فهرست کتاب


جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه جلد 4

ابن ابی الحدید دکتر محمود مهدوی دامغانی‏

خطبه (138)

از سخنان آن حضرت (ع) که اشاره به پیشگویی ها و خونریزی های آینده است [در این خطبه که با عبارت «یعطف الهوی علی الهدی» (هوای نفس را به هدایت برمی گرداند) شروع می شود، ابن ابی الحدید می گوید: ]این سخن، اشاره است به وجود امامی که خداوند متعال او را در آخر الزمان خلق خواهد کرد و در اخبار و روایات به وجود او وعده داده شده است. معنی این سخن آن است که هوای نفس را سرکوب می کند و آن را از اراده خویش دور می سازد و به هدایت عمل خواهد کرد و هدایت بر او چیره و آشکار خواهد بود و در جملات بعدی این خطبه هم می گوید: «احکامی را که با رأی و قیاس و یا گمان غالب صادر شود مقهور و مغلوب می سازد و به قرآن عمل می کند آن هم به روزگاری که مخالفان و ستیزه گران با آن امام، به هدایت عمل نکرده و فقط به هوای نفس عمل می کنند و نه بر طبق قرآن بلکه فقط طبق رأی خویش حکم می کنند.» [سپس می فرماید ] تا آنکه جنگی سخت بر پا می شود که دندانهای آسیای خود را برای شما آشکار خواهد ساخت» و این کنایه از شدت جنگ است همچنان که نقطه اوج خنده و دهان گشودن هنگامی است که دندانهای آسیا آشکار شود همچنین جملات بعد هم نموداری از شدت جنگ است.
[ابن ابی الحدید سپس بحثی ادبی درباره اعتراض- آوردن جمله معترضه میان کلام- مطرح کرده و در آن شواهد بسیاری از کلام الله مجید و اشعار شاعران متقدم ارائه داده است و پس از آن ضمن شرح بقیه این خطبه و از آنجا که با عبارت «کانی به قد نعق بالشام» (گویی هم اکنون او را می بینم که در شام بانگ برداشته است) شروع می شود مطالب زیر را آورده است. ]این موضوع خبر دادن از کار عبد الملک بن مروان و چگونگی ظهور او در شام و سپس پادشاهی او بر عراق و اشاره به کشته شدن بسیاری از اعراب است که به روزگار حکومت عبد الرحمان بن اشعث و مصعب بن زبیر روی داد. [پس از آن ضمن توضیح پاره یی از لغات و استعارات می گوید: ]ممکن است این اشکال به ذهن خواننده خطور کند که چگونه علی (ع) فرموده است تا عقلهای پوشیده اعراب به ایشان برگردد و از این جمله چنین فهمیده می شود که این کار باید به روزگار پسر مروان باشد و حال آنکه ظاهرا چنین نبوده است و عبد الملک در حالی که پادشاه بوده در گذشته است و پادشاهی او با برگشت عقلهای پوشیده اعراب نابود نشده است.
می گویم: چنین پاسخت می دهم که مدت پادشاهی فرزندان عبد الملک هم در واقع پادشاهی خود اوست و پادشاهی از فرزندان مروان زایل نشد تا آنکه خرد و عقل پوشیده عرب به خودش برگشت و منظور از عرب در اینجا بنی عباس و دیگر اعرابی است که هنگام ظهور دولت آنان از ایشان پیروی کردند نظیر: قحطبة بن- شبیب طائی و دو پسرش حمید و حسن و «بنی رزتنی» که طاهر بن حسین و اسحاق بن ابراهیم مصعبی هم از ایشان اند و از قبیله خزاعه شمرده می شوند و دیگر اعرابی که پیرو بنی عباس بوده اند. در مورد ابو مسلم هم گفته شده است که اصل او از عرب است و همه این اشخاص و پدرانشان در حکومت اموی و مروانی از افراد مقهور و مستضعف و ناتوان بودند و هیچ کس از ایشان قیامی نکرد و هیچ کس برای دسترسی به پادشاهی از جای نجست تا آنکه خداوند متعال خرد و حمیت و غیرت این اعراب را به آنان ارزانی داشت و برای خاطر دین و نجات مسلمانان از ستم مروانیان قیام کردند و آن دولتی را که خداوند ناخوش می داشت و نابودی آن را مقدر فرموده بود از میان برداشتند.
