فهرست کتاب


جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه جلد 4

ابن ابی الحدید دکتر محمود مهدوی دامغانی‏

خطبه (170)

از سخنان آن حضرت (ع) هنگام حرکت اصحاب جمل به بصره این خطبه با عبارت «ان الله بعث رسولا هادیا بکتاب ناطق و امر قائم...» (بدرستی که خداوند رسولی راهنما با کتابی ناطق بر حق و فرمانی راست بفرستاد...) [در این خطبه ابن ابی الحدید پس از شرح و توضیح برخی از لغات و اصطلاحات چنین آورده است: ]علی علیه السلام سوگند خورده است که اگر آنان با خلوص و رغبت از حکومت اطاعت نکنند خداوند سلطان اسلام- خلافت- را از ایشان منتقل خواهد کرد و هرگز به سوی ایشان برنخواهد گشت و حکومت برای دیگران فراهم خواهد شد.
[ابن ابی الحدید پس از آنکه لغت «ارز» را به معنی جمع شدن آورده به این حدیث استناد می کند که «همانا اسلام در مدینه مجتمع می شود و پناه می گیرد آنچنان که مار در لانه خود» ]اگر بگویی چگونه علی علیه السلام فرموده است خلافت به ایشان برنخواهد گشت و حال آنکه با خلافت بنی عباس به آنان برگشته است می گویم: از این جهت است که آن شرط، یعنی عدم اطاعت، صورت نگرفته است بلکه بیشتر ایشان از علی (ع) بدون آنکه اکراه داشته باشند خالصانه اطاعت کردند و چون شرط صورت نگیرد مشروط صورت نخواهد گرفت.
گروهی هم بر این اعتراض پاسخ دیگر داده و گفته اند: امیر المومنین شیعیان طالبیه و علویه را مورد خطاب قرار داده و فرموده است: اگر از من اطاعت محض نکنید خداوند خلافت را از این خاندان منتقل خواهد فرمود و برای خاندان دیگری فراهم خواهد شد. و همین گونه شد و خلافت به خاندان دیگری از بنی هاشم [یعنی عباسیان ]رسید.
گروهی دیگر به گونه یی متفاوت پاسخ داده و گفته اند منظور علی علیه السلام از کلمه «ابدا» مبالغه بوده است، آن چنان که گفته می شود این وام دار را برای ابد زندانی کنید، و مقصود از گروه دیگری که حکومت به آنان خواهد رسید بنی امیه است، گویی علی (ع) فرموده است اگر چنان نکنید خداوند خلافت را از میان شما می برد و در قومی دیگر که دشمنان شما از مردم شام و بنی امیه هستند قرار می دهد و تا مدتی طولانی آن را به شما برنمی گرداند و همان گونه هم شد.

خطبه (173)

از سخنان آن حضرت (ع) این خطبه با عبارت «الحمد لله الذی لا تواری عنه سماء سماء و لا ارض ارضا» (سپاس خداوندی را که آسمان آسمانی را و زمین زمینی را از او پوشیده نمی دارد) شروع می شود.
این سخن دلالت بر آن دارد که زمینهایی را بر فراز یکدیگر ثابت می کند همان گونه که آسمانها چنان است و آیه «خداوند که هفت آسمان آفریده و از زمین مانند آن آسمانها پدید آورده است»«» شاهد این سخن است.
سپس امیر المومنین (ع) می فرماید: «و قد قال قائل انک علی هذا الامر یابن- ابی طالب لحریص، فقلت بل انتم و الله لاحرص و ابعد» (همانا گوینده یی به من گفت: بدرستی که تو ای پسر ابی طالب، بر این کار [خلافت ]حریصی. گفتم: به خدا سوگند که شما آزمندترید و حال آنکه از آن دورترید).
این از خطبه یی است که علی علیه السلام در آن موضوع روز شورا را که پس از کشته شدن عمر تشکیل شد طرح فرموده است. کسی که به او گفت «همانا که تو بر این کار حریصی» سعد بن ابی وقاص بود و با توجه به اینکه همو در مورد علی (ع) روایت «تو نسبت به من به منزلت هارون از موسی هستی» را روایت کرده است عجیب است، و علی علیه السلام به همه آنان فرمود «به خدا سوگند که شما حریص تر و دورترید» و این سخنی است که عموم مردم آن را روایت کرده اند.
امامیه می گویند: این گفتار مربوط به روز سقیفه است و کسی که به علی علیه السلام گفته است تو بر این کار حریصی، ابو عبیدة بن جراح بوده است و روایت نخست مشهورتر و آشکارتر است.
اما عبارت «استعدیک» یعنی پروردگارا، من از تو بر قریش و کسانی که آنان را یاری دادند انصاف و یاری می طلبم.
علی علیه السلام فرموده است «آنان تنها بر گرفتن حق من و سکوت از ادعای دیگری قناعت نکردند بلکه حق مرا گرفتند و مدعی شدند که حق از ایشان است و بر من واجب است که نزاع در آن مورد را رها کنم. ای کاش با اعتراف به اینکه حق من است حق مرا می گرفتند که در آن صورت مصیبت آن سبک و آسان می بود».
بدان که اخبار متواتر از علی علیه السلام رسیده که سخنان دیگری نظیر این گفتار فرموده است، چون این سخن او که گفته است «من همواره از هنگامی که خداوند رسول خویش را فرا گرفت و قبض روح کرد تا هنگامی که مردم این شخص را به امامت برگزیدند مظلوم بوده ام» و این گفتارش که فرموده است «بار خدایا قریش را زبون فرمای، که حق مرا از من باز داشتند و حکومت مرا غصب کردند».
و این گفتار آن حضرت که «پروردگار من قریش را از سوی من کیفر دهاد که آنان در حق من ستم کردند و حکومت پسر مادرم [برادرم ]را از من به زور باز گرفتند».
