فهرست کتاب


جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه جلد 4

ابن ابی الحدید دکتر محمود مهدوی دامغانی‏

جنگ نهاوند

در مورد جنگ نهاوند، ابو جعفر محمد بن جریر طبری در کتاب تاریخ چنین آورده است: چون عمر می خواست با ایرانیان و سپاههای خسرو که در نهاوند جمع بودند جنگ کند با اصحاب پیامبر (ص) رایزنی کرد. عثمان برخاست و پس از گفتن تشهد گفت: ای امیر المومنین من چنین مصلحت می بینم که برای شامیان بنویسی از شام حرکت کنند و بروند و برای یمنی ها بنویس از یمن حرکت کنند و سپس خود همراه مردم این دو شهر محترم [مکه و مدینه ]به سوی دو شهر بصره و کوفه برو و به کمک نیروهای مسلمانان با نیروی مشرکان رویاروی شو و اگر چنین کنی و با همه کسانی که نزد تو و همراه تو هستند به جنگ آنان بروی شمار آنان هر چه باشد در نظر تو اندک خواهد آمد و تو نیرومندتر و پر شمارتر خواهی بود، تو پس از آن روز چیزی از خود باقی مخواه و دیگر از دنیا عزت و قدرتی نخواهی یافت و در هیچ پناهی نخواهی بود. این روز را روزهایی از پی است، تو خود به تن خویش و رأی و یاران خود در آن حاضر باش و از آن غیبت مکن.
ابو جعفر طبری می گوید: طلحه برخاست و گفت: ای امیر المؤمنین همانا کارها تو را استوار کرده است و سختیها تو را آزموده است و تجربه ها ورزیده ات ساخته است تو خود دانی، اینک این تو و این اندیشه تو، در دست تو وا نمانیم و کار خود را جز به تو وانمی گذاریم. اینک فرمان بده تو را اجابت کنیم و ما را فراخوان تا فرمانبرداری کنیم و دستور سوار شدن بده تا سوار شویم و به هر سو که می خواهی ما را روانه کن تا روانه شویم که تو عهده دار و سالار این کاری و تو خود آزموده و محنت کشیده ای و هیچ چیز از فرجام کارها برای تو جز با نیکی و پسندیدگی نبوده است.
علی بن ابی طالب علیه السلام فرمود: اما بعد، همانا نصرت و زبونی در این کار به بیشی و کمی افراد نیست همانا که آیین خداوند است که آن را ظاهر ساخته است و لشکر خداوند است که آن را عزت بخشیده و با فرشتگان امداد فرموده است تا به این پایه و مایه رسیده است وانگهی ما بر وعده خداوند چشم امید داریم و خداوند وعده خود را برمی آورد و لشکر خود را نصرت می بخشد. جایگاه تو در مورد ایشان همچون بند و رشته گلوبند است که همه گوهرها را جمع می کند و نگه می دارد و اگر آن رشته پاره شود هر چه بر آن است پاشیده می شود و به هر سو می رود و سپس هرگز جمع نمی شود. اعراب هم هر چند امروز از لحاظ شمار اندک اند ولی در پناه اسلام، عزیز و نیرومنداند. بر جای خود باش و برای مردم کوفه که سران و بزرگان عرب اند بنویس که دو سوم آنان به جنگ بروند و یک سوم ایشان در شهر بمانند و برای مردم بصره بنویس که با بخشی از نیروهای خود آنان را مدد کنند و مردم شام و یمن را از جایگاه خود حرکت مده که اگر شامیان را حرکت دهی رومیان، آهنگ حمله به زن و فرزند ایشان می کنند و اگر یمنی ها را از این سرزمین و از یمن ایشان حرکت دهی حبشیان آهنگ حمله به زن و فرزند آنان می کنند و اگر خودت از این سرزمین حرکت کنی و بروی اعراب بادیه نشین از هر سو پیمان شکنی می کنند و چنان خواهد شد که نگرانی تو از پشت سرت در مورد زنان و نوامیس به مراتب مهمتر از آن خواهد بود که در پیش روی داری و ایرانیان هم فردا همین که تو را ببیند خواهند گفت: این مرد ریشه و امیر عرب است و موجب شدت حمله آنان بر تو خواهد شد.
