فهرست کتاب


جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه جلد 4

ابن ابی الحدید دکتر محمود مهدوی دامغانی‏

خطبه (148)

از سخنان علی علیه السلام درباره اهل بصره در این خطبه که با عبارت «کل واحد منهما یرجو الامر له» (هر یک از آن دو حکومت را برای خود امیدوار است) شروع می شود، ابن ابی الحدید پس از توضیح لغات و اینکه ضمیر تثنیه «آن دو» به طلحه و زبیر برمی گردد مطالب زیر را آورده است. او ضمن شرح این جمله علی علیه السلام که فرموده است «بدون تردید این یکی در صدد آن است که جان آن یکی را بگیرد» ]می گوید: سخنی درست است که در آن هیچ شکی نیست که ممکن نیست ریاست را دو تن با یکدیگر تدبیر کنند و اگر هر یک از آنان دو به چیزی که می خواست می رسید بر دیگری شورش می کرد و او را می کشت زیرا که پادشاهی و ملک عقیم است مورخان نوشته اند که طلحه و زبیر پیش از شروع جنگ با یکدیگر اختلاف داشتند و آن دو در مورد اینکه کدامیک عهده دار پیشنمازی باشد اختلاف کردند تا آنجا که عایشه به محمد بن طلحه و عبد الله بن زبیر فرمان داد تا پایان جنگ یک روز این و یک روز آن با مردم نماز بگزارند. وانگهی عبد الله بن زبیر مدعی بود که عثمان روز جنگ در خانه اش به خلافت او تصریح کرده است و دلیلی که عرضه می داشت این بود که عثمان او را در پیشنمازی جانشین خود کرده و بار دیگر مدعی می شد که عثمان به خلافت او نص صریح کرده است. طلحه خواست فرمان دهد که مردم بر او به امارت سلام دهند و از این جهت که از قبیله تیم بود خود را به عایشه مقرب می دانست و زبیر هم شوهر اسماء خواهر عایشه بود و سرانجام عایشه به مردم فرمان داد که به هر دو به امارت سلام دهند. در مورد سرپرستی و فرماندهی جنگ هم با یکدیگر اختلاف داشتند آن چنان که در آغاز کار هر دو خواهان آن بودند و سپس هر دو از آن کناره گرفتند.
ما در بخشهای گذشته اخبار بسیاری از جنگ جمل آورده ایم.

