فهرست کتاب


جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه جلد 4

ابن ابی الحدید دکتر محمود مهدوی دامغانی‏

بگو مگویی که میان عثمان و ابن عباس در حضور علی (ع) صورت گرفت

زبیر بن بکار همچنین در کتاب الموفقیات از قول ابن عباس که خدایش رحمت کناد، نقل می کند که می گفته است: روزی پس از اینکه نماز عصر گزاردم بیرون آمدم و این به روزگار خلافت عثمان بن عفان بود، ناگاه او را تنها در یکی از کوچه های مدینه دیدم، برای بزرگداشت و احترامش پیش او رفتم. گفت: آیا علی را ندیده ای گفتم: چرا در مسجد بود که من از او جدا شدم و بر فرض که اکنون در مسجد نباشد در خانه اش خواهد بود. گفت: نه، در خانه اش نبود، برو در مسجد پیدایش کن و از همانجا او را پیش من بیاور. [گوید: ]من و عثمان سوی مسجد رفتیم در همین هنگام علی علیه السلام را دیدم که از مسجد بیرون می آمد.
ابن عباس می گوید: روز قبل از آن روز نزد علی بودم که از عثمان و ستمش بر او سخن گفت و فرمود: ای ابن عباس به خدا سوگند یکی از چاره ها این است که با او دیگر سخن نگویم و دیدار نکنم. من به علی (ع) گفتم: خدایت رحمت کناد چگونه می توانی این کار را انجام دهی اگر او را ترک کنی و او کسی را پیش تو بفرستد و تقاضای ملاقات کند چکار خواهی کرد فرمود: تمارض می کنم و عذر می آورم، چه کسی می تواند مرا بر آن کار مجبور کند گفتم: هیچ کس.
ابن عباس می گوید: علی (ع) در همان حال که از مسجد بیرون می آمد و متوجه ما شد چنان حالت گریز از دیدار به خود گرفت که بر عثمان پوشیده نماند.
عثمان به من نگاه کرد و گفت: ای ابن عباس، می بینی پسر دایی ما دیدار ما را خوش نمی دارد گفتم: چرا باید چنین باشد و حال آنکه رعایت حق تو لازم تر و او هم به فضیلت داناتر است. چون آن دو نزدیک یکدیگر رسیدند نخست عثمان سلام داد و علی پاسخ سلامش را داد. عثمان گفت: اگر به مسجد بر می گردی ما تو را می خواهیم و اگر جای دیگر می روی در جستجوی تو هستیم. علی فرمود: هر کدام را تو دوست می داری عثمان گفت: به مسجد برویم. داخل مسجد شدند. عثمان دست علی را در دست گرفت و او را به سوی محراب مسجد برد. علی (ع) از داخل شدن در محراب خودداری فرمود و کنار محراب نشست و عثمان هم کنار او قرار گرفت، من خود را از آن دو عقب کشیدم، هر دو مرا فرا خواندند، جلو رفتم. در این هنگام عثمان نخست حمد و ثنای خدا را بر زبان آورد و بر پیامبر درود فرستاد و سپس گفت: ای پسر داییها، و ای پسر عموهای من من شما دو تن را فرا خواندم و مورد خطاب قرار می دهم و از هر دو گله گزاری می کنم، با آنکه از یکی از شما خشنودم و از دیگری دلگیر، از شما می خواهم که خودتان عذر خواه باشید و می خواهم به خود- آیید و تقاضا می کنم به حال خود باز گردید و به خدا سوگند، اگر مردم بخواهند بر من چیره شوند از هیچ کس جز شما دو تن فریادرسی نمی خواهم و اگر مرا درهم شکنند و زبون سازند جز به عزت شما عزتی نمی یابم، این کار میان ما به درازا کشیده و بیم آن دارم که از اندازه در گذرد و خطر آن بزرگ شود، همانا که دشمن مرا بر شما می شوراند و تحریک می کنند، ولی خداوند و پیوند خویشاوندی، مرا از آنچه دشمن اراده می کند باز می دارد و اینک در مسجد رسول خدا (ص) و کنار مرقدش خلوت کرده ایم و دوست می دارم که اندیشه خویش را در مورد من و آنچه در سینه دارید آشکار سازید و راست بگویید که راستی بهتر و نجاتبخش تر است و برای خودم و شما دو تن از خدای آمرزش می خواهم.