امیر المومنین علیه السلام به مسلمانان فرمان می دهد که پس از نابود کردن آن دولت به قرآن و سنت و راه و رسمی که بر راه پیامبر استوار است یعنی راه و رسم دوران حکومت خودش متعهد و ملتزم باشند، گویا از این بیم داشته است که این خبر یعنی منقرض شدن حکومت ستمگر بنی مروان پس از بازگشت خرد و اندیشه عرب را چنان معنی کنند که باید از حاکمان حکومت جدید پیروی کنند و آنچه انجام دهند پسندیده است. بدین سبب آنان را این چنین سفارش می کند و می گوید: چون دولت مروانیان منقرض شد باید بر کتاب و سنت و همین راه و رسمی که من با آن از شما جدا می شود متعهد و پایبند باشید.

خطبه (139)

از سخنان آن حضرت (ع) به هنگام شوری در این خطبه که پس از مرگ عمر برای افراد شوری ایراد شده و با عبارت «لن یسرع احد قبلی الی دعوة حق و صلة رحم» (هرگز کسی پیش از من به پذیرش دعوت حق و رعایت پیوند خویشاوندی پیشی و شتاب نگرفته است) شروع می شود [ابن ابی الحدید بحث زیر را ایراد کرده است. ]

از اخبار روز شوری و به ولایت رسیدن عثمان

ما در مباحث گذشته درباره شوری چندان سخن گفتیم که در آن کفایت است و اینک مطالبی را می آوریم که در مباحث گذشته نیاورده ایم و این روایتی است که آن را عوانة از اسماعیل بن ابی خالد از شعبی در کتاب الشوری و مقتل عثمان نقل کرده است و ابو بکر احمد بن عبد العزیز جوهری هم در بخش افزونیهای کتاب السقیفة آن را آورده است. او می گوید: چون عمر زخم خورد تعیین حاکم و حکومت را در اختیار شورایی مرکب از شش تن نهاد که عبارتند: علی بن ابی طالب، عثمان بن عفان، عبد الرحمان بن عوف، زبیر بن عوام، طلحة بن عبید الله و سعد بن مالک [سعد بن ابی وقاص ]در آن روز طلحه در شام بود. عمر گفت: رسول خدا (ص) رحلت فرمود در حالی که از این شش تن خشنود بود و ایشان از دیگران برای این حکومت سزاوارترند. عمر به صهیب بن- سنان وابسته و برده آزاد کرده عبد الله بن جدعان که گفته اند اصل او از شاخه های قبیله ربیعة بن نزار است که به «عنزه» معروف بوده اند، فرمان داد تا هنگامی که آن گروه برای خود کسی از میان خویش را به خلافت برنگزیده اند با مردم نماز گزارد و عمر تردید نداشت که حکومت به یکی از این دو مرد یعنی علی یا عثمان خواهد رسید. عمر گفت: اگر طلحه رسید همراه ایشان خواهد بود و گرنه همان پنج تن از میان خویش یکی را برگزینند. روایت شده است که عمر پیش از آنکه بمیرد سعد بن ابی وقاص را از عضویت شوری کنار نهاد و گفت: این چهار تن دیگر صاحب رأی خواهند بود، سعد را به حال خود بگذارید که برای امام امیر و فرمانده باشد. سپس عمر گفت: اگر ابو عبیدة بن جراح زنده می بود درباره او بر دل من شک و تردیدی خطور نمی کرد، اینک اگر سه تن با حکومت کسی موافقت کردند شما هم با آنان هماهنگ باشید و اگر اختلاف کردند با آن گروه باشید که عبد الرحمان بن عوف با آنهاست.
آن گاه عمر به ابو طلحة انصاری گفت: ای ابو طلحه به خدا سوگند، چه مدتهای درازی است که خداوند دین را به شما عزت و اسلام را نصرت بخشیده است، اینک هم از میان مسلمانان پنجاه مرد انتخاب کن و با آنان هر روز یک بار پیش این گروه بروید و آنان را تشویق کنید تا از میان خود برای خودشان و امت مردی را به خلافت برگزینند.