و گفتار او هنگامی که شنید کسی بانگ برداشته است: من مظلومم. فرمود بیا با یکدیگر فریاد بر آوریم که من هم همواره مظلوم بوده ام».
و این گفتارش که «و همانا که او [ابو بکر ]به خوبی می داند که منزلت و محل من در مورد خلافت همچون محور آسیا سنگ است».
و این گفتارش که «میراث خود را تاراج شده می بینم».
و این گفتارش که «آن دو مرد ظرف ما را واژگون ساختند و مردم را بر دوشهای ما سوار کردند».
و این سخن او «همانا ما را حقی است که اگر به ما داده شود می گیریم و اگر از آن باز داشته شویم تحمل سختی می کنیم اگر چه به درازا کشد». و این گفتار آن حضرت که «همواره دیگری را بر من برگزیدند و من از آنچه سزاوار و شایسته آن هستم باز داشته شده ام». و یاران [معتزلی ]ما همه این سخنان را بر آن حمل می کنند که علی علیه السلام با توجه و استناد به برتری و شایستگی در مورد حکومت ادعا می فرموده است و همین توجیه درست و حق است زیرا معنی کردن این کلمات بر اینکه او با نص و تصریح استحقاق آن را داشته است موجب تکفیر یا فاسق شمردن سرشناسان مهاجران و انصار است. ولی امامیه و زیدیه این سخنان را بر ظاهر آن حمل می کنند و بر کاری دشوار دست می یازند، و البته به جان خودم سوگند که این سخنان بسیار و هم انگیز است و چنین به گمان می آورد که سخن درست همان است که شیعیان می گویند، ولی بررسی اوضاع و احوال این گمان را باطل می کند و این و هم را زایل می سازد، و واجب است که این سخنان را همچون آیات متشابه قرآنی دانست که گاهی چیزهایی را که برای خداوند متعال روا نیست به گمان می آورد و معمولا این آیات را به ظاهرش معنی نمی کنیم و آنها را مورد عمل قرار نمی دهیم زیرا با بررسی دلایل عقلی چنین اقتضاء می شود که از ظاهر آن آیات عدول کنیم و با تأویلاتی که در کتابهای مورد نظر آمده است تأویل کنیم.
یحیی بن سعید بن علی حنبلی که معروف به ابن عالیه و از ساکنان ناحیه قطفتا در بخش غربی بغداد بود و یکی از شاهدان عادل آن منطقه به شمار می رفت برای من نقل کرد و گفت: حضور فخر اسماعیل بن علی حنبلی فقیه، معروف به غلام بن المنی، بودم- این فخر اسماعیل بن علی داناترین حنبلیان بغداد در فقه و مسائل مورد خلاف بود و تدریس مختصری هم در منطق داشت و دارای بیانی شیرین بود من او را دیده بودم و حضورش رفته و سخنش را هم شنیده بودم، به سال ششصد و ده در گذشت، ابن عالیه می گفت- در همان حالی که ما پیش او بودیم و سخن می گفتیم مردی از حنبلیان وارد شد، او طلبی از یکی از مردم کوفه داشته و برای وصول طلب خود به کوفه رفته بود و چنان اتفاق افتاده بود که رفتن او به کوفه مقارن با زیارت روز غدیر بود و در آن حال او در کوفه بوده است- زیارت غدیر یعنی روز هجدهم ذی حجه که در آن روز در مزار امیر المومنین علیه السلام آن چنان جمعیتی جمع می شوند که بیرون از حد شمار است.
ابن عالیه می گفت: شیخ فخر اسماعیل شروع به پرسیدن از آن مرد کرد که چه کردی و چه دیدی آیا تمام طلب خود را گرفتی یا چیزی از آن بر عهده وام دار باقی ماند و آن مرد پاسخ می داد، تا آنکه به فخر اسماعیل گفت: ای سرور من، اگر روز زیارتی غدیر حضور می داشتی می دیدی کنار آرامگاه علی بن ابی طالب چه رسوایی به بار آوردند و چه سخنان زشت و دشنامها که به صحابه دادند آن هم آشکارا و با بانگ بلند و بدون هیچ گونه مراقبت و بیم و هراسی فخر اسماعیل گفت: آنان چه گناهی دارند به خدا سوگند، کسی آنان را بر این کار گستاخ نکرد و برای آنان این در را نگشود مگر صاحب همان گور آن مرد پرسید: صاحب آن گور کیست فخر اسماعیل گفت: علی بن ابی طالب است. آن مرد گفت: ای سرور من، یعنی علی این سنت را برای آنان معمول داشته و ایشان را به آن راه برده و به آنان تعلیم داده است فخر گفت: آری به خدا سوگند. آن مرد گفت: ای سرور من، اگر علی در این کار محق بوده است چه لزومی دارد که فلان و فلان [ابو بکر و عمر ]را دوست بداریم و اگر علی بر باطل بوده است چه لزومی دارد و بر عهده ما نیست که او را دوست بداریم به هر حال سزاوار است که یا از او یا از آن دو تبری بجوییم ابن عالیه گفت: اسماعیل شتابان برخاست و کفشهایش را پوشید و گفت: خداوند اسماعیل را لعنت کناد اگر پاسخ این مساله را بداند و به اندرونی خود رفت. ما هم برخاستیم و برگشتیم. گوید: اینکه امیر المومنین فرموده است «حال این موضوع را کنار بگذار که آنان به شمار همان گروهی که وارد بصره شده اند از مسلمانان کشته اند» یعنی اگر فقط یک تن را کشته بودند برای من کشتن همه آنان روا بود تا چه رسد به شمار کسانی که وارد بصره شده اند کشته اند.