ابن عباس می گوید: علی علیه السلام سکوت فرمود من هم مدتی طولانی همراه او سکوت کردم، من حرمتش را پاس می داشتم که پیش از او سخن نگویم علی هم خوش می داشت که من از سوی خودم و او پاسخ عثمان را بدهم، ناچار به او گفتم: آیا سخن می گویی یا من از سوی تو پاسخ دهم فرمود: نه که تو از سوی من و خودت پاسخ ده. من نخست خدا را ستودم و بر پیامبرش درود فرستادم و سپس گفتم: ای پسر عمو و عمه ما سخنت را که درباره ما گفتی شنیدیم و اینکه در شکایت و گله گزاری خود ما را در هم آمیختی، با آنکه به پندار خودت از یکی خشنود و از دیگری دلگیر هستی، دانستیم و بزودی در آن مورد چنان می کنیم. ما نیز به پیروی از کار تو، تو را در مورد خودمان هم نکوهش می کنیم و هم ستایش، تهمتی را که بر ما می زنی، آن هم فقط از روی گمان نه از روی یقین، نکوهش می کنیم و کارهای دیگرت از جمله مخالفت تو با عشیره خودت را- در مورد تحریک آنان بر ضد ما- ستایش می کنیم، و همچنان که تو از ما خواستی از خود انصاف دهیم و عذر خواه باشیم ما هم از تو می خواهیم چنان باشی و به خود آیی و به حال خویش برگردی. این را هم بدان که ما با یکدیگریم، تو هر چیز را که می خواهی ستایش یا نکوهش کن، همان گونه که تو در مورد خویشتن هستی. وانگهی میان ما هیچ فرق و اختلافی نیست، بلکه هر یک از ما در اندیشه و گفتار دوست خود شریک است.
به خدا سوگند می دانی در آنچه میان ما و تو می گذرد ما معذوریم. و چنین نیست که تو ما را غیر از آنکه نسبت به تو توجه و فروتنی داریم بشناسی و خود می بینی که در کارها به تو مراجعه می کنیم، و به همین جهت است که ما هم از تو همان چیزی را می خواهیم که تو از ما.
اما این گفتارت که می گویی «اگر مردم بر من پیروز شوند از کسی جز شما دو تن یاری نمی جویم و اگر بخواهند مرا درهم شکنند جز با قدرت و عزت شما قدرت و شوکت نمی یابم»، معلوم است که ما و تو را از این کار چاره دیگری نیست و ما و تو همان گونه ایم که آن شاعر قبیله کنانه سروده است: «... برای ما از سوی ایشان و برای ایشان از سوی ما در قبال دشمن و بر کرانه آن مراتب عزت چنان است که نردبانهایش برافراشته است».
اما این سخن تو که می گویی «دشمن تو را بر ضد ما تحریک می کند و تو را بر ما می شوراند» به خدا سوگند، آنچه دشمن در این باره در مورد تو انجام داده است بیشتر از آن را پیش ما درباره تو گفته و انجام داده است، و ما را از همان چیزی باز داشته که تو را، یعنی هر دوی ما را از رعایت فرمان خدا و پیوند خویشاوندی باز داشته است. تو و ما ناچار به حفظ دین و آبرو و جوانمردی خود هستیم. به جان خودم سوگند، که این موضوع درباره ما و تو چنان به درازا کشیده است که از آن بر جان خود بیمناکیم و همان گونه که تو از آن به ترس و بیم افتاده ای ما هم در ترس و بیم هستیم.
اما اینکه از ما می خواهی اندیشه و رأی خویش را در مورد تو بیان کنیم، ما به تو خبر می دهیم که همان گونه است که تو دوست می داری و هیچ کدام از ما دو تن از دیگری جز همین را نمی داند و چیز دیگری را از او نمی پذیرد و هر یک ما در این مورد کفیل و ضامن دیگری است و حال آنکه تو یکی از ما دو تن را از هر تهمتی تبرئه و منزه ساختی و دیگری را به خیال خودت متهم داشتی و ساکت کردی و حال بدان که میان ما فرقی نیست، آن را که تو خوش نمی داری [یعنی علی علیه السلام ]گویاتر از آنکه او را بری می دانی نیست، دیگری هم در مورد چیزهایی که ناخوش می داری همچون آن یکی است.
بنابر این، تو باید از ما دو تن خشنود و راضی باشی یا ناراضی و خشمگین تا ما بتوانیم همان گونه که تو هستی باشیم و مطابق با آن و پیمانه در قبال پیمانه پاداشت دهیم. اینک ما اندیشه خود را به تو گفتیم و نهان ضمیر خود را با راستی برای تو روشن ساختیم و همان گونه که گفتی راستی نجاتبخش تر و سالم تر است.
اکنون تو به آنچه فرا خوانده می شوی پاسخ مثبت بده و مسجد و آرامگاه پیامبر (ص) را برتر از آن بدان که در آن پیمان شکنی و مکر کنی. راست بگو که رهایی یابی و سلامت مانی و ما از خداوند برای خودمان و تو آمرزش می خواهیم.
ابن عباس می گوید: در این هنگام علی علیه السلام با هیبت به من نگریست و گفت: او را در همان حال که هست رها کن تا به آنچه دلش می خواهد برسد. به خدا سوگند اگر دلها و اندیشه های ما برای او پیدا و آشکار شود آن چنان که به چشم خویش آن را ببیند همان گونه که با گوش خود آن را می شنود باز هم همواره ستم پیشه و در حال انتقام گرفتن خواهد بود. به خدا سوگند، من نمی خواهم بر آنان درافتم و ساطور بر گوشت آنان نهم، و اینگونه سخن گفتن از ناحیه او مخالفت و بدی معاشرت است.