اما آنچه که درباره حرکت مشرکان گفتی، خداوند حرکت آنان را از تو ناخوشتر می دارد و خودش تواناتر است که آنچه را ناخوش می دارد تغییر دهد. اما آنچه درباره شمار ایشان گفتی ما در جنگهای گذشته با تکیه بر شمار و بسیاری نیرو جنگ نمی کردیم بلکه با صبر و پایداری و انتظار نصرت می جنگیدیم. عمر گفت: آری، همین رأی درست است و دوست می داشتم همین کار را انجام دهم. اینک بر من اشاره کنید که چه کسی را به حکومت آن مرز بگمارم گفتند: تو خود بهتر می دانی. عمر گفت: راهنمایی ام کنید و آن مرد را عراقی برگزینید. گفتند: تو خودت به مردم آشناتری آنان پیش تو آمده اند ایشان را دیده ای و با آنان گفتگو کرده ای. عمر گفت: آری، به خدا سوگند کار ایشان را به مردی وامی گذارم که در قبال سرنیزه های نخستین دشمن پایدار و سخت استوار باشد. گفتند: ای امیر المؤمنین او چه کسی است گفت: نعمان بن مقرن. گفتند: آری که شایسته برای آن کار است.
نعمان بن مقرن در آن هنگام در بصره بود، عمر برای او نامه نوشت و او را به فرماندهی سپاه گماشت.
ابو جعفر طبری می گوید: عمر برای نعمان چنین نوشت: به نهاوند برو که تو را سالار جنگ با فیروزان که سالار سپاهیان کسری است قرار دادم اگر برای تو حادثه یی آمد فرمانده حذیقة بن الیمان خواهد بود و اگر برای او حادثه یی پیش آمد نعیم بن مقرن فرمانده خواهد بود و اگر خداوند برای شما فتح و پیروزی نصیب فرمود غنایم را که خداوند بر مردم ارزانی فرموده است میان ایشان تقسیم کن و چیزی از آن پیش من مفرست و اگر قوم پیمان شکنی کردند دیگر نه مرا ببینی و نه من تو را. اینک طلیحة بن خویلد و عمرو بن معدی کرب را به سبب آنکه به فنون جنگ آگاه اند همراه تو قرار دادم، با آن دو مشورت کن ولی ایشان را بر کاری مگمار.
ابو جعفر طبری می گوید: نعمان همراه اعراب حرکت کرد و به نهاوند رسید و این موضوع به سال هفتم خلافت عمر بود. دو گروه رویاروی شدند و جنگ در گرفت. مسلمانان مشرکان را تا کنار خندقها عقب راندند و آنان به شهرها و دژهای خود پناهنده شدند و این کار بر مسلمانان گران آمد. طلیحه به نعمان گفت: پیشنهاد می کنم و چنین مصلحت می بینم که گروهی از سواران را گسیل داری و ایشان را تحریک کنی و چون تحریک شوند برخی از ایشان بیرون خواهند آمد و با شما درگیر خواهند شد، شما برای آنان راه بگشایید، آنان طمع خواهند بست و به تعقیب شما می پردازند و شما ناگاه برگردید و حمله کنید تا خداوند به آنچه دوست می دارد میان ما و ایشان حکم کند. نعمان این کار را انجام داد و همان گونه بود که طلیحه پنداشته بود و ایرانیان از دژها و حصارهای خود بیرون آمدند و چون مسلمانان را تعقیب کردند ناگاه نعمان با مردم حمله آورد و جنگی سخت کردند آنچنان که شنوندگان نظیر آن را نشنیده بودند. اسب نعمان لغزید و او را با سر بر زمین کوفت و نعمان کشته شد. رایت را برادرش نعیم براشت، حذیفه پیش آمد و نعیم رایت را به او سپرد. مسلمانان کشته شدن امیر خود را پوشیده داشتند و همچنان به جنگ ادامه دادند تا شب فرا رسید و تاریک شد، مشرکان برگشتند و مسلمانان آنان را تعقیب کردند مشرکان سرگردان شدند و جنگ را رها کردند، مسلمانان تیغ بر آنان نهادند و بیرون از شمار از آنان کشتند، آنان به فیروزان که در حال فرار بود رسیدند او به گردنه یی رسید که گروه بسیاری استر در حالی که عسل بر آنان بود عبور می کردند و بدین سان اجل او فرا رسید و کشته شد و مسلمانان می گفتند: خداوند را لشکرهایی از عسل است.
مسلمانان وارد نهاوند شدند و به هر چه که در آن بود دست یافتند و غنایم این جنگ بسیار بود و برای عمر گسیل داشتند که چون غنایم را بدید بگریست. مسلمانان به او گفتند: امروز روز شادی و شاد کامی است، گریه تو از چیست گفت: گمان می کنم که خداوند متعال این گونه غنایم را از رسول خدا که سلام و درود بر او باد و از ابو بکر به سبب خیری که بر آنان اراده فرموده بود پوشیده داشته است و چنین می بینم که گشایش این غنایم برای من به سبب شری است که نسبت به من اراده فرموده است، بعید نیست و چیزی نمی گذرد که این اموال مسلمانان و مردم را به فتنه در اندازد.
عمر سپس دستهای خود را سوی آسمان برافراشت و دعا می کرد و می گفت: بار خدایا، مرا در پرده عصمت قرار ده و به خویشتنم وامگذار و این کلمات را مکرر ادا می کرد و همه آن اموال را میان مسلمانان تقسیم کرد.

