فهرست کتاب


جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه جلد 4

ابن ابی الحدید دکتر محمود مهدوی دامغانی‏

خطبه (162)

از سخنان آن حضرت (ع) این خطبه با عبارت «ابتعثه بالنور المضی و البرهان الجلی» «خداوند او را با نور رخشان و حجت آشکار مبعوث فرمود» شروع می شود و ضمن آن آمده است «... و هجرته بطیبة».
می گویم: «طیبة» نام مدینه است. نام پیشین آن یثرب بود و پیامبر (ص) آنرا طیبة نامید، و از جمله چیزها که مردم بدان سبب یزید بن معاویه را کافر شمردند این بود که برای مخالفت با رسول خدا (ص) نام آن شهر را «خبیثة» نهاد.

خطبه (163)

از سخنان آن حضرت (ع) در این خطبه که خطاب به یکی از یاران علی علیه السلام است که از آن حضرت پرسیده بود چرا و چگونه قوم شما، شما را از این مقام یعنی امامت باز داشتند و حال آنکه شما به آن سزاوارترید فرمود «یا اخا بنی اسد انک لقلق الوضین ترسل فی غیر سدد و لک بعد ذمامة الصهر...» (ای برادر اسدی، همانا که نگران و مترددی و نفس خود را در راهی نادرست می فرستی وانگهی تو را عهد و حرمت دامادی است). [ابن ابی الحدید ]گوید: اینکه علی علیه السلام به آن مرد اسدی گفته است «تو را عهد و حرمت دامادی است» بدین سبب است که زینب، دختر جحش، همسر رسول خدا (ص) از قبیله بنی اسد است. زینب دختر جحش بن رباب بن یعمر بن صبرة بن مرة بن کثیر غنم بن دودان بن اسد بن خزیمه است. مادر زینب امیمه دختر عبد المطلب بن هاشم بن عبد مناف است که عمه پیامبر (ص) بوده است و حق دامادی که علی علیه السلام در مورد آن اشاره فرموده است بر این مسئله استوار است.
قطب راوندی این موضوع را نفهمیده است و در شرح خود بر نهج البلاغة گفته است «امیر المومنین علی علیه السلام همسری از بنی اسد داشته است». و این درست نیست چرا که بدون تردید علی علیه السلام همسری از بنی اسد نداشته است و ما اینکه فرزندان او و مادرهایشان را بر می شمریم: حسن و حسین و زینب کبری و و ام کلثوم کبری مادرشان فاطمه دختر سرور ما رسول خدا (ص) است، مادر محمد، خوله دختر ایاس بن جعفر از بنی حنیفه است، ابو بکر و عبد الله مادرشان لیلی دختر مسعود نهشلی است که از قبیله تمیم است، عمرو رقیه مادرشان کنیزی از اسیران بنی تغلب به نام صهباء است که به روزگار خلافت ابو بکر و امارت خالد بن ولید در عین التمر اسیر شد، یحیی و عون مادرشان اسماء بنت عمیس حثعمی است، اما جعفر و عباس و عبد الله و عبد الرحمان مادرشان ام البنین دختر حرام بن خالد بن ربیعة بن وحید از بنی کلاب است، رمله و ام الحسن مادرشان ام سعید دختر عروة بن مسعود ثقفی است، ام کلثوم و زینب صغری و جمانه و میمونه و خدیجه و فاطمه و ام الکرام و نفیسه و ام سلمه و ام ابیها و امامه، دختران علی علیه السلام، از کنیزان مختلف هستند.
این شمار فرزندان علی (ع) است و مادر هیچ یک از ایشان از قبیله بنی اسد نیست و به ما هیچ خبری نرسیده است که امیر المومنین علیه السلام همسری از بنی اسد گرفته باشد و برای او فرزندی متولد شده باشد و قطب راوندی آنچه به خاطرش می گذرد بدون تحقیق می گوید.