عثمان گفت: ای ابا حسن آرام باش، به خدا سوگند تو خود می دانی که رسول خدا (ص) مرا به گونه دیگری وصف فرموده است و تو خود پیش او بودی که فرمود «همانا میان اصحاب من گروهی سلامت جویند و عثمان از ایشان است و او نسبت به دیگران از همه خوش گمان تر است و با محبت خیر خواه آنان». علی علیه السلام گفت: گفتار آن حضرت را با کردار خودت تصدیق کن و با آنچه که هم اکنون در آن هستی مخالفت کن. درباره تو سخنانی گفته می شود که اگر قبول کنی همان کافی است. عثمان گفت: ای ابا حسن آیا در این باره اعتماد و وثوق داری گفت: آری، گمان نمی کنم که چنان کنی. عثمان گفت: من هم اعتماد می کنم و تو از کسانی هستی که دوست او زبون و سخنش تکذیب نمی شود.
ابن عباس می گوید: دست آنان را گرفتم و آن دو با یکدیگر دست دادند و آشتی کردند و شوخی نمودند و من برخاستم و آن دو گفتگو و تبادل نظر کردند و سپس از یکدیگر جدا شدند. به خدا سوگند، هنوز روز سوم نرسیده بود که هر یک از ایشان مرا دید و در مورد دیگری سخنانی گفت که «شتر هم بر آن فرو نمی- خوابد» و دانستم که پس از آن راهی برای آشتی میان آن دو وجود ندارد.
احمد بن عبد العزیز جوهری در کتاب اخبار السقیفه، از قول محمد بن- قیس اسدی، از معروف بن سوید نقل می کند که می گفته است: هنگام بیعت با عثمان، به خلافت، در مدینه بودم، مردی را دیدم که در مسجد نشسته بود و در حالی که مردم بر گرد او بودند دست بر هم می زد و گفت: جای بسی شگفتی است از قریش و اینکه آنان برای خلافت کس دیگری غیر از اهل بیت را برمی گزینند آن هم اهل بیتی که کان فضیلت و ستارگان پرتو بخش زمین و مایه روشنایی همه سرزمینهایند.
به خدا سوگند، میان ایشان [اهل بیت ]مردی است که هرگز پس از رسول خدا (ص) مردی همچون او ندیده ام که به حق سزاوارتر و در قضاوت از او عادل تر باشد. او از همگان بیشتر امر به معروف و نهی از منکر می کند. پرسیدم: این مرد کیست گفتند: مقداد است. بیش او رفتم و گفتم: خدایت قرین صلاح بدارد آن مردی که می گفتی کیست گفت: پسر عموی پیامبرت (ص) یعنی علی بن ابی طالب.
معروف می گوید: مدتی درنگ کردم و پس از آن ابوذر را که خدایش رحمت کناد دیدم و آنچه را مقداد گفته بود برایش نقل کردم. گفت: راست می گوید.
گفتم: پس چه چیزی مانع آن شد که این حکومت را در ایشان قرار دهید گفت: قوم ایشان نپذیرفتند. گفتم: چه چیزی شما را از یاری ایشان باز داشت گفت: آرام باش، این سخن را مگو و از اختلاف بر حذر باشید. [گوید: ]من سکوت کردم و کار چنان شد که شد.
شیخ ما ابو عثمان جاحظ در کتابی که در آن بهانه هایی برای بدعتها و نو آوریهای عثمان آورده است می نویسد: علی بیمار شد، عثمان از او عیادت کرد و علی علیه السلام این بیت را خواند: «چه بسیار دیدار کننده که بدون دوستی به عیادت می آید و دوست می دارد که کاش بیمار رنجور در گذرد».
عثمان گفت: به خدا سوگند نمی دانم آیا زندگی تو را خوشتر می دارم یا مرگت را. اگر بمیری مرگت مرا درهم می شکند و اگر زنده باشی زندگی ات مرا به رنج و بلا گرفتار می دارد و تا هنگامی که تو زنده ای همواره سرزنش کنندگان را می بینم که تو را پناهگاه خود قرار می دهند و به تو پناه می آورند.
علی علیه السلام فرمود: این تصور تو که مرا پناهگاه خرده گیران و سرزنش- کنندگان خود می دانی از بد گمانی تو سرچشمه می گیرد و موجب می شود در دل خود این گونه مرا جای دهی، و اگر به پندار خودت از سوی من بیمی داری برای تو بر عهده من عهد و پیمان خداوندی است که تو را از من باکی نخواهد بود «تا وقتی که دریا پشم را خیس می کند». و همانا که من تو را رعایت و از تو حمایت می کنم ولی چه کنم که این کار برای من در نظرت سودبخش نیست. اما این سخن تو که می گویی «مرگ و فقدان من تو را درهم می شکند»، هرگز چنین نیست و تا هنگامی که ولید و مروان برای تو زنده و باشند از فقدان من شکسته نخواهی شد. عثمان برخاست و رفت. همچنین روایت شده است که آن بیت شعر را عثمان خوانده است: گویند او بیمار شده بود علی علیه السلام به عیادتش رفت و عثمان گفت: «چه بسیار دیدار کننده که بدون خیر خواهی به عیادت می آید و دوست می دارد که ای کاش بیمار رنجور در گذرد».