سپس گروهی از مهاجران و انصار را جمع کرد و به آنان گفت: که به ابو طلحه چه سفارشی کرده است و در وصیت خود نوشت که آن کس که به خلافت رسد سعد بن- ابی وقاص را با ابو موسی اشعری به ولایت کوفه بگمارد که عمر بر سعد بن ابی وقاص خشم گرفته و او را عزل کرده بود و دوست می داشت برای به دست آوردن رضایت سعد به کسی که پس از عمر خلیفه می شود چنین سفارشی کرده باشد. شعبی می گوید: یکی از انصار که او را متهم نمی دارم برای من چنین گفت- احمد بن عبد العزیز جوهری می گوید آن شخص سهل بن سعد انصاری بوده است- : که چون علی بن ابی طالب از پیش عمر بیرون آمد عباس بن عبد المطلب کنارش بود و با هم می رفتند، من پشت سر علی می رفتم شنیدم به عباس می گوید: به خدا سوگند، کار از دست ما بیرون شد. عباس گفت: چگونه دانستی گفت: مگر سخن عمر را نشنیدی که می گفت: «همراه گروهی باشید که عبد الرحمان بن عوف با آنان باشد» و این به سبب آن است که پسر عموی اوست وانگهی داماد عثمان و نظیر اوست و اگر آن دو با هم باشند بر فرض که دو تن دیگر با من باشند برای من کاری نمی توانند انجام دهند علاوه بر آنکه من فقط به یکی از آن دو امیدوارم، و عمر با این کار خود دوست می داشت به ما بفهماند که عبد الرحمان را در نظر او بر ما فضیلتی است و
حال آنکه به خدایی خدا سوگند که خداوند چنین فضیلتی برای آنان بر ما قرار نداده است همانگونه که برای فرزندان ایشان هم بر فرزندان ما فضیلتی قرار نداده است.
همانا اگر عمر نمیرد به او خواهم گفت که در گذشته و حال چه بر سر ما آورده است و بد اندیشی او را در مورد خودمان به او تذکر می دهم و اگر بمیرد که بدون تردید خواهد مرد، این گروه هماهنگ خواهند شد که حکومت را از ما برگردانند.
اگر چنین کنند که بدون تردید چنین خواهند کرد، مرا چنان که خوش ندارند خواهند دید و به خدا سوگند، مرا رغبتی به حکومت و محبت دنیا نیست بلکه حکومت را برای آشکار ساختن عدالت و قیام به کتاب و سنت خواهانم.
گوید: در این هنگام علی برگشت مرا دید من هم او را دیدم و فهمیدم که از این کار من ناراحت شده است. گفتم: ای ابا حسن، باکی نداشته باش. به خدا سوگند، این سخنی را که من از تو شنیدم در این جهان تا با هم باشیم هیچ کس نخواهد شنید. به خدا سوگند تا خداوند علی را به جوار رحمت خود نبرد هیچ آفریده یی این سخن را از من نشنید.
عوانه می گوید: اسماعیل از قول شعبی برای ما نقل کرد که می گفته است: چون عمر مرد و او را کفن کردند و برای اینکه بر او نماز گزارده شود آماده اش کردند علی بن ابی طالب جلو رفت و کنار سر عمر ایستاد و عثمان جلو رفت و کنار پای عمر ایستاد، علی علیه السلام فرمود: برای نماز این چنین باید ایستاد و عثمان گفت: نه که چنین باید ایستاد. عبد الرحمان گفت: چه زود اختلاف پیدا کردید ای صهیب، بر عمر نماز بگزار که او تو را پسندیده است که نمازهای واجب را با مردم بگزاری. صهیب جلو رفت و بر جنازه عمر نماز گزارد.
