فهرست کتاب


جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه جلد 4

ابن ابی الحدید دکتر محمود مهدوی دامغانی‏

اختلاف فرقه های اسلامی در اینکه ائمه باید از قریش باشند

مردم در مورد شرط نسب برای امامت اختلاف نظر دارند، گروهی از یاران قدیمی معتزله ما گفته اند: در امامت نسب به هیچ روی شرط نیست و امامت برای قرشی و غیر قرشی سزاوار است به شرطی که فاضل و دارای شرایط معتبر دیگر باشد و اجتماع کلمه مسلمانان در مورد پیشوایی او صورت گرفته باشد. خوارج نیز همین عقیده را دارند.
بیشتر مردم همچنین بیشتر یاران ما بر این عقیده اند که نسب در آن شرط است و امامت سزاوار کسی جز اعراب نیست و از میان اعراب هم سزاوار قریش است.
بیشتر یاران [معتزلی ]ما می گویند: معنی این گفتار پیامبر (ص) که فرموده است «ائمه از قریش هستند» این است که اگر میان قریش کسی پیدا شود که برای امت شایسته باشد حق تقدم با اوست ولی اگر میان قریش کسی که شایسته امت است موجود نباشد شرط قرشی بودن ملاحظه نخواهد شد.
برخی از یاران ما گفته اند: معنی این خبر این است که قریش هیچ گاه خالی از کسی که شایسته امامت است نخواهد بود و با این خبر این موضوع را واجب دانسته اند که در هر عصر و زمان کسی از قریش که شایسته و سزاوار حکومت است وجود خواهد داشت.
گروه بیشتری از زیدیه معتقدند که امامت فقط ویژه فرزندان و فرزندزادگان فاطمه (ع) و از نسل ابو طالب است و برای هیچ کس دیگر غیر از این دو گروه روا نیست و امامت صحیح نخواهد بود مگر اینکه شخص فاضل زاهد عالم عادل شجاع و سیاستمدار برای آن قیام کند و مردم را به آن فرا خواند. برخی از زیدیه امامت را در افرادی که فاطمی نباشند ولی از نسل علی علیه السلام باشند جایز می دانند ولی این از اقوال شاذ و نادر ایشان است.
راوندیه خلافت و امامت را از میان همه خانواده های قریش مخصوص عباس عموی پیامبر که رحمت خدا بر او باد و فرزندانش می دانند و این عقیده و سخن به هنگام خلافت منصور دوانیقی و مهدی عباسی اظهار شده است.
اما امامیه امامت را میان فرزندزادگان حسین علیه السلام می دانند که آن هم برای اشخاص معینی از ایشان و به اعتقاد امامیه امامت برای کسی دیگر غیر از ایشان روا نیست.
کیسانیه هم امامت را در محمد بن حنفیه و فرزندان او می دانند و برخی از ایشان آن را قابل انتقال به فرزندان دیگران هم دانسته اند.
اگر بگویی تو این کتاب را بر مبنای قواعد معتزله و اصول ایشان شرح داده ای بنابراین، این سخن تو چیست که تصریح بر آن است که در نظر امامیه امامت از میان قریش فقط سزاوار بنی هاشم است و این موضوع اعتقاد و مذهب هیچ یک از معتزله نه قدمای ایشان و نه متاخران آنان است. می گویم: این موضوع مشکل است و مرا در آن نظر خاصی است و آن این است که اگر ثابت شود علی علیه السلام آن را فرموده است من هم همان عقیده را خواهم داشت که برای من ثابت شده است که پیامبر (ص) درباره علی علیه السلام فرموده است «او همراه حق است و به هر کجا که رود حق با او خواهد بود» وانگهی ممکن است این سخن را تأویل کرد و مطابق مذهب معتزله باشد و چنین معنی شود که مراد از آن مرحله کمال امامت است همان گونه که این گفتار رسول خدا (ص) را که فرموده اند «نماز برای همسایه مسجد نیست مگر در مسجد» باید به مرحله کمال نماز معنی کرد نه اینکه نمازی که در خانه گزارده شود صحیح نیست.