ابو سعد آبی در کتاب خویش از قول ابن عباس نقل می کند که می گفته است: میان عثمان و علی علیه السلام سخنی در گرفت و عثمان گفت: چه کنم که قریش شما را دوست نمی دارند زیرا به روز بدر هفتاد تن از ایشان را که چهره هایشان چون شمش طلا بود کشتید و بینی های آنان پیش از لبهایشان به خاک در افتاد همچنین روایت شده است که چون مردم کارهای عثمان را بر او خرده گرفتند برخاست و در حالی که به مروان تکیه داده بود برای مردم سخنرانی کرد و چنین گفت: همانا هر امتی را آفتی است و هر نعمتی را بلایی، آفت این امت و بلای این نعمت قومی هستند که بسیار عیبجویند و خرده گیر. برای شما، در ظاهر، آنچه را دوست می دارید آشکار می سازند و آنچه را خوش نمی دارید پوشیده و نهان می دارند، سفلگانی همچون شتر مرغ که از نخستین بانگ کننده پیروی می کنند.
آنان همان چیزی را بر من خرده می گیرند که بر عمر خرده می گرفتند و او آنان را زبون ساخت و درهم کوبید و حال آنکه نصرت دهندگان من نزدیکترند و افراد نیرومندتری در اختیار دارم. مرا چه مانعی است که نتوانم در اموال افزون از نیاز هر چه می خواهم انجام دهم همچنین روایت می کند که علی علیه السلام بیمار شد و عثمان به عیادت او رفت و گفت: چنین می بینم که سنگین شده ای. علی گفت: آری. عثمان گفت: به خدا سوگند نمی دانم مرگ تو برای من خوشتر است یا زندگی تو، در عین حال که مرگ تو را دوست می دارم خوش ندارم پس از تو زنده بمانم و اگر می خواهی برای ما راه روشنی قرار بده یا دوستی در حال آشتی باش یا دشمنی در حال جنگ و ستیز و تو اینک همان گونه ای که آن شاعر ایادی سروده است: «میان ما لگام و ریسمان چموشی کشیده شده است در حالی که نه ناامیدی آشکاری از آن می بینیم و نه امید و طمعی».
علی علیه السلام فرمود: آنچه که از آن می ترسی پیش من نیست ولی اگر پاسخت دهم فقط پاسخی می گویم که آن را ناخوش خواهی داشت.
عثمان هنگامی که او را محاصره کردند برای علی (ع) چنین نوشت: اما بعد، آب از سر گذشت و کارد به استخوان رسید و در مورد من کار از اندازه گذشت و کسی که یارای دفاع از خود را نداشت اینک در من طمع بسته است.
«اگر قرار است که من خورده شوم تو بهترین خورنده باش و گرنه پیش از آنکه پاره پاره شوم مرا دریاب». زبیر بن بکار خبر عیادت را به گونه دیگری آورده است. او می گوید: علی علیه السلام بیمار شد عثمان در حالی که مروان بن حکم همراهش بود به عیادت آمد، عثمان شروع به سؤال کردن از حال علی کرد و آن حضرت خاموش ماند و او را پاسخ نمی داد عثمان گفت: ای ابو الحسن تو برای من همچون فرزند نافرمان نسبت به پدر شده ای که اگر زنده بماند از فرمان پدر سرپیچی می کند و اگر بمیرد پدر را ماتمزده و اندوهگین می کند، چه خوب بود که در مورد کار خود برای ما گشایشی قرار می دادی: یا دشمن می بودی یا دوست و ما را چنین میان آسمان و زمین نگه نمی داشتی. همانا به خدا سوگند، که من برای تو بهتر از فلان و فلانم و اگر کشته شوم کسی مثل من نخواهی دید.
مروان گفت: به خدا سوگند آهنگ آنچه پشت سر ما قرار دارد نخواهد شد مگر اینکه شمشیرهای ما درهم آمیزد و پیوندهای خویشاوندی ما بریده گردد. عثمان برگشت و به مروان نگریست و گفت: خاموش باش و به خاموشی نرسی چه چیز موجب آمده است که در کار میان ما دخالت کنی.
شیخ ما ابو عثمان جاحظ از زید بن ارقم روایت می کند که می گفته است: شنیدم عثمان به علی علیه السلام می گوید: از جمله کارهای من که آن را زشت می شمری به کار گماشتن معاویه است و تو خود می دانی که عمر او را به کار گماشته بود. علی علیه السلام فرمود: تو را به خداوند سوگند می دهم مگر نمی دانی که معاویه نسبت به عمر فرمانبردادتر از یرفأ غلام عمر بود عمر هر گاه عاملی را به کار می گماشت می توانست پای بر گوش او نهد و حال آنکه این قوم بر تو سوار شده و چیره اند و بدون اعتناء به تو خود با استبداد حکومت می کنند. عثمان سکوت کرد.