خطبه (148)

از سخنان علی علیه السلام درباره اهل بصره در این خطبه که با عبارت «کل واحد منهما یرجو الامر له» (هر یک از آن دو حکومت را برای خود امیدوار است) شروع می شود، ابن ابی الحدید پس از توضیح لغات و اینکه ضمیر تثنیه «آن دو» به طلحه و زبیر برمی گردد مطالب زیر را آورده است. او ضمن شرح این جمله علی علیه السلام که فرموده است «بدون تردید این یکی در صدد آن است که جان آن یکی را بگیرد» ]می گوید: سخنی درست است که در آن هیچ شکی نیست که ممکن نیست ریاست را دو تن با یکدیگر تدبیر کنند و اگر هر یک از آنان دو به چیزی که می خواست می رسید بر دیگری شورش می کرد و او را می کشت زیرا که پادشاهی و ملک عقیم است مورخان نوشته اند که طلحه و زبیر پیش از شروع جنگ با یکدیگر اختلاف داشتند و آن دو در مورد اینکه کدامیک عهده دار پیشنمازی باشد اختلاف کردند تا آنجا که عایشه به محمد بن طلحه و عبد الله بن زبیر فرمان داد تا پایان جنگ یک روز این و یک روز آن با مردم نماز بگزارند. وانگهی عبد الله بن زبیر مدعی بود که عثمان روز جنگ در خانه اش به خلافت او تصریح کرده است و دلیلی که عرضه می داشت این بود که عثمان او را در پیشنمازی جانشین خود کرده و بار دیگر مدعی می شد که عثمان به خلافت او نص صریح کرده است. طلحه خواست فرمان دهد که مردم بر او به امارت سلام دهند و از این جهت که از قبیله تیم بود خود را به عایشه مقرب می دانست و زبیر هم شوهر اسماء خواهر عایشه بود و سرانجام عایشه به مردم فرمان داد که به هر دو به امارت سلام دهند. در مورد سرپرستی و فرماندهی جنگ هم با یکدیگر اختلاف داشتند آن چنان که در آغاز کار هر دو خواهان آن بودند و سپس هر دو از آن کناره گرفتند.
ما در بخشهای گذشته اخبار بسیاری از جنگ جمل آورده ایم.