شعبی می گوید: اعضای شوری وارد حجره یی شدند و همگی برای رسیدن بر خلافت آزمند و برای از دست دادن آن بخیل بودند، گروهی برای این جهان و و گروهی برای خیر آن جهان. چون کار به درازا کشید عبد الرحمان بن عوف گفت چه کسی از شما حاضر است خود را از خلیفه شدن کنار بکشد و عوض آن مردی را برای خلافت بر این امت انتخاب کند من با کمال میل حاضرم از خلیفه شدن کنار بروم و آیا اجازه دارم برای شما کسی را انتخاب کنم همگان جز علی ابن ابی طالب گفتند: خشنودیم، ولی علی گفت: باید بنگرم و بیندیشم و نسبت به عبد الرحمان خوش گمان نبود. ابو طلحه انصاری روی به علی (ع) کرد و گفت: ای ابا حسن به رأی عبد الرحمان راضی شو، چه حکومت برای تو باشد چه برای غیر تو. علی (ع) به عبد الرحمان گفت: سوگند بخور و عهد و پیمان خدایی با من ببند که فقط حق را برگزینی و از هوای دل پیروی مکنی و گرایش به دامادی و پیوند سببی و خویشاوندی نداشته باشی و جز برای خدا عمل نکنی و کوشش کنی که برای این امت بهترین ایشان را برگزینی. عبد الرحمان برای علی (ع) به خداوندی که خدایی جز او نیست سوگند خورد و گفت: برای خودم و برای امت کمال کوشش را خواهم کرد و هیچ گرایشی به هوای نفس و خویشاوندی سببی نخواهم داشت.
گوید: عبد الرحمان بیرون رفت و سه روز با مردم رایزنی کرد و سپس برگشت و مردم بر در خانه او جمع شدند و شمارشان بسیار شد و در این شک نداشتند که عبد الرحمان بن عوف با علی بیعت خواهد کرد. جز خاندان بنی هاشم، هوای دل قریش با عثمان بود، گروهی از انصار هوای علی را در دل داشتند و گروهی هوای عثمان را و این گروه کمترین گروه انصار بودند و گروهی هم توجه نداشتند که با کدامیک از آن دو تن بیعت شود.
گوید: در این هنگام مقداد بن عمرو پیش آمد مردم جمع بودند، او گفت: ای مردم آنچه می گویم بشنوید من مقداد بن عمرو هستم اگر شما با علی بیعت کنید می شنویم و اطاعت می کنیم و اگر با عثمان بیعت کنید می شنویم و سرپیچی می کنیم.
عبد الله بن ابی ربیعة مخزومی برخاست و بانگ برداشت: ای مردم شما اگر با عثمان بیعت کنید می شنویم و اطاعت می کنیم و اگر با علی بیعت کنید می شنویم و سرپیچی می کنیم. مقداد به او گفت: ای دشمن خدا و ای دشمن رسول خدا و دشمن کتاب خدا از چه هنگام و چه وقت صالحان و نکوکاران سخن تو را شنیده و می شنوند عبد الله بن ابی ربیعه هم، به او گفت: ای پسر همپیمان فرومایه از چه هنگامی کسی چون تو چنین گستاخ شده است که در کار قریش دخالت کند عبد الله بن سعد بن ابی سرح گفت: ای گروه اگر می خواهید قریش گرفتار اختلاف و پراکندگی نشود با عثمان بیعت کنید. عمار بن یاسر گفت: اگر می خواهید مسلمانان اختلاف و پراکندگی پیدا نکنند با علی بیعت کنید. سپس به عبد الله بن سعد روی کرد و گفت: ای تبهکار، فرزند تبهکار آیا تو کسی هستی که مسلمانان از تو خیر خواهی یا در کارهای خود با او رایزنی کنند در این هنگام صداها بلند شد و منادی یی که به درستی دانسته نشد کیست و قریشیان می پندارند که او مردی از خاندان مخزوم بوده است و انصار می پندارند که مردی سیه چرده و بلند قامت که کسی او را نمی شناخته و بر مردم مشرف بوده است و با صدای بلند می گفته است: ای عبد الرحمان، خود را از این کار آسوده گردان و آنچه در دل داری انجام بده که همان صحیح و صواب است.
شعبی می گوید: عبد الرحمان بن عوف روی به علی بن ابی طالب کرد و گفت: عهد و پیمان خداوند به همان سختی و استواری که خداوند از پیامبران عهد و پیمان گرفته است برگردن تو باشد که اگر با تو بیعت کنم باید به کتاب خدا و سنت رسول خدا و راه و روش ابو بکر و عمر عمل کنی. علی علیه السلام فرمود: نه که به اندازه طاقت و میزان علم و اجتهاد خود رفتار خواهم کرد. و مردم گوش می دادند.
عبد الرحمان بن عوف روی به عثمان کرد و همان سخن را گفت. عثمان گفت: آری، هرگز از همین راه برنمی گردم و چیزی از آن را فرو گذار نخواهم کرد.
