیم تا امیر المومنین بیاید، زبیر شبانه با گروهی آهنگ ایشان کرد و بر آنان حمله برد و پنجاه اسیر از آنان گرفت و همگی را اعدام کرد.
ابو مخنف می گوید: صقعب بن زهیر برای ما نقل کرد که کشته شدگان از سبابجه در آن روز چهار صد تن بودند. این مکر و فریب طلحه و زبیر نسبت به عثمان بن حنیف نخستین فریب در تاریخ اسلام است و سبابجة نخستین قوم از مسلمانان اند که با زدن گردن اعدام شده اند. او می گفت: عثمان بن حنیف را برای اینکه بماند یا به علی بپوندد آزاد گذاشتند و او کوچ کردن را برگزید، رهایش کردند و او به علی علیه السلام پیوست و همین که او را دید گریست و گفت: ای امیر المومنین از تو جدا شدم در حالی که پیر مردی بودم و امروز با چهره بدون ریش نزد تو برگشتم. علی (ع) فرمود: انا للّه و انا الیه راجعون و سه مرتبه تکرار کرد.
می گویم: سبابجة کلمه یی معرب است که جوهری آن را در کتاب الصحاح«» خود آورده و گفته است آنان گروهی از مردم سند بودند که در بصره به پاسبانی و نگهبانی زندان اشتغال داشتند و حرف «ه» برای بیان نسبت و عجمه بودن است و یزید بن مفرغ حمیری هم آن را در شعر خود آورده است.
ابو مخنف همچنین می گوید: چون به حکیم بن جبلة خبر رسید که آن قوم نسبت به عثمان بن حنیف چه کردند بر آشفت و همراه سیصد تن از عبد القیس برای مخالفت و جنگ با ایشان بیرون آمد. طلحه و زبیر و یارانشان به جنگ او بیرون آمدند، عایشه را هم بیرون آوردند. این روز به جنگ «جمل اصغر» و روز جنگ با علی به جنگ «جمل اکبر» نام نهاده شد. دو گروه با شمشیر جنگ کردند. مردی از قبیله ازد از لشکر عایشه بر حکیم بن جبله تاخت و شمشیری بر پایش زد و آن را قطع کرد و آن مرد ازدی هم از اسب خود فرو افتاد، حکیم همچنان که بر یک پای زانو بر زمین زده بود پای بریده خود را بر آن مرد کوبید و او را بر زمین افکند و خود را به او رساند و او را کشت و همچنان از خشم بر او تکیه زد تا خودش هم مرد. در همان حال کسی از کنارش گذشت و گفت: چه کسی با تو چنین کرد گفت: همین کس که متکای من است و چون نگریست آن مرد ازدی را زیر او دید. حکیم شجاعی نام آور بود.
گوید: همراه حکیم سه برادرش و همه کسانی که همراهش بودند که سیصد مرد از قبیله عبد القیس و اندکی از ایشان از قبیله بکر بن وائل بودند کشته شدند.
چون بصره پس از کشته شدن حکیم و یارانش و بیرون کردن عثمان بن حنیف برای طلحه و زبیر خالی و صاف شد آن دو برای اینکه کدامیک امام جماعت باشند اختلاف پیدا کردند و هر یک می خواست خودش امام جماعت باشد و بیم آن داشت که اگر پشت سر دیگری نماز بگزارد دلیل بر تسلیم شدن نسبت به او و رضایت به تقدم او باشد. عایشه میان آن دو را چنین اصلاح کرد که مقرر داشت یک روز عبد الله بن زبیر با مردم نماز بگزارد و یک روز محمد بن طلحه.
ابو مخنف می گوید: طلحه و زبیر به بیت المال بصره در آمدند و چون اموال فراوانی را که در آن بود دیدند زبیر این آیه را خواند «خداوند غنیمتهای بسیاری به شما وعده داده است که خواهید گرفت، اینک این غنیمت را با شتاب برای شما آورد»«».