و علی علیه السلام راست فرموده است چرا که آنان گروهی بسیار از دوستان علی و گنجوران بیت المال را در بصره کشتند، نسبت به بعضی مکر ورزیدند و آنها را غافلگیر کردند و گروهی را پس از دستگیری اعدام کردند.

جنگ جمل و حرکت عایشه برای جنگ

ابو مخنف روایت خود را از اسماعیل بن خالد، از قیس بن ابی حازم، و کلبی روایت خود را از ابو صالح، از ابن عباس، و جریر بن یزید از عامر شعبی، و محمد بن اسحاق از جبیب بن عمیر و همگی به اتفاق چنین نقل کرده اند که چون عایشه و طلحه و زبیر از مکه آهنگ بصره کردند از کنار آب حوأب- که در منطقه
سکونت بنی عامر بن صعصعه است- گذشتند و سگها چنان بر آنان پارس کردند که شتران سرکش و چموش هم رم کردند. یکی از آن میان گفت: نفرین خدا بر حوأب باد که سگهایش چه بسیار است. همین که عایشه نام حوأب را شنید گفت: آیا اینجا محل آب حوأب است گفتند: آری. گفت: مرا بر گردانید، برگردانید. از او پرسیدند: به چه سبب، چه پیش آمده است گفت: خودم از پیامبر (ص) شنیدم که فرمود: «گویی می بینم که سگهای منطقه یی که نامش حوأب است بر یکی از زنان من پارس می کنند» و سپس به من فرمود «ای حمیراء بر حذر باش که تو آن زن نباشی». زبیر گفت: خدایت رحمت کناد آرام بگیر که ما فرسنگهای بسیاری از آب حوأب گذشته ایم. عایشه گفت: آیا گواهانی داری که شهادت دهند که این سگهای پارس کننده کنار آب حوأب نیستند طلحه و زبیر پنجاه اعرابی را که برای آنان جایزه یی تعیین کرده بودند فرا خواندند که برای عایشه سوگند خوردند و گواهی دادند که آن آب، آب حوأب نیست. این نخستین گواهی دروغ در اسلام بود. و عایشه به حرکت خویش ادامه داد.
ابو مخنف می گوید: عصام بن قدامه، از عکرمه، از ابن عباس نقل می کند که روزی پیامبر (ص) به زنانش که در محضرش حاضر بودند فرمود «ای کاش می- دانستم کدامیک از شما صاحب شتر پر مویی است که سگهای حوأب بر آن زن پارس می کنند و گروهی بسیار در سمت راست و چپش کشته می شوند و همگی در آتش خواهند بود و آن زن پس از آنکه نزدیک به هلاکت می رسد نجات پیدا می کند.» می گویم: یاران معتزلی، ما که خدایشان رحمت کناد گفتار پیامبر (ص) را که فرموده است «نجات پیدا می کند» به نجات عایشه از آتش معنی می کنند ولی امامیه آن را به نجات او از کشته شدن معنی می کنند. معنی ما بهتر است زیرا جمله «در آتش خواهند بود» در عبارت به فعل «نجات پیدا می کند» نزدیکتر است تا جمله « [کشتکان بر گرد او ]کشته می شوند» و در این مورد نزدیکی آن جمله معتبرتر است.
مگر نمی بینی که دانشمندان علم نحو بصره با توجه به نزدیکی عامل آن را معتبر می شمرند. ابو مخنف می گوید: کلبی، از ابو صالح، از ابن عباس برای من نقل کرد که زبیر و طلحه شتابان عایشه را بردند تا به منطقه «حفر ابو موسی» که نزدیک بصره بود رسیدند، و به عثمان بن حنیف انصاری که کارگزار علی علیه السلام بر بصره بود نوشتند: دار الاماره را برای ما خالی کن. چون نامه ایشان به عثمان بن حنیف رسید کسی نزد احنف بن قیس فرستاد و به او پیام داد که این قوم آهنگ ما کرده اند و همسر رسول خدا (ص) همراه ایشان است و همین گونه که می بینی مردم شتابان در حال پیوستن به اویند [نظرت چیست ]احنف گفت: این گروه برای خونخواهی عثمان آهنگ تو کرده اند و حال آنکه همانها بودند که مردم را بر عثمان شوراندند و خونش را ریختند و به خدا سوگند چنین می بینم که دست بردار نیستند تا آنکه میان ما دشمنی در افکنند و خون ما را بریزند وانگهی به خدا سوگند، چنین گمان می کنم که بزودی در مورد تو کارهایی انجام خواهند داد که یارای ایستادگی در برابر آن نداری و باید که آماده شوی و همراه کسانی از بصره که همراه تو هستند آهنگ ایشان کنی که تو امروز والی ایشانی و تو را فرمانبردارند. بنابر این، با مردم آهنگ ایشان کن و پیش از آنکه آنان با تو در یک خانه قرار گیرند به جنگ ایشان مبادرت ورز که در غیر این صورت مردم نسبت به ایشان فرمانبردارتر از تو خواهند بود.
عثمان بن حنیف گفت: اندیشه درست همین اندیشه توست ولی من شر را خوش ندارم و نمی خواهم جنگ با ایشان را آغاز کنم و امیدوار به صلح و سلامت هستم تا آنکه نامه و رأی و فرمان امیر المومنین به من برسد و طبق آن عمل کنم.
پس از احنف بن قیس، حکیم بن جبلة عبدی که از خاندان عمرو بن ودیعه بود پیش عثمان بن حنیف آمد. عثمان نامه طلحه و زبیر را برای او خواند، او هم همان سخن احنف بن قیس را گفت و عثمان هم همان پاسخ را داد. حکیم گفت: اجازه بده تا من با مردم آهنگ ایشان کنم اگر در اطاعت امیر المومنین در آمدند چه بهتر و گرنه با آنان جنگ خواهم کرد. عثمان گفت: اگر اعتقاد من به جنگ می بود خودم آهنگ ایشان می کردم.