ریشه های رقابت میان علی و عثمان

می گویم: جعفر بن مکی حاجب که خدایش رحمت کناد برای من نقل کرد و گفت: از محمد بن سلیمان حاجب الحجاب درباره کار علی و عثمان پرسیدم- من این محمد بن سلیمان حاجب الحجاب را دیده بودم و آشنایی نه چندان استواری با او داشتم، شخص ادیب ظریفی بود که از علوم فلسفی به ریاضیات اشتغال داشت و در هیچ مذهبی تعصب نداشت- جعفر بن مکی می گفت محمد بن سلیمان به من پاسخ داد و گفت: این دشمنی قدیم و کهن میان خاندان عبد شمس و خاندان هاشم است، آن چنان که حرب پسر امیه با عبد المطلب پسر هاشم ستیز و نزاع داشت و ابو سفیان نسبت به محمد (ص) رشک می ورزید و با او جنگ می کرد و این دو خانواده اگر چه در عبد مناف به یکدیگر می پیوستند ولی همواره نسبت به یکدیگر کینه توز بوده اند. پس از آن پیامبر که درود خداوند بر او و خاندانش باد، دختر خود فاطمه را به همسری علی در آورد و دختر دیگرش را به همسری عثمان داد و توجه و محبت پیامبر (ص) نسبت به فاطمه بیش از آن دختر و دختر دیگری که پس از مرگ اولی به همسری عثمان در آمده بود آشکار می گشت همچنین توجه ویژه پیامبر به علی و افزونی تقرب او و معاشرت پیامبر (ص) با علی و ویژه گردانیدن او را، در اموری نسبت به خود، به مراتب بیشتر و افزونتر از عثمان بود و عثمان در این مورد دلتنگ بود و بدین گونه میان دلهای ایشان فاصله ایجاد شد.
شاید بگو و مگوها و کینه های بی اساس و گله گزاری ها هم از قول خواهری برای خواهر دیگر نقل و موجب تکدر خاطر آنان می شده است و در نتیجه شوهرها هم نسبت به یکدیگر احساس کدورت می کرده اند همان گونه که این موضوع را در روزگار خودمان و دیگر روزگاران دیده و شنیده ایم و از قدیم گفته اند هیچ چیز به اندازه همسران اخوت برادران را نمی تواند قطع کند. وانگهی چنین اتفاق افتاده است که علی علیه السلام گروه بسیاری از افراد خاندان عبد شمس را در جنگهای پیامبر (ص) کشته است و این موضوع هم موجب استواری و افزونی کینه شده است و هرگاه انسان از کسی احساس وحشت و دلتنگی کند او هم همین احساس را نسبت به او خواهد داشت. سپس پیامبر (ص) رحلت فرمود، گروهی اندک به علی گرایش پیدا کردند ولی عثمان از آنان نبود همچنین عثمان همراه کسانی که از بیعت با ابو بکر سرپیچی کرده بودند و در خانه فاطمه (ع) هم حاضر نشد و درباره خلافت اموری در سینه علی علیه السلام بود که به روزگار ابو بکر و عمر اظهار آن ممکن نبود که عمر سخت خشمگین و نیرومند بود و در فرو گرفتن و سخن گفتن گشاده دست و زبان دراز بود و چون عمر کشته شد و کار خلافت را به نظر شورای شش نفره قرار داد و عبد الرحمان بن عوف از خلیفه کردن علی روی گرداند و به عثمان گرایش پیدا کرد، علی (ع) خودداری نتوانست کرد و آنچه را پوشیده بود آشکار ساخت و آنچه را نهان بود ظاهر کرد و همواره این موضوع میان علی و عثمان فزونی می یافت تا آنجا که جمع و انباشته شد و با وجود این علی علیه السلام هیچ گاه چیزی غیر از کارهای ناپسند عثمان را مورد نکوهش قرار نداد و او را از چیزی جز آنچه که شرع نهی کرده است باز نداشت، ولی عثمان شخصی ضعیف- النفس و سست و کم بینش و خیالپرداز بود و لگام اختیار خود را به مروان سپرده بود و او عثمان را به هر سو که می خواست می کشید و در واقع خلافت از مروان بود و عثمان فقط نامی از خلافت داشت. چون کار عثمان درهم فرو ریخت از علی یاری و فریادرسی خواست و به او پناه برد و زمام کار را به علی علیه السلام واگذاشت و علی هم از او دفاع کرد ولی دیگر دفاع سودی نداشت و دشمنان را از او دور کرد که آن هم سودی نداشت و کار آنچنان تباه شده بود که هیچ امیدی به اصلاح آن نمی رفت.
جعفر می گوید: به محمد بن سلیمان گفتم: آیا عقیده ات این است و می خواهی بگویی علی از خلافت عثمان رنج بیشتری دید تا از خلافت ابو بکر و عمر گفت: نه، چگونه ممکن است این چنین باشد عثمان شاخه یی از وجود ابو بکر و عمر است و اگر آن دو نبودند هرگز عثمان خلیفه نمی شد و عثمان پیش از آن هرگز از کسانی نبود که امید و طمع به خلافت داشته باشد و به خاطرش خطور نمی کرد ولی موضوع دیگری است که موجب می شود دلتنگی علی از عثمان بیشتر باشد و آن خویشاوندی آن دو با یکدیگر و پیوستن نسب آن دو در عبد مناف است و آدمی نسبت به پسر عموی نزدیک خود بیشتر همچشمی می کند تا نسبت به پسر عموی دورتر خود، وانگهی تحمل بسیاری از کارها از ناحیه خویشاوندان دور و بیگانگان برای آدمی آسانتر است از تحمل همان کارها از خویشاوندان نزدیک.