می گویم: منظور امیر المومنین از نفوسی که بخشش کردند، خود اوست و منظور از نفوسی که بخل ورزیدند، به عقیده ما، نفوس کسانی از اهل شورای پس از کشته شدن عمر است که با خلافت علی (ع) مخالفت کردند و به عقیده شیعیان و امامیه نفوس اهل سقیفه بنی ساعده است و در متن و خبر قرینه یی وجود ندارد که این سخن را به اهل سقیفه برگرداند و بهتر این است که این سخن را به عبد الرحمان بن- عوف برگردانیم که علی (ع) از گرایش او به عثمان متالم بود.
اما یک بیت شعری که در متن خطبه مورد استشهاد امیر المومنین (ع) قرار گرفته سراینده آن امرو القیس بن حجر کندی است و نقل شده است که امیر المومنین علیه السلام فقط به یک مصراع از آن بیت استشهاد فرموده است و راویان خطبه آن را به صورت کامل یک بیت نقل کرده و آورده اند. اما داستان امرو القیس در مورد سرودن آن بیت چنین است که پس از کشته شدن پدرش آواره شد و میان قبایل عرب می گشت تا آنکه به مردی از قبیله جدیله طی که نامش طریف بن مل بود پناه برد و آن مرد او را پناه داد و گرامی داشت و نسبت به او نیکی کرد. امرو القیس هم او را مدح گفت و پیش او ماند. طریف در مورد ساکنان دو کوهستان «اجاء» و «سلمی» برای امرو القیس تعهدی نکرد و او ترسید که مبادا طریف نتواند از او چنان که شاید و باید دفاع کند از پیش او رفت و به خالد بن سدوس بن اصمع نبهانی پناه برد. بنی جدیله به امرو القیس که در پناه خالد بود حمله بردند و شتران او را تاراج کردند و کسی که عهده دار این غارت بود باعث بن حویص نام داشت.
چون این خبر به اطلاع امرو القیس رسید برای خالد نقل کرد و خالد به او گفت: اینک شتران سواری خود را در اختیار من بگذار تا خود را به آن قوم برسانم و شتران تو را برگردانم. امرو القیس چنان کرد. خالد سوار شد و به آنان رسید و گفت: ای بنی جدیله شما شتران پناهنده مرا غارت کرده اید. گفتند: او پناهنده تو نیست. خالد گفت: به خدا سوگند، پناهنده من است و این ها شتران اوست که همراه من است. گفتند این چنین است خالد گفت: آری. آنان خالد را از آن شتران پیاده کردند و آنها را هم با خود بردند. برخی هم گفته اند که خود خالد آن شتران را در ربود و امرو القیس این بیت را سرود: «داستان غارت شتران نخست را که هیاهوی آن برخاست رها کن و اینک داستانی را بگو که تاراج شتران سواری من است...» گویا منظور امیر المومنین از استشهاد به این بیت این بوده است که داستان نخست [سقیفه یا شورا ]را رها کن و اینک داستان معاویه را بنگر که مدعی خلافت است. می گویم: از ابو جعفر یحیی بن محمد علوی نقیب بصره هنگامی که این خطبه را پیش او می خواندم پرسیدم: منظور علی علیه السلام از این سخن که می گوید: «خلافت چیز برگزیده یی بود که نفسهای گروهی بر آن بخل ورزید و نفسهای قوم دیگر آن را بخشید و از آن گذشت» چیست و آن قومی که آن مرد اسدی گفته است «شما را از خلافت کنار زدند و حال آنکه شما به آن سزاوارترید» کیستند آیا منظور روز سقیفه است یا روز شورا ابو جعفر که خدایش رحمت کناد با آنکه شیعه و علوی بود مردی با انصاف و سخت خردمند بود، او گفت: مقصود روز سقیفه است.
گفتم: دل من به من اجازه نمی دهد که اصحاب پیامبر (ص) را چنین تصور کنم که با پیامبر (ص) مخالفت و نص را رد کنند و نادیده بگیرند.
