فهرست کتاب


جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه جلد 4

ابن ابی الحدید دکتر محمود مهدوی دامغانی‏

خطبه (165)

از سخنان آن حضرت (ع) از جمله گفتار علی (ع) برای عثمان بن عفان، است، گفته اند هنگامی که مردم پیش امیر المومنین علیه السلام آمدند و از آنچه بر عثمان عیب می گرفتند شکایت کردند و از علی (ع) خواستند از سوی آنان با عثمان گفتگو کند و از او بخواهد که مردم را از خود خشنود گرداند. آن حضرت نزد عثمان رفت و به او چنین فرمود: «ان الناس ورایی و قد استسفرونی بینک و بینهم و الله ما ادری ما اقول لک...» (همانا مردم پشت سر من هستند و خواسته اند مرا میان خودشان و تو سفیر قرار دهند. به خدا سوگند، نمی دانم به تو چه بگویم...) می گویم ما ضمن مباحث گذشته انجام کارهایی را که بر عثمان خرده گرفته و عیب شمرده اند به اندازه کافی بیان کردیم. ابو جعفر محمد بن جریر طبری که خدایش رحمت کند در تاریخ بزرگ خود این چنین آورده است: تنی چند از یاران پیامبر به یکدیگر نامه نوشتند و بعضی از آنان برای بعضی دیگر نوشتند به اینجا بیایید که جهاد راستین در مدینه است نه در روم. مردم نسبت به عثمان سرکشی کردند و دشنامش می دادند و این موضوع به سال سی و چهارم هجرت بود. از صحابه نیز کسی جز چند تن، از عثمان دفاع نمی کردند که از آن جمله: زید بن ثابت و ابو اسید ساعدی و کعب بن مالک و حسان بن ثابت بودند.
مردم جمع شدند و با علی علیه السلام مذاکره کردند و از او خواستند با عثمان گفتگو کند. او پیش عثمان رفت و به او گفت «مردم پشت سر من هستند...» طبری تمام این خطبه را با همین الفاظ نقل کرده است و می گوید: عثمان به علی گفت: می دانستم که همین سخنان را خواهی گفت. به خدا سوگند، اگر تو در مسند حکومت و به جای من می بودی با تو چنین نمی گفتم و عتاب نمی کردم، وانگهی من کار ناپسندی انجام نداده ام، پیوند خویشاوندی را پیوسته داشته ام و رخنه فقر را بسته ام و درمانده یی را پناه داده ام و کارهایی را عهده دار شده ام که شبیه کارهای عمر است. ای علی تو را به خدا سوگند می دهم مگر نمی دانی که مغیرة بن شعبه حاکم کوفه بوده است گفت: آری می دانم. عثمان گفت: آیا نمی دانی که عمر او را بر حکومت گماشته بود گفت: آری. عثمان گفت: پس چرا مرا در مورد اینکه ابن عامر را با توجه به پیوند خویشاوندی و نزدیکی او به کار گماشته ام سرزنش می کنی علی علیه السلام فرمود: عمر پای بر بیخ گوش و گردن کسی که او را به حکومت می گماشت می نهاد و اگر به او خبر می رسید که کاری ناپسند انجام داده است در مورد او سخت ترین عقوبت را معمول می داشت و تو این چنین نیستی، بلکه ناتوانی و نسبت به نزدیکان خود نرم و سستی.
عثمان گفت: آنان خویشاوندان تو هم هستند. علی فرمود: آری، به جان خودم سوگند که خویشاوندی ایشان با من نزدیک است ولی فضل و برتری میان دیگران است.
عثمان گفت: آیا نمی دانی که عمر معاویه را به حکومت گماشت من هم او را به حکومت گماشته ام. علی فرمود: تو را به خدا سوگند می دهم که نمی دانی که معاویه بیشتر از یرفا، غلام عمر، از عمر می ترسید گفت آری همین گونه است.
علی فرمود: ولی معاویه کارها را بدون نظر و اطلاع تو انجام می دهد و به مردم می گوید: این کار به فرمان عثمان است و تو این موضوع را می دانی و هیچ گونه اعتراضی بر او نمی کنی.
علی علیه السلام برخاست و رفت. عثمان هم از پی او بیرون آمد و بر منبر نشست و برای مردم خطبه ایراد کرد و چنین گفت: اما بعد، هر کار را آفتی و هر چیز را آسیبی است. آفت این امت و آسیب این نعمت گروهی عیبجو و طعنه زننده اند که آنچه را خوش می دارید برای شما آشکار می سازند و آنچه را خوش نمی دارید از شما پوشیده می دارند، آنان برای شما سخنی می گویند و شما هم همان را می گویید، همچون شتر مرغ که از نخستین بانگ زننده پیروی می کند و خوشترین آبشخورها در نظرش دورترین آن است، جز آب تیره ننوشند و جز گل آلودگی نخواهند.
همانا به خدا سوگند کارهایی را بر من عیب می گیرید که همان ها را برای پسر خطاب می پسندیدید و به آن اقرار داشتید در حالی که او شما را لگد کوب می کرد و با دست خود می زد و با زبان خود شما را سرکوب می کرد ناچار در آنچه خوش و ناخوش می داشتید تسلیم او بودید. اما من با شما نرمی کردم و شانه فروتنی فرو آوردم و دست و زبان خویش را از شما باز داشتم، نسبت به من گستاخ شدید. همانا به خدا سوگند، یاران من نزدیکتر و جمع من بیشتر و نیرومندترند و اگر استمداد کنم پاسخ مثبت می دهند. اینک افرادی نظیر خودتان فراهم آورده ام و به شما دندان نشان خواهم داد و ممکن است شما موجب رفتاری از من شوید که آن را خوش نمی دارم و سخنانی بگویم که تاکنون نگفته ام. بنابر این زبان از من بدارید و سرزنش و خرده گیری از حاکمان را بس کنید. شما چه حقی را از دست داده اید به خدا سوگند من در مورد رسیدن به کسانی که پیش از من بوده اند کوتاهی نکرده ام و نمی دیدم که در آن مورد اختلاف داشته باشید. پس شما را چه می شود، دردتان چیست در این هنگام مروان بن حکم برخاست و گفت: اگر هم بخواهید میان خود و شما شمشیر را حاکم می کنیم. عثمان گفت: خاموش باش که خدایت خاموش بداراد مرا با یاران خودم واگذار. سخن گفتن تو در این مورد چه معنی دارد مگر به تو دستور نداده بودم که سخن نگویی []مروان خاموش شد و عثمان از منبر فرود آمد.