جعفر گوید: به محمد بن سلیمان گفتم: آیا معتقدی که اگر عثمان از خلافت خلع می شد ولی او را نمی کشتند کار برای علی علیه السلام که پس از عثمان با او به خلافت بیعت شد استوار و رو به راه می شد گفت: نه، چگونه ممکن است این کار را تصور کرد بلکه بر عکس اگر عثمان از خلافت خلع می شد و زنده می ماند درهم پاشیدگی کارهای علی (ع) بیش از آن بود و هر روز امید بازگشت او می رفت و بر فرض که عثمان زندانی می بود باز گرفتاری و سختی بسیار بود و هر روز بلکه هر ساعت مردم با فریاد نام او را بر زبان می آوردند و اگر آزاد می بود و اختیار خود را می داشت و کسی مانع کارهای او نمی شد، عثمان به گوشه یی از اطراف مملکت پناه می برد و متحصن می شد و می گفت مظلوم است و خلافتش را غصب و او را مجبور به کناره گیری کرده اند و در آن صورت هم مردم به میزان بیشتری گرد او جمع می شدند و فتنه و گرفتاری سخت تر و پرمایه تر می شد.
جعفر می گوید: به محمد بن سلیمان گفتم: درباره این اختلافی که در مسئله امامت از همان آغاز پیش آمده است چه عقیده داری و ریشه و اساس آن را در چه چیزی تصور می کنی گفت: من برای این موضوع چیزی جز دو اصل را مؤثر نمی دانم، نخست اینکه پیامبر (ص) در مورد مسئله امامت با درنگ و تأمل رفتار کرد و در مورد نام هیچ کس تصریح نکرد بلکه سخنان رسول خدا (ص) بیشتر به صورت رمز و اشاره و کنایه و تعریض بود آن چنان که اگر صاحب آن به هنگام اختلاف و نزاع می خواست حجت بیاورد نمی توانست آن را به صورت برهان و حجت عرضه دارد و دلالت کافی در آنها وجود نداشت و به همین سبب علی علیه السلام روز سقیفه به آنها استناد نکرد، زیرا در آنها نص روشنی که بهانه را از میان ببرد و حجت و برهان را ثابت کند وجود نداشت و عادت پادشاهان بر این است که چون پایه پادشاهی شان استوار می شود و می خواهند ولایت عهدی را به نام یکی از فرزندان خود یا شخص مورد اعتمادی قرار دهند نام او را تصریح می کنند و روی منابر به نامش خطبه می خوانند و در فاصله میان خطبه ها از او نام می برند و برای این منظور به همه مناطق دور و کرانه های کشور نامه می نویسند.
همچنین هر پادشاهی که دارای تخت و دژ و شهرهای بسیار است نام ولی عهد خود را همراه نام خود بر صفحات درهم و دینار ضرب کند آنچنان که هر گونه شبهه یی در مورد کار ولی عهد از میان برود و شک و تردید زایل شود.
موضوع خلافت، مسئله کوچک و خوار و سبکی نیست که آن را به حال خود رها کنند تا در مظنه اشتباه و تردید قرار گیرد و شاید در این مورد رسول خدا (ص) را عذری بوده است که ما از آن اطلاع نداریم شاید ترس آن حضرت از اینکه کار اسلام به تباهی کشد یا ترس از اینکه منافقان یاوه سرایی و شایعه پراکنی کنند و بگویند: این پیامبری نیست که پادشاهی است و در آن نسبت به ذریه و فرزندان خود وصیت کرده است و چون هیچ کدام از فرزندزادگان پیامبر (ص) به هنگام رحلت پیامبر از لحاظ سنی برای حکومت مناسب نبودند آن را برای پدر ایشان قرار داده است تا در حقیقت پس از او به همسرش که دختر اوست و نیز به فرزندان آن زن اختصاص یابد. اما آنچه که معتزله و دیگر پیروان مکتب عدل می گویند که «خداوند متعال می داند که مکلفان در رها کردن کاری که مهمل است و نامعین، نزدیکترند تا انجام کار واجب و پرهیز از گناه.» گوید: ممکن است رسول خدا (ص) در بیماری مرگ خویش نمی دانسته است که در آن بیماری رحلت خواهد کرد و امیدوار بوده است که باقی خواهد ماند تا برای امامت قاعده ای استوار فراهم آورد و از چیزهایی که دلیل بر این موضوع است این است که چون در مورد خواستن قلم و مرکب و استخوان شانه برای اینکه رسول خدا چیزی بنویسد تا پس از مرگش گمراه نشوند نزاع و بگو و مگو شد پیامبر (ص) خشم گرفت و فرمود: از پیش من بیرون بروید و پس از آنکه خشمش فرو نشست برای بار دوم آنان را فرا نخواند تا رشد و مصلحت را به ایشان بشناساند، بلکه کار را به تأخیر انداخت به امید آنکه دوباره بهبود یابد و سلامت شود.