گفت: من هم روا نمی دارم که به پیامبر (ص) نسبت دهم امر امامت را مهمل داشته باشد و مردم را سرگشته و بیهوده رها فرماید و حال آنکه هیچ گاه از مدینه بیرون نمی رفت مگر آنکه امیری بر آن می گماشت و این کار در حالی صورت می گرفت که پیامبر (ص) زنده بود و از مدینه هم چندان دور نبود، چگونه ممکن است برای پس از مرگ که قادر به جبران آنچه پیش بیاید نیست کسی را امیر نکند.
سپس گفت: هیچ کس از مردم در اینکه پیامبر (ص) خردمند و کامل عقل بوده است تردید ندارد، عقیده مسلمانان که درباره او معلوم است، یهودیان و مسیحیان و فلاسفه هم چنین گمان دارند که او حکیمی در حکمت تمام است و دارای اندیشه یی استوار، ملتی را بر پا ساخته است و دین و آیینی فراهم آورده است و با عقل و تدبیر خویش پادشاهی بزرگی را بنا نهاده است، و این مرد خردمند کامل، خوی و غریزه اعراب را نیکو می شناخته و خونخواهی و کینه توزی آنان را، هر چند پس از سالهای دراز باشد، می دانسته است که هر گاه کسی مردی از خاندانی از قبیله را بکشد، اهل و خویشاوندان و نزدیکان مقتول در جستجوی قاتل بر می آیند تا او را بکشند و انتقام خون خویش را بگیرند و اگر به خود قاتل دست نیابند برخی از نزدیکان و افراد خانواده قاتل را می کشند و اگر به هیچ یک از آنان دست نیابند فرد یا گروهی از قبیله قاتل را می کشند هر چند از نزدیکان قاتل نباشند و اسلام این سرشت و خوی آنان را که در طبیعت ایشان استوار بود چندان تغییر نداده بود و غرائز آنان همچنان به حال خود باقی بود. پس چگونه ممکن است شخص عاقل تصور کند که پیامبر (ص)، یعنی آن شخص عاقل کامل که اعراب و به ویژه قریش را سوگوار کرده است کسی که او را در ریختن آن خونها و کشتن آنان و برانگیختن کینه ها یاری داده و نزدیکترین پسر عمو و داماد اوست و پیامبر (ص) به خوبی می دانسته است که او هم بزودی مانند دیگر مردم خواهد مرد، پسر عموی خود را به حال خو رها کند در حالی که دخترش در خانه اوست و از او دو پسر دارد، که پیامبر از شدت محبت و دلبستگی، آن دو را همچون پسران خویش می دانسته است. آیا درست است که او را پس از خود حاکم قرار ندهد و او را به جانشینی خود نگمارد و بر خلافت او تصریح نکند. مگر آن خردمند کامل نمی دانسته است که اگر علی و همسر و پسران او را به حال خود و به صورت رعیت و مردم عادی رها کند خونهای ایشان را پس از خود در معرض ریختن قرار داده است بلکه در آن صورت خودش موجب کشته شدن و هدر رفتن خون ایشان خواهد بود، زیرا آنان پس از رحلت پیامبر محفوظ نخواهند بود و لقمه یی برای خورندگان و صیدی برای درندگان اند که مردم آنان را خواهند ربود و به اهداف انتقامجویانه خود در مورد ایشان خواهند رسید. حال آنکه اگر حکومت را در ایشان و کار را به دست آنان قرار دهد، با آن ریاست، خون و جان ایشان را محفوظ داشته است و بدان وسیله مردم را از تعرض به آنان باز داشته است، و این کار با تجربه و دقت نظر در موارد دیگر هم معلوم می شود. به عنوان مثال، نمی بینی اگر پادشاه بغداد یا جای دیگری مردم را کشته و سوگوار کرده باشد و در دلهای آنان کینه های بزرگ نسبت به خود برانگیخته باشد و برای پس از خود کار فرزندان و ذریه خویش را مهمل بدارد و به مردم اجازه دهد که پادشاهی از میان خود برگزینند و یکی از خود را بر آن منصب بگمارند و فرزندان خود را همچون افراد دیگر رعیت رها کند بدیهی است بقای فرزندانش پس از او اندک خواهد بود و به سرعت هلاک می شوند و مردم کینه توز و خونخواه از هر سو بر آنان هجوم می برند و ایشان را می کشند و تار و مار می کنند، و حال آنکه اگر آن پادشاه یکی از پسران خویش را برای پادشاهی معین کند و ویژگان و خدمتکاران و بردگان او به حفظ کار فرزندش قیام کنند خون آنان و خویشاوندانشان محفوظ می ماند و به سبب اهمیت سلطنت هیچ یک از مردم به آنان دستیازی نمی کند و ابهت پادشاهی و نیروی سالاری و پاسداری امارت مانع از آن خواهد بود.