خطبه (166)

از سخنان آن حضرت (ع) در بیان شگفتیهای آفرینش طاووس این خطبه با عبارت «ابتدعهم خلقا عجیبا من حیوان و موات» (خداوند متعال موجودات را از جانور و جماد [زنده و مرده ]بیافرید)، شروع می شود.
[اگر چه هیچ بحث تاریخی مطرح نشده است ولی چند نکته در آن آمده است. ]می گویم: طاووس در مدینه نبوده است و امیر المومنین علیه السلام آن را در کوفه دیده است که در آن هنگام هر چیز گزینه را به کوفه می آورده اند و هدایای ارسالی پادشاهان از گوشه و کنار در آن جمع می شده است.
[ابن ابی الحدید سپس از کتابهای الحیوان جاحظ و شفاء ابن سینا پاره یی از ویژگیهای این پرنده را نقل کرده است که از جمله عمر متوسط و چگونگی تخمگذاری آن است.
در دنباله همین خطبه که در وصف بهشت است او روایتی درباره امیر المومنین علیه السلام آورده که چنین است: ]زمخشری در کتاب ربیع الابرار این چنین روایت کرده است- و مذهب زمخشری در اعتزال و نصرت او در مورد عقاید یاران معتزلی ما معلوم است و انحراف او از شیعه و بی ارزش شمردن گفته های آنان نیز آشکار است، او می گوید: پیامبر (ص) فرموده است «هنگامی که مرا به معراج بردند جبریل دست مرا گرفت و بر فرشی از فرشهای بهشت نشاند و گلابی یا بهی به من داد، همانگونه که من آن میوه را در دست خود می چرخاندم از هم گشوده شد، دوشیزه یی از آن بیرون آمد که زیباتر و نکوتر از آن ندیده بودم، بر من سلام داد. گفتم: تو کیستی گفت: راضیه مرضیه ام که خداوند جبار مرا از سه عنصر آفریده است: بخش بالای بدنم از عنبر و بخش وسط از کافور و بخش پایین از مشک است، آنگاه مرا با آب حیات در آمیخت و فرمود: چنین باش و چنان شدم و مرا برای برادر و پسر عمویت علی بن ابی طالب آفریده است.»

خطبه (167)

از سخنان آن حضرت (ع) این خطبه با عبارت «لیتاس صغیرکم بکبیرکم و لیراف کبیرکم بصغیرکم» (باید خرد و کوچک شما به بزرگ شما تأسی کند و باید بزرگ شما به خرد شما مهر ورزد) شروع می شود، [ابن ابی الحدید ضمن شرح جملات و کلمات آن چند نکته تاریخی را روشن ساخته است ].
گوید: علی علیه السلام احوال یاران و شیعیان خود را پس از خود بیان می کند و می گوید: آنان پس از اجتماع و الفت پراکنده می شوند و از اصل خود جدا می گردند. یعنی پس از جدا شدن از من برخی از آنان به همان شاخه ها از ذریه رسول خدا که من پس از خود به خلافت می گمارم چنگ می زنند و با آنان به هر راهی که بروند می روند و برخی این چنین نخواهند بود. البته علی علیه السلام فقط همان نوع اول را گفته است و نوع دوم را بیان نکرده است که همان نوع اول دلالت بر وجود نوع دوم دارد.
سپس فرموده است: همانا تمام آن قوم را، چه آنان که در عقیده خود نسبت به ما پایدار باشند و چه آنان که پایدار نباشند، خداوند متعال برای روزی که بدترین روز بنی امیه است جمع خواهد کرد. و همین گونه شد که تمام شیعیان بنی هاشم چه آنانی که بر دولت و ولایت علی بن ابی طالب علیه السلام باقی و پایدار بودند و چه آنان که از آن عقیده برگشته بودند همگی هنگام ظهور دولت هاشمی [یعنی عباسیان ]در اواخر حکومت مروان حمار متحد شدند. سپس علی علیه السلام سوگند می خورد که به ناچار آنچه در دست بنی امیه است پس از حکومت و برتری آنان آب خواهد شد همان گونه که دنبه بر آتش ذوب می شود.
آن گاه می فرماید: اگر سستی و فرو گذاری شما نباشد هرگز کسانی که فروتر از شمایند در شما طمع نمی بندند.