خطبه (146)

از سخنان علی علیه السلام هنگامی که عمر با او مشورت کرد که به تن خویش به جنگ ایرانیان برود.
[در این خطبه که با عبارت «ان هذا الامر لم یکن نصره و لاخذ لانه بکثرة و لا بقلة» (همانا نصرت و زبونی در این کار به افزونی و کمی شمار افراد بستگی ندارد) شروع می شود، ابن ابی الحدید مباحث تاریخی زیر را آورده است. ]

جنگ قادسیه

بدان که درباره این موضوع که این سخنان را چه هنگامی برای عمر فرموده است اختلاف نظر است، برخی گفته اند: در مورد جنگ قادسیه بیان داشته است و برخی گفته اند: در مورد جنگ نهاوند است. مدائنی در کتاب الفتوح خود سخن اول را پذیرفته است و طبری در کتاب التاریخ الکبیر خود سخن دوم را قبول کرده است و همان گونه که روش ماست و در مورد بیان مطالب سیره و جنگها تا کنون معمول داشته ایم اشاره مختصری به این دو جنگ خواهیم داشت.
جنگ قادسیه به سال چهاردهم هجرت بوده است. عمر با مسلمانان در مورد این جنگ رایزنی کرد و در روایت ابو الحسن علی بن محمد بن سیف مدائنی چنین آمده است: علی علیه السلام به وی پیشنهاد کرد که او شخصا نرود و گفت: اگر تو بروی ایرانیان را همتی جز درمانده کردن تو نخواهد بود که می دانند تو محور آسیای عربی و پس از آن برای اسلام دولتی نخواهد بود. کسان دیگری غیر از علی علیه السلام به عمر پیشنهاد کردند که خود برود و او نپذیرفت و رأی و پیشنهاد علی را پذیرفت. کسان دیگری غیر از مداینی روایت کرده اند که این رأی را عبد الرحمان بن عوف پیشنهاد کرد.
ابو جعفر محمد بن جریر طبری می گوید: پس از آنکه برای عمر از حرکت خویش انصراف حاصل آمد سعد بن ابی وقاص را بر مسلمانان امیر قرار داد، یزدگرد هم رستم ارمنی را بر ایرانیان فرماندهی داد. سعد بن ابی وقاص، نعمان بن مقرن را به رسالت پیش یزدگرد گسیل داشت. نعمان به حضور او در آمد و سخنی درشت گفت.
یزدگرد گفت: اگر نه این است که رسولان را نمی کشند تو را می کشتم. سپس توبره یی پر از خاک بر سرش نهادند و او را براندند و از دروازه های مداین بیرونش کردند و یزدگرد به او گفت: پیش سالار خود بر گرد که من برای رستم نوشته ام تا او و سپاهیان عربش را در خندق قادسیه به خاک بسپارد و پس از آن اعراب را به یکدیگر گرفتار و سرگرم خواهم ساخت و ایشان را سخت تر از آنچه شاپور ذو الاکتاف زخمی ساخت زخمی خواهم کرد. نعمان بن مقرن پیش سعد برگشت و او را آگاه ساخت. سعد به او گفت: مترس که خداوند سرزمین ایشان را در اختیار و ملک ما قرار داد و این را به فال نیک می گرفت که خود خاکشان را به او داده اند.
ابو جعفر طبری گوید: رستم از آغاز کردن به جنگ تن می زد و آن را خوش نمی داشت و سلامت را ترجیح می داد. یزدگرد چند بار او را به شتاب در جنگ واداشت و او همچنان نمی پذیرفت و مصلحت می دید که کار به درازا کشد. شمار لشکریان سعد بن ابی وقاص سی و اند هزار و شمار لشکریان رستم یکصد و بیست هزار بود. رستم از قادسیه تا مداین مردان را گماشته بود که به فاصله کم ایستاده بودند و همین که رستم سخن می گفت آنان به یکدیگر می گفتند و همان دم آن سخن به آگاهی یزدگرد می رسید. در جنگ قادسیه طلیحة بن خویلد و عمرو بن خویلد و عمرو بن معدی کرب و شماخ بن ضرار و عبدة بن طبیب شاعر و اوس بن- معن همراه مسلمانان بودند و میان مردم بر پا می خاستند و برای آنان شعر می خواندند و ایشان را به جنگ تحریض می کردند. ایرانیان برای اینکه نگریزند خویشتن را با زنجیرها به یکدیگر بسته بودند و آن گروه که خود را بسته بودند حدود سی هزار تن بودند.