آیا گمان می کنی و چنین می بینی که این موضوع از نظر رسول خدا (ص) پوشیده مانده و از خاطرش رفته است یا دوست می داشته است که ذریه و افراد خاندانش پس از او ریشه کن و درمانده شوند در آن صورت شفقت آن حضرت نسبت به فاطمه که در نظرش بسیار عزیز و محبوب دلش بوده است کجا می رود آیا معتقدی که پیامبر دوست می داشته است فاطمه را همچون یکی از بینوایان مدینه قرار دهد که پیش مردم دست نیاز بر آورد و اینکه علی را که در نظرش بسیار گرامی و بزرگ بوده و حال او در نظر پیامبر معلوم است همچون ابو هریره دوسی و انس بن مالک انصاری قرار دهد که امیران در مورد خون و آبرو و جان او و فرزندانش هر گونه می خواهند فرمان دهند و او نتواند از خود دفاع کند و بر سرش صد هزار شمشیر کشیده باشند تا سوز جگر خود را نسبت به او فرو نشانند، به ویژه که آنان دوست می داشتند خون علی را با دهانهای خود بیاشامند و گوشت او را با دندانهای خود پاره پاره کنند و بخورند، چرا که فرزندان و برادران و پدران و عموهای ایشان را کشته بود و چندان روزگاری از آن نگذشته بود و هنوز زخمها بهبود نیافته و بر آن پوست تازه بر نیامده بود.
به نقیب ابو جعفر گفتم: همانا در آنچه گفتی نیکو از عهده بر آمدی جز اینکه گفتار علی علیه السلام دلالت بر آن دارد که نصی در مورد او نبوده است. مگر نمی بینی که می گوید «ما از لحاظ نسب والاتریم و وابستگی ما به رسول خدا استوارتر است» و حجت و برهان را در نسب و شدت قرب قرار داده است و حال آنکه اگر نصی بر او شده بود به جای این سخن می فرمود «و من کسی هستم که بر من تصریح شده و نام من برده شده است». خدایش رحمت کند چنین پاسخ داد: علی علیه السلام پاسخ آن مرد را از همان جهتی که معتقد بوده و می دانسته است داده است نه از آن جهتی که آن را نمی دانسته و به آن معتقد نبوده است. مگر نمی بینی که مرد اسدی از او پرسیده است: چگونه قوم شما، شما را از این مقام راندند و حال آنکه شما به آن مقام سزاوارترید و منظورش سزاوارتر بودن آنان از جهت عزت و خویشاوندی و اینکه در واقع پاره تن پیامبر بوده اند بوده است و آن مرد اسدی به هیچ روی تصور وجود نص را نمی کرده و به آن معتقد نبوده است و به خاطرش خطور نمی کرده و اگر این موضوع در اندیشه و خاطرش می بود به علی (ع) می گفت: چرا مردم تو را از این مقام کنار زدند و حال آنکه رسول خدا (ص) در مورد تو تصریح فرموده است. او چنین سخنی نگفته بلکه سخنی گفته است که در مورد همه افراد بنی هاشم است و پرسیده است: چگونه قوم شما را از این کار کنار زدند و حال آنکه شما به اعتبار اینکه هاشمی و نزدیکان رسول خدایید به آن سزاوارتر بودید، و علی (ع) پاسخی به او داده است که مورد نظر مرد اسدی بوده است و گفته است: آری با آنکه ما از دیگران به رسول خدا نزدیکتریم این کار را کردند و پیش از خود دیگری را بر ما برگزیدند. اگر علی علیه السلام به او پاسخ می داد «آری با آنکه به من و نام من در زندگی رسول- خدا (ص) تصریح شده است» پاسخ او را نداده بود که آن مرد اسدی نپرسیده بود «آیا در این مورد بر تو نصی شده است»، همچنین نپرسیده بود «آیا رسول- خدا در مورد خلافت