از اخبار جنگ جمل

ابو مخنف روایت می کند و می گوید: همین که مردم برای نبرد صف کشیدند و رویاروی شدند، علی علیه السلام به یاران خود فرمود: هیچ کس از شما یک تیر نیندازد و هیچ یک از شما نیزه یی نزند تا من فرمان دهم و پس از اینکه آنان شروع به جنگ و کشتار کنند. یاران جمل شروع به تیر باران سخت و پیاپی کردند، یاران امیر المومنین (ع) فریاد بر آوردند و گفتند: ای امیر المومنین تیرهای آنان ما را از پای در آورد، جسد مردی را هم که کشته شده بود کنار خیمه کوچکی که علی (ع) در آن بود آوردند و گفتند: این فلانی است که کشته شده است. فرمود: بار خدایا، گواه باش. سپس فرمود: این را بر این قوم حجت آورید. در این هنگام جسد مردی دیگر را که کشته شده بود آوردند و گفتند: این هم کشته شده است. علی همچنان عرضه داشت: بار خدایا، گواه باش و افزود که این را هم بر این قوم حجت آورید. در این هنگام عبد الله بن بدیل بن ورقاء خزاعی که از اصحاب بود در حالی که جسد برادر خود عبد الرحمان را که تیری خورده و کشته شده بود بر دوش می کشید آمد و جسد را مقابل علی (ع) بر زمین نهاد و گفت: ای امیر المومنین این برادر من است که کشته شده است. در این هنگام علی علیه السلام انا لله و انا الیه راجعون بر زبان آورد و زره پیامبر (ص) را که نامش ذات الفضول بود خواست و پوشید. دامن زره را به دست خویش از شکم خود بالاتر گرفت و به یکی از نزدیکان خود فرمود: تا بر کمر او عمامه یی به صورت کمربند بست و سپس شمشیر را بر شانه انداخت و رایت سیاه رسول خدا (ص) را که نامش عقاب بود به فرزندش محمد سپرد و به دو فرزند گرامی خود حسن و حسین علیهما السلام فرمود: من به سبب قرب شما به رسول خدا (ص) شما را رها کردم و رایت را به برادرتان دادم.
ابو مخنف می گوید: علی علیه السلام گرد یاران خود گشت و این آیه را تلاوت می کرد: «آیا می پندارید به بهشت وارد می شوید و بر شما مثل آنچه بر کسانی که پیش از شما در گذشته اند نرسیده است رنج و سختی بر آنان رسید و متزلزل شدند تا آنجا که پیامبر و آنان که به او گرویده بودند گفتند: نصرت خداوند کجاست هان که نصرت خداوند نزدیک است.»«» سپس گفت: خداوند بر ما و شما صبر ارزانی فرماید و برای ما و شما نصرت و عزت مقدر دارد و برای ما و شما در هر کاری پشتیبان باشد.
سپس قرآنی را با دست خود برافراشت و فرمود: چه کسی این قرآن را می گیرد و و ایشان را به آنچه در آن است فرا می خواند و در قبال این کار بهشت برای او خواهد بود. پسری جوان که نامش مسلم بود برخاست که جامه یی سپید بر تن داشت، گفت: من این قرآن را می گیرم. علی (ع) به او نگریست و فرمود: ای جوانمرد اگر این قرآن را بگیری نخست دست راست تو قطع می شود، باید آن را با دست چپ بگیری که آن هم قطع خواهد شد و سپس چندان شمشیر بر تو زده می شود تا کشته شوی. جوان گفت: مرا صبر بر این کار نیست. علی (ع) برای بار دوم فریاد بر آورد باز همان جوان برخاست و علی (ع) همان سخن را تکرار کرد و آن جوان هم همان سخن را چند بار تکرار کرد. سرانجام جوان گفت: من این قرآن را می گیرم و آنچه تو گفتی در راه خدا اندک است. پس قرآن را گرفت و راه افتاد و همین که میان آنان رسید فریاد بر آورد و گفت: این کتاب خدا میان ما و شما حکم باشد. مردی بر او ضربتی زد و دست راست او را برید، قرآن را به دست چپ گرفت، دیگری ضربه ای زد و دست چپش را جدا کرد قرآن را در آغوش گرفت چندان بر او شمشیر زدند که کشته شد.
ام ذریح عبدی در این باره چنین سروده است: «بار خدایا مسلم با قرآنی که مولای ایشان به او سپرده بود به سوی آنان رفت و آنان را به ایمان و دادگری فرا خواند و کتاب خدا را بر آنان تلاوت کرد که آنان را به بیم نینداخت و در حالی که مادرشان [عایشه ]ایستاده بود لبه های شمشیر خود را از خون او خضاب بستند. آری عایشه آنان را به گمراهی فرمان می دهد و ایشان را منع نمی کند» ابو مخنف می گوید: در این هنگام علی علیه السلام به پسر خود محمد دستور داد رایت را پیش ببرد. او رایت را پیش برد و کشتار در هر دو گروه صورت گرفت و جنگ بر پا شد.