سپس گفت: ما به این اموال از مردم سزاوارتریم و همه آن اموال را گرفتند و چون علی علیه السلام پیروز شد همه آن اموال را به بیت المال برگرداند و میان مسلمانان تقسیم کرد.«» ما در مباحث گذشته چگونگی جنگ جمل و کشته شدن زبیر را در حالی که از بیم یا به قصد توبه از جنگ می گریخت آورده ایم و ما می گوییم به قصد توبه بوده است. همچنین چگونگی کشته شدن طلحه و چیره شدن علی علیه السلام بر عایشه و احسان نسبت به او و کسانی که در جنگ اسیر شده بودند و پس از جنگ بر آنان دست یافت، به تفصیل آورده ایم.

فخر فروشی میان دو تن از پسران علی (ع) و طلحه

قاسم بن محمد بن یحیی بن طلحة بن عبید الله تیمی که ملقب به ابو بعرة بود از سوی عیسی بن موسی بن محمد بن علی بن عبد الله بن عباس سرپرست شرطه کوفه بود، او با اسماعیل پسر امام صادق علیه السلام گفتگو و بگو و مگویی کرد که منجر به فخر فروشی به یکدیگر و بیان کارهای نیاکان شد. قاسم بن محمد گفت: ای بنی هاشم، فضل و احسان ما همواره بر شما و بر همه افراد بنی عبد مناف ریزش داشته است.
اسماعیل گفت: کدام فضل و احسان را نسبت به خاندان عبد مناف مبذول داشته اید پدرت طلحه جد بزرگوارم را با این گفتار خود به خشم آورد که گفت: بدون تردید محمد خواهد مرد و ما میان خلخالهای زنان او جولان خواهیم داد همان گونه که او نسبت به زنان ما این کار را کرد. و خداوند برای اینکه بینی پدرت را به خاک بمالد این آیه را نازل فرمود «شما را نرسد که پیامبر را رنجه سازید و نه آنکه زنان او را پس از او هرگز به همسری بگیرید» و پسر عمویت [ابو بکر ]حق مادرم [فاطمه علیها السلام ]را از فدک و چیزهای دیگر میراث او از پدرش را غصب کرد و او را محروم ساخت. و پدرت [طلحه ]مردم را بر عثمان شوراند و او را محاصره کرد تا کشته شد، سپس بیعت با علی را شکست و شمشیر بر چهره اش کشید و دلهای مسلمانان را بر او تباه ساخت.
اینک فدایت گردم اگر نسبت به گروهی دیگر از فرزندان عبد مناف غیر از اینان که گفتم احسان و فضیلتی ارزانی داشته اید بگو و مرا نسبت به آن آگاه کن.

بگو و مگو و فخر فروشی میان عبد الله بن زبیر و عبد الله بن عباس

عبد الله بن زبیر با ام عمرو دختر منظور بن زبان فزاری ازدواج کرد. شبی که برای زفاف پیش او رفت به او گفت: آیا می دانی امشب چه کسی در حجله ات و پیش تو است ام عمرو گفت: آری، عبد الله بن زبیر بن عوام بن خویلد بن اسد بن- عبد العزی است. ابن زبیر گفت: چیزی دیگر جز این نیست ام عمرو گفت: چه می- خواهی بگویی گفت: همراه تو کسی است که میان قریش چنان است که سر نسبت به پیکر، یا دو چشم نسبت به سر. ام عمرو گفت: به خدا سوگند، اگر برخی از فرزندان عبد مناف اینجا حاضر می بودند خلاف این سخن تو را می گفتند. ابن زبیر خشمگین شد و گفت: خوراک و آشامیدنی بر من حرام است تا آنکه بنی هاشم و کسان دیگری از بنی عبد مناف را پیش تو بیاورم که نتواند این موضوع را انکار کنند. ام عمرو گفت: اگر از من اطاعت می کنی این کار را مکن و گر نه خود دانی.