نخستین روزی که دو گروه به جان یکدیگر افتادند فیلهایی که همراه لشکر رستم بود بر اسبها و سوارکاران [مسلمانان ]حمله بردند و آنان را زیر پا گرفتند ولی گروهی از پیادگان در قبال فیلها ایستادگی کردند. شمار فیلها سی و سه بود که فیل پادشاه یکی از آنها بود و فیلی سپید و تنومند بود. مردان پیاده با شمشیر خرطوم فیلان را قطع کردند و نعره آنها بلند شد در این روز که نخستین روز جنگ بود پانصد تن از مسلمانان و دو هزار تن از ایران کشته شدند.
روز دوم ابو عبیده بن جراح با لشکرهای مسلمانان از شام رسید که پشتیبان سعد بن ابی وقاص بودند و این روز که در آن جنگ دوم صورت گرفت بر ایرانیان دشوارتر از روز نخست بود و از مسلمانان دو هزار تن و از مشرکان ده هزار تن کشته شدند.
روز سوم از بامداد به جنگ پرداختند و روزی سخت بر عرب و عجم بود و هر دو گروه پایداری کردند و آن روز و آن شب همچنان جنگ ادامه داشت و هیچ کس سخن نمی گفت و سخن آنان جز هیاهو نبود و به این سبب آن شب را «شب هریر» نام نهادند.
همه اخبار و صداها از سعد بن ابی وقاص و رستم قطع شد و سعد فقط به نماز و دعا خواندن و گریستن روی آورده بود و مردم آن شب را خسته و فرسوده به صبح آوردند که تمام آن شب دیده فرو نبسته بودند و جنگ همچنان تا هنگام ظهر ادامه داشت. در این هنگام خداوند طوفانی سخت برانگیخت و این به روز چهارم بود و گرد و خاک را به سوی ایرانیان جهت داد و آنان شکست خوردند و اعراب کنار تخت رستم رسیدند، رستم از تخت خود برخاست تا سوار بر شتری شود و پرچم فراز سرش بود، هلال بن علقمه باری را که رستم روی آن بود زد و با شمشیر ریسمانهای آن را برید، یکی از دو لنگه بر هلال افتاد و دیگری بر رستم و مهره های پشت او را درهم شکست، رستم خود را به جانب آب کشاند و خویشتن را در آن انداخت و هلال هم بر او حمله برد و پایش را بگرفت و از آب بیرونش کشید و او را زیر سم اسبان افکند و خود بالای تخت رفت و فریاد بر آورد: من هلالم، من قاتل رستم هستم در این هنگام ایرانیان شکست خورده و به هزیمت رفتند و گروهی از ایشان در آب سقوط کردند و حدود سی هزار تن از ایرانیان کشته شدند و اموال و جامه های آنان که بسیار فراوان بود به غارت رفت. اعراب به کافور بسیاری دست یافتند و چون آن را نمی شناختند اهمیتی ندادند و به وزن مساوی با نمک فروختند و از این کار شاد بودند و می گفتند: نمک خوبی از آنها گرفتیم و نمک ناپسندی به آنان دادیم. مقدار بسیاری جام زرین و سیمین که بیرون از حد شمار بود به دست- آوردند و گاه مردی از اعراب دو جام زرین را به دوست خود می داد تا از او یک جام سیمین بگیرد زیرا از سپیدی و رخشندگی آن بیشتر لذت می برد و فریاد می زد: چه کسی حاضر است دو [جام ]زرد را با یک [جام ]سپید عوض کند.
سعد بن ابی وقاص غنیمتها و آنچه را به دست آمده بود برای عمر فرستاد و عمر برای سعد نوشت ایرانیان را تعقیب مکن و همانجا که هستی بمان و آن را جایگاه خویش قرار ده. سعد همانجا که محل امروز کوفه است فرود آمد و نخست حدود مسجد آن را مشخص ساخت و سپس در آنجا خانه و جایگاههایی برای اعراب ساخت.