عبد الرحمان بن عوف باز روی به علی کرد و آن سخن را سه بار تکرار کرد و برای عثمان هم سه بار تکرار کرد. پاسخ علی (ع) همان گونه بود و پاسخ عثمان هم همان. عبد الرحمان به عثمان، گفت: دست دراز کن و عثمان دست دراز کرد و عبد الرحمان با او بیعت کرد و آن گروه که همگان جز علی بن ابی طالب با عثمان بیعت کرده بودند برخاستند و بیرون رفتند و علی با عثمان بیعت نکرد.
گوید: عثمان در حالی که چهره اش شاد و رخشان بود پیش مردم آمد و علی در حالی که شکسته خاطر و چهره اش گرفته بود پیش مردم آمد و می گفت: ای پسر عوف، این نخستین روز نیست که پشت به پشت یکدیگر دادید و ما را از حق خودمان باز داشتید و دیگران را بر ما ترجیح دادید، همانا این کار برای ما سنت شده است و راهی است که شما آن را رها کرده اید.
مغیرة بن شعبه به عثمان گفت: به خدا سوگند، اگر با کسی دیگر غیر از تو بیعت می شد ما با او بیعت نمی کردیم. عبد الرحمان بن عوف به او گفت: به خدا سوگند دروغ می گویی که اگر با کس دیگری هم بیعت می شد تو با او بیعت می کردی وانگهی ای پسر «زن دباغ» تو را با این امور چه کار به خدا سوگند اگر کس دیگری غیر از عثمان عهده دار خلافت می شد به منظور تقرب به او و طمع به دنیا به او نیز همین سخن را می گفتی که اینک گفتی. ای بی پدر، پی کارت برو مغیره گفت: اگر حفظ حرمت امیر المومنین نبود چیزها که ناخوش می داری به گوش تو می رساندم، و هر دو رفتند. شعبی می گوید: و چون عثمان به خانه خود رفت بنی امیه چندان پیش او آمدند که خانه از ایشان انباشته شد و درب خانه را بر روی خود بستند. در این هنگام ابو سفیان بن حرب گفت: آیا کسی غیر از خودتان در این خانه و پیش شما هست گفتند: نه. گفت: ای بنی امیه اینک خلافت را چون گوی به یکدیگر پاس دهید، سوگند به آن کس که ابو سفیان به او سوگند می خورد نه حسابی است و نه عذابی و نه بهشتی و نه دوزخی و نه برانگیخته شدن و نه قیامتی گوید: عثمان بر او بانگ زد و در قبال آنچه او گفته بود ناراحت شد و فرمان داد او را بیرون راندند.
شعبی می گوید: عبد الرحمان بن عوف پیش عثمان آمد و گفت: چه کردی به خدا سوگند، کار خوبی نکردی که پیش از آن که به منبر روی و خداوند را ستایش و نیایش و امر به معروف و نهی از منکر کنی و به مردم وعده پسندیده دهی به خانه ات آمدی.
گوید: عثمان بیرون آمد و به منبر رفت حمد و ثنای خدا را بر زبان آورد و گفت: این مقامی است که تا کنون بر آن قیام نکرده ایم و سخنی که باید در این گونه موارد گفته شود فراهم نکرده ایم و به خواست خداوند بزودی فراهم خواهم ساخت و برای امت محمد از هیچ خیری فرو گذاری نمی کنم و از خداوند باید یاری خواست.
و فرود آمد.
عوانه می گوید: یزید بن جریر، از شعبی، از شقیق بن مسلمه نقل می کند که علی بن ابی طالب چون به خانه خویش برگشت به اعقاب پدر خویش گفت: ای فرزندان عبد المطلب، این قوم شما پس از رحلت پیامبر (ص) با شما دشمنی و ستیز کردند همان گونه که در زمان زندگی رسول خدا با او دشمنی می کردند و اگر قوم شما فرمانروا باشند شما هرگز به امارت نخواهید رسید و به خدا سوگند، گویا چیزی جز شمشیر این قوم را به حق برنمی گرداند.
گوید: عبد الله بن عمر بن خطاب میان ایشان بود و تمام سخن را شنیده بود پیش آمد و گفت: ای ابن حسن، آیا می خواهی برخی را با برخی دیگر فرو کوبی فرمود: وای بر تو خاموش باش که به خدا سوگند اگر پدرت و رفتار او نسبت به من در گذشته و حال نبود هرگز پسر عفان و پسر عوف با من ستیز نمی کردند. عبد الله برخاست و رفت.