حکیم گفت: همانا به خدا سوگند، اگر آنان در این شهر بر تو در آیند دلهای بسیاری از مردم متوجه ایشان می شود و تو را از این مجلس و جایگاه بر می دارند، و تو داناتری. عثمان سخنش را نپذیرفت. [ابو مخنف ]گوید: چون به علی علیه السلام خبر رسید که آن قوم آهنگ بصره دارند و نزدیک آن رسیده اند برای عثمان بن حنیف چنین نوشت: از بنده خدا علی امیر المومنین به عثمان بن حنیف. اما بعد، همانا ستمگران نخست با خدا پیمان بستند و سپس آن را گسستند و آهنگ شهر تو دارند و شیطان ایشان را در جستجوی چیزی که خداوند بر آن راضی نیست کشانده است و خداوند نیرومندتر و سخت عقوبت تر است. چون پیش تو رسیدند نخست ایشان را به اطاعت و بازگشت به وفاداری نسبت به عهد و میثاقی که داشتند و با آن از ما جدا شدند، فرا خوان، اگر پذیرفتند تا هنگامی که پیش تو باشند با ایشان خوشرفتاری کن و اگر چیزی را جز دست یازیدن به ریسمان پیمان گسلی و ستیزه گری نپذیرفتند با آنان جنگ کن تا خداوند میان تو و ایشان حکم کند و او بهترین حکم کنندگان است. من این نامه خویش را برای تو از ربذه نوشتم و به خواست خداوند متعال شتابان به سوی تو می آیم. این نامه را عبید الله بن ابی رافع به سال سی و شش نوشته است.
گوید: چون نامه علی علیه السلام به عثمان بن حنیف رسید ابو الاسود دوئلی و عمران بن حصین خزاعی را فرا خواند و به هر دو فرمان داد پیش آن قوم بروند و خبر آنان را برای او بیاورند و بپرسند که چه چیز آنان را آنجا کشانده است آن دو حرکت کردند و به حفر ابو موسی که لشکرگاه قوم بود رسیدند و پیش عایشه رفتند و با او سخن گفتند و پندش دادند و به خداوند سوگندش دادند. عایشه به آنان گفت: با طلحه و زبیر دیدار کنید. آن دو از پیش او برخاستند و با زبیر دیدار و گفتگو کردند، زبیر به ایشان گفت: ما برای طلب خون عثمان اینجا آمده ایم و مردم را فرا می خوانیم که خلافت را به شورا واگذارند تا مردم برای خود کسی را برگزینند. آن دو به زبیر گفتند: عثمان در بصره کشته نشده است که خونش آنجا مطالبه شود و تو بخوبی می دانی قاتلان عثمان چه کسانی و کجا هستند و تو و دوست تو و عایشه از همه مردم بر او سخت گیرتر بودید و از همگان بیشتر مردم را بر او شوراندید، اینک باید از خویشتن دادخواهی کنید، اما اینکه کار خلافت به شورا برگردد چگونه ممکن است و حال آنکه شما با علی در حالی که مختار بودید و بدون زور و اجبار بیعت کرده اید، وانگهی تو ای ابا عبد الله، هنوز چیزی نگذشته است که به هنگام رحلت رسول خدا (ص) به دفاع از حق این مرد قیام کردی، دسته شمشیرت را در دست گرفته بودی و می گفتی هیچ کس سزاوار و شایسته تر از علی برای خلافت نیست و از بیعت با ابو بکر خودداری کردی، آن کار تو را با این سخنت چه مناسبت است زبیر به آنان گفت: بروید با طلحه دیدار کنید.
آن دو برخاستند و پیش طلحه رفتند، او را سر سخت تر و خشمگین تر و در فتنه انگیزی و بر افروختن آتش جنگ استوارتر دیدند. آن دو پیش عثمان بن حنیف برگشتند و به او خبر دادند، و ابو الاسود این ابیات را برای او خواند.
«ای پسر حنیف به جنگ تو آمده اند، حرکت کن و به آن قوم نیزه بزن و دلیر و پایدار باش و سلاح پوشیده به مبارزه آنان برو و دامن بر کمر زن» عثمان بن حنیف گفت: آری، سوگند به دو حرم [مکه و مدینه ]که بدون تردید چنین خواهم کرد. و به منادی خود فرمان داد میان مردم فریاد بر آورد که سلاح برگیرید، سلاح مردم پیش او جمع شدند و ابو الاسود ابیات زیر را سرود: «زبیر پیش ما آمد و سخن نزدیک گفت و حال آنکه فاصله طلحه چون ستاره بلکه از آن هم دورتر است...» گوید: آن قوم همچنان سوی بصره پیش آمدند تا آنکه به مربد رسیدند. مردی از بنی جشم برخاست و گفت: ای مردم، من فلان کس جشمی هستم، اینک این گروه سوی شما هجوم آورده اند، شگفت است که از جایی آمده اند که آنجا پرندگان و جانوران وحشی و درندگان در امان اند و شگفت تر آنکه به طلب خون عثمان پیش شما آمده اند و حال آنکه کس دیگری غیر از ما عهده دار کشتن او بوده است.
اینک از من فرمانبرداری کنید و آنان را به همانجا که از آن آمده اند برگردانید. و و اگر چنین نکنید از جنگی تیز دندان و فتنه ای که هیچ چیز را رها نمی کند و باقی نمی گذارد در امان نخواهید بود.
گوید: گروهی از مردم بصره بر او ریگ زدند و او از سخن گفتن بازماند.