محمد بن سلیمان می گفت با اقوال پوشیده و کنایات و رموزی نظیر «حدیث پینه زدن کفش»، «حدیث منزلت هارون نسبت به موسی»، اینکه «هر کس من مولای اویم علی مولای اوست»، «این علی یعسوب دین است»، «جوانمردی جز علی نیست»، «حدیث مرغ بریان» و اینکه «محبوبترین خلق خود را در نظر خودت برسان» و امثال این احادیث نمی توان کار را فیصله داد و حجت را تمام و مدعی و خصم را ساکت و خاموش کرد و به همین جهت بود که انصار از گوشه یی برخاستند و مدعی خلافت شدند و بنی هاشم از گوشه دیگر و ابو بکر هم می گفت: با عمر یا ابو عبیده بیعت کنید و عباس هم به علی می گفت: دست دراز کن تا با تو بیعت کنم و گروهی هم که آن هنگام وجود نداشتند و بعدها فرصت یافتند مدعی شدند که خلافت از عباس بوده که عمو وارث است و ابو بکر و عمر حق او را غصب کرده اند و اینکه گفتم علت نخست بود.
اما سبب دوم برای بروز اختلاف موضوع، «شوری» است و اینکه عمر کار را بر عهده شش تن گذاشت و در مورد هیچ کدام نص صریحی نکرد و نه تنها در مورد ایشان که در مورد کس دیگری هم تصریح نکرد. بدین سبب در دل هر یک از آن شش تن چنین تصوری پیش آمد که شایسته خلافت و سزاوار پادشاهی و سلطنت است و همواره این موضوع در دل و ذهن ایشان وجود داشت و نفس آنان هوای آن را می داشت و چشمهایشان به سوی آن دوخته بود و نقش خلافت در خیال ایشان جای داشت و این خود از مایه های دلتنگی و کدورت میان علی و عثمان بود. سرانجام، کار به کشتن عثمان منجر شد و طلحه بیشترین نقش را در کشتن عثمان بر عهده داشت و او به دلایل متعددی تردید نداشت که حکومت پس از عثمان از او خواهد بود، از آن جمله: پیشگامی او در گرویدن به اسلام، دیگر آنکه پسر عموی ابو بکر بود و ابو بکر در دل مردم آن روزگار منزلتی بزرگتر از منزلت کنونی داشت، دیگر آنکه بخشنده و دست و دل باز بود، طلحه به روزگار زنده بودن ابو بکر در مورد جانشینی با عمر، ستیز می کرد و دوست می داشت ابو بکر خلافت را پس از خود به او واگذار کند. او هر صبح و شام در مورد عثمان، سرگرم فریبکاری و فتنه انگیزی بود، دلها را از او می رمانید و نفسها را بر او تیره و تار می کرد و مردم مدینه و اعراب بادیه نشین و مردم دیگر شهرها را بر او می شورانید و در این کار زبیر هم او را یاری می داد که او هم برای خویشتن امید خلافت داشت و امید آن دو برای رسیدن به خلافت نه تنها کمتر از امید علی نبود بلکه نیرومندتر هم بود چرا که علی علیه السلام را دو خلیفه نخستین فرو کوبیده و ساقط کرده بودند و حرمتش را میان مردم شکسته بودند و به فراموشی سپرده شده بود و بیشتر کسانی که ویژگیها و فضیلتهای او را به روزگار پیامبر می شناختند مرده بودند و قومی روی کار آمده بودند که او را نمی شناختند و فقط او را مردی همطراز با دیگر مسلمانان می دانستند و از آن همه فضایل که به او برمی گشت در نظر عامه مردم فقط همین باقی مانده بود که پسر عموی رسول خدا و شوهر دخترش و پدر دو نوه اوست و دیگر چیزها به فراموشی سپرده شده بود، وانگهی قریش چنان کینه او را در دل داشتند و چنان از او منحرف بودند که نسبت به هیچ کس چنان نبودند و قریش به اندازه همین کینه و دشمنی که نسبت به علی داشتند نسبت به طلحه و زبیر محبت می ورزیدند زیرا مقدمات و اسباب آن کینه در آن دو فراهم نبود و آن دو در اواخر روزگار عثمان از قریش دلجویی می کردند و به آنان وعده بخشش می دادند و طلحه و زبیر در نظر خود و در نظر مردم، اگر چه بالفعل خلیفه نبودند ولی بالقوة خلیفه شمرده می شدند زیرا عمر تصریح کرده بود که آن دو از اعضای شورا باشند و هر دو را برای خلافت پسندیده بود و عمر چنان بود که در زندگی و پس از مرگ از گفتارش پیروی می شد و رفتارش مورد پسند و موفق و مؤید و مطاع بود و فرمانش اجرا می شد. چون عثمان کشته شد طلحه با حرص بسیار آهنگ خلافت کرد و اگر مالک اشتر و گروهی از شجاعان عرب که با او همراهی می کردند نبودند و خلافت را برای علی قرار نمی دادند هرگز علی علیه السلام به خلافت نمی رسید و چون خلافت از چنگ طلحه و زبیر بیرون شد آن شکاف بزرگ- یعنی نبرد جمل- را پدید آوردند و ام المومنین عایشه را با خود بیرون آوردند و آهنگ عراق کردند و چه فتنه یی برانگیختند وانگهی همین نبرد جمل مقدمه یی برای جنگ صفین شد زیرا اگر دستاویز معاویه به آنچه در بصره اتفاق افتاد نمی بود یارای انجام جنگ صفین و کارهایی را که کرد نداشت. معاویه مردم شام را به این گمان باطل انداخت که علی به سبب جنگ با ام المومنین عایشه و جنگ با مسلمانان و کشتن طلحه و زبیر که هر دو از اهل بهشت اند []فاسق و بزهکار شده است و می گفت: هرکس مومنی را که اهل بهشت است بکشد خودش اهل آتش است.