گوید: مردم در مورد هرمزان و کشته شدنش به دست عبید الله بن عمر فراوان سخن گفتند و آنچه که علی بن ابی طالب گفته بود به اطلاع عثمان رسید. عثمان برخاست و به منبر رفت و پس از حمد و ثنای خداوند گفت: ای مردم، از مقدرات و قضای خداوند []این است که عبید الله بن عمر هرمزان را کشته است. او مردی مسلمان بود ولی وارثی جز خداوند و مسلمانان ندارد و من که امام شمایم او را عفو کردم، آیا شما هم از عبید الله که پسر خلیفه دیروز شماست گذشت و عفو می کنید گفتند: آری. عثمان او را عفو کرد. چون این خبر به علی (ع) رسید به ظاهر خندید و سپس فرمود: سبحان الله برای نخستین بار این عثمان است که چنین می کند آیا می تواند از خون و حق مردی که ولی او نیست در گذرد به خدا سوگند که این کار شگفتی است. گویند: این اولین کار عثمان بود که مورد اعتراض قرار گرفت.
شعبی می گوید: فردای آن روز مقداد بیرون آمد، عبد الرحمان بن عوف را دید، دستش را گرفت و گفت: اگر در این کار که کردی رضایت خدا را در نظر داشتی که خداوندت پاداش این جهانی و آن جهانی دهد و اگر قصد دنیا داشتی خداوند اموالت را بیشتر فرماید. عبد الرحمان گفت: گوش بده خدایت رحمت کناد، گوش بده. گفت: به خدا سوگند گوش نمی دهم و دست خود را از دست عبد الرحمان بیرون کشید و رفت و خود را به حضور علی علیه السلام رساند و گفت: برخیز و جنگ کن تا ما همراه تو جنگ کنیم. علی فرمود: خدایت رحمت کناد، به یاری چه کسانی جنگ کنم در این هنگام عمار بن یاسر هم رسید و با صدای بلند این بیت را می خواند: «ای خبر دهنده مرگ، برخیز و خبر مرگ اسلام را بگو که معروف بمرد و منکر آشکار شد».
[و سپس گفت: ]به خدا سوگند اگر برای من یارانی می بود با آنان جنگ می کردم: به خدا قسم اگر یک تن با ایشان جنگ کند من نفر دوم آنان خواهم بود.
علی علیه السلام فرمود: ای ابا یقظان، به خدا سوگند من برای جنگ با آنان یارانی نمی یابم و دوست نمی دارم شما را به کاری که توان آن را ندارید وادار کنم و در خانه خود باقی ماند و تنی چند از افراد خانواده اش پیش او بودند و هیچ کس از بیم عثمان پیش او نمی رفت. شعبی می گوید: اعضای شوری با یکدیگر اتفاق کرده بودند تا در قبال کسی که بیعت نکند متحد باشند و یک سخن بگویند، بدین سبب همگی برخاستند و به علی گفتند: برخیز و با عثمان بیعت کن. گفت: اگر این کار را نکنم چه می شود گفتند: با تو جهاد و ستیز خواهیم کرد. گوید: او پیش عثمان رفت تا بیعت کند و می فرمود: خدا و رسولش راست فرموده اند، و چون بیعت کرد عبد الرحمان بن عوف پیش او آمد و از علی (ع) پوزش خواست و گفت: عثمان دست و سوگند خود را در اختیار ما نهاد و تو چنان نکردی و چون دوست داشتم کار مسلمانان را استوار و همراه عهد و پیمان کنم خلافت را در او قرار دادم. فرمود: خاموش باش و سخنی دیگر گوی که او را بر آن کار برگزیدی تا خود پس از او به خلافت رسی. خداوند میان شما همچون عطر منشم برافشاند.
شعبی می گوید: پس از اینکه با عثمان بیعت شد طلحه از شام رسید و به او گفتند: این کار را برگردان و در آن رأی و اندیشه خود را بنگر. گفت: به خدا سوگند اگر با بدترین خودتان بیعت می کردید راضی بودم تا چه رسد که با بهترین خود بیعت کرده اید.
گوید: پس از این طلحه و دوستش [زبیر ]چنان از عثمان برگشتند و بر او ستم ورزیدند که او را کشتند، پس از آن هم مدعی شدند که خون او را می طلبند.