گوید: مردم بصره هم در مربد جمع شدند آن چنان که آکنده از پیادگان و سواران شد. طلحه برخاست و به مردم اشاره کرد سکوت کنند تا خطبه ایراد کند، مردم پس از کوشش بسیار سکوت کردند و طلحه چنین گفت: همانا عثمان بن عفان از پیشگامان مسلمانان و اهل فضیلت و از مهاجران نخست بود که خداوند از ایشان خشنود و آنان از خداوند خشنود بودند و قرآن در مورد فضیلت آنان سخن گفته است، و یکی از پیشوایان مسلمانان است که پس از ابو بکر و عمر، دو صحابی رسول خدا (ص)، بر شما حکومت کرد. او بدعتها و کارهایی انجام داده بود که بر او خشم گرفتیم و پیش او رفتیم و خواستیم از ما پوزش بخواهد و چنان کرد. آنگاه مردی که اینک حکومت این امت را بدون رضایت و مشورت غصب کرده است بر او ستم و شورش کرد و او را کشت و قومی که نه پرهیزگار بودند و نه نیکوکار او را بر آن کار یاری دادند و عثمان در حالی که توبه کرده و از اتهام بری بود ناروا کشته شد. ای مردم ما اینک پیش شما برای خونخواهی عثمان آمده ایم و شما را هم به خونخواهی او فرا می خوانیم و اگر خداوند ما را بر قاتلان عثمان پیروزی دهد آنان را در قبال خون او می کشیم و این حکومت را به شورایی میان مسلمانان وا می گذاریم و در آن صورت خلافت برای همه امت رحمت خواهد بود و هر کس حکومت را بدون رضایت عامه و مشورت با آنان در رباید حکومتش پادشاهی گزنده و بدعتی بزرگ است.
پس از او زبیر برخاست و سخنانی همچون او گفت.
گروهی از مردم بصره برخاستند و به طلحه و زبیر گفتند: مگر شما همراه کسانی که با علی بیعت کرده اند بیعت نکرده اید به چه سبب نخست بیعت کردید و سپس آن را شکستید گفتند: ما بیعت نکرده ایم و بیعت هیچ کس بر گردن ما نیست و ما مجبور به بیعت شدیم. گروهی گفتند: راست و سخن درست می گویند و برای وصول به پاداش از بیعت خود را کنار کشیدند. گروهی هم گفتند: راست و درست نمی گویند. و چنان شد که هیاهو بر پا خاست.
گوید: سپس عایشه در حالی که سوار بر شترش بود آمد و با صدای بلند گفت: ای مردم، سخن کم گویید و سکوت کنید و مردم برای او خاموش شدند و او چنین گفت: همانا امیر المومنین عثمان دگرگون شده و تغییر کرده بود ولی همواره این گناه خود را با توبه می شست تا آنجا که در حال توبه و مظلومیت کشته شد. همانا کارهایی که بر او عیب گرفتند این بود که تازیانه می زند و جوانان را به امیری می گمارد و مراتع و چراگاهها را خالصه قرار می دهد. او را در ماه حرام و در شهر حرام و به ناروا سر بریدند همچنان که شتر را می کشند. همانا قریش تیرهای خود را به هدف خود زد و با دستهای خود دهان خویش را خون آلود کرد و از کشتن او به چیزی دست نیافت و راه درستی را در مورد او نپیمود. به خدا سوگند آن را به صورت بلای سختی خواهند دید که خفته را بیدار می کند و نشسته را بر پا می دارد و همانا قومی بر ایشان چیره می شوند که بر آنان رحمت نخواهند آورد و آنان را با سختی عذاب خواهند کرد.
ای مردم، گناه عثمان به آن پایه نرسیده بود که ریختن خونش روا باشد.
نخست او را همان گونه که جامه آلوده را می شویند شستید [از او خواستید توبه کند و چنان کرد ]سپس بر او ستم کردید و دست یازیدید و او را پس از توبه و بیرون شدنش از گناه کشتید و بدون اینکه با مردم مشورت شود از سر غصب و ربودن خلافت با پسر ابو طالب بیعت کردید. ای مردم، مرا چنان می پندارید که از تازیانه عثمان که بر شما فرود می آمد خشمگین شوم ولی از شمشیرهای شما که بر عثمان فرود آمد خشم نگیرم. همانا عثمان مظلوم کشته شد، در جستجوی قاتلانش باشید و چون بر آنان دست یافتید بکشیدشان سپس تعیین حکومت را به شورایی که آنان را امیر المومنین عمر بن خطاب برگزیده بود واگذار کنید و نباید کسی که شریک خون عثمان است عضو آن شورا باشد.
گوید: مردم نگران شدند و در هم آمیختند. برخی می گفتند: سخن درست همان است که عایشه گفت و برخی می گفتند: او را با این امور چه کار است او زن و فرمان یافته است که در خانه خود بنشیند. صداها برخاست و هیاهو در گرفت تا آنجا که کفش و ریگ به یکدیگر پرتاب کردند و مردم به دو گروه متمایز تقسیم شدند: گروهی با عثمان بن حنیف همراه شدند و گروهی با عایشه و یاران او.
گوید: اشعث بن سوار، از محمد بن سیرین، از ابو الخلیل برای ما نقل کرد که می گفته است: چون طلحه و زبیر در مربد فرود آمدند پیش ایشان رفتم و دیدم پیش یکدیگرند، به آنان گفتم: شما را به خدا و حرمت مصاحبت پیامبر (ص) سوگند می دهم که چه چیزی شما را به این سرزمین ما آورده است نخست هیچ پاسخی ندادند دوباره گفتم، گفتند: به ما خبر رسیده است که در این سرزمین شما دنیا وجود دارد، به جستجوی آن آمده ایم.
گوید: محمد بن سیرین، از احنف بن قیس هم روایت می کند که می گفته است: طلحه و زبیر را دیده است و گفتگو کرده و همین پاسخ را به او داده اند و گفته اند: ما به جستجوی دنیا آمده ایم.