کسی تصریح فرموده است یا نه» بلکه پرسیده بود «چرا قوم، شما را از حکومت کنار زدند و حال آنکه شما به معدن و چشمه دین از آنان نزدیک تر بودید» و امیر المومنین به او پاسخی که منطبق سوال اوست داده و او را نرم ساخته است و اگر برای او تصریح به نص می کرد و باطن امر را با تفصیل برای او نقل می کرد او از علی رویگردان می شد و او را متهم می کرد و سخنش را نمی پذیرفت و به تصدیق گفتارش کشیده نمی شد و در تدبیر کار مردم و رهبری سزاوارتر است به گونه یی پاسخ داده شود که موجب رویگردانی و طعنه نگردد.

خطبه (165)

از سخنان آن حضرت (ع) از جمله گفتار علی (ع) برای عثمان بن عفان، است، گفته اند هنگامی که مردم پیش امیر المومنین علیه السلام آمدند و از آنچه بر عثمان عیب می گرفتند شکایت کردند و از علی (ع) خواستند از سوی آنان با عثمان گفتگو کند و از او بخواهد که مردم را از خود خشنود گرداند. آن حضرت نزد عثمان رفت و به او چنین فرمود: «ان الناس ورایی و قد استسفرونی بینک و بینهم و الله ما ادری ما اقول لک...» (همانا مردم پشت سر من هستند و خواسته اند مرا میان خودشان و تو سفیر قرار دهند. به خدا سوگند، نمی دانم به تو چه بگویم...) می گویم ما ضمن مباحث گذشته انجام کارهایی را که بر عثمان خرده گرفته و عیب شمرده اند به اندازه کافی بیان کردیم. ابو جعفر محمد بن جریر طبری که خدایش رحمت کند در تاریخ بزرگ خود این چنین آورده است: تنی چند از یاران پیامبر به یکدیگر نامه نوشتند و بعضی از آنان برای بعضی دیگر نوشتند به اینجا بیایید که جهاد راستین در مدینه است نه در روم. مردم نسبت به عثمان سرکشی کردند و دشنامش می دادند و این موضوع به سال سی و چهارم هجرت بود. از صحابه نیز کسی جز چند تن، از عثمان دفاع نمی کردند که از آن جمله: زید بن ثابت و ابو اسید ساعدی و کعب بن مالک و حسان بن ثابت بودند.
مردم جمع شدند و با علی علیه السلام مذاکره کردند و از او خواستند با عثمان گفتگو کند. او پیش عثمان رفت و به او گفت «مردم پشت سر من هستند...» طبری تمام این خطبه را با همین الفاظ نقل کرده است و می گوید: عثمان به علی گفت: می دانستم که همین سخنان را خواهی گفت. به خدا سوگند، اگر تو در مسند حکومت و به جای من می بودی با تو چنین نمی گفتم و عتاب نمی کردم، وانگهی من کار ناپسندی انجام نداده ام، پیوند خویشاوندی را پیوسته داشته ام و رخنه فقر را بسته ام و درمانده یی را پناه داده ام و کارهایی را عهده دار شده ام که شبیه کارهای عمر است. ای علی تو را به خدا سوگند می دهم مگر نمی دانی که مغیرة بن شعبه حاکم کوفه بوده است گفت: آری می دانم. عثمان گفت: آیا نمی دانی که عمر او را بر حکومت گماشته بود گفت: آری. عثمان گفت: پس چرا مرا در مورد اینکه ابن عامر را با توجه به پیوند خویشاوندی و نزدیکی او به کار گماشته ام سرزنش می کنی علی علیه السلام فرمود: عمر پای بر بیخ گوش و گردن کسی که او را به حکومت می گماشت می نهاد و اگر به او خبر می رسید که کاری ناپسند انجام داده است در مورد او سخت ترین عقوبت را معمول می داشت و تو این چنین نیستی، بلکه ناتوانی و نسبت به نزدیکان خود نرم و سستی.