شعبی می گوید: آنچه مردم از سوگند خوردن و سوگند دادن علی علیه السلام، اعضای شوری را، نقل کردند که به آنان می گفته است «آیا میان شما کسی هست که رسول خدا درباره اش چنین فرموده باشد» به روز بیعت نبوده است بلکه اندکی پس از آن رخ داده است و چنین بود که علی علیه السلام پیش عثمان رفت و گروهی از مردم و اعضای شوری پیش او بودند و سخنانی زشت و نادرست از ایشان شنیده بود. به آنان فرمود: آیا میان شما کسی هست که چنین باشد و همگان می گفتند. نه.
علی فرمود: ولی من شما را در مورد خودتان خبر می دهم: اما تو ای عثمان، در جنگ حنین گریختی و در جنگ احد پشت کردی، و تو ای طلحه، گفتی: اگر محمد بمیرد میان خلخالهای پاهای زنان او خواهیم دوید، همان گونه که او نسبت به زنان ما چنین کرد، اما تو ای عبد الرحمان صاحب قیراطهایی و تو ای سعد، اگر درباره تو چیزی گفته آید درهم شکسته خواهی شد. علی علیه السلام سپس بیرون رفت. عثمان گفت: آیا میان شما هیچ کس نبود که پاسخ او را بدهد گفتند: تو را که امیر المومنین هستی چه چیزی از پاسخ دادن باز داشت و پراکنده شدند.
عوانه می گوید: اسماعیل از قول شعبی نقل می کند که می گفته است: عبد الرحمان بن جندب از قول پدر خویش جندب بن عبد الله ازدی نقل می کند که می گفته است: روزی که با عثمان بیعت شد من در مدینه بودم رفتم کنار مقداد بن- عمرو نشستم، شنیدم می گفت: به خدا سوگند، هرگز چیزی که بر سر این خاندان آمده است ندیده ام، عبد الرحمان بن عوف که نشسته بود گفت: ای مقداد، تو را با این موضوع چه کار است مقداد گفت: به خدا سوگند که من آنان را به سبب محبت به رسول خدا (ص) دوست دارم و من از قریش و دستیازی ایشان بر مردم به بهانه اینکه رسول خدا از ماست در شگفتم و آن گاه چگونه حکومت را از دست خاندانش بیرون می کشند عبد الرحمان گفت: به خدا سوگند که من خود را برای شما سخت به زحمت افکندم و کوشیدم. مقداد گفت: همانا به خدا سوگند مردی از آن گروه را که به حق فرمان می دهد و به آن گرایش دارد رها کردی، به خدا سوگند اگر برای من یارانی وجود می داشت با آنان همان گونه که در جنگهای بدر واحد جنگ کردم می جنگیدم.
عبد الرحمان گفت: مادرت بر سوگت بگرید این سخن تو را مردم نشنوند که بیم آن دارم موجب فتنه و پراکندگی شوی.
مقداد گفت: کسی که به حق و اهل حق و کسانی که به راستی والیان امر هستند دعوت می کند نمی تواند فتنه انگیز باشد ولی آن کس که مردم را در باطل می افکند و هوای دل را بر حق برمی گزیند فتنه انگیز و پراکنده کننده است.
گوید: چهره عبد الرحمان بر هم آمد و به مقداد گفت: اگر بدانم که مقصودت من هستم برای من و تو کاری خواهد بود. مقداد گفت: ای پسر مادر عبد الرحمان مرا تهدید می کنی سپس برخاست و رفت.
جندب بن عبد الله می گوید: من از پی مقداد رفتم و به او گفتم: ای بنده خدا من از یاران تو خواهم بود. گفت: خدایت رحمت کند این کار کاری است که برای آن دو سه مرد بسنده نیست.
جندب گوید: هماندم به خانه علی علیه السلام رفتم و چون کنارش نشستم گفتم: ای ابا حسن به خدا سوگند قوم تو کار صحیحی نکردند که خلافت را از تو برگرداندند. فرمود: صبری پسندیده باید و از خداوند باید یاری جست.