مدائنی هم نظیر آنچه ابو مخنف روایت کرده آورده و گفته است که علی علیه السلام به روز جنگ جمل، پیش از آنکه جنگ در بگیرد، ابن عباس را نزد زبیر فرستاد: ابن عباس به او گفت: همانا امیر المومنین به تو سلام می رساند و می گوید: مگر تو با رغبت و بدون اجبار با من بیعت نکردی اینک چه چیز تو را در مورد من چنین به تردید انداخته است که جنگ با مرا روا می شمری ابن عباس می گوید: پاسخی نداشت جز اینکه به من گفت: ما با داشتن بیم بسیار طمع هم داریم. و چیز دیگری نگفت.
ابو اسحاق می گوید: از محمد بن علی بن حسین (ع) پرسیدم: به نظرت زبیر در این سخن خود چه می خواسته است بگوید فرمود: به خدا سوگند، ابن عباس را رها نکردم تا از او در این باره پرسیدم. گفت: مقصودش این بود که ما با همه ترس و بیمی که در آن هستیم طمع داریم و عهده دار کاری شویم که شما عهده دار آن هستید.
محمد بن اسحاق می گوید: جعفر بن محمد علیه السلام از قول پدرش، از ابن عباس برای من نقل کرد که می گفته است: روز جنگ جمل علی علیه السلام مرا با قرآنی باز که نسیم، برگ آن را حرکت می داد پیش طلحه و زبیر فرستاد و به من گفت: به آن دو بگو این کتاب خدا میان ما و شما حکم باشد، چه می خواهید آن دو را پاسخی نبود جز اینکه گفتند: ما همان چیزی را می خواهیم که او می خواهد. گویی می گفتند: حکومت می خواهیم، من پیش علی (ع) برگشتم و به او خبر دادم.
قاضی القضاة که خدایش رحمت کناد، در کتاب المغنی از وهب بن جریر نقل می کند که مردی از مردم بصره به طلحه و زبیر گفت: شما دارای فضیلت و افتخار مصاحبت هستید به من بگویید آمدن شما به این راه و جنگ شما چیست آیا چیزی است که پیامبر (ص) به شما فرمان داده است یا اندیشه یی است که خود دارید طلحه خاموش ماند و به زمین نگاه می کرد. زبیر گفت: ای وای بر تو به ما گفته اند اینجا درم و دینار بسیار است آمده ایم که از آنها بگیریم و بهره مند شویم.
قاضی القضاة این خبر را دلیل آن قرار داده که طلحه توبه کرده است و زبیر هم به جنگ اصرار نداشته است، و حال آنکه احتجاج به این خبر در این مورد بسیار سست است و اگر این خبر و اخبار پیش درست باشد همانا که دلالت بر حماقتی سخت و ضعفی بزرگ و نقص آشکار دارد. ای کاش می دانستم چه چیزی آنان را نیازمند به این گونه سخن گفتن کرده است، و بر فرض که در دل خود چنین بودند ای کاش آن را پوشیده می داشتند.
اینک به دنباله خبر طلحه و زبیر باز گردیم. ابو مخنف می گوید: همین که طلحه و زبیر از مربد حرکت و آهنگ عثمان بن حنیف کردند دیدند که او و یارانش دهانه کوچه ها را گرفته اند، آنان رفتند تا آنکه به محله دباغ ها رسیدند آنجا یاران عثمان بن حنیف با ایشان رو یا روی بودند. طلحه و زبیر و یارانشان با نیزه به آنان حمله کردند. ناچار حکیم بن جبله بر آنان حمله کرد و او و یارانش چندان با آنان جنگ کردند که ایشان را از همه کوچه ها بیرون کردند. زنها هم از فراز بامها بر آنان سنگ می زدند. آنان آهنگ گورستان بنی مازن کردند و همانجا اندکی ایستادند تا سواران ایشان برسند سپس کنار بند آب بصره و از آنجا سوی زابوقه رفتند و در شوره زاری که «دار الرزق» آنجاست فرود آمدند.
گوید: عبد الله بن حکیم تمیمی با نامه هایی که طلحه و زبیر برای او نوشته بودند پیش آن دو آمد و به طلحه گفت: ای ابو محمد، مگر این ها نامه های تو نیست که به ما نوشته ای گفت: آری. عبد الله بن حکیم گفت: دیروز ما را به خلع عثمان و کشتن او فرا می خواندی تا سرانجام او را کشتی، اینک به خونخواهی او آمده ای به جان خودم که هدف تو خونخواهی نیست چیزی جز این دنیا را نمی خواهی، آرام بگیر، و اگر هدف تو این است پس چرا هنگامی که بیعت با علی (ع) بر تو عرضه شد با رضایت و رغبت با او بیعت کردی و اینک بیعت خود را می شکنی و آمده ای تا ما را هم در فتنه خویش در آوری. طلحه گفت: علی هنگامی مرا به بیعت با خود فرا خواند که مردم با او بیعت کرده بودند و دانستم که اگر آنچه را بر من عرضه می کند نپذیرم کار من تمام نخواهد شد و کسانی که با اویند بر من هجوم خواهند آورد.