عثمان گفت: آنان خویشاوندان تو هم هستند. علی فرمود: آری، به جان خودم سوگند که خویشاوندی ایشان با من نزدیک است ولی فضل و برتری میان دیگران است.
عثمان گفت: آیا نمی دانی که عمر معاویه را به حکومت گماشت من هم او را به حکومت گماشته ام. علی فرمود: تو را به خدا سوگند می دهم که نمی دانی که معاویه بیشتر از یرفا، غلام عمر، از عمر می ترسید گفت آری همین گونه است.
علی فرمود: ولی معاویه کارها را بدون نظر و اطلاع تو انجام می دهد و به مردم می گوید: این کار به فرمان عثمان است و تو این موضوع را می دانی و هیچ گونه اعتراضی بر او نمی کنی.
علی علیه السلام برخاست و رفت. عثمان هم از پی او بیرون آمد و بر منبر نشست و برای مردم خطبه ایراد کرد و چنین گفت: اما بعد، هر کار را آفتی و هر چیز را آسیبی است. آفت این امت و آسیب این نعمت گروهی عیبجو و طعنه زننده اند که آنچه را خوش می دارید برای شما آشکار می سازند و آنچه را خوش نمی دارید از شما پوشیده می دارند، آنان برای شما سخنی می گویند و شما هم همان را می گویید، همچون شتر مرغ که از نخستین بانگ زننده پیروی می کند و خوشترین آبشخورها در نظرش دورترین آن است، جز آب تیره ننوشند و جز گل آلودگی نخواهند.
همانا به خدا سوگند کارهایی را بر من عیب می گیرید که همان ها را برای پسر خطاب می پسندیدید و به آن اقرار داشتید در حالی که او شما را لگد کوب می کرد و با دست خود می زد و با زبان خود شما را سرکوب می کرد ناچار در آنچه خوش و ناخوش می داشتید تسلیم او بودید. اما من با شما نرمی کردم و شانه فروتنی فرو آوردم و دست و زبان خویش را از شما باز داشتم، نسبت به من گستاخ شدید. همانا به خدا سوگند، یاران من نزدیکتر و جمع من بیشتر و نیرومندترند و اگر استمداد کنم پاسخ مثبت می دهند. اینک افرادی نظیر خودتان فراهم آورده ام و به شما دندان نشان خواهم داد و ممکن است شما موجب رفتاری از من شوید که آن را خوش نمی دارم و سخنانی بگویم که تاکنون نگفته ام. بنابر این زبان از من بدارید و سرزنش و خرده گیری از حاکمان را بس کنید. شما چه حقی را از دست داده اید به خدا سوگند من در مورد رسیدن به کسانی که پیش از من بوده اند کوتاهی نکرده ام و نمی دیدم که در آن مورد اختلاف داشته باشید. پس شما را چه می شود، دردتان چیست در این هنگام مروان بن حکم برخاست و گفت: اگر هم بخواهید میان خود و شما شمشیر را حاکم می کنیم. عثمان گفت: خاموش باش که خدایت خاموش بداراد مرا با یاران خودم واگذار. سخن گفتن تو در این مورد چه معنی دارد مگر به تو دستور نداده بودم که سخن نگویی []مروان خاموش شد و عثمان از منبر فرود آمد.