ابن زبیر به مسجد رفت گروهی را دید گرد یکدیگر نشسته اند که تنی چند از قریش از جمله عبد الله بن عباس و عبد الله بن حصین بن حارث بن عبد المطلب بن عبد مناف هم میان ایشان بودند. ابن زبیر به آنان گفت: دوست می دارم همراه من به خانه ام بیایید. آنان همگی برخاستند و چون بر در خانه ابن زبیر رسیدند، ابن زبیر گفت: ای زن، جامه خود را بپوش [پرده را بیفکن ].چون همگی بر جای نشستند نخست سفره خواست و صبحانه خوردند و چون فارغ شدند ابن زبیر به آنان گفت: شما را برای سخنی که با زن پشت این پرده نشسته گفته ام فرا خوانده و جمع کرده ام، این زن چنین گمان می کند که اگر برخی از بنی عبد مناف پیش من باشند آنچه را گفته ام قبول نخواهند کرد و من همه شما را حاضر کرده ام و تو ای ابن عباس چه می گویی من به او گفته ام که در حجله اش همراه او کسی است که اینک در قریش به منزله سر از بدن است یا به منزله دو چشم از سر، و او سخن مرا رد کرد. ابن عباس گفت: چنین می بینم که مقصودت من هستم، اگر می خواهی بگویم می گویم و اگر بخواهی خودداری کنم خودداری می کنم. ابن زبیر گفت: بگو و حتما بگو مگر چه می خواهی بگویی مگر نمی دانی که من پسر زبیر یار نزدیک رسول خدا (ص) هستم و مادرم اسماء ذات النطاقین و دختر ابو بکر صدیق است و عمه ام خدیجه سرور زنان جهانیان است و صفیه عمه رسول خدا (ص) مادر بزرگ من است و ام المومنین عایشه خاله من است آیا می توانی این چیزها را انکار کنی ابن عباس گفت: شرفی گرانقدر و افتخاری بلند منزلت را گفتی، جز اینکه می خواهی به کسی فخر بفروشی که به فخر و برتری او فخر و برتری یافته ای. ابن زبیر گفت: چگونه ابن عباس گفت: زیرا تو فخری جز به رسول خدا (ص) نداری و نگفتی و من به افتخار کردن به وجود او از تو سزاوارترم. ابن زبیر گفت: اگر بخواهی در مورد کسانی که پیش از پیامبری بوده اند بر تو افتخار می کنم. ابن عباس گفت: در این صورت انصاف دادی و «بیار آنچه داری زمردی و زور». ای حاضران شما را به خدا سوگند آیا میان قریش عبد المطلب شریفتر بوده است یا خویلد گفتند: عبد المطلب. گفت: آیا هاشم شریفتر بوده است یا اسد گفتند: بدون تردید هاشم. ابن عباس پرسید: آیا عبد مناف شریفتر بوده یا عبد العزی گفتند: عبد مناف. ابن عباس این دو بیت را برای او سرود: «ای پسر زبیر، با من در نسب و حسب فخر می فروشی و حال آنکه رسول خدا در این مورد به زیان تو حکم فرموده است و این سخن شوخی نیست، ای کاش بر کس دیگری غیر از ما فخر می فروختی ولی خواستی از خورشید همه نژادگان خود را فراتر بشمری».
پیامبر (ص) به برتری و فضیلت ما حکم کرده آنجا که فرموده است «هیچ دو گروهی از یکدیگر جدا نشده اند مگر آنکه من در بهترین آن دو گروه قرار داشته ام» و نسب ما از تو پس از قصی بن کلاب جدا شده است. آیا ما در گروه برتر قرار داریم اگر بگویی آری، پس مغلوب شده ای و اگر بگویی نه، کافر شده ای.