ابو مخنف گوید: بامداد فردای آن روز طلحه و زبیر برای جنگ صف بستند، عثمان بن حنیف هم با یاران خود به مقابله آنان بیرون آمد، نخست آنان را به خدا و حق اسلام سوگند داد و بیعت آنان با علی علیه السلام را فرا یادشان آورد. گفتند: ما خون عثمان را مطالبه می کنیم. عثمان بن حنیف گفت: شما را با خونخواهی چه کار است پسران و پسر عموهای او که از شما در این باره سزاوارترند کجایند به خدا سوگند که چنین نیست و شما که امید به حکومت داشتید و برای رسیدن به آن کار می کردید همین که دیدید مردم بر او جمع شدند بر او رشک بردید. مگر کسی از شما دو تن نسبت به عثمان زشت گفتارتر بوده است طلحه و زبیر او را دشنام های ناپسند دادند و از مادرش نام بردند. او به زبیر گفت: به خدا سوگند اگر حرمت صفیه و قرب منزلتش به پیامبر (ص) نبود و همو بود که تو را به سایه پیامبر نزدیک ساخت پاسخت را می دادم، اما تو ای پسر زن تندخو و سرکش [یعنی طلحه ]کار میان من و تو سخت تر از مرحله گفتار است و همانا چیزهایی از کار شما را بازگو کردم که شما را ناخوش آمد و نتیجه کارتان را چنان که شما را درمانده سازد نشانتان خواهم داد. بار خدایا گواه باش که من حجت را بر این دو مرد تمام کردم. سپس بر آنان حمله کرد و مردم جنگی سخت کردند و سپس از یکدیگر دست بداشتند و بر آن صلح کردند که میان ایشان پیمانی نوشته شود و چنین نوشته شد: این صلحنامه یی است که عثمان بن حنیف انصاری و مومنانی که همراه او و از شیعیان امیر المومنین علی بن ابی طالب هستند و طلحه و زبیر و مومنان و مسلمانانی که پیرو ایشان اند بر آن صلح کردند، که دار الاماره و بخش عمده بصره و امور مسجد و منبر و بیت المال در اختیار و تصرف عثمان بن حنیف باشد و برای طلحه و زبیر و همراهان ایشان این حق محفوظ است که در هر جای بصره که خواهند فرود آیند و هیچ گروه مزاحم گروه دیگر در راه و بازار و آب انبار و آبشخور و موارد استفاده از آنها نگردد تا آنکه امیر المومنین علی بن ابی طالب برسد و آن گاه اگر خواستند در آن چیزی که مردم در آمده اند در آیند و اگر خواستند هر گروه به هر کس می خواهند بپیوندند و هر چه می خواهند از صلح و جنگ یا بیرون رفتن و اقامت انجام دهند، و بر هر دو گروه عهد و پیمان خدایی به همان گونه و استوارتر پیمانی که بر عهده پیامبری از پیامبران است در مورد آنچه نوشته اند می باشد.
چون صلحنامه نوشته و مهر شد، عثمان بن حنیف برگشت و داخل دار الاماره شد و به یارانش گفت: خدایتان رحمت کناد به خانه های خود و به اهل خویش بپیوندید و سلاح بر زمین نهید و خستگان و زخمیهای خویش را مداوا کنید و چند روز بر این حال درنگ کردند.
سپس طلحه و زبیر گفتند: اگر علی برسد و ما بر این حال ضعف و شمار اندک باشیم گردن ما را خواهد گرفت، و تصمیم گرفتند به قبایل پیام فرستند و از اعراب صحرانشین دلجویی کنند. به این منظور به سرشناسان مردم و کسانی که اهل شرف و ریاست بودند پیام فرستادند و آنان را به خونخواهی عثمان و خلع علی از خلافت و بیرون کردن عثمان بن حنیف از بصره فرا خواندند. قبایل ازد و ضبه و قیس بن- عیلان همگی جز یکی دو مرد از هر قبیله که کار آنان را خوش نداشتند و از طلحه و زبیر کناره گرفتند با آن دو بیعت کردند. طلحه و زبیر کسی را پیش هلال بن وکیع تمیمی فرستادند که پیش ایشان نیامد. طلحه و زبیر به خانه اش رفتند، خود را از آن دو پوشیده داشت. مادرش به او گفت: کسی همچون تو ندیده ام، دو پیر مرد قریش به دیدارت می آیند و از آن دو خود را پوشیده می داری چندان گفت که هلال پیش آن دو رفت و بیعت کرد، همراه او قبایل عمرو بن تمیم همگی و بنی حنظله به جز بنی یربوع، که همگان شیعه علی علیه السلام بودند، بیعت کردند. همچنین همه افراد بنی دارم جز تنی چند از بنی مجاشع که اهل دین و فضیلت بودند بیعت کردند.
چون کار طلحه و زبیر استوار شد، در شبی تاریک و بارانی و طوفانی بیرون آمدند و یارانشان که بر ایشان زره پوشانده بودند و روی آن جامه بر تن داشتند همراهشان بودند. آنان هنگام نماز صبح و سحرگاه به مسجد رسیدند، عثمان بن- حنیف پیش از ایشان به مسجد رسیده بود و صفهای نماز بر پا بود. عثمان پیش رفت تا با مردم نماز گزارد، یاران طلحه و زبیر او را کنار کشیدند و زبیر را برای نماز پیش انداختند، در این هنگام «سبابجة» که پاسداران و نگهبانان بیت المال بودند آمدند و زبیر را از محراب بیرون کشیدند و خواستند عثمان بن حنیف را مقدم بدارند، یاران زبیر بر آنان چیره شدند و او را مقدم داشتند و این کار همچنان ادامه داشت تا نزدیک طلوع خورشید شد و مردمی که در مسجد حاضر بودند بر ایشان بانگ زدند که ای اصحاب محمد (ص)، آیا از خدا نمی ترسید که آفتاب برآمد زبیر چیره شد و با مردم نماز گزارد و چون نمازش تمام شد به یاران مسلح خود فریاد زد که عثمان بن حنیف را بگیرید و او را پس از اینکه با مروان بن حکم با شمشیر درگیر شده بود گرفتند، و چون گرفتار شد او را تا پای مرگ زدند و موهای ابروان و مژه ها و هر موی که بر سر و چهره اش بود از بن کندند. آن گاه سبابجه را که هفتاد مرد بودند بگرفتند و آنان و عثمان بن حنیف را پیش عایشه بردند او به ابان پسر عثمان گفت: برخیز گردن عثمان بن حنیف را بزن که انصار پدرت را کشتند و بر آن کار یاری دادند.