بنابراین می بینی که تباهی جنگ صفین شاخه یی از تباهی و فساد جنگ جمل است، سپس از تباهی معاویه و جنگ صفین همه گمراهی ها و تباهها و زشتیهای بنی امیه سرچشمه گرفته است. فتنه ابن زبیر هم شاخه هایی از گرفتاریهای روز جنگ خانه عثمان است که به عبد الله بن زبیر می گفت عثمان همین که به کشته شدن خود یقین پیدا کرد بر خلافت من تصریح کرد و مرا در این مورد گواهانی است که یکی از ایشان مروان بن حکم است حال می بینی که چگونه این امور از یک اصل سرچشمه گرفته و همگی شاخه های یک درخت است و شراره های یک کانون و همین گونه این دور و تسلسل ادامه داشته است و سرچشمه اینها همان شورای شش نفره است.
محمد بن سلیمان گفت: شگفت انگیزتر از این موضوع پاسخی است که عمر داده است: چون به او گفتند چگونه است که تو یزید بن ابی سفیان و سعید بن عاص و معاویه و فلان و بهمان را که از «مولفة قلوبهم» و بردگان جنگی، و برده زادگان هستند به فرمانروایی می گماری ولی از اینکه علی و عباس و زبیر و طلحه را به کاری بگماری خودداری می کنی گفت: علی خردمندتر و فرزانه تر از این است ولی بیم آن دارم دیگرانی که از قریش هستند چون در سرزمینها پراکنده شوند تباهی بسیار ببار آورند.
کسی که از گماشتن آنان به امیری منطقه یی می ترسد که مبادا طمع در پادشاهی ببندند و هر یک برای خود مدعی آن شوند چگونه نمی ترسد و آنان را به صورت شش تن مساوی اعضای یک شوری قرار می دهد که هر شش تن خود را شایسته و آماده برای خلافت می دانند و آیا چیزی از این مهمتر و نزدیکتر برای تباهی وجود دارد و روایت شده است که روزی هارون الرشید دو پسر خود محمد و عبد الله [امین و مأمون ]را دید که با یکدیگر بازی می کنند و می خندند، رشید نخست از این موضوع خوشحال شد ولی همین که آن دو از نظرش ناپدید شدند گریست.
فضل بن ربیع به او گفت: ای امیر المومنین، چه چیزی به گریه ات واداشته است و حال آنکه جای شادی است نه گاه اندوه گفت. ای فضل، آیا این شوخی و دوستی و مودت میان این دو را دیدی به خدا سوگند که این دوستی به کینه و دشمنی تبدیل خواهد شد و بزودی هر یک از این دو حاضر است جان دیگری را بگیرد و در رباید که پادشاهی عقیم است رشید که خلافت را برای آن دو به ترتیب و یکی را پس از دیگری قرار داده بود چنین نگران بود، حال بنگر در مورد کسانی که ترتیبی منظور نشده باشد و همگی چون دندانه های شانه در یک ردیف قرار داشته باشند چگونه است من [ابن ابی الحدید ]به جعفر بن مکی گفتم: همه این سخنان که گفتی از قول محمد بن سلیمان نقل کردی عقیده خودت چیست این بیت را خواند:
«اذا قالت حذام فصد قوها فان القول ما قالت حذام»
هر گاه حذام سخنی گفت تصدیقش کنید که سخن درست همان است که او بگوید.

خطبه (136)

از سخنان آن حضرت (ع) [در این خطبه که با عبارت «لم تکن بیعتکم ایای فلتة» (بیعت شما با من ناگهانی و بدون اندیشه نبود) شروع می شود ابن ابی الحدید پس از توضیح درباره چند لغت چند سطری درباره روحیه بیشتر همراهان امیر المومنین علیه السلام نوشته و گفته است: ]اینکه علی می گوید: «من شما را به خاطر خدا می خواهم و شما مرا به خاطر خودتان». بدین معنی است که علی از اطاعت و فرمانبرداری ایشان از خودش چیزی جز نصرت دین خدا و قیام به حدود آن و حفظ حقوق خداوند اراده نفرموده است و آنان را برای حفظ منافع شخصی خود نمی خواسته است و حال آنکه آنان او را برای بهره های نفسی خود از عطا و مقرری و تقرب به وی و فراهم آوردن اسباب جلب منافع دنیایی می خواسته اند. البته که خواص یاران علی علیه السلام او را به همان منظور می خواسته اند که خودش می خواسته است یعنی اقامه حدود شریعت و زنده ساختن معالم آن.