برخی از حاضران خندیدند. ابن زبیر گفت: به خدا سوگند، اگر نه این بود که بر سفره و خوراک ما نشسته و حرمت یافته ای پیش از آنکه از اینجا برخیزی چهره ات را به عرق می نشاندم ابن عباس گفت: به چه مناسبت و با چه چیز اگر به باطل باشد باطل بر حق غلبه نخواهد کرد و اگر به حق باشد که حق از باطل بیمی ندارد.
آن زن پس پرده گفت: به خدا سوگند که من ابن زبیر را از چنین مجلسی نهی کردم، نپذیرفت و چنین کرد که می بینید.
ابن عباس گفت: ای زن، خاموش باش و به شوی خویش بنگر که چه گرانقدر و چه خبری گرامی است در این هنگام آن گروه دست ابن عباس را که در آن هنگام کور شده بود گرفتند و گفتند: ای مرد برخیز که او را چند بار درمانده کردی. ابن عباس برخاست و این شعر را خواند.
«ای قوم ما، کوچ کنید و بروید که اگر مرغ قطا را به حال خود بگذارند همانا آرام می گیرد و می خوابد».
ابن زبیر گفت: ای صاحب قطا [خطاب به ابن عباس است ]پیش من بیا که دست از من بر نمی داری تا آنکه این سخن را بگویم، و به خدا سوگند همه اقوام می دانند که من پیشگامی هستم که وامانده نیستم و پسر حواری [زبیر ]و صدیق [ابو بکر ]و آن کس هستم که در شرف عمیق سر افراز و شاد است و بهتر از برده آزاد شده است. ابن عباس گفت: آنچه در چنته داشتی بیرون افکندی، آیا چیز دیگری باقی نگذاشته ای این سخن مردود از ناحیه مردی حسود است. اگر تو پیشگام هستی به سوی چه کسی پیشی گرفته ای و اگر افتخار می کنی به چه کسی فخر می کنی اگر این افتخار را از خانواده خودت بدون در نظر گرفتن خاندان ما بدست آورده ای درست خواهد بود که باید بر ما فخر کنی و اگر این افتخار را در پناه خاندان ما بدست آورده ای برای ما بر تو افتخار خواهد بود، و خاک بر دستها و دهانت باد اما آنچه در مورد برده آزاد شده گفتی به خدا سوگند که او گرفتار و آزموده شد و پایداری و شکیبایی کرد و نعمت بر او ارزانی شد و سپاس داشت و به خدا سوگند که مردی باوفا و گرامی بود و چنان نبود که بیعتی را پس از استواری بشکند و لشکری را پس از آنکه به فرماندهی آن گماشته شود رها کند.
ابن زبیر گفت: آیا زبیر را به ترس و جبان بودن سرزنش می کنی به خدا سوگند که تو خود در مورد او خلاف این مطلب را می دانی.
ابن عباس گفت: به خدا سوگند من جز این نمی دانم که گریخت و حمله نکرد و جنگ را آغاز کرد و پایدار نماند و بیعت کرد و آن را به پایان نبرد و پیوند خویشاوندی را گسیخت و فضیلت را منکر شد و آهنگ کاری کرد که شایسته آن نبود. «اندکی از آنچه را که امید داشت به چنگ آورد و از راه و روش کریمان کوتاهی کرد و سر گشته شد...» ابن زبیر گفت: ای بنی هاشم، چیزی جز دشنام دادن و ضربه زدن باقی نمانده است. عبد الله بن حصین بن حارث گفت: ای پسر زبیر، او را بلند کردیم و تو چیزی جز ستیز با او را نمی خواهی. به خدا سوگند، اگر از هم اکنون تا پایان زندگانی ات با او بگو و مگو کنی جز تشنه و گرسنه یی نخواهی بود که دهانش را برای فرو بردن هوا می گشاید نه از گرسنگی سیر می شود و نه از تشنگی رهایی می یابد. حال اگر می خواهی بگو یا دست بردار.
و آن قوم برگشتند و رفتند.