عثمان بن- حنیف گفت: ای عایشه وای طلحه و زبیر برادرم سهل بن حنیف کارگزار و جانشین علی بن ابی طالب بر مدینه است و به خدا سوگند می خوردم که اگر شما مرا بکشید او میان برادران و خویشان و وابستگان شما شمشیر می نهد و هیچیک از آنان را زنده نمی گذارد. ایشان از او دست بداشتند و ترسیدند که سهل بن حنیف به جان خویشان و خاندان ایشان که در مدینه اند در افتد.
آن گاه عایشه به زبیر پیام فرستاد که سبابجه را بکش که به من خبر رسیده است با تو چه کرده اند. گوید: به خدا سوگند، زبیر فرمان داد آنان را همان گونه که گوسپند را می کشند سر ببرند و پسرش عبد الله آن را بر عهده گرفت و آنان را که هفتاد مرد بودند سر برید. گروهی از آن پاسداران برای نگهبانی و پاسداری از بیت- المال ماندند و پایداری کردند و گفتند: بیت المال را به شما تسلیم نمی کنیم تا امیر المومنین بیاید، زبیر شبانه با گروهی آهنگ ایشان کرد و بر آنان حمله برد و پنجاه اسیر از آنان گرفت و همگی را اعدام کرد.
ابو مخنف می گوید: صقعب بن زهیر برای ما نقل کرد که کشته شدگان از سبابجه در آن روز چهار صد تن بودند. این مکر و فریب طلحه و زبیر نسبت به عثمان بن حنیف نخستین فریب در تاریخ اسلام است و سبابجة نخستین قوم از مسلمانان اند که با زدن گردن اعدام شده اند. او می گفت: عثمان بن حنیف را برای اینکه بماند یا به علی بپوندد آزاد گذاشتند و او کوچ کردن را برگزید، رهایش کردند و او به علی علیه السلام پیوست و همین که او را دید گریست و گفت: ای امیر المومنین از تو جدا شدم در حالی که پیر مردی بودم و امروز با چهره بدون ریش نزد تو برگشتم. علی (ع) فرمود: انا للّه و انا الیه راجعون و سه مرتبه تکرار کرد.
می گویم: سبابجة کلمه یی معرب است که جوهری آن را در کتاب الصحاح«» خود آورده و گفته است آنان گروهی از مردم سند بودند که در بصره به پاسبانی و نگهبانی زندان اشتغال داشتند و حرف «ه» برای بیان نسبت و عجمه بودن است و یزید بن مفرغ حمیری هم آن را در شعر خود آورده است.
ابو مخنف همچنین می گوید: چون به حکیم بن جبلة خبر رسید که آن قوم نسبت به عثمان بن حنیف چه کردند بر آشفت و همراه سیصد تن از عبد القیس برای مخالفت و جنگ با ایشان بیرون آمد. طلحه و زبیر و یارانشان به جنگ او بیرون آمدند، عایشه را هم بیرون آوردند. این روز به جنگ «جمل اصغر» و روز جنگ با علی به جنگ «جمل اکبر» نام نهاده شد. دو گروه با شمشیر جنگ کردند. مردی از قبیله ازد از لشکر عایشه بر حکیم بن جبله تاخت و شمشیری بر پایش زد و آن را قطع کرد و آن مرد ازدی هم از اسب خود فرو افتاد، حکیم همچنان که بر یک پای زانو بر زمین زده بود پای بریده خود را بر آن مرد کوبید و او را بر زمین افکند و خود را به او رساند و او را کشت و همچنان از خشم بر او تکیه زد تا خودش هم مرد. در همان حال کسی از کنارش گذشت و گفت: چه کسی با تو چنین کرد گفت: همین کس که متکای من است و چون نگریست آن مرد ازدی را زیر او دید. حکیم شجاعی نام آور بود.
گوید: همراه حکیم سه برادرش و همه کسانی که همراهش بودند که سیصد مرد از قبیله عبد القیس و اندکی از ایشان از قبیله بکر بن وائل بودند کشته شدند.
چون بصره پس از کشته شدن حکیم و یارانش و بیرون کردن عثمان بن حنیف برای طلحه و زبیر خالی و صاف شد آن دو برای اینکه کدامیک امام جماعت باشند اختلاف پیدا کردند و هر یک می خواست خودش امام جماعت باشد و بیم آن داشت که اگر پشت سر دیگری نماز بگزارد دلیل بر تسلیم شدن نسبت به او و رضایت به تقدم او باشد. عایشه میان آن دو را چنین اصلاح کرد که مقرر داشت یک روز عبد الله بن زبیر با مردم نماز بگزارد و یک روز محمد بن طلحه.
ابو مخنف می گوید: طلحه و زبیر به بیت المال بصره در آمدند و چون اموال فراوانی را که در آن بود دیدند زبیر این آیه را خواند «خداوند غنیمتهای بسیاری به شما وعده داده است که خواهید گرفت، اینک این غنیمت را با شتاب برای شما آورد»«».
سپس گفت: ما به این اموال از مردم سزاوارتریم و همه آن اموال را گرفتند و چون علی علیه السلام پیروز شد همه آن اموال را به بیت المال برگرداند و میان مسلمانان تقسیم کرد.«» ما در مباحث گذشته چگونگی جنگ جمل و کشته شدن زبیر را در حالی که از بیم یا به قصد توبه از جنگ می گریخت آورده ایم و ما می گوییم به قصد توبه بوده است. همچنین چگونگی کشته شدن طلحه و چیره شدن علی علیه السلام بر عایشه و احسان نسبت به او و کسانی که در جنگ اسیر شده بودند و پس از جنگ بر آنان دست یافت، به تفصیل آورده ایم.