من گفتم: به خدا سوگند که تو صبور و شکیبایی. فرمود: اگر صبر کنم گفتم: من هم اکنون کنار مقداد و عبد الرحمان بن عوف نشسته بودم و چنین و چنان گفتند و مقداد برخاست من او را تعقیب کردم و به او چنان گفتم و او آن پاسخ را داد. علی علیه السلام فرمود: مقداد راست می گوید، من چه کنم گفتم: میان مردم برخیز و آنان را به حکومت خود فرا بخوان و به آنان بگو که تو به پیامبر (ص) سزاوارتری و از مردم بخواه که تو را بر این گروهی که به ستم بر تو پیروز شده اند یاری دهند و اگر ده تن از صد تن سخن تو را پذیرفتند و با آنان بر دیگران سخت بگیر، اگر تسلیم نظرت شدند چه بهتر و گرنه با آنان جنگ خواهی کرد و چه کشته شوی و چه زنده بمانی عذر تو موجه و در پیشگاه خداوند حجت تو روشن خواهد بود.
فرمود: ای جندب، آیا گمان می کنی از هر ده تن یک تن با من بیعت خواهد کرد گفتم: آری، این امید را دارم. فرمود: نه، به خدا سوگند، من امیدوار نیستم که از هر صد تن یک تن با من بیعت کند و بزودی خبرت می دهم که مردم به قریش می نگرند و می گویند: آنان قوم و قبیله محمد (ص) هستند. قریش هم میان خود می گویند: خاندان محمد (ص) برای خود از این جهت که محمد (ص) از ایشان است فضیلتی می بینند و چنین گمان دارند که آنان برای خلافت از قریش سزاوارترند و از دیگر مردم شایسته ترند و اگر آنان حکومت را به دست گیرند هرگز به دست کس دیگری غیر از ایشان نخواهد رسید و حال آنکه اگر حکومت در اختیار کس دیگری غیر از ایشان باشد قریش آن را دست به دست خواهد داد. نه، به خدا سوگند که مردم با میل و رغبت این حکومت را هرگز به ما واگذار نمی کنند.
گفتم: ای پسر عموی پیامبر، فدایت گردم که با این سخن خود دلم را شکستی، آیا اجازه می دهی به شهر برگردم و این سخن را برای مردم بگویم و آنان را به حکومت تو فرا خوانم فرمود: ای جندب، اینک زمان این کار نیست.
[گوید: ]من به عراق برگشتم و همواره فضل و برتری علی علیه السلام را برای مردم بیان می کردم ولی هیچ کس را نیافتم که با من در این باره موافق باشد بهترین سخنی که می شنیدم سخن کسی بود که می گفت: این را رها کن و به چیزی که برای تو سودبخش است بپرداز. و چون می گفتم: همین سخن چیزی است که برای من و تو سودبخش است از کنار من برمی خاست و رهایم می کرد.
ابو بکر احمد بن عبد العزیز جوهری در پی این سخن از قول جندب چنین آورده است: این سخنان مرا هنگامی که ولید بن عقبه در کوفه بر ما ولایت داشت به او گزارش دادند، وی و مرا احضار کرد و به زندان انداخت، تا درباره من شفاعت کردند، سپس آزادم ساخت.
جوهری روایت می کند و می گوید: عمار بن یاسر در آن روز با صدای بلند می گفت: ای گروه مسلمانان روزگاری ما چنان اندک و زبون بودیم که یارای سخن گفتن نداشتیم، خداوند با دین خود ما را عزت بخشید و با رسول خود گرامی داشت، و سپاس خداوند پروردگار جهانیان را. ای گروه قریش تا چه هنگام این حکومت را از اهل بیت پیامبر خود باز می دارید یک بار به جایی و باری به جای دیگر، من در امان نیستم که خداوند این حکومت را از دست شما بیرون نکشد و به غیر از شما ندهد همان گونه که شما آن را از دست اهل آن بیرون کشیدید و به دست نااهل سپردید.
هاشم بن ولید بن مغیره به او گفت: ای پسر سمیه، منزلت خویش را نشناختی و پای از گلیم خود فراتر نهادی تو را به آنچه که قریش برای خود مصلحت می بیند چه کار تو را نشاید که در کار قریش و امیری ایشان سخن گویی، خود را از این کار کنار بکش. قریش هم همگان سخن گفتند و بر عمار فریاد کشیدند و او را بسختی راندند. عمار گفت: سپاس خداوند پروردگار جهانیان را که همواره یاران حق خوار و زبون اند. سپس برخاست و رفت.