از اخبار جنگ جمل

ابو مخنف روایت می کند و می گوید: همین که مردم برای نبرد صف کشیدند و رویاروی شدند، علی علیه السلام به یاران خود فرمود: هیچ کس از شما یک تیر نیندازد و هیچ یک از شما نیزه یی نزند تا من فرمان دهم و پس از اینکه آنان شروع به جنگ و کشتار کنند. یاران جمل شروع به تیر باران سخت و پیاپی کردند، یاران امیر المومنین (ع) فریاد بر آوردند و گفتند: ای امیر المومنین تیرهای آنان ما را از پای در آورد، جسد مردی را هم که کشته شده بود کنار خیمه کوچکی که علی (ع) در آن بود آوردند و گفتند: این فلانی است که کشته شده است. فرمود: بار خدایا، گواه باش. سپس فرمود: این را بر این قوم حجت آورید. در این هنگام جسد مردی دیگر را که کشته شده بود آوردند و گفتند: این هم کشته شده است. علی همچنان عرضه داشت: بار خدایا، گواه باش و افزود که این را هم بر این قوم حجت آورید. در این هنگام عبد الله بن بدیل بن ورقاء خزاعی که از اصحاب بود در حالی که جسد برادر خود عبد الرحمان را که تیری خورده و کشته شده بود بر دوش می کشید آمد و جسد را مقابل علی (ع) بر زمین نهاد و گفت: ای امیر المومنین این برادر من است که کشته شده است. در این هنگام علی علیه السلام انا لله و انا الیه راجعون بر زبان آورد و زره پیامبر (ص) را که نامش ذات الفضول بود خواست و پوشید. دامن زره را به دست خویش از شکم خود بالاتر گرفت و به یکی از نزدیکان خود فرمود: تا بر کمر او عمامه یی به صورت کمربند بست و سپس شمشیر را بر شانه انداخت و رایت سیاه رسول خدا (ص) را که نامش عقاب بود به فرزندش محمد سپرد و به دو فرزند گرامی خود حسن و حسین علیهما السلام فرمود: من به سبب قرب شما به رسول خدا (ص) شما را رها کردم و رایت را به برادرتان دادم.
ابو مخنف می گوید: علی علیه السلام گرد یاران خود گشت و این آیه را تلاوت می کرد: «آیا می پندارید به بهشت وارد می شوید و بر شما مثل آنچه بر کسانی که پیش از شما در گذشته اند نرسیده است رنج و سختی بر آنان رسید و متزلزل شدند تا آنجا که پیامبر و آنان که به او گرویده بودند گفتند: نصرت خداوند کجاست هان که نصرت خداوند نزدیک است.»«» سپس گفت: خداوند بر ما و شما صبر ارزانی فرماید و برای ما و شما نصرت و عزت مقدر دارد و برای ما و شما در هر کاری پشتیبان باشد.
سپس قرآنی را با دست خود برافراشت و فرمود: چه کسی این قرآن را می گیرد و و ایشان را به آنچه در آن است فرا می خواند و در قبال این کار بهشت برای او خواهد بود. پسری جوان که نامش مسلم بود برخاست که جامه یی سپید بر تن داشت، گفت: من این قرآن را می گیرم. علی (ع) به او نگریست و فرمود: ای جوانمرد اگر این قرآن را بگیری نخست دست راست تو قطع می شود، باید آن را با دست چپ بگیری که آن هم قطع خواهد شد و سپس چندان شمشیر بر تو زده می شود تا کشته شوی. جوان گفت: مرا صبر بر این کار نیست. علی (ع) برای بار دوم فریاد بر آورد باز همان جوان برخاست و علی (ع) همان سخن را تکرار کرد و آن جوان هم همان سخن را چند بار تکرار کرد. سرانجام جوان گفت: من این قرآن را می گیرم و آنچه تو گفتی در راه خدا اندک است. پس قرآن را گرفت و راه افتاد و همین که میان آنان رسید فریاد بر آورد و گفت: این کتاب خدا میان ما و شما حکم باشد. مردی بر او ضربتی زد و دست راست او را برید، قرآن را به دست چپ گرفت، دیگری ضربه ای زد و دست چپش را جدا کرد قرآن را در آغوش گرفت چندان بر او شمشیر زدند که کشته شد.
ام ذریح عبدی در این باره چنین سروده است: «بار خدایا مسلم با قرآنی که مولای ایشان به او سپرده بود به سوی آنان رفت و آنان را به ایمان و دادگری فرا خواند و کتاب خدا را بر آنان تلاوت کرد که آنان را به بیم نینداخت و در حالی که مادرشان [عایشه ]ایستاده بود لبه های شمشیر خود را از خون او خضاب بستند. آری عایشه آنان را به گمراهی فرمان می دهد و ایشان را منع نمی کند» ابو مخنف می گوید: در این هنگام علی علیه السلام به پسر خود محمد دستور داد رایت را پیش ببرد. او رایت را پیش برد و کشتار در هر دو گروه صورت گرفت و جنگ بر پا شد.

کشته شدن طلحه و زبیر

گوید: در مورد طلحه چنین بود که چون طرفداران و سپاه طلحه و زبیر سستی گرفتند مروان گفت: جز امروز دیگر نخواهم توانست انتقام خون عثمان را از طلحه بگیرم و تیری بر او انداخت که به ساق پایش خورد و رگ بزرگ آن را درید و خون از او می رفت. طلحه از یکی از غلامان خود که استر داشت یاری خواست، او را سوار کرد و پشت به جنگ داد و به غلام خود می گفت: ای وای بر تو، آیا جایی پیدا نمی شود که بتوانم پیاده شوم، این خونریزی مرا کشت غلامش به او می گفت: بگریز و خود را نجات بده و گرنه آن قوم به تو خواهند رسید. طلحه گفت: به خدا سوگند کشته شدن هیچ پیرمرد محترمی را ضایع تر از کشته شدن خودم ندیده ام. سرانجام به یکی از خانه های بصره رسید و فرود آمد و همانجا مرد.
و روایت شده است که پیش از آن که مروان به طلحه تیر بزند او چند تیر دیگر خورده بود و چند جای بدن او زخمی بود.
ابو الحسن مدائنی روایت می کند که علی علیه السلام از کنار بدن طلحه که جان می داد عبور کرد و گفت: به خدا سوگند که بسیار ناخوش می داشتم شما را این چنین در شهرها در خاک و خون افتاده ببینم ولی تقدیر هر چیز که حتمی شده باشد اتفاق خواهد افتاد و سپس به این ابیات تمثل جست: «و چون با شتاب آهنگ کاری می کنی نمی دانی در کدام سرزمین فروماندگی تو را درمی یابد، شخص بینوا نمی داند چه هنگام توانگری اوست و توانگر نمی داند چه هنگام بینوا می شود...». اما زبیر در وادی السباع در حالی که از میدان جنگ برمی گشت به دست این جرموز غافلگیر و کشته شد. او از آنچه کرده بود پشیمان بود و چگونگی کشته شدن او در بخشهای گذشته این کتاب بیان شد.
کلبی روایت می کند و می گوید: آن رگ طلحه که تیر خورده بود هرگاه دست خود را بر آن می نهاد و آن را می گرفت خون باز می ایستاد و هرگاه دستش را برمی داشت خون روان می شد. طلحه می گفت: این تیری است که خداوند متعال آن را فرستاده است و فرمان خدا سرنوشت محتوم است و هرگز چون امروز ندیده ام که خون مردی قرشی این چنین تباه شود. گوید: و هرگاه حسن بصری این موضوع را می شنید یا برای او حکایت می کردند می گفت: «ای کلاغک ناپسند، نتیجه کارت را بچش» ابو مخنف از عبد الله بن عون، از نافع نقل می کند که می گفته است: خودم از مروان بن حکم شنیدم می گفت: طلحه را من کشتم. ابو مخنف همچنین می گوید: عبد الملک بن مروان می گفت: اگر نه این است که پدرم به من گفت به طلحه تیر زده و او را کشته است هیچ فرد تیمی را رها نمی کردم و او را در قبال خون عثمان می کشتم. گوید: منظور عبد الملک بن مروان محمد بن ابی بکر و طلحه بودند که عثمان را کشته بودند و هر دو از قبیله تیم هستند.
ابو مخنف گوید: عبد الرحمان بن جندب، از پدرش جندب بن عبد الله برای ما نقل کرد که می گفته است: از کنار طلحه گذشتم او را همراه گروهی دیدم که جنگ می کرد و همگی آنان زخمی شده بودند و مردم بر ایشان چیره شده بودند، طلحه را هم در حالی دیدم که شمشیر در دست داشت و زخمی شده بود و یارانش یکی یکی یا دو به دو از او جدا می شدند و خود شنیدم که طلحه می گفت: ای بندگان خدا، شکیبایی شکیبایی که پس از پایداری و شکیبایی پیروزی و پاداش است. من به او گفتم: مادرت بر سوگت بگرید، بگریز بگریز به خدا سوگند، نه پیروزی نصیب تو می شود و نه پاداش داده می شوی بلکه گناه کردی و زیانکار شدی.
آن گاه بر یارانش فریاد کشیدم و از گرد او پراکنده شدند و اگر می خواستم او را نیزه بزنم زده بودم، ولی به طلحه گفتم: به خدا سوگند، اگر بخواهم می توانم روی همین خاک تو را بر زمین افکنم و به خاک و خون کشم. گفت: به خدا سوگند، در آن صورت در دنیا و آخرت نابود خواهی شد. گفتم: به خدا سوگند، در حالتی درآمده ای که ریختن خون تو حلال است و تو از پشیمانان خواهی بود. او برگشت و فقط سه نفر همراهش بودند و ندانستم سرانجام کارش چگونه شده است ولی این را می دانم که مرده و هلاک شده است.
همچنین روایت شده که طلحه در آن روز می گفته است: هرگز گمان نمی کردم که این آیه که خداوند متعال فرموده است «بپرهیزید از آن فتنه که فقط به کسانی از شما که ستم کرده اند نمی رسد- بلکه همه گیر است»،«» درباره ما نازل شده باشد.
مدائنی می گوید: هنگامی که طلحه زخمی شده و پشت به میدان جنگ کرده بود و در جستجوی جایی بود که در آن فرود آید به هر یک از یاران علی علیه السلام که از کنار او می گذشت می گفت: من طلحه هستم. چه کسی مرا پناه می دهد و این سخن را مکرر می گفت. مدائنی می گوید: هرگاه این سخن را برای حسن بصری می گفتند می گفت: همانا که او در جوار و پناه گسترده یی بوده است.